زن زیادی (قسمت اول ) - جلال آل احمد
عنوان كتاب : زن زيادي
نويسنده : جلال آل احمد
1 سمنو پزان
دود همه حياط را گرفته بود و جنجال و بيابرو بيش از همه سال بود.زن ها ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه كرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را بخوابانند.مردها را از خانه بيرون كرده بودند تا بتوانند چادرهايشان را از سر
بردارند و توي بغچه بگذارند و به راحتي اين طرف و آن طرف بدوند.داد و بي داد
بچه ها كه نحس شده بودند و خودشان نمي دانستند كه خوابشان مي آيد-سروصداي
ظرف هايي كه جابه جا مي كردند-و برو بياي زن هاي همسايه كه به كمك آمده بودند
و ترق و توروق كفش تخته اي سكينه ، كلفت خانه-كه ديگران هيچ امتيازي بر او
نداشتند-همه اين سروصداها از لب بام هم بالاتر مي رفت و همراه دود دمه اي كه
در آن بعدازظهراز همه فضاي حياط برمي خاست، به ياد تمام اهل محل مي آورد كه
خانه حاج عباس قلي آقا نذري مي پزند.و آن هم سمنوي نذري .چون ايام فاطميه بود
و سمنو نذر خاص زن حاجي بود.
مريم خانم ، زن حاج عباس قلي آقا ، سنگين و گوشتالو، باپاهاي كوتاه و آستين هاي
بالازده اش غل مي خورد و مي رفت و مي آمد.يك پايش توي آشپزخانه بود كه
از كف حياط پنج پله مي رفت و يك پايش توي اتاق زاويه و انبار و يك پايش پاي
سماور .بااين كه همه كارش ترتيب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور
ظرف ها كرده بود و رقيه اش راكه كوچك تر بود،پاي سماور نشانده بود و خودش هم
مامور آشپزخانه بود،...با همه اين دلش نمي آمد دخترها را تنها بگذارد.اين
بود كه هي مي رفت و مي آمد؛ به همه جا سر مي كشيد؛ نفس زنان به هم كس فرمان
مي داد؛با تازه واردها تعارف مي كرد؛بچه ها را مي ترساند كه شيطنت نكنند؛دعا و
نفرين مي كرد؛به پاتيل سمنو سر مي كشيد:
«رقيه!...آهاي رقيه!چايي واسه گلين خانم بردي؟»
«چشم الان مي برم.»
«آهاي عباس ذليل شده !اگر دستم بهت برسه ، دم خورشيد كبابت مي كنم.»
«مگه چي كار كرده ام ؟ خدايا!فيش!»
«خانم جون خيلي خوش اومديد.اجرتون با فاطمه زهرا.عروستون حالش چه
طوره؟»
«پاي شما رو مي بوسه خانم .ايشالاه عروسي دختر خودتون.خدانذرتون رو
قبول كنه.»
«عمقزي به نظرم ديگه وقتش شده كه آتيش زير پاتيلو بكشيم ؛ ها؟»
«نه ، ننه.هنوز يه نيم ساعتي كار داره.»
«واي خواهر ، چرا اين قدر دير اومدي؟مجلس ختم كه نبود خواهر!»
و به صداي مريم خانم كه با خواهرش خوش و بش مي كرد ، بچه ها فرياد-
كنان ريختند كه :
«آي خاله نباتي.خاله نباتي.»
و با دست هاي دراز از سرو كله هم بالا رفتند.خاله بچه نداشت و تمام
بچه هاي خانواده مي دانستند كه جواب سلامشان نبات است.خاله از زير چادر،
كيف پارچه اش را درآورد ؛ زيپ آن را كشيد و يكي يكي دانه آب نبات توي دست
بچه ها گذاشت .اما بچه ها يكي دو تا نبودند.مريم خانم پنج تا بچه بيش تر نداشت؛
فاطمه و رقيه و عباس و منير و منصور.اما آن روز خدا عالم است دست چند تا
بچه براي آب نبات دراز شد.دو سير و نيم آب نباتي كه خاله سر راه خريده بود،
در يك چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فرياد بچه ها بلند بود كه :
«خاله نباتي ، خاله نباتي .»
وقتي همه آب نبات ها تمام شد و خاله همه گوشه هاي كيف را هم گشت ، يك پنج قراني
درآورد و عباس را كه پسري هشت ساله بود ، كناري كشيد .پول را توي مشتش
گذاشت و در گوشش گفت :
«بدو باريكلا!يك قرونش مال خودت.چارزارشم آب نبات بخر، بده بچه ها!...
اما حلال حروم نكني ها؟»
هنوز جمله آخر تمام نشده بود كه عباس رو به درحياط ، پا به دو گذاشت و بچه ها
همه به دنبالش.
«الحمدالله،خواهر!كاش زودتر اومده بودي.از دستشون ذله شديم.»
با اين كه بچه ها رفتند ، چيزي از سروصداي خانه كاسته نشد.زن ها با گيس هاي
تنگ بافته و آستين ها ي بالا زده چاك يخه هايي كه از بس براي شير دادن بچه ها
پايين كشيده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود، عجله مي كردند ؛ احياط مي كردند.
به هم كمك مي كردند ؛ و براي راه انداختن بساط سمنو شور و هيجاني داشتند.
همه تند و تند مي رفتند و مي آمدند ؛ به هم تنه مي زدند ؛ سلام مي كردند ؛ شوخي
مي كردند ؛ متلك مي گفتند ، يا راجع به عروس ها و هووها و مادرشوهرهاي همديگر
نيش و كنايه رد و بدل مي كردند :
«واي عمقزي پسرت رو ديدم .حيووني چه لاغر شده بود!اين عروس حشريت
بگو كمتر بچزونتش.»
«وا!چه حرف ها!قباحت داره دختر.هنوز دهنت بوي شير ميده.»
«اوا صغرا خانم !خاك بر سرم !ديدي نزديك بود اين زهراي جونم مرگ شده
هووي تورم خبر كنه.اگر اين مادر فولاد زره خبردار مي شد، همه هوردود مي -
كشيديم و مثل اين دودها مي رفتيم هوا.»
«اي بابا !اونم يك بنده خدا است .رزق مارو كه نمي خورده.»
«پس رزق كي رو مي خوره؟اگه اين عفريته پاي شوهرت ننشسته بود كه حال و
روزگار تو همچين نبود.»
جمله آخر را مريم خانم گفت كه تازه چادر خواهرش را گرفته بود.از آن طرف
مي گذشت و مي خواست به صندوق خانه ببرد.دم در صندوق خانه ، رو به خواهرش
كه پا به پاي او مي آمد، آهسته افزود:
«مي بيني خواهر ؟كرم از خود درخته.همين خاله خانباجي هاي بي شعور و پپه هستند
كه شوهر الدنگ من ميره با پنشش تا بچه سرم هوو ميآره .»
«راستي آبجي خانم !چه خبر تازه از آن ورها؟هنوز هووت نزاييده ؟»
«ايشالا كه تركمون بزنه .ميگن سه روزه داره درد مي بره.سرتخته مرده شور خونه!
حاجي قرمساق منم لابد الان بالاي سرش نشسته ، عرق پيشونيش رو پاك مي كنه.
بي غيرت فرصت رو غنيمت دونسته.»
«نكنه واسه همين بوده كه امسال گندم بيشتري سبز كردي.»
«اوا خواهر!چه حرف ها؟تو ديگه چرا سركوفت مي زني؟»
و از صندوق خانه درآمدند و به طرف مطبخ راه افتادند كه آن طرف حياط بود.
«بريم سري به اجاق بزنيم خواهر!يك من گندم امسال ، كيله رو از دستم دربرده.
تو هم نيگاهي بكن!هر چي باشه كدبانوتر از مني.»
و دم در مطبخ كه رسيدند ، مريم خانم برگشت و رو به تمام زن هايي كرد كه ظرف
مي شستند ، يا بچه كوچولوهاشان را سرپا مي گرفتند، يا شلوارهاي خيس شده بچه ها
را لبه ايوان پهن مي كردند، يا سرهاشان را توي يخه هم كرده بودند و چيزي مي گفتند
و كركر مي خنديدند.و گفت :
«آهاي!قلچماق ها و دخترهاش بيآند.حالا وقتشه كه حاجت بخواهين.»
و خنده كنان به خواهرش گفت :
«حالا ديگه به هم زدنش زور مي بره.ديگه كار خورده و خوابيده ها است.»
و از پله ها پايين رفتند و دنبال آن دو هفت هشت تا از دختهاي پا به بخت و زن هاي
قد و قامت دار.
مريم خانم امسال به نذر پنج تن ، يك من گندم بيش تر از سال هاي پيش سبز كرده بود.
بادام و پسته و فندق را هم كه خواهرش نذر داشت.پاتيل را هم از شيرفروش سرگذر
كرايه مي كردند و وقتي دم مي كشيد ، از سربار برمي داشتند .واين همه ظرف هم لازم
نبود.اما امسال از همان اول كار، عزا گرفته بودند.فرستاده بودند پاتيل مسجد بزرگ را
آورده بودند و به متولي مسجد -كه آن را روي سرش هن هن كنان و صلوات گويان از
در چهار اطاق تو آورده بود-دوتومان انعام داده بودند و چون ديده بودند كه اجاق برايش
كوچك است ، فرستاده بودند از توي زيرزمين ده پانزده تا آجر نظامي كهنه آورده بودند كه
خدا عالم است چند سال پيش ، از آجر فرش حياط زياد مانده بود و وسط مطبخ
اجاق موقتي درست كرده بودند و پاتيل را بار گذاشته بودند.وقتي هم كه پاتيل را آب گيري
مي كردند ، تابيست و چهار سطل شمرده بودند ، ولي از بس بچه ها شلوغ كرده بودند
و خاله خانباجي ها صلوات فرستاده بودند ، ديگر حساب از دستشان در رفته بود.
بعد هم فرش يكي از اتاق ها را جمع كرده بودند و هرچه ظرف داشتند ، دسته دسته
دور اتاق و توي اطاقچه ها چيده بودند .هرچه كاسه و بشقاب مس بود ، هرچه
چيني و بدل چيني بود و هرچه سيني و مجمعه داشتند، همه را آورده بودند.ته
صندوق ها را هم گشته بودند و چيني مرغي هاي قديمي را هم بيرون آورده
بودند كه در سراسر عمر خانواده ، فقط موقع تحويل حمل و سربساط هفت سين
آفتابي مي شود، و يا در عروسي و خداي نكرده عزايي.
فاطمه ، دختر پا به بخت مريم خانم ، يك طرف اتاق خانه را تخت چوبي
گذاشته بود و ظرف هاي قيمتي را روي آن چيده بود و ظرف هاي ديگر را
به ترتيب كوچكي و بزرگي آن ها دسته دسته كرده بود و همه را شمرده بود
و دو ساعت پيش ناهار كه خورده بودند ، به مادرش خبر داده بود كه جمعا
هشتاد وشش تا كاسه و باديه و جام و قدح و خورش خوري و ماست خوري
و سيني و لگن جمع شده.و مادرش كه با عمقزي مشورت كرده بود ، به اين
نتيجه رسيده بود كه ظرف باز هم كم است و ناچار در و همسايه ها را صدا كرده
بود و خواسته بود هركدامشان هر چه ظرف زيادي دارند بياورند و اين سفارش
را هم كرده بود كه :
«اما قربون شكلتون ، دلم مي خواد فقط مس و تس بيآريد ها...اگه چيني
باشه ، نبادا خداي نكرده يكيش عيب كنه و روسياهي به من بمونه.»
و حالا زن هاي همسايه -كه چادرشان را دور كمرشان پيچيده و گره
زده بودند -پشت سر هم از راه مي رسيدند و دسته دسته ظرف هاي مس
خودشان را مي آوردند و به فاطمه خانم مي سپردند.و فاطمه ظرف هاي
هر كدام را مي شمرد و تحويل مي گرفت و با كوره سوادي كه داشت،
سنجاق زلفش را در مي آورد و بانوك آن روي گچ ديوار مي نوشت:
«گلين خانم ، يك دست كاسه لعابي-همدم سادات، دوتالگنچه روحي-
آبجي بتول ، سه تا باديه مس...»
دو نفر هم پارچ آورده بودند و ي: نفر هم سطل .و فاطمه پيش خود
فكر كرده بود :
«چه پرمدعا!»
و ظرف ها را كه تحويل مي گرفت ، مي گفت :
«خودتون هم نشونش بكنين كه موقع بردن ، گم و گور نشه!»
«واه!چه حرفها ؟فاطمه خانم جون خودت كه ماشاالله سواد داري و
صورت ور مي داري.»
« نه آخه محض احتياط ميگم.كار از محكم كاري عيب نمي كنه.»
و همسايه ها كه هر كدام توي كوچه يا دالان خانه كاسه و باديه خودشان را
شمرده بودند و حتي با نوك كاردي يآ چيزي زير كعبش را خطي يا دايره اي
كشيده بودند و نشان كرده بودند ، خودشان را بي اعتنا نشان مي دادند و پشت
چشم نازك مي كردند و مي رفتند. زن ميراب محل هم يكي از همين همسايه ها
بود كه كاسه و باديه مي آوردند . بچه به بغل آمد و از زير چادرش يك
جام مس را با سرو صدا روي تخت گذاشت و گفت :
«روم سياه فاطمه خانم !تو خونه گدا گشنه ها كه ظرف پيدا نميشه.»
فاطمه كه سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف هاي همسايه ها را
روي گچ ديوار جمع مي زد، برگشت و چشمش به جام مس كه افتاد
برق زد و بعد نگاهي به صورت زن ميراب انداخت و گفت :
«اختيار دارين خانم جون ، واسه خود نمايي كه نيست.اجرتون با حضرت
زهرا.»
و روي ديوار علامتي گذاشت و زن ميراب كه رفت ، جام را برداشت
و روي نوك پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگري به
آن زد و طنين زنگ آن را به دقت شنيد.بعد آن را به گوش خود نزديك
كرد و اين بار با سنجاق زلفش ضربه اي ديگر به آن زد و صداي كش دار
و زيل آن را گوش كرد و يك مرتبه تمام خاطراتي كه با اين صدا و اين جام
همراه بود ، در مغزش بيدار شد.به يادش آ»د كه چند بار با همين جام زمين
خورده بود و چه قدر به آن تلنگر زده بود و هر بار كه با آن آب مي خورد ،
از برخورد دندان هايش با جام لذت برده بود و اوايل بلوغ كه نمي گذاشتند
زياد توي آينه نگاه كند ، چه قدر در آب همين جام مسي صورتش را برانداز
كرده بود و دست به زلف هايش فرو كرده بود و عاقبت به يادش آ»ده كه چهار
سال پيش ، در يكي از همطن روزهاي سمنو پزان ، جام گم شد و هر چه گشتند ،
گيرش نيآوردند كه نيآوردند . يك بار ديگر هم آن را به صدا درآورد و اين بار
بايك كاسه مس ديگر به آن ضربه اي زد و صدا چنان خوش آهنگ و طنين دار و
بلند بود كه خواهرش رقيه از پاي سماور بلند شد و به هواي صدا به دو آمد و
چشمش كه به جام افتاد ، پريد آن را گرفت و گفت :
«الهي شكر خواهر!ديدي گفتم آخرش پيدا ميشه؟!من يه شمع نذر كرده بودم.»
