داستان های زنان (قسمت دوم ) - جلال آل احمد
خانم نزهت الدوله
خانم نزهت الدوله گرچه تا به حال سه تا شوهر كرده و شش بار زاييده و دوتا از
دخترهايش هم به خانه داماد فرستاده شده اند ، و حالا ديگر براي خودش مادربزرگ
شده است ، باز هم عقيده دارد كه پيري و جواني دست خود آدم است.وگرچه سر
و همسر و خويشان و دوستان مي گويند كه پنجاه سالي دارد ، ولي او هنوز دو دستي
به جواني اش چسبيده و هنوز هم در جست و جوي شوهر «ايده آل»خود به اين در
و آن در مي زند.
هفته اي يك بار به آرايشگاه مي رود و چين چروك هاي پيشاني و كنار دهان و زير-
چشمهايش را ماساژ مي دهد.موهايش را مثل دخترهاي تازه عروس مي آرايد ؛يعني
با سنجاق و گيره بالا مي زند.پيراهن هاي «اورگاندي» و تافته مي پوشد ، با
سينه هاي باز و دامن هاي «كلوش».و روزي يك جفت دستكش سفيد هم عوض
مي كند.روزي سه ساعت از وقتش را پاي آينه مي گذراند.ده ساعت مي خوابد
و باقي مانده را صرف ديد و بازديدهايش مي كند ، و حالا ديگر همه دوستان و اقوام
مي دانند كه اگر به خانه شان مي آيد و اگر در سو گ و سرورشان شركت مي كند
و اگر گل ها و هديه هاي گران -براي زايمان ها و ازدواج ها و خانه عوض -
كردن هاشان -مي برد ، و اگر براي تازه عروس ها پا كشا مي دهد ، همه براي اين
است كه با آدم تازه اي -يعني مرد تازه اي-آشنا شود ؛ چون ديگر هيچ يك از خويشان
و دوستان دور و نزديك باقي نمانده است كه لااقل يكي دوبار براي خانم نزهت الدوله
وساطت نكرده باشد و سراغي از شوهر«ايده آل»به او نداده باشد.
خانم نزهت الدوله ، قد بلندي دارد و اين خودش كم چيزي نيست.دماغش گرچه
خيلي باريك است ولي ...اي...بفهمي نفهمي ميلي به سمت راست دارد.البته نه
خيال كنيد كج است .ابدا!اگر كج بود كه فورا مي رفت و با يك جراحي (پلاستيك)،
راستش مي كرد.فقط يك كمي نمي شود گفت عيب ، بلكه همان يك كمي ميل به سمت
راست دارد.صدايش خيلي نازك است .وقتي حرف مي زند،هرگز اخم نمي كند و
ابروها و كنار دهانش ، وقتي مي خندد ، اصلا تكان نمي خورد.ماهي پانصد تومان خرج
توالت و ماساژ را كه نمي شود با يك خنده گل و گشاد به هدر داد!باري ، موهايش را
هفته اي يك بار رنگ مي كند.الحق بايد گفت كه بناگوش وسيعي دارد و از آن بهتر
گوش هاي بسيار ظريف و كوچكي .اما حيف كه ناچار است يكي از اين گوش هاي
ظريف را فداي پيچ و تاب موهاي خود كند.(فر)موهايش ، از مسواكي كه هر روز
به دندان هايش مي كشد مرتب تر است و درست است كه گردنش كمي -البته باز هم
بفهمي نفهمي-دراز است ، ولي با دستمالي كه به گردن مي بندد ، يا گردنبندهاي پهني
كه دوسه دور ، دور گردن مي پيچد ، چه كسي مي تواند بفهمد؟
باري ، گرچه خانم نزهت الدوله كوچك ترين فرزند پدر و مادرش بوده است، ولي
زودتر از خواهرهاي ديگر شوهر كرده بود ه و اين روزها خودش هم افتخارآميز
اعتراف مي كند كه سرو گوشش حسابي مي جنبيده است.شوهر يكي از خواهرهايش
وزير است و شوهر آن ديگري ،چهارسال پيش ، در تيمارستان ، خودكشي كرد.
خانم نزهت الدوله هنوز بيست سالش نشده بود كه شوهر كرد.شوهرش عضو
وزارت خارجه بود.از خانواده هاي معروف بود و گذشته از آن پول دار بود.
راستش را بخواهيد گرچه به هر صورت عشق و عاشقي آن دو را به هم رسانده
بود، اما هم خانواده عروس و هم خانواده داماد ، حساب هاي همديگر را خوب وارسي
كرده بودند ، و بي گدار به آب نزده بودند .برادر داماد ،معاون وزارت خارجه
بود و پدر خانم نزهت الدوله وزير داخله .اين بود كه در و تخته خوب به هم
جور شد .باري،تا خانم نزهت الدوله آمد مزه عشق و عاشقي را بچشد كه بچه دار
شدند و عر و بوق بچه ، جاي بگو و بخندهاي اول زندگي را گرفت و هنوز بچه شان
دوساله نشده بود كه شوهرش والي مازندران شد.پدر خانم هنوز نمرده بود و وزير
داخله بود و براي جمع و جور كردن زمين هاي مازندران و يك كاسه كردن خرده
ملك هاي بي قواره آن جا،احتياج به آدم كارآمد و اميني مثل دامادش داشت.زن و
شوهر ، ناچار شش سال آزگار در مازندران ماندند.درست است كه شوهر همه كاره
بود و از شير مرغ تا جان آدمي زاد در دسترس خانم نزهت الدوله بود ، اما ديگر
كار به جايي كشيده بود كه وقتي ميرزا منصورخان-شوهر خانم نزهت الدوله-از
در تو مي آمد،حوصله نداشت از فرق سر تا نوك پاي خانم را ببوسد و در ولايت
غربت ، كار عشق و عاشقي اصلا ته كشيده بود و بچه ها ناچار جاي همه چيز
را گرفتند و خانم كه در خانه كار ديگري نداشت ، براي رفع كسالت هم شده ،
تا توانست بچه درست كرد.سه تا دختر ديگر و يك پسر .ميرزا منصور خان
كم كم در خانه هم رسمي شده بود و با زنش همان رفتاري را مي كرد كه با
رييس نظميه ايالتي.زنش را خانم صدا مي كرد و به وسيله نوكر كلفت ها
احوالش را مي پرسيد و اتاقش را جدا كرده بود و با اجازه وارد اتاق زنش
مي شد و بدتر از همه اينكه ديگر نمي خواست زنش او را منصور تنها صدا كند.
مي خواست در خانه هم مثل هر جاي ديگر (حضرت والي)باشد.و اين
ديگر براي خانم نزهت الدوله تحمل ناپذير بود.براي او كه اين همه احساساتي
و عاشق پيشه بود و عارش مي آمد كه از خانه پا بيرون بگذارد و با زن هاي
ولايتي و چلفته روسا رفت و آمد كند و اين همه تنها مانده بود و در ولايت غربت
اين همه احتياج به صميميت داشت و فقط دلش به بچه هايش خوش بود!بدتر از
همه اين كه هر وقت پا از خانه بيرون مي گذاشت ، هزاران شاكي ، با عريضه
هاي طاق و جفت ، سرراهش سبز مي شدند و حوصله اش را سر مي بردند
و براي او كه اصلا كاري به اين كارها نداشت ، اين يكي ديگر خيلي تحمل -
ناپذير مي نمود.ولي خانم نزهت الدوله باز هم صبر كرد.درست است كه
پدرش را با كاغذهاي خودش كاس كرده بود تا شايد حكم انتقال شوهرش را
بگيرد ، ولي پدرش رسما برايش نوشته بود كه يك كاسه شدن املاك مازندران
خيلي مهم تر از زندگي خانوادگي اوست.خودش اين را فهميده بود.اين بود
كه صبر مي كرد و تازه داشت تهران و اجتماعات اشرافي و مشغوليت ها و
رفت و آمدهايش را فراموش مي كرد كه شوهرش به مركز احضار شد.
بدتر از همه اينكه مي گفتند مغضوب شده.گرچه او ككش هم نمي گزيد و
كاري به اين كارها نداشت و درخيال ديگري بود.پس از شش سال تنهايي و
غربت ، دوباره خودش را ميان سر و همسر مي ديد و مجالس رسمي را ، با
وصف عصا قورت دادگي هاي شوهرش ، و چند تا قصه خنده داري كه راجع
به مازندراني ها شنيده بود ، گرم مي كرد و از درددل هايي كه با دخترخاله
ها و عروس و عمه ها مي كرد، به يادش مي آمد كه شوهرش چقدر ناجور و
خشك است و چقدر از او و از شوهر ايده آلش دور است.به خصوص كه
شوهر خواهرش هم تازه وزير شده بود و خانم نزهت الدوله نمي توانست
اين رجحان را نديده بگيرد و به شوهرش كه در خانه نشسته بود و مي گفتند
منتظر خدمت است ، سركوفت نزند و همين طور با شوهرش كجدار و مريز
مي كرد.تا يك شب توي رخت خواب-كارشان كه تمام شد-رو به شوهرش
گفت :
«منصور!راضي شد؟»
و شوهر بي اين كه خجالتي بكشد، نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت:
«آدم تو خلا هم كه ميره ، راضي ميشه.»
و اين ديگر طاقت فرسا بود. و خانم نزهت الدوله همان شب تصميمش را گرفت.
و فردا صبح ، خانه و زندگي را ول كرد و پس از نه سال شوهرداري، يك سر
به خانه پدر آمد.درست است كه پدرش هم دل خوشي از اين داماد مغضوب نداشت،
ولي هرچه اصرار كرد كه بچه ها را بايد از اين شوهر گرفت ، به خرج خانم
نزهت الدوله نرفت كه نرفت.بچه ها را دادند و طلاق خانم را با مهرش گرفتند.
خانم نزهت الدوله-شايد درآغاز كار كه شوهر مي كرد-هنوز نمي دانست كه شوهر
ايده آلش چه خصوصياتي بايد داشته باشد.ولي حالا كه از شوهر اولش طلاق گرفته
بود و آسوده شده بود ؛ مي دانست كه شوهر ايده آلش چه خصوصياتي نبايد داشته
باشد.شوهر ايده آل او بايد جوان باشد ؛ پولدار باشد ؛ خشك و رسمي نباشد ؛ وقيح
و پررو نباشد ؛ چاپار دولت نباشد ؛ و مهم تر از همه اين كه از در كه تو آمد ، از
فرق سر تا نوك پاي زنش را ببوسد.و به اين طريق خيلي هم راضي بود و براي
اين كه خودش را به ايده آل برساند ، سعي مي كرد روز به روز جوان تر باشد.ماهي
يك كرست عوض مي كرد ؛ پستان بندهاي جورواجوري مي بست كه سفارشي ؛ در
كارخانه هاي سوييس ، به اندازه سينه خانم بودند و متخصص مو آرايشگر و همه جور
محصولات اليزابت آردن كه به جاي خود ،...هر روز و هر ساعت پاي
تلفن بود و خبر مي گرفت كه آخرين تغييرات مد چه بوده و براي سر و صورت و
لب و ناخن ؛ چه رنگ هاي تازه اي را به جاي رنگ هاي قديمي جايگزين كرده اند.
باري ، به همه شب نشيني ها مي رفت ؛ مهاماني هاي خصوصي مي داد ؛روزهاي
تعطيل ، دوستانش را با ماشين هاي وزارتي پدرش به گردش مي برد و با مهري
كه از شوهر سابقش گرفته بود ؛ آن قدر پول داشت كه در هر فصل بيست
و يك دست لباس بدوزد و هفته اي يك جفت كفش بخرد.و اصلا به عدد بيست
و يك عقيده پيدا كرده بود. اين هم خودش يكي از تجربيات نه سال شوهرداري
او بود.روز بيست و يكم ماه بود كه شوهر كرده بود و در همچه روزي طلاق
گرفته بود و نيز در همچه روزي با شوهر دومش آشنا شد.
شوهر دوم خانم نزهت الدوله ، يك افسر رشيد و چشم آبي بود كه نوارهاي منگوله-
دار فرماندهي مي بست و تازه از ماموريت جنوب برگشته بود و صورتي آفتاب -
سوخته داشت و سال ديگر سرگرد مي شد.گرچه وضع خانوادگي مرتب و آبرومندي
نداشت اما خانم نزهت الدوله-از همان شب اول كه او را در شب نشيني باشگاه
افسران ديده بود-تصميم خودش را گرفته بود.اقوام و خويشان ، با چنين ازدواجي
مخالف بودند.اماپدر-كه آخرهاي عمرش بود و مي دانست كه پس از مرگ يك
وزير ، دخترهايش در خانه خواهند پوسيد -مخفيانه بساط عقد را راه انداخت و قرار
شد عروس و داماد چند ماهي به اهواز بروند و سروصداها كه خوابيد ، برگردند.
