ادامه ... ( قسمت سوم- پایان)

۷
   جا پا
هوا سرد بود . و من در انتظار اتوبوس ، روي برف هاي خيابان قدم مي زدم و زير پالتويم مي لرزيدم . دو روز بود
 برف مي باريد و چشم من هرگز اين قدر از روشني زننده ي برف  آزار نديده بود كه آن روز ديده بود . نگاه
چشمم هنوز هم به ياد زنندگي برف روشن روز بود و گاه گاه خيره مي شد. اتاقي كه در آن درسم را داده بودم
بخاري داشت و گرم بود. ولي چه سود ؟ گرما كه به همراه من نمي آمد . باز خيابان بود و برف هاي يخ كرده ي
 كف آن ، و باز سرما بود و انتظار اتوبوس.درسم را زودتر تمام كرده بودم . خسته نبودم ، ولي سردم بود .
استخوان هاي شانه هايم را زير پالتويم حس مي كردم كه مي لرزيد . و من يخه ي پالتو را بالا كشيده بودم و
در انتظار اتوبوس ، كنار جوي خيابان قدم مي زدم . برف هنوز مي باريد . كم كم داشت تگرگ مي شد. دانه
هايش ريز بود و سنگين بود . و من سرماي چندش آور دانه هاي برف را كه از بالاي يخه ام فرو مي رفت و
روي گردنم مي نشست ، حس مي كردم  .دو تا اتوبوس آمدند و گذشتند و نگاه چشم من در ميان سياهي
شب ، دنبال دانه هاي برف به زمين افتاد و سرگردان بود ، دنباله دانه هاي برف كه سنگين بودند و سرماي
 چندش آوري به همراه خود مي آوردند. چرخ ماشين ها ، قيرريز خيابان را روفته بود ، ولي برف باز هم نشسته
 بود . و من نرمي برف را زير پاهايم حس مي كردم كه روي هم كوبيده مي شد و صداي درهم فشرده شدن آن
 را در سكوت غير عادي سرشب مي شنيدم كه نرم بود و شنيدني بود. زير نور چراغ خيابان ، كه گرفته بود و كدر
بود ، دانه هاي برف در ميان تاريكي نور خورده ي فضا ، رشته هاي سفيدي از خود به جا مي گذاشتند. رشته هاي
خيالي و سفيدي كه به هيچ جايي از آسمان بند نبود و فقط در تاريكي شب جان مي گرفت . خيابان خلوت بود
. يك نفر ديگر هم در انتظار اتوبوس ايستاده بود . چشم من دنبال دانه هاي برف به زمين مي افتاد و سرگردان
 بود.
يك بار كه زير نور مات چراغ ايستادم ، نگاه چشمم روي برف تازه نشسته ي خيابان ، به جاي پايي افتاد ! جاي
پايي بود بزرگ و پهن كه تازه گذاشته شده بود و هنوز دانه هاي برف درست رويش را نپوشانده بود .. بي اختيار
 به فكر افتادم : «يعني مي شه ؟ يعني مي شه جا پاي من باشه ؟...كاش جا پاي من بود !...» يك مرتبه
 ديدم چه قدر دلم مي خواهد جاي پاي من باشد . ديدم كه چه قدر آرزو دارم جا پاي من روي زمين باقي مانده
 باشد. نزديك بود حتم كنم كه جا پاي من است . ولي كس ديگري هم بود كه به انتظار اتوبوس قدم مي زد .
نگاه چشمم از لاي رشته هاي خيالي و سفيدي كه دانه هاي برف از خود در فضا به جا مي گذاشتند دوباره به
دنبال سرگرداني خود مي گشت و من به اين فكر مي كردم كه :« يعني مي شه ؟...يعني منم جا پام رو زمين
 باقي مي مونه ؟...كاش جا پاي من بود !»
دانه هاي گرد و سنگين برف از وسط بخاري كه از دهانم برمي آمد فرو مي افتاد و جاي پايي را كه زير نگاه من
افتاده بود ، مي پوشاند . و اين آرزو سخت در دل من زبانه كشيده بود . و هوا سرد بود و من هنوز زير پالتو مي
 لرزيدم و در انتظار اتوبوس ، برف هاي يخ زده را زير پا مي كوفتم .
يك بار كه عقب گرد كردم و راهي را كه آمده بود م از سر گرفتم ، باز نگاه چشمم به جا پاها دوخته شد . جا
 پاهايي كه رو به من مي آمد . و دانه هاي گرد و سنگين برف هنوز روي شان را نپوشانده بود . آرزو سخت تر
 در دلم زبانه كشيد. و نگاه چشمم بي اختيار به كفش آن ديگري دوخته شد كه هنوز در انتظار اتوبوس قدم مي
 زد . يك نيم چكمه ي برقي به پا داشت و آجيده ي تخت چكمه اش روي برف اطراف جايي كه ايستاده بود ،
مانده بود و برف هنوز رويش ننشسته بود . و اين جا پا كه بزرگ بود و پهن بود ، آجيده نداشت . پاشنه و تختش
 از هم جدا بود و جاي هفت سوراخ ريز پاشنه اش مانده بود . يادم است كه ديگر نمي لرزيدم . روشن ترين
 جاپاها را برگزيدم و با احتياط جلو رفتم. جاي پاي راست بود.پاي راستم را برداشتم و كنار آن گذاشتم و وقتي
حس كردم كه برف تازه نشسته زير تخت كفشم كوبيده شد ، پايم را برداشتم و «چه خوب ! ...يعني مي شه ؟
...اما چه خوب !...» و شادي زودگذري كه به دلم نشست گرمايي نمي داد و شانه هايم زير پالتو باز مي لرزيد.
اتوبوسي بوق زد و من به كناري رفتم. چرخ هاي اتوبوس درست از روي جاپاها گذشت و دو قدم آن طرف تر
ايستاد و من بالا رفتم . باز مي لرزيدم . اتوبوس خالي بود و سرد بود. انگشت هاي پايم توي كفش يخ زده بود .
 از لاي شيشه سوز مي آمد.و دانه هاي برفي را كه با خود مي آورد به صورت من مي زد . نگاه چشم من كه به
 جلو دوخته شده بود ، پشت شيشه ي برف گرفته ي ماشين كه مي رسيد يخ مي كرد و به شيشه مي چسبيد .
 و من فكر مي كردم : « يعني ...خوب اينم كه رو برف بود !جا پاي روبرف بود . هه !جاپاي روبرف به چه درد مي
 خوره ؟ هه! يعني ممكنه بشه ؟ با اين سرما ! با اين پاي لعنتيم كه داره يخ مي زنه ؟ يعني ممكنه ؟ آخه چه
 طور ممكنه ؟...» و ديگر سخت مي لرزيدم . توي ماشين سرد بود . شيشه ها تكان مي خورد . و صدايي مي كرد
 كه چندش آور بود . زنجير چرخ ها روي برف يخ زده كوبيده مي شد و صدايي مي داد و شاگرد شوفر بلند بلند
حرف مي زد. و گاهي سرش را بيرون مي برد و داد مي زد .
سر چهارراه پياده شدم . كتابم از زير بغلم داشت مي افتاد. حتي پاهايم داشت مي لرزيد. نزديك بود سر بخورم
 . دندان هايم را روي هم فشردم. يخه ام را بالاتر كشيدم .و كتاب را زير بغلم صاف كردم و خودم را به پياده
 رو رساندم كه برفش زير پايم يخ زده بود و سفت شده بود و مي دانستم كه جاي پايم رويش باقي نخواهد
ماند . پياده رو كنار چهارراه شلوغ بود . مردم همه تند مي رفتند. همه دست هاشان را توي جيب هاي شان
كرده بودند و نفس شان مثل اسب بخار مي كرد. همه به زير چترهاي خود پناه برده بودند و همه گرم شان بود .
 لختي ها و پابرهنه ها پيداشان نبود . يا مرده بودند و زير برف ها ، بي زحمتي و خرجي براي ديگران ، دفن شده
بودند ، و يا دخمه هاشان پناه برده بودند كه الو كنند. حتي صورت آن هايي كه از پهلويم مي گذشتند مي ديدم
 كه گل انداخته بود و داغ بود . مثل اين كه از يك اتاق گرم درآمده بودند و مثل اين كه از حمام درآمده
بودند . مثل اين كه گرما را با خودشان آورده بودند . همه گرم شان بود . دستكش هاشان را به دست كرده بودند
و جاپاهاشان روي برف تازه نشسته مي ماند ، يا نمي ماند. من به اين يكي كاري نداشتم .به جاي پاي خودم
مي انديشيدم. به خودم مي انديشيدم.كه زير لباس هايم مي لرزيدم. و از سرما مي گريختم و به خودم
 مي انديشيدم كه زير لباس هايم مي لرزيدم و از سرما مي گريختم و به خودم سركوفت مي زدم كه
 «مي بيني ؟ مي بيني احمق!همشون خوشن و گرمن. از دهن همشون مثل اسب بخار بيرون مي زنه ،
مي بيني ؟ مي بيني پاهاشونو چه محكم ور مي دارن؟ آره ؟ تو چي مي گي ؟ تو ، تو كه داري از سرما زه
مي زني . تو كه داري جون مي كني . و جاپاتم رو هيچ چي نمي مونه . رو هيچ چي !نه رو برف ، نه رو زمين !
آره جا پات رو برفم نمي مونه . مي فهمي ؟ حتي رو برف !»
از جام شيشه ي كره فروشي سر چهارراه كه از تو بخار كرده بود و شيارهاي روشن تري در زمينه ي مات آن پايين مي دويد ، نور كدري بيرون مي تافت . و در روشنايي آن جاده اي كه ميان پياده رو پيش مي رفت پيدا بود . شايد دو نفر به زور مي توانستند از آن بگذرند . راهي بود كه روي برف باز شده بود جاپاها در ميان آن روي هم نشسته بودند و يك ديگر را زير گرفته بودند . گوشه ي راست يك پاشنه ي با نعل ساييده شده اش ، تخت باريك و كوتاه يك كفش زنانه ، نشانه ي چهار تا انگشت پاي چپ كه برهنه روي برف نشسته بود ، آجيده ي يك گالش بزرگ مردانه كه مطمئن به جا مانده بود و نشانه ي كارخانه ي سازنده اش را هم مي شد خواند ، و همه جور جاپاهاي ديگر ، در تنگناي راه باريكي كه از ميان برف ها پيش مي رفت كنار هم نشسته بودند ، روي هم مانده بودند و من يك باره به فكر تازه اي افتادم :« مي بيني ؟مي بيني چه طور شده؟ جاپاي هيشكي سالم نمونده . سالم باقي نمونده . جاپاي كي سالم مونده كه مال تو بمونه ؟ جاپاي مردم كه لازم نيس باقي بمونه . جا پاي مردم بايس ره رو واز كنه. مهم اينه كه ره وازشه . كه جاده ي رو برف ها كوبيده بشه . جاده كه واز شد ديگه جاپا به چه درد مي خوره ؟ مال تو هم همين طور.گيرم كه جاپات گم بشه ، عوضش تو جاده گم شده.تو جاده اي كه از رو برف ها جلو مي ره .تو جاده اي كه مردم ازش مي آن و مي رن . گيرم كه جاپات گم مي شه ، اما عوضش جاده واز شده جاده ي ميون برف ها ...»
