اورازان - جلال آل احمد
عنوان كتاب : اورازان
نويسنده : جلال آل احمد
اورازان
1
مقدمه
گرچه در عرف و سياست و فرهنگ و مطبوعات معاصر مملكت ما يك ده در هيچ مورد بهيچ حساب نمي آيد ولي بهرصورت هسته اصلي تشكيلات اجتماعي اين سرزمين و زمينه اصلي قضاوت درباره تمدن آن همين دهات پراكنده است كه نه كنجكاوي متتبعان را مي انگيزد و نه حتي علاقمندي خريداران راي وسياستمدراران و صاحبان امر را.چرا - گاهي اتفاق افتاده است كه مستشرقي يا لهجه شناسي بعنوان تحقيق د لهجه دورافتاده اي سري بدهات هم زده است و مجموعه اي نيز گرد آورده است ولي غير از آنچه مربوط بمورد علاقه اوست ، نه از مردم اين دهات و نه از آداب و رسومشان و نه از وضع معيشتشان چيزي در اينگونه مجموعه ها مي توان يافت بسيار گذرا و سرسري است.تقصير هم از كسي نيست .ناشناخته هاي اين سرزمين آنقدر فراوان است كه كمتر كسي حوصله مي كند به چنين موضوع حقيري بپردازد و وقت عزيز خود را درباره يك ده - يك ده بي نام و نشان - كه در هيچ نقشه اي نشانه اي از آن نيست و حتي در جغرافياهاي بزرگ و دقيق نيز بيش از دو سه سطر بآن اختصاص داده نمي شود ، صرف كند .با اينهمه اين مختصر درباره چنين موضوع حقيري فراهم شده است.نويسنده اين مختصر نه لهجه شناسي است و نه درين صفحات بامردمشناسي و قواعد - و يا با اقتصاد سر و كاري دارد و نه قصد اين را دارد كه قضاوتي درباهر امري بكند كه مقدماتش درين جزوه آمده است . بلكه سعي كرده است با صف دقتي كه اندكي از حد متعارف بيشتر است يك ده دورافتاده را با تمام مشخصات آن ببيند و از آنچه ديده است مجموعه مختصري فراهم بياورد ، حاوي تكاپوي زندگي روزمره مردم آن ده و نشان بدهد كه موضوع هرچه خلاصه تر وحقيرتر باشد مجال دقت و تحقيق گشاده تر خواهد بود.
شايد گمان برده شود كه آنچه درين مجموعه آمده است بر آنچه در ديگر دهات ايران مي گذرد امتيازي دارد و مثلا بهمين علت جلب نظر نويسنده را كرده است .البته چنين گماني به خطاست . «اورازان» ده مورد بحث اين مختصر - دهي است مثل هزاران ده ديگر ايران كه زمينش را با خيش شخم مي زنند و بر سر تقسيم آبش هميشه دعوا برپاست و مردمش به ندرت حمام دارند و چايي شان را با كشمش و خرما مي خورند. و اگر نويسنده اين سطور آنرا برگزيده بعلت علايقي بوده است كه بآنجا داشته.«اورازان» مولد اجداد او بوده است و از نظر وابستگي هاي مادي و معنوي بخصوصي كه دري« گونه موارد انگيزه رفت و آمدهاي ازده به شهر و از شهر به ده مي شود ، تا كنون پنج شش باري اتفاق سفري بآن ناحيه براي او دست داده است كه آخرين آنها در تابستان 1326 بوده . مجموع مدت اقامت نويسنه در آنجا ضمن اين مسافرتهاي موسمي و متناوب به بيش از يكسال رسيده و تهيه اين يادداشت ها مشغوليـت ايام اقامت او در آنجا بوده است.و اكنون كه ترتيبي به آنها داده مي شود و براي انتشار آماده مي گردد خود نويسنده نيز نمي داند كه آنرا از چه مقوله بداند؟آيا سفرنامه است ؟ تحقيقي از آداب و رسوم اهالي است ؟ يا بحثي درباره لهجه اي است؟ چون وقتي اين يادداشتها فراهم مي شده است هيچ قصدي در كار نبوده . حتي قصد انتشار آن.و همانطور كه گذشت فقط مشغوليتي بوده است در ايام فراغتي . و براي ديگران نيز اگر بهيچ كاري نخورد دست كم مشغوليتي براي ساعات فراغتشان خواهد بود.
بهر صورت «اورازان» (بروزن جوكاران) ده كوهستاني از تمدن شهري دور افتاده ايست در منتهاي شرقي كوهپايه هاي طالقان كه نه تنها از دبستان و ژاندارمري و بهداري در آن خبري نيست بلكه اغلب اهالي هنوز با سنگ چخماق و «قو» چپق هاي خودشان را آتش مي كنند و براي روشن كردن اجاق ها و تنورها از چوبهايي كه پنج شش برابر يك چوب كبريت بلندي دارد و سر آن آغشته بگوگرد است استفاده مي كنند .
گرچه در كتابهاي رسمي جغرافيايي سكنه آنرا در حدود 700نفر تخمين زده اند ولي در حدود صدخانوار در آن سكونت دارند كه بنا بگفته كدخداي محل در سال 1326 جمعا چهارصد و شصت نفر مي شده اند .اورازان از قسمت «بالاطالقان» بحساب مي آيد .اين قسمت با دو قسمت ديگر ميان و پايين طالقان رويهمرفته در حدود 80 پارچه آبادي وجود دارد ه هر كدام به نسبت آب و آباداني زمين و اطراف خود پرجمعيت تر و يا سوت و كورترند.
خود طالقان دره بزرگي است كه امتداد طولي آن از شمال شرقي به جنوب غربي است .در ته اين دره از شمالي ترين نقاط آن رودخانه محلي يعني «شاهرود» با جرياني تند و آبي كف كرده روان است و پس از پيمودن تمام طالقان در حدود طارم با «قزل اوزن » مي پيوندد و بصورت سفيد رود از گيلان مي گذرد و بدرياي خزر مي ريزد.
در دو دامنه جنوبي و شمالي همين رودخانه ، دهات طالقان پراكنده است .بالا طالقان كوهستاني تر و سردسيرتر است و هرچه بپايين طالقان نزدي بشويد بجلگه نزديك تر مي شويد . طالقان از شمال و مغرب به تنكابن و الموت محدود است و از جنوب به ساوجبلاق . كوههاي شرقي طالقان متصل است به كوههاي غربي جاده كرج به چالوس.در چنين ناحيه اي است كه اورازان قرار گرفته . در دوره بيست ساله...كوشش هاي براي ايجاد جاده شوسه براي طالقان شد كه از آن ببعد متروك مانده است.راهها مالرو است و هنوز «شاهرود » بزرگترين وسيله حمل و نقل است .باين معني كه در اواخر تابستان تمام چوبهايي را كه در تمام طالقان قطع مي كنند برودخانه مي اندازند و بوسيله جريان تند آب حمل مي كنند .
اين بود مختصري درباره موقع و محل جغرافيايي ناحيه اي كه ده مورد بحث يكي از آبادي هاي آن است.تمام طالقانيها زبان خود را «تاتي» مي دانند.توجه آنها چه در امور مادي و اقتصادي وچه د رمسايل مربوط به زبان و فرهنگ به مازندران است. نمونه هاي كوتاهي كه درين مورد داده شده است مويد اين مدعاست.براي اينكه دقت بيشتري بكار برده شده باشد لغات و اصطلاحات محلي بحروف لاتين نيز ضبط شده است.
عكس ها و نقشه ها «دست پخت شمس است.طرح نقشه ها و اشكال و ظروف محلي را آقاي بهمن محصص كشيده اند.گذشته از ايشان بايد از زن عزيزم تشكر كنم كه زحمت ترجمه اين مقدمه را به انگليسي برخود هموار ساخته . و بيش از همه مرهون تشويق ها و قدرداني هاي دوست فاضل خويش آقاي ايران پرست هستم.
