داستان های زنان - جلال آل احمد
عنوان كتاب : داستان هاي زنان
نويسنده : جلال آل احمد
گنج
«ننه جون شما هيچ كدوم يادتون نميآدش . منو تازه دو سه سال بود به خونه
شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شير گرفته بودم و رقيه رو آبستن بودم ...» خاله اين طور شروع كرد. يكي از شب هاي ماه رمضون بود كه او به منزل ما آمده بود و پس از افطار ، معصومه سلطان ، قليان كدويي گردويي گردن دراز ما را - كه شب هاي روضه ، توي مجلس بسيار تماشايي است - براي او آتش كرده بود ؛ و او در حالي كه
ني قليان را زير لب داشت ، اين گونه ادامه مي داد :
«... تو همين كوچه سيدولي - كه اون وقتا لوح قبرش پيدا شده بود و من
خودم با بيم رفتيم تموشا ، قربونش برم ! - رو يه سنگ مرمر يه زري ،
ده پونزده خط عربي نوشته بودن . اما من هرچه كردم نتونستم بخونمش . آخه
اون وقتا كه هنوز چشام كم سو نشده بود ، قرآنو بهتر از بي بيم مي خوندم . اما خط اون
لوح رو نتونستم بخونم . آخه ننه زير و زبر كه نداش كه ... آره اينو مي گفتم . تو همون
كوچه ، يه كارامسرايي بودش خيلي خرابه ، مال يه پيرمردكي بود كه هي خدا خدا
مي كرد ، يه بنده خدايي پيدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش كنه ...»
خاله پس از آن كه يك پك طولاني به قليان زد و معلوم بود كه از نفس دادن قليان
خيلي راضي است ، و پس از اينكه نفس خود را تازه كرد ، گفت :
«... اون وقتا تو محل ما يه دختر ترشيده اي بود ، بهش بتول مي گفتن . راستش ما
آخر نفهميديم از كجا پيداش شده بود . من خوب يادمه روزاي عيد فطر كه مي شد ، با
ييشاي صناري كه از اين ور و اون ور جمع مي كرد ، متقالي ، چيتي ، چيزي تهيه مي كرد
و ميومد تو مسجد « كوچه دردار » و وقتي نماز تموم مي شد، پيرهن مراد بخيه مي زد.
ولي هيچ فايده نداشت . بي چاره بختش كور كور بود . خودش مي گفت : «نمي دونم ،
خدا عالمه ! شايد برام جادو جنبلي ، چيزي كرده باشن . من كاري از دستم بر نميآدش .
خدا خودش جزاشونو بده .» خلاصه يتيمچه بدبخت آخرسرا راضي شده بود
به يه سوپر شوور كنه !»»
يك پك ديگري به قليان و بعد :
«« عاقبت يه دوره گردي ، كه هميشه سر كوچه ما الك و تله موش مي فروخت ، پيدا
شدو گرفتش . مام خوش حال شديم كه اقلا بتوله سر و ساموني گرفته . بعد از اون
سال دمپختكي شب عيد - كه مردم ، تازه كم كم داشتن سر حال ميومدن - يه روز يه
شيريني پزي كه از قديم نديما با شوور بتول - راستي يادم رفت اسمشو بگم - با
مشهددي حسن رفيق بود سر كوچه مي بيندش و ميگه :« رفيق ! شب عيدي ، اگه بتوني
پولي مولي راه بندازي ، من بلدم ، ... دو سه جور نون شيريني و باقلايي و نون برنجي
مي پزيم ، ... خدا بزرگه ، شايد كار و بارمون بگيره » مشهدي حسنم حاضر ميشه و
شيريني پزي رو علم كنن . اما نمي دونن جا و دكون كجا گير بيارن ! مشهدي حسنه به
فكر مي افته برن تو همون كارمسراهه و يه گوشه ش پاتيل و بساطشونو رو به راه كنن .
با هم ميرن پيش يارو پيرمرده و بهش قضيه رو حالي مي كنن و قرار مي ذارن ماهي دو
قرون كرايه بهش بدن . اما پيرمرده ميگه : «من اصلن پول نمي خام . بيآين كارتونو
بكنين ، خدا برا مام بزرگه !»
خاله ، نمي دونم از كي تا به حال از هر دو گوش هايش كر شده و ما مجبوريم براي
اين كه درست حرفهايش را بفهميم و محتاج دوباره پرسيدن نشويم ، بي صدا گوش
كنيم . او به قدري گيرا و با حالت صحبت مي كند كه حتي بچه ها هم كه تا نيم ساعت
پيش سر «خاتون پنجره » ها شان با هم دعوا مي كردند ، اكنون ساكت شده ، همه گوش
نشسته بودند . در اين ميان تنها گاه گاه صداي غرغر قليان خاله بود كه بلند مي شد و در
همان فاصله كوتاه ، باز قيل و قال بچه ها بر سر شب چره در مي گرفت . خاله پكش را
كه به قليان زد ، دنبال كرد:
«« ... جونم واسه شما بگه ، مشهدي حسن و شريكش ، رفتن تو كارامسراهه و
خواستن يه گوشه رو اجاق بكنن و پاتيلشونو كار بذارن . كلنگ اول و دوم ، كه نوك
كلنگ به يه نظامي گنده گير مي كنه ! يواشكي لاشو وا مي كنن و يك دخمه گل و
گشاد ...! اون وقت تازه همه چيزو مي فهمن . مشهدي حسن زود به رفيقش حالي
مي كنه كه بايد مواظب باشن . پيرمردك رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در
كارامسرا رو مي بندن و ميرن سراغ گودالي كه كنده بودن ؛ درشو ور مي دارن ؛ يه
سرداب دور و دراز پيدا ميشه . پيه سوز شونو مي گيرن و ميرن تو. دور تادور سرداب ،با
ماسه و آهك طبقه طبقه درس كرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده كه رديف چيده
بودن و در هر كدومم يه مجمعه دمر كرده بودن. مشهدي حسن و رفيقش ديگه تو
دلشون قند آب مي كردن. نميدونستن چه كار بكنن ! ليره ها بوده ، يكي نعلبكي !
خدا علمه اين پولا مال كي بوده و از زمون كدوم سلطون قايم كرده بودن . بي بيم
مي گفت ممكنه اينا وقف سيد ولي باشه كه لوحش تازه خواب نما شده بود . اما
هرچي بود ، قسمت ديگري بود ننه جون ...»»
خاله چشم هاي ريزش رو ريزتر كرده بود و در چند دقيقه اي كه گمان
مي كنم به آن ليره هاي درشتي كه مي گفت - ليره هاي به درشتي يك نعلبكي - فكر
مي كرد. چه قدر خوب بود كه او ي: دانه از آن ها را - آري فقط يك دانه از آن ها را -
مي داشت و روز ختنه سوران ، لاي قنداق نوه پنجمش ، كه تازه به دنيا آمده بود ، مي گذاشت !
چه قدر خوب بود كه دوسه تا از آن «كله برهنه» ها هم بود و او مي توانست
يك سينه ريز و يآ «ون يكاد» يا يك جفت گوشواره سنگين با آن ها درست كند و براي
عروس حاج اصغرش بفرستد!...چقدر خوب بود !شايد خيلي فكرهاي ديگر هم
مي كرد...
«...آره ننه جون!نمي دونين قسمت چيه!اگر چيزي قسمت آدم باشه، سي مرغم از
سر كوه نمي تونه بياد ببردش.خلاصه ش ، مشهدي حسه و رفيقش ، هفته عيد،
شيريني پزيشونو كردن ، پولارم كم كم درآوردن . جوري كه يارو پيرمرده نفهمه ، سه چار
ماهي كه از قضايا گذشت ، به بونه اين كه كارشون بالا گرفته و دخلشون خوب بوده ،
كارامسراهه رو زا پيرمردك خريدن . اونم كه از خدا مي خاس پولشو گرفت و گفت
خيرشو ببينين و رفت. كم كم ما مي ديديم بتوله سرو وضعش بهتر ميشه ؛ گلوبند
سنگين مي بنده ؛ النگواي رديف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پيرهن هاي
مليله دوزي و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خير...!مث يه شازده خانم اومد و
رفت مي كنه . راسي يادم رفت بگم ، همون اولام كه كار و بارشون تازه خوب شده
بود ، بتول يه دختر برا مشهدي حسنه زاييده بود و بعدش ديگه اولادشون نشد.»
يك پك ديگر به قليان و بعد :
«مشهدي حسن رفيقشو روونه كربلا كرد و از اين جا ليره ها و كله برهنه هارو
لاي پالون قاطرا و توي دوشك كجاوه ها مي كرد و مي فرستاد براش. اونم اون جا
مي فروخت و پولاشو برمي گردوند. خلاصه كارشون بالا گرفت. از سر تا ته
محله رو خريدن . هرچي فقير مقير بود ، از خويش و قوم و ديگرون ، بهش يه خونه اي
دادن و همم خيال كردن خدا باهاشون يار بوده و كارشون رو بالا برده . هيشكي هم سر از
كارشون در نيآورد.خود مشهدي حسنم با بتول يه سال بار زيارتو بستن رفتن كربلا.
من خوب يادمه داشاي محل براشون چووشي مي خوندن و چه قدر اهل محل
براشون اسفند و كندردود كردن . نمي دونين ننه ! از اون جام رفتن مكه و بتول كه اول
معلوم نبود كس و كارش چيه و آخرش كجا سربه نيست ميشه ، حالا زن حاجي محل
ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بكنه الهي!...من كه خيلي دلم تنگ شده .
اي ...يه پامون لب قبره ،يه پامون لب بون زندگي. امروز بريم ، فردا بريم ؛ اما هنوز كه
هنوزه اين آرزو تو دلم مونده كه اقلا منم اون قبر شيش گوشه رو بغل بگيرم ...اي خدا!
از دستگاتكه كم نميشه...اي عزيز زهرا!...»
خاله گريه اش گرفته بود . شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمي دانستند گريه
كنند يا نه .من حس مي كردم كه همه خيال مي كنند روضه خوان ، بالاي منبر ، روضه
مي خواند. ولي خاله زود فهميد كه بي خود ديگران را متاثر ساخته است. با گوشه
چارقد ململش ، چشم هايش را پاك كرد و يك پك محكم ديگر به قليان زد و ادامه
داد :
«...زن حاجي ، يعني بتول ، بعد از اون دختر اوليش ،...كه حالا به چهارده سالگي
رسيده بود و شيرين و ملوس شده بود و من خودم تو حموم ديده بودمش و آرزو
مي كردم يه پسر جوون ديگه داشتم و تنگ بغلش مي انداختم ،...آره بعد از اون
بتول انگار فهميده بود كه حاج حسن خيال زن ديگه اي رو داره.آخه خداييشو بخواي
مردك بنده خدا نمي خاس با اين همه مال و مكنت ، اجاقش كور باشهو تخم و
تركش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنيده بود كه پيغمبر خودش فرموده كه
تا چارتا عقدي جايزه و صيغه ام كه خدا عالمه هر چي دلش خواست.واسه اين بود
كه به دس و پا افتاد ف شايد بچش بشه و حاجي زن ديگه اي نگيره . آخه ننه شماها
نمي دونين هوو چيه !من كه خدا نخاس سرم بيآد . اما راستش آدم چطو دلش ميآد
شوورش بغل يه پتياره ديگه بخوابه؟ ديگه هرچي دعانويس بود ،ديد. هرچي
سيد ولي ؛ كه لوحش تازه خواب نما شده بود ، نذر كرد؛ آش زن لابدين پخت ؛
شباي چهارشنبه گوش وايساد ؛ خلاصه هركاري كه مي دونست و اهل محل
مي دونستن كرد ؛ ...تا آخرش نتيجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و اين دفعه يه
پسر كاكول زري زاييد...»
باز خاله ساكت شد و يكي دو پك به قليان زد و در حالي كه تنباكوي سر
قليان ته كشيده بود و ذغال هاي آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛
معصومه سلطان ؛ قليان را با كراهت تمام ، از اين كه از شنيدن باقي حكايت محروم
مي شود ؛ بيرون برد و ادامه داد :
«...آره ننه جون ؛ خدا نكنه روزگار برا آدم بد بياره .راس راسي مي تونه يه روزه يه
خونمونو به باد بده و تموم رشته هاي آدمو پنبه كنه و آدمو خاكسر بشونه. آره
جونم ، تازه حسين آقا ، پسر حاجي حسين ، به دنيا اومده بود كه بي چاره بدبخت
خودش سل گرفت !نمي دونين،نمي دونين!ديگه هرچي داشت برا مرضش خرج كرد.
از حكيم باشي هاي محل گذشت ، از خيابون هاي بالا و حتي از دربارم -دوكتوره
-موكتوره-چيه؟نمي دونم -خلاصه ازهمونا آوردن.اما هيچ فايده نكرد.هردفعه
فيزيتاي ، گرون گرون و نسخه هاي يكي يه تومن بود كه مي پيچيدن. اما كجا؟...
وقتي كه خدا نخادش ،كي مي تونه آدمو جون بده؟آدمي كه بايس بميره ،بايس بميره
ديگه! دست آخر كه حاجي همه دارايي و ملك و املاكشو خرج دوا درمون كرد،مرد!
و بي چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودي دخترشو شوور داد.
هر چي هم از بساط زندگي مونده بود ، جهاز كرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور
فرستاد.خونه نشيمنشم ، طلبكارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم
بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت كه رفت...سربه نيس شد!اما يه دوسال بعد،
دخترم -توعروسي يكي از هم مكتبياش-اونو ديده بود كه تو دسته اين رقاصا نيست كه
تو عروسيا تيارت درميارن،...تو اونا ديده بود داره مي رقصه.»
خاله ساكت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقيقه اي در آن ميان جز بهت و
سكوت و انتظار نبود . عاقبت خواهرم به صدا درآمد كه :
«خاله جان آخرش چطور شد؟»
خاله جواب داد:
«نمي دونم ننه . حالا لابد اونم يا مثه من پير شده و گوشش نمي شنوه ، و يا ديگه
نمي دونم چطور شده . من چه مي دونم؟ شايدم خدا از سر تقصيراتش گذشته باشه.
آره ننه جون!اگه مرده ، خدا بيامرزدش!و اگه نمرده ، خدا كنه دخترش به فكرش افتاده
باشه و آخر عمري ضبط و ربطش كرده باشه!»