«هيس !صداشو درنيار.بدو در گوش مادر بگو بيآد اين جا.»
دو دقيقه بعد ، مادر نفس زنان ، با چشم هاي پف كرده و صورت گل انداخته ،
خودش را رساند و چشمش كه به جام افتاد ، گفت :
« آره .خودشه.تيكه تيكه اسباب جهازم يادمه ، ذليل شين الهي !كدوم
پدر سوخته آوردش؟»
«يواش مادر !زن ميراب محل آوردش .يعني كار خودشه؟»
مادر پشت دستش را كه پاي اجاق سوخته بود ، به آب دهان تر كرد و گفت :
«پس چي؟از اين پدرسوخته ها هر چه بگي برميآد.گوسفند قربوني رو تا
چاشت نمي رسونند.»
«حالا چرا گناه مردمو مي شوري مادر؟»
«چي ميگي دختر؟يعني شوهر ديوثش تو راه آب گيرش آورده؟خونه خرس و
باديه مس؟فعلا صداشو در نيآر.يادتم باشه تو يه ظرف ديگه براش سمنو
بكشيم.باباي قرمساقت كه آمد ، ميگم با خود ميراب قضيه رو حل كنه.كارت
هم تموم شد ، در و قفل كن كه مال مردم حيف و ميل نشه.خودتم بيا دو سه تا
دسته بزن شايد بختت واز شه.»
«اي مادر!اين حرف ها كدومه؟مگه خودت با اين همه نذر و نياز تونستي جلوي
بابام رو بگيري؟»
مادر باز پشت دستش را بازبان تر كرد و اخمش را توي هم كشيد و گفت :
«خوبه .خوبه .تو ديگه سوزن به تخم چشم من نزن!خودم مي دونم و دختر
پيغمبر.تا حاجتم رو نگيرم، دست از دامنش ور نمي دارم.پاشو بيا كه ديگه
هم زدنش از پير پاتال ها برنميآد.»
و هنوز در اتاق ظرف خانه را نبسته بودند كه باز حياط پر شد از جنجال بچه ها
كه بكوب بكوب و فرياد زنان ريختند تو و دوتاي از آن ها كه آخر همه بودند
گريه كنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتي كه :
«اين عباس به اوناي ديگه دو تا آب نبات داد، به ما يكي.اوهوو اوهوو...»
خاله تازه داشت بچه ها را آرام مي كرد و در پي نقشه اي بود كه همه شان را دنبال
نخود سياه ديگري بفرستند ، كه يك مرتبه شلپ صدايي بلند شد و يكي از زن ها
فرياد كشيد.بچه اش توي حوض افتاده بود. دور حوض مي دويد و سوز و بريز
مي كرد.چه بكنند؟چه نكنند؟حوض گود بود و كسي آب بازي نمي دانست و
مردها را هم كه دست به سركرده بودند .ناچار فاطمه خانم ، همان طور با
لباس پريد توي حوض و بچه را درآورد كه تا نيم ساعت از دهان و دماغش
آب مي آمد و مثل ماست سفيد شده بود و براي مادرش نبات آب سرد درست
كردند و شانه هايش را ماليدند.و فاطمه كه از درحوض آمده بود ، پيراهن
به تنش چسبيده بود و موهايش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمايان
شده بود و برجستگي سينه اش مي لرزيد.هوله آوردند و چادر نماز دورش
گرفتند كه لباسش را كند و خشكش كردند و سرخشك كن قرمز به سرش
بستند و به عجله بردندش توي مطبخ.
ديگر چيزي به دم كردن پاتيل نمانده بود .مرتب سه نفري پاي آن كشيك
مي دادند و با يك بيلچه دسته دار و بلند ، سمنو را به هم مي زدند كه ته
نگيرد و نسوزد .اولي كه خسته مي شد ، دومي، و بعد از او سومي.
توي مطبخ همه چشم هايشان قرمز شده بود و پف كرده بود و آبي كه از
چشم هايشان راه مي افتاد و صورتشان را مي سوزاند ، با دامن پيراهن
پاكش مي كردند و گرماي اجاق را تا وسط لنگ و پاچه هاشان حس مي كردند.
در بزرگ مسي پاتيل را حاضر كرده بودند و رويش خاكستر ريخته بودند و
منتظر بودند كه فاطمه خانم آخرين دسته ها را بزند و گرمش بشود و عرق بكند
تا در پاتيل را بگذارند و آتش زير آن را بكشند و روي درش بريزند ،...
كه اي داد بي داد !يك مرتبه مريم خانم به صرافت افتاد كه هنوز كسي را دنبال
آشيخ عبدالله نفرستاده اند .فريادش از همان توي مطبخ بلند شد كه :
«آهاي عباس ذليل شده!جاي اين همه عذاب دادن ، بدو آشيخ عبدالله رو خبر كن
بياد .خونه ش رو بلدي؟»
و خاله خانم آب نباتي يك پنج قراني ديگر از كيفش و از مطبخ رفت بيرون كه كف
دست عباس بگذارد و روانه اش كند.و حالا ديگر عرق از سرو روي فاطمه ، دختر
پا به بخت مريم خانم ، راه افتاده بود و موقع دم كردن پاتيل رسيده بود.پاتيل را
دم كردند و سرو روي دختر را خشك كردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارويي
زدند و خاكسترها و ذغال هاي نيم سوز را زير اجاق كردند و چند تا كناره گليم
آوردند و چهارطرف مطبخ را فرش كردند و دخترهاي بي شوهر را بيرون
فرستادند و يك صندلي براي روضه خوان گذاشتند و پير و پاتال ها و شوهردارها
چادر سر كرده و مرتب آمدند و دورتادور مطبخ به انتظار حديث كساي آشيخ
عبدالله نشستند.
با اين كه آتش زير پاتيل را كشيده بودند و دود و دمه تمام شده بود ، همه عرق
مي ريختند و خودشان را با دستمال يا بادبزن باد مي زدند و سكينه -كلفت خانه-
ترق و توروق از پله ها بالا مي رفت و پايين مي آمد و چاي و قليان مي آورد و
بادبزن به دست زن ها مي داد. بيست و چند نفري بودند .يك قليان زير لب
عمقزي گل بته بود كه ميان مريم خانم و خواهرش پاي پله مطبخ نشسته بود و
دسته هاي چارقد ململش روي زانوهايش افتاده بود و يكي ديگر زير لب بي بي زبيده ؛
كه مادر شوهر خاله خانم آب نباتي بود و كور بود و چشم هاي ماتش را به يك نقطه
دوخته بود.عمقزي گل بته همان طور كه دود قليان را درمي آورد؛ با خاله آب نباتي
حرف مي زد:
«دختر جون!صدبار بهت گفتم اين دكتر مكترها رو ول كن!بيا پهلوي خودم تا
سرچله آبستنت كنم!»
«عمقزي !من كه جري ندارم . گفتي چله بري كن ،كردم.گفتي تو مرده شور خونه
از روي مرده بپر كه پريدم و نصف گوشت تنم آب شد.خدا نصيب نكنه.هنوز يادش
كه مي افتم تنم مي لرزه.گفتي دوا به خورد شوهرت بده كه دادم.خيال مي كني روزي چهل
تا نطفه تخم مرغ فراهم كردن،كار آسوني بود؟اونم يك هفته تموم؟بقال چقال كه هيچي ،
ديگه همه مشتري هاي چلوكبابي زير بازارچه هم منو شناخته بودن.مي بيني كه از هيچي
كوتاهي نكرده ام.اما چي كار كنم كه قسمتم نيست.بايس بچه هاي طاق و جفت مردمو ببينم
و آه بكشم.شوهرم هم كه دست وردار نيست و تازه به كله اش زده كه دوا و درمون
پيش اين دكترا فايده نداره .مي خواد ورم داره ببره فرنگستون.»
«واه!واه!سربرهنه تو ديار كفرستون !همينت مونده كه تن و بدنت رو بدي به دست اين
كافرهاي خدانشناس؟تازه مگه خيال مي كني چه غلطي مي كنن؟فوت و فن كار همشون
پيش خودمه.نطفه سگ و گربه رو مي گيرن مي كنن تو شكم زن هاي مردم.»
«حالا كه جرفه عمقزي . نه اون پولش رو داره ، نه من از خونه بابام آوردم.
خرج داره؛بي خودي كه نيست.»
عمقزي ذغال هاي نيمه گرفته سرقليان را با دستش زيرورو كرد و رو به مريم خانم
گفت :
«خوب مادر ، تو چيكار كردي؟»
«هيچي .همين جوري چشم به راهم.دلم مثل سير و سركه مي جوشه.
با اين تو حوض افتادن فاطمه هم كه نصف العمر شده ام .حتما دختركم رو
چشم زده اند.از اين عفريته هم هيچ خبري نشد.»
«اگه هرچي گفتم كردي ، خيالت تخت باشه .آخرش به كي دادي برد.»
مريم خانم نگاهي به اطراف افكند و همه را پاييد كه دو به دو و سه به سه گپ
مي زدند و چاي مي خوردند؛ آهسته درگوش عمقزي گفت :
«تو اين زمونه به كي ميشه اطمينون كرد؟اين دختره سليطه هم كه زير بار نرفت.
پتياره !آخرش خودم بردم.به هواي اين كه سمنوپزون نزديكه و رفع كدورت
كرده باشم ، رفتم خونش كه مثلا واسه امروز دعوتش كنم .مي دونستم كه همين
روزها پابه ماهه.ده -يا دوازده روز-درست يادم نيست . من كه هوش و حواس
ندارم.سر وروي همديگه رو بوسيديم و مثلا آشتي هم كرديم.به حق فاطمه زهرا
درست مثل اينكه لب افعي رو مي بوسيدم.فاطمه هم باهام بود.يك خرده كه
نشستيم، به هواي دست به آب رسوندن ، اومديم بيرون.آب انبارشون يه
پنجره تو حياط داره كه جلوش نرده آهني گذاشتن .همچي كه از جلوش رد
مي شدم ، انداختمش تو آب انبار .اما نمي دوني عمقزي!نمي دوني چه
حالي شده بودم.آن قدر تو خلا معطل كردم كه فاطمه آمد دنبالم. خيال
كرده بود باز قلبم گرفته .رنگ به صورتم نمانده بود.اين قلب پدر سگ
صاحاب داشت از كار مي افتاد.پدر سوخته لگوري خيلي هم به حالم
دل سوزوند.و با اون خيكش پا شد برام گل گاب زبون درست كرد.
هيشكي هم بو نبرد.اما نمي دونم چرا دلم همين جور شور مي زنه.
مي دوني كه شوهر قرمساقم ، صبح تا حالا رفته اون جا.نه خبري .
نه اثري .دلم داره از حلقم بيرون مياد.»
«آخه ديگه چرا ؟بيا دو تا پك قليون بكش حالت جا مي آد.»
«واه ،واه ، با اين قلبي كه من دارم؟پس مي افتم عمقزي!»
«هان؟چيه ننه جون؟»
«اگه يه چيزي ازت بپرسم بدت نميآد؟»
«چرا بدم بياد ننه جون؟»
«راستشو بگو ببينم عمقزي ، توش چي چي ها ريخته بودي؟»
عمقزي لب از ني قليان برداشت و چشمش را به چشم مريم خانم
دوخت و پرسيد :
«چه طور مگه ؟آخه ننه اگه قرار باشه من بگم كه احترام طلسم ميره .»
«مي دوني چيه عمقزي؟آخه سه روز بعدش همه ماهي هاي آب
انبارشون مردند.»
«خوب فداي سرت ننه .قضا و بلا بوده.به جون ماهي ها خورده .
كاش به جون هووت خورده بود .اگه بچه دار بشه و تورو پيش
شوهرت سكه يه پول بكنه ، بهتره يا ماهي هاي آب انبارشون بميره ؟»
«آخه عمقزي بديش اينه كه فرداش آب انبار رو خالي كردن.يعني
نكنه بو برده باشن؟»
«نه ، ننه .اون طلسم يه روزه آب شده.خيالت تخت باشه.الهي
به حق پنش تن كه نوميد برنگردي!»
و سرش را رو به طاق كرد و زير لب زمزمه اي را با دود قليان بيرون
فرستاد.و هنوز دوباره قليان را به صدا درنياورده بود كه صداي بي بي
زبيده از آن طرف مطبخ بلند شد كه به يك نقطه مات زده ، مي پرسيد:
«مريم خانم !واسه دختر دم بختت فكري كردي؟»
«چه فكري دارم بكنم بي بي ؟منتظر بختش نشسته .مگه ما چكه
كرديم؟انقدر تو خونه بابا نشستيم ، تا يك قرمساقي آمد دستمون رو گرفت
و ورداشت و برد.باز رحمت به شير ماكه گذاشتيم دخترمون سه تا كلاس
هم درس بخونه. ننه باباي ما كه از اين هم در حقمون كوتاهي كردند.
خدا رفتگان همه رو به صاحب اين دستگاه ببخشه.»
«اي ننه .دعا كن پيشونيش بلند باشه .درس خونده هاشم اين روزها
بي شوهر مي مونن.غرضم اينه كه اگه يه جوون سر به زير و پا به راه
پيدا بشه ، مبادا به اين بهونه هاي تازه دراومده پشت پا به بخت دخترت
بزني!»
مريم خانم خودش را به عمقزي نزديك كرد و به طوري كه خواهرش هم
بشنود ، گفت :
«دومادي كه اين كورمفينه واسه دخترم پيدا كنه ، لايق گيس خودشه .
مگه چه گلي به سر خواهرم زده كه ...»
خاله خانم آب نباتي تبسمي كرد و براي اين كه موضوع را برگردانده
باشد ، رو به مادر شوهر خود گفت :
«خانم بزرگ !ديدين گفتم يك من بادوم و فندق كمه ؟به زور اگه به هر
كاسه اي يك دونه برسد.»
«ننه اسراف حرومه.فندوق و بادوم سمنو ، شيكم سير كن كه نيست.
خدا نذرت رو قبول كنه.يه هل پوك هم كه باشه اجرش رو داره...»