و در همين مدت بود كه معلوم نشد چه كسي بو برد و به گوش پدر رساند و همه
اقوام به دست و پا افتادند و عاقبت كشف شد كه شوهر ايده آل خانم نزهت الدوله
دو تا زن ديگر در همين تهران دارد.حسن كار در اين بود كه صاحب عله
حاضر نبود و در غياب او حتي احتياج به اين نبود كه وزير داخله رسما مداخله
كند و تلفني به كسي بزند و همان خاله زنك هاي فاميل ، يك ماهه نشاني خانه آن دو
زن ديگر را پيدا كردند هيچ ، حتي دفترخانه هايي را كه ازدواج در آنها ثبت شده
بود ، نشان كردند و عروس و داماد كه بي خبر از همه جا از ماه عسل برگشتند ،
قضيه را آفتابي كردند .به نزهت الدوله در اين سه ماهه آن قدر خوش گذشته بود
كه اصلا اين حرفها را باور نمي كرد ، تا عاقبت خودش را برداشتند و به يكي -
يكي خانه ها و دفترخانه ها بردند تا قانعش كردند.ولي تازه ، شوهر حاضر به
طلاق نبود . نظامي بود و يك دنده بود و رشادت هايي را كه در جنوب به خرج
داده بود ، رنگ و وارنگ روي سينه اش كوبيده بود و خيال مي كرد با همين نوارها و
منگوله ها مي تواند با وزير داخله مملكت جواله برود .درست است كه اين بار هم
بي سروصدا طلاق نزهت الدوله را گرفتند ، ولي نشان هاي رنگ و وارنگ كار
خودشان را كردند و مهر خانم نزهت الدله سوخت شد.خانم نزهت الدوله ، گرچه
از اين تجربه هم آزموده تر بيرون آمد ، اما ته دلش هنوز آرزوي آن افسر چشم آبي
خوش هيكل و منگوله بسته را داشت و از اين گذشته ، هنوز در جست و جوي شوهر
ايده آل خود بي اختيار بود ، نقل همه مجالسي كه او حضور داشت ، خصوصياتي بود كه
يك شوهر ايده آل بايد داشده باشد.و چون اين واقعه هم زودتر فراموش شد و خانم بزرگ ها
و مادرشوهرها ي فاميل ، اين بي بند وباري اخير را هم ا زياد بردند ، ...كم كم در همه
مجالس ، از او به عنوان يك زن تجربه ديده و سرد و گرم چشيده ياد مي كردند و عروس ها
و دخترهاي پابه بخت فاميل ، پيش از آنكه از مادر و خواهر خود چيزي بشنوند ، به
نصايح او گوش مي دادند و با او-به عنوان صاحب نظر در امور زناشويي-مشورت
مي كردند .راستش را هم بخواهيد، خانم نزهت الدوله براي بدست آوردند چنين عنواني
جان مي داد.او كه از هم دندان شدن با زن هاي پير پاتال خانواده وحشت داشت و نمي
خواست خودش رادر رديف آن ها بشمارد-او كه فرزندان خودش را مدت ها بود ترك
كرده بود و وارثي براي تجربيات شخصي خود نداشت -ناچار همه دختر هايي را كه با
او مشورت مي كردند ، درست مثل دخترها يا خواهرهاي خودش حساب مي كرد و از ته دل
برايشان مي گفت كه شوهر بايد با آدم صميمي باشد،وفادار باشد،چاپار دولت نباشد ،
وقيح نباشد خوش هيكل و پولدار باشد ، از خانواده محترم باشد و بهتر از همه اين كه
چشم هايش آبي باشد.خانم نزهت الدوله ، البته به سواد و معلومات نمي توانست چندان
عقيده اي داشته باشد.
خودش پيش معلم سرخانه ، چيزهايي خوانده بود .شوهر خواهرش كه وزير شده بود ،
چندان با سواد و معلومات نبود .شوهر اول خودش هم كه آنقدر بد از آب درآمد ،
فارغ التحصيل مدرسه سن لويي بود و دوسالي هم فرنگستان مانده بود .
باري ،دو سه ماهي از طلاق دوم نگذشته بود كه پدرش مرد.با شكوه و جلال تمام و
موزيك نظامي و ختم در مسجد سپهسالار .و خواهر برادرها تازه از تقسيم ارث و
ميراث فارغ شده بودند كه شهوريور بيست پيش آمد .شوهر اول خانم نزهت الدوله
كه مغضوب دوره سابق بود ، وزير خارجه شد و مجالس و شب نشيني ها پر شد
از آدم هاي تازه به دوران رسيده اي كه نمي دانستند پالتو و كلاهشان را به دست
چه كسي بسپارند و اولين پيش خدمتي را كه سر راهشان مي ديدند ، خيال مي كردند
سفير ينگه دنياست .خانم نزهت الدوله ، اول كاري كه كرد اين بود كه خانه اي
مجزا گرفت و ماشيني خريد و چهارشنبه ها را روز نشست قرارداد و خودش زمام
كارها را به دست گرفت .گرچه از روي اكراه و اجبار ، ولي دوسه بار پيش وزير
جديد خارجه فرستاد و به هواي ديدن بچه ها و نوه هايش مخفيانه به خانه شوهر
سابق دختراي شوهر كرده خودش رفت و آمد مي كرد و تور مي انداخت .
حيف كه پدرش مرده بود ، وگرنه كار را دوسه روزه رو به راه مي كرد .
اما اوضاع عوض شده بود و نه تنها پدر او مرده بود ، بلكه اصلا زبان ديگري
در مجالس به كار مي رفت و آدم ها ناشناس بودند و از دوستان قديم خبري بنود .
خانم نزهت الدوله نمي داسنت چه شده .ولي همين قدر مي ديد كه كسي گوشش
به حرف هاي او در باب شوهر ايده آب بدهكار نيست . همه در فكر آزادي بودند ،
در فكر املاك واگذاري بودند ، در فكر مجلس بودند و در فكر جواز گندم و جو بودند
و بيش تر از همه در فكر حزب و روزنامه بودند و در همين گير ودار و درميان
همين آدم هاي تازه به دوران رسيده بود كه خام نزهت الدوله در مجلس جشن
مشروطيت ، با سومين شوهر ايده آل خود آشنا شد.
شوهر تازه خانم نزهت الدوله ، يكي از روساي عشاير غرب بود كه تازه از حبس و
تبعيد خلاص شده بود و سروساماني يآفته بود و با عنوان آبرومند نمايندگي مجلس ،
به تهران آمده بود .مردي بود چهارشانه ، با سبيل هاي تابيده ، صدايي كلفت و گرچه
قدش كوتاه بود و كمي دهاتي به نظر مي آمد و از نزاكت و اين حرف ها چندان
خبر نداشت ، اما جوان بود و نماينده مجلس بود و يك ايل پشت سرش صف كشيده
بود و ناچار پول دار بود.اين يكي درست شوهر ايده آل نزهت الدوله بود .
تابستان ها به ايل رفتن و سواري كردن و مثل مردها تفنگ به دوش انداختن و
چكه به پا كردن و زمستان ها در مجالس شبانه ، با نمايدنده هاي مجلس و شوهر
ايده آل آخري ، با شرايسط زمان و مكان كه در گفت گوي همه كس به گوش
خانم مي خورد ، مطابق بود . خانم نزهت الدوله كه ديگر در باره امور زناشويي
تجربه هاي زيادي اندوخته بود ، اين بار مقدمات كار را حسابي فراهم كرد .
اغلب در خانه شوهر خواهرش كه با وجود تغيير زمانه هنوز وزير مانده بود ف
قرار ملاقات مي گذاشتند و گفقت و نيدها همه رسمي بود و حساب شده و هرچيز
به جاي خود . تا اين كه قرار شد رييس ايل ، يك روز با خواهرش كه تازه از
ايل آمده بود بيآيند و بنشينند و درحضور وزير و زنش بله بري ها را بكنند و
سرانجامي به كارها بدهند .همين كار را هم كردند و وقتي گفت و گوها تمام شد
و ديگر لازم نبود كه به خانم نزهت الدوله ، از حضور در مجلس ، شرمي دست
بدهد ،خانم هم تشريف آوردند و مجلس خودماني شد.خواهر رييس ايل، زني
بود بسيار زيبا، با چشماني آبي و موهاي بود . قد بلندي داشت و جوان هم بود
و تا خانم نزهت الدوله آمد از او به عنوان خواهر شوهر آينده حسادتي يا كينه اي
به دل بگيرد ، شيفته محبت هاي عجيب و غريب او شد كه چايي اش را شيرين كرد ،
ميوه جلويش گرفت و راجع به فر موهايش كه چه قدر قشنگ بود ، حرف زد و از
خياطي كه پيراهن به آن زيبايي را برايش دوخته بود ، نشاني گرفت .و خلاصه خانم
نزهت الدوله ، از اين همه محبت ، مات و مبهوت ماند . اين قضيه در آخر بهار بود
و قرار شد تا آقاي رييس ايل ، املاك ضبط شده اش را از دولت پس بگيرد و در تهران
كاملا مستقر شود ، ...خانم در يكي از نقاط شميران خانه اي اجاره كند كه دنج
باشد و دور از گرما ، تابستان را سر كنند و براي پاييز به شهر برگردند كه تا آن وقت
تكليف املاك آقا حتما معلوم شده و به هر صورت شوهر خواهر خانم نزهت الدوله
وزير بود و مي توانست در مجلس به دوستي يك رييس ايل اميدوار باشد.گرچه
خواهر موبور و چشم آبي ، درباره صدهزار تومان مهر ، كمي سخت گيري نشان
مي داد ، اما رييس ايل خيلي دست و دلباز بود.حتي قول داد كه به زودي هفت نفر
زن و مرد از افراد ايل خود را براي كارهاي خانه بخواهد و نگذارد خانم دست به سياه
و سفيد بزند . دست آخر روز عروسي را معيين كردند و شيريني دهان همديگر
گذاشتند و به خوبي و خوشي از هم جدا شدند .
خانم نزهت الدوله -كه سر از پا نمي شناخت -در عرض يك هفته ، خانه شهري اش را
اجاره داد و باغ بزرگي در شميران اجاره كرد و بهتهيه مقدمات عروسي با سومين شوهر
ايده آل خود پرداخت .به وسيله يكي از خواهرزاده هايش كه براي تحصيل به فرنگ رفته
بود -يك دست لباس كامل عروسي وارد كرد كه بست و يك متر دنباله داشت . و چهارصد
و بيست و يك نفر از اعيان و زورا و نمايندگان را از دو هفته پيش دعوت كرد و با دو تا
از مهمان خانه هاي بزرگ شهر ، براي پذيرايي آن شب ، قرار داد بست.وكاميونهاي شركت
كتيرا-كه هم خانم نزهت الدوبله و هم شوهرخواهر شدرآن سهم داشتند - سه روز تمام ،
مرغ و گوشت و سبزي و ميوه و مشروب به شميران مي بردند و خلاصه از هيچ خرجي
مضايقه نكردند .عاقبت شوهر ايده آلش را يافته بود .به سرو همسر مي گفت :
« اگر آدم ارث پدرش را در راه به دست آوردن شوهر ايده آلش صرف نكند ، پس در چه راهي صرف كند ؟»
مجلس عروسي البته بسيار مجلل بود . يكي از شب هاي مهتابي اوايل تابستان بود
و هوا بسيار مساعد بود.از دو روز پيش ، تمام درخت هاي باغ را با تلمبه هاي
بزرگ شسته بودند و لاي تمام شاخ و برگ هاي آن ها چراغ هاي رنگارنگ كشيده بودند .
فواره ها كار مي كردند و دو دسته اركستر آمده بودند و «پيست» رقص -كه تازه
اززير دست نجار و بنا درآمده بود-گنجايش صد و پنجاه جفت رقاص كه نه ،
رقصنده را دشت .شراب را از توي قدح هاي گلسرخي بزرگ ، با ملاقه هاي طلا كوب ،
توي ليوان ها ي تراش دار باريك و بلند مي ريختند ؛ و به جاي همه چيز ، بوقلمون
سرخ كرده روي ميز بود . و شيرين پلو و خاويار ، چيزهايي بود كه اصلا كسي
نگاهشان هم نمي كرد.ميز شام را به صورت T چيده بودند كه درازاي آن بيست و يك متر
بود و عروس و داماد بالاي ميز ، روي يك جفت صندلي خانم كار اصفهان ،
نشسته بودند .شام را با سرود شاهنشاهي افتتاح كردند و از طرف نخست وزير و رييس
مجلس و خانواده ها ي عروس و داماد نطق هاي غراي تبريك آميز رد و بدل
شد و همگي حضار ، بارها از طرف دولت و ملت ، به عروس و داماد و خاندان جليل آن ها تبريك
گفتند و جام هاي خود را به سلامتي آن ها نوشيدند . مجلس خيلي آبرومند برگزار شد.