آن خاكستر مي پاشند و گرچه با زمين چندان سر بسر نمي گذارند همين كود مزارع آنهاست.
از مراتع اطراف ده كه پوشيده است از «كما » و «گون» كه اولي خوراك زمستاني گاو و گوسفند آنهاست و دومي هيزم اجاق ها و تنوري هاشان.در سراسر فصل كار ، علف مي چينند و بده مي آورند و روي بام خانه ها تل انباري بلند مي سازند كه از دور همچون گنبدي بچشم مي خورد . «كما» بقدري خوشبو است كه آدم آرزو مي كند كاش مي توانست از آن بخورد.حتي پنيري كه در محل مي سازند اين بو را حفظ مي كند .و بوته هاي گون گاهي بقدري بلند مي شود كه يك قاطر با بارش مي تواند در آن فرو برود و چنان تند مي سوزد و شعله مي افرازد كه در تاريكي شب تپه هاي اطراف را نيز روشن مي سازد.و بهترين وسيله راه جويي براي چارپاداراني است كه در زمستان سفر مي كنند.خيلي ساده بايد برف بوته را بكناري زد و سنگ چخماق بكار برد.با همان يك جرقه مي گيرد.و تازگي ها نيز آموخته اند كه از ساقه هاي همين گون كتيرا بگيرند.كوليها اين هنر را به آنان آموخته اند . كوليها فقط تابستانها پيدايشان مي شود . نه رقصي مي دانند و نه آوازي مي خوانند.چندتا خر دارندو دو برابر آن سگ - سياه چادر خود را كه علم كردند كوره كوچكي هم بر پا مي كنند . زنهاشان به خوشه چيني و دريوزگي و مردها به آهنگري .يك ماهي اطراق مي كنند.
«چلينگر»نامي است كه اهالي باين كوليها مي دهند .فقط گاهي آواز ني آنان بگوش مي رسد كه چوپانهاي ده خيلي از آنان آموخته ترند.اما در خود ده از رقص و آواز خبري نيست . مگر عروسي بكنند تا هلهله اي براه بيفتد و دستي بكوبند و پايي بيفشانند . عروسي ها را بفصل بيكاري محول مي كنند.يعني به اوايل پاييز كه خرمن ها برداشته شده و كشت سال آينده نيز آماده گشته است و حتي گردوها را نيز از درختها چيده اند و انبار كرده اند.
اطاقي كه تابستانها در آن بسر مي برند انبار زمستاني آنهاست كه خشك است و روزنه بيشتر دارد.سقف خانه ها را تير مي پوشانند و كاهگل مي كنند و ديوارها تا كمر از سنگ و باقي باچينه است . درخانه هايي كه تازه تر است خشت هم بكار رفته . درون خانه ها را باگل مي اندايند و اگر خواسته باشند تفنني بكار برند بجاي گل عادي براي اندودن گل سفيد بكار مي برند . و بآن «دون»مي گويند.
اما در امامزاده ده كه اهالي «معصوم زاده »اش مي نامند براي سفيد كاري گچ بكار برده اند.بناهاي عمومي ده يكي همين معصوم زاده است كه بايد محرم و صفري در پيش باشد تا رفت و روبش كنند ؛ و بعد حمام ده كه با گون گرمش مي كنند و گون انباري كه بر بربام آن انباشته اند از گنبد امامزاده نيز بلندتر است .دو تاهم مسجد دارند طكي كه اطاقكي بيش نيست و تنها مسجد است و ديگري مسجد بزرگي كه محل اجتماعات است و حسينيه است.هم حياط دارد هم سرپوشيده و هم «نخل» محرم در آنست.
تنها زينتي كه در تمام ساختمانهاي ده مي توان ديد يكي توفال سقفهاست كه نهايت تفنن و دقت در آن بكار رفته است به آن «پردو» مي گويند . و ديگر گاهي پنجره هاي مشبكي كه از قديم هنوز سالم مانده است و ديگر سرتيرهايي كه از سرپوشيده ايوان ها بيرون مي گذارند و تراشي به آن مي دهند و به آن «نكاس» مي گويند.
2
«معصوم زاده» طبق روايت اهالي مقبره مشترك سيد علاءالدين و سيد اشرف الدين است كه اجداد اصلي اهالي هستند .يعني اولين كساني كه درين ناحيه سكونت گزيده اند . و نيز روايت مي كنند كه اين دو نفر فرزند امامزاده سيد ناصرالديني هستند كه مقبره اش در تهران است . در محله اي بهمين نام و درين باره داستاني هم بر سر زبان اهاليست كه نقل آن بي فايده نيست :
« سيد علاءالدين و سيد شرف الدين از مدينه به اين ديار آمده اند .در زماني كه املاك بالا طالقان از آن «محمود»نامي بوده است كه گبر بوده ولي چوپاني مسلمان داشته . اين دو برادر پنهان از صاحب املاك در همين محل درغاري (اسكول)دور افتاده سكونت مي كنند .چوپان مسلمان هر روز گوسفندها را به كوه مي برده است . هر روز دو بز قرمز از گله جدا مي شده اند و به آن سو مي رفته اند و شب كه برمي گشته اند شير بيشتري داشته اند. چوپان اين مطلب را مي دانسته ولي نمي دانسته كه چرا اين اتفاق هر روز تكرار مي شود و چرا شير بزها زياد مي شود.تا روزي تصميم مي گيرد دنبال بزها برود و راز آنها را كشف كند در نتيجه بغاري مي رسد كه دو برادر در آن بوده اند و از شير بزها مي خورده اند و در ضمن به بزها بركت مي داده اند .»
« دو برادر از ديدن چوپان مي ترسند ولي او اطمينان مي دهد كه پنهان از ارباب ، مسلمان است و زن مسلماني هم دارد.زن نيز بعدا بديدن دو برادر مي رود و در تهيه آذوقه به آنها كمك مي كند . گذشته ازينكه به كمك شوهرش ذهن محمود گبر را آماده مي سازد و زمينه را طوري مي چينند كه محمود گبر برخورد آبرومندانه اي با اين دو برادر بكند.محمود گبر ناچار طلب معجزه مي كند . و آن دو نيز مشتي ريگ در جيب خود مي ريزند و به صورت طلا و نقره بيرون مي آورند . محمود نيز به آنان ايمان مي آورد و در حضورشان اسلام مي پذيرد و املاك «اورازان» و «گيليارد» و «خودكاوند» را به آنها مي بخشد . آن دو نفر به آبادي محل مي پردازند و زاد و ولد مي كنند و هر دسته از فرزندان خود را در يكي از اين سه محل سكونت مي دهند .به اين دليل است كه اورازان سيد نشين است و گيليارد و خودكاوند نيز تا اين اواخر كه چند خانواده عام در آن سكنا كرده اند سيد نشين است و گيليارد و خودكاوند نيز تااين اواخر كه چند خانواده عام در آن سكنا كرده اند سيد نشين بوده است .»
سيد تقي - يكي از اهالي - كه جدش صد و پنجاه سال عمر كرده بوده است نقل مي كند كه از جدش شنيده بوده كه او وقتي را بياد داشته كه در اورازان فقط 7خانوار مي زيسته اند.به اين مناسبتها اعتقاد عمومي اهالي شده است كه در اورازان مرد عام بند نمي شود و چهل روزه مي تركد يا مي ميرد.و بسيار ساده است اگر به اين طريق اهالي همه خود را خويشاوند بدانند.و پسرعمو يا دختر عمو خطاب كنند.البته زناني كه عام هستند و به ازدواج اهالي درآيند مستثني هستند.ازين گذشته اهالي معتقدند كه سگ در ده بند نمي شود . و غير از چند سگي كه براي گله دارند سگ ديگري در ده نيست . گذشته ازينكه در ده كاري هم از سگ برنمي آيد.نه كسي به فكر دزدي است و نه اگر هم باشد موفقيتي خواهد داشت . به اين دليل فقط خانه هايي كه مجاور كوچه ها است ديوار دارد و ديگر خانه ها يا اصولا بهم مربوط است و يا با پرچيني از هم مجزا مي شود .