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بچه مردم
خوب من چه مي توانستم بكنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه كه
مال خودش نبود . مال شوهر قبلي ام بود ، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود
بچه را بگيرد. اگر كس ديگري جاي من بود ، چه مي كرد؟ خوب من هم مي بايست
زندگي مي كردم.اگر اين شوهرم هم طلاقم مي داد ، چه ميكردم؟ناچار بودم بچه را
يك جوري سر به نيست كنم . يك زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غير از اين چيز
ديگري به فكرش نمي رسيد.نه جايي را بلد بودم ، نه راه و چاره اي مي دانستم .
مي دانستم مي شود بچه را به شيرخوارگاه گذاشت يا به خراب شده ديگري سپرد.
ولي از كجا كه بچه مرا قبول مي كردند؟از كجا مي توانستم حتم داشته باشم كه
معطلم نكنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچه ام نگذارند ؟ از كجا؟
نمي خواستم به اين صورت ها تمام شود . همان روز عصر هم وقتي همسايه ها
تعريف كردم ،... نمي دانم كدام يكي شان گفت :
«خوب ، زن ، مي خواستي بچه ات را ببري شيرخوارگاه بسپري. يا ببريش
دارالايتام و...»
نمي دانم ديگركجاها را گفت . ولي همان وقت مادرم به او گفت كه :
«خيال مي كني راش مي دادن؟ هه!»
من با وجود اين كه خودم هم به فكر اين كار افتاده بودم ، اما آن زن همسايه مان
وقتي اين را گفت ، باز دلم هري ريخت تو و به خودم گفتم:
«خوب زن، تو هيچ رفتي كه رات ندن؟»
و بعد به مادرم گفتم:
« كاشكي اين كارو كرده بودم.»
ولي من كه سررشته نداشتم . من كه اطمينان نداشتم راهم بدهند.
آن وقت هم كه ديگر دير شده بود. از حرف آن زن مثل اينكه يك دنيا غصه روي
دلم ريخت . همه شيرين زباني هاي بچه ام يادم آمد . ديگر نتوانستم طاقت بياورم.
وجلوي همه در و همسايه ها زار زار گريه كردم . اما چه قدر بد بود ! خودم شنيدم
يكي شان زير لب گفت :«گريه هم مي كنه!خجالت نمي كشه...»
باز هم مادرم به دادم رسيد.خيلي دلداري ام داد.خوب راست هم مي گفت، من كه
اول جواني ام است، چرا براي يك بچه اين قدر غصه بخورم؟آن هم وقتي شوهرم
مرا با بچه قبول نمي كند.حال خيلي وقت دارم كه هي بنشينم و سه تا و چهارتا
بزايم . درست است كه بچه اولم بود و نمي بايد اين كار را مي كردم...ولي خوب،
حال كه كار از كار گذشته است.حالا كه ديگر فكر كردن ندارد.من خوودم كه آزار
نداشتم بلند شوم بروم و اين كار را بكنم.شوهرم بود كه اصرار مي كرد.راست هم
مي گفت.نمي خواست پس افتاده يك نره خر ديگر را سر سفره اش ببيند. خود من هم
وقتي كلاهم را قاضي مي كردم ، به او حق مي دادم .خود من آيا حاضر بودم بچه هاي
شوهرم را مثل بچه هاي خودم دوست داشته باشم؟و آن ها را سربار زندگي خودم
ندانم؟آن ها را سر سفره شوهرم زيادي ندانم؟خوب او هم همين طور. او هم حق
داشت كه نتواند بچه مرا ، بچه مرا كه نه ، بچه يك نره خر ديگر را-به قول خودش-
سر سفره اش ببيند. درهمان دو روزي كه به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از
بچه بود. شب آخر،خيلي صحبت كرديم. يعني نه اين كه خيلي حرف زده باشيم.او
باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخرسر گفتم :
«خوب ميگي چه كنم؟»
شوهرم چيزي نگفت. قدري فكر كرد و بعد گفت:
«من نمي دونم چه بكني . هر جور خودت مي دوني بكن.من نمي خوام پس افتاده
يه نره خر ديگه رو سر سفره خودم ببينم .»
راه و چاره اي هم جلوي پايم نگذاشت. آن شب پهلوي من هم نيامد.مثلا با من قهر
كرده بود.شب سوم زندگي ما باهم بود . ولي با من قهر كرده بود.خودم مي دانستم
كه مي خواهد مرا غضب كند تا كار بچه را زودتر يك سره كنم.صبح هم كه از در
خانه بيرون مي رفت ، گفت:
«ظهر كه ميام ، ديگه نبايس بچه رو ببينم ،ها!»
و من تكليف خودم را همان وقت مي دانستم. حالا هرچه فكر مي كنم،
نمي توانم بفهمم چطور دلم راضي شد!ولي ديگردست من نبود. چادر نمازم را به
سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم. بچه ام
نزديك سه سالش بود. خودش قشنگ راه مي رفت.بديش اين بود كه سه سال عمر
صرفش كرده بودم .اين خيلي بد بود. همه دردسرهايش تمام شده بود. همه
شب بيدار ماندن هايش گذشته بود. و تازه اول راحتي اش بود .ولي من ناچار بودم
كارم را بكنم . تا دم ايستگاه ماشين پا به پايش رفتم.كفشش را هم پايش كرده بودم.
لباس خوب هايش را هم تنش كرده بودم.يك كت و شلوار آبي كوچولو همان اواخر،
شوهر قبلي ام برايش خريده بود . وقتي لباسش را تنش مي كردم،اين فكر هم بهم هي
زد كه :
«زن!ديگه چرا رخت نوهاشو تنش مي كني؟»
ولي دلم راضي نشد. مي خواستم چه بكنم؟چشم شوهرم كور، اگر باز هم
بچه دار شدم، برود و برايش لباس بخرد.لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم.
خيلي خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور
كمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمي داشتم. ديگر لازم نبود هي فحشش
بدهم كه تندتر بيآيد.آخرين دفعه اي كه دستش را گرفته بودم و با خودم به كوچه
مي بردم . دوسه جا خواست برايش قاقا بخرم. گفتم :
«اول سوار ماشين بشيم، بعد برات قاقا مي خرم!»
يادم است آن رو ز هم ، مثل روزهاي ديگر ، هي ا ز من سوال مي كرد.يك اسب
پايش توي چاله جوي آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خيلي اصرار
كرد كه بلندش كنم تا ببيند چه خبر است. بلندش كردم . و اسب را كه دستش
خراش برداشته بود و خون آمده بود، ديد . وقتي زمينش گذاشتم گفت :
«مادل!دسس اوخ سده بود؟»
گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنيده ، اوخ شده .
تا دم ايستگاه ماشين ، آهسته آهسته مي رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشين ها
شلوغ بود.و من شايد تا نيم ساعت توي ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم اومد.بچه ام
هي ناراحتي مي كرد.و من داشتم خسته مي شدم. از بس سوال مي كرد ، حوصله ام
را سر برده بود. دوسه بار گفت:
«پس مادل چطول سدس؟ ماسين كه نيومدس.پس بليم قاقا بخليم.»
و من باز هم برايش گفتم كه الان خواهد آمد. و گفتم وقتي ماشين سوار شديم
قاقا هم برايش خواهم خريد. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه كه پياده
شديم ، بچه ام باز هم حرف مي زد و هي مي پرسيد. يادم است كه يكبار پرسيد:
«مادل !تجا ميليم؟»
من نمي دانم چرا يك مرتبه ، بي آن كه بفهمم ، گفتم :
ميريم پيش بابا.
بچه ام كمي به صورت من نگاه كرد بعد پرسيد :
«مادل! تدوم بابا؟»
من ديگر حوصله نداشتم .گفتم:
جونم چقدر حرف مي زني؟ اگه حرف بزني برات قاقا نمي خرم ها!
حال چقدر دلم مي سوزد. اين جور چيزها بيش تر دل آدم را مي سوزاند.چرا
دل بچه ام را در آن دم آخر اين طور شكستم ؟از خانه كه بيرون آمديم، با خود عهد
كرده بودم كه تا آخر كار عصباني نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم.و باهاش
خوش رفتاري كنم .ولي چقدر حالا دلم مي سوزد!چرا اينطور ساكتش كردم؟
بچهكم ديگر ساكت شد. و با شاگرد شوفركه برايش شكلك در مي آورد حرف مي زد
گرم اختلاط و خنده شده بود.اما من به او محل مي گذاشتم ، نه به بچه ام كه
هي رويش را به من مي كرد.ميدان شاه گفتم نگه داشت.و وقتي پياده مي شديم ،
بچه ام هنوز مي خنديد.ميدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خيلي بودند.و من هنوز
وحشت داشتم كه كاري بكنم .مدتي قدم زدم.شايد نيم ساعت شد.اتوبوس ها كم تر
شدند.آمدم كنار ميدان .ده شاهي از جيبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج
مانده بود و مرا نگاه مي كرد.هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمي دانستم چه طور
حاليش كنم.آن طرف ميدان ، يك تخمه كدويي داد مي زد.با انگشتم نشانش دادم و
گفتم:
بگير برو قاقا بخر.ببينم بلدي خودت بري بخري.
بچه ام نگاهي به پول كرد و بعد رو به من گفت:
«مادل تو هم بيا بليم.»
من گفتم :
نه من اين جا وايسادم تو رو مي پام .برو ببينم خودت بلدي بخري.
بچه ام باز هم به پول نگاه كرد . مثل اينكه دو دول بود.و نمي دانست چه طور بايد
چيز خريد.تا به حال همچه كاري يادش نداده بودم.بربر نگاهم مي كرد.عجب
نگاهي بود!مثل اينكه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خيلي بد شد.
نزديك بود منصرف شوم .بعد كه بچه ام رفت و من فرار كردم و تا حالا هم حتي
آن روز عصر كه جلوي درو همسايه ها از زور غصه گريه كردم -هيچ اين طور
دلم نگرفته و حالم بد نشده .نزديك بود طاقتم تمام شود.عجب نگاهي بود.بچه ام
سرگردان مانده بود و مثل اين كه هنوز مي خواست چيزي از من بپرسد. نفهميدم چه
طور خود را نگه داشتم . يك بار ديگر تخمه كدويي را نشانش دادم و گفتم :
«برو جونم !اين پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همين . برو باريكلا.»
بچهكم تخمه كدويي را نگاه كرد و بعد مثل وقتي كه مي خواست بهانه بگيرد و گريه
كند،گفت :
«مادل من تخمه نمي خوام .تيسميس مي خوام . »
من داشتم بي چاره مي شدم . اگر بچه ام ي: خرده ديگر معطل كرده بود ، اگر
يك خرده گريه كرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولي بچه ام گريه نكرد .
عصباني شده بودم . حوصله ام سر رفته بود . سرش داد زدم :
«كيشميش هم داره.برو هر چي ميخواي بخر. برو ديگه.»
و از روي جوي كنار پياده رو بلندش كردم و روي اسفالت وسط خيابان گذاشتم.
دستم را به پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم:
«ده برو ديگه دير ميشه.»
خيابان خلوت بود. از وسط خيابان تا آن ته ها اتوبوسي و درشكه اي پيدا نبود كه
بچه ام را زير بگيرد.بچه ام دو سه قدم كه رفت ، برگشت و گفت :
«مادل تيسميس هم داله؟»
من گفتم :
«آره جونم . بگو ده شاهي كشمش بده .»
و او رفت . بچه ام وسط خيابان رسيأه بود كه ي: مرتبه يك ماشين بوق زد و من
از ترس لرزيدم . و بي اين كه بفهمم چه مي كنم ، خود را وسط خيابان پرتاب كردم و
بچه ام را بغل زدم و توي پياده رو دويدم و لاي مردم قايم شدم. عرق سر و رويم راه
افتاده بود و نفس نفس مي زدم . بچهكم گفت :
«مادل !چطول سدس؟»
گفتم :
هيچي جونم . از وسط خيابان تند رد ميشن .تو يواش مي رفتي ، نزديك بود بري
زير هوتول.
اين را كه گفتم ، نزديك بود گريه ام بيفتد. بچه ام همانطور كه توي بغلم بود ،
گفت :
« خوب مادل منو بزال زيمين.ايندفه تند ميلم .»
شايد اگر بچهكم اين حرف را نمي زد، من يادم رفته بود كه براي چه كاري آمده ام .
ولي اين حرفش مرا از نو به صرافت انداخت.هنوز اشك چشم هايم را پاك نكرده
بودم كه دوباره به ياد كاري كه آمده بودم بكنم ، افتادم. به يآد شوهرم كه مرا غضب
خواهد كرد.افتادم . بچهكم را ماچ كردم . آخرين ماچي بود كه از صورتش
برمي داشتم .ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم:
«تند برو جونم، ماشين ميآدش.»
باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه ام تند تر رفت . قدم هاي كوچكش را به عجله
برمي داشت و من دو سه بار ترسيدم كه مبادا پاهايش توي هم بپيچد و زمين بخورد.
آن طرف خيابان كه رسيد ، برگشت و نگاهي به من انداخت . من دامن هاي چادرم را
زير بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه مي افتادم . همچه كه بچه ام چرخيد و به طرف
من نگاه كرد ، من سر جايم خشكم زد . مثل يك دزد كه سر بزنگاه مچش را گرفته
باشند ، شده بودم . خشكم زده بود و دستهاي يم همان طور زير بغل هايم ماند.
درست مثل آن دفعه كه سرجيب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و كندو كو
مي كردم و شوهرم از در رسيد.درست همان طور خشكم زده بود . دوباره از
عرق خيس شدم. سرم را پايين انداختم و وقتي به هزار زحمت سرم را بلند كردم ،
بچه ام دوباره راه افتاده بود و چيزي نمانده بود به تخمه كدويي برسد. كار من تمام
شده بود . بچه ام سالم به آن طرف خيابان رسيده بود.از همان وقت بود كه انگار اصلا
بچه نداشتم .آخرين باري كه بچه ام را نگاه كردم .درست مثل اين بود كه بچه مردم را نگاه
مي كردم . درست مثل يك بچه تازه پا و شيرين مردم به او نگاه مي كردم.درست
همان طور كه از نگاه كردن به بچه مردم مي شود حظ كرد، از ديدن او حظ مي كردم.و به
عجله لاي جمعيت پياده رو پيچيدم . ولي يك دفعه به وحشت افتادم .نزديك بود قدمم
خشك بشود و سرجايم ميخكوب بشوم .وحشتم گرفته بود كه مبادا كسي زاغ سياه مرا چوب
زده باشد.از اين خيال ، موهاي تنم راست ايستاد و من تند تر كردم.دو تا كوچه پايين تر
خيال داشتم توي پس كوچه ها بيندازم و فرار كنم.به زحمت خودم را به دم كوچه رسانده بودم،
كه يكهو ، يك تاكسي پشت سرم توي خيابان ترمز كرد .مثل اين كه حالا مچ مرا خواهند گرفت.