نه كسي مستي را از حد گذراند و نه حتي يك ليوان شكست . ميز بزرگي
كه طرف چپ در ورود باغ گذاشته بودهند ، انباشته شده بود از هداياي مهمانان
و دسته گل هاي بزرگ . درهمان شب ، دوستي هاي تازه به وجود آمد و كدورت هاي گذشته
را در بشقاب ها و جام هاي همديگر ريختند و خوردند و حتي استيضاحي كه
بايد در واخر همان هقفته از دولت به عمل مي آمد ، در همان مجلس مسكوت ماند .
فقط يك ناراحتي به جا ماند و آن اين كه همان شب خانه را درد زد.
و صبح كه اهل خانه بيدار شدند ، ديدند تمام هدايا ، به اضافه هرچه جواهر و طلا
و نقره و ترمه كه روي ميز ها و سر بخاري هاي ديواري پخش بوده است -و دو جفت
قاليچه ابريشمي كه زير صندلي عروس و داماد پهن كرده بودند -از دست رفته است .
مجلس شب پيش تا ساعت سه طول كشيده بود و طبيعي بود كه در چنان شبي ، حتي
خدمتكاران هم -در اثر خالي كردند ته گيلاس ها -مست كرده باشند.و مسلما دزدها نمي-
توانسته اندچنين فرصتي را غنيمت نشمارند.با همه اين ها ، زندگي عروس و داماد از
فردا به خوبي و خوشي شروع شد.درست است كه شوهر خواهر خانم نزهت الدوله مطلب
را حتي در كابينه مطرح كرد و با وجود دوستي هاي تازه برقرار شده شب عروسي ، نزديك
بود شوهر خانم نزهت الدوله ، به عنوان عدم ا منيت ، دولت را در مجلس استيضاح كند،...
ولي قضيه به اين خاتمه يافت كه رييس شهرباني وقت را عوض كردند و رييس جديد ، به
تعداد كلانتري هاي شميران افزود و گشت شبانه گذاشت .آقا هم تمام خدمتكاران خانه را كه
سرجهازي خانم بودند ، از آشپز تا باغبان اخراج كرد و به جاي آن ها هفت نفر از افراد ايل
را كه تلگرافي احضار كرده بودند ، گذاشت .اما خانم نزهت الدوله خم به ابرو نيآورد.
اين دزدي كلان را قضا و بلايي دانست كه قرار بود به جان سعادت تازه آنها بزند.
و از اين گذشته ، داماد به قدري مهربان بود كه جايي براي تاسف بر اموال دزد زده نمي ماند .
نمي گذاشت خانم حتي از جايش تكان بخورد.خودش خمير دندان روي
مسواك خانم مي گذاشت . آب دوش و وان را خودش سرد و گرم مي كرد.لقمه
برايش مي گرفت . بند لباس زيرش را مي بست . خلاصه اين كه دو هفته از
مجلس مرخصي گرفته بود وو در خانه را به روي اغيار بسته بود و سير تا پياز كارهاي
خانه را خودش مي رسيد و راستي نمي گذاشت آب در دل خانم تكان بخورد.خانم
نزهت الدوله هم در اين مدت خانه ديگرش را فروخت و از نو جاي اثاث دزد برده
را پر كرد. قالي ها و مبل ها و پرده ها ، هركدام زينت يك موزه بودند.هر اتاقي
«راديوگرام» و يخچال و «كولر» جداگانه داشت و زن و شوهر هر چه خواستند ،
در نزديك ترين فاصله دسشتان بود.در اين نيمه ماه عسل ، آقا همه كاره بود.به كلفت
نوكرها سركشي مي كرد.و به باغبان ها و گل كاري هاي فصل به فصلشان مي رسيد .
برق و تلفن و آب و اجاره خانه را مرتب كرده بود و حتي با كمك هايي كه در يك
معامله آب خشك كن ، با بايگاني كل كشور ، به صاحب خانه كرده بود ، قبض سه ماه
اجاره را بي اينكه پولي بدهد ، گرفته بود .و سر سفره به خانم هديه كرده بود و
چون پانزده روز مرخصي اش داشت تمام مي شد ، سر همان سفره پيشنهاد كرده بود كه
چطور است از خواهرش دعوت كند كه تابستان را به شميران بيايد و باهم باشند!و
خانم نزهت الدوله كه راستش نمي دانست با اين تنهايي بعدي چه بكند و از طرفي مهرباني
هاي خواهر شوهر را فراموش نكرده بود ، رضايت داد و از فرداي مرخصي آقا ،
همه كارهاي خانه به عهده خواهر شوهر بود . و خانم نزهت الدوله واقعا يك
پارچه عروس خانم بود.صبح تا شام وقتش را جلوي آينه ، يا در حمام ،يا پاي ميز غذا
مي گذراند. آرايشگرها و ماساژورها را با ماشين خانم به خانه مي آوردند كه به دستور
آن ها روزي سه ساعت گوشت خام و گوجه فرنگي روي صورتش مي گذاشت و اصلا
ازخانه بيرون نمي رفت و گوشش به صداي قشنگ خواهر شوهرش عادت كرده بود كه
مي رفت و مي آمد و مي گفت :
«به به !چه پوستي ! چه طراوتي !خوش به حال برادرم!»
و روزي صدبار،و هزار بار .و خانم نزهت الدوله راستي جوان شده بود !شوهر جوان ،
دست به تر و خشك نزدن ، گوجه فرنگي روي صورت ،...اصلا حظ مي كرد.يك ماه
به اين طريق گذشت .درست است كه آقا كمي لاغر شده بود ، اما به خانم نزهت الدوله هرگز
مثل اين يك ماه خوش نگذشته بود.از روز اول ماه دوم عروسي شان ، زن و شوهر شروع
كردند به پس دادن بازديدها .هر روز دوسه جا مي رفتند ؛ ولي مگر به اين زودي ها تمام
مي شد؟و بدتر از همه اين بود كه خانم نزهت الدوله خسته مي شد.روز دوم ياسوم ديد و
بازديدبود كه عصر به خانه خواهر نزهت الدوله رفتند كه شوهرش وزير بود و با اصرار
شب هم ماندند .يك وزير ، به هر صورت نمي توانست با يك نماينده مجلس و يا يك رييس
ايل كاري نداشته باشد و خواهرها هم انگار يك عمر همديگر را نديده بودند !چه حرف ها
داشتند كه بزنند !تا دوي بعداز نيمه شب بيدار بودند و قرار و مدارها و درددل ها و نقشه-
ها ....و بعد هم خوابيدند و صبح هنوز خانم نزهت الدوله از رخت خواب بيرون نيآمده
بود كه شوهرش را پاي تلفن خواستند كه بله باز ديشب خانه را دزد زده .خواهر آقا را
توي يك اتاق كرده اند و درش را بسته اند.سيم تلفن را بريده اند و دست و پاي هر هفت
خدمتكار خانه را بسته اند.و توي انبارحبس كرده اند و هر چه در خانه بوده است ،
برده اند.از قالي هاي بزرگ و شمعدان ها و چلچراغ هاي سنگين گرفته تا مبل ها و
راديوگرام ها و يخچال ها .خلاصه اينكه خانه را لخت كرده اند.اين بار خانم نزهت الدوله
كه جاي خود داشت ، حتي شوهرش هم تاب نياورده بود و همان پاي تلفن زانوهايش تاشده
بود و نشسته بود.تنها برگه اي كه از دزدها به دست آمد ، اين بود كه جاي چرخ هاي
كاميون هاي متعدد روي شن باغ به جا مانده بود . فروا رييس شهرباني وقت ، در
مطبوعات مورد حمله قرار گرفت كه در عرض دو ماه ، دو با ر خانه يك نماينده ملت
را به روي دزدها باز گذاشته و طرح يك استيضاح جديد داشت در مجلس به پانزده
امضا حد نصاب خود مي رسيد كه وزير داخله ، يك هفته بعداز شب دزدي ، با يك مانور
ماهرانه ، طي يك ماده واحده(!)تقاضاي سلب مصونيت از داماد تازه يعني رييس ايل
كرد!و آن هايي كه سرشان توي حساب نبود ، گيج شده بودند و نمي دانستند سياست روس
است يا انگليس است يآ امريكا....!و اصلا اين همه جنجال از كجا آب مي خورد.
حالا نگو همان فرداي دزدي اخير ، دوتا از خدمتكارهاي سابق خانم نزهت الدوله كه
سرجهاز خانم بودند و رييس ايل بيرونشان كرده بود، سراغ خواهر خانم نزهت الدوله
آمده بودند وسوءظن خودشان را نسبت به رييس ايل و خواهرش بيان كرده بودند و تاعصر
تمام فاميل خانم نزهت الدوله به جنب و جوش افتاده بودند و از خاله خانباجي ها كمك گرفته
بودند و دو روز زاغ سياه خواهر شوهر موبور و چشم آبي را چوب زنده بودند تا دست آخر
در خيابان عين الدوله خانه اش را گير آورده بودند و روز بعد ، يكي از خواهر خوانده هاي
پير و رند خانواده ، به هواي اين كه «ننه قربون شكلت دم غروبه ، الان نمازم قضا مي شه.»
، خدمتكار خانه فريفته بود و تو رفته بود و دست به آب رسانده بود و وضو ساخته بود و كنار
حوض نمازي خوانده بود و از شيشه ها ، يكي يكي مبل ها و اثاث خانم نزهت الدوله را وارسي
كرده بود و بعد هم سر درد دل را با كلفت خانه باز كرده بود و از بدي زمانه و بي ديني مردم
به اين جا رسيده بود كه اطمينان كلفت خانه را به دست بياورد و كشف كند كه خانم صاحب خانه
يك خانم موبور چشم آبي بسيار مهربان و نجيب است كه زن رييس يك ايل هم هست .و همان
شبانه،وزير داخله دستور داده بود كه شهرباني دست به كار بشورد و به خانه جديد رييس ايل
بريزند و تمام اثاث خانم را نجات بدهند .و همه قضايا را صورت مجلس كنند و يك پرونده
حسابي بسازند !درست است كه نشانه اي از جواهرها و نقره ها و ترمه هاي دزدي اول به
دست نيامده بود ، ولي رييس ايل اين عمل شهرباني را منافي مصونيت پارلماني خود مي ديد
و داشت طرح استيضاح خود را به امضاي اين و آن مي رساند كه ماده واحده سلب مصونيت
از او تقديم مجلس شد ؛ به اتكاي يك پرونده قطور شهرباني و شهادت بيست و يك نفر از خدمتكاران
و اهل محل.باري ، داشت آبروريزي عجيبي مي شد كه سرجنبان هاي مملكت دست به كار شدند
و وزير داخله را با رييس ايل آشتي دادند ، به شرط اين كه هم لايحه سلب مصونيت و هم طرح
استيضاح مسكوت بماند و مهر خانم نزهت الدوله هم بخشيده بشود. و اين بار خانم كه
نزهت الدوله طلاق مي گرفت ، حتم داشت كه براي حفظ آبروي دولت و ملت دارد فداكاري
مي كند و از سومين شوهر ايده آل خودش چشم مي پوشد.و حالا خانم نزهت الدوله ؛ كه از
اين تجربه هم آزموده تر بيرون آمد ؛ عقيده دارد كه پيري و جواني دست خود آدم است و هنوز
در جست و جوي شوهر ايده آل خود اين در و آن در مي زند . باز خا نه شهري اش را
خريده و گران ترين مبل ها و فرش هارا توي اتاقش جمع كرده . ماهي پانصد تومان خرج
ماساژسينه و صورت خود مي كند .رنگ موهايش را هفته اي يك بار عوض مي كند.
پيراهن هاي اورگاندي باسينه باز مي پوشد . وقتي حرف مي زند ، هرگز اخم نمي كند
و وقتي مي خنددد ، ابروهايش و كنار دهانش اصلا تكان نمي خورد و مهم تر از همه اين
كه پس ازعمري زندگي و سه بار شوهر كردند ، به اين نتيجه رسيده است كه شوهر ايده آل
او از اين نوكيسه و تازه به دوران رسطده هم نبايد باشد. وديگر اين كه كم كم دارد باورش
مي شود كه تنها مانع بزرگ در راه وصول به شوهر ايده آل ، ،عيب كوچكي است كه در دماغ
او است و اين روزها در اين فكر است كه برود و با يك جراحي «پلاستيك»،دماغش را درست كند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زن زيادي
...من ديگه چه طور مي توانستم توي خانه پدرم بمانم ؟اصلا ديگر توي آن خانه كه
بودم انگار ديوارهايش را روي قلبم گذاشته اند.همين پريروز اين اتفاق افتاد .ولي
من مگر توانستم اين دوشبه ، يك دقيقه در خانه پدري سركنم ؟خيال مي كنيد اصلا خواب
به چشم هايم آمد ؟ابدا.تا صبح هي تو رخت خوابم غلت زدم و هي فكر كردم. انگار
نه انگار كه رخت خواب هميشگي ام بود.نه!درست مثل قبر بود . جان به سر
شده بودم.تا صبح هي تويش جان كندم و هي فرك كردم . هزار خيال بد از كله ام
گذشت . هزار خيال بد. رخت خواب همان رخت خوابي بود كه سالها تويش
خوابيده بودم.خانه هم همان خانه بود كه هر روز توي مطبخش آشپزي مي كرده
بودم.هر بهار توي باغچه هايش لاله عباسي كاشته بودم ؛ سرحوضش آن قدر ظرف
شسته بودم ؛ مي دانستم پنجره راه آبش كي مي گيرد و شير آب انبارش را اگر
طرف راست بپيچاني ، آب هرز مي رود.هيچ چيز فرق نكرده بود. اما من
داشتم خفه مي شدم.مثل اين كه براي من همه چيز فرق كرده بود. اين دو
روزه لب به يك استكان آب نزده ام .بي چاره مادرم از غصه من اگر افليج نشود ،
هنر كرده است.پدرم باز همان ديروز بلند شد و رفت قم .هر وقت اتفاق بدي بيفتد ،
بلند مي شود ميرودقم.برادرم خون خودش را مي خورد و اصلا لام تا كام ، نا با من
و نه با زنش و نه بامادرم ، حرف نمي زد .آخر چه طور ممكن است آدم نفهمد كه
وجود خودش باعث اين همه عذاب هاست ؟چه طور ممكن است آدم خودش را توي
يك خانه زيادي حس نكند؟من چه طور ممكن بود نفهمم؟ ديگر مي توانستم تحمل كنم.