حرف بي بي زبيده تمام نشده بود كه سكينه تق تق كنان از پله ها آمد
پايين و در گوش مريم خانم چيزي گفت و تا مريم خانم آمد به خودش بجنبد
يك زن باريك و دراز ، با موهاي جو گندمي -كه چادر نمازش را دور كمرش
گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشيده اي روي سر داشت-پايش را از
آخرين پله مطبخ گذاشت پايين و سلام بلندي كرد و همان جا جلوي
مريم خانم ، كه قلبش مثل دنگك رزازها مي كوبيد ، نشست و لگن را
از روي سرش برداشت و گذاشت زمين.بعد نفس تازه كرد و بي اين كه
چادرش را از كمرش باز كند يا سرلگن را بردارد ، گفت :
«خانم سلام رسونند و فرمودند الهي شكر كه نذرتون قبول شد.»
مريم خانم چنان دست و پاي خودش را گم كرده بود كه ندانست چه
جواب بدهد.عمقزي قليانش را از زير لب برداشت و درحالي كه يك
چشمش به لگن بود و چشم ديگرش به زن باريك و دراز ، مردد ماند.
همه زن هايي كه به انتظار حديث كساي آشيخ عبدالله ، دور تادور مطبخ
نشسته بودند ، مي دانستند كه زن باريك و دراز ، كلفت هووي مريم خانم
است و بيش ترشان هم مي دانستند كه همين روزها هووي مريم خانم قرار
است فارغ بشود ؛ اما ديگر چيزي نمي دانستند.ناچار به هم نگاه مي كردند
و پچ پج راه افتاده بود و بي بي زبيده كه چيزي نمي ديد ، تند تند پك به
قليان مي زد و گوش هايش را تيز كرده بود و با آرنجش مرتب به بغل
دستي اش ، خاله زهرا ، مي زد و مي پرسيد :
«يه هو چي شد ننه ؟هان؟»
خاله زهرا كه خيال كرده بود لگن به اين بزرگي را براي سمنو آورده اند ،
هر هر خنديد و آهسته در گوش بي بي زبيده -همان طور قليان مي كشيد
و بي تابي مي كرد-گفت :
«خدا رحم كنه به اين اشتها!لگن به اين گندگي!»
مريم خانم همين طور خشكش زده بود و قلبش مي كوبيد و جرات نداشت
حتي دستش را دراز كند و سرپوش لگن را بردارد.عاقبت عمقزي گل بته
تكاني خورد و قليانش را كه مدتي بود ساكت مانده بود ، كنار زد و درحالي كه
مي گفت :
«ننه !مريم خانم !چرا ماتت برده؟»
دست كرد و سرپوش لگن را برداشت ، كه يك مرتبه مريم خانم جيغي كشيد
و پس افتاد.مطبخ دوباره شلوغ شد.دخترهاي مريم خانم خودشان را
با عجله رساندند و به كمك خاله نباتي ، مادرشان را كشان كشان بيرون
بردند. زن هايي كه آن طرف مطبخ و در پناه پاتيل نشسته بودند و چيزي
نديده بودند ، هجوم آورده بودند و سرك مي كشيدند و چيزي نمانده بود كه
پاتيل از سر بار برگردد.اما عمقزي گل بته، به چابكي در لگن را گذاشته
بود و فكرهايش را هم كرده بود و مي دانست چه بايد بكند.فريادي
كشيد و سكينه را صدا زد .همه ساكت شدند و آن هايي كه هجوم آورده
بودند ، سرجاهايشان نشستند و قتي كه سكينه از پلكان مطبخ پايين آمد ،
عمقزي به او گفت :
«همين الانه ، چادرتو ميندازي سرت !اين لگنو ورمي داري مي بري خونه
صاحبش!از قول ما سلام مي رسوني و ميگي آدم تخم مول خودش رو
نميذاره تو طبق ، دور شهر بگردونه !فهيمدي؟»
«بله.»
سكينه اين را گفت و لگن را روي سرش گذاشت و هنوز از پلكان مطبخ بالا
نرفته بود كه آشيخ عبدالله ياالله گويان و عصازنان از پلكان سرازير شد و
زن ها به عجله چادرهاشان را مرتب كردند و روهاشان را گرفتند.و وقتي
آشيخ عبدالله روي صندلي نشست شروع كرد به خواندن روضه حديث كسا
كه «بابي انت و امي يا ابا عبدالله...»تازه نفس مريم خانم به جا آمده بود
و صداي ناله بريده بريده اش از آن طرف حياط تا پاي پاتيل سمنو مي آمد...»
2
خانم نزهت الدوله
خانم نزهت الدوله گرچه تا به حال سه تا شوهر كرده و شش بار زاييده و دوتا از
دخترهايش هم به خانه داماد فرستاده شده اند ، و حالا ديگر براي خودش مادربزرگ
شده است ، باز هم عقيده دارد كه پيري و جواني دست خود آدم است.وگرچه سر
و همسر و خويشان و دوستان مي گويند كه پنجاه سالي دارد ، ولي او هنوز دو دستي
به جواني اش چسبيده و هنوز هم در جست و جوي شوهر «ايده آل»خود به اين در
و آن در مي زند.
هفته اي يك بار به آرايشگاه مي رود و چين چروك هاي پيشاني و كنار دهان و زير-
چشمهايش را ماساژ مي دهد.موهايش را مثل دخترهاي تازه عروس مي آرايد ؛يعني
با سنجاق و گيره بالا مي زند.پيراهن هاي «اورگاندي» و تافته مي پوشد ، با
سينه هاي باز و دامن هاي «كلوش».و روزي يك جفت دستكش سفيد هم عوض
مي كند.روزي سه ساعت از وقتش را پاي آينه مي گذراند.ده ساعت مي خوابد
و باقي مانده را صرف ديد و بازديدهايش مي كند ، و حالا ديگر همه دوستان و اقوام
مي دانند كه اگر به خانه شان مي آيد و اگر در سو گ و سرورشان شركت مي كند
و اگر گل ها و هديه هاي گران -براي زايمان ها و ازدواج ها و خانه عوض -
كردن هاشان -مي برد ، و اگر براي تازه عروس ها پا كشا مي دهد ، همه براي اين
است كه با آدم تازه اي -يعني مرد تازه اي-آشنا شود ؛ چون ديگر هيچ يك از خويشان
و دوستان دور و نزديك باقي نمانده است كه لااقل يكي دوبار براي خانم نزهت الدوله
وساطت نكرده باشد و سراغي از شوهر«ايده آل»به او نداده باشد.
خانم نزهت الدوله ، قد بلندي دارد و اين خودش كم چيزي نيست.دماغش گرچه
خيلي باريك است ولي ...اي...بفهمي نفهمي ميلي به سمت راست دارد.البته نه
خيال كنيد كج است .ابدا!اگر كج بود كه فورا مي رفت و با يك جراحي (پلاستيك)،
راستش مي كرد.فقط يك كمي نمي شود گفت عيب ، بلكه همان يك كمي ميل به سمت
راست دارد.صدايش خيلي نازك است .وقتي حرف مي زند،هرگز اخم نمي كند و
ابروها و كنار دهانش ، وقتي مي خندد ، اصلا تكان نمي خورد.ماهي پانصد تومان خرج
توالت و ماساژ را كه نمي شود با يك خنده گل و گشاد به هدر داد!باري ، موهايش را
هفته اي يك بار رنگ مي كند.الحق بايد گفت كه بناگوش وسيعي دارد و از آن بهتر
گوش هاي بسيار ظريف و كوچكي .اما حيف كه ناچار است يكي از اين گوش هاي
ظريف را فداي پيچ و تاب موهاي خود كند.(فر)موهايش ، از مسواكي كه هر روز
به دندان هايش مي كشد مرتب تر است و درست است كه گردنش كمي -البته باز هم
بفهمي نفهمي-دراز است ، ولي با دستمالي كه به گردن مي بندد ، يا گردنبندهاي پهني
كه دوسه دور ، دور گردن مي پيچد ، چه كسي مي تواند بفهمد؟
باري ، گرچه خانم نزهت الدوله كوچك ترين فرزند پدر و مادرش بوده است، ولي
زودتر از خواهرهاي ديگر شوهر كرده بود ه و اين روزها خودش هم افتخارآميز
اعتراف مي كند كه سرو گوشش حسابي مي جنبيده است.شوهر يكي از خواهرهايش
وزير است و شوهر آن ديگري ،چهارسال پيش ، در تيمارستان ، خودكشي كرد.
خانم نزهت الدوله هنوز بيست سالش نشده بود كه شوهر كرد.شوهرش عضو
وزارت خارجه بود.از خانواده هاي معروف بود و گذشته از آن پول دار بود.
راستش را بخواهيد گرچه به هر صورت عشق و عاشقي آن دو را به هم رسانده
بود، اما هم خانواده عروس و هم خانواده داماد ، حساب هاي همديگر را خوب وارسي
كرده بودند ، و بي گدار به آب نزده بودند .برادر داماد ،معاون وزارت خارجه
بود و پدر خانم نزهت الدوله وزير داخله .اين بود كه در و تخته خوب به هم
جور شد .باري،تا خانم نزهت الدوله آمد مزه عشق و عاشقي را بچشد كه بچه دار
شدند و عر و بوق بچه ، جاي بگو و بخندهاي اول زندگي را گرفت و هنوز بچه شان
دوساله نشده بود كه شوهرش والي مازندران شد.پدر خانم هنوز نمرده بود و وزير
داخله بود و براي جمع و جور كردن زمين هاي مازندران و يك كاسه كردن خرده
ملك هاي بي قواره آن جا،احتياج به آدم كارآمد و اميني مثل دامادش داشت.زن و
شوهر ، ناچار شش سال آزگار در مازندران ماندند.درست است كه شوهر همه كاره
بود و از شير مرغ تا جان آدمي زاد در دسترس خانم نزهت الدوله بود ، اما ديگر
كار به جايي كشيده بود كه وقتي ميرزا منصورخان-شوهر خانم نزهت الدوله-از
در تو مي آمد،حوصله نداشت از فرق سر تا نوك پاي خانم را ببوسد و در ولايت
غربت ، كار عشق و عاشقي اصلا ته كشيده بود و بچه ها ناچار جاي همه چيز
را گرفتند و خانم كه در خانه كار ديگري نداشت ، براي رفع كسالت هم شده ،
تا توانست بچه درست كرد.سه تا دختر ديگر و يك پسر .ميرزا منصور خان
كم كم در خانه هم رسمي شده بود و با زنش همان رفتاري را مي كرد كه با
رييس نظميه ايالتي.زنش را خانم صدا مي كرد و به وسيله نوكر كلفت ها
احوالش را مي پرسيد و اتاقش را جدا كرده بود و با اجازه وارد اتاق زنش
مي شد و بدتر از همه اينكه ديگر نمي خواست زنش او را منصور تنها صدا كند.
مي خواست در خانه هم مثل هر جاي ديگر (حضرت والي)باشد.و اين
ديگر براي خانم نزهت الدوله تحمل ناپذير بود.براي او كه اين همه احساساتي
و عاشق پيشه بود و عارش مي آمد كه از خانه پا بيرون بگذارد و با زن هاي
ولايتي و چلفته روسا رفت و آمد كند و اين همه تنها مانده بود و در ولايت غربت
اين همه احتياج به صميميت داشت و فقط دلش به بچه هايش خوش بود!بدتر از
همه اين كه هر وقت پا از خانه بيرون مي گذاشت ، هزاران شاكي ، با عريضه
هاي طاق و جفت ، سرراهش سبز مي شدند و حوصله اش را سر مي بردند
و براي او كه اصلا كاري به اين كارها نداشت ، اين يكي ديگر خيلي تحمل -
ناپذير مي نمود.ولي خانم نزهت الدوله باز هم صبر كرد.درست است كه
پدرش را با كاغذهاي خودش كاس كرده بود تا شايد حكم انتقال شوهرش را
بگيرد ، ولي پدرش رسما برايش نوشته بود كه يك كاسه شدن املاك مازندران
خيلي مهم تر از زندگي خانوادگي اوست.خودش اين را فهميده بود.اين بود
كه صبر مي كرد و تازه داشت تهران و اجتماعات اشرافي و مشغوليت ها و
رفت و آمدهايش را فراموش مي كرد كه شوهرش به مركز احضار شد.
بدتر از همه اينكه مي گفتند مغضوب شده.گرچه او ككش هم نمي گزيد و
كاري به اين كارها نداشت و درخيال ديگري بود.پس از شش سال تنهايي و
غربت ، دوباره خودش را ميان سر و همسر مي ديد و مجالس رسمي را ، با
وصف عصا قورت دادگي هاي شوهرش ، و چند تا قصه خنده داري كه راجع
به مازندراني ها شنيده بود ، گرم مي كرد و از درددل هايي كه با دخترخاله
ها و عروس و عمه ها مي كرد، به يادش مي آمد كه شوهرش چقدر ناجور و
خشك است و چقدر از او و از شوهر ايده آلش دور است.به خصوص كه
شوهر خواهرش هم تازه وزير شده بود و خانم نزهت الدوله نمي توانست
اين رجحان را نديده بگيرد و به شوهرش كه در خانه نشسته بود و مي گفتند
منتظر خدمت است ، سركوفت نزند و همين طور با شوهرش كجدار و مريز
مي كرد.تا يك شب توي رخت خواب-كارشان كه تمام شد-رو به شوهرش
گفت :
«منصور!راضي شد؟»
و شوهر بي اين كه خجالتي بكشد، نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت:
«آدم تو خلا هم كه ميره ، راضي ميشه.»
و اين ديگر طاقت فرسا بود. و خانم نزهت الدوله همان شب تصميمش را گرفت.
و فردا صبح ، خانه و زندگي را ول كرد و پس از نه سال شوهرداري، يك سر
به خانه پدر آمد.درست است كه پدرش هم دل خوشي از اين داماد مغضوب نداشت،
ولي هرچه اصرار كرد كه بچه ها را بايد از اين شوهر گرفت ، به خرج خانم
نزهت الدوله نرفت كه نرفت.بچه ها را دادند و طلاق خانم را با مهرش گرفتند.
خانم نزهت الدوله-شايد درآغاز كار كه شوهر مي كرد-هنوز نمي دانست كه شوهر
ايده آلش چه خصوصياتي بايد داشته باشد.ولي حالا كه از شوهر اولش طلاق گرفته
بود و آسوده شده بود ؛ مي دانست كه شوهر ايده آلش چه خصوصياتي نبايد داشته
باشد.شوهر ايده آل او بايد جوان باشد ؛ پولدار باشد ؛ خشك و رسمي نباشد ؛ وقيح
و پررو نباشد ؛ چاپار دولت نباشد ؛ و مهم تر از همه اين كه از در كه تو آمد ، از
فرق سر تا نوك پاي زنش را ببوسد.و به اين طريق خيلي هم راضي بود و براي
اين كه خودش را به ايده آل برساند ، سعي مي كرد روز به روز جوان تر باشد.ماهي
يك كرست عوض مي كرد ؛ پستان بندهاي جورواجوري مي بست كه سفارشي ؛ در
كارخانه هاي سوييس ، به اندازه سينه خانم بودند و متخصص مو آرايشگر و همه جور
محصولات اليزابت آردن كه به جاي خود ،...هر روز و هر ساعت پاي
تلفن بود و خبر مي گرفت كه آخرين تغييرات مد چه بوده و براي سر و صورت و
لب و ناخن ؛ چه رنگ هاي تازه اي را به جاي رنگ هاي قديمي جايگزين كرده اند.