سيد بودن و اصيل بودن اورازانيها نه تنها د رهمه طالقان حتي در ساوجبلاغ و تنكابن نيز شهرت دارد .و اوارازانيهاي زيادي هستند كه پراكنده در نواحي اطراف ازين اعتقاد عمومي معيشت خود را مي گذرانند.
حتي دعانويسي هم مي كنند. خانواده هاي زيادي هستند كه سلسله نسب خود را پشت قرآنها حفظ كرده اند. از يكي ازين سلسله نسبها كه در اختيار پدرم است عكس برداشته ام .
خانواده هاي ده بر حسب محل سكونتي كه در ده دارند به «جوآر محله» و «ميان محله » و «جيرمحله » منسوبند.جوآر محله ايهاي مشتخص ترند و نسبت غايي دارند و آن ديگران احترامي براي ايشان قايلند. كدخدا هميشه از جوار محله ايها انتخاب مي شود .آنچه براي يك مسافر جالب به نظر مي رسد اينست كه «معصوم زاده» صورت يك امامزاده معمولي را ندارد . اهالي ، نه از نظر قدسي كه درين موارد موجب احترام است بلكه همچون مقبره دو تن از پدران خود با آن رفتار مي كنند.نه چراغي در آن مي سوزند و نه شمعي دارند كه بيفروزند.فقط اگر پيرمردي باشد كه حوصله زيارت اهل قبور را داشته باشد سري هم بامامزاده مي زند.ازين گذشته هر پيرمردي در اورازان با اين خيال باطني جهان را بدرود مي گويد كه خود معصوم زاده اي است.
اما معصوم زاده روي تپه كوچكي قرار گرفته است و رو بقبله آن نيز قبرستان كوچكي در دامنه تپه هست ، غير از قبرستان بزرگ ده كه مجزاست و سراغش خواهم رفت . سمت غرب امامزاده حمام ده است و بعد خانه ها و فاصله حمام با اين تپه نهر كوچكي است كه از آب چشمه بالاي حسينيه زمزمه اي دارد . دور تا دور معصوم زاده ايواني است با ستونهاي چوبي و در ميان ، بناي گرد مقبره است . قطر گردي مقبره از بيرون نزديك به شش متر و از درون مقبره چهار متر است . ديوار ضخيم و سفيد شده مقبره نشان مي دهد كه از گل و سنگ بنا شده است .گنبد هرمي شكل روي همين ديوار ها بنا شده كه از درون و بيرون با گچ سفيد گشته .بناي گرد مقبره دودرقرينه به ايوان دورا دور دارد.يكي از شمال و ديگري از جنوب . غير ازين نه پنجره اي و نه روزنه اي و نه سوراخ بالاي گنبدي . درها كوتاه است و نه زينتي بر روي ديوار .فقط در سمت شمال برآمدگجي كوچكي به ديوار هست .و از دوده اي كه بالاي آن به ديوار نشسته پيداست كه جاي چراغ است . ضريح يك صندوق مكعب چوبي بي زينت است.حتي شبكه هم ندارد . يك پارچه از چوب است .و روپوش سبزي بروي آن افتاده . فقط هر طرف از لبه هاي شرقي و غربي ضريح با 6 قبه چوبي زينت شده است . فرش معصوم زاده دو تكه پوست آهو يا بز كوهي است و يك حصير برنجي . دو زيارت نامه «وارث» به ديواراست و يك «اذن دخول» و يك زيارت نامه مخصوص با اشاره باسم و رسم و حسب و نسب معصوم زادگان . زيارت نامه ها را روي كاغذي نوشته اند و كاغذها را روي قطعه چوبي كه مختصري منبت كاري بربالاي آنست چسبانده اند و آويخته اند . از درز صندوقچه چوبي ضريح كه به درون بنگري زير آن دو سنگ قبر از سنگ معمولي به يك اندازه و به ارتفاع چند سانتيمتر از زمين ديده مي شود . چيزهايي بر روي سنگهاي منقور بود كه خواندن آنها در نور باريكي كه از درز صندوقچه مي تابيد غير ممكن بود و صندوقچه را هم نمي شد تكان داد و از جا كند . اما ميان دو قبر حفره اي بود پر از اوراق خطي و كتابهاي اوراق - كه پيدا بود قرآنهاي خطي كهنه است .كنار ديوار شرقي مقبره قرآني اوراقي افتاده بود به قطع 15×9/5 كه پاره هاي آن پخش شده بود .صفحه دوم جلد آن بجا مانده بود كه رنگ و روغني بودو پس از سوره هاي كوچك و دعاي «صدق الله العلي العظيم ...الخ» تاريخ كتابت آن چنين ذكر شده بود «سنه 1244 تمام شد در ماه ربي الاخر (كذا) در روز چهارشنبه در بيست و هشتم ماه.» از اول قرآن نزديك به دو جزوه افتاده بود ولي از آن پس تقريبا كامل بود . كاغذ كلفت زرد شده اي داشت.با قلم نسخ مشكي نوشته شده بود و علامات آيات با مركب قرمز گذاشته شده بود . سر سوره ها بي زينت بود و تنها اسم سوره ها با همان مركب قرمز ضبط شده بود حاشيه صفحات يك خط قرمز و دو خط سياه بود و كنار اين خط دو ميليمتر مطلا بود.
قرآنهاي خطي در خانواده هاي اورازان كم نيست و با اينكه مكتب خانه ده نيز چندان برو بيايي ندارد اغلب اهالي گرچه خواندن فارسي را هم ندانند قرآن را مي خوانند و حتي متفاضلانه تفسير و تعبيرش مي كنند . گذشته ازينكه اغلب پيرمردهاي ده مساله دان هم هستند و موارد طهارت و نجاست را از يك آخوند بهتر توضيح مي دهند .
سيد ابوالفضل چهل و پنجساله يكي از همين نخوانده ملاها بود . اضافه بر اينكه سندي هم براي اثبات قدمت علم و فضل در خانواده خويش نشان مي داد . يك روز به خانه اش رفتم تا اين سند را ببينم . منزلش نزديك قبرستان ده مشرف به آن بود . مي گفتند قطعه اي از پوست آهو كه به خط حضرت سجاد آياتي بر آن نوشته در اختيار اوست . وقتي فهميد براي چه آمده ام رفت وضو ساخت و با آداب هر چه تمامتر بسته پارچه پيچي را درآورد و روي زانوي خود گذاشت . دعايي خواند و پارچه را گشود . يك قاب عكس 28×19 بود كه پشت شيشه دو نيمه شده اش به آساني مي شد پوست آهو را تشخيص داد خيلي به زحمت راضي شد كه قاب را به دست من بدهد. پوست در امتداد طولي خود در اثر تاخوردن از وسط شكسته بود و چند جاي شكستگي آن بر اثر ساييدگي رفته بود و سوراخ شده بود . از عرض نيز جاي سه تا خوردگي بر آن نمايان بود . سرتاسر ورقه از تركهاي ريز و چروكهاي ريزتر پوشيده بود.آيه اين بود «و هم يحملون اوزارهم علي ظهورهم .الاساء مسايزرون .و ماالحياه الدنيا الا لعب و لهو و اللدار» و به همين جا تمام مي شد. قبل ازينكه بفرك خواندنش بيفتم خود او آن را خواند و افزود كه از سوره انعام است . خط كوفي كهنه اي داشت . با مركب قهوه اي نوشته بود ، يا بر اثر گذشت زمان به اين رنگ درآمده بود . سرپيچ ها و آخر كشيده ها مركب رويهم انباشته تر بود كه گاهي ترك برداشته بود و تكه اي از آن ريخته بود . مثل لعابي كه از گوشه كاشي هاي قديمي مي پرد. پهناي قلم معمولا 3 ميليمتر بود . كشيده «يحملون» و «ظهورهم» 9/5 سانت و و كشيده «لهو» 7 سانت وبلندي الف ها و لام ها 2 سانت بود . آنچه بقول سيد ابوالفضل مسلم بود اين بود كه از سه نسل به اين طرف اين قطعه قرآن در خاندان آنها به ميراث مانده بود .