امروز صبح چايي شان را كه خوردند و برادرم رفت ، من هم چادر كردم و راه افتادم.
اصلا نمي دانستم كجا مي خواهم بروم. همين طور سرگذاشتم به كوچه ها از اين
دو روزه جهنمي فرار كردم. نمي دانستم مي خواهم چه كار كنم . از جلوي خانه
خاله ام رد شدم .سيد اسماعيل هم سر راهم بود. ولي هيچ دلم نمي خواست تو بروم.
نه به خانه خاله و نه به سيد اسماعيل . چه دردي دوا مي شد.و همين طور انداختم
توي بازار.شلوغي بازار حالم را سرجا آورد و كمي فكر كردم . هرچه فكر كردم
ديدم ديگر نميتوانم به خانه پدرم برگردم .با اين آبروريزي !با اين افتضاح!بعد از اينكه
سي و چهار سال نانش را خورده ام و گوشه خانه اش نشسته ام!همينطور مي رفتم و
فكر مي كردم . مگر آدم چرا ديوانه مي شود؟چرا خودش را توي آب انبار مي اندازد؟
يا چرا ترياك مي خورد ؟خدا آن روز نياورد.ولي نمي دانيد ديشب و پريشب به من چه ها
گذشت.داشتم خفه مي شدم.هرشب ده بار آمدم توي حياط .ده بار رفتم روي پشت بام.
چه قدر گريه كردم؟خدا مي داند.ولي مگر راحت شدم!حتي گريه هم راحتم نكرد.آدم
اين حرف ها را براي كه بگويد؟اين حرف ها را اگر آدم براي كسي نگويد ، دلش مي تركد.
چه طور مي شود تحملش را كرد.كه پس از سي و چهار سال ماندن در خانه پدر ،
سر چهل روز ، آدم را دوباره برش گردانند.و باز بيخ ريش بابا ببندند ؟حالا كه مردم
اين حرف ها را مي زنند ، چرا خودم نزنم؟آن هم خدايا خودت شاهدي كه من تقصيري
نداشتم . آخر من چه تقصيري داشتم؟حتي يك جفت جوراب بي قابليت هم نخواستم
كه برايم بخرد. خود از خدا بي خبرش ، از همه چيزم خبر داشت.مي دانست چند
سالم است.يك بار هم سرورويم را ديده بود.پدرم برايش گفته بود يك بار ديدن حلال
است . از قضيه موي سرم هم با خبر بود.تازه مگر خودش چه دسته گلي بود .يك
آدم شل بدتركيب ريشو.با آن عينك هاي كلفت و دسته آهني اش.و با آن دماغ گنده
توي صورتش .خدايآ تو هم اگر از او بگذري ، من نمي گذرم.آخر من كه كاغذ فدايت
شوم ننوشته بودم. همه چيز راهم كه خودش مي دانست . پس چرا اين بلا را سر
من آورد ؟ پس چرا اين افتضاح را سر من در آورد ؟خدايا از او نگذر. خود لعنتي
اش چهار بار پيش پدرم آمده بود و پايش را توي يك كفش كرده بود . خدا لعنت كند
باعث و باني را . خود لعنتي اش باعث و باني بود .توي اداره وصف مرا از برادرم
شنيده بود . ديگر همه كارها را خودش كرد. روزهاي جمع ه پيش پدرم مي آمد و
بله بري هاشان را مي كردند و تا قرار شد جمعه ديگر بيايد و مرا يك نظر ببيند. خدايا
خودت شاهدي !هنوز هم كه به ياد آن دقيقه و ساعت مي اتفتم ، تنم مي لرزد.يادم است
از پله ها كه بالا مي آمد و صداي پاهايش كه مي لنگيد و صداي عصايش كه ترق توروق
روي آجرها مي خورد ،انگار قلب من مي خواست از جا كنده شود . انگار سرعصايش
را روي قلب من مي گذاشت .واي نمي دانيد چه حالي داشتم .آمد يك راست رفت توي
اتاق . توي اتاق برادرم كه مهمان خانه مان هم بود . برادرم چند دقيقه پهلويش نشست.
بعد مرا صدا كرد كه آب بياوردم و خودش به هواي سيگار آوردن بيرون رفت.من شربت
درست كرده بودم.و حاضر گذاشته بودم .چاردم را روي سرم انداختم در مهمان خانه
برسم ، نصف عمر شده بودم.چهار قدم بيش تر نبود . اما يك عمر طول كشيد .
پدرم خانه نبود.برادرم هم رفته بود پايين ، پيش زنش كه سيگار بياورد و مادرم دم در
اتاق ايستاده بود و هي آهسته مي گفت :
«برو ننه جان ! برو به اميد خدا!»
ولي مگر پاي من جلو مي رفت؟پشت در كه رسيدم ، ديگر طاقتم تمام شده بود.سيني
از بس توي دستم لرزيده بود، نصف ليوان شربت خالي شده بود . و من نمي دانستم
چه كار كنم.برگردم شربت را درست كنم ،يا همان طور تو بروم ؟بيخ موهايم عرق
كرده بود . تنم يخ كرده بود . قلبم داشت از جا كنده مي شد. خدايا اگر خودش
به صدا در نمي آمد ، من چه كار مي كردم؟همي« طور پابه پا مي كرم كه صداي
خودش بلند شد.لعنتي درامد گفت :
«خانوم!اگه شما خجالت مي كشين ، ممكنه بنده خودم بيآم خدمتتون؟»
خدايا خودت شاهدي!حرفش كه تمام شد ، باز صداي پاي چلاقش را شنيدم كه روي
قالي گذاشته مي شد و آمد و در را باز كرد . و دست مرا گرفت و آهسته كشيد تو .
مچ دستم ، هنوز كه به يآد آن دقيقه مي افتم ، مي سوزد. انگار دور مچم يك النگوي
آتشين گذاشته باشند.مرا كشيد تو.سيني را از دستم گرفت ، روي ميز گذاشت .
مرا روي صندلي نشاند و خودش روبرويم نشست.من فكر كردم مبادا چادرم هم از
سرم بردارد؟ ولي نه . ديگر اينقدر بي حيا نبود. خدا ازش نگذرد. چادرم را
جمع كردم.ولي سرو صورتم و گل و گردنم پيدا بود. صورتم داغ شده بود و نمي دانم
چه حالي بودم كه او باز سر حرف را باز كرد و گفت :
«خانوم !خدا خودش اجازه داده.»
و بعد بلند شد و دور صندلي من گشت.و دوباره نشست.فهميدم چرا اين كار را مي كند .
و بيش تر داغ شدم و نمي دانستم چه بگويم.آخر مي بايست حرفي مي زدم كه گمان نكند
گنگم.هر چه فكر كردم چيزي به خاطرم نرسيد . آخر براي يك دختر
مثل من ، كه سي و چار سال توي خانه پدر ، جز برادرش كسي رانديده و از همه مردهاي
ديگر رو گرفته و فقط با زن هاي غريبه ، آن هم توي حمام يآ بازار حرف زده ،
چه طور ممكن است وقتي با يك مرد غريبه روبه رو مي شود ، دست و پايش را گم نكند؟
من كه از اين دخترهاي مدرسه رفته قرشمال امروزي نبودم تا هزار مرد غريبه
را ترو خشك كرده باشم.آن هم مرد غريبه اي كه خواستگاري آمده است. راستي لال
شده بودم . و هرچه خودم را خوردم ، چيزي نداشتم كه بگويم.اما يك مرتبه
خدا خودش به دادم رسيد . همان طور كه چشمم روي ميز ميخ كوب شده بود ، به ياد
شربت افتادم . هول هولكي گفتم :
«شربت گرم ميشه آقا!»
ولي آقا را نتوانستم درست بگويم .آب بيخ گلويم جست و حرفم را نيمه تمام گذاشتم .
ولي او دستش كه به طرف ليوان شربت رفت من جرات بيش تري پيدا كردم و گفتم :
«آقا سيگار ميل دارين؟»
و از اتاق پريدم بيرون . واي كه چه حالي داشتم ! اگر برادرم نبود و باز من مجبور
مي شدم برايش سيگار هم ببرم ؟! ولي خدا جواني اش را ببخشد .چه برادر نازنيني است!
اگر او را هم نداشتم ، چه مي كردم؟وقتي حال مرا ديد كه وحشت زده از پله ها پايين مي روم ، گفت :
«خواهر چته ؟مگه چي شده ؟مگه همه مردم شوهر نمي كنن؟»
و خودش رفت بالا و براي او سيگار برد. و ديگر كار تمام بود.اين اولين مرتبه بود
كه او را مي ديدم و او مرا مي ديد.خدا خودش شاهد است كه وقتي توي اتاق بودم ، همه اش
دلم مي خواست جوري بشود و او بفهمد كه سرم كلاه گيس مي گذارم .اما مگر
مي توانستم حرف بزنم ؟همان ي: كلمه را هم كه گفتم ، جانم به لبم آمد.بعد كه حالم به جا آمد ،
مطلب را به مادرم حالي كردم.گفت :
«چيزي نيست ننه.برادرت درست مي كنه.»
آخر من مي دانستم كه اگر از همان اول مطلب را حالي اش نكنيم ، فايده ندارد.آخر زن
او مي شدم و او چه طور ممكن بود نفهمد كه كلاه گيس دارم.او كه دست آخر مي فهميد ، چرا
از اول حاليش نكنيم؟آخر مي دانستم كه اگر توي خانه اش مطلب را بفهمد ،
سر چهار روز كلكم را خواهد كند.ولي مگر حالا چكار كرده است؟و مرا بگو كه چه قدر شور
آن مطلب را مي زدم. خدايا ، اگر توهم از او بگذري من نمي گذرم.
آخر من چه كرده بودم؟چه كلاهي سرش گذاشته بودم كه با من اين طور رفتار كرد؟حاضر
شدم يك سال ديگر دست نگه دارد و من در اين يك سال كلفتي مادر و خواهرش را بكنم.
ولي نكرد. مي دانستم كه مردم مي نشينند و مي گويند فلاني سر چهل روز دوباره به خانه
پدرش برگشت . اگر يك سال در خانه اش مي ماندم ، باز خودش چيزي بود.نه گمان كنيد
دلم برايش رفته بودها!به خدا نه.با آن چك و چانه مرده شور برده اش و با آن پاي شلش .
ولي آخر ممكن بود تولي برايش راه بيندازم .و تا يك سال ديگر هم خدا خدش بزرگ بود .
به مه اين ها راضي شده بودم كه ديگر نان خانه پدرم را نخورم.ديگر خسته شده بودم .سي
و چهارسال صبح ها توي يك خانه بيدار شدن و شب توي همان خانه خوابيدن !آن هم چه
خانه اي!سال هاي آزگار بود كه هيچ خبر تازه اي ، هيچ رفت و آمدي ، هيچ عروسي
زبانم لال ، هيچ عزايي ، در آن نشده بود.بعد از اين كه برادرم زن گرفت و بيا و برويي
برپا شد ، تنها خبر تازه خانه ما جنجال شب هاي آب بود كه باز خودش چيزي بود .
