داستان كوتاه سه خواهر
داستان كوتاه سه خواهر
دخترهاي خانم اسفندياري يك سال به يك سال باهم فاصله سني داشتند. در كودكي انگار هر سهشان را از يك قالب درآورده بودند. درست مثل هم لباس ميپوشيدند. عروسكهايشان عين هم بود، دفتر مشق و لوازم تحريرشان باهم مو نميزد. طوري كه گاهي سر قاطيشدن آنها و اين كه هر چيز مال كدامشان است با هم بگو مگو ميكردند. آنها نه فقط شباهت ظاهري به هم داشتند كه به لحاظ خصوصيات اخلاقي هم درست عين هم بودند. با هم هوس بستني يا لواشك ميكردند، تصميم ميگرفتند به پارك يا خانه بستگان بروند تا با بچهها بازي كنند و...
خانم اسفندياري كه بعد از فوت آقاي اسفندياري تمام اميدش را به آنها بسته بود، عصرها در ايوان مينشست و به تاب بازي آنها نگاه ميكرد و دلش از شوق حضور آنها لبريز ميشد. در اين حالت خيال ميكرد كه آينده آنها هم درست مثل هم خواهد بود. مثل هم ازدواج خواهند كرد و تشكيل خانواده داده و بچهدار خواهند شد. آرزو ميكرد كه هر سه آنها خوشبخت باشند اما از آينده بيمناك بود. چرا كه ميدانست تقدير بازيهاي عجيب و گاه سختي براي آدمها تدارك ميبيند. اما شباهت بين دخترها فقط تا سن 12سالگي براي آنها ماند. بعد ناگهان هرسه آنها عوض شدند و عادات خاص خودشان را پيدا كردند. دختر بزرگتر (مهشيد)، بسيار مستبد و خودراي بود. هميشه از دو خواهر كوچكترش به زور و تحكم ميخواست كه مطابق ميل او رفتار كنند . مثلا ميگفت: الان بايد بريم پارك... خانم اسفندياري ميگفت : الان ظهره... پارك خلوته و خطرناكه... بذارين عصر كه هوا خنكتر شد و مردم هم بيرون آمدند، برين بيرون...
اما مهشيد گوش نميكرد و با لجاجت خاصي كه خانم اسفندياري از آن سر درنميآورد، دو خواهر كوچك ترش را با خود بيرون ميبرد. بعد از يك ربع هرسه به خانه برميگشتند. چون خواهر وسطي (مانا) زمين خورده بود و در نتيجه آنها مجبور شدند بدون بازي به خانه برگردند. خانم اسفندياري به مهشيد پرخاش ميكرد كه تقصير اوست، اما او با خودرايي به هيچوجه زير بار نميرفت و با اوقات تلخي به هم خوردن بازيشان را گردن مانا ميانداخت كه حواسش را جمع نكرده و درنتيجه روز آنها را خراب كرده بود. مانا كه دختر نرم و مهربان و منعطفي بود اشكش را پاك ميكرد و ميگفت: تقصير خودم بود مامان... بايد حواسم را بيشتر جمع ميكردم.
مانا هميشه همينطور بود، كسي را مقصر نميدانست و مسئوليت اتفاقي را كه برايش ميافتاد خودش به عهده ميگرفت و اغلب هم براي آن كه مهشيد را ناراحت نكند از خواسته خودش ميگذشت، اما با اين حال دختر دست و پا چلفتي نبود. خيلي قاطع بود و درمدرسه هم برخلاف مهشيد نمرات بالايي ميگرفت.
خواهر كوچكتر (مهسا) سكوت ميكرد. او كم پيش ميآمد كه اظهار نظري كند، نه جانب مانا را ميگرفت و نه جانب مهشيد را، اما خيلي وقتها از دستورات مهشيد سر پيچي ميكرد. او بيشتر به درس خواندن علاقه داشت و به مدرسه دانشآموزان تيز هوش هم ميرفت. درخلوت، مدام كتاب ميخواند و انگار روياهاي خاص خودش را داشت كه با هيچ كس دربارهشان صحبت نميكرد.