باري ، به همه شب نشيني ها مي رفت ؛ مهاماني هاي خصوصي مي داد ؛روزهاي
تعطيل ، دوستانش را با ماشين هاي وزارتي پدرش به گردش مي برد و با مهري
كه از شوهر سابقش گرفته بود ؛ آن قدر پول داشت كه در هر فصل بيست
و يك دست لباس بدوزد و هفته اي يك جفت كفش بخرد.و اصلا به عدد بيست
و يك عقيده پيدا كرده بود. اين هم خودش يكي از تجربيات نه سال شوهرداري
او بود.روز بيست و يكم ماه بود كه شوهر كرده بود و در همچه روزي طلاق
گرفته بود و نيز در همچه روزي با شوهر دومش آشنا شد.
شوهر دوم خانم نزهت الدوله ، يك افسر رشيد و چشم آبي بود كه نوارهاي منگوله-
دار فرماندهي مي بست و تازه از ماموريت جنوب برگشته بود و صورتي آفتاب -
سوخته داشت و سال ديگر سرگرد مي شد.گرچه وضع خانوادگي مرتب و آبرومندي
نداشت اما خانم نزهت الدوله-از همان شب اول كه او را در شب نشيني باشگاه
افسران ديده بود-تصميم خودش را گرفته بود.اقوام و خويشان ، با چنين ازدواجي
مخالف بودند.اماپدر-كه آخرهاي عمرش بود و مي دانست كه پس از مرگ يك
وزير ، دخترهايش در خانه خواهند پوسيد -مخفيانه بساط عقد را راه انداخت و قرار
شد عروس و داماد چند ماهي به اهواز بروند و سروصداها كه خوابيد ، برگردند.
و در همين مدت بود كه معلوم نشد چه كسي بو برد و به گوش پدر رساند و همه
اقوام به دست و پا افتادند و عاقبت كشف شد كه شوهر ايده آل خانم نزهت الدوله
دو تا زن ديگر در همين تهران دارد.حسن كار در اين بود كه صاحب عله
حاضر نبود و در غياب او حتي احتياج به اين نبود كه وزير داخله رسما مداخله
كند و تلفني به كسي بزند و همان خاله زنك هاي فاميل ، يك ماهه نشاني خانه آن دو
زن ديگر را پيدا كردند هيچ ، حتي دفترخانه هايي را كه ازدواج در آنها ثبت شده
بود ، نشان كردند و عروس و داماد كه بي خبر از همه جا از ماه عسل برگشتند ،
قضيه را آفتابي كردند .به نزهت الدوله در اين سه ماهه آن قدر خوش گذشته بود
كه اصلا اين حرفها را باور نمي كرد ، تا عاقبت خودش را برداشتند و به يكي -
يكي خانه ها و دفترخانه ها بردند تا قانعش كردند.ولي تازه ، شوهر حاضر به
طلاق نبود . نظامي بود و يك دنده بود و رشادت هايي را كه در جنوب به خرج
داده بود ، رنگ و وارنگ روي سينه اش كوبيده بود و خيال مي كرد با همين نوارها و
منگوله ها مي تواند با وزير داخله مملكت جواله برود .درست است كه اين بار هم
بي سروصدا طلاق نزهت الدوله را گرفتند ، ولي نشان هاي رنگ و وارنگ كار
خودشان را كردند و مهر خانم نزهت الدله سوخت شد.خانم نزهت الدوله ، گرچه
از اين تجربه هم آزموده تر بيرون آمد ، اما ته دلش هنوز آرزوي آن افسر چشم آبي
خوش هيكل و منگوله بسته را داشت و از اين گذشته ، هنوز در جست و جوي شوهر
ايده آل خود بي اختيار بود ، نقل همه مجالسي كه او حضور داشت ، خصوصياتي بود كه
يك شوهر ايده آل بايد داشده باشد.و چون اين واقعه هم زودتر فراموش شد و خانم بزرگ ها
و مادرشوهرها ي فاميل ، اين بي بند وباري اخير را هم ا زياد بردند ، ...كم كم در همه
مجالس ، از او به عنوان يك زن تجربه ديده و سرد و گرم چشيده ياد مي كردند و عروس ها
و دخترهاي پابه بخت فاميل ، پيش از آنكه از مادر و خواهر خود چيزي بشنوند ، به
نصايح او گوش مي دادند و با او-به عنوان صاحب نظر در امور زناشويي-مشورت
مي كردند .راستش را هم بخواهيد، خانم نزهت الدوله براي بدست آوردند چنين عنواني
جان مي داد.او كه از هم دندان شدن با زن هاي پير پاتال خانواده وحشت داشت و نمي
خواست خودش رادر رديف آن ها بشمارد-او كه فرزندان خودش را مدت ها بود ترك
كرده بود و وارثي براي تجربيات شخصي خود نداشت -ناچار همه دختر هايي را كه با
او مشورت مي كردند ، درست مثل دخترها يا خواهرهاي خودش حساب مي كرد و از ته دل
برايشان مي گفت كه شوهر بايد با آدم صميمي باشد،وفادار باشد،چاپار دولت نباشد ،
وقيح نباشد خوش هيكل و پولدار باشد ، از خانواده محترم باشد و بهتر از همه اين كه
چشم هايش آبي باشد.خانم نزهت الدوله ، البته به سواد و معلومات نمي توانست چندان
عقيده اي داشته باشد.
خودش پيش معلم سرخانه ، چيزهايي خوانده بود .شوهر خواهرش كه وزير شده بود ،
چندان با سواد و معلومات نبود .شوهر اول خودش هم كه آنقدر بد از آب درآمد ،
فارغ التحصيل مدرسه سن لويي بود و دوسالي هم فرنگستان مانده بود .
باري ،دو سه ماهي از طلاق دوم نگذشته بود كه پدرش مرد.با شكوه و جلال تمام و
موزيك نظامي و ختم در مسجد سپهسالار .و خواهر برادرها تازه از تقسيم ارث و
ميراث فارغ شده بودند كه شهوريور بيست پيش آمد .شوهر اول خانم نزهت الدوله
كه مغضوب دوره سابق بود ، وزير خارجه شد و مجالس و شب نشيني ها پر شد
از آدم هاي تازه به دوران رسيده اي كه نمي دانستند پالتو و كلاهشان را به دست
چه كسي بسپارند و اولين پيش خدمتي را كه سر راهشان مي ديدند ، خيال مي كردند
سفير ينگه دنياست .خانم نزهت الدوله ، اول كاري كه كرد اين بود كه خانه اي
مجزا گرفت و ماشيني خريد و چهارشنبه ها را روز نشست قرارداد و خودش زمام
كارها را به دست گرفت .گرچه از روي اكراه و اجبار ، ولي دوسه بار پيش وزير
جديد خارجه فرستاد و به هواي ديدن بچه ها و نوه هايش مخفيانه به خانه شوهر
سابق دختراي شوهر كرده خودش رفت و آمد مي كرد و تور مي انداخت .
حيف كه پدرش مرده بود ، وگرنه كار را دوسه روزه رو به راه مي كرد .
اما اوضاع عوض شده بود و نه تنها پدر او مرده بود ، بلكه اصلا زبان ديگري
در مجالس به كار مي رفت و آدم ها ناشناس بودند و از دوستان قديم خبري بنود .
خانم نزهت الدوله نمي داسنت چه شده .ولي همين قدر مي ديد كه كسي گوشش
به حرف هاي او در باب شوهر ايده آب بدهكار نيست . همه در فكر آزادي بودند ،
در فكر املاك واگذاري بودند ، در فكر مجلس بودند و در فكر جواز گندم و جو بودند
و بيش تر از همه در فكر حزب و روزنامه بودند و در همين گير ودار و درميان
همين آدم هاي تازه به دوران رسيده بود كه خام نزهت الدوله در مجلس جشن
مشروطيت ، با سومين شوهر ايده آل خود آشنا شد.
شوهر تازه خانم نزهت الدوله ، يكي از روساي عشاير غرب بود كه تازه از حبس و
تبعيد خلاص شده بود و سروساماني يآفته بود و با عنوان آبرومند نمايندگي مجلس ،
به تهران آمده بود .مردي بود چهارشانه ، با سبيل هاي تابيده ، صدايي كلفت و گرچه
قدش كوتاه بود و كمي دهاتي به نظر مي آمد و از نزاكت و اين حرف ها چندان
خبر نداشت ، اما جوان بود و نماينده مجلس بود و يك ايل پشت سرش صف كشيده
بود و ناچار پول دار بود.اين يكي درست شوهر ايده آل نزهت الدوله بود .
تابستان ها به ايل رفتن و سواري كردن و مثل مردها تفنگ به دوش انداختن و
چكه به پا كردن و زمستان ها در مجالس شبانه ، با نمايدنده هاي مجلس و شوهر
ايده آل آخري ، با شرايسط زمان و مكان كه در گفت گوي همه كس به گوش
خانم مي خورد ، مطابق بود . خانم نزهت الدوله كه ديگر در باره امور زناشويي
تجربه هاي زيادي اندوخته بود ، اين بار مقدمات كار را حسابي فراهم كرد .
اغلب در خانه شوهر خواهرش كه با وجود تغيير زمانه هنوز وزير مانده بود ف
قرار ملاقات مي گذاشتند و گفقت و نيدها همه رسمي بود و حساب شده و هرچيز
به جاي خود . تا اين كه قرار شد رييس ايل ، يك روز با خواهرش كه تازه از
ايل آمده بود بيآيند و بنشينند و درحضور وزير و زنش بله بري ها را بكنند و
سرانجامي به كارها بدهند .همين كار را هم كردند و وقتي گفت و گوها تمام شد
و ديگر لازم نبود كه به خانم نزهت الدوله ، از حضور در مجلس ، شرمي دست
بدهد ،خانم هم تشريف آوردند و مجلس خودماني شد.خواهر رييس ايل، زني
بود بسيار زيبا، با چشماني آبي و موهاي بود . قد بلندي داشت و جوان هم بود
و تا خانم نزهت الدوله آمد از او به عنوان خواهر شوهر آينده حسادتي يا كينه اي
به دل بگيرد ، شيفته محبت هاي عجيب و غريب او شد كه چايي اش را شيرين كرد ،
ميوه جلويش گرفت و راجع به فر موهايش كه چه قدر قشنگ بود ، حرف زد و از
خياطي كه پيراهن به آن زيبايي را برايش دوخته بود ، نشاني گرفت .و خلاصه خانم
نزهت الدوله ، از اين همه محبت ، مات و مبهوت ماند . اين قضيه در آخر بهار بود
و قرار شد تا آقاي رييس ايل ، املاك ضبط شده اش را از دولت پس بگيرد و در تهران
كاملا مستقر شود ، ...خانم در يكي از نقاط شميران خانه اي اجاره كند كه دنج
باشد و دور از گرما ، تابستان را سر كنند و براي پاييز به شهر برگردند كه تا آن وقت
تكليف املاك آقا حتما معلوم شده و به هر صورت شوهر خواهر خانم نزهت الدوله
وزير بود و مي توانست در مجلس به دوستي يك رييس ايل اميدوار باشد.گرچه
خواهر موبور و چشم آبي ، درباره صدهزار تومان مهر ، كمي سخت گيري نشان
مي داد ، اما رييس ايل خيلي دست و دلباز بود.حتي قول داد كه به زودي هفت نفر
زن و مرد از افراد ايل خود را براي كارهاي خانه بخواهد و نگذارد خانم دست به سياه
و سفيد بزند . دست آخر روز عروسي را معيين كردند و شيريني دهان همديگر
گذاشتند و به خوبي و خوشي از هم جدا شدند .
خانم نزهت الدوله -كه سر از پا نمي شناخت -در عرض يك هفته ، خانه شهري اش را
اجاره داد و باغ بزرگي در شميران اجاره كرد و بهتهيه مقدمات عروسي با سومين شوهر
ايده آل خود پرداخت .به وسيله يكي از خواهرزاده هايش كه براي تحصيل به فرنگ رفته
بود -يك دست لباس كامل عروسي وارد كرد كه بست و يك متر دنباله داشت . و چهارصد
و بيست و يك نفر از اعيان و زورا و نمايندگان را از دو هفته پيش دعوت كرد و با دو تا
از مهمان خانه هاي بزرگ شهر ، براي پذيرايي آن شب ، قرار داد بست.وكاميونهاي شركت
كتيرا-كه هم خانم نزهت الدوبله و هم شوهرخواهر شدرآن سهم داشتند - سه روز تمام ،
مرغ و گوشت و سبزي و ميوه و مشروب به شميران مي بردند و خلاصه از هيچ خرجي
مضايقه نكردند .عاقبت شوهر ايده آلش را يافته بود .به سرو همسر مي گفت :
« اگر آدم ارث پدرش را در راه به دست آوردن شوهر ايده آلش صرف نكند ، پس در چه راهي صرف كند ؟»
مجلس عروسي البته بسيار مجلل بود . يكي از شب هاي مهتابي اوايل تابستان بود
و هوا بسيار مساعد بود.از دو روز پيش ، تمام درخت هاي باغ را با تلمبه هاي
بزرگ شسته بودند و لاي تمام شاخ و برگ هاي آن ها چراغ هاي رنگارنگ كشيده بودند .
فواره ها كار مي كردند و دو دسته اركستر آمده بودند و «پيست» رقص -كه تازه
اززير دست نجار و بنا درآمده بود-گنجايش صد و پنجاه جفت رقاص كه نه ،
رقصنده را دشت .شراب را از توي قدح هاي گلسرخي بزرگ ، با ملاقه هاي طلا كوب ،
توي ليوان ها ي تراش دار باريك و بلند مي ريختند ؛ و به جاي همه چيز ، بوقلمون
سرخ كرده روي ميز بود . و شيرين پلو و خاويار ، چيزهايي بود كه اصلا كسي
نگاهشان هم نمي كرد.ميز شام را به صورت T چيده بودند كه درازاي آن بيست و يك متر
بود و عروس و داماد بالاي ميز ، روي يك جفت صندلي خانم كار اصفهان ،
نشسته بودند .شام را با سرود شاهنشاهي افتتاح كردند و از طرف نخست وزير و رييس
مجلس و خانواده ها ي عروس و داماد نطق هاي غراي تبريك آميز رد و بدل
شد و همگي حضار ، بارها از طرف دولت و ملت ، به عروس و داماد و خاندان جليل آن ها تبريك
گفتند و جام هاي خود را به سلامتي آن ها نوشيدند . مجلس خيلي آبرومند برگزار شد.