و همين هم تازه ماهي يك بار بود.حتي كاسه بشقابي توي كوچه ما داد نمي زد.نمي دانيد
من چه مي گويم .ني خواهم بگويم خانه پدرم بد بود ، ها ، نه.بي چاره پدرم .اما من
ديگر خسته شده بودم. چه مي شود كرد؟ من خسته شده بودم ديگر. مي خواستم
مثلا خانم خانه خودم باشم . خانه خانه!اما مادر و خواهر او خانم خانه بودند.راضي
بودم كلفتي همه شان را بكنم و يك سال دست نگه دارد. ولي نكرد.من حالا مي فهمم
چرا نصف بيشتر مهر را نقد داد.همه اش هفتصد و پنجاه تومان مهرم كرده بود.كه
پانصد تومانش را نقد داد.و ما همه اش را اسباب اثاثيه خريديم و مادركم چهار تا تكه
جهاز راه انداخت . و دويست و پنجاه تومان ديگر بر ذمه اش بود كه وقتي مرا به
خانه پدرم برگرداند گفت عده كه سرآمد، خواهم داد.من حالا مي فهمم چه قدر خر
بودم!خيال مي كنيد اصلا حرفمان شد !يا دعوايي كرديم؟ يا من بد و بي راهي
گفتم كه او اين بلا را سر من درآورد؟حاشا و للاه!در اين چهل روز ، حتي يك بار
صدامان از در اتاق بيرون نرفت .نه صداي من و نه صداي خود پدر سوخته
بدتركيبش!اما من از همان اول كه ديدم بايد با مادرشوهر زندگي كنم ته دلم لرزيد.
مي دانيد؟آخر آدم بعضي چيزها را حس مي كند.مي ديدم كه جنجال به پا خواهد شد و
از روي ناچاري خيلي مدارا مي كردم.باور كنيد شده بودم يك سكه سياه . با يك كلفت
اين رفتار نمي كردند . سي و چهار سال توي خونه پدرم با عزت و احترام زندگي كرده
بودم و حالا شده بودم كلفت آب بيار مادر شوهر و خواهر شوهر.ولي باز هم حرفي نداشتم .
باز هم راضي بودم . اصلا به عروسيمان هم نيامدند .مادرو خواهرش را مي گويم.
دعوتشان كرديم . و نيامدند .و همين كار را خراب كرد. همين كه شوهرم خودش
همه كاره بود و بله بري ها را كرده بود و مادر و خواهرش هيچ كاره بودند.خودش
مي گفت مادر و خواهرم كاري به كار من ندارند. ولي دروغ مي گفت . مگر مي شود؟
مادر شيره جانش را به آدم مي دهد.چه طور مي شود كاري به كار آدم نداشته باشد؟دست
آخر هم خدا خودش شاهد است. همين مادر و خواهرش مرا پيش او سكه يك پول كردند.
عروسي مان خيلي مختصر بود.عقد و عروسي با هم بود.برادركم قبلا اسباب و جهازم
را برده بود و خانه را مرتب كرده بود.خانه كه چه مي دانم .
همه اش دو تا اتاق داشت.با جهاز من يكي از اتاق ها را مرتب كرده بودند .شب ، شام
كه خورديم ، ما را دست به دست دادند و بردند.واي!هيچ دلم نمي خواهد آن شب
را دوباره به يادم بياورم.خدا نياورد!عيش به اين كوتاهي!فقط يادم است وقتي عقد
تمام شد، آمد رويم را ببوسد و من توي آينه ، صورت عينك دارش را نگاه مي كردم.
در گوشم گفت :
«واسه زير لفظيت ، يك كلاه گيس قشنگ سفارش دادم، جانم!»
و من نمي دانيد چه حالي شدم. حتما بايد خوش حال مي شدم.خوش حال مي شدم كه
مطلب را فهميده و به روي خودش نياورده و با وجود همه اين ها مرا قبول دارد.اما مثل
اين بود كه با تخماق توي مغزم كوبيدند .دلم مي خواست دست بكنم و از زير عينك ،
چشم هاي باباقورش شده اش را دربياوردم.پدرسوخته بدتركيب ، وقت قحط بود كه
سر عقد مرا به ياد اين بدبختي ام مي انداخت ؟الهي خير از عمرش نبيند!اصلا يك لقمه
شام از گلويم پايين نرفت و خون خونم را مي خورد.و اگر توي كوچه كه مي رفتيم ،
آن حرف را نزده بود ، معلوم نبود كارمان به كجا مي كشيد.چون من اصلا حالم دست
خودم نبود.اما خدا به دادش رسيد.يعني به دادمان رسيد.توي كوچه كه داشتيم به
خانه اش مي رفتيم ، وسط راه ، در گوشم گفت :
«نمي خام مادر و خواهرم بفهمن.مي دوني چرا؟»
و من بي اختيار هوس كردم صورتش را ببوسم.اما جلوي خودم را نگه داشتم.همه بغض
و كينه اي كه در دلم عقده شده بود ، آب شد.مثل اين كه محبتش با همين يك كلمه حرف در
دلم جا گرفت.مرده شورش را ببرد.حالا ديگر از خودم خجالت مي كشم كه اين طور گولش
را خورده بودم.چه قد رخوش حال شده بودم.از همان جا هم بود كه شست من خبردار شد.
ولي به روي خودم نياوردم .وقتي شوهر آدم دلش خوش باشد ، آدم چه طور مي تواند به
دلش بد بياوردد؟من اهميتي ندادم . ولي از همان فردا صبح شروع شد . همان شبانه به
دست بوس مادرش رفتم. خودش گفته بود كه گله كنم چرا به عروسي مان نيامده است.
من هم دست مادرش را كه بوسيدم ، گله ام را كردم . واه، واه ، روز بد نبينيد.هيچ خجالت
نكشيد و توي روي من تازه عروس و پسرش گفت :
«هيچ دلم نمي خاد روي عروسي رو كه خودم سر عقدش نبوده ام ، ببينم.
مي فهمين؟ديگه ماذون نيستي دست اين زنيكه رو بگيري بياري تو اتاق من .»
درست همين جور.الهي سرتخته مرده شور خانه بيفتد. مي بينيد ؟از همان شب اول ،
كارم خراب بود . پيرسگ !ولي خودش آن قدر مهرباني كرد و آن قدر نازم را كشيد
كه همه اين ها را از دلم درآورد.آن شب هرجوري بود ، گذشت .اصلا شب ها هرجوري
بود مي گذشت. مهم روزها بود .روزها كه شوهرم نبود و من با دو تا ارنعوت تنها
مي ماندم .شوهرم توي محضر كار مي كرد.روزها ، تا ظهر كه برمي گشت ، و
عصرها تا غروب كه به خانه مي آمد ، من جهنمي داشتم.اصلا طرف اتاقشان هم نمي رفتم.
تنهاي تنها كارم را مي كردم.و تا مي توانستم از توي اتاق بيرون نمي رفتم . دو تا اتاق
خودمان را مرتب مي كردم.همه حياط را جارو مي زدم. ظرف ها را مي شستم .
خودش قدغن كرده بود كه پا به خانه خودمان هم نگذارم.و من احمق هم رضايت داده
بودم.اما يك هفته كه گذشت ، از بس اصار كردم، راضي شد ، دو هفته يكبار شب هاي
جمعه به خانه پدرم برويم . برويم شام بخوريم و براي خوابيدن برگرديم.و بعد هم
دو هفته يك بار را كردم هفته اي يك بار. اما باز هم روزها جرات نداشتم پا از خانه
بيرون بگذارم.كاري هم نداشتم هفته اي يك مرتبه حمام كه ديگر واجب بود. صبح ها
خودش هرچه لازم بود ، مي خريد و مي داد و مي رفت . خرجمان سوا بود .براي
خودمان جدا و براي مادر و خواهرش گوشت و سبزي و خرت و خورت جدا مي خريد.
مي داد در خانه و مي رفت . و من تا ظهر دلم به اين خوش بود كه دست خالي از در
تو نمي آيد . شب كه مي آ»د ، سري به اتاق مادر و خواهرش مي زد و احوالپرسي
مي كرد و گاهي اگر چاي شان به راه بود يك فنجان چايي مي خورد و بعد پيش من مي آمد.
بدي اش اين بود كه خانه مال خودشان بود يعني مال مادر و خواهرش.و هفته دوم بود كه
مرا مجبور كردند ظرف هاي آنها را هم بشويم.من به اين هم رضايت دادم و اگر صدا
از ديوار بلند شد ، از من هم بلند شد. ولي مگر جلوي زبانشان را مي شد گرفت ؟
وقتي شوهرم نبود ، هزار ايراد مي گرفتند ، هزار كوفت و روفت مي كردند .مي آمدند
از در اتاقم مي گذشتند و نيش مي زدند كه من كلاه گيس داردم و صورتم آبله است.و
چهل سالم است.ولي مگر پسرشان چه دسته گلي بود؟ و همين قضيه كلاه گيس آخرش
كار را خراب كرد.آخر چه طور از آنها مي شد آن را مخفي كرد؟از ترسم كه مبادا
بففهمند ، باز هم به حمام محله خودمان مي رفتم.ولي يك روز مادرش آمده بود و از دلاك
حمام ما پرسيده بود . آن هم با چه حقه اي !خودش را به ناشناسي زده بود و براي
شوهرم دل سوزانده بود كه زن پير ترشيده و آبله رو گرفته است.و خدا لعنت كند اين
دلاك ها را .گويا پنج قران هم به او اضافه داده بود و او هم سر درد دلش را باز كرده
بود و داستان كلاه گيس مرا برايش گفته بود و مسخره هم كرده بود . خدايا از شان
نگذر. مگر من چه كاري با اين ها داشتم ؟مگر اين خوش بختي نكبت گرفته من و اين
شوهر بي ريخت يكه نصيبم شده بود ، كجاي زندگي آن ها را تنگ كرده بود ؟چرا حسود ي
مي كردند ؟خدا مي داند چه چيزها گفته بود . روز ديگر همه اين ها را آبگير حمام
براي من نقل كرد.حتي اداي مرا هم درآورده بود كه چه طور كلاه گيسم را برمي دارم
و سرزانويم مي گذارم و صابون مي زنم و شانه مي كشم.من البته ديگر به آن حمان نرفتم.
ولي نطق هم نزدم .سر وتنم را خودم شستم و ديگر به آن جا پا نگذاشتم.آخر چه طور
مي شود توي روي اين جور آدم ها نگاه كرد؟ به هر صورت ديگر كار از كار گذشته بود
و آن چه را كه نبايد بفهمند ، فهميده بودند.ديگر روز من سياه شد. شوهرم ، دو سه شب،
وقتي برمي گشت ، توي اتاق آن ها زيادتر مي ماند.يك شب هم همان جا شام خورد و برگشت،
و من باز هم صدايم درنيآمد.راستي چه قدر خر بودم!اصلا مثل اين كه گناه كرده بودم.مثل
اينكه گناه كار من بودم.مثل اين كه سرقضيه كلاه گيس ، او را گول زده بودم!اصلا درنيامدم
يك كلمه حرف به او بزنم.تازه همه اين ها چيزي نبود.بعد هم مجبورم كرد خرجمان را يكي
كنيم.و صبح و شام توي اتاق آن ها بروي» و شام و ناهار بخوريم. و ديگر غذا از
گلوي من پايين نمي رفت .خدايا من چه قدر خر بودم!همه اين بلاها را سر من آوردند
و صداي من درنيآمد!آخر چرا فكر نكردم؟چرا شوهرم را وادار نكردم از مادر و خواهرش
جدا شود؟حاضر بودم توي طويله زندگي كنم ، ولي تنها باشم.خاك بر سرم كنند!كه همين
طور دست روي دست گذاشتم و هرچه بار كردند كشيدم. همه اش تقصير خودم بود.
سي و چهارسال خانه پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را ياد گرفتم.آخر چرا نكردم
در اين سي و چهارسال ، هنري پيدا كنم؟خط و سوادي پيدا كنم؟مي توانستم ماهي شندرغاز
پس انداز كنم و مثل بتول خانم عمه قزي ، ي: چرخ زنگل قسطي بخرم و براي خودم خياطي كنم.
دخترهاي همسايه مان مي رفتند جوراب بافي و سريك سال ، خودشان چرخ جوراب بافي خريدند
و نانشان را كه درمي آوردند هيچ ، جهاز عروسي شان هم خودشان درست
كردند ؛ و دست آخر هم ده تا طبق جهازشان را برد.برادركم چه قدر باهام سرو كله زد كه
سواد يادم بدهد.ولي من بي عرضه!من خاك برسر!همه اش تقصير خودم
بود.حالا مي فهمم.اين دو روزه همه اش اين فكرها را مي كردم كه آن همه خيال بد به
كله ام زده بود.سي و چهارسال گوشه خانه پدرم نشستم و عزاي كلاه گيسم را گرفتم.
عزاي بدتركيبي ام را گرفتم.عزاي شوهر نكردن را گرفتم.مگر همه زن ها پنجه آفتاب اند؟
مگر اين همه مردم كه كلاه گيس مي گذارند، چه عيبي دارند؟مگر تنها من
آبله رو بودم ؟ همه اش تقصير خودم بود.هي نشستم و هي كوفت و روفت مادر و خواهرش
را شنيدم.هي گذاشتم برود ور دلشان بنشيند و از زبانشان بد و بي راه مرا بشنود.
تا از نظرش افتادم .ديگر از نظر افتادم كه افتادم .شب آخر وقتي از اتاق مادرش درآمد،
ديگر لباس هايش را نكند و همان دم در اتاق ايستاد و گفت :
«دلت نمي خاد بريم خونه پدرت؟»
و من يكهو دلم ريخت تو.دو شب پيش ، شب جمعه بود و با هم به خانه پدرم رفته بوديم
و شام هم آنجا بوديم و من يكهو فهميدم چه خبر است.شستم خبردار شد.گفتم:
« ميل خودتونه!»