و اين دل خوشكنكي كه يافته بودم و يك دم به دلم گرمايي مي داد ، مي توانست تسليت دهنده باشد ، مي توانست خيالم را راحت كند . ولي همان وقت كه در فكرم به اين دل خوشكنك ور مي رفتم ، جاي ديگري از ذهنم ، چيز ديگري مي گفت .جاي ديگر كه چه مي دانم . شايد همان جا بود . شايد از همان جا بود كه اين فكر هم تراويد . ولي اين فكر روشن تر بود و بيدارتر بود و به من هي مي زد كه : «هه ؟ اما عوضش جاده واز شده !آره ؟جا پاي تو گم بشه كه جاده وازشه؟آها؟جاده ، اون هم واسه ي آدم هايي كه همشون انگار از تو حموم در اومدن و نفس شون مثل اسب بخار مي كنه !واسه اينا ؟ اصلا چرا جاده وازشه ؟ چرا مردم همه به برف نزنن؟ مگه كفشش رو ندارن؟ مگه چلاقن ؟پس چرا جا پاي تو گم بشه ؟...» و ديگر به دل خوشكنكي كه يافته بودم مي خنديدم . با خنده اي تلخ و چندش آور. با خنده اي كه نه روي صورتم مي توانست بدود و نه در دلم مي توانست راه يابد. با خنده اي كه همان زير دندان هايم كوبيدمش و اگر مي شد زير پا مي انداختمش .
پياده رو تاريك بود . و من از ميان راهي كه روي برف پياده رو كوبيده شده بود ، مي گذشتم. هنوز زير پالتو مي لرزيدم و به خودم سركوفت مي زدم و دل خوشكنكي را كه يافته بودم به مسخره گرفته بودم . وقتي توي كوچه پيچيدم كه زير نور چراغي روشن مي شد ، دانه هاي برف درشت تر شده بود و سبك تر شده بود و مثل پنبه اي كه از دم كمان حلاج ها مي پرد ، تلو تلو مي خورد و به زمين مي نشست . پاي تير چراغ ، لاشه ي يخ زده ي يك گربه ي سياه دراز كشيده بود . و من يكهو دلم تو ريخت. «نكنه گربه ي خودمون باشه ؟ نكنه ؟...» و جلو رفتم . خواستم با نوك كفشم تكانش بدهم . به برف ها چسبيده بود و تكان مي خورد . گربه ي خودمان بود . همان گربه ي سياه و تنبل و دوست نداشتني كه فقط بلد بود در تاريكي راهرو و زير پاي آدم بدود و از لاي درهاي باز مانده ي اتاق ها دزدكي سر بكشد . همان گربه ي حريص و كنجكاوي كه در آغاز كار خيلي سعي كرده بودم رفيقش بشوم و آخر هم موفق نشده بودم . و ديگر هميشه از اين مي ترسيدم كه مبادا عاقبت در تاريكي راهرو زير پا بگيرمش و نفسش را ببرم . دلم گرفت. دلم در ميان مشت نامريي عغمي كه مرا گرفته بود ، فشرده شد . و ديدم كه مي خواهم همه ي عقده هاي دلم را سر اين گناهكاري كه يافته بودم دربياورم.«آخه چرا بيرون رفتي؟آخه چرا؟اونم تو اين سرما و يخ بندان . اونم رو اين برف ها آدم هاش دارن زه مي زنن. آخه چرا بيرون رفتي ؟...» و همان طور كه زير پالتو مي لرزيدم و در تاريكي پلكان از سرما مي گريختم و كليد اتاقم مثل يك تكه يخ در دستم مانده بود ، دلم تنگ بود و به خودم سركوفت مي زدم و از اين مي ترسيدم كه «مبادا جا پام باقي نمونه ...روزمين باقي نمونه...»


   8
   مسلول

از در باغ آسايشگاه پا به درون گذاشتم هنوز اثري از ترس و وحشت پيشين را با خود داشتم .وحشت از ورود به يك جاي ناشناس . وحشتي كه وقتي بچه بودم از ورود به جلسه ي امتحان در خودم حس مي كردم.
با دوستم كه طبيب آسايشگاه بود قرار گذاشته بودم ساعت ده صبح خودم را به شاه آباد برسانم .اوايل مهر بود و هنوز بيمارها در فضاي آزاد زندگي مي كردند. از همان دم در ، تخت هاي چوبي و آهني را رديف ، پهلوي هم ، روي زمين گذاشته بودند . و بالاي هر رديفي از آن ها يك طاقه ي بنلد و دراز برزنت كشيده بودند. كناره ي ملافه هاي سفيد و چركمرد بستر ها ، روي خاك افتاده بود و سايه بان بالاسر تخت ها را گرد گرفته بود و اولين برگ هاي خزان زده ي چنارهاي بلند باغ گله به گله روي آن نشسته بود . فقط راهرو و قير ريز وسط باغ كه به صحنه ي نمايش منتهي مي شد خالي بود . همه جا ، كنار باغچه ها ، دور حوض ها ، زير رديف درخت ها ، كنار جوي ها ي آب كه گرچه صاف و زلال و حتما سرد بود  ،ولي هوسي براي آشاميدن نمي انگيخت ، كنار ساختمان ها ، روي مهتابي ها و ايوان ها و همه جاي ديگر در پستي ها و بلندي هاي باغ ، تخت ها پهلوي هم رديف شده بودند و روي آن ها آدم هاي مسلول دراز كشيده بودند ، يآ نيم خيز نشسته بودند. و همه ي آن ها وقتي از پهلوي شان مي گذشتيم با قيافه هاي مات و مهتابي و با چشم هاي بيمارانه ي درشت و گود افتاده به ما مي نگريستند . شايد اين نگاه هاي عجيب بود كه چنان خواهشي را كم كم در دل من افروخت . نمي دانم. ولي همه شان اين نگاه را داشتند . در قسمت زنانه و مردانه ، در قسمت هاي عمومي و خصوصي و هرجاي ديگر كه دوست طبيبم مرا با خود برد ، همه اين نگاه را داشتند.
وقتي از راه رسيده بودم ، دوستم گفته بود كه تا ساعت يازده سينه ي زن ها را پشت دستگاه معاينه مي كنند . و نوبت مردها از آن ساعت به بعد است. و در فرصتي كه داشتيم از او خواستم مرا د رباغ آسايشگاه و همه ي قسمت هاي مختلف آن بگرداند . و حالا دو نفري از كنار رديف تخت خواب ها مي گذشتيم . و من كه در يك نظر ليوان هاي فلزي ، دو لابچه هاي كوچك كنار تخت ها ، تنگ هاي لب شكسته ي آب و گاهي راديوهاي باتري دار ، و خيلي به ندرت كتاب ، و كمي بيش تر روزنامه و مجله هاي مصور ، و همه جا شيشه هاي دوا و ملافه هاي روي خاك افتاده را ديده بودم ، من كه در يك نظر به اين زندگي چندش آور و موقتي بيماران آشنا شده بودم و در خودم پرهيزي و احتياطي نسبت به آن چه در آن جا ديده بودم حس مي كردم ، اكنون فرصت داشتم كه با دقت به اين چشم هاي فرونشسته و گودافتاده بنگرم كه نگاه هاي عجيبي داشتند و از همان برخورد اول مرا به خود جلب كرده بودند.
من اگر نقاش بودم و مي خواستم آن قيافه ها را ، قيافه هاي بيماران آسايشگاه را ، براي خودم بكشم فقط دو چشم گود افتاده و پرولع ، روي هر بستري مي گذاشتم.در ميان هر بستري جز اين دو چشم حريص و نگران و جز ملافه هاي چركمرد كه تمام بدن بيماران را پوشانده بود ، و گاهي نيز دست هاي زرد رنگ با استخوان هاي برآمده ، چيز ديگري ديده نمي شد. اما نگاه ها ! راستي نگاه هاي عجيبي بود . من براي خودم در ميان نگاه هاي مردم كوچه و بازار و محافلي كه ديده بوده ام و ديده ام و حتي از ميان نگاه چهارپايان خيلي چيزها توانسته ام دريابم . نگاه پاسبان هاي راهنما به تاكسي هاي عجول و مزاحم ، نگاهي كه يك مستخدم كافه به مشتري تازه واردي مي افكند ، نگاه كنجكاو وسرگردان فاحشه اي كه تا نيمه شب به انتظار مشتري پشت ميز كافه اي مي نشيند ، نگاه پيرمردها به جوان ها ، نگاه حريص سگ گرسنه اي كه دم قصابي كشك مي دهد ، نگاه التماس كننده اي كه فروشنده هاي بازار دارند ، نگاه دو رفيق فراق كشيده كه تازه به هم رسيده اند و نمي دانند از كجا شروع كنند ، نگاه معصوم گاوي كه در چراگاه ، هم چنان كه نشخوار مي كند انگار به چيزي گوش مي دهد . نگاه رييس به خدمتكار پيري كه نمي تواند بيرونش كدن و نه مي تواند كاري از او بكشد ، نگاه فقرا به مردمي كه شب عيد از در شيريني فروشي ها بيرون مي آيند  ،و خيلي نگاه هاي ديگر را ديده ام و شناخته ام . اما اين يكي نگاه ديگري بود . نگاهي بود كه تاكنون نشناخته بودم . نگاهي بود كه شايد همه ي بيمارها ، همه ي مسلول ها ي آسايشگاه داشتند.
اين نگاه ها به قدري مرا ناراحت كرد كه اول يكي دوبار سرم را برگرداندم و از نگاه ها فرار كردم . ولي سرم را به هر طرف كه مي كردم دو چشم گود افتاده ي محزون ، همين نگاه نافذ را به روي من دوخته بود . مثل اي« كه من شاخ درآورده بودم كه اي« طور نگاهم مي كردند . دكتر ، دوستم را مي گويم ، او حتما با روپوش سفيدش و گوشي درازي كه به دست داشت براي آن ها خيلي عادي بود ولي من ، يك تازه وارد ، يك ناآشنا ، آدمي كه لابد آن ها خيال مي كردند سالم است ...آهاه...پيدا كردم.خودش را گير آوردم.من شاخ در نياورده بودم . بلكه آن ها خيال مي كردند سالمم ، مسلول نيستم . و همين وقت بود كه در دلم با خود ، ولي خطاب به آنها ، گفتم :«نه دوستان من !نه . من سالم نيستم . شايد من هم مثل شما مسلول باشم .وگرنه چه آزاري داشتم كه اين جا بيايم ؟ چرا اين طور نگاهم مي كنيد ؟ چرا ؟ ترحمي كه از نگاه شما برمي آيد براي من اثري از كينه و نفرت را هم با خود دارد.و من تاب اين يكي را ندارم .چرا اين طور نگاهم مي كنيد ؟» و بعد عجيب اين بود كه نه تنها ديگر از نگاه ها وحشتي نداشتم ، حتي از آن وحشت پيشين نيز ديگر خبري نبود . جاي آن وحشت را كم كم هم دردي و محبتي داشت پر مي ساخت. و من با ولع و اشتياق راست در چشم آن ها ، همه ي آن ها ، از زن و مرد ، چشم مي دوختم و جز اين به هيچ چيز ديگري نمي نگريستم. و از اين پس بود كه تارهايي از شادي و سرور در دلم ، در اندرون فكر و شعورم به لرزه درآمد.