تا استخوان هايم لرزيد. خيال مي كردم پاسبان سر چهارراه كه مرا مي پاييد ، توي تاكسي
پريده حالا پشت سرم پياده شده و حالا است كه مچ دستم را بگيرد . نمي دانم چه طور
برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم. و وارفتم.مسافرهاي تاكسي پولشان را هم داده بودند و
داشتند مي رفتند. من نفس راحتي كشيدم و فكر ديگري به سرم زد. بي اين كه بفهمم ،
و يا چشمم جايي را ببيند، پريدم توي تاكسي و در را با سروصدا بستم. شوفر
غرغر كرد و راه افتاد. و چادر من لاي در تاكسي مانده بود .وقتي تاكسي دور
شد و من اطمينان پيدا كردم ، در را آهسته باز كردم. چادرم را از لاي در بيرون
كشيدم و از نو در را بستم. به پشتي صندلي تكيه دادم و نفس راحتي كشيدم.و
شب ، بالاخره نتوانستم پول تاكسي را از شوهرم دربيآورم.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
لاك صورتي
بيش از سه روز نتوانستند امام زاده قاسم بمانند.
هاجر صبح روز چهارم ، دوباره بغچه خود را بست، و گيوه نوي را كه وقتي
مي خواستند به اين ييلاق سه روزه بيآيند ، به چهار تومان و نيم از بازار خريده بود،
ور كشيد و با شوهرش عنايت الله به راه افتادند.
عصر يك روز وسط هفته بود.آفتاب پشت كوه فرو مي رفت و گرمي هوا
مي نشست.
زن و شوهر ، سلانه سلانه ، تا تجريش قدم زدند.در آن جا هاجر از اتوبوس شهر
بالا رفت . و شوهرش، جعبه آينه به گردن ، راه نياوران را در پيش گرفت.مي خواست
چند روزي هم در آن جا گشت بزند.در اين سه روزي كه امام زاده قاسم مانده بودند، نتوانسته
بود حتي يك تله موش بفروشد.
هاجر شايد بيست و پنج سال داشت.چنگي به دل نمي زد.ولي شوهرش به او
راضي بود . عنايت الله كاسبي دوره گرد بود . خود او مي گفت دوازده سال است.
دست فروشي مي كند. وفقط در اواخر جنگ بود كه توانست جعبه آينه كوچكي فراهم
كند.از آن پس بساط خود را در آن مي ريخت ، بند چرمي اش را به گردن مي انداخت و
به قول خودش دكان جمع و جوري داشت و از كرايه دادن راحت بود.اين بزرگترين
خوش بختي را براي او فراهم مي ساخت.هيچ وقت به كارو كاسبي خود اين اميد را نداشت
كه بتواند غير از بيست و پنج تومان كرايه خانه شان ، كرايه ماهانه ديگري از آن راه
بيندازد.
هفت سال بود عروسي كرده بودند . ولي هنوز خدا لطفي نكرده بود و اجاقشان
كور مانده بود.هاجر خودش مطمئن بود .شوهر خود را نيز نمي توانست گناه كار
بداند.هرگز به فكرش نمي رسيد كه ممكن است شوهرش تقصيركار باشد.حاضر
نبود حتي در دل خود نيز به او تهمتي و يا افترايي ببندد.و هروقت به اين فكر مي-
افتاد پيش خود مي گفت :
«چرا بيخودي گناهشو بشورم؟من كه خداي اون نيستم كه.خودش مي دونه و
خداي خودش...»
اتوبوس مثل برق جاده شميران را زير پا گذاشت و تا هاجر آمد به ياد نذر و
نيازهايي كه به خاطر بچه دار شدنشان ، همين دوسه روزه ، در امام زاده قاسم كرده بود،
بيفتد،...به شهر رسيده بودند.در ايستگاه شاه آباد چند نفر پياده شدند.هاجر هم به
دنبال آنان چادر نماز خود را به دور كمر پيچيد و از ماشين پياده شد.خودش هم
نفهميد چرا چند دقيقه همان جا پياده شده بود ايستاد:
«اوا !چرا پياده شدم؟»
هيچ وقت شاه آباد كاري نداشت. ولي هرچه بود، پياده شده بود.ماشين هم رفت
و ديگر جاي برگشتن نبود .خوش بختي اين بود كه پول خرد داشت و مي توانست در
توپخانه اتوبوس بنشيند و خاني آباد پياده شود.
دل به دريا زد و راه افتاد.لاله زار را مي شناخت.خواست تفريحي كرده باشد.
دست بغچه را زير بغل گرفت ، چادر خود را محكم تر روي آن ، به دور كمر پيچيد و
سرازير شد.در همان چند قدم اول؛هفته دفعه تنه خورد.بغچه زيربغل او مزاحم
گذرندگان بود .و همه با غرولند، كج مي شدند و از پهلوي او ، چشم غره مي رفتند و
مي گذشتند .
سر كوچه مهران كه رسيد ، گيج شده بود .آن جا نيز شلوغ بود.ولي كسي تند عبور
نمي كرد.همه دور بساط خرده فروش ها جمع بودند و چانه مي زدند. او هم راه كج
كرد و كنار بساط پسرك پابرهنه ايستاد.
پسرك هيكل او را به يك نظر ورانداز كرد و دوباره به كار خود پرداخت.شيشه هاي
لاك ناخن را جابه جا مي كرد و آن ها را كه سرشان خالي بود ، پر مي كرد.پسرك ،
حتي ناخن انگشت هاي پاي برهنه خود را هم لا ك زده بود و قرمزي زننده آن از زير
گل و خاكي كه پايش را پوشانده بود ، هنوز پيدا بود.
هاجر نمي دانست لاك ناخن را به اين آساني مي توان از دست فروش ها خريد.
آهسته آهي كشيد و در دل ، آرزو كرد كه كاش شوهرش لاك ناخن هم به بساط خود
مي افزود و او مي توانست ، همان طور كه هفته اي چند بار ، يك دوجين سنجاق قفلي
از بساط او كش مي رود،...ماهي يك بار هم لاك ناخن به چنگ بياورد.
تا به حال ، لاك ناخن به ناخن هاي خود نماليده بود.ولي هروقت از پهلوي خانم
شيك پوشي رد مي شد-و يا اگر براي خدمت گزاري ، به عروسي هاي محل خودشان
مي رفت.نمي دانست چرا ، ولي ديده بود كه خانم ها لاك هاي رنگارنگ به كار مي برند.
او ، لاك صورتي را پسنديده بود.رنگ قرمز را دوست نداشت . بنفش هم زياد سنگنين
بود و به درد پيرزن ها مي خورد.
از تمام لوازم آرايش ، او جز يك وسمه جوش و يك موچين و يك قوطي سرخاب
چيز ديگري نداشت.وسمه جوش و قوطي سرخاب ، باقي مانده بساط جهيز او بود و
موچين را از پس اندازهاي خود خريده بود.تهيه كردن سفيداب هم زياد مشكل نبود.كولي
قرشمال ها هميشه در خانه داد ميزدند.
يكي دوبار ، هوس ماتيك هم كرده بود ، ولي ماتيك گران بود ، و گذشته از آن ، او
مي داسنت چه گونه لب خود را هم ، با سرخاب ، لي كند . كمي سرخاب را با وازليني
كه براي چرب كردن پشت دست هاي خشكي شده اش، كه دايم مي تركيد، خريده بود ،
مخلوط مي كرد و به لب خود مي ماليد. تا به حال سه بار اين كار را كرده بود.مزه
اين ماتيك جديد زياد خوش آيند نبود . ولي براي او اهميت نداشت.خوني كه از احساس
زيبايي لب هاي رنگ شده اش به صورت او مي دويد، آن قدر گرمش مي كرد و چنان به وجد
و شعفش وامي داشت كه همه چيز را فراموش مي كرد...
طوري كه كسي نفهمد ، كمي به ناخن هاي خود نگريست.گرچه دستش از ريخت
افتاده بود ، ولي ناخن هاي بدتركيبي نداشت.همه سفيد،كشيده و بي نقص بودند.
چه خوب بود اگر مي توانست آن ها را مانيكور كند!اين جا، بي اختيار ، به ياد
همسايه شان ، محترم ، زن عباس آقاي شوفر افتاد.پزهاي ناشتاي او را كه براي تمام
اهل محل مي آمد، در نظر آورد.حسادت و بغض ، راه گلويش را گرفت و درد ، ته
دلش پيچيد...
پسرك تمام وسايل آرايش را داشت.در بساط او چيزهايي بود كه هاجر هيچ
وقت نمي توانست بداند به چه درد مي خورند.اين براي او تعجب نداشت.در جهان
خيلي چيزها بود كه به فكر او نمي رسيد.براي او اين تعجب آور بود كه پسر كوچكي،
بساط به اين مفصلي را از كجا فراهم كرده است!اين همه پول را از كجا آورده است؟
قيمت اجناس بساط او را نمي دانست.ولي حتم داشت تمام جعبه آينه پر از خرده ريز
شوهرش ، به اندازه ده تا از شيشه هاي لاك اين پسرك ارزش نداشت.
يك بار ديگر آرزو كرد كه كاش شوهرش هم لاك فروش بود و متوجه پسرك شد.
سن و سال زيادي نداشت كه بتوان از او رودرواسي كرد.كمي جلوتر رفت .بغچه
زيربغل خود را جابه جا كرد.گوشه چادر خود را كه با دندان هاي خود گرفته بود ، رهاكرد
و قيمت لاك ها را يكي يكي پرسيد.
هيچ وقت فكر نمي كرد صاحب همچو پولي بشود و تا به خانه برسد ، دايم تكرار مي كرد :
« بيس و چار زار؟!...بيسد و چارزار!...لابد اگه چونه بزنم يق قرونشم كم
مي كنه ...نيس ؟تازه بيس و ...چقدر ميشه ...؟چه مي دونم ؟همونشم از كجا
گير بيارم؟...»
*
دوساعت به غروب مانده يكي از روزهاي داغ تابستان بود. كاسه بشقابي ، عرق ريزان
و هن هن كنان ، خورجين كاسه بشقاب خود را ، در پيچ و خم يك كوچه تنگ و خلوت ، به
زحمت ، به دوش كشيد.و گاه گاه فرياد مي زد:
«آي كاسه بش...قاب!كاسه هاي همدان ، كوزه هاي آب خوري...»
خيلي خسته بود.با عصبانيت فرياد مي كرد.در هر ده قدم يك بار ، خورجين
سنگين خود را به زمين مي نهاد و با آستين كت پاره اش ، عرق پيشاني خود را
مي گرفت.نفسي تازه مي كرد و دوباره خورجين سنگين را به دوش مي كشيد.در هر
دو سه بار هم ، وقتي طول يك كوچه را مي پيمود، در كناري مي نشست و سر فرصت
چپقي چاق مي كرد و به فكر فرو مي رفت.
از كوچه اي باريك گذشت ، يك پيچ ديگر را هم پشت سر گذاشت و وارد كوچه اي
پهن تر شد.
اين جا شارع عام بود.جوي سرباز وسط كوچه ، نو نوارتر و هزاره سنگ چين دو
طرف آن مرتب تر، و گذرگاه ، وسيع تر و فضاي كوچه دل بازتر بود.
اين ، براي كاسه بشقابي نعمت بزرگي بود.اين جا مي توانست ، با كمال آسودگي ،
هر طور كه دلش مي خواهد ، راه برود ، و خورجين كاسه بشقابش را به دوشش
بكشد. خرابي لبه جوي ها ، تنگي كوچه ها، و بدتر از همه ، كلوخ هاي نتراشيده
و بزرگي كه سر هر پيچ ، به ارتفاع كمر انسان ، در شكم ديوارهاي كاه گلي ، معلوم
نبود براي چه ، كار گذاشته بودند ، ...در اين پس كوچه ها بزرگترين دردسر بود.
و او با اين خورجين سنگينش ، به آسودگي نمي توانست از ميان آن ها بگذرد.
به پاس اين نعمت جديد ، خورجين خود را به كناري نهاد . يك بار ديگر فرياد
كرد :
«آي كاسه بش...قاب!كاسه هاي مهداني ، كوزه هاي جاترشي!»
و به ديوار تكيه داد و كيسه چپق خود را از جيب درآورد .
پهلوي او -چند قدم آنطرف تر- دو سگي كه ميان خاك روبه ها مي لوليدند ،
وقتي او را ديدند كمي خر خر كردند. و چون مطمئن شدند ، به سراغ كار خود
رفتند.بالاي سر او ، روي زمينه كه گلي ديوار ، بالاتر از دسترس عابران ، كلمات
يك لعنت نامه دور و دراز ، باران هاي بهاري با شستن كاه گل ديوار ، از چند جا ،
نزديك به محو شدنش ساخته بود ، هنوز تشخيص داده مي شد.و بالاتر از آن ، لب بام
ديوار ، يك كوزه شكسته ، از دسته اش -به طنابي كه حتما دنبال بند رخت پهن كن صاحب
خانه ها بود -آويزان بود.
كاسه بشقابي چپق خود را آتش زده بود و در حالي كه هنوز با كبريت بازي مي كرد،
غم و اندوه دل خود را با دود چپق به آسمان فرستاد.
داغي عصر فرومي نشست ، ولي هوا كم كم دم مي كرد.نفس در هوايي كه انباشته
از بوي خاك آفتاب خورده زمين كوچه ، و خاكروبه هاي زير و رو شده بود ، به تنگي
مي افتاد.گذرندگان تك تك مي گذشتند و سگ ها گاهي به سرو كول هم مي پريدند و
غوغايي برپا مي كردند.
در سمت مقابل كوچه -روبه روي تل خاك روبه -دري باز شد. و هاجر با دوتا
كت كهنه و يك بغل كفش دم پايي پاره بيرون آمد.كاسه بشقابي را صدا زد و به مرتب
كردن متاع خود پرداخت.
«داداش !ببين اينا به دردت مي خوره؟...كاسه بشقاب نمي خوام ها!شوورم
تازه از بازار خريده ...»
«كاسه بشقاب نمي خاي ؟خودت بگو ، خدا رو خوش ميآد من تو كوچه ها
سگ دو بزنم و شماها كاسه بشقابتونو از بازار بخرين نون منو آجر كنين؟»
«خوب چه كنم داداش؟!ما كه كف دستمونو بو نكرده بوديم كه بدونيم تو امروز
از اين جا رد ميش...»