و ديگر چيزي نگفتم. همين طور ساكت نشسته بودم و جورابش را وصله مي كردم.
باز پرسيد و من باز همان جواب را دادم .آخر گفت:
«بلند شو بريم جانم.پاشو بريم احوالي بپرسيم.»
من خر را بگو كه باز به خودم اميد دادم كه شايد از اين خبرها نباشد.دست بغچه را
جمع كردم.چادرم را انداختم سرم و راه افتادم.تو راه هيچ حرفي نزديم ، نه من چيزي
گفتم و نه او.شام نخورده بوديم.ديگ سر اجاق بود و مي بايست من مي كشيدم و تو
اتاق مادرش مي بردم و باهم شام مي خورديم.ولي ديگ سر بار بود كه ما راه افتاديم.
دل من شوري مي زد كه نگو.مثل اينكه مي دانستم چه بلايي بر سرم مي خواهد
بياورد.ولي باز به روي خودم نمي آوردم.خانه مان زياد دور نبود.وقتي رسيديم-من
در كه مي زدم-درست همان حالي را داشتم كه آن روز هم پشت در اتاق
مهمان داشتم و او خودش آمد دستم را گرفت و كشيد تو.شايد بدتر از آن روز هم بودم.
سرتا پا مي لرزيدم.برادرم آمد و در را باز كرد.من همچه كه چشمم به برادرم
افتاد مثل اينكه همه غم دنيا را فراموش كردم.اصلا يادم رفت كه چه خبرها شده است.
برادرم هيچ به روي خودش نياورد.سلام و احوال پرسي كرد و رفتيم تو.از
دالان هم گذشتيم. و توي حياط كه رسيديم، زن برادرم توي حياط بود و مادرم از پنجره
اتاق بالا سر كشيده بود كه ببيند كيست و از پشت سرم مي آمد.وسط حياط كه
رسيديم ، نكبتي بلند بلند رو به همه گفت:
«اين فاطمه خانمتون.دستتون سپرده .ديگه نگذارين برگرده.»
و من تا آمدم فرياد بزنم:
«آخه چرا ؟من نمي مونم.همين جوري ولت نمي كنم.»
كه با همان پاي افليجش پريد توي دالان و در كوچه را پشت سر خودش بست.
و من همان طور فرياد مي زدم:
«نمي مونم.ولت نمي كنم.»
گريه را سردادم و حالا گريه نكن كي گريه كن.مادرك بي چاره ام خودش را
هولكي رساند به من و مرا برد بالا و هي مي پرسيد:
«مگر چه شده؟»
و من چه طور مي توانستم برايش بگويم كه هيچ طور نشده؟نه دعوايي ، نه حرف
و سخني ، نه بگو و بشنوي.گريه ام كه آرام شد، گفتم باهاش دعوا كرده ام.به خودش
و مادرش فحش داده ام و اله و بله كرده ام.و همه اش دروغ!چه طور مي توانستم
بگويم هيچ خبري نشده و اين پدر سوخته نكبتي ، به همان آساني كه مرا گرفته ، برم داشته
آورده ، در خانه پدرم سپرده و رفته ؟ولي ديگر كار از كار گذشته بود.مركه نكبتي
رفته بود كه رفته بود.فردا هم رفته بود اداره برادرم و حاليش كرده بود كه مرا طلاق داده ،
و عده ام كه سرآمد بقيه مهرم را خواهد داد.و گفته بود يكي را بفرستيد اسباب
و اثاثيه فاطمه خانم را جمع كند و ببرد. مي بينيد؟مادرم هم مي دانست كه همه قضايا زير
سر مادر و خواهرش است.ولي آخر من چطور مي توانستم باز هم توي خانه پدرم
بمانم؟چطور مي توانستم؟اين دو روزي كه در آن جا سر كردم، درست مثل اينكه توي
زندان بودم.كاش توي زندان بودم . آن جا اقلاا آدم از ديدن مادر و پدرش آب
نمي شود.و توي زمين فرو نمي رود . از نگاه هاي زن برادرش اين قدر خجالت
نمي كشد.ديوارهاي خانه مان را اين قدر به آن ها مانوس بودم ، انگار روي قلبم گذاشته
بودند. انگار طاق اتاق را روي سرم گذاشته بودند.نه يك استكان آب لب زدم و نه يك
لقمه غذا از گلويم پايين رفت .بي چاره مادركم!اگر از غصه افليج نشود ، هنر
كرده است.و بي چاره برادرم كه حتما نه رويش مي شود برود اسباب و اثاثيه مرا بياورد ،
و نه كار ديگري از دستش برمي آيد.آخر اين مردكه بدقواره ، خودش توي
محضر كار مي كند و همه راه و چاه ها را بلد است.جايي نخوابيده بود كه آّب زيرش را بگيرد.
از كجا كه سرهزار تا بدبخت ديگر ، عين همين بلا را نياورده باشد؟اما نه.هيچ پدرسوخته پپه اي
از من پپه تر و بدبخت تر نيست.و مادر و خواهرش را بگو كه هي به رخ من مي كشيدند كه
خانه فلاني و فلاني براي پسرشان خواستگاري رفته اند!
ولي كدام پدرسوخته اي حاضر مي شود با اين ارنعوت هاي مرده شور برده سركند؟جز من
خاك بر سر؟كه هي دست روي دست گذاشتم و نشستم تا اين يك كف دست زندگي ام را
روي سرم خراب كردند؟
شوهر آمريكايي
«...ودكا؟نه.متشكرم.تحمل ودكا را ندارم.اگر ويسكي باشد حرفي.فقط يك
ته گيلاس قربان دستتان.نه.تحمل آب را هم ندارم.سودا داريد؟حيف.آخر اخلاق
سگ آن كثافت به من هم اثر كرده.اگر بدانيد چه ويسكي سودايي مي خورد!من تا خانه
پاپام بودم ، اصلا لب نزده بودم.خود پاپام هنوز هم لب نمي زند.به هيچ مشروبي .نه.
مومن و مقدس نيست.اما خوب ديگر.توي خانواده ما رسم نبوده.اما آن كثافت ،
اول چيزي كه يادم داد ، ويسكي درست كردن بود.از كار كه برمي گشت ، بايد ويسكي
سودايش توي راهرو دستش باشد.قبل از اينكه دست هايش را بشويد.و اگر
من مي دانستم با آن دست ها چه كار مي كند؟!...خانه كه نبود ، گاهي هوس مي كردم
لبي به ويسكيش بزنم . البته آن وقت ها كه هنوز دخترم نيامده بود.و از تنهايي
حوصله ام سر مي رفت.اما خوشم نمي آمد.بدجوري گلويم را مي سوزاند.هرچه هم
خودش اصرار مي كرد كه باهاش هم پياله بشوم ، فايده نداشت.اما آبستن كه شدم ،
به اصرار آب جو به خوردم مي داد.كه براي شيرت خوب است.اما ويسكي هيچ وقت.
تا آخرش هم عادت نكردم.اما آن روزي كه از شغلش خبردار شدم ، بي اختيار
ويسكي را خشك سركشيدم. بعد هم يكي براي خودم ريختم ، يكي براي آن دختره گرل
فرندش.يعني نامزد سابقش.آخر همان او بود كه آمد خبردارم كرد.و دوتايي
نشستيم به ويسكي خوردن و درددل .و حالا گريه نكن ، كي گريه بكن.آخر فكرش را بكنيد.
آدم ديپلمه باشد ، خوشگل باشد -مي بينيد كه...-پاپاش هم محترم باشد، نان
و آبش هم مرتب باشد،كلاس انگليسي هم رفته باشد-و به هرصورت مجبور نباشد به هر
مردي بسازد-آن وقت اين جوري؟!...اصلا مگر مي شود باور كرد؟ اين همه
جوان درس خوانده توي مملكت ريخته.اين همه مهندس و دكتر...اما آخر آن خاك
برسرها هم هي مي روند زن هاي فرنگي مي گيرند يا آمريكايي.دختر پستچي محله-
شان را مي گيرند، يا فروشنده سوپرماركت سرگذرشان را ، يا خدمتكار دندان سازي را ،
كه يك دفعه پنبه توي دندانشان كرده.و آن وقت بيا و ببين چه پز و افاده اي!انگار
خود سوزان هاروارد است يا شرلي مك لين يا اليزابت تايلور.بگذاريد برايتان تعريف كنم.
پريشب ها ، يكي از همين دخترها را ديدم. كه دوماه است زن يك آقا پسر ايراني
شده و پانزده روز است كه آمده .شوهرش را تلگرافي احضار كرده اند كه بيا شده اي نماينده
مجلس.صاحب خانه مرا خبر كرده بود كه مثلا مهمان خارجي اش تنها نماند.
و يك همزبان داشته باشد كه باهاش درددل كند.درست هفته پيش بود.دختره با آن دو تا كلمه
تگزاسي حرف زدنش ...نه .نخنديد.شوخي نمي كنم.چنان دهنش را
گشاد مي كرد كه نگو.هنوز ناخن هاش كلفت بود . معلوم بود كه روزي يك خروار
ظروف مي شسته .آن وقت مي دانيد چه مي گفت؟مي گفت ما آمديم تمدن براي
شما آورديم و كار كردن با چراغ گاز را يادتان داديم و ماشين رخت شويي را ...و
از اين حرف ها.از دست هاش معلوم بود كه هنوز تو خود تگزاس رخت را
توي تشت چنگ مي زده.و آن وقت اين افاده ها !دختر يك گاوچران بود. نه از آن
هايي كه توي ملكشان نفت پيدا مي كنند و ديگر خدا را بنده نيستند .نه.از آن هايي كه
گاو ديگران را مي چرانند.البته من بهش چيزي نگفتم.اما يك مرد كه تو مجلس بود كه
درآمد با انگليسي دست و پا شكسته اش گفت كه اگر تمدن اين هاست كه شما مي گوييد ،
ارزاني خود آن كمپاني كه خود سركار را هم دنبال ماشين رخت شويي مي فرستد براي
ما به عنوان تحفه.البته دختره نفهميد.ناچار من برايش ترجمه كردم.آن وقت به
جاي اين كه جواب آن مردكه را بدهد ، درامده رو به من كه لابد بداخلاق بوده اي يا
هرزه بوده اي كه شوهرت طلاقت داده .به همين صراحت.يعني من براي اين كه تندي
حرف آ« مردكه را جبران كرده باشم و دختره را از تنهايي درآورده باشم ، سر
دلم را باز كردم و برايش گفتم كه امريكا بوده ام و شوهر آمريكايي داشته ام و طلاق گرفته ام ،
مي دانيد چه گفت ؟گفت اين كه عيب نشد.هيچ كاري عار نيست...لابد خانواده
اش دست به سرت كرده اند كه ارثش به بچه ات نرسد.يا لابد بداخلاق بوده اي و از
اين حرف ها.اصلا انگار نه انگار كه تازه از راه رسيده.طلب كار هم بود.خوب
معلوم است.شوهرش نماينده مجلس بود.آخر اگر اين خاك برسرها نروند اين
لگوري ها را نگيرند كه ، دختري مثل من نمي رود خودش را به آب و آتش بزند
...نه قربان دستتان .زياد بهم ندهيد.حالم را خراب مي كند.شكم گرسنه و
ويسكي.همان يك ته گيلاس ديگر بس است.اگر يك تكه پنير هم باشد، بد نيست
...ممنون،اوا !اين پنير است ؟ چرا آنقدر سفيد است؟ و چه شور!مال
كجاست؟...ليقوان؟كجا باشد؟....نمي شناسم.هلندي و دانماركي را
مي شناسم. اما اين يكي را ...اصلا دوست نداشتم.همان با پسته بهتر است .
متشكر!خوب چه مي گفتم؟آره .تو كلوب آمريكايي ها باهاش آشنا شدم.يك سال بود
مي رفتم كلاس زبان. مي دانيد كه چه شلوغي است.ديپلم كه گرفتم، اسم نوشتم براي
كنكور.ولي خوب مي دانيد ديگر.ميان بيست و سي هزار نفر ، چطور مي شود قبول
شد؟ اين بود كه پاپا گفت برو كلاس زبان.هم سرت گرم مي شود، هم يك زبان خارجي
ياد مي گيري.و آن وقت آن كثافت معلم كلاس بود.بلند بالا.خوش تركيب.موهاي
بور.يك آمريكايي كامل.و چه دستهاي بلندي داشت.تمام دفترچه تكليف را مي پوشاند.
