دعوت نامه كاف
دعوت نامه كاف
هنوز نمي دانم چرا به اينجا دعوت شده بودم . كافي شاپي بود معمولي ، از آن دسته كه مسلما همه جا يافت ميشود . ميزها و صندلي هايي با پايه فلزي و صفحه ي طرح چوب داشت كه با سليقه در فضاي مغازه چيده شده بودند. اولين چيزي كه توجهم را جلب كرد قسمتي بار مانند بود كه به شيوه ي بارهاي غربي در گوشه اي از مغازه درست كرده بودند و صندلي هاي پايه بلندي با كمي فاصله از آن قرار داده بودند. آن روز كسي بر روي آنها ننشسته بود. نگاهم را در مغازه چرخاندم و سعي كردم همه ي جزئيات را ببينم. نور به گونه اي تنظيم شده بود كه آرامشي غريب بر فضا مستولي و مشتري را از استرسهاي احتمالي رها مي كرد. شيشه ها دو جداره بودند و هياهوي خارج مغازه هيچ تاثيري بر فضاي داخل نداشت. فكر كردم جاي خوبي پيدا كرده و همين جمله به يادم آورد كه نمي دانم چه كسي دعوتم كرده و چه كاري دارد.
از سه روز قبل كه نامه به دستم رسيد شديدا ذهنم در تكاپوي يافتن فرستنده بود. نامه با پست بعد از ظهر رسيد. هميشه نامه برايم دلپذير تر از تلفن بود اما اين دفعه فرق مي كرد، آدرس گيرنده با خطي خوانا و مرتب نوشته شده بود و در انتها ذكر شده بود كه حتما نامه را من باز كنم. آدرس فرستنده وجود نداشت ، مطمئنا اگر هم ميداشت يك آدرس اشتباهي مي بود. به جاي تمبر از مهر استفاده شده بود كه نشان مي داد نامه از يك اداره ي پست فرستاده شده بود. نامه محتوي يك كارت ويزيت مربوط به همين كافي شاپ و توضيحي يك خطي در مورد قرار ملاقات بود : "لطفا راس ساعت 19:30 در كافي شاپي كه كارتش همراه نامه است حضور يابيد" امضاء : "كاف" . تعجب كرده بودم : يعني چه كسي اين نامه را فرستاده؟ نامش را چند بار خواندم به اين اميد كه بتوانم به حدسي قريب به يقين در مورد هويتش برسم اما اين كار بيشتر مرا سر در گم كرد تا راهنمايي . مطمئن بودم كه از كارت ويزيت چيزي بيشتر از آدرس مغازه نمي توان فهميد بنابر اين بر روي خود نامه تمركز كردم: جنس و قطع كاغذ اين احساس را به من القا مي كرد كه فرستنده بايد شخصي ثروتمند يا تحصيل كرده و با پرستيژ باشد ، خط شناسي بلد نيستم و الا شايد از متن نامه به خصوصيات بيشتري پي ميبردم. نامه با حرف "كاف" امضا شده بود كه ميتوانست حرف نخست نام يا نام خانوادگي اش و يا هيچكدام از اين دو باشد. به فكرم رسيد كه نگاهي به دفترچه تلفن بياندازم شايد كمكي بكند ، ابتدا صفحه ي "كاف" را مرور كردم اما وقتي به نتيجه اي نرسيدم فكر كردمشايد "كاف" حرف اول نامش باشد نه نام خانوادگي اش به همين دليل تمام صفحات دفتر چه را مرور كردم ، دست آخر تنها سه نفر بودند كه حرف اول نام يا نام خانوادگي شان با "كاف" شروع ميشد و هر سه نيز مونث بودند . شايد براي اينكه دوست داشتم دعوت كننده ي ناشناسم يك زن باشد . در قدم بعدي سراغ كمدم رفتم و همه ي سر رسيدهايي كه دوستانم به يادگار چند خطي در آنها برايم نوشته بودند را براي يافتن نمونه ي خط اين سه نفر بررسي كردم اما خط هيچكدام شبيه خط دعوت كننده نبود. تيرم به سنگ خورده بود و حسابي پكر شده بودم. پس اين "كاف" لعنتي يعني چه؟