در قسمت زنانه ، دخترهاي زيبا بودند كه صورت هاي استخواني و هاله ي دور چشم شان هنوز نتوانسته بود صورتكي يا سايه اي بر روي زيبايي پيش از بيماري شان بيفكند. حتي آن ها هم از اين نمي هراسيدند كه آن نگاه را داشته باشند و با همان حرص و ولع مرا برانداز كنند ، مرا ؛ به عقيده ي خودشان يك آدم سالم را ! همه با همان اصرار و با همان چشم هاي گود افتاده و مات و بيمار نگاهم مي كردند . و من در ته دلم به سادگي آن ها مي خنديدم و همه شان را به يك ساعت ديگر وعده مي دادم.
بعد به طرف ساختمان اصلي آسايشگاه رفتيم كه اتاق عكس برداري و ابزار هوا دادن به دور ريه ها در آن بود . از پلكاني كه خاك ريز باغ را به در ساختمان پيوست و اطراف آن هم باز رديف تخت خواب ها بود ، پايين و به درون ساختمان خزيدم كه اتاق هايش كما بيش خالي بود . و ديوار روغن زده ي راهروها پوشيده بود از اوراقي كه سلامتي را به آدم تلقين مي كرد . سلامتي بخش نامه اي را .سلامتي روي كاغذ را :« خوب نفس بكشيد . خوب بخوريد . استراحت كنيد . بلند حرف نزنيد . » و خنده ام گرفت . و از فكرم گذشت كه « چه مسخره ! هرگز اين نسخه هاي بخش نامه اي نمي تواند سلامتي را به آدم برگرداند . » و ديگر مصمم بودم .
هنوز زن ها پشت در اتاق معاينه ي سينه نشسته بودند. و هنوز وقت باقي بود . زن ها با چادر نمازهاي رنگارنگ ، كه اغلب روي دوش شان افتاده بود ، و مردها با شنل هاي ارمك آسايشگاه گله به گله در راهرو ايستاده بودند و آهسته آهسته حرف مي زدند . اما ديگر اين جا آن نگاه ها نبود .يا شايد ديگر من به نگاه ها عادي شده بودم. در يك اتاق باز بود و دو سه نفر داشتند بلايي به سر يك بيمار مي آوردند . اول نفهميدم چه مي كنند. و چندشم شد.خيال كردم راستي دارند بلايي به سر آن بيچاره مي آوردند. و از بيمار شنل به دوشي كه كنار در ايستاده بود پرسيدم. پيش از اين كه جوابي بدهد ناگهان برق آن نگاه در چشمش جهيد . برق نگاه طوري زننده بود كه من اصلا از سوالي كه كرده بودم پشيمان شدم . ولي ديگر او داشت مي گفت كه :« آب سينه اش را مي گيرند. » اين را گفت و شنلش را به خودش پيچيد و رفت . او را ، بيمار را ، روي نيمكتي نشانده بودند ، سينه اش را ا ز جلو به پشتي يك صندلي تكيه داده بودند و لوله اي به پشتش وصل كرده بودند كه آب سينه اش را مي كشيد و توي شيشه ي دهن گشاده اي كه روي ميز ، كنار دست شان گذاشته بودند ، مي ريخت . آب صورتي رنگ بود و شيشه از نيمه هم گذشته بود .ديگر از چندش هم گذشته بود و نفرتم گرفت.آن وحشت پيشين باز به سراغم آمد.اين بار تارهاي هراس در دلم به لرزه درآمده بود.
به سراغ دوست طبيبم رفتم كه مرا تنها گذاشته بود و وقتي دانستم هوايي كه به درون قفسه ي سينه مي دهند بعدها اين طور به صورت مايع در مي آيد ، و نيز بيماري هر كس به اندازه ي قرمزي آبي است كه از سينه اش مي گيرند ، باز راحت شدم و نفرتم آب شد و به صورت عرقي كه بر تنم نشسته بود بيرون آمد. خودم را به درون اتاق كشاندم و ساكت و آرام روي نيمكت ديگري ، كنار اتاق نشستم . و نه به طوري كه توجه ديگران را جلب كنم ، به بيمار مي نگريستم كه سرش را به زير انداخته بود ، به كف صندلي مي نگريست و دست هايش با چيزي روي صندلي بازي مي كرد.عين خيالش نبود . انگار مشت و مالش مي دادند.بي خيالي او مرا باز هم آسوده تر ساخت و حتم كردم كه صحبت از بلايي كه به سرش بياورند در كار نيست.دو سه نفر سفيدپوش با او ور مي رفتند .شيشه ي دهان گشاد داشت پر مي شد. من غرق تماشا بودم و داشتم تخم محبتي در دلم مي كاشتم كه يكي در گوشم گفت :
- آقا مي دونين...بعضي وقتا سه تا شيشه آب از سينه ي آدم مي گيرن.پريروز نوبت من بود . يه شيشه و نصبي آب از سينه م گرفتم.
- آها ه ! كه اين طور ؟ درد هم مي آد ؟
-نه . كرخ مي كنن . مي دونين ؟ سوزنش آن قدر بلنده كه آدم مي ترسه . اما بهتره آدم بهش نيگا نكنه خيلي بهتره . ديگه هيچ چي نمي ترسه.
و تخم محبتي كه در دلم كاشته بودم خيلي زود بارور شده بود و شاخ و برگ آن تمام دلم را انباشته بود .خودم را در ميان دوستانم حس مي كردم.خودم را در خانه ي خودم مي ديدم . مثل اين بود كه زندگي خودم را داشتم مي كردم.آن كه با من حرف مي زد شب كلاهي به سر داشت و ريش كم پشت يك جوان بيست و دو ساله به هر صورتش بود و ته لهجه ي عربي داشت. گفتم :
- از نجف آمده ايد ؟
خوشحال شد و گفت : - از كجا فهميدين !
- مي دانم سرداب هاي نجف چه به روزگار آدم مي آورد .
پس از لحظه اي سكوت گفت : - من الان يك سال و نيمه اين جام . آخر پاييز مرخصم مي كنن.فقط برادرم مي دونه اين جام . نذاشتم اوناي ديگه بفهمن ...
حرفش ناتمام بود كه دوستم ، گوشي به دست ، آمد و مرا صدا كرد . او برخاست و سلامي به دكتر داد وقتي من خواستم دنبال دكتر از اتاق بيرون بروم ، گفت :
- اينشاءالله كه چيزي نباشه.
و من باز خوشحال تر شدم . از كجا فهميده بود كه من براي چه به آن جا آمده ام ؟ من كه چيزي برايش نگفته بودم . لابد خودش فهميده بود . يا شايد آن نگاه در چشم من هم بود ه است و او از نگاه فهميده بوده است ؟!... و مزه ي لذتي كه از اين هم دردي چشيده بودم زير دندانم بود تا از چند راهرو گذشتيم و به اتاق معاينه رسيديم .
اتاق همين قدر ورشن بود كه آدم جلوي پايش را ببيند . سياهي باريك و بيمار آدم هايي كه در تاريكي ، كنار اتاق صف كشيده بودند ؛ پيدا بود . و در ميان اتاق بزرگ شيخ هيولاي كج و كوله ي دستگاه معاينه بر زمين ايستاده بود . اگر هوا خفه نبود و تاريكي اتاق چيزي هم از روحانيت و قدس با خود داشت ، درست به اين مي ماند كه آدم به درون دخمه ي يك معبد عتيق پا گذاشته باشد. دوستم مرا به آن طرف ، پاي رخت كن برد و گفت كتم را در آوردم.كراواتم را هم باز كردم . خواستم پيراهنم را هم درآورم، گفت اگر ابريشمي نيست باشد . و همان طور با پيراهن پشت دستگاه رفتم كه در تاريكي عظمتش را حس مي كردم.سلامي به دكتري دادم كه روي صندلي باريك و بلند دستگاه نشسته بود . و اتاق تاريك شد . و سردي صفحه ي دستگاه را روي سينه ام حس مي كردم. در تاريكي فقط صورت گوشتالوي دكتر در انعكاس نور سبز و كم رنگ دستگاه پيدا بود كه بالا و پايين مي رفت و كنجكاوي مي كرد . و بعد صداي او شنيده شد كه دم به دم مي گفت : «دست راست بالا» ، «نفس عميق » ، « عقب گرد » و حتي صداهاي نفس ديگران هم شنيده نمي شد.در سكوت و تاريكي اتاق و در عظمت دستگاهي كه برفراز سرم حسش مي كردم چيزي از ابهت و قدس حي مي شد.از گرما عرق كرده بودم و حوصله ام داشت سر مي رفت كه اتاق روشن شد و دكتر سر برداشت . چيزي را با دوستم پچ پچ كرد و بعد رو به من گفت :
- هيچ خبري نيست . سينه از اين سالم تر نمي شه.
و مرا روانه كرد . ولي چه فايده ؟ گرچه ديگر هيچ خبري نبود ، اما همان پچ پچ براي من كافي بود . براي من همه چيز بود .اگر چيزي نبود پس چرا با او پچ پچ كرد ؟ تا كراواتم را ببندم و كتم را بپوشم يك بار ديگر اتاق تاريك شد و روشن شد و كلمات دلداري دهنده ي دكتر شنيده شد و بعد من بيرون آمدم و از دوستم كه همراهم بود درباره ي پچ پچ پرسيدم.خنديد و همان جمله ي اطمينان دهنده را گفت و افزود :
- به شرطي كه سيگار كم تر بكشي . دكتر مي گفت سيگار خرابش كرده.
و من ديگر  نه به دوستم گوش دادم و نه به آن جوانك ريشو كه بيرون در به انتظار ايستاده بود و وقتي مرا ديد كه بيرون مي آيم يك الحمدلله غليظ گفت و خداحافظي كرد.
وقتي از در ساختمان بيرون آمدم و با دوستم خداحافظي كردم ، فقط حس مي كردم كه خسته ام . سرم را به زير انداختم و از نگاه كردن به هر چيز ، حتي به آن چشم هاي حريص ، با نگاه هاي عجيب شان ، مي گريختم ، تا از در آسايشگاه بيرون آمدم . و وقتي به شهر ، رسيدم و زنم با هراس و انتظار در خانه را به رويم باز كرد همان جمله ي دكتر را از روي بي حوصلگي برايش بازگو كردم و از بس  پاپ مي شد و جزييات قضايا را خواست ، نزديك بود با او دعوا هم بكنم.
ساعت پنج بعداز ظهر بود كه از خانه بيرون آمديم.قرار شد زنم به مطب دكتر برود و نوبت بگيرد و من به دنبال عكس سينه ام پيش عكس برداري بروم و بعد زنم را در مطب ببينم. دو ماه از آن روز شاه آباد گذشته بود .در اين مدت سيگارم زيادتر شده بود .يعني زيادترش كرده بودم . سوز پاييزه ي شهريار هم كار خودش را كرده بود و سينه ي من دوباره خراب شده بود و سرفه ها مي كردم كه از شدت و فشارش چشمم برق مي زد . نه تنها آن جمله ي اطمينان دهنده ي دكتر آسايشگاه كه از همان روز اول فراموش شده بود ، بلكه هيچ دوا و درماني و هيچ پذيرايي و محبتي كه زنم در اين مدت كرده بود فايده نداشت . براي خودم يك يقين قبلي تراشيده بودم . لج كرده بودم .پچ پچ آن روزي دكتر آسايشگاه سخت در گوشم جا گرفته بود . و كم كم بدل به هياهوي گنگ آدم هاي ناشناسي شده بود كه با  انگشت مرا نشان مي دادند و در گوش هم چيزي پچ پچ مي كردند كه من به زحمت درك مي كردم چه مي گويند :
«واي مسلول شده ...واي...»