خوب ديگر.از همديگر خوشمان آمد.از همان اول.خيلي هم باادب بود.اول دعوتم
كرد به يك نمايشگاه نقاشي.به كلوب تازه عباس آباد.از اين ها كه سر بي تن
مي كشند ،يا تپه تپه رنگ بغل هم مي گذارند ، يا متكا مي كشند به اسم آدم و يك قدح
مي گذارند روي سرش ، يا دوتا لكه قهوه اي وسط دو متر پارچه .پاپا و ماما را هم دعوت
كرده بود.كه قند توي دلشان آب مي كردند.بعد هم با ماشين خودش برمان گرداند
خانه.و با چه آدابي .در ماشين را باز كردن و از اين كارها.و شب ، كار روبه
راه شد.بعد دعوتم كرد به مجلس رقص.يكي از عيدهاشان . به نظرم (ثنك گيوينگ)
بود .اوا!چه طور نمي دانيد؟يك امريكاست و يك (ثنك گيوينگ).يعني
شكرگذاري ديگر.همان روزي كه امريكايي ها كلك آخرين سرخ پوستها را كندند.پاپا
البته كه اجازه داد.و چرا ندهد؟بيرون از كلاس كه من كسي را نداشتم براي تمرين
زبان.زبان را هم تا تمرين نكني فايده ندارد.بعد هم قرار گذاشته بوديم كه من بهش
فارسي درس بدهم.البته خارج از كلاس.هفته اي يك روز مي آمد خانه مان براي
همين كار.قرار گذاشته بوديم .و نمي دانيد چه جشني بود.كدو حلوايي را سوراخ
كرده بودند عين جاي چشم و دماغ و دهن ، و توش چراغ روشن كرده بودند.و چه رقصي
!و حالا ديگر كم كم انگليسي سرم مي شد و توي مجلس غريبه نمي ماندم.گذشته
از اين كه ايراني هم خيلي زياد بود.اما حتي آن شب هم هرچه اصرار كرد آبجو
نخوردم.مثل اينكه از همين هم خوشش آمد.چون وقتي برم گرداند و رساند خانه ،
به ماما گفت از داشتن چنين دختري به شما تبريك مي گويم .كه خودم ترجمه كردم.
آخر حالا ديگر شده بودم يك پا مترجم.همين جوري ها هشت ماه با هم بوديم.با هم
سد كرج رفتيم قايقراني.سينما رفتيم .موزه رفتيم .بازار رفتيم .شميران و شاه عبدالعظيم رفتيم.
و خيلي جاهاي ديگر كه اگر او نبود ، من به عمرم نمي ديدم.تا شب كريسمس
دعوتمان كرد خانه اش.ديگر شب «كريسمس»را كه مي شناسيد.پاپا و ماما هم
بودند .ففر هم بود.نمي شناسيد؟اسم برادرم است ديگر.فريدون.دوتا بوقلمون
پخته از خود لوس آنجلس برايش فرستاده بودند...اوا؟پس شما چه مي دانيد؟ همان جايي
كه هوليوود هم هست ديگر.نه اين كه فقط براي او فرستاده باشند.براي همه شان
مي فرستند تهران ، ديگر بوقلمون و آبجو و سيگار و ويسكي و شكلات كه جاي خود دارد.
باور كنيد راضي بودم آدم كش باشد-دزد و جاني باشد-گنگستر باشد-اما آن كاره نباشد
...قربان دستتان.يك ته گيلاس ديگر از آن ويسكي.مثل اينكه آمريكايي نيست.
آن ها «بربن» مي خورند.مزه خاك مي دهد.آره اين اسكاچ است.خيلي شق و رق
است.عين خود انگليس ها.خوب چه مي گفتم؟آره.همان شب ازم خواستگاري كرد.
رسما و سر ميز شام.حالا من خودم هم مترجمم.جالب نيست؟هيچ كس تا حالا اين
جوري شوهر نكرده.اول بوقلمون را بريد و گذاشت تو بشقاب هامان .بعد شامپاني باز
كرد كه براي پاپا و ماما ريخت.براي همه ريخت.البته ماما نخورد.اما پاپا خورد .
خود من هم لب زدم.اول تند بود و گس.اما تنديش كه پريد ، شيريني ماند.بعد
امد كه به پاپا بگو كه ازت خواستگاري مي كنم.اصرار داشت كه جمله به جمله بگويم
و شمرده و همه چيز را .كه خدمت سربازيش را كرده -از ماليات دادن معاف
است-گروه خونش B است-مريض نيست-ماهي 1500 دلار حقوق مي گيرد و
قسطي هم ندارد.و پدر و مادرش هم لوس آنجلس هستند و كاري به كار او ندارند و از
اين حرف ها.پاپا كه از همان شب اول راضي بود.خودش بهم گفته بود كه مواظب
باش دخترجان، هزارتا يكي دخترها زن آمريكايي نمي شوند.شوخي كه نيست .يعني
نمي توانند.اين گفته اش هنوز توي گوشم است.اما تو خودت مي داني.تويي كه بايد
با شوهرت زندگي كني.اما ازش يك هفته مهلت بخواه تا فكرهايـ را بكني .همين كار را
هم كرديم.البته از همان اول ، كار تمام بود .تمام فاميل مي دانستند .دو سه بار هم
دعوت و مهماني و از اين جور مراسم.و چه حسادت ها . و چه دختر به رخ كشيدن ها.
سر همين قضيه ، تمام دخترخاله ها و دخترعموهام ازم قهر كردند.بابام راست
مي گفت.شوخي كه نبود .همه دخترها آرزوش را مي كردند.ولي يارو از من
خواستگاري كرده بود.و اصلا معني داشت كه من فداكاري كنم و يك دختر ديگر را
جاي خودم معرفي كنم؟اين ميانه هم فقط مادربزرگم غر مي زد.مي گفت ما تو فاميل ،
كاشي داريم ، اصفهاني داريم، حتي بوشهري داريم.همه شان را مي شناسيم.اما ديگر
امريكايي نداشته ايم.چه مي شناسيم كيه.دامادي را كه نتواني بروي سراغ خانواده
اش و خانه اش و از در و همسايه ته و توي كارش را در بياري ،...و از اين حرف
هاي كلثوم ننه اي.اصلا سر عقدمان هم نيامد.پا شد رفت مشهد كه نباشد.اما
خود من قند تو دلم آب مي كردند.محضر دار شناس خبر كرده بوديم.همه فاميل بودند و
يك عده امريكايي .و چه عكس ها از سفره عقد.يكي از دوست هاي شوهرم فيلم هم
برداشت.اما امان از اين امريكايي ها !مي خواستند از سر از همه چيز دربيارند.هي
مي آمدند سوال پيچم مي كردند . يعني من حالا عروسم.اما مگر سرشان
مي شد؟كه اسم اين چيه كه قند را چرا اين جوري مي سايند؟كه روي نان چه نوشته؟كه
اسفند را از كجا مي آورند؟...اما هر جوري بود،گذشت .توي همان مجلس
عقد ، دو تا از نم كرده هاي فاميل را به عنوان راننده براي اداره شان استخدام كردند.
صدهزار تومن مهر كردند.كلمه لا اله الا الله را هم همان پاس سفره عقد گفت .
و به چه زحمتي !و چه خنده ها كه به لا اله...گفتنش كرديم!...كه مثلا عقد
شرعي باشد. و شغلش ؟خوب معلم انگليسي بود ديگر.بعد هم تو قباله نوشته بودند
حقوقدادن.دو نفر از اعضاي سفارت هم شاهدش بودند.و من با همين دروغي كه
گفته بود ، مي توانستم بيندازمش زندان.وطلب خسارت هم بكنم.دست كم مي توانستم
مجبورش كنم كه علاوه بر چهارصد دلار خرجي كه حالا براي دخترم مي دهد ، ششصد
تا هم بگذارد رويش .ولي چه فايده ؟ديگر اصلا رغبت ديدنش را نداشتم.حاضر
نبودم يك ساعت باهاش سر كنم.همين هم بود كه عاقبت راضي شد بچه را بدهد ،
وگرنه به قانون خودشان مي توانست بچه را نگه دارد.البته كه من مهرم را بخشيدم.
مرده شورش را ببرد با پولش.اگر بدانيد پولش از چه راهي درمي آمد؟!مگر مي شود
همچو پولي را گردن بند طلا كرد و بست به گردن ؟يا گوشت و برنج خريد و خورد؟همين
حرف ها را آن روز آن دختره هم مي زد. گرل فرند سابقش .يعني رفيقه اش.نامزدش.
چه مي دانم!بار اول و آخر بود كه ديدمش . با طياره يكراست از لوس آنجلس آمده بود
واشنگتن.و توي فرودگاه يك ماشين كرايه كرده بود و يكراست آمده بود در خانه مان.دو
سال تمام كه من واشنگتن بودم ، خبر از هيچكدام از فاميلش نشد.خودش مي گفت راه دور
است و سر هركسي به كار خودش گرم است و از اين حرفها.من هم راحت تربودم.
بي آقا بالاسر.گاهي كاغذي مي دادم يا آن ها مي دادند.عكس دخترم را هم برايشان فرستادم.
آن ها هم هديه تولد بچه را فرستادند.عكس يك سالگي اش را هم فرستاديم و بعد از آن ديگر
خبري ازشان نشد تا آن دختره آمد.سلام و عليك و خودش را معرفي كرد و خيلي مودب.
كه تنهايي حوصله ات سر نمي رود؟و به به چه دختر قشنگي و از اين حرف ها.و من
داشتم با ماشين رخت شويي ور مي رفتم كه يك جاييش خراب شده بود.بي رو در واسي
آمد كمكم.و درستش كرديم و رخت ها را ريختيم تويش و رفتيم نشستيم كه سر درد
دلش وا شد.گفت نامزدش بوده كه مي برندش جنگ كره .و جنگ كه تمام مي شود، ديگر
برنمي گردد لوس آنجلس.و همين توي واشنگتن كار مي گيرد.و اين كه خدا عالم است
توي كره چه بلاهايي سر جوان هاي مردم مي آوردند.كه وقتي برمي گشتند ، اين جورها
كارها را قبول مي كردند !كه من پرسيدم مگر چه كاري ؟شاخ درآورد كه من هنوز
نمي دانستم شوهرم چه كاره است.درآمد كه البته عار نيست.اما همه فاميلش سر همين كار
تركش كرده اند.و هرچه بهشان گفته ، فايده نداشته ...حالا من دلم مثل سير و سركه
مي جوشد كه نكند جلاد باشد.يا مامور اتاق گاز و صندلي برقي.آخر حتي اين جور
كارها را مي شود يك جوري جزو كارهاي حقوقي جا زد.اما آن كار او؟اسمش را كه
برد، چشم هايم سياهي رفت.جوري كه دختره خودش پاشد و رفت سراغ بوفه و بطري
ويسكي را درآورد و يك گيلاس ريخت داد دست من و براي خودش هم ريخت و همين
جور درد دل ...از او كه اين نامزد سومش است كه همين جوري ها از دستش
مي رود.يكي شان توي جنگ كره كشته شده . دومي تو ويتنام است و اين يكي هم
اين جوري از آب درآمده . مي گفت اصلا معلوم نيست چرا آنها يي شان هم كه
برمي گردند ، يا اين جور كارهاي عجيب و غريب را پيش مي گيرند ، يا خل و ديوانه
و دزد و قاتل مي شوند...و از من كه آخر چرا تا حالا نتوانسته ام بفهمم شوهرم
چه كاره است!و آخر من كه دختر كلفت نبودم يا دختر سر راهي و يتيم خانه اي.ديپلمه
بوده ام و ننه بابا داشته ام و از اين جور حرف ها ...آره قربان دستتان .يكي ديگر
بد نيست.مهمان هاي شما هم كه نيامدند.گلوم بدجوري خشك مي شود.بديش اين بود
كه دختره خودش را تو دلم جا كرد.چگورپگور بود و ترتميز.و مي گفت هفت سال
است كه تو لوس آنجلس يا دنبال شوهر مي گردد يا دنبال ستارگي سينما.بعد هم با هم
پاشديم رخت ها را پهن كرديم و دخترم را با كالسكه اش گذاشتيم عقب ماشين و رفتيم
سراغ محل كار شوهرم.آخر من هنوز هم باورم نمي شد.و تا به چشم خودم نمي ديدم ،
فايده نداشت. اول رفتيم اداره اش . سلام و عليك و اين كه چه فرمايشي داريد و چه
عكس هايي از چه پارك ها و درخت ها و چه چمن ها . اگر نمي دانستي محل چه
كاري است ، خيال مي كردي خانه براي ماه عسل توش مي سازند.و همه چيز با نقشه.
