... ادامه
    4
   عكاس بامعرفت
آن كه از در عكاس خانه وارد شد و با لحني عوامانه و گرم ، سلام كرد مردي سي و چند ساله بود كه كلاه مخملي اش
را تا بالاي گوشش پايين كشيده بود . صورتش برق مي زد و بوي بساط سلماني ها را مي داد . يخه اش باز بود
 و كت و شلوارش انگار الان از گل چوب رختي مغازه ي دوخته فروشي پايين آمده بود . موي تنك دو طرفه ي
صورتش ، از طرف بالا كم كم تنك تر مي شد و هنوز به زير كلاه نرسيده، ديگر از مو خبري نبود .
يكي از دونفري كه پشت يك ميز نشسته بودند و با هم حرف مي زدند ، بيلند شد و د رجواب سلام تازه وارد ،
 سري تكان داد . يك نفر ديگر كه سرش را توي دستگاه روتوش كاري كرده بود و پارچه ي سياهي سرش را و
دستگاه را مي پوشاند از جايش تكان نخورد و خرت و خرت مدادش روي شيشه ي عكس ها همين طور بنلد بود .
 آن كه از پشت ميز برخاسته بود ، مرد بيست و چند ساله ي مودبي بود . كت تنش نبود ، و گره ي كراواتش
 سفت بيخ گلويش را گرفته بود و آستين هايش را بالا زده بود . روي مچش يك ساعت ، با صفحه اي پر از
 عقربه ها و نمودارهاي كوچك و بزرگ داشت و رو به تازه وارد گفت :
-چه فرمايشي داشتيد ؟
- آدم تو عكاس خانه مي آد كه عكس بگيره ديگه ./
- آقا چه جور عكسي مي خواستيد ؟
و با دستش به روي ميز اشاره كرد كه زير يك تخته ي شيشه ي سنگ ، پر بود از نمونه هاي مختلف عكس هاي
كوچك و بزرگ ، پرسنلي ، كارت پستال ، معمولي و آگرانديسمان ! با قيافه هاي مختلف و ژست هاي گوناگون
 ، نيم رخ ، تمام رخ ....ولي آن كه از در وارد شده بود و مي خواست علكس بگيرد و به در و ديوار نگاه مي كرد
كه پوشيده بود از عكس هاي بزك شده و بزرگ و قاب گرفته . عكس هايي كه تقريبا همه ، موهاي براق روغن
 خورده داشتند و همه به نگاه چشم دوخته بودئند. عكس هاي دست به زير چانه زده ، سيگار به لب ، عروس و
داماد ها ... و مدتي هم به چلچراغي كه از سقف اتاق آويزان بود و شمع هاي برقي داشت ، نگاه كرد.
و بعد ، دست آخر نگاهش به جايي بند نشد، به روي ميز نگريست كه هنوز مرد عكاس با دست نشانش مي داد
 . مدتي هم به قيافه ها و ژست ها و اندازه هاي عكس ها نگاه كرد . و عاقبت دستش را روي يكي از آن ها
گذاشت كه عكسي بود كارت پستالي و نيم رخ. عكس جوانكي بود كه موهاي فرفري داشتو حتي خط اتوي
دستمال سفيد جيبش در عكس آمده بود.
- آقا چند تا عكس مي خواستيد ؟
- چند تا ؟
-ما يا شش تا عكس ميندازيم يا دوازده تا ، يا بيش تر .
- دوازده تا عكس مي خوام چه كنم ؟ شيش تاشم زياده ، كم تر نمي شه ؟
- نه آقا براي ما صرف نمي كنه .
- آخه چرا نمي شه ؟ از ماهمش يه عكس خواسته ن كه بفرستيم خ...و بقيه ي حرفش را بريد و تا بناگوش
 سرخ شد و به چشم مرد عكاس نگريست كه همان آن ، روي ميز دوخته شد و خودش را به نفهمي زد . مردي
كه مي خواست عكس بگيرد ، كمي اين دست و آن دست كرد و وقتي سرخي از صورتش پريد گفت :
-خوب چه قد بايس بندگي كرد ؟
-دوازده تومن آقا .
مردي كه مي خواست عكس بگيرد ، گفته ي او را آهسته تكرار كرد و سري تكان داد و همان طور كه كلاهش
سرش بود دنبال مرد عكاس راه افتاد . و هم چنان كه به طرف اتاق عكس برداري مي رفتند ، مرد دستش را بالا
 آورد مثل اينكه مي خواست عرق پشت لبش را با آستين خود پاك كند . ولي زود متوجه شد و توي جيب
شلوارش دنبال دستمال گشت و وقتي روي صندلي ، جلوي دوربين نشست ، دستمالش را دوباره تا كرده بود و
مي خواست توي جيب پيش سينه بگذارد كه به صرافت افتاد. حيف ! دستمالش سفيد نبود و ابريشمي بود و
 بزرگ بود . يك دستمال ابريشمي بزرگ يزدي رنگين منصرف شد و دگمه هاي كتش را كه بست ، مرد عكاس
 دوربين رامرتب كرده بود و حالا به سراغ او مي آمد.
- يك وري بنشينيد ، آقا !
-نمي خوام . همين طوري خوبه .
و همان طور كه در جست و جوي فهم يك مطلب در چشم هاي مرد عكاس خيره شده بود ، راست و با گردني
 افراشته روبه روي دوربين نشسته بود . كلاهش سرش بود و منتظر بود.
- اخه عكسي كه نشان داديد نيم رخ بود آقا !
- خوب چي كار كنم كه نيم رخ بود ؟ حالا تموم رخ وردار . دوربينت كه لك نمي شه .
مرد عكاس كه تازه فهميده بود ، دست از سر او برداشت و به سر و لباسش پرداخت.
- كراوات نمي بنديد ؟همه جور كراوات داريم آقا!
- نه نمي خوام قرتي بشم . مي خوام تو عكسم بي ريا باشم .
- با كلاه عكس بگيرم ؟
و اين بار سرخي تنها روي صورت مرد ندويده بود . چشم هايش نيز سرخ شده بود و چيزي نمانده بود كه از جا
در برود. و عكاس كه زود فهميده بود ، منتظر جواب سوال خود نشد و پشت ويترين دروبين رفت و سرش را
زير روپوش سياه دوربين مخفي كرد .
دوربين ميزان شده بود و آن مرد ديگر كه پشت ميز آن اتاق با مرد عكاس صحبت مي كرد ، حالا تو آمده بود
و شاسي را آورده بود . دوربين حاضر شد . عكاس نه تند و نه آهسته شماره داد . در دوربين را گذاشت و گفت :
-تمام شد آقا !
- آه . خفه شديم . اگه مي دونستم اين قدر دقمسه داره ...
و باز بقيه ي حرفش را خورد و دنبال مرد عكاس راه افتاد كه او را به اتاق اول آورد . از كشوي ميز دسته قبضي
بيرون كشيد . چند تا عدد روي آن نوشت . بعد پرسيد :
- اسم شريف آقا ؟
- آجيل فروش .
- شغل تان را عرض نكردم . اسم تان را .
- هم شغلم آجيل فروشه ، هم اسمم . چه قدر اصول دين مي پرسين ؟
و مرد عكاس كه به اشتباه خود پي برده بود دست و پايش را جمع كرد و گفت :
- معذرت مي خوام آقا ! خيلي معذرت مي خوام .
و پول را از دست آجيل فروش گرفت و توي كشو گذاشت و قبض را به دست او داد كه روز ديگر براي گرفتن
عكس هايش بيايد .

    *
سه روز بعد همان ساعت ، آجيل فروش از در عكاس خانه تو آمد و با همان لحن سلام كرد و پرسيد :
-عكس هاي ما حاضره ، جناب ؟
- اسم شريف آقا ؟... هاها ، يادم آمد . بله حاضره .
و همان طور كه به آجيل فروش صندلي نشان مي داد ، توي كشوي ميز دنبال يك پاكت گشت و با قيافه اي
 گشاده و مطمئن پاكت را جلوي روي او گذاشت .
آجيل فروش ، هنوز كلاهش را به سر داشت و اين بار يخه اش بسته بود . پاكت را باز كرد و عكس ها را كه در
مي آورد ، قيافه ي بچه هايي را داشت كه سرسري پي بهانه مي گردند . ولي يك مرتبه قيافه اش عوض شد.
 خون به صورت ش دويد و بلند شد و دو سه بار به صورت خندان مرد عكاس كه با شادي و انتظار ، او را مي نگريست
چشم انداخت . و باز به عكس ها خيره شد كه در دستش زير و رويشان مي كرد و چيزي نمانده بود كه آن ها را
 خرد كند و وقتي حالش به جا آمد ، پرسيد ك
-آخه اين موها ...اين موهاي بغل صورتم .... آخه من كه ....من .....
و عكاس كه از خوشحالي جانش به لبش رسيده بود ، با دست به روتوش كننده اشاره كرد كه همان طور سرش
 را توي دستگاهش برده بود و پارچه ي سياهي سر او را و دستگاه را مي پوشاند و خرت خرت مدادش همين
طور بلند بود .