خانم اسفندياري هرسال كه ميگذشت تفاوت بين دخترهايش را هم بيشتر و بيشتر ميديد. آنها از كودكي فاصله ميگرفتند و با تغييرات شخصيتي زياد ازهم نيز فاصله ميگرفتند. اگر كسي نميدانست، نميتوانست باور كند كه آنها خواهر و از يك خون باشند. خانم اسفندياري اين واقعيت را ميپذيرفت اما دغدغه آنها لحظهاي هم راحتش نميگذاشت. او براي بزرگ كردن آنها دست تنها و بدون اينكه سايه پدر بر سرشان باشد خيلي سختي كشيده بود. براي هركدام آنها وسايلي را به عنوان جهيزيه ميخريد و در زير زمين ميگذاشت تا وقت ازدواجشان برسد. خانم اسفندياري هم مثل خيلي از مردم، ازدواج را مهمترين واقعه زندگي هر كس ميدانست.
دخترهايش بزرگ شدند، ديپلم گرفتند و دانشگاه قبول شدند اما هنوز بخت درخانه هيچ كدامشان را نزده بود.
گاهي ميشد كه خانم اسفندياري در مجلس ختم، عروسي و حتي در سوپر ماركت با خانمي برخورد ميكرد كه مانا را براي پسرش نشان كرده بود، اما مجبور بود به آنها جواب بدهد كه هنوز مهشيد درخانه است و ازدواج نكرده و در نتيجه آنها بايد صبر كنند. يكي دو خواستگاري هم كه مهشيد داشت به خاطر رفتار تند و خودخواهانهاش بعد از همان جلسه اول، ديگر پشت سرشان راهم نگاه نكرده بودند. خانم اسفندياري زياد با او صحبت ميكرد و از او ميخواست دست از خودراييهايش بردارد: عزيزم در زندگي با خودخواهي نميتوني حرفت رو پيش ببري... چهار روز ديگه كه به سلامتي شوهر كردي، نميتوني اين جوري زندگي رو بگردوني !اما مهشيد گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. ميگفت: من همينم كه هستم... هركي هم ميخواد با من زندگي كنه بايد منو همين طور كه هستم بپذيره!
در خانه هم، همچنان نظراتش را به همه تحميل ميكرد: امشب شام بايد فسنجان بخوريم... فردا بايد بريم پيكنيك... بزرگترين اتاق خانه بايد مال من باشد... اما واقعيت اين بود كه مهشيد در درون، از اين كه ميديد بيشتر آدمها مانا را دوست دارند آزارش ميداد. اين مسئله كه ممكن است يك روز مانا زودتر از او ازدواج كند مثل خوره روحش را ميخورد، براي همين، بدون اينكه اعتراف كند، دغدغه ازدواج، دغدغه روز و شبش بود. در محيط دانشگاه از خيلي از پسرها خوشش ميآمد اما آنها از دخترهاي ديگر خواستگاري كرده بودند. او از آيندهاش بيمناك بود. از فشار اينكه مبادا مانا زودتر از او ازدواج كند و به خاطر خود خواهيهايش براي هميشه تنها بماند، تصميم گرفت اينبار كه خواستگاري داشت، كمي كوتاه بيايد و چهره واقعياش را پنهان كند، خودش را نرم و سازگار نشان دهد و نقشي را بازي كند كه تا به حال بازي نكرده بود. بعدكه آبها از آسياب ميافتاد، ميتوانست خودش را هماني كه بود نشان دهد. فقط كافي بود مثل خيلي از دخترهاي ديگر كه آرزوي ازدواج داشتند، خودش را مطابق ميل همسر آيندهاش نشان دهد.
اما او بدون اين كه خود بداند با اين افكار نادرست، خودش را به چاهي انداخت كه درآمدن از آن سخت و دشوار بود.
(محسن)، پسر يكي از همسايه هاي قديم آنها (خانم اسدي) بود. خانم اسفندياري يك روز تصادفي دربازار به او برخورد. ديدارشان براي هر دو پر از تداعي لحظات خوشي بود كه پيشتر داشتند. خانم اسدي جوياي حال دخترهاي او شد. خانم اسفندياري هم جوياي حال پسرهاي او. خانم اسدي گفت: بيخود نبود ما امروز توي اين شلوغي همديگه رو ديديم، بيخود حاشيه هم نرم... من ميخوام براي پسر بزرگم محسن زن بگيرم... يكي از دخترهاتو انتخاب كن.