كمي بعد به آرامي سوال هاي مهمتري برايم مطرح شد : چرا نامه و نه تلفن؟؟ در صورتيكه اين روزها براي دعوت به عروسي نيز به يك تلفن اكتفا مي شود چرا او از نامه استفاده كرده است؟ كل قضيه شبيه يكي از آن فيلمهاي پليسي قديمي شده بود : شخصيت اول فيلم نامه اي در يافت ميكند كه او را به محلي دعوت كرده و ........ اما نمي توانستم تصوري از ماوقع بعدي پيدا كنم ، تا همين جا كه ميرسيدم از خودم مي پرسيدم خب بعدش چه؟ چه كسي نامه را فرستاده و به چه منظوري؟ چه بر سر شخصيت داستان مي آيد ؟ و هزار جور سوال از همين دست . حس كنجكاويم شديدا تحريك شده بود كمي نگران بودم هرچند بارها به خودم تلقين ميكردم كه دليلي براي نگراني وجود ندارد. نمي توانستم تصميم بگيرم مي دانستم اگر نروم همان احساسي را پيدا خواهم كرد كه در هنگام پاسخ ندادن به تلفن پيدا مي كنم اين سوال كه چه كسي بود كه زنگ زد و چه كارم داشت به صورت چه كسي بود مرا دعوت كرد و چه كارم داشت مجددا پرسيده ميشد. از يك طرف اين موضوع كه دعوت كننده مرا ميشناخت ذهنم را مشغول خود كرده بود زيرا در غير اين صورت در دعوت نامه اشاره مي كرد كه فلان كتاب را در دست بگيرم و يا فلان لباس را بپوشم و از طرف ديگر اينكه وي امكان شناخته شدن از روي صدا را مي داده است و به همين علت از نامه استفاده كرده بود ، حتي اگر شناخته نمي شد مجبور به توضيح دادن يا معرفي خودش بود و اگر امتناع ميكرد من اورا تنها يك مزاحم تلفني تلقي مي كردم و بعد از چند دقيقه كل مطلب به دست فراموشي سپرده ميشد . اما نامه عكس العمل متفاوتي در پي داشت.
سه روز پس از رسيدن دعوت نامه وارد همين محل شدم فضاي مغازه آرامش بخش بود و بوي مطبوع قهوه به مشام مي رسيد ، اينجا و آنجا چند نفري نشسته بودند . درست همين جا نشستم ، روبه در تا حداقل چند ثانيه زودتر بتوانم ببينمش. ساعت كمي از هفت گذشته بود.فكر كردم قهوه مقداري از استرسي كه داشتم را كم ميكند . ساعتي بعد از پشت ميز بلند شدم ، نزديك به يك ساعت منتظر بودم اما نيامد .در ظرف اين مدت بدون اينكه متوجه باشم سه قهوه خورده بودم ، حساب كردم و پكر به سمت خانه روانه شدم .
آن شب تا صبح نخوابيدم نه به خاطر آن همه قهوه كه خورده بودم بلكه به خاطر حماقتي كه كرده بودم : ساعت نزديك نه بود كه به خانه رسيدم ، خسته و كلافه كليد را در قفل چرخاندم و بدون اينكه چراغي روشن كنم يكراست به اتق خواب رفتم ، لباسهايم را همانجا روي تخت رها كردم و به حمام رفتم تا دوشي بگيرم و بعد در حاليكه سرم را خشك ميكردم از حمام به سمت آشپزخانه رفتم ، درست وسط هال ميخكوب شدم ، يخچال داخل آشپزخانه نبود نگاهم را در هال چرخاندم اما هيچ چيز آنجا نبود ، تلويزيون ، سيستم استريو ، مبلها ، قالي ها ، همه و همه غيبشان زده بود ، شوكه شده بودم گويي يك سطل آب سرد روي سرم ريخته باشند. همانجا روي موكت نشستم ، خنده ام گرفته بود بزرگترين حماقت عمرم را كرده بودم . هنوز قسط هاي يخچال تمام نشده بود اما خودش ...... ديگر نبود .
منبع : وبلاگ ورق پاره هاي كاهي