سرفه ها خيال زنم را ناراحت كرده بود و چندين بار بود كه به دكتر مراجعه مي كرديم . اول ، سرما خوردگي و شربت و قرص بود و بعد كم كم كار به جاهاي باريك كشيد.يعني به جاهاي اميدوار كننده . و قرار شد بروم از سينه ام ، از ريه ها ، عكس بگيرم . دو روز پيش با زنم رفته بودم و عكس هم گرفته بودم و آن روز قرار بود عكس را بگيرم و براي دكتر ببرم. نمي خواستم زنم بيايد و سر از كار سينه ام دربياورد ، و براي خودم دليل مي آوردم : « اين آدمي كه به اندازه ي كافي به ته و توي زندگي من ، و وجود من وارد شده چه لزومي دارد به اين يكي هم وارد باشد؟» نمي خواستم اگر هم چيزي باشد <يعني حتم داشتم كه چيزي هست .> او بفهمد ، به هر صورت او را روانه كردم و خودم به سراغ عكس سينه ام رفتم. از اتوبوس كه پياده شدم يادم است سيگارم را توي جوي خيابان انداختم و به درون رفتم. توي راهرو سه چهار نفري نشسته بودند و باد سرد پاييز از لاي پنجره هاي راهرو نفوذ مي كرد . سيگار ديگري آتش زدم و در را باز كردم . يك زن چادري هم بود كه بچه اش را به بغل داشت . سلامي كردم و اجازه گرفتم و نشستم . چند لحظه با نگاه روي ميز دكتر دنبال زير سيگاري گشتم و بعد كه آن را زير يك پاكت بزرگ يافتم برخاستم و با يك اجازه ي ديگر آن را برداشتم و نشستم . تازه نشسته بودم كه دكتر سرش را از روي چيزي كه مي نوشت برداشت و سايه اي از خنده روي صورت تازه تراشيده اش افتاد كه از آن بوي تمسخر مي آمد . بعد دوباره سرش را روي دستش خم كرد.خوشم نيامد.دلم مي خواست جوابي به او داده باشم.وقتي آن زن چادري راه افتاد و بچه اش را با خود برد ، پرسيدم :
- آقاي دكتر چرا اين دستگاه تان اين قدر گنده است ؟
خنده اي زيركانه كرد و گفت : -براي اين كه مردم  باورشان بشه .
- با همه به اين صراحت حرف مي زنيد؟
ديگر چيزي نگفت و نمره ي رسيد عكس مرا پرسيد و به دنبال آن ميان پاكت هاي بزرگ سياه به جست و جو پرداخت . سر و وضع مرتبي داشت . روپوش سفيدش انگار تازه از زير اتو درآمده بود و سبيل كوچك سياهش زننده تر از همه بود . من هنوز ناراحت نشده بودم . پرسيدم :
- آقاي دكتر ، دستگاه تان با اين بزرگيش راجع به سينه ي ما چه عقيده دارد ؟
- فعلا كه چيزي نيست .
خشك و كوتاه و بريده گفت . پيدا بود كه ديگر حوصله ندارد . چيزي را كه نوشته بود تا كرد . سرپاكت آن را هم بست و با پاكت بزرگ سياه كه عكس سينه ام در آن بود جلوي رويم گذاشت و من كلاهم را برداشتم و راه افتادم.و از شادي در پوست نمي گنجيدم . شادي اين كه او را بي جواب نگذاشته بودم و بيش از آن ، شادي اين كه عاقبت مايه ي اميدي گير آورده بودم.و باز همان تارهاي سرور كه آن روز در آسايشگاه شاه آباد در دلم به لرزش آمده بود . و در را پيرمرد دربان به رويم باز كرد و من خود به خود دست به جيب كردم و يك اسكناس كوچك كف دستش گذاشتم. هرگز از اين عادت ها نداشتم.
تا به مطب دكتر برسم چند بار خواستم پاكت را باز كنم.ولي همان دو كلمه ي دكتر برايم كافي بود . و مي ترسيدم مبادا درون پاكت چيز ديگري نوشته باشد .از اتوبوس پياده شدم  ، پاكت بزرگ عكس را هم چون نشانه ي افتخاري زير بغل گرفته بودم و گرمايي در تمام بدنم حس مي كردم .رفتارم به قدري غرور آميز بود كه خودم هم وحشت كردم و ترسيدم با آن وضع زنم مرا ببيند . غرور خود را فروخوردم و رفتاري بي اعتنا و شايد هم ترحم آور به خود گرفتم و از در اتاق انتظار دكتر وارد شدم . زنم با اضطراب برخاست و از ميان چند نفري كه منتظر بودند ، گذشت و پاكت را از دستم گرفت و بي اين كه چيزي بپرسد عكس را در آورد و دم روشنايي ورانداز كرد . لابد گمان مي كرد حكم سلامتي مرا به خط نستعليق روي صفحه ي سياه عكس سينه ام نقش كرده اند . گفتم :
- تو كه چيزي سر در نمي آوري ، بابا جان !
گفت : - خوب ، چه شده ؟
-نمي دونم . چيزي هم براي دكتر نوشته . مي گفتش فعلا خبري نيست .
و همه ي اين ها را با خونسردي گفتم . مثل اين كه شيطنتي در درونم بيدار شده بود . زنم با اضطراب گفت :
- يعني بعدش ...
و خواست پاكت را باز كند . نگذاشتم . همه ما را مي پاييدند . بعضي با چشم هاي بي حال . ديگران با نگاهي كنجكاو. نشستيم. هنوز نوبت مان نشده بود . چند لحظه اي گذشت كه آن نگاه ها از ما منصرف شد  و من در آن حال سيگار ديگري آتش زدم . هنوز دو سه پك نزده بودم كه زنم برخاست .. دستم را گرفت و با هم بيرون آمديم . وارد كوچه اي شديم و زنم سنجاقي از ميان موهاي خود بيرون آورد تا سركاغذ  را باز كند . به عجله قلم تراشم را درآوردم و پاكت را از دستش گرفتم و با احتياط سر آن را باز كردم . هنوز تاي كاغذ را باز نكرده بودم كه آن را از دستم قاپيد و من از روي شانه اش نگاه كردم.كاغذ بزرگي بود و سه چهار سطر بيش تر در ميان آن نوشته نبود و فقط اين جمله از سطر دوم زةير چشم من درشت شد « ناف ريه هم تيره شده است .» بقيه اش از بس لغات فرنگي داشت نامفهوم بود . اما يك ناراحتي درون مرا انباشته بود «پس چرا خنديد ؟چرا مسخرگي كرد ؟او كه مي دانست چرا مسخرگي كرد؟» و بيش از اين فرصت نبود كه به دكتر عكس بردار با روپوش تازه از زير اتو درآمده اش بينديشم.و هم چنان كه به كاغذ مي نگريستم ، به كاغذي كه ديگر هيچ بود و هيچ نوشته اي نداشت و هيچ دستي آن را تا نكرده بود يك مرتبه به صرافت افتاده بودم كه :« تنبل!چرا زودتر بازش نكردي؟تنبل!» و تارهاي سرور با مضراب «ناف تار ريه » در دلم به لرزه درآمده بود و آن نگاه ها زنده شده بود و آن صورت هاي استخواني و تنگ هاي لب شكسته و ملافه هاي چركمرد پيش چشمم جان گرفته بودند و بيمارها روي تخت هاي چوبي و آهني خود رديف خوابيده بودند ...
بوق ماشيني كه مي خواست از كوچه بپيچد هشيارم كرد.زنم به كاغذ ماتش برده بود . دستش را گرفتم و كناري كشيدم . كاغذ را تا كردم و سر پاكت را با همان احتياط بستم و زنم كه پيدا بود ديگر طاقتش تمام شده ، پرسيد :
- خوب ؟...
و مثل اين بود كه گريه مي كرد . در جوابش به سادگي وبي اعتنايي گفتم :
- خوب ، چه مي شه كرد ؟
و ديدم كه طاقتش را ندارد . شيطنت را به زحمت زير دندانم كوبيدم و افزودم.
چيزي كه نيست .حتما نيست . ما كه سردر نمي آوريم بابا جان.حالا توصبر كن...
- سر در نمي آوريم كدومه ؟ مگه فارسي نمي فهمي ؟
گره به صدايم آوردم و گفتم :نگفتم وازش نكن ؟ و ملايم تر افزودم :تو سر در مي آري ؟ ناف ريه كجاست ؟...اما در دلم جشني برپا بود .آرزوها بيدار شده بودند و از ميان كلمات نامه اي كه دزدكي بازش كرده بوديم دف وسنجي فراهم آورده بودند و به نشاط مي زدند و مي كوبيدند . زنم را با خودم كشيدم و از در خانه ي دكتر وارد شديم . اتاق انتظار باز هم پر بود .اما يكي به نوبت ما مانده بود.نشستيم .و حس مي كردم كه در درون زنم چه ها مي گذرد . زياد نمي توانستم دروغ بگويم.چون تحمل اين را هم نداشتم كه به او اين طور سخت بگذرد.و يادم است باز هم تا نوبت مان برسد چيزها برايش گفتم و دلداري ها دادم.به گوشش خواندم كه اگر چيزي باشد براي او بيش از همه خطر دارد و آن وقت ديگر نبايد با هم باشيم واگر هم من راضي نشوم ، خود او بنايد قبول كند از اين حرف ها ...
و بعد نوبت مان رسيد.زنم به عجله برخاست و من آرام دنبال او ، عكس به بغل ، پا به درون اتاق دكتر گذاشتيم . سلامي كرديم و نشستيم . همان اتاق و اثاث مرتب و براق بود و همان دكتر چاق ويكتا پيراهن كه بيش تر به درد قصابي مي خورد و من در هر دو سه بار كه پيش او رفته بودم روي ميزش دنبال كارد تيز بلند قصابي گشته بودم.پاكت و عكس را روي ميزش گذاشتم و نشستم.دكتر احوالم را پرسيد و عكس را درآورد و روي شيشه ي مات نورافكني كه كنار دستش بود گذاشت . بعد چراغ پرنور اتاق را خاموش كرد و در نوري كه از زير به صفحه ي سياه عكس مي تابيد آن را وارسي كرد . استخوان هاي ترقوه دنده ها و پيچش آن ها به پشت ، و سايه اي از ستون فقرات و استخوان هاي ديگري كه من نمي شناختم پيدا بود. به يادم افتاد كه بارها پيش روي آينه همين استخوان ها را زير پوست بدنم شناخته بودم و با هركدام آن ها آشنا شده بودم . آيا با اين اسكلت فرق زيادي داشتم ؟ و بعد به ياد آن روزي افتادم كه پاي دستگاه عكس برداري لخت شده بودم و در سرماي چندش آوري كه حس مي كردم ، صفحه ي دستگاه را به سينه ام چسبانده بودند و آزارم مي دادند . دستگاه عكس برداري بسيار بزرگ تر از دستگاه آسايشگاه بود و يادم است در نفرتي كه بيش از سرما احساسش مي كردم تمام عظمت دستگاه عكس برداري را - كه پنج شش متر درازيش بود و تا سقف مي رسيد و پايه هاي قطور آن مثل پاهاي ديوي روي زمين ميخكوب شده بود - به مسخره گرفته بودم.و از خودم پرسيده بودم يعني ممكن نيست دستگاه را كوچك تر از اين ها بگيرند؟...و بعد به يادم آمد كه اين سوال را از دكتر عكس بردار هم ، همان روز كه رفته بودم عكسم را بگيرم - كرده بودم. و آن جوابي كه داده بود ! و بعد پي بردم مساله ي اساسي عكس برداري از  سينه ي آدم ها و استخوان هاي شكسته ي دست و پاي شان نيست . اساس آنها يا اميدوار ساختن آن هاست . و فهميدم كه چرا آن روز اتاق معاينه ي آسايشگاه را شبيه معابد عتيق يافته بودم كه مجسمه ي خداي بزرگ در سكوت و تاريكي آن ، احاطه شده از پيروان و كاهنان  ، برپا ايستاده باشد .وچرا من هم چون مومني يا زايري از پا در آمده بودم كه با دلي پر از اميد به پيشگاه معبودي شتافته باشم.