آجيل فروش به طرف او حركت كرد ، ولي جلوي خود را گرفت . و از همان جا كه ايستاده بود ، مثل اين كه
مي خواهد چيزي بگويد چند بار من من كرد :
- چقدر شما با معرفتين ....
و عكس ها را به عجله توي پاكت گذاشت و دست گرمي به مرد عكاس داد . دستي هم روي دوش  آن كه
روتوش مي كرد زد ، و دم در ايستاد و رو به مرد عكاس و آن ديگري گفت :
- قربان معرفت آقايون . اجر شماهام فراموش نمي شه .
و وقتي از در بيرون مي رفت انگار دنبال شاگرد عكاس مي گشت كه شاگرداني كلاني برايش در نظر گرفته بود .

    *
دو روز بعد ، عصر بود كه در همان عكاس خانه باز شد و آجيل فروش با يك نفر ديگر ، درست مثل خودش
چهارشانه و كلاه مخملي به سر وارد شدند . يك جعبه ي بزرگ ، زير بغل آجيل فروش بود و پس از اين كه سلام
 كردند و نشستند ، آجيل فروش اين طور شروع كرد :
-رفيق ما مي خواد عكس بندازه . مي خواد سربرهنه عكس بندازه يعني مي شه ؟
- چه طور نمي شه ! فقط بايد كلاه شان را بردارند .
- نه مقصودم اين نيس ، مقصودم ...
- ملتفتم آقاي آجيل فروش . مگر براي امر خير نيست ؟....
قيافه ي هر سه نفر به خنده باز شد . آجيل فروش جعبه را روي ميز عكاسي گذاشت و گفت :
-قابل شما رو نداره .
و رفيقش را به همراه مرد عكاس به آن اتاق ديگر فرستاد و خودش توي يك مبل فرو رفت . چلچراغي كه از
 سقف آويزان بود و شمع هاي برقي داشت  مي سوخت . ديوارها پوشيده بود از عكس هاي بزرگ و قاب
گرفته ، عكس هايي كه تقريبا همه موهاي روغن خورده و براق داشتند و همه به نگاه او چشم دوخته بودند .
 عكس عروس دامادها ، عكس هاي خانوادگي با برو بچه هاي قد و نيم قد و با همه گونه قيافه هاي ديگر .
 و آن كه پاي دستگاه روتوش نشسته بود همان طور سرش زير پارچه ي سياه بود و خرت خرت مدادش روي
شيشه ي عكس ها بلند بود .


    5
    خدادادخان
امروز يك هفته است كه خدادخان به آرزوي خود رسيده است . يعني به عضويت كميته ي مركزي حزب انتخاب
 شده است . و حالا ديگر نه نپتها مدير روزنامه ي «ارگان» حزب و سردبير مجله ي ماهانه ي «تئوريك» است
و چند روزنامه ي «ضد ديكتاتوري» را نيز بي اسم و رسم اداره مي كند ، بلكه حالا ديگر يك عضو فعال كميته ي
 مركزي و يكي از سران حزب به شمار مي رود و به اين دليل هم شده ناچار است بيش از گذشته با گذشته ي
 خود قطع رابطه كند ، پل ها را خراب كند .
خدادادخان دوستي دارد كه تازگي نماينده ي مجلس شده است و با او رفت و آمدي دارد . در اين هفته اي كه
 از انتخاب شدن او مي گذرد چند بار از دهان دوست تازه نماينده شده اش شنيده است كه «آهاي يارو حالا
ديگه پشتت به كوه قاه ها !» و هر بار كه دوستش اين را گفته به پشت او زده و هر دو از ته دل خنديده اند .
و بعد كه خداداد خان تنها مانده ، در معناي حقيقي اين جمله زياد دقت كرده است و پي برده است كه حالا
ديگر راستي پشتش به كوه قاف است . حالا ديگر زندگيش معنايي به خود گرفته و حالا ديگر هرز آبي نيست
كه به مردابي فرو برود و يا در گندابي بماند و متعفن بشود . حالا ديگر يك عضو فعال كميته ي مركزي ، اداره
 كننده ي مطبوعات حزب ، عضو اغلب كميسيون ها ... و چرا خودمان را معطل كنيم حالا ديگر كسي است كه
 پشت به كوه قاف داده است .
درست است كهاين خبر - خبر انتخاب خدادادخان  به عضويت كميته ي مركزي نه تنها براي خود او ، بلكه حتي
براي دشمنان او - غير از حزبي ها - جالب ترين خبرها بوده است و گرچه منافع حزبي هم زياد ايجاب نمي كرد
كه چنين خبر مهمي مخفي بماند ، ولي چون خدادادخان از خودنمايي بي زار است اجازه نداد كه روزنامه ي ارگان
 حزب آن را درج كند و فقط يكي دوماه بعد از همان دو روزنامه ي ( ضد ديكتاتوري) آن را در صفحه ي چهارم
خود منتشر كرد.
البته درست است كه خواهش آن دوست نماينده ي خدادادخان در اين كار زياد دخيل بود ، ولي مبادا گمان
كنيد كه خدادادخان براي رعايت بعضي از نكات چنين كاري كرده باشد! او براي خودش حالا ديگر گرگ باران
 ديده است . و يا اگر درست بگوييم «فولاد آب ديده » اي . او ديگر پشتش به كوه قاف است .
خدادادخان حتي قبل از اين كه به عضويت كميته ي مركزي انتخاب شود چشم و چراغ حزب بود. در جلسات
 حزبي ، در كنفرانس ها ، در  شب نشيني هاي دوستانه و در اجتماعات «فرهنگي و خانه ي فرهنگي » نقل
 محفل به شمار مي رفت . و طنطنه ي كلام ، قدرت بيان ، قد و قامت رشيد و سياست مدارانه و آداب داني
هاي او  ،همه را به خود جلب مي كرد . و در برابر او از حزبي هاي تازه كاري كه براي اولين بار به يك جلسه ي
نسبتا مهم پا مي گذارد و در برابر همه چيز شيفته و شوفته مي شوند گرفته  ، تا كار كشته ها و قديمي ها
« و فولادهاي آب ديده » همه هاج و واج و فريفته ي گفتار و رفتار او بودند . و البته حالا هم هستند . منتهي با
 يك فرق .
با اين فرق كه آن وقت خدادادخان عضو كميته ي مركزي نبود و حالا هست . البته نه گمان كنيد كه اين موفقيت
 جديد تغييري در رفتار و گفتار او داده باشد . ابدا . همان طور ، مهربان همان طور صميمي ، همان طور با وقار .
خدادادخان مردي است بلند قامت و رشيد ، پيشاني اش همان طور كه درخور يك عضو فعال كميته ي مركزي
است بلند و تراشيده است و وقتي با كسي صحبت مي كند روي موهاي تنك بالاي سرش از پايين به بالادست
مي كشد و به مخاطب خود ناچار از بالا نگاه مي كند . خيلي خوب لباس مي پوشد وقتي پهلوي كسي ايستاده
است ، مرتب حاشيه ي كنار كتش را از بالا به پايين صاف مي كند . اين عادت او شايد براي اين است كه شكمش
 كمي برآمدگي دارد . اما قامت رشيد او حتي مانع خودنمايي اين عيب كوچك شده است .
البته نمي شود گفت كه شكم خداداخان گوشت نو بالا آورده است . ولي قبل از اين كه به زندان بيفتد و حتي
قبل از اين كه زندان سياسي را تلنباري از خاطرات تلخ و شيرين پشت سر بگذارد و با كيسه اي انباشته از اين
خاطرات كه توشه ي راه دور و دراز زندگي سياسي خود ساخته در اين راه نو قدم بگذارد ، هنوز شكمش برآمدگي
 نداشت و هنوز آدم دراز و لاغري به نظر مي رسيد و وقتي راه مي رفت لق لق مي خورد . اما حالا با شكم برآمد
ه اي كه دارد چاق به نظر نمي رسيد . و با قد بلندي كه دارد نمي شود گفت دراز است . يك مرد رشيد به تمامي
 معني . و درست لايق كرسي رياست يك جلسه ي عمومي حزب . كاملا برازنده ي يك عضو فعال كميته ي
مركزي . درست همين طور .
درست است كه خداداد خان حتي قبل از انتخاب به عضويت كميته ي مركزي هم چشم و چراغ حزب بود ؛
ولي در محافل «بسيار بالاتر» حزبي ؛ هنوز آدم قابل اطميناني نبود ؛ وگرچه پنج سال از بهترين سال هاي جواني
 خود را در زندان ديكتاتوري دفن كرده بود و در اين سال هاي اخير هم در محافل «فرهنگي و خانه هاي فرهنگي »
 با بسياري از آدم هايي كه نام شان به «اوف» و «ايسكي» ختم مي شد آشنايي پيدا كرده بود ، ولي هنوز به
مجالس « نيمه سياسي و نيمه دوستانه »پا باز نكرده بود ؛ و هنوز از نظر « دستگاه رهبري» آدم قابل اعتمادي
 تشخيص  داده نشده بود . در صورتي كه هر حزب ساده اي هم اين مطلب را مي دانست كه شرط انتخاب به
عضويت كميته ي مركزي رابطه داشتن با مجالس نيمه سياسي و نيمه دوستانه است . از حق هم نبايد گذشت
 كه قسمت اعظم اين بي اعتمادي را خود او باعث شده بود . به اين طريق كه تا مدت بسيار كوتاهي قبل از
 انتخاب شدن به عضويت كميته مركزي ، به قول خودش در حزب يك «پوزيسيون كريتيك» گرفته بود و از افراد
 دسته اي بود كه انتقاد مي كردند و با اصل «تمركز حزبي» چندان آشنايي نداشتند .