هاجر و كاسه بشقابي تازه سردلشان باز شده بود كه مردي گوني به دوش و
پابرهنه ، از راه رسيد.نگاهي به طرف آنان انداخت و يك راست به سراغ خاك روبه ها
رفت.لگدي به شكم سگ ها حواله كرد؛ زوزه آن ها را بريد و به جست و جو
پرداخت.
هاجر او را ديد و گويا شناخت.با خود گفت:
«نكنه همون باشه...»
كمي فكر كرد و بعد بلند ، به طوري كه هم آن مرد و هم كاسه بشقابي بشنوند ، اين
طور شروع كرد:
«آره خودشه.ذليل شده . واخ ، خداجونم مرگت كنه .پريروز دو من خورده نون
براش جمع كرده بودم ؛ دست كرد شندر غاز به من داد!ذليل مرده نميگه اگه به عطار
سرگذرمون داده بودم ، دوسير فلفل زرد چوبه بهم داده بود.يااقل كمش تو اين
هيرو وير ، قند و شكري چيزي مي داد و دوسه روزي چايي صبحمونو راه مي انداخت.
سكينه خانم همساده مون ...واه نگاش كن خاك توسر گدات كنن!...»
«خورده نوني»يك نصفه خيار پيدا كرده بود . باچاقو كله اي كه از جيب پشتش در
آورد ، قسمت دم خورده و كثيف آن را گرفت.يك گاز محكم به آن زد و...و آن را به
دور انداخت . گويا خيار تلخ بود .
هاجر كه او را مي پاييد ،نيشش باز شد.ولي خنده اش زياد طول نكشيد.
لك و لوچه خود را جمع كرد، چادر را به دور كمر پيچيد و متوجه كاسه بشقابي شد.
معلوم نبود به چه فكر افتاد كه قهقه نزد.
«آره داداش ، چي مي گفتم؟...آره...سكينه خانم ، همسادمون ، برا مرغاش
هر چي از و چز مي كنه و اين در و اون در مي زنه ، خورده نون گير بياره ، مگه مي تونه؟
آخه اين روزا كي نون حسابي سرسفره خونه ش ديده كه خورده نونش باقي بمونه ؟تا
لاحاف كرسياشم با همون ريگاي پشتش مي خورن . ديگه راسي راسي آخرالزمونه،به
سوسك موسكا شم كسي اهميت نميده...آره سكينه خانومو مي گفتم ...بي چاره هر
سيرشم دوتا تخم مرغ سيا ميده كه باهاش هزار درد بي دردمون آدم دوا ميشه !آخه
دون كه گير نميادش كه.اونم كه خدا به دور...دلش نمياد پول خرج كنه .هي قلمبه
مي كنه و زير سنگ ميذاره.»
كاسه بشقابي كه از بررسي كت ها فارغ شده بود ، به سراغ كفش دمپايي ها رفت :
«خوب خواهر، اينا چيه ؟اوه...!چند جفته!تو خونه شما مگه اردو اتراق مي كنه؟!»
«داداش زبونت هميشه خير باشه.بگو ماشالاه.ازش كم نميآد كه.شما مردا چه قدر
بي اعتقادين!...»
«بر هرچي بي اعتقاده لعنت!من كه بخيل نيستم. خوب ياد آدم نمي مونه خواهر!
آدم نمي فهمه كي آفتاب مي زنه و كي غروب مي كنه . شاماهام چه توقعاتي از آدم
دارين...»
«نيگاش كن خاك برسر و...قربون هرچه آدم بامعرفته.خاك برسر مرده،
نمي دونم چه طور از او هيكلش خجالت نكشيد دست كرد سي شيء -سي شيء
بي قابليت- تو دست من گذاشت.پولاشو، كه الاهي سرشو بخوره، انداختم تو
كوچه ، زدم تو سرش ، گفتم خاك تو سر جهودت كنن!برو اينم ماست بگير بمال سر
كچل ننت!ذليل مرده خيال مي كنه محتاج سي شيئش بودم.انقدر اوقاتم تلخ شده
بود كه نكردم نون خشكامو ازش بگيرم. بي عرضگي رو سياحت!يكي نبود بگه آخه
فلان فلان شده ، واسه چي مفت و مسلم دو من خورده نونتو دادي به اين مرتيكه
الدنگ ببره ؟...چه كنم؟هرچي باشه يه زن اسير كه بيش تر نيستم .خدام رفتگان
مارو نيامرزه كه اين طور بي دست و پا بارمون اووردن .نه سوادي ، نه معرفتي ،نه هيچ
چي!هر خاك توسر مرده اي تا دم گوشامون كلاه سرمون ميذاره و حاليمون نميشه.
من بي عرضه رو بگو كه هيچ چيمو به اين قبا آرخولوقيه -اين ملا موشي جوهوده رو
ميگم-نميدم ؛ ميگم باز هرچي باشه ، اينا مسلمونن، خدا رو خوش نمياد نونن يه مسلمونو
تو جيب يه كافر بريزم . اون وخت تورو به خدا سياحت كن ، اينم تلافيشه!
ميام ثواب كنم ، كباب ميشم. راس راسي اگه آدم همه پاچه شم تو عسل كنه ، بكنه تو
دهن اين بي همه چيزا ، آخرش گازشم مي گيرن.»
كاسه بشقابي ديگر نتوانست صبر كند و اينطور تو او دويد:
«خوب خواهر، اين كفش كهنه هات كه به درد من نمي خوره.بزا باشه همون
ملاموشي جهوده بياد ازت به قيمت خوب بخره.»
هاجر كه دست پاچه شده بود، تكاني خورد. سرو شانه اي قر داد و درحالي كه
مي خنديد و صداي خود را نازك تر مي كرد گفت:
«واه واه!چقدر گنده دماغ!من مقصودم به تو نبود كه داداش ،به اون ذليل مرده بود
كه منو از ديروز تا حالا چزونده.»
«آخه خواهر درسته كه صبح تا شوم با هزار جور آدم سرو كله مي زنيم، اما كله خر
كه به خورد ما ندادن كه !تو به در ميگي كه ديوار گوش كنه ديگه .آخه ...آخه
تخم مام تو همين كوچه پس كوچه ها پس افتاده...»
«نه داداش.اوقاتت تلخ نشه .آخه چه كنم ، منم دلم پره.اصلا خدام همه اين
الم شنگه ها رو همين براما فقير فقرا آورده .واه واه خدا به دور!اين اعيانا كجا لباس
و كفش كهنه دم در مي فروشن؟يا مي برن بازار عوض مي كنن ، يا ميدن كلفت نوكراشون
و سر ماه ،پاي مواجبشون كم مي ذارن.اصلا تا پوست بادنجوناشونم دور نمي ريزن.
بلدن ديگه .اگر اين طور نبود كه دارا نمي شدن كه!اگه اونا بودن ، مگه خوردده نوناشونو
اصلا كنار ميگذاشتن؟زود خشكش مي كردن و مي كوبيدن ، مي زدن به كتلته، متلته؟چيه؟
...من كه نمي دونم،...يا هزار خوراك ديگه.خدا عالمه چه مزه اي مي گيره.
من كه هنوز به لبم نرسيده .واه واه !هرگز رغبتم نمي شينه.»
«خوب خواهر همه اينا رو چند؟»
«من چه مي دونم .خود دوني و خداي خودت.من كه سررشته ندارم كه .
بيا و با من حضرت عباسي معامله كن.»
«چرا پاي حضرت عباسو ميون مي كشي؟من يه برادر مسلمون، تو هم خواهر
مني ديگه.داريم با هم معامله مي كنيم.ديگه اين حرفا رو نداره.»
«آخه من چي بگم؟خودت بگو چند مي خري!اما حضرت عباس....»
«من خلاصه شو بگم، اگه كاسه بشقاب بخاي ، يه كوزه جاترشي ميدم ، دوتا
آب خوري ، اگه پول بخاي، من چارتومن و نيم.»
«كاسه بشقاب كه نمي خام.اما چرا چارتومن و نيم؟اين همه كفشه.»
«كفش هات مال خودت.دوتا كتتو چار تومن مي خرم.»
آفتاب لب بام رسيده بود كه معامله تمام شد.كاسه بشقابي چهارتومان و شش
قران به هاجر داد؛ خورجين خود را به دوش كشيد و در خم پس كوچه ها به
ره افتاد.
*
فردا اول غروب ، هاجر پشت بام را آب و جارو كرد ؛ جاها را انداخت و به
انتظار شوهرش ، كه قرار بود امشب بيايد، كنار حياط مي پلكيد؛و گاهي هم به
مطبخ سر مي زد.
در خانه اي كه هاجر و شوهرش زندگي مي كردند، دو كرايه نشين ديگر هم بودند.
يكي شوفر بيابان گردي بود ، كه دايم به سفر مي رفت و در غياب خود ، زن خود
را با تنها فرزندش آزاد مي گذاشت؛ و ديگري پينه دوز چهل و چند ساله اي كه تنها
زندگي مي كرد و بيش از يك اتاق در اجاره نداشت.
از هفت اتاق خانه كرايه اي آنها، دو اتاق را آن ها داشتند ، دو اتاق همه شوفر و
زنش مي نشستند ، دو اتاق ديگر هم مخروبه افتاده بود.
عباس آقاي شوفر، يك هفته بود كه به شيراز رفته بود و زنش محترم، باز سر به
نيست شده بود.قبلا مي گفت مي خواهد چند روزي به خانه مادرش برود.ولي
كي باور مي كرد؟
اوستا رجبعلي پينه دوز ، يك مستاجر خيلي قديمي بود و شايد در اين خانه كم كم
حق آب و گل پيدا كرده ود.دكانش سر كوچه بود.زياد زحمتي به خود نمي داد،
كم تر دوندگي داشت، جز هفته اي يك بار كه براي خريد تيماج و مغزي و نوار و
ديگر لوازم كار خود به بازار مي رفت؛ هميشه يا در دكان بود ، و يا كنج اتاق
خود افتاده بود، چايي مي خورد و حافظ مي خواند.
كاسبي رو به راهي نداشت، ولي به خودش هرگز بد نمي گذراند و اغلب روي
كوره ذغالي اش ، كنار درگاه اتاق ، قابلمه كوچكش غل غل مي كرد.
زنش را كه حاضر نشده بود از ده به شهر بيايد ، در همان سال اول ، ول كرده بود
و فقط تابستان ها ، كه با بساط پينه دوزي خود ، سري به ده مي زد ، با او نيز عهدي
تازه مي كرد.
وقتي به شهر آمده بود ، سواد چنداني نداشت.يكي دو سال به كلاس اكابر رفت
و بعد هم با خواندن روزنامه هايي كه يك مشتري روزنامه فروشش مي آورد ، به راه
راست و چپ اين چند ساله را كم كم مي شناخت . اول به كمك مشتري روزنامه
فروشش ، ولي بعدها ياد گرفته بود و نوشته هاي روزنامه را با زندگي خود تطبيق
مي كرد.و نتيجه مي گرفت.خود او چپ بود ، چون پينه دوز بود-خود او اين گونه
دليل مي آورد-ولي دلش نمي آمد حافظ را رها كند و وقت بي كاري خود را به
كارهاي ديگري بزند. خودش هم از اين تنبلي ، دل زده شده بود.و هروقت رفيق
روزنامه فروشش ، با صداي خراش دار و بم خود ، به او سركوفت مي زد ، قول مي داد
كه حتما تا هفته ديگر در اتحاديه اسم نويسي كند.
هوا تاريك شده بود.اوستا رجبعلي هم آمد.ولي عنايت هنوز پيدايش نبود.هاجر
رفت تا چراغ را روشن كند. كفشش را درآورد.وارد اتاق شد. كبريت كشيد و
وقتي خواست لوله چراغ را بلند كند، در روشنايي كبريت ، لاك صورتي ناخن هاي
دستش ، كه به روي لوله چراغ برق مي زد، يك مرتبه او را به فكر فرو برد.
«اگه عنايت پرسيد چي بهش بگم...؟نبادا بدش بيآد؟!»
چوب كبريت ته كشيد . نوك انگشت هايش را سوزاند ورشته افكار او را پاره كرد.
يك كبريت ديگر كشيد و در حالي كه چراغ را روشن مي كرد ، با خود گفت :
«اي بابا!...خوب اونم بالاخره اش يه مرده ديگه ...»
در صدا كرد و پشت سر كسي كلون شد. صداي پاي خسته و سنگين عنايت به
گوش رسيد . هاجر ، دست هاي خود را زير چادر نماز پيچيد و تا دم در اتاق ، به
استقبال شوهرش رفت . سلام كرد و بي مقدمه پرسيد:
«...راستي عنايت ، چرا تو ، لاك تو بساطت نمي ذاري ؟»
«بسم الله الرحمن الرحيم !ديگه چي دلت مي خاد ؟عوض اين كه بياي گرد راهمو
بگيري و بپرسي اين چند روز تو نياوران چه خاكي به سرم كردم ، باد سر دلت
مي زني؟»
«اوه !باز يه چيزي اومديم ازش بپرسيم...خوب نياوران چه كردي؟»
«هيچ چي.چمچاره مرگ!سه روز از جيب خوردم.جعبه آينمو به هن كشيدم.
شبا تو مسجد خوابيدم و يك جفت گوش كوب فروختم.همين!»
«با-ري-كل-لا!اما واسه چي غصه مي خوري؟خوب چي مي شه كرد؟بالاخره
خدام بزرگه ديگه»
عنايت در حالي كه جعبه آينه خود را روي بخاري بند مي كرد،باخون سردي و آه
گفت:
«بله خدا بزرگه .خيلي ام بزرگه !مثل خورده فرمايشاي زن من...اما چه بايد كرد
كه درآمد ما خيلي كوچيكه.»
«مرد حسابي چرا كفر ميگي؟چي چي خدا خيلي بزرگه مثل هوس هاي من؟باز
ما غلط كرديم يه چيزي از تو خواستيم ؟باز مي خاد تا قيامت بلگه و مسخره كنه .
آخه منم آدمم!دلم مي خاد...ياچشماي منو كور كن يا...»
«آخه مگه كله خر خوردت دادن؟فكر ببين من دار و ندارم چقدره؛اون وقت
ازين هوس ها بكن. من سرگنج قارون ننشسته م كه.»
«اوهوء...اوه!توام . مگه پولش چقدر ميشه كه اين همه براي من اصول دين
مي شمري ؟
«چقدر ميشه ؟خودت بگو!»
«بيس و چارزار!»
«بيس و چارزار ؟...از كجا نرخ مانيكورو بلد شدي؟»
هاجر دست هاي خود را كه به چادر پيچيده بود بيرون آورد و با لب خندي، پر از
سرور و اميد ، گفت:
«پريروز يه دونه خريدم!»