اما آن يكي ، دستگاه عكس برداري آن دكتر اتو كشيده ، ماشين شكنجه اي يا ديو آزاردهنده  و نفرت انگيزي بود كه جز ترس و وحشت ، جز نفرت و سرما چيزي در من به جا نگذاشته بود . شايد آن روز سرما هم خورده بودم و سرفه ام شديدتر شده بود.اين مطلب را براي دكتر هم گفته بودم كه تازه چراغ روميزي اش را روشن كرده بود و داشت با زنم حرف مي زد . باز صحبت از سيگار بود و زنم داشت شكايت مي كرد.پيش خودم گفتم لابد او هم حالا جملات اميدوار كننده را تكرار خواهد كرد و درباره ي سيگار دستورهايي خواهد داد.خواستم درباره ي پاكتي كه برايش آورده بودم و مطالب آن ، چيزي بپرسم.ولي احتياجي به سوال نبود.ما كه آن را خوانده بوديم.و در يك آن به سرم زد داستان باز كردن آن را برايش بگويم . ولي منصرف شدم.يعني دكتر آن قدر سالم بود و آن قدر چاق و سرخ و سفيد بود كه حيفم آمد با او صميمي باشم.او همان به درد قصابي مي خورد.و تصميم گرفتم ديگر يك كلمه هم با او حرف نزنم .اما دكتر چيزي نوشت و پاكت كرد ، گفت :
-ديگر از تخصص من خارج است . بايد به دكتر متخصص رجوع كنيد.و كاغذ را به دست زنم داد و افزود :
-اين را براي معرفي تان نوشتم . دكتر مطمئني است .
من سخت جا خوردم و تعجب كردم و زنم وحشت زده پرسيد :
-چه طور آقاي دكتر ؟ يعني راست راستي ...؟
دكتر حرفش را بريد و اطمينان داد كه : «نه جانم چيزي كه نيست .خودم هم مي توانم معالجه اش كنم. اما بهتر است پيش متخصص ريه برويد .»
رنگ از روي زنم پريده بود كه زير بغلش را گرفتم تا برخاست . وقتي خواستم خداحافظي كنم جلو رفتم و دست دكتر را ، كه همان طور پشت ميز نشسته بود ، محكم فشردم و از ته دل تشكر كردم و وقتي از در بيرون آمديم خودم را سرزنش مي كردم كه چرا آن قدر با دكتر بدتا كردهام و او را مرتب به قصاب ها تشبيه كرده ام.

   *
درست يك هفته معرفي نامه ي دكتر را ته جيبم انداختم و هربار كه زنم مي پرسيد پيش دكتر رفته اي يا نه ، مي گفتم مطبش را پيدا نكردم يا رفتم و نبود و يا دروغ هاي ديگري مي ساختم . سيگارم را باز هم زيادتر كرده بودم و سرفه هم چنان شديد و خراشنده بود و شب ها به ضرب بخور و لعاب بهدانه سينه ام را آرام مي كردم و مي خوابيدم ، مي ترسيدم پيش اين دكتر تازه كه نمي شناختمش بروم.به خصوص كه درباره ي او تحقيقاتي هم كرده بودم و دانسته بودم كه دكتر برجسته اي است و بيش تر دوستان و آشنايانم وقتي ، با قيافه اي بي اعتنا ، داستان خرابي سينه ام را براي شان مي گفتم و طلب هم دردي مي كردم ، اسم همان دكتر را مي آوردند . و هر بار كه اسم او را از يك آشناي تازه مي شنيدم هراسي بيش از پيش در دلم راه مي يافت و از مراجعه به او فراري تر مي شدم.
در اين مدت هرگز به فكر سينه ام نبودم . در كلاس و خانه و كوچه و بازار آن قدر سرفه مي كردم تا از نفس مي افتادم . از خرابي سينه ام داستان ها سر مي دادم . و به محض اين كه سرفه ام بند مي آمد سيگار آتش مي زدم .حتي سركلاس هم سيگار مي كشيدم.و دل همه را به حال خود مي سوزاندم ، شايد هم ديگران را از خودم عصباني مي كردم.زنم هرجا نشسته بود ، گريه كرده بود . از عكس سينه ام و از ناف ريه ام كه تار شده است ، درد دل كرده بود و گفته بود سل گرفته ام و ديگران را به گريه انداخته بود و چاره جويي كرده بود و من اين ها را كه شنيده بودم به وضعي شيطنت آميز شاد شده بودم.و بعد كه او ديده بود و فهميده بود هنوز به دكتر مراجعه نكرده ام عصباني شده بود و دو سه بار دعوا هم كرده بوديم . و من يك مرتبه ملتفت شدم كه همه ي اقوام و خويشان او و خودم به جنب و جوش افتاده اند .مردها به احوال پرسي مي آمدند ، چاره جويي مي كردند و تعجب مي كردند كه چرا به دكتر مراجعه نمي كنم. عمه خانم ها و پيرترها دواهاي خانگي تجويز مي كردند و از مقاربت منعم مي داشتند.و چون خجالت يم كشيدند مطلب را به صراحت بگويند ، جان مي كندند تا مقصود خودشان را بيان كنند .و پدرم بيست تا جوجه خريده بود و فرستاده بود كه روزي دو تا بخورم.و همه ي اين ها براي من سرگرمي تازه اي شده وبود.
مركز اين همه دوندگي و جنب و جوش شده بودم.در خاطرهايي كه مسلما فراموشم كرده بودند . دوباره جاگرفته بودم . وجودم را خيلي وسيع تر ، گسترده تر و جامع تر از ايام سلامتي ام مي يافتم و از اين همه شادي سركيف بودم . با آن كه سيگار زياد مي كشيدم ، غذا هم خوب مي خوردم.سه چهار روز درسم را تعطيل كردم و در خانه ماندم.هيچ كاري نمي كردم . يك جا مي نشستم يا دراز مي كشيدم ، سيگار دود مي كردم و به زنم ايراد مي گرفتم وبيش از همه به گله ي جوجه ها ور مي رفتم كه حياط كوچك اجاره اي مان را پر كرده بودند و به هرجا سر مي كردند و با هر چيز ور مي رفتند ، حتي يكي شان توي مستراح افتاد و خفه شد و دل مان خيلي سوخت . اما جوجه خيلي زياد بودند . نشاط و سرزندگي آن ها آن قدر مرا جلب كرده بود كه تقريبا همه چيز را فراموش كرده بودم .نه تنها مرگ آن يكي را ، حتي سرفه ها هم از يادم رفته بود .
عاقبت صبح يك روز شنبه بود كه شال و كلاه كرديمو زنم دستم را گرفت و پيش دكتر برد.از پيش ، خودش نشاني او را پيدا كرده بود و وقت هم گرفته بود و جاي هيچ بهانه اي براي من نگذاشته بود . عكس سينه ام را درست مثل ورقه ي امتحان كه به دست معلم بايد داد ، زير بغل زده بودم و راه افتاديم . ديگر از آن غرور خبري نبود ، فروتني يك شاگرد مدرسه در رفتارم هويدا بود و چيزي هم از همان وحشت پيشين را با خود داشتم.وحشت از ورود به يك جاي ناشناس.وحشتي كه وقتي بچه بودم از ورود به جلسه ي امتحان در خودم حس مي كردم.اين بار از قبل مي دانستم كه بايد قضايا را ساده گرفت.يا خواهد بود و يا نخواهد بود . و يا ...اما بيش از اطن دور نمي رفتم.معرفي نامه دست زنم بود كه دربان وارد اتاق مان كرد . اتاق انتظاري در كار نبود.يا چون ما وقت گرفته بوديم يك سره به اتاق دكتر راهنمايي شديم .اتاق كوچك و تميزي بود. فرش نداشت. ميز دكتر سه گوش بالاي اتاق بود.پنجره ها را با پارچه سياه پوشانده بودند و نورافكن كوچك پهلو دست دكتر كار كرده و رنگ و رو رفته بود.و يك دستگاه معاينه ي سينه  ،كنار اتاق ايستاده بود . دستگاه آن قدر كوچك بود كه تعجب كردم.و اين ميل در خاطرم برخاست كه دستگاه را هل بدهم و بيندازم.حتي وقتي زنم داشت مي نشست به آن تكيه هم دادم و حس كردم كه تكان مي خورد.هيچ اثري از آن هيولاي كج و كوله و معبد عتيق در ذهنم نمانده بود .همه چيز ساده بود .در دسترس آدم بود.عادي بود.هيچ چيز مرموزي وجود نداشت .هيچ چيز ، ترس آور و يا اميدوار كننده نبود .دستگاه هاي مختلف فشارسنج و ميزان هاي مختلف ، گوشه و كنار اتاق ، روي ميزها و طاقچه ها بود .توي گنجه هاي شيشه اي ابزار جراحي و انبر و قيچي هاي براق چيده شده بود .درست مثل دكان بقالي بود .همان طور خودماني و ساده .حتي چراغ اتاق حباب نداشت و لخت بود .
دكتر كه از در وارد شد سيگار به دست داشت .آدم ميانه بالايي بود . سر طاسي داشت . يخه اش باز بود . هيچ به يك دكتر شباهت نداشت . حتي پشت ميز نرفت . پهلوي زنم نشست و كاغذ را از او گرفت و خواند ، و بعد نگاهي به من كرد كه ايستاده بودم و با عكس سينه ام ور مي رفتم .خواستم عكس را به او بدهم ، گفت احتياجي به آن نيست و اين درست به آب سردي مي ماند كه به سرم ريخته باشند ! آن چه از اغراق و ترس و اميد باقي مانده بود با اين آب شسته شد و فرو ريخت .و من وقتي دكتر گفت لباسم را درآوردم و روي دستگاه ايستادم ، تنها خودم بودم .ديگر هيچ چيز با من نبود .و هيچ كس همراهم نبود .اول حلقم را با يك دستگاه كوچك كه آينه اش را به پيشاني گذارده بود ، ديد و من همان طور كه دهانم باز بود و لوله دستگاه تا ته دماغم فرو رفته بود خنده امانم نمي داد .بعد تسمه اي به بازويم بست و فشار خونم را سنجيد.و بعد رفت چراغ اتاق را خاموش كرد  و دستگاه به صدا درآمد .خورخور مي كرد.صدايي مي داد كه هرگز از جثه اش بر نمي آمد ، دود سيگار دكتر دماغم را مي آزرد . از نور سبز رنگ خبري نبود . همان فرمان ها را داد و از پشت و رو سينه ام را ديد و بعد ماشين از صدا افتاد .در تاريكي صدا پاي دكتر شنيده شد كه رفت و كليد چراغ را زد.