2
اشاره شد كه چه در ده و چه در مزارع اطراف آن - تنها آبي كه در دسترس اهاليست آب چشمه هاست .تقريبا در مركز ده بروبروي در حسينه چشمه بزرگي هست كه بيش از دو سنگ آب مي دهد.هيچكس ازين آب نمي خورد.اما اطراف چشمه را كنده اند و سنگ چيده اند و چاله بزرگي بوجود آورده اند كه محل شستشوي ظرف و لباس و فرش اهاليست . گاو و گوسفندهاي خود را هم در آن مي شويند حتي براي شستن مرده هاي خود نيز از آن استفاده مي كنند . تنها حوضي كه در تمام ده مي توان سراغ كرد همين است.آب آن پس از اينكه از چند باغ گذشت به رودخانه مي افتد و مي رود .ازين بزرگتر آب «كهريز»است . به فتح كاف و حذف هاء در موقع تلفظ . چشمه هاي ديگر هركدام آنقدر آب دارند كه مزرعه كوچكي را سيراب سازند و يا آب آشاميدني خانواده اي را تامين كنند . اما كهريز بيش از شش سنگ آب دارد.گرچه قناتي در كار نيست ولي پيداست كه «كاريز» به صورت كهريز درآمده است .از كوه هاي شمال شرقي و دره هاي آن جويي به طرف ده مي آيد كه آب برف قله ها در آن جاريست و طبيعي است كه در بهار بيشتر است و آخر تابستان تا دو سنگ هم تقليل مي يابد . اين نهر در راه خود به تپه اي برمي خورد كه مشرف بر اوارازان است .تپه را معلوم نيست در چه تاريخي شكافته اند و در حدود چهل متر تونل زده اند و آب را به اين سو آورده اند . دهانه اي كه آب به آن وارد رو بشرق است و پايين تر از دهانه خروجي قرار گرفته است . اهالي عقيده دارند كه كهريز يكي از معجزات ائمه است . به قولي در زمان همان دو سيد مدفون در معصوم زاده و به قول ديگر در زمان فرزندان بلافصل آنها احداث گرديده است . براي اينكه از چند و چون كار سر در بياورم فانوسي با خودم برداشتم و كفش ها را كندم و شلوارم را بالا زدم و از دهانه خروجي تونل كه مشرف به ده است وارد تونل شدم . آب خيلي سرد بود و پاهايم را مي آزرد . ولي كم كم عادت كردم . فقط لازم بود شانه هايم را بپايم و مواظب باشم شتك آب به لوله فانوس نرسد .وگرنه ارتفاع تونل يك برابر و نيم قد آدم متوسط بود . كف پايم روي شن هاي تيز مي نشست . دست كردم و چندتايش را درآوردم .شن نبود . سنگريزه هايي بود كه از دم كلنك حفر كنندگان تونل پريده بود و هنوز ته نهر نشسته بود .تونل را به شكل گلابي كنده بودند . بالاي آن تنگ بود ولي به هر صورت به آساني مي گذشتم . با قدم هاي شمرده و آرام چهل قدم كه برداشتم به آخر تونل رسيده بودم كه حوضچه اي بود و آب از آن مي جوشيد و پيدا بود كه بقيه تونل در سطح پايين تري قرار دارد و آب آن از سوراخي بالا مي آيد . ولي نه دستم به سوراخ زير آب رسيد نه پايم . در سرتاسر راه روي ديواره تونل دو قسمت متمايز از هم بنظر مي رسيد . سقف و قسمت بالاي آن تميزتر كنده شده بود وجاهاي كلنگ ريز و مرتب در نور فانوس برق مي زد و قسمت پايين -از ده پانزده سانت به سطح آب مانده تا كف مجرا- زمخت تر و ناهمواريها و تيزيهاي سنگ بر آن نمودارتر بود . و قسمت بالايي از حدود حوضچه هم گذشته بود و يك متري در درون كوه پيش رفته بود و پيدا بود كه مجراي اصلي اين بود ه و چون به جايي نرسيده بوده است رها گرديده است و پايين تر را كنده اند. بعد بدهانه ورودي تونل هم سركشي كردم كه پشت تپه بود و نهري كه به آن مي رسيد بيش از يك متر گود بود و آب در آن رويهم ايستاده بود و بهر صورت پيدا بود كه موقع حفر تونل چون وسايل اندازه گيري دقيق نداشته اند يا از دو طرف تپه با اندكي اختلاف سطح شروع بحفر كرده اند و يا آنها كه دهانه خروجي را مي كنده اند كمي سربالا رفته اند و در نتيجه تونل از دو سمت بهم نرسيده و ناچار شده اند با نقب كوتاهي دو قسمت شرقي و غربي تونل را بهم مرتبط سازند.
در اينكه اهالي در كندن كوه مهارتي دارند نمي شد ترديد كرد. كهريز نمونه قديمي تري بود ولي تنورهايي كه براي آسياب ها كنده بودند نمونه هاي تازه تري .«سيد لطفعلي» درين كار متخصص بود كه پيرمردي بود نيمه گوژپشت و كوتاه قد و مدعي بود كه مهندس هاي تهراني هم قادر به كندن چنين تنوره هايي در شكم كوه نيستند . دشواري كارشان اينست كه كوه را بايد طوري باروت بدهند كه ديواره هاي تنوره شكاف برندارد و آب از آن نشت نكند . تنوره آسياب ها باينصورت است كه چاله اي به عمق 5 تا 10 متر در كوه مي كنند كه آب نهروبآن ميريزد و انباشته مي شود و از سوراخي كه ته تنوره كنده اند با فشار به سوي پره هاي چرخ آسياب هدايت مي شود . در حقيقت يك توربين ساده است .
از چهار آسيابي كه در ده هست دو تاي آن تنوره اي و دو تاي ديگر ناودار است . يعني آب نهر بوسيله ناوي چوبي به سوي پره هاي چرخ كه در اصطلاح اهال «چل»ناميده مي شود هدايت مي گردد. آسيابهاي شخصي به نام صاحبان آن ها و دو آسياب عمومي باسامي « يزدان بخشي قبري ديم » (نزديك قبر يزدان بخش) و «كله آسيو» است . اولي از آن «جوار محله » ايها و دومي ا ز «ميان محله ايها » . در آسياب هاي عمومي هر كس به اندازه آب و ملكي كه موروثي از پدران به او رسيده است يك يا چند هنگام.«بكسر هاء ملفوظ» حق استفاده از اجازه اسياب را دارد ، هر هنگام يك نيمه شبانروز است . و مبناي شبانروز ظهر نيست ، غروب است و سر آفتاب . حق آسيا به يك دهم است . از هر ده من گندم يا جوي كه آرد مي شود طك من آن مزد آسيابان است . آسيابها معمولا در كوتاه تري دارد (تمام درها ده كوتاه است ).از در به فضاي بارانداز وارد مي شوند كه در عين حال طويله زمستاني چارپاياني است كه بارها را آورده اند . از ين محوطه به راهرو بلند يا كوتاهي مي روند كه به فضاي آسياب منتهي مي شود . و در آن همه چيز از گرد سفيد آرد پوشيده است . روزنه آسياب كوچكترين روزنه هايي بود كه ديدم و در نور بي رمقي كه ازين تنها روزنه مي تافت همه چرخ و گردش سنگها برويهم و ريزش مداوم دانه هاي گندم مجموعه محقر ولي زيبايي فراهم آورده بود .چپقي كه با آسيابان چاق كردم و حقله هاي دود كه ميان گرد آرد در فضا محو مي شد و همه چيز ديگر آن گوشه دنج آنقدر مرا گرفت كه آرزو كردم كاش سالها آسيابان اين ده دورافتاده بودم.