«خريدي؟!چي چي رو ؟با پول كي ؟هاه؟من يه صبح تا ظهر پاي ماشيناي
شمرون وايسادم تا يه شوفر دلش به رحم بيآد،منو مجاني به شهر بياره.اونوقت تو
رفتي بيسد و چارزار دادي مانيكور خريدي كه جلو چشم نامحرم قر بدي؟...
بيسد و چارزار!...پول از كجا اووردي؟از فاسقت؟...»
عنايت اين جا كه رسيد، حرف خود را خورد.صورتش كمي قرمز شد و با
بي چارگي افزود:
«لا اله الا الله...»
«خجالت بكش بي غيرت!كمرت بزنه اون نمازايي كه مي خوني!باز مي خاي كفر
منو بالا بيآري؟خوب پول خود بود،خريدم ديگه!چي از جونم مي خاي؟...»
«غلط كردي خريدي.خجالتم نمي كشه!مگه پول از سرقبر بابات اوورده بودي؟
يالا بگو ببينم پول از كجا اوورده بودي؟»
هاجر آن رويش بالا آمده بود . چادر را كنار انداخت .خون به صورتش دويد و
فرياد زد:
«به تو چه!»
«به من چه؟...!هه!هه!به تو چه!بله؟زنيكه لجاره!حالا حاليت مي كنم...»
او را به زير مشت و لگد انداخت.
«آآخ...واي خدا...واي...به دادم برسين...مردم...»
اوستا رجبعلي حافظ را به كناري انداخت.از روي بساط سماور شلنگ برداشت
و خود را رساند.چند تا«ياالله»بلند گفت و وارد شد.عنايت از هول هول چادر حاجر را
از گوشه اتاق برداشت و روي سر زنش كشيد و كناري ايستاد.
«باز چه خبر شده؟...اهه!آخه مرد حسابي اين كارا مسئوليت داره.خدارو خوش نميآد.»
«به جون عزيزي خودت، اگه محض خاطر تو نبود، له لوردش مي كردم.زنيكه
پتياره داره تو روي منم واي ميسه...»
اوستا رجبعلي سري تكان داد و آهي كشيد .يك قدم جلوتر گذاشت؛دست
عنايت را گرفت و درحالي كه او را از اتاق بيرون مي كشيد گفت:
«بيا...بيا بريم اتاق من، يه چايي بخور حالت جا بيآد...معلوم ميشه اين
چند روزه ، نياورون ، كار و كاسبيت خيلي كساد بوده...نيس؟!»
اوستا رجبعلي يك ربع ديگر آمد و هاجر ار هم به اتاق خود برد .چاي ريخت و
جلوي هردوشان گذاشت.
«خوب!مي خاين از خر شيطون پايين بياين يا بازم خيال كتك كاري دارين؟»
هاجر بغضش تركيد و دست به گريه گذاشت.
«چرا گريه مي كني؟آخه شوهرتم تقصير نداره.چه كنه؟دلش از زندگي سگيش
پره.دق دلي شو،سر تو درنيآره، سركي در بيآره؟»
عنايت توي حرف او دويد و با لحني آرام ، ولي محكم و با ايمان ، گفت :
«چي ميگي اوستا؟ اومديم و من هيچي نگم .ولي آخه اين زنيكه كم عقل،
چادر نماز كمرش مي زنهت؛ وضو مي گيره ، با اين لاكاي نجس كه به ناخوناش ماليده ،
نمازش باطله !آخه اين طوري كه آب به بشره نمي رسه كه.»
«اي بابا توام.ناخون كه جزو بشره نيسش كه.هر هفته چار مثقال ناخوناي
زياديتو مي گيري و دور مي ريزي. اگه جزو بشره بود كه چيندن هو نوك سوزنش كلي
كفاره داشت.»
و روي خود را به هاجر كرد و افزود :
«هان؟چي مي گي هاجر خانم؟»
«من چه مي دونم اوس سا.من كه يه زن ناقص العقل بيش تر نيستم كه .كجا مساله
سرم ميشه؟
«اين چه حرفيه مي زني؟ناقص العقل كدومه؟تو نبايس بذاري شوهرتم اين
حرفارو بزنه.حالا خودت ميگيش؟حيف كه شما زنا هنوز چيزي سرتون
نميشه.روزنامه كه بلد نيستي بخوني ، وگه نه مي فهميدي من چي مي گم. اينم تقصير شوهرته.
اما نه خيال كني من پشتي تو رو مي كنم ها!تو هم بي تقصير نيستي . آخه تو
اين بي پولي، خدا رو خوش نميآد اين همه پول ببري بدي مانيكور بخري.اما خوب
چه بايد كرد؟ ماها تو اين زندگي تنگمون ، هي پاهامون به هم مي پيچه و رو
سر و كول هم زمين مي خوريم و خيال مي كنيم تقصير اون يكيه .غافل از اين كه،
اين زندگيمونه كه تنگه و ماها رو به جون همديگه ميندازه...»
«آره ، آره اوستا راست ميگي! خدا مي دونه من هر وقت ته جيبم خاليه،مثل
برج زهرمار شب وارد خونه ميشم.اما هروقت چيزي تنگ بغلمه ، خونه م برام مثل
بهشته.گرچه اجاقمون كوره ، ولي اين جور شبا هيچ حاليم نميشه.»
اوستا رجبعلي ف آن شب ، سماورش را يك بار ديگر آتش كرد و آخر سر هم هاجر
رفت شام كشيد و سه نفري باهم ، سر يك سفره شام خوردند.
*
و فردا صبح ، هاجر ، لاك ناخن هاي خود را با نوك موچين قديمي خود تراشيد و
شيشه لاك را توي چاهك خالي كرد.مارك آن را كند و يك خرده روغن عقربي را كه
نمي دانست كي و از كجا قرض كرده بود ، توي آن ريخت و دم رف گذاشت.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
گناه
شب روضه هفتگي مان بود.و من تا پشت بام خانه را آب و جارو كردم و
رخت خواب ها را انداختم ، هوا تاريك شده بود.و مستعمعين روضه آمده بودند.
حياطمان كه تابستان ها دورش را با قالي هاي كناره مان فرش مي كرديم و گلدان ها را
مرتب دور حوضش مي چيديم، داشت پرمي شد.من كارم كه تمام مي شد ، توي
تاريكي لب بام مي نشستم و حياط را تماشا مي كردم .وقتي تابستان بود و روضه را
توي حياط مي خوانديم ، اين عادت من بود.آن شب هم مدتي توي حياط را تماشا
كردم.طوري نشسته بودم كه سر و بدنم در تاريكي بود و من در روشني حياط ،
مردم را كه يكي يكي مي آمدند و سرجاي هميشگي خودشان مي نشستند، تماشا
مي كردم. خوب يادم مانده است.باز هم آن پيرمردي كه وقتي گريه مي كرد ، آدم خيال
مي كرد مي خندد ، آمد و سرجاي هميشگي اش ، پاي صندلي روضه خوان نشست.
من و خواهرم هميشه از صداي گريه اين پيرمرد مي خنديديم.و مادرم ما را دعوا مي كرد و
پشت دستش را گاز مي گرفت و مارا وامي داشت استغفار كنيم. يكي ديگر
هم بود كه وقتي گريه مي كرد ، صورتش را نمي پوشانيد.سرش را هم پايين
نمي انداخت. ديگران همه اين طور مي كردند.مثل اين كه خجالت مي كشيدند
كس ديگري اشكشان را ببيند.ولي اين يكي نه سرش را پايين مي انداخت ، و نه دستش را
روي صورتش مي گرفت.همان طور كه روضه خوان مي خواند ، او به روبه روي خود
نگاه مي كرد و بي صدا اشك از چشمش ، روي صورتش كه ريش جوگندمي كوتاهي
داشت، سرازير مي شد.آخر سرهم وقتي روضه تمام مي شد ، مي رفت سر حوض ، و
صورتش را آب مي زد.بعد همانطور كه صورتش خيس شده بود ، چايي اش رامي خورد
و مي رفت.من نمي دانستم زمستان ها چه مي كند كه روضه را توي پنجدري مي خوانديم.
اما تابستان ها، هر شب كه من از لب بام ، بساط روضه را مي پاييدم، اين طور بود.
من به اين يكي خيلي علاقه پيدا كرده بودم .وقتي هم كه تنها بودم ، به شنيدن صداي
گريه اش نمي خنديدم ، غصه ام مي شد.ولي هروقت با اين خواهر بدجنسم
بودم ، او پقي مي زد به خنده و مرا هم مي خنداند. وآن وقت بود كه مادرمان
عصباني مي شد.جاي معيني نداشت .هر شبي يك جا مي نشست .من به خصوص
از گريه اش خوشم مي آمد كه بي صدا بود.شانه هايش هم تكان نمي خورد.صاف
مي نشست، جم نمي خورد واشك از روي صورتش سرازير مي شد و ريش
جوگندمي اش ، از همان بالاي بام هم پيدا بود كه خيس شده است.آن شب او هم
آمد و رفت ، صاف روبه روي من ، روي حصير نشست . كناره هامان همه
دور حياط را نمي پوشاند و يك طرف را حصير مي انداختيم. طرف پايين
حياط ديگر پر شده بود.رفقاي درم همه همان دم دالان مي نشستند . آبدارباشي
شب هاي روضه هم آ ن طرف ، توي تاريكي ، پشت گلدان ها ايستاده بود و نماز
مي خواند و من فقط صدايش را مي شنيدم كه نمازش را بلند بلند مي خواند.
چه قدر دلم مي خواست نمازم را بلند بلند بخوانم .چه آرزوي عجيبي بود!از
وقتي كه نماز خواندن را ياد گرفته بودم، درست يادم است ، اين آرزو همين طور
در دلم مانده بود و خيال هم نمي كردم اين آرزو عملي بشود .عاقبت هم نشد .
براي يك دختر ، براي يك زن كه هيچ وقت نبايد نمازش را بلند بخواند ، اين آرزو
كجا مي توانست عملي بشود؟اين را گفتم .مدتي توي حياط را تماشا مي كردم و
بعد وقتي كه پدرم هم از مسجد آمد ، من زود خودم را از لب بام كنار كشيدم و بلند
شدم.لازم نبود كه ديگر نگاه كنم تا ببينم چه خبر خواهد شد.و مردم چه خواهند كرد.
پدرم را هم وقتي مي آمد ، خودم كه نمي ديدم . صداي نعلينش كه توي كوچه روي پله
دالان گذاشته مي شد ، و بعد ترق توروق پاشنه آن كه روي كف دالان مي خورد ، مرا
متوجه مي كرد كه پدرم آمده است.پشت سر او هم صداي چند جفت كفش ديگر را روي
آجر فرش دالان مي شنيدم. اين ها هم موذن مسجد پدرم و ديگر مريدها بودند كه با پدرم
از مسجد برمي گشتند.ديگر مي دانستم كه وقتي پدرم وارد مي شود ، نعلينش را آن گوشه
پاي ديوار خواهد كند و روي قاليچه كوچك تركمني اش ، كه زير پا پهن مي كرد،
چند دقيقه خواهد ايستاد و همه كساني كه دور حياط و توي اتاق ها نشسته اند و چاي
مي خورند و قليان مي كشند ، به احترامش سرپا خواهند ايستاد و بعد همه با هم خواهند
نشست.اين ها را ديگر لازم نبود ببينم.همه را مي دانستم.آن وقت آخرهاي تابستان
بود و من شايد تابستان سومم بود كه هر شب روضه ، وقتي رخت خواب ها را پهن
مي كردم، لب بام مي آمدم و توي حياط را تماشا مي كردم. مادرم دو سه بار مرا
غافلگير كرده بود و همان طور كه من مشغول تماشا بودم ، از پلكان بالا آمده بود و
پشت سرمن كه رسيده بود ، آهسته صدايم كرده بود.ومن ترسان و خجالت زده از جا
پريده بودم .جلوي مادرم ساكت ايستاده بودم.و در دل با خود عهد كرده بودم كه ديگر
لب بام نيايم.ولي مگر مي شد؟آخر براي يك دختر دوازده سيزده ساله، مثل آن وقت
من ، مگر ممكن بود گوش به اين حرفها بدهد؟اين را گفتم.پدرم كه آمد ، من از جا
پريدم و رفتم به طرف رختخواب ها.خوبيش اين بود كه پدرم هنوز نمي دانست من
شب هاي روضه لب بام مي نشينم و مردها را تماشا مي كنم.اگر مي دانست كه خيلي
بد مي شد.حتم داشتم كه مادر چغلي مرا به پدر نخواهد كرد.چه مادر مهرباني
داشتيم!هيچ وقت چغلي ما را نمي كرد كه هيچ ، هميشه هم طرف ما را مي گرفت
و سر چادر نماز خريدن برايمان ، با پدرم دعوا هم مي كرد.
خوب يادم است.رخت خواب ها پهن بود.هواي سرشب خنك شده بود و من وقتي
روي دشك خودم ، كه مال من تنها نبود و با خواهر هفت ساله ام روي آن مي خوابيدم ،
نشستم ، ديدم كه خيلي خنك بود.چقدر خوب يادم مانده است!هيچ ديده ايد آدم بعضي
وقت ها چيزي را كه خيلي دلش مي خواهد يادش بماند، چه زود فراموش مي كند؟
اما بعضي وقت ها هم اين وقايع كوچك چه قدر خوب ياد آدم مي ماند!همه چيز آن شب
چه خوب ياد من مانده است!اين هم يادم مانده است كه به دختر همسايه مان كه آمده
بود رخت خواب هاشان را پهن كند و از لب بام مرا صدا كرد محلي نگذاشتم.خودم
را به خواب زدم و جوابش را ندادم.خودم هم نمي دانم چرا اينكار را كردم، ولي
دشكم آنقدر خنك بود كه نمي خواستم از رويش تكان بخورم .بعد كه دختر همسايه مان
پايين رفت ، من بلند شدم و روي رخت خوابم نشستم ، به چه چيزهايي فكر مي كردم
، يك مرتبه به صرافت افتادم ، به صرافت اين افتادم كه مدت هاست دلم مي خواهد
يواشكي بروم و روي رختخواب پدرم دراز بكشم.هنوز جرات نداشتم آرزو كنم كه
روي آن بخوابم.فقط مي خواستم روي آن دراز بكشم.رخت خواب پدرم را تنهايي
آن طرف بام مي انداختيم. من و مادرم و بچه ها اين طرف مي خوابيديم و رخت خواب
برادرم را كه دو سال بزرگتر از من بود آن طرف ، آخر رديف رخت خوابهاي خودمان
مي انداختيم.همچه كه اين خيال به سرم زد، باز مثل هميشه اول از خودم خجالت كشيدم
و نگاهم را از سمت رخت خواب ها پدرم برگرداندم.بعد هم خوب يادم هست كه
مدتي به آسمان نگاه كردم.دو سه تا ستاره هم پريدند.ولي نمي شد.پاشدم و آهسته
آهسته و دولا دولا براي اين كه سرم در نور چراغ هاي حياط نيفتد ، به آن طرف رفتم
و كنار رختخواب پدرم ايستادم.تنها رخت خواب او ملافه داشت.خوب يادم است.