نه كسي مستي را از حد گذراند و نه حتي يك ليوان شكست . ميز بزرگي
كه طرف چپ در ورود باغ گذاشته بودهند ، انباشته شده بود از هداياي مهمانان
و دسته گل هاي بزرگ . درهمان شب ، دوستي هاي تازه به وجود آمد و كدورت هاي گذشته
را در بشقاب ها و جام هاي همديگر ريختند و خوردند و حتي استيضاحي كه
بايد در واخر همان هقفته از دولت به عمل مي آمد ، در همان مجلس مسكوت ماند .
فقط يك ناراحتي به جا ماند و آن اين كه همان شب خانه را درد زد.
و صبح كه اهل خانه بيدار شدند ، ديدند تمام هدايا ، به اضافه هرچه جواهر و طلا
و نقره و ترمه كه روي ميز ها و سر بخاري هاي ديواري پخش بوده است -و دو جفت
قاليچه ابريشمي كه زير صندلي عروس و داماد پهن كرده بودند -از دست رفته است .
مجلس شب پيش تا ساعت سه طول كشيده بود و طبيعي بود كه در چنان شبي ، حتي
خدمتكاران هم -در اثر خالي كردند ته گيلاس ها -مست كرده باشند.و مسلما دزدها نمي-
توانسته اندچنين فرصتي را غنيمت نشمارند.با همه اين ها ، زندگي عروس و داماد از
فردا به خوبي و خوشي شروع شد.درست است كه شوهر خواهر خانم نزهت الدوله مطلب
را حتي در كابينه مطرح كرد و با وجود دوستي هاي تازه برقرار شده شب عروسي ، نزديك
بود شوهر خانم نزهت الدوله ، به عنوان عدم ا منيت ، دولت را در مجلس استيضاح كند،...
ولي قضيه به اين خاتمه يافت كه رييس شهرباني وقت را عوض كردند و رييس جديد ، به
تعداد كلانتري هاي شميران افزود و گشت شبانه گذاشت .آقا هم تمام خدمتكاران خانه را كه
سرجهازي خانم بودند ، از آشپز تا باغبان اخراج كرد و به جاي آن ها هفت نفر از افراد ايل
را كه تلگرافي احضار كرده بودند ، گذاشت .اما خانم نزهت الدوله خم به ابرو نيآورد.
اين دزدي كلان را قضا و بلايي دانست كه قرار بود به جان سعادت تازه آنها بزند.
و از اين گذشته ، داماد به قدري مهربان بود كه جايي براي تاسف بر اموال دزد زده نمي ماند .
نمي گذاشت خانم حتي از جايش تكان بخورد.خودش خمير دندان روي
مسواك خانم مي گذاشت . آب دوش و وان را خودش سرد و گرم مي كرد.لقمه
برايش مي گرفت . بند لباس زيرش را مي بست . خلاصه اين كه دو هفته از
مجلس مرخصي گرفته بود وو در خانه را به روي اغيار بسته بود و سير تا پياز كارهاي
خانه را خودش مي رسيد و راستي نمي گذاشت آب در دل خانم تكان بخورد.خانم
نزهت الدوله هم در اين مدت خانه ديگرش را فروخت و از نو جاي اثاث دزد برده
را پر كرد. قالي ها و مبل ها و پرده ها ، هركدام زينت يك موزه بودند.هر اتاقي
«راديوگرام» و يخچال و «كولر» جداگانه داشت و زن و شوهر هر چه خواستند ،
در نزديك ترين فاصله دسشتان بود.در اين نيمه ماه عسل ، آقا همه كاره بود.به كلفت
نوكرها سركشي مي كرد.و به باغبان ها و گل كاري هاي فصل به فصلشان مي رسيد .
برق و تلفن و آب و اجاره خانه را مرتب كرده بود و حتي با كمك هايي كه در يك
معامله آب خشك كن ، با بايگاني كل كشور ، به صاحب خانه كرده بود ، قبض سه ماه
اجاره را بي اينكه پولي بدهد ، گرفته بود .و سر سفره به خانم هديه كرده بود و
چون پانزده روز مرخصي اش داشت تمام مي شد ، سر همان سفره پيشنهاد كرده بود كه
چطور است از خواهرش دعوت كند كه تابستان را به شميران بيايد و باهم باشند!و
خانم نزهت الدوله كه راستش نمي دانست با اين تنهايي بعدي چه بكند و از طرفي مهرباني
هاي خواهر شوهر را فراموش نكرده بود ، رضايت داد و از فرداي مرخصي آقا ،
همه كارهاي خانه به عهده خواهر شوهر بود . و خانم نزهت الدوله واقعا يك
پارچه عروس خانم بود.صبح تا شام وقتش را جلوي آينه ، يا در حمام ،يا پاي ميز غذا
مي گذراند. آرايشگرها و ماساژورها را با ماشين خانم به خانه مي آوردند كه به دستور
آن ها روزي سه ساعت گوشت خام و گوجه فرنگي روي صورتش مي گذاشت و اصلا
ازخانه بيرون نمي رفت و گوشش به صداي قشنگ خواهر شوهرش عادت كرده بود كه
مي رفت و مي آمد و مي گفت :
«به به !چه پوستي ! چه طراوتي !خوش به حال برادرم!»
و روزي صدبار،و هزار بار .و خانم نزهت الدوله راستي جوان شده بود !شوهر جوان ،
دست به تر و خشك نزدن ، گوجه فرنگي روي صورت ،...اصلا حظ مي كرد.يك ماه
به اين طريق گذشت .درست است كه آقا كمي لاغر شده بود ، اما به خانم نزهت الدوله هرگز
مثل اين يك ماه خوش نگذشته بود.از روز اول ماه دوم عروسي شان ، زن و شوهر شروع
كردند به پس دادن بازديدها .هر روز دوسه جا مي رفتند ؛ ولي مگر به اين زودي ها تمام
مي شد؟و بدتر از همه اين بود كه خانم نزهت الدوله خسته مي شد.روز دوم ياسوم ديد و
بازديدبود كه عصر به خانه خواهر نزهت الدوله رفتند كه شوهرش وزير بود و با اصرار
شب هم ماندند .يك وزير ، به هر صورت نمي توانست با يك نماينده مجلس و يا يك رييس
ايل كاري نداشته باشد و خواهرها هم انگار يك عمر همديگر را نديده بودند !چه حرف ها
داشتند كه بزنند !تا دوي بعداز نيمه شب بيدار بودند و قرار و مدارها و درددل ها و نقشه-
ها ....و بعد هم خوابيدند و صبح هنوز خانم نزهت الدوله از رخت خواب بيرون نيآمده
بود كه شوهرش را پاي تلفن خواستند كه بله باز ديشب خانه را دزد زده .خواهر آقا را
توي يك اتاق كرده اند و درش را بسته اند.سيم تلفن را بريده اند و دست و پاي هر هفت
خدمتكار خانه را بسته اند.و توي انبارحبس كرده اند و هر چه در خانه بوده است ،
برده اند.از قالي هاي بزرگ و شمعدان ها و چلچراغ هاي سنگين گرفته تا مبل ها و
راديوگرام ها و يخچال ها .خلاصه اينكه خانه را لخت كرده اند.اين بار خانم نزهت الدوله
كه جاي خود داشت ، حتي شوهرش هم تاب نياورده بود و همان پاي تلفن زانوهايش تاشده
بود و نشسته بود.تنها برگه اي كه از دزدها به دست آمد ، اين بود كه جاي چرخ هاي
كاميون هاي متعدد روي شن باغ به جا مانده بود . فروا رييس شهرباني وقت ، در
مطبوعات مورد حمله قرار گرفت كه در عرض دو ماه ، دو با ر خانه يك نماينده ملت
را به روي دزدها باز گذاشته و طرح يك استيضاح جديد داشت در مجلس به پانزده
امضا حد نصاب خود مي رسيد كه وزير داخله ، يك هفته بعداز شب دزدي ، با يك مانور
ماهرانه ، طي يك ماده واحده(!)تقاضاي سلب مصونيت از داماد تازه يعني رييس ايل
كرد!و آن هايي كه سرشان توي حساب نبود ، گيج شده بودند و نمي دانستند سياست روس
است يا انگليس است يآ امريكا....!و اصلا اين همه جنجال از كجا آب مي خورد.
حالا نگو همان فرداي دزدي اخير ، دوتا از خدمتكارهاي سابق خانم نزهت الدوله كه
سرجهاز خانم بودند و رييس ايل بيرونشان كرده بود، سراغ خواهر خانم نزهت الدوله
آمده بودند وسوءظن خودشان را نسبت به رييس ايل و خواهرش بيان كرده بودند و تاعصر
تمام فاميل خانم نزهت الدوله به جنب و جوش افتاده بودند و از خاله خانباجي ها كمك گرفته
بودند و دو روز زاغ سياه خواهر شوهر موبور و چشم آبي را چوب زنده بودند تا دست آخر
در خيابان عين الدوله خانه اش را گير آورده بودند و روز بعد ، يكي از خواهر خوانده هاي
پير و رند خانواده ، به هواي اين كه «ننه قربون شكلت دم غروبه ، الان نمازم قضا مي شه.»
، خدمتكار خانه فريفته بود و تو رفته بود و دست به آب رسانده بود و وضو ساخته بود و كنار
حوض نمازي خوانده بود و از شيشه ها ، يكي يكي مبل ها و اثاث خانم نزهت الدوله را وارسي
كرده بود و بعد هم سر درد دل را با كلفت خانه باز كرده بود و از بدي زمانه و بي ديني مردم
به اين جا رسيده بود كه اطمينان كلفت خانه را به دست بياورد و كشف كند كه خانم صاحب خانه
يك خانم موبور چشم آبي بسيار مهربان و نجيب است كه زن رييس يك ايل هم هست .و همان
شبانه،وزير داخله دستور داده بود كه شهرباني دست به كار بشورد و به خانه جديد رييس ايل
بريزند و تمام اثاث خانم را نجات بدهند .و همه قضايا را صورت مجلس كنند و يك پرونده
حسابي بسازند !درست است كه نشانه اي از جواهرها و نقره ها و ترمه هاي دزدي اول به
دست نيامده بود ، ولي رييس ايل اين عمل شهرباني را منافي مصونيت پارلماني خود مي ديد
و داشت طرح استيضاح خود را به امضاي اين و آن مي رساند كه ماده واحده سلب مصونيت
از او تقديم مجلس شد ؛ به اتكاي يك پرونده قطور شهرباني و شهادت بيست و يك نفر از خدمتكاران
و اهل محل.باري ، داشت آبروريزي عجيبي مي شد كه سرجنبان هاي مملكت دست به كار شدند
و وزير داخله را با رييس ايل آشتي دادند ، به شرط اين كه هم لايحه سلب مصونيت و هم طرح
استيضاح مسكوت بماند و مهر خانم نزهت الدوله هم بخشيده بشود. و اين بار خانم كه
نزهت الدوله طلاق مي گرفت ، حتم داشت كه براي حفظ آبروي دولت و ملت دارد فداكاري
مي كند و از سومين شوهر ايده آل خودش چشم مي پوشد.و حالا خانم نزهت الدوله ؛ كه از
اين تجربه هم آزموده تر بيرون آمد ؛ عقيده دارد كه پيري و جواني دست خود آدم است و هنوز
در جست و جوي شوهر ايده آل خود اين در و آن در مي زند . باز خا نه شهري اش را
خريده و گران ترين مبل ها و فرش هارا توي اتاقش جمع كرده . ماهي پانصد تومان خرج
ماساژسينه و صورت خود مي كند .رنگ موهايش را هفته اي يك بار عوض مي كند.
پيراهن هاي اورگاندي باسينه باز مي پوشد . وقتي حرف مي زند ، هرگز اخم نمي كند
و وقتي مي خنددد ، ابروهايش و كنار دهانش اصلا تكان نمي خورد و مهم تر از همه اين
كه پس ازعمري زندگي و سه بار شوهر كردند ، به اين نتيجه رسيده است كه شوهر ايده آل
او از اين نوكيسه و تازه به دوران رسطده هم نبايد باشد. وديگر اين كه كم كم دارد باورش
مي شود كه تنها مانع بزرگ در راه وصول به شوهر ايده آل ، ،عيب كوچكي است كه در دماغ
او است و اين روزها در اين فكر است كه برود و با يك جراحي «پلاستيك»،دماغش را درست كند.
3
دفترچه ي بيمه
تازه زنگ تفريح را زده بودند و معلم ها ، يك يك ، از ميان هياهوي بچه هايي كه با سرو صدا ، توي حياط مدرسه
ريخته بودند ، و دوان دوان به طرف منبع آب هجوم آورده بودند ، فرار مي كردند و به طرف دفتر پناه مي آوردند .
اتاق كوچك بود . ميز ناظم مدرسه نصف آن را گرفته بود . و به سختي مي شد رفت و آمد كرد . دور تا دور بالاي
اتاق را سيم هاي چرك و سياه برق و تلفن و زنگ اخبار پوشانده بود . بالاي سر ميز ناظم مدرسه عكس قاب
گرفته و بزرگ جوانكي با لباس پيشاهنگي ، خاك گرتفه و رنگ و رو رفته ، به ديوار آويزان بود . غير از صندلي هاي
دور اتاق ، يك گنجه و يك چوب رخت و يك روشويي حلبي و يك تابلوي بزرگ اخطارها و اعلان هاي اداري ، ديگر
اثاث اتاق بود . يك عكس دسته جمعي كوچك هم روي بخاري بود كه ديپلمه هاي نمي دانم كدام سال
مدرسه را با لباس شق و رق و معلم ها و ناظم و مدير همان سال نشان مي داد .
پيش از همه معلم فرانسه وارد شد كه پيرمرد كوتاه قد مرتبي بود و چوب كبريتي به ته سيگار خود فرو كرده
بود ، و آن را با سرانگشت دور از خود گرفته بود . مثل اين كه سيگار و دود آن نجس است يا ميكروب دارد و
بايد از آن پرهيز كرد . و بعد معلم تاريخ وارد شد كه كوتاه و خپله بود . گيوه به پاداشت و يخه اش چرك و نامرتب
بود و كراواتش مثل بند جامه لوله شده بود و زير يخه ي كتش فرورفته بود . بعد معلم جبر آمد كه باريك و
دراز بود و راه كه مي رفت لق لق مي خورد و عينك داشت و سيگار گوشه ي لبش دود مي كرد و از بس زرد بود
آدم خيال مي كرد سل دارد . بعد معلم شرعيات وارد شد كه ته ريشي داشت و يخه اش باز بود و عينك كلفتي
به چشم زده بود و مثل اخوندها غليظ حرف مي زد . و با يك يك همكارانش سلام و عليك كرد و صبحكم الله
گفت . مثل يك گوني سنگين كه به گوشه اي بيندازد همان دم در وا رفت . بعد كتاب دار مدسه آمد كه
ريزه بود و سر بي مويي داشت وبه عجله راه مي رفت و هر هر مي خنديد و به جاي سلام ، به هركس كه رو
مي كرد نيشش تا بناگوش باز مي شد. و بعد هم چند نفر ديگر آمدند و دست آخر معلم نقاشي وارد شد كه
عبوس بود و انگار تازه از يك دعوا خلاص شده بود . يك دسته ي كلفت كاغذ نقاشي زير بغل داشت و پاي
صندلي كه رسيد سيگارش را زير پا له كرد و نشست .