زنم رنگ به صورتش نبود . يا چون تازه از تاريكي درآمده بوديم اين طور به نظرم آمد .اما من برخودم مسلط بودم.ديگر همه چيز برايم تمام شده بود .دستاويز پاره شده بود و ديوارهاي اميد و آرزو بر سر معبد عتيق و هيولا فرو ريخته بود.
دكتر درباره ي سيگار هيچ حرفي نداشت . دو تا شربت داد كه بخورم و روغني كه به سينه بمالم و چند ناسزاي مودبانه هم به دكتر عكس بردار كه اين همه اغراق كرده بود .اما من نمي توانستم اين همه شكست را تحمل كنم .يك بار ديگر عكس سينه ام را كه به گوشه اي افتاده بود به رخش كشيدم و «ناف تيره ي ريه » را به گوشش خواندم .خنديد.و اشاره اي به دستگاه كرد كه من خاموش شدم. و تا لباسم را بپوشم و زنم برخيزد ، ساكت و غم زده ماندم ، زنم شاد و شنگول حرف مي زد و دستور غذا برايم مي گرفت . بعد هم دوستانه از دكتر تشكر كرد كه خيالش را راحت كرده است و راه افتاد .زير بغل مرا گرفت و از در بيرون آمديم.
و توي خيابان كه رسيديم ، من پاكت سياه و بزرگ عكس سينه ام را زير بغلم حس كردم.درست به كارنامه ي مردودي مي ماند كه به دست يك بچه مدرسه داده باشند.


9

زن زيادي

...من ديگه چه طور مي توانستم توي خانه پدرم بمانم ؟اصلا ديگر توي آن خانه كه
 بودم انگار ديوارهايش را روي قلبم گذاشته اند.همين پريروز اين اتفاق افتاد .ولي
من مگر توانستم اين دوشبه ، يك دقيقه در خانه پدري سركنم ؟خيال مي كنيد اصلا خواب
 به چشم هايم آمد ؟ابدا.تا صبح هي تو رخت خوابم غلت زدم و هي فكر كردم. انگار
 نه انگار كه رخت خواب هميشگي ام بود.نه!درست مثل قبر بود . جان به سر
 شده بودم.تا صبح هي تويش جان كندم و هي فرك كردم . هزار خيال بد از كله ام
گذشت . هزار خيال بد. رخت خواب همان رخت خوابي بود كه سالها تويش
 خوابيده بودم.خانه هم همان خانه بود كه هر روز توي مطبخش آشپزي مي كرده
بودم.هر بهار توي باغچه هايش لاله عباسي كاشته بودم ؛ سرحوضش آن قدر ظرف
 شسته بودم ؛ مي دانستم پنجره راه آبش كي مي گيرد و شير آب انبارش را اگر
 طرف راست بپيچاني ، آب هرز مي رود.هيچ چيز فرق نكرده بود. اما من
داشتم خفه مي شدم.مثل اين كه براي من همه چيز فرق كرده بود. اين دو
روزه لب به يك استكان آب نزده ام .بي چاره مادرم از غصه من اگر افليج نشود ،
 هنر كرده است.پدرم باز همان ديروز بلند شد و رفت قم .هر وقت اتفاق بدي بيفتد ،
 بلند مي شود ميرودقم.برادرم خون خودش را مي خورد و اصلا لام تا كام ، نا با من
و نه با زنش و نه بامادرم ، حرف نمي زد .آخر چه طور ممكن است آدم نفهمد كه
وجود خودش باعث اين همه عذاب هاست ؟چه طور ممكن است آدم خودش را توي
 يك خانه زيادي حس نكند؟من چه طور ممكن بود نفهمم؟ ديگر مي توانستم تحمل كنم.
امروز صبح چايي شان را كه خوردند و برادرم رفت ، من هم چادر كردم و راه افتادم.
 اصلا نمي دانستم كجا مي خواهم بروم. همين طور سرگذاشتم به كوچه ها  از اين
دو روزه جهنمي فرار كردم. نمي دانستم مي خواهم چه كار كنم . از جلوي خانه
خاله ام رد شدم .سيد اسماعيل هم سر راهم بود. ولي هيچ دلم نمي خواست تو بروم.
 نه به خانه خاله و نه به سيد اسماعيل . چه دردي دوا مي شد.و همين طور انداختم
 توي بازار.شلوغي بازار حالم را سرجا آورد و كمي فكر كردم . هرچه فكر كردم
ديدم ديگر نميتوانم به خانه پدرم برگردم .با اين آبروريزي !با اين افتضاح!بعد از اينكه
 سي و چهار سال نانش را خورده ام و گوشه خانه اش نشسته ام!همينطور مي رفتم و
فكر مي كردم . مگر آدم چرا ديوانه مي شود؟چرا خودش را توي آب انبار مي اندازد؟
يا چرا ترياك مي خورد ؟خدا آن روز نياورد.ولي نمي دانيد ديشب و پريشب به من چه ها
گذشت.داشتم خفه مي شدم.هرشب ده بار آمدم توي حياط .ده بار رفتم روي پشت بام.
 چه قدر گريه كردم؟خدا مي داند.ولي مگر راحت شدم!حتي گريه هم راحتم نكرد.آدم
 اين حرف ها را براي كه بگويد؟اين حرف ها را اگر آدم براي كسي نگويد ، دلش مي تركد.
 چه طور مي شود تحملش را كرد.كه پس از سي و چهار سال ماندن در خانه پدر ،
سر چهل روز ، آدم را دوباره برش گردانند.و باز بيخ ريش بابا ببندند ؟حالا كه مردم
اين حرف ها را مي زنند ، چرا خودم نزنم؟آن هم خدايا خودت شاهدي كه من تقصيري
 نداشتم . آخر من چه تقصيري داشتم؟حتي يك جفت جوراب بي قابليت هم نخواستم
كه برايم بخرد. خود از خدا بي خبرش ، از همه چيزم خبر داشت.مي دانست چند
سالم است.يك بار هم سرورويم را ديده بود.پدرم برايش گفته بود يك بار ديدن حلال
است . از قضيه موي سرم هم با خبر بود.تازه مگر خودش چه دسته گلي بود .يك
آدم شل بدتركيب ريشو.با آن عينك هاي كلفت و دسته آهني اش.و با آن دماغ گنده
توي صورتش .خدايآ تو هم اگر از او بگذري ، من نمي گذرم.آخر من كه كاغذ فدايت
 شوم ننوشته بودم. همه چيز راهم كه خودش مي دانست . پس چرا اين بلا را سر
من آورد ؟ پس چرا اين افتضاح را سر من در آورد ؟خدايا از او نگذر. خود لعنتي
اش چهار بار پيش پدرم آمده بود و پايش را توي يك كفش كرده بود . خدا لعنت كند
باعث و باني را . خود لعنتي اش باعث و باني بود .توي اداره وصف مرا از برادرم
شنيده بود . ديگر همه كارها را خودش كرد. روزهاي جمع ه پيش پدرم مي آمد و
بله بري هاشان را مي كردند و تا قرار شد جمعه ديگر بيايد و مرا يك نظر ببيند. خدايا
خودت شاهدي !هنوز هم كه به ياد آن دقيقه و ساعت مي اتفتم ، تنم مي لرزد.يادم است
 از پله ها كه بالا مي آمد و صداي پاهايش كه مي لنگيد و صداي عصايش كه ترق توروق
روي آجرها مي خورد ،انگار قلب من مي خواست از جا كنده شود . انگار سرعصايش
را روي قلب من مي گذاشت .واي نمي دانيد چه حالي داشتم .آمد يك راست رفت توي
اتاق . توي اتاق برادرم كه مهمان خانه مان هم بود . برادرم چند دقيقه پهلويش نشست.
 بعد مرا صدا كرد كه آب بياوردم و خودش به هواي سيگار آوردن بيرون رفت.من شربت
 درست كرده بودم.و حاضر گذاشته بودم .چاردم را روي سرم انداختم در مهمان خانه
برسم ، نصف عمر شده بودم.چهار قدم بيش تر نبود . اما يك عمر طول كشيد .
پدرم خانه نبود.برادرم هم رفته بود پايين ، پيش زنش كه سيگار بياورد و مادرم دم در
 اتاق ايستاده بود و هي آهسته مي گفت :
«برو ننه جان ! برو به اميد خدا!»
ولي مگر پاي من جلو مي رفت؟پشت در كه رسيدم ، ديگر طاقتم تمام شده بود.سيني
از بس توي دستم لرزيده بود، نصف ليوان شربت خالي شده بود . و من نمي دانستم
چه كار كنم.برگردم شربت را درست كنم  ،يا همان طور تو بروم ؟بيخ موهايم عرق
كرده بود . تنم يخ كرده بود . قلبم داشت از جا كنده مي شد. خدايا اگر خودش
 به صدا در نمي آمد ، من چه كار مي كردم؟همي« طور پابه پا مي كرم كه صداي
خودش بلند شد.لعنتي درامد گفت :
«خانوم!اگه شما خجالت مي كشين ، ممكنه بنده خودم بيآم خدمتتون؟»

خدايا خودت شاهدي!حرفش كه تمام شد ، باز صداي پاي چلاقش را شنيدم كه روي
قالي گذاشته مي شد و آمد و در را باز كرد . و دست مرا گرفت و آهسته كشيد تو .
 مچ دستم ، هنوز كه به يآد آن دقيقه مي افتم ، مي سوزد. انگار دور مچم يك النگوي
آتشين گذاشته باشند.مرا كشيد تو.سيني را از دستم گرفت ، روي ميز گذاشت .
مرا روي صندلي نشاند و خودش روبرويم نشست.من فكر كردم مبادا چادرم هم از
سرم بردارد؟ ولي نه . ديگر اينقدر بي حيا نبود. خدا ازش نگذرد. چادرم را
جمع كردم.ولي سرو صورتم و گل و گردنم پيدا بود. صورتم داغ شده بود و نمي دانم
چه حالي بودم كه او باز سر حرف را باز كرد و گفت :
«خانوم !خدا خودش اجازه داده.»
و بعد بلند شد و دور صندلي من گشت.و دوباره نشست.فهميدم چرا اين كار را مي كند .
 و بيش تر داغ شدم و نمي دانستم چه بگويم.آخر مي بايست حرفي مي زدم كه گمان نكند
گنگم.هر چه فكر كردم چيزي به خاطرم نرسيد . آخر براي يك دختر
 مثل من ، كه سي و چار سال توي خانه پدر ، جز برادرش كسي رانديده و از همه مردهاي
 ديگر رو گرفته و فقط با زن هاي غريبه ، آن هم توي حمام يآ بازار حرف زده ،
چه طور ممكن است وقتي با يك مرد غريبه روبه رو مي شود ، دست و پايش را گم نكند؟
من كه از اين دخترهاي مدرسه رفته قرشمال امروزي نبودم تا هزار مرد غريبه
 را ترو خشك كرده باشم.آن هم مرد غريبه اي كه خواستگاري آمده است. راستي لال
 شده بودم . و هرچه خودم را خوردم ، چيزي نداشتم كه بگويم.اما يك مرتبه
 خدا خودش به دادم رسيد . همان طور كه چشمم روي ميز ميخ كوب شده بود ، به ياد
شربت افتادم . هول هولكي گفتم :
«شربت گرم ميشه آقا!»
ولي آقا را نتوانستم درست بگويم .آب بيخ گلويم جست و حرفم را نيمه تمام گذاشتم .