هر شب وقتي رخت خوابش را پهن مي كردم ، دشك را كه مي تكاندم و متكا را
بالاي آن مي گذاشتم و لحاف را پايينش جمع مي كردم ، يك ملافه سفيد و بزرگ هم
داشت كه روي همه اينها مي انداختيم و دورو برش را صاف مي كرديم.سفيدي
ملافه رخت خواب پدرم ، در تاريكي هم به چشم مي زد و هرشب اين خيال
را به سر من مي انداخت.هر شب مرا به هوس مي انداخت.به اين هوس كه
يك چند دقيقه اي ، نيم ساعتي ، روي آن دراز بكشم.به خصوص شب هاي
چهارده كه مهتاب سفيدتر بود و مثل برف بود.چه قدر اين خيال اذيتم
مي كردم!اما تا آن شب ، جرات اين كار را نكرده بودم .نمي دانم چه بود
كسي نبود كه مرا ببيند.كسي نبود كه مرا ببيند.اگر هم مي ديد ، نمي دانم مگر
چه چيز بدي در اين كار بود.ولي هروقت اين خيال به سرم مي افتاد،
ناراحت مي شدم.صورتم داغ مي شد.لب هايم مي سوخت و خيس عرق
مي شدم و نزديك بود به زمين بخورم.كمي دودل مي ماندم و بعد زود خودم
را جمع و جور مي كردم و به طرف رخت خواب هاي خودمان فرار مي كردم
و روي دشك خودم مي افتادم .يك شب ، چه خوب يادم مانده است، گريه هم
مي كردم.بعد خودم از اين كارم خنده ام مي گرفت و حتي به خواهرم هم نگفتم.
اما چه قدر خنده دار بود گريه آن شب من!وقتي روي رخت خواب خودم افتادم ،
مدتي گريه كردم و بين خوب و بيداري بودم كه خواهرم آمد بالا و صدايم كرد
كه شام يخ كرد.آن شب هم وقتي اين خيال به سرم افتاد، اول همان طور
ناراحت شدم.سفيدي رخت خواب پدرم را هرشب به خواب مي ديدم.
ولي مگر جرات داشتم به آن نزديك شودم؟اما آن شب نمي دانم چه طور
شد كه جرات پيدا كردم.مدتي پاي رخت خوابش ايستادم و به ملافه
سفيدش و به دشك بلندش نگاه كردم و بعد هم نفهميدم چه طور شد يك
مرتبه دلم را به دريا زدم و خودم را روي رخت خواب پدرم انداختم.
ملافه خنك خنك بود و پشت من تا پايين پاهايم آنقدر يخ كرد كه حالا هم
وقتي به فكرش مي افتم ، حظ مي كنم .شايد هم از ترس و خجالت
وحشت كردم كه اينطور يخ كردم.ولي صورتم داغ بود و قلبم تند مي زد.
مثل اين كه نامحرم مرا ديده باشد.مثل وقتي كه داشتم سرم را شانه
مي كردم و پدرم از در وارد مي شد و من از ترس و خجالت وحشت
مي كردم ولي خجالتم زياد طول نكشيد.پشتم گرم شد.عرقم بند آمد
و ديگر صورتم داغ نبود .ومن همان طور كه روي رخت خواب پدرم
طاقباز افتاده بودم ، خوابم برد.برادرم مدرسه مي رفت و تنها من در كارهاي
خانه به مادرم كمك مي كردم.خستگي از كار روز و رخت خواب ها را
كه پهن كرده بودم ، مرا از پا درآورده بود و نمي دانم آن شب اصلا
چه طور شده بود كه من خواب ديو پيدا كرده بودم.هروقت به فكر آن شب
مي افتم ، هنوز از خجالت آب مي شوم و مو برتنم راست مي شود.من
كه ديگر نفهميدم چه اتفاقهايي افتاد.فقط يك وقت بيدار شدم و ديدم لحاف
پدرم تا روي سينه ام كشيده شده است و مثل اين كه كسي پهلويم خوابيده
است.واي!نمي دانيد چه حالي پيدا كردم !خدايا!يواش اما با عجله
تكان خوردم و خواستم يك پهلو بشوم .ولي همان تكان را هم نيمه كاره ول
كردم و خشكم زد و همان طور ماندم .سرتاپايم خيس عرق شده بود و تنم
داغ داغ بود و چانه ام مي لرزيد.پاهايم را يواش يواش از زير لحاف پدرم
درآوردم و توي سينه جمع كردم. پدرم پشتش را به من كرده بود و يك
پهلو افتاده بود.دستش را زير سرش گذاشته بود و سبيل مي كشيد.و من
كه نتوانستم يك پهلو شوم، دود سيگارش را مي ديدم كه از بالاي سرش بالا
مي رفت.از حياط نور چراغ هاي روضه بالا نمي آمد . سروصدايي
هم نبود.فقط صداي كاسه بشقاب از روي بام همسايه مان-كه دير و همان
روي بام شام مي خوردند-مي آمد.واي كه من چه قدر خوابيده بودم!چه طور
خوابم برده بود!هنوز چانه ام مي لرزيد و نمي دانستم چه كار كنم .بلند شوم؟
چطور بلند شوم ؟همان طور بخوابم؟چطور پهلوي پدرم همانطور بخوابم؟دلم
مي خواست پشت بام خراب شود و مرا باخودش پايين ببرد.راستي چه حالي
داشتم !در اين عمر چهل ساله ام ،حتي يك دفعه هم اين حال به من دست
نداده است.اما راستي چه حال بدي بود!دلم مي خواست يك دفعه نيست
بشوم تا پدرم وقتي رويش را برمي گرداند، مرا در رختخواب خودش
نبيند.دلم مي خواست مثل دود سيگار پدرم -كه به آسمان مي رفت و پدرم
به آن توجهي نداشت-دود مي شدم و به آسمان مي رفتم.و پدرم مرا نمي
ديد كه اين طور بي حيا، روي رخت خوابش خوابيده ام.واي كه چه حالي
داشتم!كم كم باد به پيراهنم ، كه از عرق خيس شده بود ، مي خورد و
سردم شده بود.ولي مگر جرات داشتم از جايم تكان بخورم ؟هنوز همان
طور مانده بودم. نه طاقباز بودم و نه يك پهلو.يك جوري خودم را نگه
داشته بودم.خودم هم نمي دانم چه جور بود،ولي پدرم هنوز پشتش به من
بود و دراز كشيده بود و سيگارش را دود مي داد.بعضي وقت ها كه به
فكر اين شب مي افتم ، مي بينم اگر پدرم عاقبت به حرف نيامده بود ، من
آخر چه مي كردم!مثل اين كه اصلا قدرت هيچ كاري را نداشتم و حتما
تا صبح همان طور مي ماندم و از سرما يا ترس و خجالت خشكم مي زد.
اما بالاخره پدرم به حرف آمد و همان طور كه سبيلش به دهنش بود، از لاي
دندانهايش گفت:
« دخترم !تو نماز خوندي؟»
من نماز نخوانده بودم .همان از سر شب كه بالا آمده بودم، ديگر پايين نرفته
بودم .ولي اگر هم نماز خوانده بودم، مي بايد در جواب پدرم دروغ مي گفتم
و مي گفتم كه نماز نخوانده ام.بالاخره اين هم خودش راه فراري بود و
مي توانست مرا خلاص كند.اما به قدري حال خودم از دستم رفته بود و ترس
و خجالت به قدري آبم كرده بود كه اول نفهميدم در جواب پدرم چه گفتم .ولي
بعد كه فكر كردم،يادم آمد.مثل اين كه در جواب گفته بودم :
« بله نماز خوانده م.»
ولي بالاخره همين سوال و جواب ، وسيله اين را به من داد كه در يك چشم به هم
زدن بلند شوم و كفش هايم را دست بگيرم و خودم را از پله ها پايين بيندازم .
سوال پدرم مثل اين كه مرا از جا كند.راستي از پلكان خود را پايين انداختم و وقتي
توي ايوان ، مادرم رنگ و روي مهتابي مرا ديد ، وحشتش گرفت.و پرسيد :
« چرا رنگت اين جور پريده ؟»
و من وقتي برايش گفتم ، خوب يادم است كه رويش را تند از من برگرداند و
همان طور كه از ايوان پايين مي رفت ، گفت :
« خوب دختر ، گناه كبيره كه نكردي كه!»
اما من تا وقتي كه شامم را خوردم و نمازم را خواندم ،هنوز توي فكر بودم و
هنوز از خودم و از چيز ديگري خجالت مي كشيدم.مثل اين كه گناه كرده بودم.
گناه كبيره.مثل اين كه رخت خواب پدرم مرد نامحرمي بوده است و مرا ديده.
اين مطلب را از آن وقت ها همين طور بفهمي نفهمي درك مي كردم.اما حالا
كه فكر مي كنم ، مي بينم ترس و وحشتي كه آن وقت داشتم ، خجالتي كه مرا
آب مي كرد ، خجابت زني بود كه مرد نامحرمي بغلش خوابيده باشد.وقتي بعد
از همه ، دوباره بالا رفتم و آهسته توي رخت خواب خودم خزيدم و لحاف را
تا دم گوشم بالا كشيدم ، خوب يادم است مادرم پهلوي پدرم نشسته بود و مي گفت:
« اما راسي هيچ فهميدي كه دخترت چه وحشت كرده بود؟به خيالش معصيت
كبيره كرده !»
و پدرم ، نه خنديد و نه حرفي زد.فقط صداي پكي كه به سيگارش زد، خيلي
كشيده و دراز بود و من از آن خوابم برد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سمنو پزان
دود همه حياط را گرفته بود و جنجال و بيابرو بيش از همه سال بود.زن ها
ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه كرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را
بخوابانند.مردها را از خانه بيرون كرده بودند تا بتوانند چادرهايشان را از سر
بردارند و توي بغچه بگذارند و به راحتي اين طرف و آن طرف بدوند.داد و بي داد
بچه ها كه نحس شده بودند و خودشان نمي دانستند كه خوابشان مي آيد-سروصداي
ظرف هايي كه جابه جا مي كردند-و برو بياي زن هاي همسايه كه به كمك آمده بودند
و ترق و توروق كفش تخته اي سكينه ، كلفت خانه-كه ديگران هيچ امتيازي بر او
نداشتند-همه اين سروصداها از لب بام هم بالاتر مي رفت و همراه دود دمه اي كه
در آن بعدازظهراز همه فضاي حياط برمي خاست، به ياد تمام اهل محل مي آورد كه
خانه حاج عباس قلي آقا نذري مي پزند.و آن هم سمنوي نذري .چون ايام فاطميه بود
و سمنو نذر خاص زن حاجي بود.
مريم خانم ، زن حاج عباس قلي آقا ، سنگين و گوشتالو، باپاهاي كوتاه و آستين هاي
بالازده اش غل مي خورد و مي رفت و مي آمد.يك پايش توي آشپزخانه بود كه
از كف حياط پنج پله مي رفت و يك پايش توي اتاق زاويه و انبار و يك پايش پاي
سماور .بااين كه همه كارش ترتيب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور
ظرف ها كرده بود و رقيه اش راكه كوچك تر بود،پاي سماور نشانده بود و خودش هم
مامور آشپزخانه بود،...با همه اين دلش نمي آمد دخترها را تنها بگذارد.اين
بود كه هي مي رفت و مي آمد؛ به همه جا سر مي كشيد؛ نفس زنان به هم كس فرمان
مي داد؛با تازه واردها تعارف مي كرد؛بچه ها را مي ترساند كه شيطنت نكنند؛دعا و
نفرين مي كرد؛به پاتيل سمنو سر مي كشيد:
«رقيه!...آهاي رقيه!چايي واسه گلين خانم بردي؟»
«چشم الان مي برم.»
«آهاي عباس ذليل شده !اگر دستم بهت برسه ، دم خورشيد كبابت مي كنم.»
«مگه چي كار كرده ام ؟ خدايا!فيش!»
«خانم جون خيلي خوش اومديد.اجرتون با فاطمه زهرا.عروستون حالش چه
طوره؟»
«پاي شما رو مي بوسه خانم .ايشالاه عروسي دختر خودتون.خدانذرتون رو
قبول كنه.»
«عمقزي به نظرم ديگه وقتش شده كه آتيش زير پاتيلو بكشيم ؛ ها؟»
«نه ، ننه.هنوز يه نيم ساعتي كار داره.»
«واي خواهر ، چرا اين قدر دير اومدي؟مجلس ختم كه نبود خواهر!»
و به صداي مريم خانم كه با خواهرش خوش و بش مي كرد ، بچه ها فرياد-
كنان ريختند كه :
«آي خاله نباتي.خاله نباتي.»
و با دست هاي دراز از سرو كله هم بالا رفتند.خاله بچه نداشت و تمام
بچه هاي خانواده مي دانستند كه جواب سلامشان نبات است.خاله از زير چادر،
كيف پارچه اش را درآورد ؛ زيپ آن را كشيد و يكي يكي دانه آب نبات توي دست
بچه ها گذاشت .اما بچه ها يكي دو تا نبودند.مريم خانم پنج تا بچه بيش تر نداشت؛
فاطمه و رقيه و عباس و منير و منصور.اما آن روز خدا عالم است دست چند تا
بچه براي آب نبات دراز شد.دو سير و نيم آب نباتي كه خاله سر راه خريده بود،
در يك چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فرياد بچه ها بلند بود كه :
«خاله نباتي ، خاله نباتي .»
وقتي همه آب نبات ها تمام شد و خاله همه گوشه هاي كيف را هم گشت ، يك پنج قراني
درآورد و عباس را كه پسري هشت ساله بود ، كناري كشيد .پول را توي مشتش
گذاشت و در گوشش گفت :
«بدو باريكلا!يك قرونش مال خودت.چارزارشم آب نبات بخر، بده بچه ها!...
اما حلال حروم نكني ها؟»
هنوز جمله آخر تمام نشده بود كه عباس رو به درحياط ، پا به دو گذاشت و بچه ها
همه به دنبالش.