4
تشريفاتي كه در اورازان براي عزا قايل مي شوند حتي از تشريفات عروسي نيز مفصل تر است . به خصوص اگر آدم سرشناسي مرده باشد . وقتي كسي مرد از خانواده او يا همسايه او يا همسايه ها كسي به بام مي رود و مناجات مي كند و به فارسي و عربي اشعار و دعاهايي مي خواند . مردهايي كه در ده هستند يا در مزارع اطراف كار مي كنند صداي مناجات را مي شنوند و جمع مي شوند و با هم به قبرستان مي روند و دسته جمعي قبر را مي كنند . كندن قبر به نيمه كه رسيد عده اي به ده برمي گردند و به خانه مرده مي روند و مرده را براي شستن مي برند. غسالخانه همان چشمه بزرگ جلوي حسينيه است . اگر زن باشد پرده اي به دور چشمه مي كشند . بعد ميت را كفن مي كنند و همان دم حسينيه - اگر زن باشد در داخل - بر و نماز مي خوانند ؛ و در ميان پيرمردها هميشه كسي هست كه امام جماعت بشود و كار لنگ نماند . تابوت ندارند .ميت را با طناب روي نردباني مي بندند و به دوش مي گيرند . بقيه مراسم همان است كه در ساير نقاط هم ديده مي شود . تشييع جنازه و تلقين ميت و دفن . روي ميت اول سنگ مي چينند . بعد روي سنگ خاك مي ريزند . دفن كه تمام شد دسته جمعي به خانه صاحب عزا مي روند . و در اطاقي جمع مي شوند و فاتحه مي گذارند و قرآن مي خوانند . هركدام براي خود و با صداي بلند و همهمه اي برمي خيزد . سه روز يا بيشتر صبح و عصر كارشان همين است ؛ و درين چند روز از در و همسايه براي صاحب عزا خوراك مي فرستند و آنرا «تله كاسه » مي گويند . روز سوم صاحب عزا ناهار ناهار مي دهد. آش كشك وارزن و اگ ر دستش به دهانش برسد آبگوشت.ديگر شب هفت و چله و سال ندارند . فقط عيد نوروز و عيد فطر به گورستان مي روند و سرقبر خويشان فاتحه مي خوانند و نان و حلوا مي برند . حلواي مخصوصي هم دارند كه «زيله » به آن مي گويند . كره را كه آب مي كنند و روغن مي گيرند به درد و ناصافي ته آن آرد مي زنند و روي آتش مي گذارند تا آرد قهوه اي بشود. ديگر حتي شيريني هم به آن نمي زنند .
در تابستان 1324 كه دوماهي در اورازان بسر مي بردم خبر مرگ يكي از روحانيون اورازاني كه ساكن تهران بود ولي در همان فصل براي تبليغ مذهب به مازندران رفته بود به ده رسيد . خبر دو سه هفته بعد رسيد . يكي از خويشان مرده ، سيد جعفر نام ، كه در سفر مازندران با او بود و قتي به ده برگشت خبر را آورد . سيد جعفر كه صاحب عزا هم بشمار مي رفت استطاعتي نداشت تا مراسم عزارا آبرومند برگزار كند . ناچار همه اهالي در عزا شركت كردند .
هركسي چيزي گذاشت . بيست و چهارمن (180كيلوگرم) گندم و چهار گوسفند فراهم شد ، و توتون و تنباكو و قهوه مجلس را نيز دكاندار ده بعهده گرفت. از روز ورود سيد جعفر در خانه اش قرآن خواني برپا شد . در تمام ساعات روز غير از موقع شام و ناها ركه اهالي به خانه هاي خود مي رفتند مجلس داير بود . در طول اين مدت زنها نيز در مجلس ديگري در همسايگي جمع مي شدند و زمزمه و نوحه سرايي مي كردند . البته اينجا ديگر از قراءت قرآن خبري نبود . شركت در مجلس عزا در سه روز اول اختياري بود ولي روز سوم از يكي دوساعت قبل از ظهر تمام اهالي از زن و مرد و بچه هركدام د رمجلس جداگانه اي حاضر شده بودند . و سرظهر در مجلس مردها قاري «الرحمن» خواند . و در جواب هر «فباي آلاءربكما تكذبان» قاري ، يك بار همه با هم «لابشيء » گفتند . بعد آخوندي را كه از گيليرد دعوت كرده بودند به منبر فرستادند كه پس از خطبه مرسوم ، خطاب به اهالي اين طور اظهار ارادت كرد : «والسلام عليكم ايها الحاضرون الجالسون في هذالعزا...» و تمام حضار با هم جوابش دادند كه «والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته » ؛ وبعد خطيب در مناقب مرده و صاحب عزا مطالبي گفت و گريزي هم در آخر كار زد و بع ناهار دادند . براي هر كسي د ر كاسه جداگانه اي آبگوشت با نان . در آن روز تمام اهل ده در مجالس جداگانه جمع بودند . در مجلس بچه ها درست مثل مكتب خانه مردي چوب به دست در ميان ايستاده بود و مواظبت مي كرد كه كسي به سهم ديگري دست دراز نكند . مردها و زنها گيوه هاشان را دم مجلس كنده بودند و تو رفته بودند اما بچه ها هركدام كفشهاي خود را با خودشان داشتند و زير پا گذاشته بودند . اگر روز سوم عزاداري به جمعه تصادف كند تا جمعه طر عزا را ادامه مي دهند .وقتي قاري مشغول خواندن الرحمن بود و حضار «لابشيء» مي گفتند سلماني ده سر صاحب عزا و يكي از خويشان نزديك او را في المجلس تراشطد و به اين طريق عزاداري ختم شده تلقي كردند. به عنوان عزاداري سياه نمي پوشند . قبرهاي مردگان خود را به ندرت پامي گيرند و بسيار نادرند كساني كه سنگي براي روي قبر يكي از خويشان خود تهطه كننند . دستشان نيم رسيد . سنگرتاش هم دور است . مگر فصل بيكاري باشد و از خود اهالي بربيايد . ولي در گورستان عمومي ده سنگاهي خوش تراش زطاد است . حتي سنگ مر مر هم ديده مي شود كه پيداست د رجاي ديگري تراشيدهاند و به محل آورده اند . در قسمت شمالي و غربي گ.گورستان كه به ده نزديك است روي قبرها بيشتر سنگهاي تراشيده مي توان دطد و در قسمتهاي ديگر كه به جاده نزديكتر است و از ده بدور اتفاده تر ، كمتر . شايد در آن قسمت سنگ قبرها دم پا رفته است و شايد هم خرد شده است . كسي چه مي داند شايد هم غريبه ها به غارت برده اند ؟
سنگ قبرها غالبا از جاي خود درآمده ، كج وكوله شده ، يكوري و حتي دمر بر روي خاك افتاده . حتي بعضي از آنها ا زامتداد شرقي و غربي نيز بدر آمده اند . سنگ هاي مر مر اغلب كوچك است . روي يكي ازين سنگهاي مرمر كه رنگ كرم داشت به خط نستعليق بسيار زيبا اين اشعار حك شده بود :
« ناخورده بري زباغ دوران موسي
ناچيده گلي ازين گلستان موسي »
« پژمرده شد از صر صر هجران موسي
گرديده به خاك تيره يكسان موسي »
و بعد يك دوبيتي كه مصراع اول آن ساييده شده بود و كلمات «سر سروران جهان...موسي » از آن هويدا بود و بعد .
« .......