روزي كه محسن همراه خانوادهاش به خواستگاري مهشيد آمد، مهشيد بر خلاف دفعات قبل كه ايرادهاي بيهوده ميگرفت و رفتار توام با خودخواهياش كه حتي سيني چاي را هم نميآورد و در جواب سوالها جوابهاي تند و دندانشكن ميداد و به خواستگارها برميخورد، اين بار خيلي نرم و متين برخورد كرد. پس از يك جلسه ديدار حضوري در بيرون كه محسن و مهشيد بيشتر درباره مسائل كلي حرف زدند، مراحل بله برون، خريد، حنابندان و عقد خيلي سريع طي شد. انگار هر دو خانواده عجله داشتند اين وصلت زودتر سر بگيرد. شايد چون شناخت قبلي از هم داشتند و بنابراين تاخير بيشتر را جايز نميدانستند. اما شروع زندگي جديد مهشيد به هيچ وجه خوشايند نبود. چون او خودخواهي را در وجود خودش نكشته بود، تنها آن را براي مدتي كوتاه كه تا ازدواجش سر بگيرد، پنهان كرده بود. بعد از ازدواج به خيال اين كه خرش از پل گذشته، ديگر لزومي به پنهان كاري نميديد. به هرحال كاري بود كه شده بود و محسن ديگر بايد با واقعيت كنار ميآمد. يعني چارهاي جز اين نداشت!
مهشيد خيال ميكرد در خانه جديد خودش هم ميتواند خودبينيهاي زمان دخترياش را پياده كند. براي همين از همان ساعت اول شروع زندگي مشتركش امرو نهيهايش را شروع كرد. به خصوص اينكه سرخريد حلقه هم براي اينكه اختلافي پيش نيايد كوتاه آمده بود. غافل از اينكه محسن هم خودش را هماني كه بود نشان نداده بود. محسن هم موجودي به مراتب خودبينتر و خودخواهتر از مهشيد بود كه خيال ميكرد همهچيز بايد در جهت ارضاي خواستههايش فراهم شده باشد. ميگفت: تا حالا تو خانواده، كسي از گل نازكتر به من نگفته... دوست دارم تو زندگي خودم هم همينطور باشه! زندگي دو نفر كه ميخواهند با خودخواهي و خودبيني حرف خودشان را به كرسي بنشانند قابل حدس زدن است. به خصوص اينكه هر دو نميتوانستند در آن مدت كوتاه آشنايي متوجه شوند كه چه فريبي خوردهاند. نه، آنها همان كساني كه درجلسه معارفه خودشان را نشان داده بودند نبودند. آنها وانمود ميكردند اشخاص ديگري هستند و مقدمات ازدواج و شلوغ بودن سرهايشان هم سرپوش روي همهچيز گذاشته بود بنابراين...
زندگي مهشيد از همان لحظات اوليه ازدواج با رنج و عذاب و دعوا و اختلاف همراه شد، طوري كه خودخواهيهايش هم اجازه نميداد، درد درونش را براي مادرش بازگو كند، اما خانم اسفندياري از نگاه دخترش همه چيز را ميخواند. روزهاي زندگي مهشيد و محسن با جر و بحث سر چيزهاي كوچك شرو ع ميشد كه طرفين براي به كرسي نشاندن حرفهايشان حتي با هم لجبازي ميكردند. مهشيد ميگفت: ناهار بايد برويم بيرون پيتزا بخوريم... من امروز حوصله آشپزي ندارم!
و محسن مخالفت ميكرد: من دوره مجردي به اندازه كافي با دوستام اينطرف و آنطرف پيتزا خوردم... زن گرفتم كه برايم آشپزي كند و غذاي خانگي بخورم. اگر قرار بود همون پيتزا رو بخورم كه دم به تله سر كار خانم نميدادم!
- مگه زن آشپزه؟...
- مگه غير اين فكر كرده بودي؟
مهشيد فرياد ميزد: بعدشم من بودم كه دم به تله تو دادم! من بودم كه گول ظاهر تو رو خوردم!
لج ميكرد و به اتاق خواب ميرفت و در را ميبست. محسن با مشت به درميكوبيد كه اينجا خانه اوست و او حق ندارد چنين رفتاري داشته باشد. مهشيد ميگفت اگر وضع آنطور كه ميخواهد نباشد، يك لحظه هم ديگر با او زندگي نخواهد كرد. محسن هم درخانه را باز ميكرد و ميگفت: بفرماييد!