درست است كه خدادادخان به فشار همين دسته براي عضويت كميته ي مركزي پيشنهاد شده بود و آخر هم
 به فشار همان ها به اين سمت انتخاب شد ، ولي تقريبا شش ماه قبل از انتخاب شدن پي برده بود كه اصل
 «تمركز» بسيار لازم تر و اساسي تر است تا اصل «دموكراسي» ؛ به همين علت رفت و آمد خود را به محافل
 انتقاد كنندگان تقريبا بريده بود ؛ و به جاي آن به محافل «فرهنگي و خانه ي فرهنگي» بيش تر حاضر مي شد ؛
 و در هيم ايام بود كه توانست دو سخنراني درباره ي « با اصل تمركز خو بگيريم » و «بهاويوريسم در سيستم
حزبي» ايراد كند . و به هر صورت حالا نه تنها مثل هميشه چشم و چراغ همه نوع محافل حزبي و غير حزبي و
«فرهنگي و خانه فرهنگي» است ؛ به خصوص از اين قل از آشنا شدن با محافل « نيمه سياسي و نيمه دوستانه »
به عضويت كميته ي مركزي انتخاب شده است سخت به خود مي بالد . به قول دوست تازه نماينده شده اش
حالا ديگر پشت به كوه قاف دارد . و در «كاربر» سياسي آينده ي او حتي بدبين ترين دوستان او هم نمي توانند
ترديدي بكنند .
خدادادخان هميشه يك مرد اصولي و با «پرنسيپ» بوده است . هميشه . حتي قبل از انتخاب شدن به عضويت
كميته ي مركزي كه به هر صورت مركز همه ي «پرنسيپ » ها است . در هيچ موردي حاضر نيست از عقايد خود
 يك قدم پايين تر بگذارد . به خصوص در مسايل حزبي و اجتماعي . و درست است كه او از قماش سياست
 مدارهاي معمولي اين مملكت نيست كه از رفت و آمد با اين يا آن سفارت دست شان به جايي بند شده
باشد ، ولي او حتي به خاطر حفظ اصول هم شده ، آن هم اصول حزبي ، پس از انتخاب به عضويت كميته ي
مركزي ، ناچار است با ايك محفل دوستانه ي خارجي مربوط باشد .
البته اين ارتباط را نمي شود « ارتباط با يك محفل خارجي » دانست . بلكه بهتر است آن را « رفت و آمد به يك
 محفل نيمه سياسي و نيمه دوستانه» شناخت . در حقيقت چيزي هم جز اين نيست . همان آدم ها و همان
حرف ها و سخن ها و همان گفت و شنيد ها و اتخاذ تصميم ها . اما چه مي شود كرد ؟ براي حفظ « اصل
تمركز » در حزب و به خصوص در سياست جهاني و «انسان دوستانه» اي كه او پيروي مي كند ، ناچار بايد به
چنين گذشت ها و ناراحتي هايي تن در داد . و اصلا لغت «فداكاري» را براي چه در فرهنگ ها نوشته اند ؟
به هر صورت خدادادخان هم جزو آن هايي است كه در سال 1320 از زندان خلاصي يافتند . البته او جزو آن دسته
از زندانيان سياسي نبود كه چون .... سابق چشم طمع به املاك مازندران شان دوخته بود ، به زندان افتاده
باشند . در سلك پينه دوزهايي هم نبود كه چون يك بار كفش يك كمونيست را واكس زده بودند به زندان
 افتادند . در رديف عطار و بقال هايي هم حساب نمي شد كه يك مفتش تامينات با آن ها خرده حساب پيدا
كرده باشند . و در ميان كاغذهاي عطاري شان مستمسكي براي زنداني كردن شان پيدا كرده باشد .
او را از نيمكت هاي مدرسه به زندان برده بودند و درست است كه در تشكيلات آن زمان فعاليت شاياني نداشته
 است ، اما زبان خارجه مي دانسته است و احتاج به رفقا را برآورده مي كرده است . و دوستان او گرچه قضيه
ي به زندان افتادن او را براثر يك تصادف و يا يك كلمه اشتباه نمي دانند ، اما همه شان اعتراف دارند كه او
مستوجب اين همه عذاب زندان نبوده است .
چند خبر و مقاله ي كوچك در مجله چاپ كردن و يكي دو كتاب را به اين و آن رساندن ، ابدا مستوجب چنين
 عقوبتي نبوده است . همه ي رفقا به اين مطلب اذعان دارند . همه اين مطلب را مي دانسته اند كه در مقابل
 اعتراف هاي شايد وهن آور او - البته به قول دشمنانش - سكوت اختيار كرده است .
نه تنها حالا كه او ديگر عضو كميته ي مركزي است و ناچار همه ي اين خاطرات درباره ي او از همه مغزها بايد
سترده شود ، حتي در آن ايام هم ، در زندان كه بودند ، رفقا او از رفتار و  از ناراحتي هاي او زياد دلخور نمي شده
 اند و به او هر بد و بي راهي كه مي گفته است ، حق مي داده اند. بعضي هاشان حتي از او خجالت هم
مي كشيده اند . خود خدادادخان حالا بهتر از هر كس اين مطلب را مي داند . اما خوشبختانه اوضاع بدجوري
برگشته است كه او نه تنها گله و شكايتي از اين قصاص ندارد ، كه در آن پنج سال چشيده است ، حتي در درون
 خود ناراضي است كه چرا او هم مثل ديگران فعاليتي ، و از نظر دولت وقت « تقصيري» نكرده بوده است تا
گرفتار شود .
خدادادخان حالا پس از اين كه پنج سال آزگار بي اين كه گناهي كرده باشد ، كيفري به آن سختي چشيده ، به
اين اصل رسيده است كه وقتي در مملكتي قصاص قبل از جنايت مي كنند ، پس جنايت را هم پس از قصاص
مي شود مرتكب شد ، و اگر قرا راست به خاطر گناهي كه آدم نكرده است كيفري ببيند ، ناچار خود گناه را هم
 پس از چشيدن كيفر بايد بكند تا حسابش پاك باشد . و حالا نه تنها او ، بلكه همه ي رهبران و سران حزب به
اين اصل معتقدند و درباره ي هر آدم حزبي ايرادگير و غرغر و ناراحت اين نسخه را مي دهند كه «بگذار چند
صباح به زندان بيفتد . خودش آدم خواهد شد . » و به اين طريق به زندان افتادن نه تنها يك سابقه ي خدمت
 حزبي شده ، بلكه براي حزبي شدن ، نسخه اي مجرب تر از اين ، نه به نظر خدادادخان رسيده است و نه به نظر
هيچ يك از افراد « دستگاه رهبري و محافل «بسيار بالاتر.»
درست است كه اين نسخه درباره ي خود خداداد خان هم موثر افتاده است . اما از اين نظر كه سابقه ي خدمت
 درخشاني براي او باشد ، نه تنها ديگران بلكه خود او هم شك دارد . و به اين علت گذشته از دستور حزب كه هر
مومن به مكتب را وادار به «قطع رابطه با گذشته» مي كند ، خدادادخان حتي ازين نظر هم كه شده هرگز حاضر
 به يادآوري گذشته ها نيست . حالا كه به عضويت كميته ي مركزي انتخاب شده است كم كم به اين مطلب
 دارد پي مي برد كه اگر د راوايل كار حزب آن «پوزيسيون كريتيك» را گرفته بوده است ، شايد هم به خاطر اين
 بوده است كه از تحمل نگاه هاي هم زنجيران زندان ديروز خود و رهبران فعلي كه آن وقايع ميان شان گذشته
 و آن حرف و سخن ها را با او داشته اند ، فراري بوده است .
اما با همه ي اين ها گذشته ، گذشته است . و خدادادخان هم از نظر قطع رابطه با گذشته راسخ ترين فرد
حزبي است . و در عين حال كه ديگر رهبران حزبي در حوزه ها و كنفرانس ها و مجالس خصوصي « نيمه سياسي
و نيمه دوستانه » و محافل « فرهنگي و خانه ي فرهنگي » حز نشخوار همين خاطرات كار ديگري ندارند و همه
 جا شناسنامه ي سياسي رهبران با تعداد ساعات و ايامي كه در زندان به سر برده اند سنجيده مي شود ؛ او ،
 يعني خدادادخان ناچار است سكوت كند و رو به آينده بدوزد . اما حالا كه اوضاع تغيير كرده است ، او نه تنها
در برابر حزبي ها ي تازه كار و يا در همان طنطنه و طمانينه ، دستي به موهاي تنك سر خود مي كشد و حاشيه ي
 كتش را صاف مي كند و مي گويد :« با گذشته ها بايد بريد و به آينه پيوست . »
البته از اين كليات كه پا فراتر بگذاريم ، داستان هاي ديگري هم درباره ي زمان زندان او شنيده مي شود .