«الحمدالله،خواهر!كاش زودتر اومده بودي.از دستشون ذله شديم.»
با اين كه بچه ها رفتند ، چيزي از سروصداي خانه كاسته نشد.زن ها با گيس هاي
تنگ بافته و آستين ها ي بالا زده چاك يخه هايي كه از بس براي شير دادن بچه ها
پايين كشيده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود، عجله مي كردند ؛ احياط مي كردند.
به هم كمك مي كردند ؛ و براي راه انداختن بساط سمنو شور و هيجاني داشتند.
همه تند و تند مي رفتند و مي آمدند ؛ به هم تنه مي زدند ؛ سلام مي كردند ؛ شوخي
مي كردند ؛ متلك مي گفتند ، يا راجع به عروس ها و هووها و مادرشوهرهاي همديگر
نيش و كنايه رد و بدل مي كردند :
«واي عمقزي پسرت رو ديدم .حيووني چه لاغر شده بود!اين عروس حشريت
بگو كمتر بچزونتش.»
«وا!چه حرف ها!قباحت داره دختر.هنوز دهنت بوي شير ميده.»
«اوا صغرا خانم !خاك بر سرم !ديدي نزديك بود اين زهراي جونم مرگ شده
هووي تورم خبر كنه.اگر اين مادر فولاد زره خبردار مي شد، همه هوردود مي -
كشيديم و مثل اين دودها مي رفتيم هوا.»
«اي بابا !اونم يك بنده خدا است .رزق مارو كه نمي خورده.»
«پس رزق كي رو مي خوره؟اگه اين عفريته پاي شوهرت ننشسته بود كه حال و
روزگار تو همچين نبود.»
جمله آخر را مريم خانم گفت كه تازه چادر خواهرش را گرفته بود.از آن طرف
مي گذشت و مي خواست به صندوق خانه ببرد.دم در صندوق خانه ، رو به خواهرش
كه پا به پاي او مي آمد، آهسته افزود:
«مي بيني خواهر ؟كرم از خود درخته.همين خاله خانباجي هاي بي شعور و پپه هستند
كه شوهر الدنگ من ميره با پنشش تا بچه سرم هوو ميآره .»
«راستي آبجي خانم !چه خبر تازه از آن ورها؟هنوز هووت نزاييده ؟»
«ايشالا كه تركمون بزنه .ميگن سه روزه داره درد مي بره.سرتخته مرده شور خونه!
حاجي قرمساق منم لابد الان بالاي سرش نشسته ، عرق پيشونيش رو پاك مي كنه.
بي غيرت فرصت رو غنيمت دونسته.»
«نكنه واسه همين بوده كه امسال گندم بيشتري سبز كردي.»
«اوا خواهر!چه حرف ها؟تو ديگه چرا سركوفت مي زني؟»
و از صندوق خانه درآمدند و به طرف مطبخ راه افتادند كه آن طرف حياط بود.
«بريم سري به اجاق بزنيم خواهر!يك من گندم امسال ، كيله رو از دستم دربرده.
تو هم نيگاهي بكن!هر چي باشه كدبانوتر از مني.»
و دم در مطبخ كه رسيدند ، مريم خانم برگشت و رو به تمام زن هايي كرد كه ظرف
مي شستند ، يا بچه كوچولوهاشان را سرپا مي گرفتند، يا شلوارهاي خيس شده بچه ها
را لبه ايوان پهن مي كردند، يا سرهاشان را توي يخه هم كرده بودند و چيزي مي گفتند
و كركر مي خنديدند.و گفت :
«آهاي!قلچماق ها و دخترهاش بيآند.حالا وقتشه كه حاجت بخواهين.»
و خنده كنان به خواهرش گفت :
«حالا ديگه به هم زدنش زور مي بره.ديگه كار خورده و خوابيده ها است.»
و از پله ها پايين رفتند و دنبال آن دو هفت هشت تا از دختهاي پا به بخت و زن هاي
قد و قامت دار.
مريم خانم امسال به نذر پنج تن ، يك من گندم بيش تر از سال هاي پيش سبز كرده بود.
بادام و پسته و فندق را هم كه خواهرش نذر داشت.پاتيل را هم از شيرفروش سرگذر
كرايه مي كردند و وقتي دم مي كشيد ، از سربار برمي داشتند .واين همه ظرف هم لازم
نبود.اما امسال از همان اول كار، عزا گرفته بودند.فرستاده بودند پاتيل مسجد بزرگ را
آورده بودند و به متولي مسجد -كه آن را روي سرش هن هن كنان و صلوات گويان از
در چهار اطاق تو آورده بود-دوتومان انعام داده بودند و چون ديده بودند كه اجاق برايش
كوچك است ، فرستاده بودند از توي زيرزمين ده پانزده تا آجر نظامي كهنه آورده بودند كه
خدا عالم است چند سال پيش ، از آجر فرش حياط زياد مانده بود و وسط مطبخ
اجاق موقتي درست كرده بودند و پاتيل را بار گذاشته بودند.وقتي هم كه پاتيل را آب گيري
مي كردند ، تابيست و چهار سطل شمرده بودند ، ولي از بس بچه ها شلوغ كرده بودند
و خاله خانباجي ها صلوات فرستاده بودند ، ديگر حساب از دستشان در رفته بود.
بعد هم فرش يكي از اتاق ها را جمع كرده بودند و هرچه ظرف داشتند ، دسته دسته
دور اتاق و توي اطاقچه ها چيده بودند .هرچه كاسه و بشقاب مس بود ، هرچه
چيني و بدل چيني بود و هرچه سيني و مجمعه داشتند، همه را آورده بودند.ته
صندوق ها را هم گشته بودند و چيني مرغي هاي قديمي را هم بيرون آورده
بودند كه در سراسر عمر خانواده ، فقط موقع تحويل حمل و سربساط هفت سين
آفتابي مي شود، و يا در عروسي و خداي نكرده عزايي.
فاطمه ، دختر پا به بخت مريم خانم ، يك طرف اتاق خانه را تخت چوبي
گذاشته بود و ظرف هاي قيمتي را روي آن چيده بود و ظرف هاي ديگر را
به ترتيب كوچكي و بزرگي آن ها دسته دسته كرده بود و همه را شمرده بود
و دو ساعت پيش ناهار كه خورده بودند ، به مادرش خبر داده بود كه جمعا
هشتاد وشش تا كاسه و باديه و جام و قدح و خورش خوري و ماست خوري
و سيني و لگن جمع شده.و مادرش كه با عمقزي مشورت كرده بود ، به اين
نتيجه رسيده بود كه ظرف باز هم كم است و ناچار در و همسايه ها را صدا كرده
بود و خواسته بود هركدامشان هر چه ظرف زيادي دارند بياورند و اين سفارش
را هم كرده بود كه :
«اما قربون شكلتون ، دلم مي خواد فقط مس و تس بيآريد ها...اگه چيني
باشه ، نبادا خداي نكرده يكيش عيب كنه و روسياهي به من بمونه.»
و حالا زن هاي همسايه -كه چادرشان را دور كمرشان پيچيده و گره
زده بودند -پشت سر هم از راه مي رسيدند و دسته دسته ظرف هاي مس
خودشان را مي آوردند و به فاطمه خانم مي سپردند.و فاطمه ظرف هاي
هر كدام را مي شمرد و تحويل مي گرفت و با كوره سوادي كه داشت،
سنجاق زلفش را در مي آورد و بانوك آن روي گچ ديوار مي نوشت:
«گلين خانم ، يك دست كاسه لعابي-همدم سادات، دوتالگنچه روحي-
آبجي بتول ، سه تا باديه مس...»
دو نفر هم پارچ آورده بودند و ي: نفر هم سطل .و فاطمه پيش خود
فكر كرده بود :
«چه پرمدعا!»
و ظرف ها را كه تحويل مي گرفت ، مي گفت :
«خودتون هم نشونش بكنين كه موقع بردن ، گم و گور نشه!»
«واه!چه حرفها ؟فاطمه خانم جون خودت كه ماشاالله سواد داري و
صورت ور مي داري.»
« نه آخه محض احتياط ميگم.كار از محكم كاري عيب نمي كنه.»
و همسايه ها كه هر كدام توي كوچه يا دالان خانه كاسه و باديه خودشان را
شمرده بودند و حتي با نوك كاردي يآ چيزي زير كعبش را خطي يا دايره اي
كشيده بودند و نشان كرده بودند ، خودشان را بي اعتنا نشان مي دادند و پشت
چشم نازك مي كردند و مي رفتند. زن ميراب محل هم يكي از همين همسايه ها
بود كه كاسه و باديه مي آوردند . بچه به بغل آمد و از زير چادرش يك
جام مس را با سرو صدا روي تخت گذاشت و گفت :
«روم سياه فاطمه خانم !تو خونه گدا گشنه ها كه ظرف پيدا نميشه.»
فاطمه كه سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف هاي همسايه ها را
روي گچ ديوار جمع مي زد، برگشت و چشمش به جام مس كه افتاد
برق زد و بعد نگاهي به صورت زن ميراب انداخت و گفت :
«اختيار دارين خانم جون ، واسه خود نمايي كه نيست.اجرتون با حضرت
زهرا.»
و روي ديوار علامتي گذاشت و زن ميراب كه رفت ، جام را برداشت
و روي نوك پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگري به
آن زد و طنين زنگ آن را به دقت شنيد.بعد آن را به گوش خود نزديك
كرد و اين بار با سنجاق زلفش ضربه اي ديگر به آن زد و صداي كش دار
و زيل آن را گوش كرد و يك مرتبه تمام خاطراتي كه با اين صدا و اين جام
همراه بود ، در مغزش بيدار شد.به يادش آ»د كه چند بار با همين جام زمين
خورده بود و چه قدر به آن تلنگر زده بود و هر بار كه با آن آب مي خورد ،
از برخورد دندان هايش با جام لذت برده بود و اوايل بلوغ كه نمي گذاشتند
زياد توي آينه نگاه كند ، چه قدر در آب همين جام مسي صورتش را برانداز
كرده بود و دست به زلف هايش فرو كرده بود و عاقبت به يادش آ»ده كه چهار
سال پيش ، در يكي از همطن روزهاي سمنو پزان ، جام گم شد و هر چه گشتند ،
گيرش نيآوردند كه نيآوردند . يك بار ديگر هم آن را به صدا درآورد و اين بار
بايك كاسه مس ديگر به آن ضربه اي زد و صدا چنان خوش آهنگ و طنين دار و
بلند بود كه خواهرش رقيه از پاي سماور بلند شد و به هواي صدا به دو آمد و
چشمش كه به جام افتاد ، پريد آن را گرفت و گفت :
«الهي شكر خواهر!ديدي گفتم آخرش پيدا ميشه؟!من يه شمع نذر كرده بودم.»
«هيس !صداشو درنيار.بدو در گوش مادر بگو بيآد اين جا.»
دو دقيقه بعد ، مادر نفس زنان ، با چشم هاي پف كرده و صورت گل انداخته ،
خودش را رساند و چشمش كه به جام افتاد ، گفت :
« آره .خودشه.تيكه تيكه اسباب جهازم يادمه ، ذليل شين الهي !كدوم
پدر سوخته آوردش؟»
«يواش مادر !زن ميراب محل آوردش .يعني كار خودشه؟»
مادر پشت دستش را كه پاي اجاق سوخته بود ، به آب دهان تر كرد و گفت :
«پس چي؟از اين پدرسوخته ها هر چه بگي برميآد.گوسفند قربوني رو تا
چاشت نمي رسونند.»
«حالا چرا گناه مردمو مي شوري مادر؟»
«چي ميگي دختر؟يعني شوهر ديوثش تو راه آب گيرش آورده؟خونه خرس و
باديه مس؟فعلا صداشو در نيآر.يادتم باشه تو يه ظرف ديگه براش سمنو
بكشيم.باباي قرمساقت كه آمد ، ميگم با خود ميراب قضيه رو حل كنه.كارت
هم تموم شد ، در و قفل كن كه مال مردم حيف و ميل نشه.خودتم بيا دو سه تا
دسته بزن شايد بختت واز شه.»
«اي مادر!اين حرف ها كدومه؟مگه خودت با اين همه نذر و نياز تونستي جلوي
بابام رو بگيري؟»
مادر باز پشت دستش را بازبان تر كرد و اخمش را توي هم كشيد و گفت :
«خوبه .خوبه .تو ديگه سوزن به تخم چشم من نزن!خودم مي دونم و دختر
پيغمبر.تا حاجتم رو نگيرم، دست از دامنش ور نمي دارم.پاشو بيا كه ديگه
هم زدنش از پير پاتال ها برنميآد.»
و هنوز در اتاق ظرف خانه را نبسته بودند كه باز حياط پر شد از جنجال بچه ها
كه بكوب بكوب و فرياد زنان ريختند تو و دوتاي از آن ها كه آخر همه بودند
گريه كنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتي كه :
«اين عباس به اوناي ديگه دو تا آب نبات داد، به ما يكي.اوهوو اوهوو...»
خاله تازه داشت بچه ها را آرام مي كرد و در پي نقشه اي بود كه همه شان را دنبال
نخود سياه ديگري بفرستند ، كه يك مرتبه شلپ صدايي بلند شد و يكي از زن ها
فرياد كشيد.بچه اش توي حوض افتاده بود. دور حوض مي دويد و سوز و بريز
مي كرد.چه بكنند؟چه نكنند؟حوض گود بود و كسي آب بازي نمي دانست و
مردها را هم كه دست به سركرده بودند .ناچار فاطمه خانم ، همان طور با
لباس پريد توي حوض و بچه را درآورد كه تا نيم ساعت از دهان و دماغش
آب مي آمد و مثل ماست سفيد شده بود و براي مادرش نبات آب سرد درست
كردند و شانه هايش را ماليدند.و فاطمه كه از درحوض آمده بود ، پيراهن
به تنش چسبيده بود و موهايش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمايان
شده بود و برجستگي سينه اش مي لرزيد.هوله آوردند و چادر نماز دورش
گرفتند كه لباسش را كند و خشكش كردند و سرخشك كن قرمز به سرش
بستند و به عجله بردندش توي مطبخ.
ديگر چيزي به دم كردن پاتيل نمانده بود .مرتب سه نفري پاي آن كشيك
مي دادند و با يك بيلچه دسته دار و بلند ، سمنو را به هم مي زدند كه ته
نگيرد و نسوزد .اولي كه خسته مي شد ، دومي، و بعد از او سومي.
توي مطبخ همه چشم هايشان قرمز شده بود و پف كرده بود و آبي كه از
چشم هايشان راه مي افتاد و صورتشان را مي سوزاند ، با دامن پيراهن
پاكش مي كردند و گرماي اجاق را تا وسط لنگ و پاچه هاشان حس مي كردند.