ولي او دستش كه به طرف ليوان شربت رفت من جرات بيش تري پيدا كردم و گفتم :
«آقا سيگار ميل دارين؟»
و از اتاق پريدم بيرون . واي كه چه حالي داشتم ! اگر برادرم نبود و باز من مجبور
 مي شدم برايش سيگار هم ببرم ؟! ولي خدا جواني اش را ببخشد .چه برادر نازنيني است!
 اگر او را هم نداشتم ، چه مي كردم؟وقتي حال مرا ديد كه وحشت زده از پله ها پايين مي روم ، گفت :
«خواهر چته ؟مگه چي شده ؟مگه همه مردم شوهر نمي كنن؟»
و خودش رفت بالا و براي او سيگار برد. و ديگر كار تمام بود.اين اولين مرتبه بود
كه او را مي ديدم و او مرا مي ديد.خدا خودش شاهد است كه وقتي توي اتاق بودم ، همه اش
دلم مي خواست جوري بشود و او بفهمد كه سرم كلاه گيس مي گذارم .اما مگر
 مي توانستم حرف بزنم ؟همان ي: كلمه را هم كه گفتم ، جانم به لبم آمد.بعد كه حالم به جا آمد ،
 مطلب را به مادرم حالي كردم.گفت :
«چيزي نيست ننه.برادرت درست مي كنه.»
آخر من مي دانستم كه اگر از همان اول مطلب را حالي اش نكنيم ، فايده ندارد.آخر زن
 او مي شدم و او چه طور ممكن بود نفهمد كه كلاه گيس دارم.او كه دست آخر مي فهميد ، چرا
از اول حاليش نكنيم؟آخر مي دانستم كه اگر توي خانه اش مطلب را بفهمد ،
سر چهار روز كلكم را خواهد كند.ولي مگر حالا چكار كرده است؟و مرا بگو كه چه قدر شور
 آن مطلب را مي زدم. خدايا ، اگر توهم از او بگذري من نمي گذرم.
 آخر من چه كرده بودم؟چه كلاهي سرش گذاشته بودم  كه با من اين طور رفتار كرد؟حاضر
 شدم يك سال ديگر دست نگه دارد و من در اين يك سال كلفتي مادر و خواهرش را بكنم.
 ولي نكرد. مي دانستم كه مردم مي نشينند و مي گويند فلاني سر چهل روز دوباره به خانه
پدرش برگشت . اگر يك سال در خانه اش مي ماندم ، باز خودش چيزي بود.نه گمان كنيد
دلم برايش رفته بودها!به خدا نه.با آن چك و چانه مرده شور برده اش و با آن پاي شلش .
 ولي آخر ممكن بود تولي برايش راه بيندازم .و تا يك سال ديگر هم خدا خدش بزرگ بود .
 به مه اين ها راضي شده بودم كه ديگر نان خانه پدرم را نخورم.ديگر خسته شده بودم .سي
 و چهارسال صبح ها توي يك خانه بيدار شدن و شب توي همان خانه خوابيدن !آن هم چه
خانه اي!سال هاي آزگار بود كه هيچ خبر تازه اي ، هيچ رفت و آمدي ، هيچ عروسي
 زبانم لال ، هيچ عزايي ، در آن نشده بود.بعد از اين كه برادرم زن گرفت و بيا و برويي
 برپا شد ، تنها خبر تازه خانه ما جنجال شب هاي آب بود كه باز خودش چيزي بود .
و همين هم تازه ماهي يك بار بود.حتي كاسه بشقابي توي كوچه ما داد نمي زد.نمي دانيد
من چه مي گويم .ني خواهم بگويم خانه پدرم بد بود ، ها ، نه.بي چاره پدرم .اما من
 ديگر خسته شده بودم. چه مي شود كرد؟ من خسته شده بودم ديگر. مي خواستم
مثلا خانم خانه خودم باشم . خانه خانه!اما مادر و خواهر او خانم خانه بودند.راضي
 بودم كلفتي همه شان را بكنم و يك سال دست نگه دارد. ولي نكرد.من حالا مي فهمم
 چرا نصف بيشتر مهر را نقد داد.همه اش هفتصد و پنجاه تومان مهرم كرده بود.كه
پانصد تومانش را نقد داد.و ما همه اش را اسباب اثاثيه خريديم و مادركم چهار تا تكه
 جهاز راه انداخت . و دويست و پنجاه تومان ديگر بر ذمه اش بود كه وقتي مرا به
 خانه پدرم برگرداند گفت عده كه سرآمد، خواهم داد.من حالا مي فهمم چه قدر خر
 بودم!خيال مي كنيد اصلا حرفمان شد !يا دعوايي كرديم؟ يا من بد و بي راهي
گفتم كه او اين بلا را سر من  درآورد؟حاشا و للاه!در اين چهل روز ، حتي يك بار
 صدامان از در اتاق بيرون نرفت .نه صداي من و نه صداي خود پدر سوخته
بدتركيبش!اما من از همان اول كه ديدم بايد با مادرشوهر زندگي كنم ته دلم لرزيد.
مي دانيد؟آخر آدم بعضي چيزها را حس مي كند.مي ديدم كه جنجال به پا خواهد شد و
از روي ناچاري خيلي مدارا مي كردم.باور كنيد شده بودم يك سكه سياه . با يك كلفت
اين رفتار نمي كردند . سي و چهار سال توي خونه پدرم با عزت و احترام زندگي كرده
 بودم و حالا شده بودم كلفت آب بيار مادر شوهر و خواهر شوهر.ولي باز هم حرفي نداشتم .
 باز هم راضي بودم . اصلا به عروسيمان هم نيامدند .مادرو خواهرش را مي گويم.
 دعوتشان كرديم . و نيامدند .و همين كار را خراب كرد. همين كه شوهرم خودش
همه كاره بود و بله بري ها را كرده بود و مادر و خواهرش هيچ كاره بودند.خودش
مي گفت مادر و خواهرم كاري به كار من ندارند. ولي دروغ مي گفت . مگر مي شود؟
مادر شيره جانش را به آدم مي دهد.چه طور مي شود كاري به كار آدم نداشته باشد؟دست
آخر هم خدا خودش شاهد است. همين مادر و خواهرش مرا پيش او سكه يك پول كردند.
عروسي مان خيلي مختصر بود.عقد و عروسي با هم بود.برادركم قبلا اسباب و جهازم
را برده بود و خانه را مرتب كرده بود.خانه كه چه مي دانم .
همه اش دو تا اتاق داشت.با جهاز من يكي از اتاق ها را مرتب كرده بودند .شب ، شام
كه خورديم ، ما را دست به دست دادند و بردند.واي!هيچ دلم نمي خواهد آن شب
را دوباره به يادم بياورم.خدا نياورد!عيش به اين كوتاهي!فقط يادم است وقتي عقد
 تمام شد، آمد رويم را ببوسد و من توي آينه ، صورت عينك دارش را نگاه مي كردم.
 در گوشم گفت :
«واسه زير لفظيت ، يك كلاه گيس قشنگ سفارش دادم، جانم!»
و من نمي دانيد چه حالي شدم. حتما بايد خوش حال مي شدم.خوش حال مي شدم كه
مطلب را فهميده و به روي خودش نياورده و با وجود همه اين ها مرا قبول دارد.اما مثل
اين بود كه با تخماق توي مغزم كوبيدند .دلم مي خواست دست بكنم و از زير عينك ،
چشم هاي باباقورش شده اش را دربياوردم.پدرسوخته  بدتركيب ، وقت قحط بود كه
سر عقد مرا به ياد اين بدبختي ام مي انداخت ؟الهي خير از عمرش نبيند!اصلا يك لقمه
شام از گلويم پايين نرفت و خون خونم را مي خورد.و اگر توي كوچه كه مي رفتيم ،
آن حرف را نزده بود ، معلوم نبود كارمان به كجا مي كشيد.چون من اصلا حالم دست
 خودم نبود.اما خدا به دادش رسيد.يعني به دادمان رسيد.توي كوچه كه داشتيم به
خانه اش مي رفتيم ، وسط راه ، در گوشم گفت :
«نمي خام مادر و خواهرم بفهمن.مي دوني چرا؟»
و من بي اختيار هوس كردم صورتش را ببوسم.اما جلوي خودم را نگه داشتم.همه بغض
و كينه اي كه در دلم عقده شده بود ، آب شد.مثل اين كه محبتش با همين يك كلمه حرف در
دلم جا گرفت.مرده شورش را ببرد.حالا ديگر از خودم خجالت مي كشم كه اين طور گولش
را خورده بودم.چه قد رخوش حال شده بودم.از همان جا هم بود كه شست من خبردار شد.
 ولي به روي خودم نياوردم .وقتي شوهر آدم دلش خوش باشد ، آدم چه طور مي تواند به
دلش بد بياوردد؟من اهميتي ندادم . ولي از همان فردا صبح شروع شد . همان شبانه به
دست بوس مادرش رفتم. خودش گفته بود كه گله كنم چرا به عروسي مان نيامده است.
من هم دست مادرش را كه بوسيدم ، گله ام را كردم . واه، واه ، روز بد نبينيد.هيچ خجالت
 نكشيد و توي روي من تازه عروس و پسرش گفت :
«هيچ دلم نمي خاد روي عروسي رو كه خودم سر عقدش نبوده ام ، ببينم.
مي فهمين؟ديگه ماذون نيستي دست اين زنيكه رو بگيري بياري تو اتاق من .»
درست همين جور.الهي سرتخته مرده شور خانه بيفتد. مي بينيد ؟از همان شب اول ،
 كارم خراب بود . پيرسگ !ولي خودش آن قدر مهرباني كرد و آن قدر نازم را كشيد
كه همه اين ها را از دلم درآورد.آن شب هرجوري بود ، گذشت .اصلا شب ها هرجوري
بود مي گذشت. مهم روزها بود .روزها كه شوهرم نبود و من با دو تا ارنعوت تنها
 مي ماندم .شوهرم توي محضر كار مي كرد.روزها ، تا ظهر كه برمي گشت ، و
عصرها تا غروب كه به خانه مي آمد ، من جهنمي داشتم.اصلا طرف اتاقشان هم نمي رفتم.
تنهاي تنها كارم را مي كردم.و تا مي توانستم از توي اتاق بيرون نمي رفتم . دو تا اتاق
 خودمان را مرتب مي كردم.همه حياط را جارو مي زدم. ظرف ها را مي شستم .
 خودش قدغن كرده بود كه پا به خانه خودمان هم نگذارم.و من احمق هم رضايت داده
بودم.اما يك هفته كه گذشت ، از بس اصار كردم، راضي شد ، دو هفته يكبار شب هاي
 جمعه به خانه پدرم برويم . برويم شام بخوريم و براي خوابيدن برگرديم.و بعد هم
دو هفته يك بار را كردم هفته اي يك بار. اما باز هم روزها جرات نداشتم پا از خانه
 بيرون بگذارم.كاري هم نداشتم هفته اي يك مرتبه حمام كه ديگر واجب بود. صبح ها
خودش هرچه لازم بود ، مي خريد و مي داد و مي رفت . خرجمان سوا بود .براي
خودمان جدا و براي مادر و خواهرش گوشت و سبزي و خرت و خورت جدا مي خريد.