داستان اين كه او در زندان پسر زيبايي بوده است كه وضع معاش بسيار بدي داشته و ناچار هر هفته با يكي از
سران سياسي زندان هم خوراك و هم اتاق بوده است و يا اين كه در فلان اعتصاب غذا با هم زنجيرهاي خود
 همراهي نكرده است و يا اين كه در فلان محاكمه گريه كرده است ... اين ها ديگر پيداست كه از ساخته هاي
 دشمن است . يا به اصطلاح حزبي ها از ساخته هاي « مغز عليل جيره خوران امپرياليسم » البته بسيار طبيعي
 است كه او به عنوان بي گناهي خد و اي« كه ارتباطي با اين همه زنداني هاي ناشناس نداشته است در محاكمه
 مطالبي گفته باشد ، ولي از اين حد كه بگذريم نويسنده ي اين سطور نيز براي هيچ يك از آن افسانه ها ارزشي
قايل نيست و چون تكذيب آن ها نيز به دشمن مجال بحث بيش تري در اين باره مي دهد ، خدادادخان هرگز
درصدد تكذيب اين شايعات هم برنيامده . و اگر ايمان داريم كه حقيقت به هر صورت پنهان نخواهد ماند
ديگر چه احتياجي به اين كارهاست ؟ و به اين علت است كه خدادادخان با گذشته ي خود ، و اقلا با آن قسمت
 از گذشته ي خود ، كاملا قطع رابطه كرده است . كاملا پل ها را خراب كرده است .
اين ناآشنايي ، با گذشته ي خدادادخان ، حتي موجب ايجاد يك شايعه ي عمومي شده است كه او مردي
است فرنگ رفته و تحصيل كرده كه مثلا دكتراي حقوق ادبيات خود را در فلان مملكت اروپا گذرانده است .
درست است كه خدادادخان هيچ گونه مدرك تحصيلي مسلمي در دست ندارد ، ولي اين كه زبان خارجي مي داند
 و اين كه اصرار دارد اسم ها و اصطلاحات و ايسم هاي فرنگي را با خط لاتين در زير مقاله هايي كه براي مجله ي
ماهانه حزب مي نويسد حاشيه برود ، در كنفرانس هاي علمي « كلاس كادر» كلمات دشوار فرنگي را به كار ببرد ،
 اين ها حتي موجب تاييد شايعه ي اروپا ديدگي او نيز شده است و خدادادخان نه از اين لحاظ كه ميل داشته
باشد مردم را در اشتباه خودشان باقي بگذارد و بلكه فقط از اين لحاظ كه گذشته را اصلا مورد بحث نمي داند ،
 با صحت و سقم تمام اين شايعات كاري ندارد . گذشته از اين كه مگر اروپا ديده ها چه رجحاني بر او دارند ؟
خداداخان با اين كه يك هفته است به عضويت كميته ي مركزي انتخاب شده است ، زن و بچه هم دارد . و به
اين طريق گذشته از مسئوليت سنگيني كه در اجتماع و حزب به عهده گرفته است ، مسئوول اداره ي امور
يك خانواده هم هست .
اماخوشبختي اين جاست كه زن فهميده اي دارد  و در خانه ، تنها شوهر زن خود و يا پدر خانواده نيست .
و حتي قبل از انتخاب اخير ، در خانه هم او را يك رهبر بزرگ ، يك مرد فكور و پيشواي اجتماعي مي دانستند
كه بهترين ايام جواني خود را در زندان سياه گذرانده است . صبح ها زنش او را از خواب بيدار مي كند . آب مي
 ريزد تا او صورتش را بشويد ، بساط ريش تراشي را جمع مي كند و خودش صبحانه ي او را مي آورد .
سرمقاله اي را كه در آخرين ساعات ديشب خودش نوشته از روزنامه يارگان برايش مي خواند و علط هاي
مطبعه اي آن را برايش يادداشت مي كند . بعد لباسش را مي آورد . كراواتش را مي بندد . حتي رنگ آن را
هم خودش انتخاب مي كند . تعجب نكنيد پارچه ي لباس خدادادخان را هم زنش انتخاب مي كند و حتي به
خياط مي دهد و مي گيرد . چون مي داند كه شوهرش به اين كارها نمي رسد. آخر اگر هم خدادادخان اين
موقعيت برجسته ي سياسي را نمي داشت اقلا يك شوهر رشيد و خب رو كه بود . اين را هم بايد بيفزاييم
كه خدادادخان درباره ي مسايل مادي خانواده زياد سخت نمي گيرد . يعني كاري با مسايل مالي خانواده ندارد .
درست است كه اجاره نشيني مي كند و تلفن هم ندارند ، اما سر هر ماه يك آقايي كه اسمش به «اوف» ختم
 مي شود هزارتومان درست مي آورد در خانه مي دهد . زن خداداخان هفته اي سه روز ، روزي دو ساعت عصرها
 در يك خبرگزاري خارجي ماشين نويسي مي كند . و اين پول مزد كاري است كه مي كند . و با اين پول نه تنها
 زندگي شان به خوشي مي گذرد ، بلكه تابستان ها هم مي شود به بابلسر رفت و چند روزي كنار دريا ، دور از
جنجال سياست و حزب استراحت كرد ، و زن خدادادخان كه به هر صورت از زنان فهميده است ، به خاطر اين
 دلايل هم شده سعي مي كند شوهرش را مرتب و آبرومند نگه دارد ، كم تر مزاحم او بشود ، از رفت و آمد با
 زنان آزادي خواه چيزي نپرسد و در خانه درست مثل يك رهبر بزرگ و اجتماعي با او رفتار كند و مثل پروانه
دورش بگردد.
شايد فكر كنيد خداداد از داشتن چنين زن خوب و فهميده اي بسيار خوشبخت است . اما خداداد به اين نتيجه
 رسيده است كه هر زن ديگري را مي گرفت جز اين نمي توانست باشد . در مقابل او كه اين همه خودش را
فراموش كرده است و اصلا به خاطر اين كارهاي اجتماعي نمي تواند به خودش برسد ، ديگران وظايفي دارند
 كه گيرم زن او ، نباشد بايد خيلي بيش از اين ها به او برسند . درست است كه خدادادخان از داشتن چنين زني
هرگز گله اي نكرده است ، ولي در اين اواخر كه حزب وسعت يافته و او نفوذ كلام خود را روي اعضاي آن ،
از زن و مرد ، مي بيند و به خصوص چهار روز پيش در جشني كه به افتخار اعضاي كميته ي جديد برپاشده بود ،
كم كم به اين فكر افتاده است كه چرا يك مرد سياسي خود را پاي بند اهل و عيال كند؟ به خصوص دو تا
دختر خانم مبارز و نويسنده كه هر وقت به اداره ي روزنامه مي آيند او را بيشتر به اين فكر وامي دارند .
وقت خدادادخان خيلي تنگ است . هميشه آرزو مي كند كه كاش روزها چهل و هشت ساعت مي داشت .
يا او مي توانست اصلا نخوابد . شب ها دير از محافل «فرهنگي و خانه ي فرهنگ » و مجالس «نيمه سياسي و
دوستانه » برمي گردد. و ديرتر مي خوابد و صبح ساعت نه بر مي خيزد . تا ريشي بتراشد و سرمقاله ي خودش را
از روزنامه ي ارگان بخواند و صبحانه اي بخورد و دستي به سر و گوش زنش بكشد ، ساعت ده شده است . و او از
 خانه يك سر به سراغ دوست تازه نماينده شده اش مي رود كه منتظر اوست و هرروز صبح پيش او
«پسيكولوژي ده فول» مي خواند و تا ظهر اگر هم از «پسيكولوژي ده فول» بحثي به ميان نيايد ، اقلا شور و
 مشورتي كرده اند و به رتق و فتق امور جاري پرداخته اند .
سرظهر از آن جا با ماشين دوستش به اداره ي روزنامه مي رود . تا دو ساعت بعد از ظهر گرفتار كار عادي روزنامه
 و مجله هاي حزبي است . يكي از فلان كميته ي حزبي شكايتي دارد. ديگري درباره ي «رپورتاژ» تازه اي كه از
فلان ميتينگ «ضد ديكتاتوري» تهيه كرده است با او مشورت مي كند . آن ديگري داستاني نوشته است كه
نمي داند آن را چه طور تمام كند . و آن ديگري ترجمه اي را كه از يك مجله ي نيمه آسيايي و نيمه اروپايي
كرده است به نظر او مي رساند. و خلاصه هر كسي  با او كاري دارد . از در اتاق كارش كه وارد مي شود تا دو
 ساعت بعداز ظهر نزديك به صد نفر را راه مي اندازد . و اين گرچه خسته كننده ترين كارها است و داد
خدادادخان هميشه از اين «روتين» كشنده به آسمان است ، اما تنها تسلاي خاطر او نيز در همين ها است .