معلم ها تازه نشسته بودند كه كتاب دار مدرسه شاد و شنگول ، مثل كسي كه مژده ي بزرگي آورده باشد ، به
صدا درآمد :
- خوب ، تبريك عرض مي كنم ، آقايان ! امروز قرار است دفترچه هاي بيمه را بدهند .
معلم تاريخ به سختي خودش را از توي مبل بيرون كشيد و اعتراض كنان فرياد زد :
- مرده شورشان راببرد با بيمه شان . من اصلا نمي خواهم بيمه بشوم . خودم بيمه هستم . من كه اصلا
قبول نمي كنم .
- چه قبول بكني چه نكني از حقوقت كم مي گذارند . آش خالته ، بخوري پاته ، نخوري پاته...
به اين مثل لوس كتاب دار مدرسه عده اي زوركي خنديدند . و معلم تاريخ از جوش و خروش افاد . معلم جبر
كه سيگارش داشت تمام مي شد ، گفت :
- راستي مي دانيد بيمه در مقابل چه ...؟
هنوز حرفش تمام نشده بود كه صدايي برخاست :
- در مقابل حمق آقايان ! در مقابل حمق !
اين صداي معلم نقاشي بود كه عبوس بود و اوراق نقاشي را روي زانوهايش گذاشته بود و وقتي حرف مي زد
مثل اين بود كه فحش مي دهد . همه به طرف او برگشتند . نگاه هايي كه تا به حال جز خستگي چيزي
نمي رساند و چيزي جز بي علاقگي نسبت به همه چيز در آن خوانده نمي شد ، حالا كنجكاو شده بود و در بعضي
از آن ها هم چيزي از نفرت را مي شد حس كرد . همه ي همكاران معلم نقاشي مي دانستند كه او رشته ي
فيزيك را تمام كرده و در س نقاشي مدرسه را به اصرار خودش دو سال است به او داده اند . همه با قيافه ي
عبوس او آشنا بودند . با تندي ها ي او خو گرفته بودند و در حالي كه بيش تر اوقات به او حق مي دادند ، دم
پرش نمي رفتند و از مجادله ي با او مي گريختند . حتي كتاب دار مدرسه كه همه را دست مي انداخت و به
اصطلاح خودش مي خواست با شوخي ها و مسخرگي هاي خود ، خستگي را از تن همكارانش دربياورد نيز سربه
سر او نمي گذاشت و رعايت حالش را مي كرد .
چند لحظه به سكوت گذشت و اگر فراش پير مدرسه با سيني چاي وارد نشده بود معلوم نبود اين سكوت تاكي
طول خواهد كشيأ . بعضي از معلم ها چاي را كه از توي سيني برمي داشند چند تا پول سياه با سرو صدا توي
سيني مي انداختند و بعضي ها هم اصلا چاي برنداشتند و معلم شرعيات و كتاب دار مدرسه داشتند چاي شان
را هورت مي كشيدند كه معلم نقاشي دوباره به صدا آمد :
- بديش اين است كه من اهل تعارف نيستم . رك و پوست كنده حرف مي زنم . خودم را مي گويم . اول كه
معلم شدم خيال مي كردم پنج سال كه بگذرد ديوانه خواهم شد . حق هم داشتم . سال دوم بود كه درس
مي دادم . معلم هندسه ي مدرسه مان ديوانه شد . صاف عقل از سرش پريد . و چه جاني كنديم تا به فرهنگ
ثابت كرديم كه احتياج به استراحت دارد. بيچاره مدير مدرسه هم خيلي دوندگي كرد تا از معرفي «جانشين
واجد شرايط » معافش كرد . بدبختي اي« بود كه به خودش نمي شد گفت ديوانه شده اي و نبايد به كلاس
بروي . اما از رفتارش پيدا بود ! مي آمد و سر كلاس راه مي رفت . عادتش شده بود . بااين كه عقل از سرش
پريده بود عادتش را نمي توانست ترك كند . من همان وقت برايم حتم شد كه چه عاقبتي در انتظار ماست .
همان وقت بود كه خيال مي كردم اگر پنج سال بگذرد ديوانه خواهم شد . اما حالا كه هفت سال است درس
مي دهم ، كم كم دارم به اين مطلب مي رسم كه نه . دارم احمق مي شوم . حالا به اين مطلب رسيده ام
كه آدم هايي پس از پنج سال تدريس ديوانه مي شوند كه آدم هاي برجسته اي باشند. آن معلم هندسه اين
طور بود . آدم هاي كودن و بي خاصيت مثل ما فقط احمق مي شوند . هر چه بيش تر درس بدهند ،
احمق تر مي شوند .
كتاب دار وسط حرفش دويد كه :
-آقا البته قياس به نفس مي فرمايند .
و معلم فرانسه كه با استكان بازي مي كرد گفت :
- شوخي نكنيم ، آقا . حقيقت را قبول كنيم . من هم قوچان كه رييس فرهنگ بودم ، بيست سال پيش را
مي گويم ، معلم حساب مان روس بود . ديوانه شد . درس را ول كرد . بعد هم نفهميدم چه طور سر به نيست
شد . در اين سي سال كه من در فرهنگم تا حالا چهارتا از همكارهام ديوانه شده اند ...
- من مگر چرا آمدم رشته تخصصي ام را ول كردم و معلم نقاشي شدم ؟ بله ؟ براي اين كه پنج سال يا هفت
سال يك مطلب معين را به مغز كره خرهاي مردم فرو كردن ، بحث و مطالعه را براي ابد رهاكردن ، و حتي
براي تدريس احتياجي به مطالعه و تعمق نداشتن ، و همان تنها اره و تيشه اي را كه توي دانشسرا به دستمان
داده اند روي مغز هر بچه اي به كار انداختن ، اين يا آدم را ديوانه مي كند يا احمق . اگر آدم حسابي باشد يا
تدريس را ول مي كند يآ ديوانه مي شود و اگر حسابي نباشد كودن مي شود . احمق مي شود . من كه به اين
نتيجه رسيده ام .
معلم جبر كه وقتي حرف مي زد لق لق مي خورد . گفت :
-راجع به حمق كه من خيالم راحت است . هرچه بايد شده باشد ، شده . من آلان چهارده سال است درس
مي دهم .و اما به نظر من معلم ها را فقط در مقابل دو مرض بايد بيمه كرد . در مقابل سل و در مقابل ...
دستش را به طرف پيشاني رنگ پريده ي بلندش برد و دوسه بار با انگشت به آن زد .
معلم نقاشي گفت :
- نه آقا . در مقابل حمق !
معلم شرعيات تكاني خورد و با لحني تسلا دهنده گفت :
-فقط سخت نبايد گرفت آقايان . عصباني نبايد شد . گور پدرشان خواستند بفهمند ، نخواستند نفهمند .
شماها جوانيد و خيلي حرارت داريد . يك كمي پا به سن كه گذاشتيد و حرارت تان تمام شد كار درست خواهد
شد . بي خود خيال تان را ناراحت نكنيد .
معلم تاريخ شايد براي اينكه بحث را عوض كرده باشد . گفت :
-من كه اصلا بيمه نمي شوم . مرده شور ! من خودم بيمه ي عمر شده ام . هجده سال دطگر بيست هزار تومان
پول عمرم را هم از بيمه خواهم گرفت.
- يعني تا هجده سال ديگر خيال داري زنده بماني ؟
از اين شوخي كتاب دار همه خنديدند . حتي خود او هم خنديد و مجلس از رسميتي كه به خود گرفته بود افتاد
. صحبت هاي دونفري و خنده هاي كوتاه شروع شد . كتاب دار براي اين كه شوخي خود را جبران كرده باشد با
معلم شرعيات راجع به بيمه گرم گرفته بود و معلم تاريخ از صدي دو حق كارمندي صحبت مي كرد و معلم
شرعيات راجع به تكه زميني كه اخيرا در عباس آباد معامله كرده است براي پهلو دستي اش مي گفت . و
معلم فرانسه راجع به ترفيعات از ناظم چيزي مي پرسيد ... فراش پير آمده بود استكان ها را جمع مي كرد
كه ، در اتاق باز شد و رد مطان موجي از هطاهو و جنجال حياط مدرسه كه به درون آمد، مدير مدرسه از پيش و
دونفر كيف به دست از عق او وارد دفتر شدند .
بعضي ها به احترام برخاستند. ديگران سر جاي خودتكاني خوردند و دوباره بي حركت ماندند.
مدير مدرسه رفت پشت ميز ناظم نشست و عينكش را گذاشت و آن دو نفر كيف به دست بساط خودشان
را روي ميز پهن كردند. مدير با يكي يكي معلم ها احوال پرسي كرد. راجع به كلاس ها پرسيد . از وضع حضور و
غياب بچه ها سوال كرد . و اوراق كه مرتب شد معلم ها را يك يك از روي صورتي كه زير دست داشت صدا مي
كرد و ازشان امضا مي گرفت و بازرس ها عكس دفترچه ي بيمه ي هرطك را با وضعي ناشيانه با قيافه ي
صاحبش تطبيق مي كردند - با دقتي كه در زندان نسبت به جاني ها مي كنند - و دفترچه را مي دادند.
وقتي نوبت به معلم نقاشي رسيد و دفترچه ي بيمه ي « امراض و حوادث » او را به دستش دادند در او نه خيال
تازه اي انگيخته شد و نه شادي و سروري به او دست داد. قيافه اش همان طور عبوس شد و اوراق نقاشي بچه
ها را همان طور زير بغل مي فشرد . شايد خيلي خسته بود ، شايد حوساش جاي ديگري بود . اما وقتي خواستند
از او باز پاي چند تا وبقه امضا بگيرند كمي ناراحت شد . او حتي از امضا كردن دفتر حضور و غياب مدرسه هم
خودداري مي كرد . براي همكارانش گفته بود : كه چه ؟ مثل كفتر هاي صحن امام زاده ها هي فضله انداختن ؟
و همه جا را آلوده كردن ؟ و خيلي دلش مي خواست ليست حقوق را امضا نكند . ولي اي« ديگر نمي شد .
رسيد دفترچه ي بيمه هم همين طور بود . بازرس ها سخت گير بودند و او ناچار خط كج و كوله اي پاي دوسه
ورقه گذاشت و در دل باز به اين فضله اي كه با قلم روي كاغذها مي گذاشت خنديد و دفترچه را بي اين كه
نگاهي كند توي بغل گذاشت و دوباره نشست.
بعد هم زنگ خورد و يك ساعت كلنجار رفتن با بچه ها ، و ساعت بعد كه با همكارانش توي دفتر جمع شدند ،
باز هم صحبت از بيمه شد و وقتي براي او حساب كردند كه هر ماهه چهل و هفت هشت ريال ، گيرم پنج
تومان از حقوقش كم خواهند كرد ، راستي اوقاتش تلخ شد .
جنجال و هياهوي ساعت درس بعد ، باز همه چيز را از يادش برد و ظهر كه از مدرسه در آمد و با دوسه نفر از
همكارانش سوار اتوبوس شد ، وقتي دنبال پول توي جيب بغلش گشت ، دستش به دفترچه خورد و آن را در
آورد و همان طور كه بليت فروش باقي پولش را مي داد آن را ورق زد و به فكرش افتاد كه « نه ، زياد هم
بد نيست . اگر يك وقت سجل آدم گم بشود ، يعني اگر آدم يك وقت بخواهد سجلش را گم كند ، به درد
مي خورد ، اما يعني قبول مي كنند ؟...»
به دنبال اين فكر يك بار ديگر سر و ته دفترچه را خوب وارسي كرد كه زياد به ريزه كارهاي محل تولد و اسم
مادر وشماره ي سجل پدر نپرداخته بود و فقط اسم و سال تولد خودش را با يك عكس شسته و رفته و اتو
كشيده از دوران جواني ، اول آن زده بودند.
از عكس خودش كه جوان بيست ساله اي را نشان مي داد كه هنوز زلف هايش نخوابيده بود و پيدا بود كه به
ضرب آب و شانه روزي سه چهار بار با آن ور مي رود . خنده اش گرفت و بعد ورق را برگرداند . صفحات متعددي
براي تصديق طبيب ها و ستون هايي براي اسامي امراض ، خالي گذاشته بودند . و اراقي هم از آخر دفترچه
بات مقررات جوراجور بيمه ي عمر و حوادث و اموال و حريق سياه شده بود ، زياد بدش نيامد . نه از اين لحاظ
كه دفترچه ي بيمه هم مثل سجل ، درست به يك نشانه به يك انگ مي مانست ،نه . چون او هميشه از
سجل و ديپلم و سواد مصدق و معرفي نامه و اين نوع نشانه ها و انگ ها بدش آمده بود .
همه ي اين انگ ها براي او مثل خرمهره اي بود كه گاو ماده ي «كل قربان علي» را از ديگر گاوها مشخص مي كند .
اين نشانه ها و انگ ها هميشه براي او حاكي از چيزي خالي از انسانيت بود . و آن ها را كوششي براي پست
كردن آدم ها مي دانست . نقاط مشتركي كه همه ي اسب هاي فلان گردان سوار دارند. يا شباهتي كه ميان
پرتقال هاي درون يك جعبه است ، به نظر او خيلي بيش تر از نقاط مشتركي بود كه همه ي ادم ها ي مثلا
ديپلمه دارند . يا مثلا همه ي سرهنگ ها دارند. به نظر او پست كردن دآدم ها و تحقير آن ها بود كه به آن ها
ديپلم بدهند ، يا نشان روي دوش شان بكوبند ؛ يا سجل « صادره از بخش 4 مشهد » به دست شان بدهند !
و به همين سادگي از ديگران ممتازشان كنند .
اصلا به عقيده ي او وجه امتياز آدم ها را زا يك ديگر نمي شد از درون شان ، از قواي ذهني شان بيرون كشيد
و مثل خر مهره روي پيشاني شان آويزان كرد يا مثل نشان روي دوش شان كوبيد . و حالا اين دفتر چه هم
فرق چنداني با آن ها يديگر نداشت . با سجل ، با ديپلم با هر نشانه يا انگ و يا خرمهره ي ديگر ، فرق اصولي
ديگري نداشت . فقط اين فرق را داشت كه مثل سجل ، هزار سوال و جواب در آن نشده بود و از ايل و تبار
صاحبش نشانه اي نداشت .