به عقبي بدل شد چو دنياي او »
« خرد بهر تاريخ فوتش بگفت
بهشت برين باد ماواي او » «سنه 1040»
از آيات و كلمات عربي روي اين سنگ مرمر كوچك و زيبا هيچ خبري نبود . قطع آن 65×21 سانتيمتر . و اين اشعار همه در حاشيه سنگ بود و در ميان سنگ نقش و نگاري با گلهاي درشت كنده شده بود . سنگ مر مر ديگري بود با خط بسيار بد كه تنها «وفات مير محمد حسن ولد ميرهدايت » را روي آن كنده بودند. زيرا اين وشته شكل مخصوصي شبيه به چليپا كنده بودند و بقيه سنگ خالي مانده بود . تاريخ نداشت . اين علامت چليپا روي يك سنگ ديگر هم ديده شد كه مرمر نبود و باز فقط حاوي وفات «ميرفلان...» بود. يك سنگ مرمر ديگر باندازه 31×23 با خط نستعليق زيبا حكايت از «وفات مرحوم مير محمد مهدي ولد ميرمحمد حسين 4 شهر رجب سنه 1141» مي كرد و در زير نوشته مطابق معمول دهات تصوير يك تسبيح و يك رحل قرآن و مهر و انگشتر و شانه كنده شده بود . و اين تصاوير روي سنگهاي مختلف بارها تكرار شده بود . شايد به نشانه اينكه متوفي از عالمان دين بوده . باز سنگ مرمر كرم رنگ ديگري به عرض و طول 21×50 سانتيمتر و به ضخامت 20 سانت از خاك بيرون افتاده روي زمين بود و با خط نسخ زيبايي در حاشيه بالايش نوشته بود «مير محمد صالح بن مير موسي» و در حاشيه طرف راست «دلا ديدي كه آن فرزانه فرزند ...» و بقيه شعر.و دري»ان همين سنگ به طرف بالا . اين تارطخ به عربي حك شده بود « في تاريخ شهر محرم سنه سته و ثمانين و تسعمائه » و اين بهترين و قديمي ترين سنگ گورستان بود . به اين طريق مي شود استنباط كرد كه مسلما از اواخر قرن نهم آن ناحيه مسكون بوده است .
5
عموما پرخورند شايد از اين نظر كه مواد غذايي خوراكشان بسيار كم است .گوشت خيلي كم مي خورند . مگر گوسفندي يا بزي از كوه پرت شود و سنگ پايش را بشكند و مجبور بشوند سرش را ببرند و حلالش كنند تا گوشتي بهم برساند . در اينگونه موارد صاحب گوشت روي بام مي رود و گوشتي را كه كشته است جار مي زند . گوشت بز يا گاو يا هرچيز ديگر . و اين اتفاق بيشتر تابستان ها مي افتد . غير ازين كمتر اتفاق مي افتد كه قصابي كنند .بعضي ها هم كه تمكني دارند يكي دوتا گوسفند يا بز مي كشند و قرمه مي كنند و براي زمستان نگهميدارند.
اگر گاهي گوشت داشته باشند و آبگوشت بخورند گوشت آن را نمي كوبند . گوشت را با بنشني كه به همراه آن پخته اند در بشقاب جداگانه اي مي ريزند و بعد از تريد مي خورند . اما شير و ماست و دوغ و كشك و پنير و محصولات ديگري كه از شير مي گيرند فراوان است . غير از اينها خوراك غالب اهالي نباتي است . هميشه ارزن و گندم - گاهي برنج و خيلي به ندرت حبوبات ديگر . سبزي هم مي خورند . البته فقط پخته و سبزي آنها بيشتر عبارت از سبزيهاي خودروي كوهي است . «شورك» و «والك» و «آبشن» بيش از همه در دسترسشان است . چوپان كه دنبال چارپا بكوه مي رود در تابستان اين سبزيها را هم مي چيند و در كولباره خود به ده مي آورد و غير از او زنها هستند كه سبزي خود را از كوه و دره مي چينند.هيچ روزي نيست كه در هر خانواده اورازاني ديگ آش بپا نباشد .آش را روان و آبكي مي پزند كه سبزي در ميانش شناور است . حتي آنرا هر روز به عنوان چاشت مي خورند . صبح ها از چايي خبري نيست .چايي را روزي يكبار عصر كه از كار برمي گردند مي خورند .
تابستان ها كه مردها خيلي زود از سر كار مي روند نمي رسند كه در خانه چاشت كنند . نمازشان را كه خواندند اول طلوع فجر راه مي افتند و چون مزارع دور است تا به محل درو يا شخم برسند آفتاب سرزده است . از راه كه رسيدند سفره كمري خود را به آن «ابزار » مي گويند باز مي كنند و با نان و پنير ي جزيي سد جوع مي كنند و بكار مي پردازند . دو سه ساعتي كه كار كردند زنها ديگ به سر ، چاشت آنها را از ده مي آورند.نان و پنير كه در خيك نگاهش مي دارند و آش ؛ با قاشقهاي چوبي بزرگ كه يك شهري به زحمت مي تواند آنرا به دهان ببرد .و يك سطل دوغ.به هر آشي دوغ مي زنند . و گاهي كشك.زنها همانجا سر كوه با مردهاي خود چاشت مي كنند و به ده برمي گردند و اين چاشت كه در حوالي يكي دو ساعت ظهر خورده مي شود ناهار هم هست. بعد مردها نزديك غروب كه مي خواهند دست از كار بكشند يك بار ديگر نيز سد جوع كرده اند و اين بار فقط با نان و پنير و گاهي «زيله» .
غروب كه به خانه برگشتند شام حاضر است . باز هم آش. و بعد مي خوابند . يكساعت از شب گذشته كمتر جانداري در ده بيدار ست و هيچ پنجره اي نيست كه از آن نوري به بيرون بتابد . ولي د رفصل بي كاري يعني وقتيكه برف و بوران اجازه نمي دهد بيرون بروند غذا سه وعده است . صبح و ظهر و شام.ولي آش صبح حتي يكروز هم فراموش نمي شود . آش ها مختلف : آش گندم ؛ گندم است كه پوست مي كنند و مي كوبند و با چغندر و عدس مي پزند و با دوغ مي خورند . بلغور آش ؛ چيز ديگري شبيه به آش گندم است . آردين آش ؛ تقريبا آش رشته است . مغز گردو و كشمش و آلوچه را با رشته و چغندر مي پزند و با كشك يا «سج» يعني قره قروت مي خورند و اگر سركه بهم برسد با سركه .گوروس آش ؛ آش ارزن است كه بازبا عدس و چغندر مي پزند . ارزن هم شوست كنده است . و چاشني آن دوغ است . سچ آش ؛ را با بلغور و برنج و چغندر مي پزند و به آن شير مي زنند و مي خورند . بعضي وقت ها قرمه هم به آن مي زنند . چغندر را با برگ و درسته توي ديگ مي پزند .چغندرهاي ريزي دارند . دو سه نوع غذا هم با شير درست مي كنند :«گوره ماست » يكي از آنهاست .كاسه هاي چوبي مخصوصي دارند كه از مازندران مي آورند و به آن كچول مي گويند . شير را در آن مي دوشند و كمي ماست به آن مي زنند و مي خورند . شيرپت يكنوع ديگر از ين غذاست كه فقط شير است ولي تشريفات مخصوصي دارد . شير را در همان كچول مي دوشند و تكه سنگ هايي را كه در آتش گون داغ كرده اند توي آن مي ريزند كه شيراز حرارتشان بچوش مي آيد ، بعد آنرا با نان مي خورند . خودشان عقيده دارند كه زهراب شير را مي گيرند . اين دو غذا بيشتر خوراك چوپانهايي است كه همراه گله به كوه مي روند . شير حاضر ، گون هم حاضر و در انبازشان نان و ماست وپنير هم حاضر دارند.