برخوردي كه در اين دو ساعت با حزبي ها دارد ، شكايات آن ها را كه مي رسد ، دردهايي را كه براي شان مي زند
 و اصولي را كه در همان مراجعه هاي كوتاه يك ربع ساعته براي هريك از آن ها مي گويد ، همه اين ها نه تنها
 مراجعه كنندگان را با دلي اميدوار از در اتاق بيرون مي فرستد ، حتي به خود او نيز قوت قلب مي دهد .
خدادادخان سر ميز ناهار به خصوص روزهايي كه با زنش ناهار مي خورد و حرفي ندارد تا بزند بيش تر درباره ي اين
 برخوردها و اثر گرم كننده اي كه دارند مي انديشد . حتي اخيرا اين طور احساس كرده كه به اين طريق مطالبي
 را به خودش تلقين مي كند . كم كم پي برده است كه مهم فهميدن ، يا نفهميدن طرف نيست . طرف
مي خواهد بفهمد ، مي خواهد نفهمد . مهم اين است كه گوينده ، مطالب را براي خودش مي گويد . به خودش
 چيزي را تلقين مي كند يا دست كم براي موقع سخن راني تميريني مي كند . و از اين نظر هم كه شده خدادادخان
 در هر صحبت كوتاهي و با هر مراجعه كننده ي حزبي و يا غير حزبي فراموش نمي كند كه مطالبي درباره ي
آينده و الزام هم آواز شدن با آن بگويد.
دو بعداز ظهر كار روزانه كه تمام شد ، با آن دوست نماينده اش يا با رفقاي كميته و هفته اي دو روز هم با
زنش در «هتل پالاس » ناهار مي خورد . البته در اوايل از رفتن به هتل پالاس ناراحت بود و حس مي كرد كه
 « محل زندگي بورژواها» آبي نيست كه او بتواند در آن شنا كند . اما بعد كه فايده ي هر تكه از سرويس
غذاخوري روي ميز را درك كرد و به خصوص ، پس از آن كه با به كار بردن كارد و چنگال هاي جورواجور آن جا
آشنا شد حس كرد كه ، نه زياد هم ناراحت كننده نيست . و از آن وقت تاكنون به اين مطلب مي انديشد كه
 «با سلاح بورژووازي بايد به جنگ بوروژواها رفت » و اين بورژواهايي كه خدادادخان به جنگ آن ها رفته است
- به خصوص در روزهايي كه با دوست تازه نماينده شده اش غذا مي خورد - سر ميز آن ها هستند و او را هم
 در شور و بحث امور سياسي و غير سياسي خود شركت مي دهند .
معمولا ساعت چهار بعد از ظهر خداداد خان از هتل بيرون مي آيد . و در اين ساعت كار حوزه ها و كنفرانس ها
و كميته ها تازه شروع مي شود . از اين جلسه به آن كميته ، و از آن به اين كنفرانس و از آن جا به اين شوراي
 مشورتي ... و به اين صورت تا ساعت يازده وقت خدادادخان به بحث و انتقاد و تصميم مي گذرد . و آن وقت تازه
موقع محافل است . براي روزهاي تعطيل به اندازه ي كافي ميتينگ و بازرسي و مصاحبه و ملاقات هاي بسيار
 خصوصي با محافل «بسيار بالاتر » هست . و به هر صورت او هرگز فرصت اين را نمي يابد كه به خودش برسد ؛
 يا مطالعه اي بكند ؛ يا چيزي بنويسد .

ارباب مطبوعات و نويسندگان ، حتي به عنوان مبادله يا براي تقريظ هم كه شده ، براي او كه مدير روزنامه ها
و مجلات حزبي است هميشه به اندازه ي كافي از آثار تازه ي خود مي فرستند . و خود او هم گاه از محافل
«فرهنگي و خانه ي فرهنگي » كتاب هايي مي آورد . ولي مگر فرصت خواندن اين همه كتاب و مجله و هفته
نامه را مي كند ؟ از تمام بيست و چهار ساعت شبانه روز ، خدادادخان فقط هشت ساعتش را در خانه است .
و از اين مدت شش ساعتش را حداقل بايد بخوابد و در دو ساعتي كه صبح ها خانه است ديديم كه چه قدر كار
دارد . ولي با همه ي اين ها خدادادخان خيلي دلش مي خواهد قبل از اين كه از خانه بيرون بيايد يك ربع ساعتي
 هم مطالعه كند . ولي اغلب اوقات تنها كاري كه مي تواند بكند اين است كه از هر كتاب و مجله اي ، چه
 خارجي و چه فارسي، اسم و خصوصيات و فهرست مطالب آن را به خاطر بسپارد . و اگر وقت بيش تري داشته
 باشد مقدمه ي آن راهم بخواند . و زير چند جمله اش را خط بكشد. و بعد كتاب يا مجله را گرچه مهر «خانه ي
 فرهنگي» هم روي آن خورده باشد در يك قفسه ي كتاب خانه اش كه همه از اين نوع است ، بگذارد . خوشبختي
 در اين جاست كه خدادادخان حافظه اي قوي دارد . و همين نگاه هاي سرسري او را با فعاليت هاي «آكادميك»
اروپا و آسيا و به خصوص با ترقيات علمي و فرهنگي و ادبي و ممالك نيمه اروپايي و نيمه آسيايي آشنا
 مي كند . البته اين را هم فراموش نمي كند كه در هر محفل و مجلسي و در هر كنفرانسي از تازه هاي عالم
 هنر و ادبيات و حتي علوم چيزي بر زبان براند . و اسم چند كتاب و نويسنده ي خارجي را ذكر كند . مثلا در روزهايي
 كه ميان اروپايي ها و نيمه اروپايي ها بر سر مساله ي «ژنتيك» بحث گرفته بود ، خدادادخان هميشه از آخرين
 نقطه نظرهاي نيمه اروپايي ها اطلاع داشت . و به خصوص چون راي نيمه اروپايي ها درباره ي «ژنتيسم» دلايل
 تازه اي براي طرد گذشته و قطع رابطه با آن به دست خدادادخان مي داد ، در كنفرانس هاي كوتاه كوتاهي كه
 موقع كار يا سر ميز ناهار براي مخاطب هاي خود ايراد مي كرد ، فراموش نمي كرد كه مطلب خود را مستند
به اين دلايل تازه موكد هم بكند .
خدادادخان از بس مطالعه كرده است و از بس كتاب هاي گوناگون ديده است ، اخيرا در فن مطالعه صاحب
رايي شده است . عقيده دارد كه هر كتابي ، چه علمي و چه ادبي و چه فلسفي ، مقداري مطالب صفحه پر كن
 را تشخيص بدهد و از آن صرف نظر كند . خودش در مورد مطالعه ، اين كار را مي كند . و كتاب هايي را كه
 بيشتر مورد علاقه ي اوست و بيش تر از ايسم ها و اشخاص تازه اسم مي برد ويك ربع ونيم ساعت صبح كافي
 براي مطالعه ي آن ها نيست توي جيب مي گذارد ، يا اگر بزرگ بود لاي روزنامه مي پيچد و موقع كار يا سر
 ميز ناهار و يا در فاصله ي سخنراني ها با همان روش به مطالعه ي آن ها مي پردازد .
خدادادخان تنها اهل مطالعه نيست ، اهل قلم نيز هست . گذشته از سرمقاله هاي روزنامه ي «ارگان» كه بر
روي مباحث محافل «فرهنگي و خانه ي فرهنگ » و مذاكرات مجالس نيمه سياسي و نيمه دوستانه ترتيب داده
 مي شود ، و راستي برخي از روزها مثل توپ در محافل سياسي مي تركد ، در هر شماره ي مجله ي ماهانه نيز
مقالاتي درباره ي «فن انتقاد » يا «رد برپراگماتيسم براي تاييد آن » يا «چند نكته درباره ي بهاويوريسم » دارد .
 گاهي هم به عنوان تفنن ، داستاني مي نويسد و يا شعري مي سرايد . و حتي به ياد تجواني و سال هاي قل
از زندان ترجمه هم مي كند . و البته نويسندگان تازه كار به اندازه ي كافي در اطراف روزنامه و مجله مي پلكند
كه با كمال ميل آثار نيمه تمام خدادادخان را تمام كنند . يا يادداشت هايي را كه براي فلان سخنراني برداشته
 بوده است ، بدل به يك مقاله ي سنگين براي درج در مجله ي ماهانه بكنند. البته درست است كه خدادادخان
 هميشه يك مطلب را چندبار در سخنراني ها ، يكي دوبار در سرمقاله ها و بعد در «كلاس كادر » و دست آخر به
 صورت مقاله ي «تئوريك » مجله ي ماهانه درمي آورد ، ولي فراموش نبايد كرد كه تذكر و تكرار يك مطلب
درباره ي قطع رابطه با گذشته باشد . درباره ي خراب كردن پل ها باشد.