آنها معني ازدواج را بدجور گم كرده بودند. گرچه گاه از خودشان ميپرسيدند:پس ازدواجي كه آدمها را به تكامل ميرساند واقعا چيست و چه طور ميشود به آن رسيد؟
اما از آن طرف با رفتن مهشيد، براي مانا خواستگاران زيادي آمدند. مانا در درون خودش نياز غير قابل كنترلي به ازدواج حس ميكرد. اين نياز با گذشت سالها، نه تنها در درونش كمرنگ نشده كه شدت هم گرفته بود. نه هوسي آني بود و نه تحت فشار جامعه يا ديگران يا تقليد از بقيه... او ميخواست در تشكيل خانواده، خودش را بيازمايد. ميدانست كه ازدواج مسائل بيشماري برايش خواهد آورد كه حل كردن هركدام انرژي زيادي خواهد برد، اما او با اين آگاهي تصميم گرفته بود تشكيل خانواده دهد. او ميخواست تبديل به زني پخته شود و ازدواج را مهمترين امر در تحقق اين مسئله ميديد. در بيشتر همايشهاي ازدواج شركت ميكرد. كتابهاي زيادي در اينباره ميخواند. او ازدواج را آزموني ميدانست كه با گذر از آن ميتوانست خودش را مهياي هدف والايي كه براي آن به دنيا آمده بود، بكند.
مانا هميشه در جمع دوستانش ميگفت: فقط وقتي بايد ازدواج كرد كه بدوني داري چي كار ميكني؟ با چشم باز بدوني داري تو چه راهي قدم ميگذاري... دوستانش ميپرسيدند: تو خودت واقعا (ميدوني ازدواج يعني چي)؟
جواب ميداد: سعي ميكنم بفهمم...
بنابراين وقتي (مجيد) به خواستگارياش آمد، مدتي از آنها وقت خواست تا كاملا موضو ع را بررسي كند. براي آشنايي بيشتر تحت نظر خانوادهها چند بار با هم بيرون رفتند. مجيد ميگفت: من به ازدواج به عنوان مرحلهاي براي تكامل آدمها نگاه ميكنم... مرحله سختي است اما نميدانم چرا خيليها بدون توجه به اين اهميت و دشواري، خيلي راحت تصميم ميگيرند و بعد هم سرگردان ميشوند كه چي ميخواستند و چي شد؟
مانا ميپرسيد: فكر ميكنيد تكامل در ازدواج را چه چيزهايي به وجود ميآورد... زن و مرد چه كار بايد بكنند تا در مسير درست ازدواج قرار بگيرند؟
زندگي آنها درهمان ماه اول نشان داد كه شراكت و يگانگيشان چه قدر روحشان را ارتقاء بخشيده است. آنها نيامده بودند تا فقط زير يك سقف با هم زندگي كنند. آنها آمده بودند تا همديگر را بسازند و بهترين صفات را در وجود هم شكوفا كنند. مهشيد با ديدن زندگي مانا تازه به عمق فاجعه زندگي خودش پي ميبرد. پس ازدواج ميتوانست اين طور باشد؟ چيزي كه در زندگي خودش اصلا نبود. اين مسئله او را به فكر فرو برد كه چه قدر ديدگاههايش براي ازدواج سطحي بود. به دنبال چه چيزهايي بود و چه چيزهايي به دست آورد!
اما درباره مهسا... او شديدا به درس خواندن علاقه داشت. او تصميم داشت پزشك موفقي شود و در مناطق محروم و روستاها به مداواي مردم بپردازد. مهشيد از او ميپرسيد: حالا چرا آن جاها؟ اين همه مطب شيك تو تهران است، چرا...
- چون اينجاها تو مطبهاي شيك، دكتر زياده... منم به خاطر مطب شيك نميخوام دكتر بشم .مردم جاهاي دور افتاده بيشتر به كمك احتياج دارن. مهسا احساس ميكرد كه اين كار ميتواند باعث رشد و ترقي روحياش شود. همينطور هم شد. او با جديت و پشتكار توانست در رشته پزشكي دانشگاه تهران قبول شود. براي همين به مقوله ازدواج خيلي فكر نميكرد. مهمتر براي او اين بود كه بتواند پيشرفت و خدمت كند. براي همين مثل مانا احساس نميكرد كه ازدواج ميتواند برايش نقطه مهمي در زندگي محسوب شود. اگر به موردي مناسب و فردي هماهنگ با شخصيت و روح و روانش برخورد ميكرد، شايد دراينباره فكر ميكرد. به خصوص كه ميديد وجود آن فرد ميتواند در راستاي هدفش هم باشد. ديده بود كه خيلي از همكلاسيهايش با ازدواج با اشخاصي كه تناسب در كار و تحصيلات با آنها نداشت از كار بزرگي كه ميتوانست انجام دهد باز ماندند. يكي از دوستانش حتي ترك تحصيل كرد تا از دو قلوهايش نگهداري كند.