پلو هم مي خورند . اغلب به جاي برنج ، ارزن را پلو مي كنند . ارزن پوست كنده را با آب تنها مي پزند و به آن ماس تو شير مي زنند . كمي نرم مي شود و آنرا شير گوروس مي گويند . كاچي نوع ديگري از پلوهاي آنهاست كه بلغور نرم د رآب پخته است با ماست يا آغز . مثل تهراني ها هم پلو مي خورند . برنج پخته با خورش كه اغلب قيمه يا فسنجان است . و پيداست كه اين خوراك اغنياست . دمك هم مي پزند . برنج و بلغور و ارزن را با كمي شورك در تنور مي پزند دمي مانند مي كنند . حليم هم مي پزند . زمستانها . و با قرمه . و تابستانها اگر اجبارا گوشت فراواني به همان صورت كه گذشت درخانه بهم رسيده باشد . درست مثل حليمي كه در تهران مي پزند . زيله را به صورت ديگر هم تهيه مي كنند و به آن آرداله مي گويند . آرد را بي روغن برشته مي كنند بعد به آن شير مي زنند .
اما نانهايي كه مي خورند . غير از گندم و جو با ارزن هم نان مي پزند . و در ين صورت خمير را به تنور نمي زنند ، روي ساك مي پزند . نان معمولي شان دو نوع است : بالي نان كه همان نان لواش نازك و بزرگ است و ديگري جو كلاس كه نان جو است و گرده ناني كلفت و كوچك وسياه رنگ است . معمولا با ته مانده خمير گندم نيز كه نازك نمي شود چني« نان سفت و سقطي درست مي كنند. ناني كه در آش يا شير يا دوغ نرم مي كنندو مي خورند همين نان است . لواش را با پنير مي خورند و قاتق است . معمولا در هر خانه هفته اي يكبار نان مي بندند و تمان نان هفته را مي پزند و نگهميدارند . نانهاي ديگري هم دانرد كه جزو تفنن هاي خانوادگي است . اگر مهماني برسد يا اگر سفري در پيش باشد . پنجه كش يكنوع ازين تفنن هاست كه دراز و باريك است و با آرد گندم مي پزند و با شير خمير مي كنند و زرده تخم مرغ رويش مي مالند . گاهي هم شيره . يكنوع ديگر گرت است كه با شير خمير مي كنند و مغز گردو لايش مي گذارند و روي آن نيز مغز گردوي كوبيده مي پاشند كه برشته تر مي شود . يكنع ديگر اين نوع نان شير مالها تركلاس استك ه به جاي گردو ، سبزي كوهي تازه به خمير آن مي زنند . سوغات ده بذاي خانوده ما هميشه يا پنير بده است يا عسل با همين يكي دو نوع شيرمال . گاهي هم والك و آبشن برايمان مي آورده اند .
6
لباس اهالي معمولا ساده است و در محل تهيه مي شود .با پشمي كه از گوسفندهاي خود مي گيرند و مي تابند ، پارچه زمستاني ، جوراب پشمي و به ندرت قاليچه و خيلي بيشتر از آن جاجيم مي بافند . جاجيم هاي خوبي كه در سراسر طالقان معروف است . روي كرسي مي اندازند ، با آن رختخواب مي پيچند و حتي براي فروش به شهر مي برند . كرباس را كه بيشتر براي پيراهن و شلوار از خارج مي خرند در محل رنگ كمي كنند . رنگ آبي ثابت و سيري كه لباس ، پاره پاره هم كه بشود باز خود را حفظ مي كند . مردها پيراهن سفيد مي پوشند و شلوار آبي . وليان كه از دهات ساوجبلاغ است و دو فرسخ بيشتر با اورازان فاصله ندارد (پايين اورازان است ) ، چون راه ماشين رو دارد ، خيلي زود آداب شهري را در لباس پوشيدن اقتباس كرده است . كلاه لگني ، كت ، شلوار ، و پيراهن هاي بلند زنانه در اين چند بار كه رفت و آمدي از آنسو داشته ام هر بار بيشتر از پيش به چشمم خورده است . اما در اورازان كمتر اثري از پوشاك شهري هست . جوانهايي كه از نظام وظيفه برمي گردند ، مردهايي كه در فصل بيكاري به معادن ذغال آبيك و هيو مي روند يا زنهايي كه مدتي در تهران به خدمتگاري مي گذرانند . همه وقتي به محل برگشتند خيلي به ندرت آداب شهري را حفظ مي كنند و باز همان كرباس آبي و همان گيوه هاي تخت كلفت و همان شلوار و شليته مي پوشند . مردها روي سر تراشيده شده شان كلاه نمدي معمولي مي گذارند . زيرچانه و روي گونه هاي خود را مي تراشند و ريش انبوهي مي گذارند كه در ميان دو خط موازي ازين گوش تا آن گوش ادامه دارد و بهترين حافظ صورتهاي آن ها در قبال گرما و سرمااست . پيراهن كرباسي كه در زير مي پوشند يخه اش از طرف راست باز مي شود و از بغل گردن تا پهلو دكمه مي خورد .دكمه هاي نخي مخصوصي كه زنهاشان از قيطان درست مي كنند . دكمه ساخته شده بكار نمي رود . استين ها يكسره است و مج و دكمه ندارد ولي بجاي آن با ريسمان باريكي كه به لباس دوخته شده مچ دست را مي بندند . روي پيراهن ، قبا بتن مي كنند . قباي سه چاكگ . كمي از كت هاي شهري بلندتر . تا بالاي زانو ، و از كرباس آبي كه يخه اش باز است و آستين هايش را فقط موقع كار با ريسمان مي بند ند . پير مردها قباشان بلند تر است و اين خود يكي از علايم ريش سفيد است . روي قبا كمر مي بندند . گاهي با شال پشمي و گاهي با يك طناب سياه و بيشتر با يك تسمه چرمي . شلوار زير و رو ندارند . يك شلوار كرباس آبي سرو ته يكي و نه چندان گشاد ، مي پوشند كه با بند تنبان بسته مي شود . معمولا در هر خانواده اي يك كپنك هم دارند كه بآن شولا مي گويند و آنرا از نمد مي مالند و موقع سفر يا هروقت آبياري يا نوبت چوپاني دارند همراه مي برند و بدوش مي اندازند . كليجه از شولاكمي كوتاه تر است و بهمان شكل است . با آستينهايي كه راست مي ايستد و نمي خوابد و دامن آن رويهم نمي آيد . جوراب پشمي و شال گردن هم دارند . دستكش هايي كه زمستانها مي پوشند دو جاي انگشت دارد . يكي براي شست و يكي ديگر كه پهن است براي چهار انگشت ديگر . زنها آنرا با كرك مي بافند . دستكش ديگري بهمين شكل دارند براي مواقع درو كه از پوست مي سازند . گيوه هاي خود را محل مي كشند . تخت آنرا با كهنه پاره هاي كرباس آبي تهيه مي كنند و با سوزنهاي بلند زه از ميانش مي گذرانند و روي آنرا - بيشتر مردها و كمتر زنها - با نخ پرك مي بافند . تخت گيوه هاشان كلفت است و بافت روي آن درشت . همه اهالي گيوه كشي نمي دانند . يعني كشيدن تخت آنرا . چند نفر بخصوص اينكاره اند ولي اغلبشان بلندند كه روي گيوه را ببافند . گيوه را زمستان نمي پوشند . در برف و سرما اگر بيرون بروند و چارق بپا مي كنند . يعني روي جوراب پشمي كه مي پوشند پوست كلفتي را با زه بپا مي بندند كه اتمام كف و نيمه اي از روي پا را مي گيرد . و خود اهالي به آن «چرم » مي گويند . شلوارهاي شهري كه به ندرت ديده مي شود «تنبان پولكي » اسم دارد . بندرت پالتوهاي شهري نيز در آنجا ديده ام .