از اين ها گذشته خدادادخان يك بار هم كتاب نوشته است . البته تا وقت نگذشته است متذكر بشوم كه راي
خدادادخان درباره ي فن مطالعه با كتاب خودش تطبيق نمي كند . استقبال عجيبي كه در محافل حزبي از آن
 كتاب به عمل آمده نشان مي دهد كه خدادادخان به هر صورت صاحب ذوق و استعدادي است كه اگر هم
اداره كننده ي مطبوعات حزبي نبود ، باز كتابش خواندني بود . به به اين طريق ملاحظه مي كنيد كه فعاليت
 «آكادميك» خدادادخان جامع الاطراف است . و او راستي حق دارد كه نتواند در زندگي به خودش برسد و انتظار
 داشته باشد كه زنش گره ي كراواتش را ببندد يا حقوقش را بياورند در خانه اش بدهند.
خدادادخان پيش از اين كه به عضويت كميته ي مركزي انتخاب بشود ، يكي دوسال هم در يك ايالت شمالي
مسئول تشكيلات بوده است . و بعضي از دوستان او كه نتوانسته اند موفقيت هاي او را داشته باشند ،
عقيده  دارند كه اگر او پيش از اين كه به محافل «نيمه سياسي و نيمه دوستانه »
پا باز نمي كند به كميته ي مذهبي راه يافته است ، مسلما به اين علت بوده است كه د ر آن يكي دوسال ،
مقدمات كار خود را فراهم كرده بوده است . و براي اين استنتاج خود دليل هم مي آورند كه مثلا چرا با وجود
 اين كه در اوايل به «پوزيسيون كريتيك» خود مي باليده است اجازه داده بوده است فلان همكار حزبي اش را
به همين اتهام از  آن ايالت شمالي اخراج كنند . و يا چرا فلان مسوول «تشكيلات دهقانان » به دستور او از
ايجاد اتحاديه در برخي از روستاها خودداري كرده بوده است . و يا چرا در عكس هايي كه از آن زمان او باقي است
 كلاه پوستي بلند به سر دارد و يا ششلول بسته است و يا با فلان «قوماندان» بازو به بازو عكس انداخته است ....
البته به هيچ كدام از اين ايرادها و انتقادهايي كه آدم هاي منفي باف حزب مي كنند نمي توان اعتماد داشت .
اما آن چه مسلم است اين كه دوست تازه نماينده شده ي خدادادخان كه پيش او « پسيكولوژي ده فول » مي خواند ،
مالك همان روستاهايي است كه اين شايعات درباره شان سرزبان هاست .
ولي حتي اين حقيقت مسلم را هم نمي توان به عهده ي خدادادخان دانست . چون ممكن است همان دوست
او - كه يكي از روزنامه هاي محلي انتخاب شدنش را با كمك «قوماندان» ها دانسته بود - شخصا باعث اخراج
فلان عضو و جلوگيري از ايجاد اتحاديه ي دهقانان در فلان ناحيه شده باشد و آن چه مسلم تر است اين كه
تمام اين شايعات در آينده ي او و در «كارير» آينده ي او كوچك ترين اثري نخواهد داشت .
اما راستي درباره ي آينده ي خدادادخان ؟ فراموش نبايد كرد كه چون خدادادخان يك آدم با «پرنسيب»
است آينده ي خود را اصولا با آينده ي درآميخته است . و به اين طريق هرگز از آينده ي خود دم نمي زند .
يعني برازنده ي او نيست . از يك رهبر بزرگ اجتماعي چيزي هم جز اين انتظار نمي رود . درست است كه او با
 گذشته ها بريده است و چشم به آينده دوخته ، اما درباره ي آينده به همان چشم دوختن اكتفا مي كند . و
هرگز چيزي از آن چه را كه از دور مي بيند برزبان نمي آورد . يعني در خور شان او نيست . اما اطرافيان او و
 همه ي حزبي ها اعتقاد دارند كه فردا - وقتي نهضت به قدرت رسيد - براي وزارت فرهنگ كه نه - باز هم در
 خور شان او نيست - مثلا براي رياست دانشگاه هيچ كس بهتر از او در ميان سراي نهضت پيدا نمي شود .
 البته خود او هم در گوشه و كنار در اين باره مطالبي شنيده است . ولي هرگز به روي خود نياورده است .
اما اين را هم فراموش نكرده است كه در ملاقات هاي با آن دوست تازه نماينده اش ، گاهي درباره ي مقررات
 دانشگاه و تعداد استادان آن و موسم انتخابات رياست آن سوالاتي بكند و در ميان كتاب هايي كه اخيرا
 زينت بخش كتاب خانه ي شخصي او شده است يك « راهنماي» دانشگاه هم هست به زبان فارسي، و چند
كتاب ديگر به يك زبان نيمه آسيايي و نيمه اروپايي كه روي همه ي آن ها كلمه ي «اورنيورسيت» را مي شود
 خواند .
البته درست است كه خدادادخان به آينده چشم دوخته است ، ولي اين طور نيست كه فكر درباره ي اين آينده
او را از زندگي روز ، از اجتماعي كه در آن مسووليت مهمي دارد و از رهبري مردم ، منصرف كند . فكر و ذكر او
 اين است كه هر روز بهتر از روز پيش ، مطبوعات حزبي را اداره كند ، آدم هاي حزبي را تربيت كند ، نهضت را قد
م به قدم به جلو براند و هر چه بيش تر كه ممكن است وسايلي برانگيزد تا هم خودش و هم ديگران ، از
«فولادهاي آب ديده » گرفته تا تازه كارها ، گذشته را به فراموشي بسپارند و به آينده بپيوندند . حالا ديگر
زندگيش معنايي به خود گرفته است . حالا ديگر آب هرزي نيست كه به مردابي فرو برود . حالا ديگر عضو
 كميته مركزي شده است.

    6
    دزد زده

نفهميدم از چه صدايي بيدار شدم . ولي لابد از صداي آن ها بود . وقتي چشم هايم را مالاندم و ساعتم را ديدم
كه چهار بعد از نيمه شب بود و نگاهي به آسمان روشن و پرستاره ي دم صبح انداختم و نگاهم را از آن جا به
 ظرف آن ها دوختم ، ديدم كه هر سه تاشان بالاي سرم ايستاده بودند ، هنوز باهم از راديو صحبت مي كردند
 كه دزد برده . و نيز مرا صدا مي كردند .
هنوز يك ساعت و نيم وقت بود تا بوق نكره ي سلطنت آباد ، كه مثل صداي گاو شروع مي كند و كم كم ته
مي كشد ، و درست پنج دقيقه بيدارباش دراز و ناراحت كننده اش همه ي فضاي رستم آباد و درروس و لويزان
 و چيزر را پر مي كند و تا نياوران و تجريش هم مي رود ، به صدا در آيد . و من كه در آن صبحگاه خنك و آسايش
 بخش ، ترجيح مي دادم در وقتي دريافتم كه داستان دزد و دزدي است ، مثل اين كه گذشته باشند بخوابم ،
از نو آسوده شدم و باز لحاف را تا روي سينه ام بالا كشيدم و به آسمان چشم دوختم و بعد ، از چهارگوش
دريچه ي اتاق كه بازش مي گذاشتم به درون فضاي اتاقم كه هنو زتاريك بود و لابد بويي از دزدها را و انعكاسي
 از صداي نرم پاي آن ها را در خود داشت چشم دوختم . خوب حس مي كردم كه اگر براي خوردن صبحانه صدايم
 كرده بودند عصباني مي شدم ، ناراحت مي شدم . ولي آن وقت نه ناراحت بودم و نه عصباني . به خصوص
اگر صداي آن بوق نكره بلند شده بود و مرا مثل هر روز ساعت پنج و نيم از خواب پرانده بود حتما خيلي بيش
تر عصباني مي شدم. اصلا من نمي توانم به بعضي چيزها عادت كنم . در خانه هاي متعددي كه زندگي كرده ام
 ، اگر در اول كار به صداهاي دم صبح ، به عوعوي ديروقت سگ هاي شبگرد ، به صداي اولين اتوبوس ها كه آدم هاي
سحرخيز را به كارشان مي رسانند ، به صداي زنگ دوچرخه ي شيرفروش محل و يا به صداي ديگر از خواب
مي پريده ام ، كم كم عادت كرده ام و يكي دو هفته كه از اقامتم در آن محل گذشته است همه ي آن
صداها ، حتي زننده ترين شان نيز ، برايم عادي شده بوده است ، و مثل صداي نفسم و يا مثل تيك تاك
ساعتم كه هيچ وقت از دستم بازش نمي كنم ، برايم آشنا و خودماني شده بوده است . ولي به اين صداي
ديگر، به اين بوق نكره و دراز كه درست مثل صداي گاو زننده و بي قواره است ، به اين همهمه ي ملايم و
 سنگين قورخانه كه به خصوص شب ها زننده و سرشارتر است ، از وقتي به رستم آباد آمده ام تا كنون
نتوانسته ام عادت كنم .