و ابعاد و اندازه ها و لوله ها و دستگيره هاي دوطرف و دسته گل رويش و از چه چوبي
ميل داريد.و پارچه اي كه بايد روش كيد و چه تشريفاتي.و كالسكه اي كه آدم را
مي برد و اين كه چند اسبه باشد ، يا اگر دلتان بخواهد با ماشين مي بريم كه ارزان تر
است و اين كه چه سيستم ماشيني . و اين كه چند نفر بدرقه كننده لازم داريد و هر
كدام چه قدر مزدشان است كه تا حد احساسات به خرج دهند و هركدام خودشان را
جاي كدام يكي از اقوام بدانند و با چه لباسي و توي كدام كليسا...من يك چيزي
مي گويم شما يك چيزي مي شنويد.گله به گله هم توي اداره شان دفترچه هاي تبليغاتي
گذاشته بودند و كبريت و دستمال كاغذي.با عكس و تفصيلات روشان چاپ شده و
جمله هايي مثلا «خواب ابدي در مخمل» يا «فلان پارك المثناي باغ بهشت» و از
اين جور چيز ها.كارمندها دور و برمان مي پلكيدند كه تك مي خواهيد يا خانوادگي؟
و چند نفره؟و اين كه صرف با شماست اگر خانوادگي تهيه كنيد كه پنجاه درصد ارزانتر
است و اينكه قسطي هم مي دهيم...و من راستي كه دلم داشت مي تركيد.اصلا باورم
نمي شد كه شوهرم اين كاره باشد.آخر گفته بود حقوقدان.لاير!عينا.دست آخر
خودمان را معرفي كرديم و نشان كار شوهرم را گرفتيم .نه بدجوري كه بو ببرند.
كه بله ايشان خواهر اوشانند و از لوس آنجلس آمده اند و عصر بايد برگردند و كار
واجبي دارند و من نمي دانستم شوهرم امروز تو كدام محل كار مي كند...و آمديم
بيرون.و رفتيم خود محل كارش.و من تا وقتي از پشت رديف شمشادها نديدمش،
باورم نشد.دست هايش را زده بود بالا و لباس كار تنش بود و چمن را متر مي كرد.
و چهار گوشه اش علامت مي گذاشت و بعد كلنگ برقي را راه مي انداخت و دور تا
دور محل را سوراخ مي كرد و مي رفت سراغ پهلويي.آن وقت دو نفر سياه پوست
مي آمدند اول چمن روي زمين را قالبي درمي آوردند و مي گذاشتند توي يك كاميون كوچك و
بعد شوهرم برمي گشت و از نو زمين را با كلنگ سوراخ مي كرد و آن دوتا سياه خاكش
را درمي آوردند و مي آوردند و مي ريختند توي كاميون ديگر.و همين جوري شوهرم مي رفت
پايين و مي آمد بالا.و بعد يكي از آن دوتا سياه.اما هرسه تا لباسهايشان عين همديگر بود.
و به چه دقتي كار مي كردند !نمي گذاشتند يك ذره خاك حرام شود و بريزد روي چمن اطراف.
و ما دو تا همين جور نشسته بوديم و نيم ساعت تمام از لاي شمشادهاي كنار خيابان تماشا
مي كرديم و زار زار گريه مي كرديم.و از بغل ماشين ما همين جور كاميون رد مي شد
كه يا خاك و چمن مي برد بيرون ، يا صندوقهاي تازه را مي آورد بيرون كه رديف مي چيدند
روي زمين ، به انتظار اين كه گودبرداري ها تمام بشود.همان روزهايي بود
كه سربازها را از ويتنام مي آوردند .دسته دسته.روزي دويست سيصدتا.و عجب
شلوغ بود سرشان.غير از دسته شوهرم ، ده دوازده دسته ديگر هم كار مي كردند.
هر دسته اي يك سمت پارك.و عجب پاركي !اسمش آرلينگتون است.بايد شنيده باشيد.
يك پايتخت آمريكاست و يك آرلينگتون.در تمام دنيا مشهور است.اصلا يك
آمريكاست و يك آرلينگتون.يعني اينها را همان روز دختره برايم گت.كه از زمان
جنگ هاي استقلال ، اين جا مشهور شده.«كندي»هم همان جاست.كه مردم
مي روند تماشا.گارد احترام هم دارد كه با چه تشريفاتي عوض مي شود.سرتاسر
چمن است و تپه ماهور است و دور تا دور هر تكه چمن ، درختكاري و شمشادكاري
و بالاسر هر نفر يك علامت سفيد از سنگ و رويش اسم و رسمش.و سرهنگ ها
اين جا و سرگردها تو آن قسمت و سربازهاي ساده اين طرف.دختره مي گفت :
ببين!به همان سلسله مراتب نظامي .من يك چيزي مي گويم شما يك چيزي
مي شنويد.مي گفت تمام كوشش ما آمريكايي ها به اين آرلينگتون ختم مي شود...
كه چه دل پري داشت!هفت سال انتظار و سه تا نامزد از دست رفته!
جاي آن دوتا را هم نشانم داد و جاي كندي را هم و آن جايي كه گارد احترام
عوض مي شود و بعد برگشتيم.من هيچ حوصله تماشا نداشتم.ناهار هم
بيرون خورديم.بعدش هم رفتيم سينما كه دختره هي عر زد و اصلا نفهميديم چه گذشت.
و چهار بعداز ظهر مرا رساند در خانه و رفت.بليت دوسره با تخفيف گرفته بود و
مجبور بود همان روز برگردد.و مي دانيد آخرين حرفي كه زد چه بود؟گفت از بس
تو جنگ با اين عوالم سرو كار داشته اند ، عالم ماها فراموششان شده ...و شوهرم
-غروب كه از كار برگشت-قضيه را باهاش در ميان گذاشتم.يعني دختره كه رفت
همين جور تو فكر بودم يا با دوست و آشناهاي ايرانيم تلفني مشورت كردم.اول ياد آن
روزي افتادم كه به اصرار برم داشت برد ديدن مسگرآباد.قبل از عروسي مان .عين
اين كه مي رويم به ديدن موزه گلستان.من اصلا آن وقت نمي دانستم مسگر آبد چيست
و كجاست؟گفتم كه اگر او نبود من خيلي جاهاي همين تهران را نمي شناختم.وآن روز
هم من كه بلد نبودم.شوفر اداره شان بلد بود. و من مثلا مترجم بودم.و هي از آداب
كفن و دفن مي پرسيد.من هم كه نمي دانستم .شوفره هم ارمني بود و آداب ما را بلد
نبود .اما رفت يكي از دربان هاي مسگرآباد را آورد كه مي گفت و من ترجمه مي كردم.
من آن وقت اصلا سردرنمي آوردم كه غرضش از اين همه سوال چيست.اما يادم است
كه مادربزرگم همين قضيه را بهانه كرده بود براي غرزدن.كه چه معني دارد؟
مردكه بي نماز ، آمده خواستگاري دخترمردم و آن وقت برش مي دارد مي برد مسگرآباد؟
...يادم است آن روز ، غير از خودش ، يك آمريكايي ديگر هم باهاش بود و توضيحات
دربان آن را كه براشان ترجمه كردم ، آن يكي درآمد به شوهرم گفت مي بيني كه حتي
صندوق به كار نمي برند.يك تكه پارچه پيچيدن كه سرمايه گذاري نمي خواهد...
مي شناختمش.مشاور سازمان برنامه بود.مثل اين كه قرار و مداري هم گذاشتند كه
در اين قضيه با سازمان حرف بزنند.و مرا بگو كه آن روزها اصلا از اين حرفها
سر در نمي آوردم.يادم است همان روز فهميدند كه ما صندوق نمي كنيم، برايم تعريف
كرد كه ما عين عروس و داماد بزك مي كنيم مي گذاريم توي صندوق.و اگر پير ،
پنبه مي گذاريم توي لپ ها و موها را فر ميزنيم و اين ها كلي خودش خرج برمي دارد.
من هم سرشام همان روز ، همين مطالب را براي مادربزرگم تعريف كرده بودم كه
كلافه شد و شروع كرد به غرزدن.و بعد هم موقع عقد گذاشت و رفت مشهد.ولي
مگر من حاليم بود؟آخر شما خودتان بگوييد.يك دختر بيست ساله و حالا دستش توي
دست يك خواستگار آمريكايي و خوشگل و پولدار و محترم.ديگر اصلا جايي براي
شك باقي مي ماند؟ و من اصلا چه كار داشتم به كار مسگر آباد؟خيلي طول داشت تا
مثل مادربزرگم به فكر اين جور جاها بيفتم .واشنگتن هم كه بودم ، گاهي اتفاق مي افتاد
كه عصر ها زا كار كه برمي گشت ، غر مي زد كه سياه ها دارند كارمان را از دستمان
درمي آورند.و من يادم است كه يك بار پرسيدم مگر سياه ها حق قضاوت هم دارند؟
آخر من تا آخرش خيال مي كردم«لاير»يعني قاضي يا حقوقدان يا از اين جور
چيزها كه با دادگستري سروكار دارد.به هر صورت از در كه وارد شد و ويسكي اش
را دادم دستش ، يكي هم براي خودم ريختم و نشستم روبه رويش و قضيه را پيش
كشيدم.همه فكرهام را كرده بودم ، و همه مشورت ها را.يكي از دوستان ايراني ام
تو تلفن گفته بود كه معلوم است اين ها همه شان اين كاره اند.و براي همه بشريت!
كه بهش گفتم تو حالا وقت گيرآوردي براي شعار دادن؟ البته مي دانستم كه دق دلي
داشت.تذكره اش را لغو كرده بودند.نه حق برگشت داشت و نه حق ماندن.و داشت
ترك تابعيت مي كرد كه بشود تبعه مصر.من هم ديگر جا نداشت كه بهش بگويم
اگر اين جور است چرا خودت آمريكا مانده اي؟يكي ديگرشان كه جوان خوشگلي
هم بود و من خودم بارها آرزو كرده بود م كه كاش زنش شده بودم ، مي دانيد در جواب
چه گفت ؟ گفت اي بابا.به نظرم خوشي امريكا زده زير دلت!عينا.و مي دانيد
خودش چه كاره بود؟ هيچ كاره .فقط دو تا زن آمريكايي نشانده بودندش.نكند
خيال كنيد مستم يا خيال كنيد دارم وقاحت مي كنم.يكي از خانم ها معلم بود و آن يكي
مهمان دار طياره.هركدام هم يك خانه داشتند.و آن آقا پسر سه روز تو اين خونه
بود و چهار روز تو آن يكي.شاهي مي كرد.نه درس مي خواند ، نه درآمدي داشت،
نه ارزي براش مي آمد.اما عين شيوخ خليج ، ايراني ها را به اصرار مي برد
و خانه زندگيش را به رخشان مي كشيد و انگار نه انگار كه اين كار قباحتي دارد.
بله.اين جوري مي شود كه من سر بيست و سه سالگي بايد دست دخترم را بگيرم
و برگردم.اما باز خدا پدرش را بيامرزد.تلفن را كه گذاشتم ، ديدم زنگ مي زند.
برش كه داشتم يك جوان ايراني ديگر است كه خودش را معرفي كرد.كه بله دوست
همان جوان است و حقوق مي خواند و فلاني بهش گفته كه براي من مشكلي پيش
آمده و چه خدمتي از دستم برمي آيد و از اين حرفها.ازش خواهش كردم آمد
سراغم.نيم ساعتي نشستيم و زير و بالاي قضيه را رسيديم و تصميم گرفتيم.
اين بود كه خيالم راحت بود و شوهرم كه آمد ، مي دانستم چه مي خواهم.نشستم
تا ساعت ده ، پابه پايش ويسكي خوردم و حاليش كردم كه ديگر امريكا ماندني
نيستم.هرچه اصرار كرد كه از كجا فهميده ام ، چيزي بروز ندادم.خيال
مي كرد پدر و مادرش يا خواهر برادرها شيطنت كرده اند.من هم نه ها گفتم
و نه ، نه.هرچه هم اصرار كرد كه آن شب برويم گردش ، يا سينما يا كلوب و
قضيه را فردا حل كنيم ، زير بار نرفتم .حرف آخرم را كه بهش زدم ، رفتم
تو اتاق بچه ام و در را از پشت چفت كردم و مثل ديو افتادم.راستش مست
مست بودم .عين حالا.و صبحش رفتيم دادگاه.و خوش مزه قاضي بود كه
مي گفت اين هم كاري است مثل همه كارها.و اين كه دليل طلاق نيم شود...
بهش گفتم كه آقاي قاضي اگر خود شما دختر داشتيد به همچو آدمي شوهرش
مي داديد؟ گفت متاسفانه من دختر ندارم.گفتم عروس چطور؟ گفت دارم.
گفتم اگر عروستان فردا بيايد و بگويد شوهرم كه اول معلم بود حالا اين كاره
از آب درآمده ، يا اصلا دروغ گفته باشد،...كه شوهرم خودش دخالت
كرد و حرفم را بريد.نمي خواست قضيه دروغ برملا شود.بله اين جوري
بود كه رضايت داد.ورقه خرجي دخترم را هم امضا كرد و خرج برگشتن
را هم همان جا ازش گرفتم.بله ديگر.اين جوري بود كه ما هم شوهر آمريكايي
كرديم.قربان دستتان!يك گيلاس ديگر از آن ويسكي.اين مهمان هاي شما هم كه
معلوم نيست چرا نمي آيند...اما ...اي دل غافل!...نكند آن دختره
اين جوري زير پام را روفته باشد؟گرل فرندش را مي گويم .هان؟....»
« تمام »