در بزرگ مسي پاتيل را حاضر كرده بودند و رويش خاكستر ريخته بودند و
منتظر بودند كه فاطمه خانم آخرين دسته ها را بزند و گرمش بشود و عرق بكند
تا در پاتيل را بگذارند و آتش زير آن را بكشند و روي درش بريزند ،...
كه اي داد بي داد !يك مرتبه مريم خانم به صرافت افتاد كه هنوز كسي را دنبال
آشيخ عبدالله نفرستاده اند .فريادش از همان توي مطبخ بلند شد كه :
«آهاي عباس ذليل شده!جاي اين همه عذاب دادن ، بدو آشيخ عبدالله رو خبر كن
بياد .خونه ش رو بلدي؟»
و خاله خانم آب نباتي يك پنج قراني ديگر از كيفش و از مطبخ رفت بيرون كه كف
دست عباس بگذارد و روانه اش كند.و حالا ديگر عرق از سرو روي فاطمه ، دختر
پا به بخت مريم خانم ، راه افتاده بود و موقع دم كردن پاتيل رسيده بود.پاتيل را
دم كردند و سرو روي دختر را خشك كردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارويي
زدند و خاكسترها و ذغال هاي نيم سوز را زير اجاق كردند و چند تا كناره گليم
آوردند و چهارطرف مطبخ را فرش كردند و دخترهاي بي شوهر را بيرون
فرستادند و يك صندلي براي روضه خوان گذاشتند و پير و پاتال ها و شوهردارها
چادر سر كرده و مرتب آمدند و دورتادور مطبخ به انتظار حديث كساي آشيخ
عبدالله نشستند.
با اين كه آتش زير پاتيل را كشيده بودند و دود و دمه تمام شده بود ، همه عرق
مي ريختند و خودشان را با دستمال يا بادبزن باد مي زدند و سكينه -كلفت خانه-
ترق و توروق از پله ها بالا مي رفت و پايين مي آمد و چاي و قليان مي آورد و
بادبزن به دست زن ها مي داد. بيست و چند نفري بودند .يك قليان زير لب
عمقزي گل بته بود كه ميان مريم خانم و خواهرش پاي پله مطبخ نشسته بود و
دسته هاي چارقد ململش روي زانوهايش افتاده بود و يكي ديگر زير لب بي بي زبيده ؛
كه مادر شوهر خاله خانم آب نباتي بود و كور بود و چشم هاي ماتش را به يك نقطه
دوخته بود.عمقزي گل بته همان طور كه دود قليان را درمي آورد؛ با خاله آب نباتي
حرف مي زد:
«دختر جون!صدبار بهت گفتم اين دكتر مكترها رو ول كن!بيا پهلوي خودم تا
سرچله آبستنت كنم!»
«عمقزي !من كه جري ندارم . گفتي چله بري كن ،كردم.گفتي تو مرده شور خونه
از روي مرده بپر كه پريدم و نصف گوشت تنم آب شد.خدا نصيب نكنه.هنوز يادش
كه مي افتم تنم مي لرزه.گفتي دوا به خورد شوهرت بده كه دادم.خيال مي كني روزي چهل
تا نطفه تخم مرغ فراهم كردن،كار آسوني بود؟اونم يك هفته تموم؟بقال چقال كه هيچي ،
ديگه همه مشتري هاي چلوكبابي زير بازارچه هم منو شناخته بودن.مي بيني كه از هيچي
كوتاهي نكرده ام.اما چي كار كنم كه قسمتم نيست.بايس بچه هاي طاق و جفت مردمو ببينم
و آه بكشم.شوهرم هم كه دست وردار نيست و تازه به كله اش زده كه دوا و درمون
پيش اين دكترا فايده نداره .مي خواد ورم داره ببره فرنگستون.»
«واه!واه!سربرهنه تو ديار كفرستون !همينت مونده كه تن و بدنت رو بدي به دست اين
كافرهاي خدانشناس؟تازه مگه خيال مي كني چه غلطي مي كنن؟فوت و فن كار همشون
پيش خودمه.نطفه سگ و گربه رو مي گيرن مي كنن تو شكم زن هاي مردم.»
«حالا كه جرفه عمقزي . نه اون پولش رو داره ، نه من از خونه بابام آوردم.
خرج داره؛بي خودي كه نيست.»
عمقزي ذغال هاي نيمه گرفته سرقليان را با دستش زيرورو كرد و رو به مريم خانم
گفت :
«خوب مادر ، تو چيكار كردي؟»
«هيچي .همين جوري چشم به راهم.دلم مثل سير و سركه مي جوشه.
با اين تو حوض افتادن فاطمه هم كه نصف العمر شده ام .حتما دختركم رو
چشم زده اند.از اين عفريته هم هيچ خبري نشد.»
«اگه هرچي گفتم كردي ، خيالت تخت باشه .آخرش به كي دادي برد.»
مريم خانم نگاهي به اطراف افكند و همه را پاييد كه دو به دو و سه به سه گپ
مي زدند و چاي مي خوردند؛ آهسته درگوش عمقزي گفت :
«تو اين زمونه به كي ميشه اطمينون كرد؟اين دختره سليطه هم كه زير بار نرفت.
پتياره !آخرش خودم بردم.به هواي اين كه سمنوپزون نزديكه و رفع كدورت
كرده باشم ، رفتم خونش كه مثلا واسه امروز دعوتش كنم .مي دونستم كه همين
روزها پابه ماهه.ده -يا دوازده روز-درست يادم نيست . من كه هوش و حواس
ندارم.سر وروي همديگه رو بوسيديم و مثلا آشتي هم كرديم.به حق فاطمه زهرا
درست مثل اينكه لب افعي رو مي بوسيدم.فاطمه هم باهام بود.يك خرده كه
نشستيم، به هواي دست به آب رسوندن ، اومديم بيرون.آب انبارشون يه
پنجره تو حياط داره كه جلوش نرده آهني گذاشتن .همچي كه از جلوش رد
مي شدم ، انداختمش تو آب انبار .اما نمي دوني عمقزي!نمي دوني چه
حالي شده بودم.آن قدر تو خلا معطل كردم كه فاطمه آمد دنبالم. خيال
كرده بود باز قلبم گرفته .رنگ به صورتم نمانده بود.اين قلب پدر سگ
صاحاب داشت از كار مي افتاد.پدر سوخته لگوري خيلي هم به حالم
دل سوزوند.و با اون خيكش پا شد برام گل گاب زبون درست كرد.
هيشكي هم بو نبرد.اما نمي دونم چرا دلم همين جور شور مي زنه.
مي دوني كه شوهر قرمساقم ، صبح تا حالا رفته اون جا.نه خبري .
نه اثري .دلم داره از حلقم بيرون مياد.»
«آخه ديگه چرا ؟بيا دو تا پك قليون بكش حالت جا مي آد.»
«واه ،واه ، با اين قلبي كه من دارم؟پس مي افتم عمقزي!»
«هان؟چيه ننه جون؟»
«اگه يه چيزي ازت بپرسم بدت نميآد؟»
«چرا بدم بياد ننه جون؟»
«راستشو بگو ببينم عمقزي ، توش چي چي ها ريخته بودي؟»
عمقزي لب از ني قليان برداشت و چشمش را به چشم مريم خانم
دوخت و پرسيد :
«چه طور مگه ؟آخه ننه اگه قرار باشه من بگم كه احترام طلسم ميره .»
«مي دوني چيه عمقزي؟آخه سه روز بعدش همه ماهي هاي آب
انبارشون مردند.»
«خوب فداي سرت ننه .قضا و بلا بوده.به جون ماهي ها خورده .
كاش به جون هووت خورده بود .اگه بچه دار بشه و تورو پيش
شوهرت سكه يه پول بكنه ، بهتره يا ماهي هاي آب انبارشون بميره ؟»
«آخه عمقزي بديش اينه كه فرداش آب انبار رو خالي كردن.يعني
نكنه بو برده باشن؟»
«نه ، ننه .اون طلسم يه روزه آب شده.خيالت تخت باشه.الهي
به حق پنش تن كه نوميد برنگردي!»
و سرش را رو به طاق كرد و زير لب زمزمه اي را با دود قليان بيرون
فرستاد.و هنوز دوباره قليان را به صدا درنياورده بود كه صداي بي بي
زبيده از آن طرف مطبخ بلند شد كه به يك نقطه مات زده ، مي پرسيد:
«مريم خانم !واسه دختر دم بختت فكري كردي؟»
«چه فكري دارم بكنم بي بي ؟منتظر بختش نشسته .مگه ما چكه
كرديم؟انقدر تو خونه بابا نشستيم ، تا يك قرمساقي آمد دستمون رو گرفت
و ورداشت و برد.باز رحمت به شير ماكه گذاشتيم دخترمون سه تا كلاس
هم درس بخونه. ننه باباي ما كه از اين هم در حقمون كوتاهي كردند.
خدا رفتگان همه رو به صاحب اين دستگاه ببخشه.»
«اي ننه .دعا كن پيشونيش بلند باشه .درس خونده هاشم اين روزها
بي شوهر مي مونن.غرضم اينه كه اگه يه جوون سر به زير و پا به راه
پيدا بشه ، مبادا به اين بهونه هاي تازه دراومده پشت پا به بخت دخترت
بزني!»
مريم خانم خودش را به عمقزي نزديك كرد و به طوري كه خواهرش هم
بشنود ، گفت :
«دومادي كه اين كورمفينه واسه دخترم پيدا كنه ، لايق گيس خودشه .
مگه چه گلي به سر خواهرم زده كه ...»
خاله خانم آب نباتي تبسمي كرد و براي اين كه موضوع را برگردانده
باشد ، رو به مادر شوهر خود گفت :
«خانم بزرگ !ديدين گفتم يك من بادوم و فندق كمه ؟به زور اگه به هر
كاسه اي يك دونه برسد.»
«ننه اسراف حرومه.فندوق و بادوم سمنو ، شيكم سير كن كه نيست.
خدا نذرت رو قبول كنه.يه هل پوك هم كه باشه اجرش رو داره...»
حرف بي بي زبيده تمام نشده بود كه سكينه تق تق كنان از پله ها آمد
پايين و در گوش مريم خانم چيزي گفت و تا مريم خانم آمد به خودش بجنبد
يك زن باريك و دراز ، با موهاي جو گندمي -كه چادر نمازش را دور كمرش
گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشيده اي روي سر داشت-پايش را از
آخرين پله مطبخ گذاشت پايين و سلام بلندي كرد و همان جا جلوي
مريم خانم ، كه قلبش مثل دنگك رزازها مي كوبيد ، نشست و لگن را
از روي سرش برداشت و گذاشت زمين.بعد نفس تازه كرد و بي اين كه
چادرش را از كمرش باز كند يا سرلگن را بردارد ، گفت :
«خانم سلام رسونند و فرمودند الهي شكر كه نذرتون قبول شد.»
مريم خانم چنان دست و پاي خودش را گم كرده بود كه ندانست چه
جواب بدهد.عمقزي قليانش را از زير لب برداشت و درحالي كه يك
چشمش به لگن بود و چشم ديگرش به زن باريك و دراز ، مردد ماند.
همه زن هايي كه به انتظار حديث كساي آشيخ عبدالله ، دور تادور مطبخ
نشسته بودند ، مي دانستند كه زن باريك و دراز ، كلفت هووي مريم خانم
است و بيش ترشان هم مي دانستند كه همين روزها هووي مريم خانم قرار
است فارغ بشود ؛ اما ديگر چيزي نمي دانستند.ناچار به هم نگاه مي كردند
و پچ پج راه افتاده بود و بي بي زبيده كه چيزي نمي ديد ، تند تند پك به
قليان مي زد و گوش هايش را تيز كرده بود و با آرنجش مرتب به بغل
دستي اش ، خاله زهرا ، مي زد و مي پرسيد :
«يه هو چي شد ننه ؟هان؟»
خاله زهرا كه خيال كرده بود لگن به اين بزرگي را براي سمنو آورده اند ،
هر هر خنديد و آهسته در گوش بي بي زبيده -همان طور قليان مي كشيد
و بي تابي مي كرد-گفت :
«خدا رحم كنه به اين اشتها!لگن به اين گندگي!»
مريم خانم همين طور خشكش زده بود و قلبش مي كوبيد و جرات نداشت
حتي دستش را دراز كند و سرپوش لگن را بردارد.عاقبت عمقزي گل بته
تكاني خورد و قليانش را كه مدتي بود ساكت مانده بود ، كنار زد و درحالي كه
مي گفت :
«ننه !مريم خانم !چرا ماتت برده؟»
دست كرد و سرپوش لگن را برداشت ، كه يك مرتبه مريم خانم جيغي كشيد
و پس افتاد.مطبخ دوباره شلوغ شد.دخترهاي مريم خانم خودشان را
با عجله رساندند و به كمك خاله نباتي ، مادرشان را كشان كشان بيرون
بردند. زن هايي كه آن طرف مطبخ و در پناه پاتيل نشسته بودند و چيزي
نديده بودند ، هجوم آورده بودند و سرك مي كشيدند و چيزي نمانده بود كه
پاتيل از سر بار برگردد.اما عمقزي گل بته، به چابكي در لگن را گذاشته
بود و فكرهايش را هم كرده بود و مي دانست چه بايد بكند.فريادي
كشيد و سكينه را صدا زد .همه ساكت شدند و آن هايي كه هجوم آورده
بودند ، سرجاهايشان نشستند و قتي كه سكينه از پلكان مطبخ پايين آمد ،
عمقزي به او گفت :
«همين الانه ، چادرتو ميندازي سرت !اين لگنو ورمي داري مي بري خونه
صاحبش!از قول ما سلام مي رسوني و ميگي آدم تخم مول خودش رو
نميذاره تو طبق ، دور شهر بگردونه !فهيمدي؟»
«بله.»
سكينه اين را گفت و لگن را روي سرش گذاشت و هنوز از پلكان مطبخ بالا
نرفته بود كه آشيخ عبدالله ياالله گويان و عصازنان از پلكان سرازير شد و
زن ها به عجله چادرهاشان را مرتب كردند و روهاشان را گرفتند.و وقتي
آشيخ عبدالله روي صندلي نشست شروع كرد به خواندن روضه حديث كسا
كه «بابي انت و امي يا ابا عبدالله...»تازه نفس مريم خانم به جا آمده بود
و صداي ناله بريده بريده اش از آن طرف حياط تا پاي پاتيل سمنو مي آمد...»
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ادامه دارد ...