همين بود كه معلم نقاشي را به دفترچه علاقمند مي ساخت. يعني علاقمند كه نمي ساخت . فقط به نظرش
بد نيامد . شايد چون از عكس جواني اش كه روي آن خورده بود خوشش آمده بود ... شايد هم ...آهاه ...همان
طور كه اتوبوس از يك ايستگاه با سرو صدا راه مي افتاد صفحه ي خالي مخصوص به تصديق اطباي را آورد و به
ستون امراض خيره شد و انديشد كه اگر اين ستون پر بشود و طبيب هاي متخصص در امراض گوناگون نظر
خودشان را درباره ي او ف درباره ي مغز و اعصاب و كبد و معده اش بنويسند او خودش را كه خواهد شناخت !
او كه تا بحال فرصت نكرده است يك ماه در بستر بخوابد و استراحت كند ، او كه تا به حال نتوانسته است
براي هر دل درد يا ضعفي و يا عصبانيت نزديك به جنوني ، به طبيب مراجعه كند ، از اين پس خواهد فهميد كه
در حفره هاي درونش چه ها مي گذرد ؟ و اين اميدواري او را به دفترچه ي بيمه علامقمند ساخت . و حس كرد
كه آن را با دقت و دلسوزي بايد محافظت كند .
همه ي اين فكر ها را مي كرد از همكارانش غافل مانده بود كه مدتي پيش پياده شده بودند و رفته بودند.
و تا به ايستگاه نزديك خانه اش برسد ، دو سه بار ديگر از سر شوق دفتر چه را ورق زد و تصميم گرفت همه ي
مطالب را با زنش در ميان بگذارد. و از او هم نظري بخواهد . و وقتي رسيد آن قدر خسته بود كه همه چيز از
يادش رفت .
*
دفترچه را پيش روي دكتر گذاشت و نشست .
دكتر روي صندلي تكاني خورد و دفترچه را برداشت و پرداخت به اين كه مشخصات آن را روي ورقه ضبط كند.
معلم نقاشي كلاهش را روي زانويش نگه داشته بود و كمي خودش را باخته بود . مثل اين كه پايش هم
مي لرزيد . هر چه سعي كرد بر خودش مسلط شود نتوانست. مثل اين كه كار زشتي كرده باشد ، مثل اين كه
به گدايي آمده باشد . اما دكتر سرش پايين بود و اوراق را زير و رو مي كرد . و همين معلم نقاشي را كمي
جرات داد كه سرش را بردارد و نگاهي به اطراف بنيدازد ، شايد انبساط خاطري برايش دست بدهد . اما چيزي
جالب نبود . يك تخت مشمع پوش طرف راست بود كه چكش كوچكي روي آن را گرفته بود . و طرف چپ ،
ديوار روغن زده و براق بود و روبه رويش بالاي سر دكتر ، يك باسمه ي رنگي از مناظر ، خدا مي داند سوييس يا
شمال ايتاليا به ديوار آويزان بود . نه گوشي دكتر كه روي ميز افتاده بود و نه قپان كوچكي كه در گوشه ي
راست اتاق بود هيچ كدام چيز جالبي نبود . اما خود دكتر ؟ او هم جوان سي و چند ساله ي كوتاهي بود كه هيچ
اطمينان آدم را به خودش جلب نمي كرد .
كتش را درآورده بود و پشت صندلي انداخته بود . كراواتش اتو خورده و مرتب بود و يخه ي آهاري داشت و
پيدا بود كه براي دوا فروشي جان مي دهد . دكتر مشخصات دفترچه را كه يادداشت كرد آن را بست ، پيش
او گذاشت ؛ و با قيافه اي كه مي خواست صميمي نشان دهد گفت :
- خوب ! آقا چه شونه ؟
معلم نقاشي همان طور كه سيگارش را آتش مي زد ، شروع كرد :
-راستش نمي دانم چه مرضي دارم ...
و آب به گلويش جست . و خودش را باخت . زيرچشمي به دكتر نگاهي انداخت بعد پكي به سيگار زد و حالش
كه جا آمد گفت :
-البته نمي دانم براي امراض عصبي بايد اين جا آمده باشم . اما خودم فكر نمي كنم چيزيم باشد . زنم اصرار
دارد كه مريضم . خيلي دلم مي خواست او خودش بود تا براي تان مي گفت چرا مريضم مي داند ...
و باز پكي به سيگار زد و براي دكتر كه خيلي خونسرد مي نمود ، اين طور توضيح داد :
- اين را مي دانم كه عصباني ام . خيلي هم عصباني م . مي دانيد يك ساعت در اتاق انتظار نشستم تا نوبتم
برسد . خوب همين كافي است تا آدم را عصباني كند . اما اين دو تا زن خارجي كه بلند با هم حرف مي زدند و
سر آدم را مي خوردند ، نزديك بود مرا ديوانه كنند . لابد شما راهم خيلي خسته كردند . من عاقبت پاشدم و از
اتاق بيرون رفتم . سر و صدا اذيتم مي كند . اما كلاس ! آدم را ديوانه مي كند . شلوغ است . جنجال است .
كلاس ، آن هم كلاس نقاشي ، خودتان مي دانيد يعني چه ! هيچ درسي خسته كننده نيست . اما للگي بچه ها !
بچه ها را مي دانيد ساكت نگه داشتن عذابي است . آن هم هشتاد تا بچه را ! و من هميشه سرگلاس عصباني
مي شوم . تا دو سال پيش فيزيك درس مي دادم . درسم را براي اين عوض كردم كه بهتر بتوانم لله باشم .
اما باز هم نمي شود . پارسال پسركي را آن قدر زدم كه از حال رفت . خودم هم از حال رفتم . بعد كه به هوش
آمدم ، خود آن پسر هم با ديگران آب به سر و صورتم مي پاشيد. اين طوري ام . در خانه عصباني ام . زياد
ايراد مي گيرم . صداهاي خيابان پوست آدم را مي كند . خانه مان كنار خيابان است ...
و يك مرتبه حس كرد كه قيافه ي دكتر هيچ نشانه اي از علاقه و توجه نيست . درست مثل كاغذنويس هاي
در پست خانه كه غم انگيزترين و يا شادترين وقايع زندگي را هم با همان كندي و رخت معمولي ، با همان
كشده ها و مدهاي بچگانه ، بي هيچ تعجبي يا تحسيني مي نويسند ؛ دكتر همان طور نشسته بود . چشمش
بو د. چشمش را گاهي به چشم او مي دوخت و بعد به روي ميز مي انداخت و پيدا بود كه دراد خسته مي شود
. معلم پكي به سيگار زد و افزود :
-فكر نمي كنيد به همين اندازه كافي باشد ؟ خيلي دلم مي خواست حرف بزنم . اما چه فايده ؟ اتاق انتظار
شما هم پر است ...
و دلش آرام نشد. افزود :
- راستي كاسبي خوبي داريد . نيست ؟ خيلي از معلمي بهتر است .
دكتر تبسم كنان بر خاست و او را روي تخت نشاند و زانوهايش را آويزان نگه داشت و با چكش دو سه بار روي
كنده ي زانويش زد كه زانويش پريد و بعد فشار خونش را اندازه گرفت و بعد سينه و قلبش را با گوشي
معاينه كرد و همه ي اين كار ها را به عجله . و بعد رفت پشت ميز نشست و شروع كرد به نسخه نوشتن .
و معلم نقاشي يادش به روز پيش افتاد كه آفتابه شان را برده بود بدهد لحيم كند . پيرمرد آهن ساز درست
همين طور و با همين عجله آفتابه را وارسي كرده بود .
معلم نقاشي كه دوباره نشسته بود و سيگارش را مي كشيد به قلم او چشم دوخته بود كه گاهي صدا مي كرد
و با خود مي انديشيد : اين هم دكترهامان ! حوصله ندارند آدم براشان حرف بزند. آن هم دكتر امراض عصبي !
نه اطمينان آدم را به خودشان جلب مي كنند نه يك خرده گذشت دارند. چه فرق مي كند ؟ همان ردنه و تيشه
اي را كه ماروي مغز بچه هاي مردم مي اندازيم اين ها روي تن مردم مي اندازند . حتما با همه ي مريض ها
همين معامله را مي كنند . مطب اين هم مثل كلاس من شلوغ است . غير از اين چه مي تواند بكند ؟ لابد
همه مي آيند و مي نشينند ، هنوز دو كلمه نگفته حرف شان ر ا مي برد ، زانو و سينه و بازوشان را معاينه مي
كند و بعد نسخه مي دهد و بعد هم ده تومان .... و باز يك مرتبه خودش را جمع كرد . يادش افتاد كه خودش
پول نمي دهد و بيمه است ... دكمه ي كتش را بست . سيگارش را خاموش كرد و دست هايش را زير كلاهش
قايم كرد و چشم به دفتر چه دوخت كه پيش رويش بود . اما اين بار زود بر خودش مسلط شد و انديشيد :
« گور پدرش ! مگر پول بيمه را نمي گيرند ؟ محض رضاي خدا كه قبول نكرده است . پدر سوخته ها !» و
دكتر سر برداشت و همان طور كه تاريخ و امضاي نسخه را خود به خود گذاشت گفت :
- غذاهاي محرك نخورطد . سركه و فلفل و امثال آن ... شب زود بخوابيد . اگر قبل از خواب شير بخوريد بهتر
است . آمپول ها را هم روزي يكي تزريق كنيد . قرص هم قبل از غذا ؛ متاسفم كه دستور داده اند مرخصي
ندهيم ، وگرنه احتياج به يكي دو هفته استراحت داشتيد .
معلم نقاشي همان طور كه به دكتر گوش مي داد ، دردل مي خنديد : « اگر اين ها بود اصلا چرا پيش تو آمدم
؟ زنم خيلي بهتر ازتو اين ها را بلد است . همين حرف هار ا مي زند . آمپولت را هم لابد كلسيم است ....» و
بلند گفت :
-متشكرم ... و برخاست . دو سه برگ نسخه را تا كرد و توي جيب گذاشت و دفترچه را برداشت و راه افتاد .
هنوز در اتاق را باز نكرده بود كه مريض بعدي پريد تو و هاج و واج كلاهش را به سر گذاشت و رفت . توي كوچه
كه رسيد جوي ، آب صاف و رواني داشت. فكر كرد : « آره ! بهتره ... فايده اش چيه ؟ » و نسخه را پاره كرد و به
آب داد و زير چراغ خيابان كه رسيد دفترچه اش را باز كرد و در ستون امراض ديد نوشته : « ضعف اعصاب » و
جلويش را دكتر امضا كرد ه است .
*
و به اين طريق يك سال گذشت . يك سالي كه در آن معلم نقاشي ما هشت بار به دكتر مراجعه كرد . اول با
علاقه و ولع و كم كم از سر بي ميلي و فقط براي اين كه شايد به اين وسيله بتواند آدم هاي تازه اي را بشناسد .
درين مدت دكتر هاي مختلف نظر خود را درباره ي او روي ستون امراض دفترچه ي بيمه اش نوشتند .
حالا معلم نقاشي دلش به اين خوش بود كه اقلا فهميده بود كه اقلا فهميده است چه مرگي دارد . يا چه مرگ
هايي دارد . دو امضاي ضعف اعصاب ، يكي براي معاينه ي تمام بدن ، دو تا براي سينه درد و سرما خوردگي ،
يكي براي معاينه ي گلو و يكي هم براي بيمار كبد و آخري براي تجزيه ي خون . سه تا از نسخه هايي را كه در
اين مدت گرفته بود . پاره كرده بود و دور ريخته بود . چون همان امضاي دكترها برايش كافي بود. و نسخه هايي
را هم پيچيده بود دواهاشان هنوز كنار طاقچه اتاق شان افتاده بود و شيشه هاشان را كه نه مي خواستند ، دور
بريزند و نه معلم نقاشي حاضر بود لب بزند. مجبور بودند هفته اي يك بار گردگيري كنند . به خصوص يك
شيشه ي بزرگ روغن ماهي بود كه مزاحم تر از همه بود و براي سينه دردش به او داده بودند . و اين ها خودش
باعث شده بو د كه دواخانه ي كوچكي داير كنند . و درست مثل اولين كتابي كه به خانه مي آيد و گاهي هوس
كتابخانه داشتن را در صاحبش مي انگيزد ، هرچه شيشه و پيشه داشتند پهلوي هم توي طاقچه چيده بودند .
و گر چه تنها از شيشه ي «مركوركروم » و آ« هم گاهي ، استفاده مي كردند دلشان بهاين خوش بد كه اقلا با
ديدن شيشه هاي دوا اطمينان مي يابند كه سلامتي در خانه هست .
معلم نقاشي هرگز به دوا خوردن عقيده نداشت ، از يك قرص كوچك سردرد گرفته تا سولفات دوسود و از آبي
كه زنش با آن چشمش را مي شست تا آمپول هاي جورواجوري كه به دست و بازو يا توي رگ مي زدند .
اصلا از دوا بي زار بود . از خود دكتر ها هم بي زار بود .
بچه مدرسه كه بود يك روز مادرش او را به هزار حقه پيش دكتر برده بود . دكتر پير بدعنقي بود كه به تر كي
بحش مي داد و مي زد و به او فلوس داده بود و او بعد كه از مطب در آمده بودند و مادرش براي پيچيدن
نسخه به دواخانه ي نزديك رفته بود ، گريخته بود . ترس از دكتر ، بوهايي كه در مطب مي آمد ، عكس هاي
وحشتناكي كه از در وديوار آويخته بودند و بعد هم فلوس چنان او را ترسانده بود كه گريخته بود . و تا شب توي
تيمچه هاي بازار و لاي دسته هاي بار قايم شده بود . و غروب كه خواسته بودند در تيمچه را ببندند . كاروان
سرادار نطنزي او را پيدا كرده بود . و به خيال اينكه براي دزدي آمده است كتكش هم زده بود و بيرونش انداخته
بود . او از همه جا مانده و گرسنه به خانه ي عمه اش پناه برده بود و آن ها هم كه از همان صبح ا زفرا ر او
آگاه شده بودند او را به خانه خودشان فرستاده بودند و مادر هم ا زسر غيض او را با چوب هيزم هاي ناصاف
كتك زده بود .