مي داد در خانه و مي رفت . و من تا ظهر دلم به اين خوش بود كه دست خالي از در
تو نمي آيد . شب كه مي آ»د ، سري به اتاق مادر و خواهرش مي زد و احوالپرسي
مي كرد و گاهي اگر چاي شان به راه بود  يك فنجان چايي مي خورد و بعد پيش من مي آمد.
بدي اش اين بود كه خانه مال خودشان بود يعني مال مادر و خواهرش.و هفته دوم بود كه
مرا مجبور كردند ظرف هاي آنها را هم بشويم.من به اين هم رضايت دادم و اگر صدا 
از ديوار بلند شد ، از من هم بلند شد. ولي مگر جلوي زبانشان را مي شد گرفت ؟
وقتي شوهرم نبود ، هزار ايراد مي گرفتند ، هزار كوفت و روفت مي كردند .مي آمدند
از در اتاقم مي گذشتند و نيش مي زدند كه من كلاه گيس داردم و صورتم آبله است.و
چهل سالم است.ولي مگر پسرشان چه دسته گلي بود؟ و همين قضيه كلاه گيس آخرش
كار را خراب كرد.آخر چه طور از آنها مي شد آن را مخفي كرد؟از ترسم كه مبادا
بففهمند ، باز هم به حمام محله خودمان مي رفتم.ولي يك روز مادرش آمده بود و از دلاك
 حمام ما پرسيده بود . آن هم با چه حقه اي !خودش را به ناشناسي زده بود و براي
 شوهرم دل سوزانده بود كه زن پير ترشيده و آبله رو گرفته است.و خدا لعنت كند اين
دلاك ها را .گويا پنج قران هم به او اضافه داده بود و او هم سر درد دلش را باز كرده
بود و داستان كلاه گيس مرا برايش گفته بود و مسخره هم كرده بود . خدايا از شان
نگذر. مگر من چه كاري با اين ها داشتم ؟مگر اين خوش بختي نكبت گرفته من و اين
شوهر بي ريخت يكه نصيبم شده بود ، كجاي زندگي آن ها را تنگ كرده بود ؟چرا حسود ي
 مي كردند ؟خدا مي داند چه چيزها گفته بود . روز ديگر همه اين ها را آبگير حمام
 براي من نقل كرد.حتي اداي مرا هم درآورده بود كه چه طور كلاه گيسم را برمي دارم
و سرزانويم مي گذارم و صابون مي زنم و شانه مي كشم.من البته ديگر به آن حمان نرفتم.
ولي نطق هم نزدم .سر وتنم را خودم شستم و ديگر به آن جا پا نگذاشتم.آخر چه طور
مي شود توي روي اين جور آدم ها نگاه كرد؟ به هر صورت ديگر كار از كار گذشته بود
و آن چه را كه نبايد بفهمند ، فهميده بودند.ديگر روز من سياه شد. شوهرم ، دو سه شب،
 وقتي برمي گشت ، توي اتاق آن ها زيادتر مي ماند.يك شب هم همان جا شام خورد و برگشت،
و من باز هم صدايم درنيآمد.راستي چه قدر خر بودم!اصلا مثل اين كه گناه كرده بودم.مثل
 اينكه گناه كار من بودم.مثل اين كه سرقضيه كلاه گيس ، او را گول زده بودم!اصلا درنيامدم
يك كلمه حرف به او بزنم.تازه همه اين ها چيزي نبود.بعد هم مجبورم كرد خرجمان را يكي
كنيم.و صبح و شام توي اتاق آن ها بروي» و شام و ناهار بخوريم. و ديگر غذا از
 گلوي من پايين نمي رفت .خدايا من چه قدر خر بودم!همه اين بلاها را سر من آوردند
و صداي من درنيآمد!آخر چرا فكر نكردم؟چرا شوهرم را وادار نكردم از مادر و خواهرش
 جدا شود؟حاضر بودم توي طويله زندگي كنم ، ولي تنها باشم.خاك بر سرم كنند!كه همين
 طور دست روي دست گذاشتم و هرچه بار كردند كشيدم. همه اش تقصير خودم بود.
سي و چهارسال خانه پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را ياد گرفتم.آخر چرا نكردم
در اين سي و چهارسال ، هنري پيدا كنم؟خط و سوادي پيدا كنم؟مي توانستم ماهي شندرغاز
پس انداز كنم و مثل بتول خانم عمه قزي ، ي: چرخ زنگل قسطي بخرم و براي خودم خياطي كنم.
دخترهاي همسايه مان مي رفتند جوراب بافي و سريك سال ، خودشان چرخ جوراب بافي خريدند
 و نانشان را كه درمي آوردند هيچ ، جهاز عروسي شان هم خودشان درست
 كردند ؛ و دست آخر هم ده تا طبق جهازشان را برد.برادركم چه قدر باهام سرو كله زد كه
 سواد يادم بدهد.ولي من بي عرضه!من خاك برسر!همه اش تقصير خودم
بود.حالا مي فهمم.اين دو روزه همه اش اين فكرها را مي كردم كه آن همه خيال بد به
كله ام زده بود.سي و چهارسال گوشه خانه پدرم نشستم و عزاي كلاه گيسم را گرفتم.
عزاي بدتركيبي ام را گرفتم.عزاي شوهر نكردن را گرفتم.مگر همه زن ها پنجه آفتاب اند؟
مگر اين همه مردم كه كلاه گيس مي گذارند، چه عيبي دارند؟مگر تنها من
 آبله رو بودم ؟ همه اش تقصير خودم بود.هي نشستم و هي كوفت و روفت مادر و خواهرش
را شنيدم.هي گذاشتم برود ور دلشان بنشيند و از زبانشان بد و بي راه مرا بشنود.
 تا از نظرش افتادم .ديگر از نظر افتادم كه افتادم .شب آخر وقتي از اتاق مادرش درآمد،
ديگر لباس هايش را نكند و همان دم در اتاق ايستاد و گفت :
«دلت نمي خاد بريم خونه پدرت؟»
و من يكهو دلم ريخت تو.دو شب پيش ، شب جمعه بود و با هم به خانه پدرم رفته بوديم
و شام هم آنجا بوديم و من يكهو فهميدم چه خبر است.شستم خبردار شد.گفتم:
« ميل خودتونه!»
و ديگر چيزي نگفتم. همين طور ساكت نشسته بودم و جورابش را وصله مي كردم.
باز پرسيد و من باز همان جواب را دادم .آخر گفت:
«بلند شو بريم جانم.پاشو بريم احوالي بپرسيم.»
من خر را بگو كه باز به خودم اميد دادم كه شايد از اين خبرها نباشد.دست بغچه را
جمع كردم.چادرم را انداختم سرم و راه افتادم.تو راه هيچ حرفي نزديم ، نه من چيزي
گفتم و نه او.شام نخورده بوديم.ديگ سر اجاق بود و مي بايست من مي كشيدم و تو
اتاق مادرش مي بردم و باهم شام مي خورديم.ولي ديگ سر بار بود كه ما راه افتاديم.
دل من شوري مي زد كه نگو.مثل اينكه مي دانستم چه بلايي بر سرم مي خواهد
بياورد.ولي باز به روي خودم نمي آوردم.خانه مان زياد دور نبود.وقتي رسيديم-من
در كه مي زدم-درست همان حالي را داشتم كه آن روز هم پشت در اتاق
مهمان داشتم و او خودش آمد دستم را گرفت و كشيد تو.شايد بدتر از آن روز هم بودم.
سرتا پا مي لرزيدم.برادرم آمد و در را باز كرد.من همچه كه چشمم به برادرم
افتاد مثل اينكه همه غم دنيا را فراموش كردم.اصلا يادم رفت كه چه خبرها شده است.
برادرم هيچ به روي خودش نياورد.سلام و احوال پرسي كرد و رفتيم تو.از
دالان هم گذشتيم. و توي حياط كه رسيديم، زن برادرم توي حياط بود و مادرم از پنجره
 اتاق بالا سر كشيده بود كه ببيند كيست و از پشت سرم مي آمد.وسط حياط كه
رسيديم ، نكبتي بلند بلند رو به همه گفت:
«اين فاطمه خانمتون.دستتون سپرده .ديگه نگذارين برگرده.»
و من تا آمدم فرياد بزنم:
«آخه چرا ؟من نمي مونم.همين جوري ولت نمي كنم.»
كه با همان پاي افليجش پريد توي دالان و در كوچه را پشت سر خودش بست.
و من همان طور فرياد مي زدم:
«نمي مونم.ولت نمي كنم.»
گريه را سردادم و حالا گريه نكن كي گريه كن.مادرك بي چاره ام خودش را
 هولكي رساند به من و مرا برد بالا و هي مي پرسيد:
«مگر چه شده؟»
و من چه طور مي توانستم برايش بگويم كه هيچ طور نشده؟نه دعوايي ، نه حرف
و سخني ، نه بگو و بشنوي.گريه ام كه آرام شد، گفتم باهاش دعوا كرده ام.به خودش
و مادرش فحش داده ام و اله و بله كرده ام.و همه اش دروغ!چه طور مي توانستم
بگويم هيچ خبري نشده و اين پدر سوخته نكبتي ، به همان آساني كه مرا گرفته ، برم داشته
 آورده ، در خانه پدرم سپرده و رفته ؟ولي ديگر كار از كار گذشته بود.مركه نكبتي
 رفته بود كه رفته بود.فردا هم رفته بود اداره برادرم و حاليش كرده بود كه مرا طلاق داده ،
 و عده ام كه سرآمد بقيه مهرم را خواهد داد.و گفته بود يكي را بفرستيد اسباب
و اثاثيه فاطمه خانم را جمع كند و ببرد. مي بينيد؟مادرم هم مي دانست كه همه قضايا زير
سر مادر و خواهرش است.ولي آخر من چطور مي توانستم باز هم توي خانه پدرم
بمانم؟چطور مي توانستم؟اين دو روزي كه در آن جا سر كردم، درست مثل اينكه توي
زندان بودم.كاش توي زندان بودم . آن جا اقلاا آدم از ديدن مادر و پدرش آب
نمي شود.و توي زمين فرو نمي رود . از نگاه هاي زن برادرش اين قدر خجالت
نمي كشد.ديوارهاي خانه مان را اين قدر به آن ها مانوس بودم ، انگار روي قلبم گذاشته
 بودند. انگار طاق اتاق را روي سرم گذاشته بودند.نه يك استكان آب لب زدم و نه يك
لقمه غذا از گلويم پايين رفت .بي چاره مادركم!اگر از غصه افليج نشود ، هنر
كرده است.و بي چاره برادرم كه حتما نه رويش مي شود برود اسباب و اثاثيه مرا بياورد ،
و نه كار ديگري از دستش برمي آيد.آخر اين مردكه بدقواره ، خودش توي
محضر كار مي كند و همه راه و چاه ها را بلد است.جايي نخوابيده بود كه آّب زيرش را بگيرد.
 از كجا كه سرهزار تا بدبخت ديگر ، عين همين بلا را نياورده باشد؟اما نه.هيچ پدرسوخته پپه اي
از من پپه تر و بدبخت تر نيست.و مادر و خواهرش را بگو كه هي به رخ من مي كشيدند كه
خانه فلاني و فلاني براي پسرشان خواستگاري رفته اند!
ولي كدام پدرسوخته اي حاضر مي شود با اين ارنعوت هاي مرده شور برده سركند؟جز من
خاك بر سر؟كه هي دست روي دست گذاشتم و نشستم تا اين يك كف دست زندگي ام را
روي سرم خراب كردند؟