اصلا صداها با هم خيلي فرق دارند . گريه ي بچه ي همسايه هم ممكن است آدم را از خواب بپراند . ولي اين
يكي چيز ديگري است . صداها هم انساني و غير انساني دارند . و من كه توي تختم دراز كشيده بودم ، تازه
داشتم جزييات كار دزد را در نظر مي آوردم كه آيا چراغ دستي داشته است يا نه ؟ تنها بوده است يا دسته اي
بوده اند ؟ چه طور از صداي آمد و رفتن شان ، من كه پاي پنجره ي اتاقم توي حياط ، خوابيده بودم ،
بيدار نشده بودم ؟.... و اين جا كه رسيدم زود به فكر افتادم ، كه ديشب مست به رخت خواب رفته بودم .
 و همان دم بود كه حس كردم دهانم خشك است و تشنه هستم .
رفيق هم خانه ام با زنش و مادرش اصرار داشتند كه زودتر بلند شوم . و من كه انگار هنوز در خواب بودم عاقبت
از جا برخاستم . در اول كار ، حتي وقتي لباس مي پوشيدم ، هنوز نمي فهميدم چه خبر شده است . مثل اين
 بود كه نيمه شب است و من از تشنگي بيدار شده ام تا آب بخورم . ولي وقتي در كوچه را باز كردم و نردبان
 دزد را ديدم كه هنوز پاي پنجره ايستاده و به خصوص وقتي چشمم به كتاب ها و كاغذهايم افتاد كه توي
كيف دستي ام بود و حالا همان پاي نردبان پراكنده ريخته بود ، فهميدم كه دزد آمده . يعني نه اين كه تا آن
 وقت نفهميده بودم ، بلكه ديگر حتم كردم . و تازه آن وقت بود كه به اتاقم برگشتم كه ببينم چه چيزها را
 برده است .
دزد از پنجره ي مطبخ تو آمده بود و اتاق مرا كه كسي تويش نمي خوابيد ، برچيده بود و در كوچه را باز كرده بود
 و رفته بود . دلم فقط براي پارچه ي روي راديو سوخت كه لابد راديو را هم توي همان پيچيده بود و توي چمدان
گذاشته بود كه جاي زيادي نداشت و همه ي چيزهاي ديگر را هم مي توانست همان تو جا بدهد . و بعد دلم
براي كيف دستي ام سوخت كه هم چمدان حمام بود و هم جاي كتاب ها و كاغذهايم و هم كيف خريد بازارم
 و هم همه چيز ديگر. هنوز يك جفت كفش مانده بود كه به پا كشيدم و به طرف كلانتري رستم آباد راه افتادم
 . هوا هنوز تاريك بود و جلوي روي من يك نفر ديگر بود كه به رستم آباد مي رفت و من يك باره حس كردم كه
 دلم مي خواهد با او حرف بزنم . گچ فروش ده بود . كه براي ما هم چند وقت قبل دو بار گچ آورده بود و به
من سلام مي كرد . قدم تند كردم ، به صداي پاي من برگشت و در تاريكي دم صبح سلام كرد . و من از او
 پرسيدم كسي را نديده بوده است كه بساطي روي دوش داشته باشد و از اين طرف ها عبور كند ؟و او گفت
نه و بعد جريان را پرسيد .
كه «سركار استوار» را صدا زد . و او پيرمردي بود شكسته و واريخته كه داشت دكمه هاي زير يخه اش را مي بست .
توي حياط دو سه نفر ديگر زير لحاف هاي وصله دار ، يك نفر هم توي ايوان ، روي يك تخت سفري خوابيده بودند .
از سر و صداي ما ، آن كه روي تخت سفري خوابيده بود و يك نفر ديگر كه كنار حوض زير لحاف نازك خود مچاله
 شده بود ، هركدام مثل سگي كه به صداي پا از خواب بپرد ، بيدار شدند . من باز هم يك سيگار آتش زدم و
حالا ديگر حس مي كردم كه بايد داستان را با آب و تاب بيشتري و با دلسوزي و تاثري كه شايسته ي اين گونه
موارد است تعريف كنم . پاسبان ها گرچه پاسبان هاي كلانتري رستم آباد هم باشند با گچ فروشي ساده ي
كه به آدم سلام مي كند فرق دارند. يعني اقلا رسمي ترند و بيش تر به كلمات تشريفات وابسته اند . گذشته
از اين كه من تا آن وقت خونسردتر از آن بودم كه «سركار استوار» كلانتري رستم آباد بتواند حرف هاي مرا
باور كند . همين كار را هم كردم و داستان دزدي را با شرح و بسط كافي براي آن كه روي تخت سفري خوابيده
بود ، همان طور كه كنار تختش نشسته بودم و او در بستر خود نيم خيز شده بود ، گفتم .وقتي قسمت اساسي
 داستانم را مي گفتم آن كه كنار حوض خوابيده بود و به حرف هاي ما گوش مي داد از جا پريد . آفتابه را آب
كرد و به گوشه اي تپيد و من رفتم از توي دفتر كلانتري يك صندلي آوردم . كنار تخت سفري گذاشتم و حالا
ديگر درد دل مي كرديم . و آن كه روي تخت خوابيده بود و من خيال مي كردم رييس يا معاون كلانتري است
از دزدي هايي كه پارسال شده بود حرف مي زد و براي لحاف هاي اطلسي كه يكي از دزدها برده بود و توي چاه
 مخفي كرده بود ، تاسف مي خورد . مردي كه با من حرف مي زد صورت جا افتاده اي داشت و انگار ميان خواب
 ريشش را تراشيده بود . پيشاني اش بلند بود و آن طور كه خوابيده بود خيلي بيش تر به يك معلم شباهت
داشت تا به يك پاسبان . و من به اين طريق خيلي خودماني تر توانستم داستانم را براي او بگويم . و در انتظار
 هم دردي هاي او باشم . از صدايش فهميدم كه دندانش عاريه است و پيدا بود كه دلش مي خواست با من
 همدردي كند.
همه ي آدم هايي را كه من در كلانتري ديدم هفت نفر بودند. و همه شان تنها خوابيده بودند. و من همان طور
 كه سيگارم را مي كشيدم ، و با آن كه روي تخت خوابيده بود حرف مي زدم ، گمان كردم همه ي پاسبان هاي
كلانتري همين هفت و هشت نفرند. و در اين فكر بودم كه «چه بد !لابد بيچاره ها هميشه تنها مي خوابن !
كاش فقط شب هاي كيشيك شون اين طور باشن . اما اگه همش همين هفت هش تا باشن ؟...» و غمي
 كه به خاطر اين مطلب بر دلم نشسته بود از يادم نرفت تا وقتي كه فردا دوباره به كلانتري برگشتم و روي
 ديوار اتاق رييس كلانتري توانستم صورت اسامي پاسبان هاي رستم آباد را ببينم . و ببينم كه روي هم رفته
 نزديك به چهل نفر هستند . و آن وقت بود كه راحت شدم و با خودم گفتم «چه خوب!همش هفت هش
تاشون كشيك مي دن. پس فقط همون كشيك شون تنها هستن !»
آن كه آفتابه به دست بيرون رفته بود ، آمد .صدايي گرم و عوامانه داشت . به جاي چكمه ، گيوه به پا داشت
 . سلاحش را توي دستمال ابريشمي بست و توي جلد چرمي اش كه به كمر خود آويخته داشت گذاشت .
 و يك شلاق كوتاه فرنگي ساز هم از توي پستويش دراورد و زير پيش سيه ي كتش گذاشت و من يك باره به
 اين فكر افتادم كه «اگر وقتي دزد اومده بود بيدار مي شدم ؟ اگه قرار بود باهاش كلنجار برم ؟يعني اصلا
بيدار مي شدم؟يعني ازش مي ترسيدم ؟ خودم دم چك مي دادم ؟...»و او يخه اش را هم تا بالا دكمه كرده
 بود و جلوي آن كه روي تخت سفري خوابيده بود و همان طور دراز كشيده دستورهايش را مي داد ، خبردار
ايستاده بود .و دستورهاي درباره ي طرز كار او و سركشي به محل دزدي و گشتن چاله چوله ها و حلقه قنات
هاي اطراف بود . بعد هم خداحافظي كرديم و دو نفري از در كلانتري بيرون آمديم.
ديگر هوا روشن شده بود ، ولي دكان هاي ده هنوز بسته بود و كسي توي كوچه نبود . سوت كارخانه هنوز كشيده
 نشده بود . سيگاري به او تعارف كردم و خوب يادم است كه برايش از بدي وضع زندگي معلم ها حرف زدم .