معلم نقاشي هيچ وقت اين واقعه را فراموش نمي كرد و از آن پس شايد به علت همين ترس و ناراحتي ،
ديگر بيمار نشد و و يا كم تر بيمار شد . غير از حصبه اي كه در سيزده سالگي گرفته بود و اين واقعه كه در
دوازده سالگي اتفاق افتاد . هرگز جرات نكرده بود مريض بشود و دو روز در خانه بخوابد . اما دفترچه اش را داده
بودند و پيش خودش حساب اين بي زاري از دكتر ها را رسطده بود و خودش را هم قانع كرده بود كه به اين
احساس قوي و شديد زمان بچگي زطاد وقعي نبايد بگذارد و براي شناسايي خود و به عنوان يك تجربه هم شده ،
از دفتر بايد استفاده كند . قبل از اين كه دفترچه ي بيمه اي داشته باشد . حتي يك بار هم به پاي خودش به
دكتر مراجعه نكرده بود . اما حالا يك سال بود به ميل و رضا پيش هر دكتري كه اداره ي بيمه معلوم مي كرد
مي رفت ،
چه چيزي به دستش آمده بود ؟ غير از همان چند امضا؟ آن بار ترسي از دكتر پير بدعنق او را فراگرفته بود از
دوا و دكتر و بيماري ، بي زارش كرده بود . و حالا ؟... حالا ديگر نه ترسي از دكتر ها داشت نه بي زاري . چون ديگر
از بچگي خيلي دور بود و نه آن اطميناني را كه در آن ها و طرز كاشان مي جست يافته بود . حالا ديگر به
نوميدي رسيده بود . حالا به اين نتيجه رسيده بود كه آن چه از طب و طبابت مفيد است و مورد ترديد نيست
همان را سولفات دوسود و فلوس وشير خشت است . همان نسخه هاي خانگي خاله زنكي است . همان عناب و
گل بنفشه . همان پر سياوشان و برگ زوفا.
*
ميان دوساعت درس صبح ، در اتاق دفتر مدرسه ، معلم ها نشسته بودند و بي سر و صدا چاي مي خوردند . و
هر بار كه در باز مي شد و يكي تو مي آمد موجي از جنجال و هياهوي بچه ها به درون مي ريخت . ميز ناظم
مدرسه نصف دفتر را گرفته بود . در و ديوار چرك و سياه بود. تاريكي نه تنها با گوشه هاي اتاق و زير ميزها و
مبل ها اخت شده بود ، بلكه پشت پنجره ها نيز با شيشه هاي زرد و تيرهاي كه داشتند ، جا خوش كرده بود و
مانده بود . غير از معلم فرانسه و تاريخ و نقاشي و ناظم ، كه پشت ميزش نشسته بود و كم تر حرف مي زد .
يك معلم تازه هم بود كه دماغ عقابي داشت و رنگ پريده بود . و معلم ورزش هم فرصت كرده بود و آمده
بود . اما معلم عربي عوض شده بود . و از معلم جبر خبري نبود.
هنوز داشتند چاي مي خوردند كه معلم تاريخ از ته مبل و با حرارت گفت :
- ديديد گفتم ؟ پدرسوخته ها بيمه شان هم به همه چيز ديگرشان رفته ! آدم خودش بايد فكر خودش باشد .
تنها چيزي كه از بيمه شان فهميديم پولي بود كه از حقوق مان كم گذاشتند . باز هم خوبيش اين است كه
تمام شد . خلاص شديم ، من كه خودم بيمه هستم .
معلم فرانسه كه سيگارش را به چوب كبريت نيم سوخته اي زده بود و دور از خود نگه داشته بود ، آهي كشيد و گفت :
- آره جانم . همين بي ترتيبي هاست كه مردم را نوميد مي كند . اصلا چرا بايد بيمه را راه بيندازند كه بعد از
يك سال مجبور شوند برش بچينند ؟...
آن هم با اين افتضاح ؟ اصلا وقتي نمي توانند كاري را بكنند مگر مجبورند مردم را توي دردسر بيندازند ؟ آن
هم با اين حرفهايي كه آدم مي شنود ؛ با اين افتضاح !...
حرف معلم فرانسه تمام نشده بود كه درباز شد و يك شاگرد پريد تو و با قيافه اي وحشت زده و نفس بنده آمده
شكايت داشت كه :
-آق ناظم ! اين احمدي مي خواد منو بزنه .
و ناظم برخاست ، دست او را گرفت و باهم بيرون رفتند . و سكوتي كه معلم ها چند لحظه فراگرتفه بود
شكست و معلم ورزش به صدا در آمد :
-چه بهتر آقا ! بنده كه اصلا احتياج ندارم به دكتر مراجعه كنم . يك سال حقوق بيمه بدهم كه چه ؟ دوا و
دكتر وبيمه ي من ورزش تنفسي دم صبح است آقا ! آدم سالم ...
معلم نقاشي حرف او را بريد كه :
-بله آدم سالم توي ما دبير ها خيلي نادر است . غير ازين چيز ديگري مي خواستيد بفرماييد ؟
- نه مي خواستم بگويم يك سال پول يامفت از ما گرفتند . شايد هم بشود گفت پول زور.
- ديديد آقا من حق داشتم ! از اول نمي خواستم اصلا بيمه بشوم . اما مگر مي شد ؟ خودشان از حقوقم
كسر مي گذاشتند . يك سال ماهي هفت تومن و نيم چه قد رمي شود ؟...
باز حرف معلم تاريخ را معلم نقاشي بريد كه با خنده گفت :
-جان من ! مهم اين نيست كه پول مفت گرفتند يا پول زور . اين هم مهم نيست كه پول ها را كه و چه
طور سگخور كرد. اين مسايل از بس عادي است ديگر اهميت خود را از دست داده . مهم نيست كه معلم ها
را يك سال كشيده اند توي مطب دكتر ها و هيچ چي كه نباشد بهشان فهمانده اند چه مرگ شان است ....
معلم تازه اي كه دماغ عقابي داشت و رنگ پريده بود با لهجه ي رشتي گفت :
-نه آقا ! چه طور مهم نيست آقا ؟ خيال مي كنيد بيمه همين طوري قطع شد آقا ؟ يك ساله چه قدر روي
بيمه خورده باشند خوب است آقا ؟ خود بنده اطلاع دارم كه دويست و پنجاه هزار تومن در تهران ملاخور شده ،
آقا ! اين ها را بايد دانست آقا !
معلم نقاشي گفت :
-راست مي گوييد . بايد دانست . اما باز هم اين ها زياد مهم نيست . مهم اين است كه فلان دبير ادبيات
يا جغرافي كه تا حالا اصلا فرصت نداشته به درد سر و شكم خودش برسد ، رفته و از سوراخ سمبه هاي بدنش
مطلع شده . بگذريم كه اگر بيمه هم بود نمي توانست اين دردها را دوا كند . اما اين قدر هست كه وسواس
معلم ها زيادتر شده . يك معلم اگر تا به حال خيال مي كرد لله ي بچه هاست ، يآ اگر ناراحت بود كه چرا
عمرش به بي حوصلگي مي گذرد ، يا وسواس اين را داشت كه سر چهل سالگي عقل از سرش بپرد ، حالا به يك
مطلب تازه تر هم پي برده ؛ يك وسواس ديگ رهم برايش ايجاد شده ، وسواس اين كه مي بيند درست مثل
يك كيسه ي انباشته از بيماري هاي مختلف است ...
معلم ورزش كه با دسته ي كليدش بازي مي كرد ، اعتراض كنان گفت :
- نه آقا درست نيست ! كه گفته همه ي معلم ها مريضند ؟ ميان معلم هاي ورزش صدتا يكي هم مريض
پيدا نمي شود .
- معذرت مي خواهم جانم ، صحبت از تارزان ها نيست كه باكره هاي بازوشان زندگي مي كنند . صحبت از
معلم هاست . يعني آن هايي كه با مغزشان زندگي مي كنند . گذشته از اين كه لابد مي دانيد هر مدرسه اي
يكي يا دو تا معلم ورزش بيش ترت ندارد ....
معلم فرانسه خودش را به ميان انداخت و گفت :
-چرا بي خود سر به سر هم بگذاريم ؟ مساله اين است كه يك سال مردم را به خودشان اميدوار كرده اند و
حالا يك مرتبه گندش بالا آمده . معلوم نيست چرا بيمه قطع شده . معلوم نيست اختلاف حساب سر چه
بوده . و دست هيچ كس هم به هيچ جا بند نيست .
معلم تازه با لهجه ي رشتي افزود :
-چه جور هم گندش بالا آمده آقا ! خود بنده اطلاع دارم كه بعضي از دكتر ها نسخه هاي خودشان را مي خريده
اند آقا ! براي دوست و اشنا نسخه مي نواشته اند و دواي نسخه ها را خودشان برمي داشته اند و مي فروخته
اند . دوافروش ها تقلب مي كرده اند آقا ! در انتخاب دكترها هزار نظر خصوصي در كار بوده . و خيلي كثافت
كاري هاي ديگر آقا ...
معلم نقاشي لبخند زنان و از سر بي اعتنايي گفت :
-من با اين ها هم كاري ندارم . اين دله دزدي ها به اطن زودي ازين خراب شده ريشه كن نمي شود .
اصلا لازم نيست فكرش را هم بكنيم . فكر اين را بايد كرد كه كار اين همه مريض به كجا مي كشد ؟
من هر وقت به دكتر مراجعه كردم ا ز جنجال اتاق هاي انتظار وحشت كردم . اين همه مريض ! آن هم در
تهران ! آن هم ميان آدم هايي كه به هر صورت بر ديگران رجحاني داشته اند كه توانسته اند خودشان را به
دكتر برسانند . فكرش را هم اذيت كننده است ....
كه در باز شد و ناظم آمد تو و با قيافه اي گرفته رفت پشت ميزش نشست . چيزي روي يادداشت نوشت .
فراش را صدازد . كه :
- اين را ببر براي آقاي مدير ، جوابش را بگير و بيار .
و فراش كه رفت ، دنباله ي صحبت را معلم تاريخ گرفت :
- راستي آقايان هيچ فكر كرده ايد كه كار دكتر ها چه قدر بهتر از كار ماست ؟
-كار قصاب هم خيلي بهتر از كار ماست . اين كه غصه خوردن ندارد .
معلم فرانسه بود كه اين را گفت و اخم هايش را در هم كرد و سيگارش را درآورد تا يكي ديگر آتش بزند .
معلم ورزش كه تا به حال در خود فرورفته بود و صدايي برنياورده بود به صدا درآمد كه :
- در مملكت آدم هاي مفنگي ، يكي دكتر ها كار و بارشان خوب است ؛ يكي هم مرده شورها .
و معلم نقاشي باز به حرف آمد و اين بار تاييد كنان گفت :
- درست است كه كار و بار دكتر ها خيلي بهتر از ما است . اما اين طور كه من ديدم دكترها كاسب هاي بدي
هستند . خيلي هم بد . مي دانيد چرا ؟ براي اين كه آدم وقتي از يك بقال برنج يا لوبيا مي خرد ، يا از قصاب
گوشت مي خرد ، چشم دارد و مي بيند كه چه مي خرد . اما آن چه از دكتر مي خواهد بخرد - يعني سلامتي را -
آيا مي تواند تشخيص بدهد ؟ مي تواند انتخاب كند ؟ نه . اصلا همين است كه من در تمام اين مدت در
جست و جوي دكتري بودم كه به او اطمينان داشته باشم . اعتماد داشته باشم . اما دكتر را مگر به اين زودي
مي شود عوض كرد .تا ده تا نسخه ي اشتباهي ندهند، مزاج آدم به دستشان نمي آيد . و آن وقت تازه دكتر
خانوادگي شده اند ! بله به اين علت كاسب هاي بدي هستند . يا اگر بهتر گفته باشيم كسب بدي را انتخاب
كرده اند .
معلم تازه با لهجه ي رشتي اش گفت :
-و بدبختي اين جاست كه هر سال داوطلب طب بيش تر هم مي شود آقا !
- البته بايد هم همين طور باشد . مردم هرچه بيش تر مفنگي باشند به طبيب بيش تر احتياج دارند .
در تمام اين شهر شايد بيست تا كلوپ ورزش بيش تر نباشد ، اما چند تا مطب هست ؟
و چون كسي جوابي نداد ، خود معلم ورزش افزود:
- سه هزار و پانصد مطب هست . ملتفت هستيد ؟ سه هزار و پانصد تا !
بعد در باز شد و كتاب دار مدرسه در ميان موجي از جنجال مدرسه به درون ريخت ، وارد شد و شاد و خندان با
يك يك همكارهايش سلام و عليك كرد ، و پهلوي ناظم نشست ، و فراش را صدا كرد كه برايش چاي بياورد و
بي معطلي رو به معلم تاريخ گفت :
-خوب ! بيست هزار تومان بيمه را گرفتي ؟
كه همه زدند به خنده . خود او هم بلندتر از همه خنديد و معلم تاريخ با خونسردي گفت :
- نه . هفده سال ديگر مانده . خيال مي كني كار بيمه ي عمر هم مثل بيمه ي فرهنگي تق و لق است ؟
- غصه نخور بابا ! همه شان سر و ته يك كرباسند .
و براي اين كه حرف را گردانده باشد رو به ديگران گفت :
-خوب آقايان ! درباره ي قطع شدن بيمه چه نظري داريد؟ من خيال دارم اعلام جرم كنم . مي دانيد چرا ؟
خبر دارم كه كار از كجا خراب شده . شنيده ام . پول هنگفتي به جيب زده اند .
معلم تازه با لهجه ي رشتي گفت :
-از قضا بحث در همين موضوع بود . آقا ! بنده هم اطلاع دارم . راستي نمي شود اعلام جرم كرد آقا ؟ شما
سندي ، مدركي ، چيزي در دست نداريد آقا ؟
معلم نقاشي خنده كنان گفت :
-بر فرض هم كه مدرك باشد ، تازه چه فايده ؟ خودتان را بي خود به دردسر نيندازيد . من تصميم گرفته ام
دفترچه ي بيمه ام را قاب بگيرم بزنم بالاي طاقچه . يا اصلا صفحه ي مربوط به امراضش را ه نوشته چه دردهايي
دارم قاب بگيرم . و بزنم بالاي اتاق و هر صبح و شب زيارتش كنم و به ياد ايامي بيفتم ه با آن همه خواب و
خيال در پي معالجه ي خودم بوده ام .
فراش كه چاي را آورد كاغذي پيش روي ناظم گذاشت و گفت كه :
-آقاي مدير دادند.
و ناظم آن را برداشت و در سكوتي كه دفتر را فراگرفته بود چند لحظه به آن نظر دوخت. بعد آهي كشيد و سر
برداشت و رو به حضار گفت :
-آقايان ! با كمال تاسف معلم جبرمان به مرض سل درگذشته است . آقاي مدير خواهش كرده اند عصر ، همه ي
آقايان بيايند تا دسته جمعي برويم جنازه را برداري.
و به فراش اشاره كرد كه زنگ را بزند. وقتي زنگ به صدا درآمد درست صداي زنگ نعش كشان هاي سابق را
داشت.
ادامه دارد ...