مهسا پيشداوري نميكرد، شايد براي دوستش بهتر اين بود كه از دوقلوهايش نگهداري كند و بعد به درس و دانشگاه بپردازد، اما درباره خودش مهم اين بود كه به رويايي كه از كودكي داشت جامه عمل بپوشاند. به بيماران كمك كند و دردهايشان را تسكين دهد، اما بيشتر از اين وحشت داشت كه مثل مهشيد به دام يك ازدواج نامناسب بيفتد و در نتيجه از هماني هم كه بود عقبتر بيفتد. پس از فارغالتحصيلي هم روانه يكي از روستاهاي دورافتاده كهكيلويه و بويراحمد شد تا به مردمش خدمت كند. خانم اسفندياري پس از سالها تلاش و مشقت و دغدغههاي مادرانه براي بزرگ كردن دخترهايش، حال ثمره زندگي آنها را به چشم ميديد. نگراني عمدهاش اوضاع زندگي مهشيد بود كه در اين سالهاي اخير ديگر از كسي پنهان نبود. خانم اسفندياري تلاش ميكرد تا با صحبت با مهشيد، وضعيت زندگي آنها را بهبود ببخشد: مهشيدجان زندگي كه جاي خودخواهي نيست... جاي از خودگذشتگي است... تو كمي فداكاري كن... تو بگذر...
مهشيد سكوت ميكرد. ميديد كه يك ازدواج نادرست براساس پندارهاي واهي چه به روزش آورده است. نه توانسته بود درسش را تمام كند، نه توانسته بود كاري پيدا كند، از بگو مگوهاي بيسروته ضعف اعصاب گرفته بود و در مرداب زناشويي نامناسبش با محسن دست و پايي بيهوده ميزد و لحظه به لحظه فروتر ميرفت. ميديد كه اين زندگي به بن بست رسيده است.
اما از آن طرف زندگي مانا و مجيد، زندگي سعادتمندانهاي بود كه با دو فرزند هم كاملتر شد. خانم اسفندياري هر وقت در كنار آن خانواده بود احساس آرامش ميكرد. همهچيز سر جاي خودش بود. اين ازدواجي بود كه هر دختري بايد براي رسيدن به آن تلاش ميكرد.
مهسا هم از محل كارش مدام براي خانم اسفندياري نامه مينوشت. او از خلال خطوط نامه ميفهميد كه او احساس رضايت ميكند و به آن چه ميخواسته رسيده است. شايد سالهاي بعد، ازدواج موفقي هم ميكرد اما مهمتر حس آرامش او بود كه چه بسا با ازدواجي نامناسب كاملا به هم ميريخت . خانم اسفندياري به ياد كودكيهاي سه دخترش ميافتاد كه چه قدر به هم شبيه بودند اما به تدريج مسير زندگيشان از هم جدا شد و هر يك به راهي افتادند. درست است كه براي هر سهشان آرزوي ازدواجي مناسب را داشت، اما فهميد كه نميتواند اين آرزو را به آنها تحميل كند. مهم سعادت آنها بود نه آن چه او گمان ميكرد برايشان سعادتمندانه است. هر كدام بايد دنبال آن چيزي ميرفتند كه برايشان بهتر بود. هركاري كه براي يكي خوب بود دليل نميشد كه براي ديگري هم خوب باشد. ازدواج براي مانا جواب داد اما براي مهشيد نتيجه بسيار بد به بار آورد و براي مهسا هم نميتوانست موثر باشد. نبايد آنها را به زور وادار به كاري ميكرد كه در جامعه به عنوان تنها راه سر و سامان دادن به آدمها در نظر گرفته شده بود. خانم اسفندياري با خود فكر كرد: نسخهاي كه براي يكي جواب ميدهد، ديگري را ممكن است نابود كند.
_ با الهام از كتاب (يك، يكي) نوشته ركسانا خوشابي