 براي آن كه روي تخت سفري ايوان كلانتري خوابيده بود و من خيال مي كردم رييس يا معاون است ، اين
حرف ها را نزده بودم . ولي براي اين پاسبان گشتي كه لحن گرم و عوامانه داشت حتي گفتم كه فكر نمي كنم
 اصلا بتوانم جاي همين اموال را پر كنم و دست آخر هم به او وعده دادم كه اگر دزد گيرم آمد انعام خوبي به
 او بدهم . و تا به خانه برسيم او از اين واقعه اي كه ديروز عصر برايش اتفاق افتاده بود حرف زد : دو نفر جوان
 هيجده بيست ساله ، يك بچه ي هشت ده ساله را با دوچرخه آورده بوده اند و مي خواسته اند پشت باغ ها
چيزر ، با او عمل «منافي عفت » بكنند . خودش همين اصطلاح را به كار برد . پدر پسرك كه خبردار شده بود ،
شكايت كرده بوده و او مامور جلب آن جوانك ها شده بوده است .و وقتي مي گفت حاضر بوده است آن دو را
 زير شلاقش بكشد ، من حرفش را باور كردم . اصلا آن روز دلم مي خواست همه ي حرف ها را باور كنم . حرف
 هاي همه كسي را .پاسبان همراه من، قدش كوتاه بود و خودش را به زحمت به قدم هاي من مي رساند.ولي
شاداب بود و هيچ مثل كسي نبود كه صبح سركار عادي و خسته كننده ي روزانه اش مي رود.شوق آدمي را
داشت كه  دارد دنبال آرزوي خود مي دود.
به خانه كه رسيديم صبحانه حاضر بود و تاچايي خنك شود او سري به محل سرقت زد و در ديوار را با رفتاري
كاآگاهانه ، كه ناشي گري را از آن مي باريد ، وارسي كرد .و بعد چايي اش را خالي سركشيد.سوت قورخانه هم
كشيده شده بود كه راه افتاديم تا اطراف را بگرديم . پشت ديوار خانه ي مقابل ، كوزه ي روغني را كه دزد برده
 بود پيدا كرديم . درش باز بود و جاي پنجه ي يك آدم روي روغن ماسيده اي كه ته كوزه بود ، باقي مانده بود
 و من فكر كردم: « چه حوصله اي داشته؟!» .كوزه را به خانه آورديم و دنبال همان برگه را گرفتيم و تا ساعت
هشت راه رفتيم.تمام حلقه قنات ها را ، تمام گودالي ها و سوراخ سنبه ها را ، تمام خانه هاي نيمه كاره ي
اطراف و بام و زيرزمين آن ها را وارسي كرديم . توي يك خانه كه سرايدار داشت و سوءظن پاسبان همراه من
 به آن جلب شده بود ، تحقيقات مان حسابي بود.از در كه وارد شديم سگ شان پارس مي كرد.پاسبان ،
 سرايدار خانه را صدا كرد : «آهاي بيا اين جا ببينم .» بعد او را به كناري برد و چيزهايي از او پرسيد و بعد هم
 خانه را گشت. بيچاره ها مي خواستند صندوق خود را و رخت خواب هاي خود را هم كه تازه جمع كرده بودند
 و روي هم گذاشته بودند باز كنند تا او ببيند.و من همان طور كه پاسبان پرس و جو مي كرد ، گرچه دلم به حال
 آن ها مي سوخت ، ته دلم شادي مخصوصي مي يافتم . شادي مخصوصي از اين كه با اين همه جسارت ،
توانسته ام خودم را وارد زندگي اين آدم هاي ناشناس كنم و براي پيدا كردن اموال به دزدي رفته ام زندگي
شان را بريزم و بپاشم .بعد هم در را ه ، دشت بان رستم آباد را ديديم و پاسبان  نشاني هاي يك جوان چشم
زاغ به او داد كه ممكن است ديشب در قهوه خانه ي درروس خوابيده باشد و به او بسپرد كه اگر كسي باري به
 دوش نگه ش دارد و بساطش را به هر صورت بگردد.و من ديگر داشت باورم مي شد كه دزد پيدا خواهد شد .
 بعد به خانه ي ويران اي سرزديم كه دو نفر زن فقير در آن زندگي مي كردند و يكي شان خيال كرده بود از طرف
 دولت براي بردن آن ها آمده ايم. و آمده بود مرا به جوانيم قسم مي داد كه نبريم شان .
وقتي همه بيابان هاي اطراف را پرسه زديم و از وسط مزارع سيب زمي«ي كه داشتند محصولش را بر مي
داشتند و از كنار خرمن ها ، گذشتيم كه روي كپه ي گندم هاي بادداده اش را انگ زده بودند و به كلانتري
برگشتيم ، من ديگر صاحب پاي خود نبودم . و از اين دوندگي بيهوده عصباني بودم . ولي هنوز اميدي در كار بود
 . هنوز اميدوار بودم كه دزد پيدا خواهد شد . پاسبان همراه من چنان رفتار كرده بود كه من اين طور خيال برم
 داشته بود . وقتي به كلانتري رسيديم چند نفر ديگر هم آن جا بودند . نانواي محل ، يك جوان باريك را كه از
 لباسش پيدا بود كارگر قورخانه است زده بود و حاضر هم نبودند ، صلح كنند . گزارش كارشان حاضر شده بود و
در انتظار رييس بودند كه بيايد و گزارش را امضا كند و به شهرباني تجريش بفرستد . و از آن جا لابد به دادگاه و
 دادگستري و دادسرا و هزار خراب شده ي ديگر . و من وحشتم گرفت : «مبادا كار من به اين جاها بكشه.اصلا
 حوصله ش رو ندارم. مرده شور!» ديگر اميد مبهمي را هم كه دوندگي ها و كوشش هاي پاسبان همراهم در
دل من انگيخته بود از دست داده بودم. به انتظار رييس نتوانستم بايستم و خسته و هلاك به خانه برگشتم.
قرار گذاشته بودم كه وقتي رييس آمد ، پاسباني را به خانه مان بفرستند كه ورقه ي دادخواست را همراه بياورد
 تا همان جا پركنم. يك ساعت بعد پاسبان آمد و آن كار را كردم و مدتي هم با پاسبان درد دل كردم. خوب
 يادم است از اين كه چرا آدم مجبور مي شود از شهر فرار كند و توي اين خراب شده ي رستم آباد زندگي خودش
 را سرگردنه بگذارد حرف هايم زدم و او هي سعي مي كرد مرا دلداري بدهد. و نيز به يادم است كه وقتي
دادخواست را پر مي كردم و جريان واقعه را مي نوشتم ، سعي مي كردم در عين حال كه خودم را بي علاقه
نشان مي دهم جملاتي را آب و تاب بنويسم و از تحريك احساسات طرف براي بيان مطالب كمك بگيرم. يك
 جا همچه نوشته بودم : «من نمي توانم به خودم جرات اين را بدهم كه دزدم را محكوم كنم . نمي شود اين
كار را به آساني كرد . ولي اگر شما به جاي من بوديد چه مي كرديد؟ و به خصوص اگر حتم داشتيد كه ديگر جاي
 اموال دزد زده را ، هرچه هم كه ناچيز باشد ، نمي توانيد پر كنيد.» بعد هم پاسبان رفت و من به شهر آمدم.
درست نمي توانم بگويم در شهر كه بودم چه حالي داشتم . آن قدر هست كه با روزهاي ديگر فرقي نداشتم.
توي كوچه و خيابان تند راه مي رفتم. توي اتوبوس سيگار آتش مي زدم  ، و توي كافه با دوستانم پرحرفي
مي كردم.سركلاسم به عجله حرف مي زدم و مثل هرروز مي خنديدم . ولي چرا يادم است كه در يك مورد رفتارم
 با ساير روزها كاملا فرق داشت . توي كافه كه بودم - و يادم است حتي سر كلاسم - داستان را با كمال
معصوميت براي همه نقل مي كردم . و در عين حال خودم را بي علاقه نشان مي دادم. هيچ تعمدي در اين
كار نداشتم.خود به خود اين طور شده بودم. مثل اين كه مي خواستم از اين راه تلافي اموال به دزدي رفته ام
 را در بياورم . و ديگران - دوستان و شاگردهايم - بعد از شرح و بسطي كه من مي دادم دلسوزي مي كردند و
هم دردي نشان مي دادند. و من دلم خنك مي شد. پيش مادرم كه بودم و نيز هرجاي ديگر كه مي رفتم عين
اين بازي را در مي آوردم و به خصوص روي بي علاقه نشان دادن خودم خيلي تكيه مي كردم.
دو روز بعد قضيه به كلي فراموش شده بود . فقط سه روز بعد از واقعه كه كاغذ پاره هاي جيب هايم را وارسي
 مي كردم ، وقتي آن تكه كاغذي را يافتم كه شماره ي پرونده ي دزدي را روي آن يادداشت كرده بودم و قرار
بود به شهرباني تجريش مراجعه كنم و از آن جا به دادگاه و دادگستري و دادسرا و هزار خراب شده ي ديگر...يك
 بار ديگر به ياد همه ي آن دوندگي ها و حمق ها و بيهوده گي ها افتادم . دلم براي راديو و كيفم باز سوخت و
 حس كردم هنوز از آن پاسبان گشتي كه وعده داده بودم اگر دزد پيدا شد انعام كلاني به او بدهم ؛ خجالت مي
 كشم.

  ادامه دارد...