اما زنها . پيراهنشان از زير گلو تا روي شكم چاك دارد و دكمه مي خورد . مج آستينهاي آن نيز. پيراهن مخصوصي دارند . نه ببلندي پيراهن زنانه شهري و نه بكوتاهي پيراهن هاي مردانه . و دامن آن قسمت بالاي شليطه شان را مي پوشاند . زيرا اين پيراهن چيز ديگري به تن ندارند ولي روي آن جليقه اي مي پوشند كه دكمه هايش هميشه باز است و آنچه زينت با خود دارند به اين جليقه مي آويزند . اغلب حاشيه آنرا مليله دوزيهاي ساده يا قيطان بندي مي كنند . دكمه هاي اغلب اين جليقه ها از سكه هاي نقره است . پيراهن و جليقه زنان از چيت هاي رنگارنگ است . شلواري كه مي پوشند از مال مردها تنگ تر و از پارچه سياه است و تا مچ پايشانرا مي پوشاند . روي اين شلوار شليطه را مي پوشانند كه تابالاي زانوست و خيلي چين مي خورد و از پارچه هاي رنگارنگ مي دوزند . پيرزنان درعوض شلوار و شليطه فقط يك شليطه بپا دارند كه جلو و عقب دامن آن از ميان دو پا بهم دوخته است و در حقيقت شلوار بزرگ و بلندي و چين داري است كه پاچه هاي آن به هم وصل است . كلاهي كه زنها بسر مي گذارند كلاه پارچه اي گرد و كوتاهي است كه روي پيشاني آن نقره كوب است و آنرا تا بالاي ابرو پايين مي كشند و زير آن سربندي از پارچه سفيد بسر مي كنند وكه دسته هايش را دور گردن مي پيچند . موهاي خود را از عقب در يك رشته مي بافند و آنرا با سربند به دور گردن مي پيچند . هيچ زني نمي توانيد ببينيد كه گوشه اي از موهايش از زير اين سربند بيرون مانده باشد. كلاه خود را كلاه پيچ مي گويند . موقع خواب سربند و كلاه را بازمي كنند . پيرزنها فقط سربند دارند و كلاه كمتر مي گذارند . جليقه هم نمي پوشند .
كفش زنها اغلب همان گيوه هايي است كه در محل تخت مي كشند و مي بافند و در زمستان ارسي هايي است كه از شهر مي آورند . بچه هاي بزرگتر اگر پسر باشند مثل پدرها و اگر دختر باشند مثل مادرها لباس مي پوشند و كودكان خرد قاعده اي براي لباس پوشيدن ندارند . هرچه بدست پدر و مادر رسيد تنشان مي كنند. در مجالس سوگ و سرور تنها تغييري كه در لباس زنها ديده مي شود چادر نمازهايي است كه تك و توك به چشم مي خورد . وگرنه فقط لباس شسته يا نو مي پوشند .
فقط زنهاي جوان هستند كه گاهي دستي به صورت خود مي برند . يعني دور چشمهاي خود را سياهالي مي مالند . هسته يك گياه كوهي را مي سوزانند و سوخته اش را با روغن آميخته مي كنند و به چشم مي مالند . غير از اين بزك اسباب ديگري ندارند . مگر در مورد عروس كه سرخاب و سفيدابي هم بكار مي برند . شكرت مستقيم زنها در كار روزانه اجازه تفنني بيشتر ازين را نمي دهد . اهالي اصطلاحي دارند كه در مورد كارهاي سخت زنها بسيار گوياست :«مردكاني خدا زنكانند.» تنها كارهاي خانه نيست كه به عهده زنهاست . موقع درو و خرمن كوبي و علف چيني و در صيفي كاري و هر كار ديگري با مردها دوش بدوشند. بچه هاي شيري خود را با چادر شبي به پشت مي بندند و راه مي افتند و پابه پاي مردان كار مي كنند . فقط شخم و آبياري شبانه كار تنها مردان است . غير ازين هيچ استثنايي براي زنها قايل نيستند. مدرسه كه در ده نيست . بچه ها به محض اين كه راه افتادند كار هم مي كنند . اول كارهاي سبك ، بعد دنبال چارپا راه افتادن و بار را بمنزل رساندن و بعد درو و بعد هم كارهاي ديگر . بيماري بچه ها بيشتر چشم درداست و اغلب چشم هاشان ناسور مي ماند . غير از دوا و درمانهاي پيرزنانه معالجه ديگري هم ندارند . ولي همين بچه ها وقتي بزرگ مي شوند از يك فرسخي تشخيص مي دهند كه روي كوه مقابل گوسفندي است كه مي چرد يا بزي .
7
مراسم عروسي در عين حال كه ساده و فقيرانه است تشريفاتي دارد . در فصولي كه آنجا بوده ام (تابستانها)فقط يكبار شاهد مراسم عروسي بوده ام . هيچ فراموشم نمي شود كه داماد از سر درخانه خود يك تكه بزرگ قند را چنان به طرف كاروان عروس ، كه به خانه اش مي آوردند ، انداخت كه اگر بسر كسي مي خورد حتما مي شكست . و نمي دانم چرا عروس را سورا بر قاطر و بازينت هايي كه از پارچه و جاجيم از اطرافش آويخته بودند شبيه به حضرت قاسم يافتم كه در دسته ها و تعزيه ها ديده بودم .
معمولا از ايام كودكي بچه ها را برا ي هم شيريني مي خورند . و با اينكه (اگر خويشاوندي تمام اهالي صحت داشته باشد.) اغلب ازدواجها در ميان افراد فاميل است نشانه اي از انحطاط نسل در ميان آنها نيست . كور چندان كم نيست . دنباله همان چشم دردهاي كودكي . اما افليج و ناقص ، اصلا در ده نمي شود پيدا كرد . عروسي ها بهمان سادگي راه مي افتد كه آسياب ده و مقدمات آن بقدري بسرعت مي گذرد كه اصلا فرصت بگفتگوهاي خاله زنكي نمي دهد . مبلغ مهر بسيار كم است . حداكثر پنجاه تومان . و از جهيز و ساير مخلفات خبري نيست .
شب عروسي چند نفر از جوانان مي آيند و داماد را به حمام مي برند و نو پوشانده بيرونش مي آورند . اول به زيارت معصوم زاده بعد به خانه . و داماد دست پدر يا ولي خود را مي بوسد . قبل ازينكه داماد از حمام بيايد روي بام را فرش كرده اند و يك كرسي مفروش در ميانه گذاشته اند كه داماد را رويش مي نشانند. در ضمن جار زده اند و مردان ده جمع شده اند و غلغله اي بپاست و تازه غروب شده است . داماد كه به كرسي نشست دو تاشمع به دو دستش مي دهند و پيرمردي بميان مي افتد و چوب و تخته اي يا چوب و چارپايه اي بدست مي گيرد و كنار داماد مي ايستد و هداياي اهالي را جار مي زند :«سيد مشهدولي ، اي گوهادا ، خانه آبادان » و به چوبي مي كوبد . حضار با هم فرياد مي زنند :«خانه آبادان» .و هر يك از اهالي بقدر طاقت خود هدايايي مي دهند . يعني هريك اعلام مي كنند كه چه خواهند داد . و تا قبل از بردن عروس هديه خود را مي فرستند و رويهمرفته براي زندگپي تازه سرمايه اي گرد مي آيد . تقديم هدايا كه تمام شد شام مي دهند. همان اوايل شب. آش كشكي يا دوغي . و بعد تا سه ساعت از شب رفته مي نشينند . سه ساعت كه از شب گذشت از خانه داماد براي عروس حنا مي فرستد . با توت و سنجد وسيب و كشمش و تخم مرغ رنگ كرده وشيريني هاي طبيعي ديگري كه بهم برسد. زنها بساط را در مجموعه اي بسر مي گذارند و بخانه عروس مي برند . يك طبق ديگر نيز از همين بساط بمجلس مي آورند و جلوي داماد مي گذارند ودست داماد را تا مچ حنا مي بندند . ساقدوش ها نيز دست هاي خود را حنا مي بندند . اين مراسم كه گذشت پيرمرد ها مجلس را براي جوانان خالي مي كنند و به خانه هاي خود مي روند . اما جوانها بيست نفري هستند كه تا صبح بيدار مي مانند . هريك پولي مي گذارند ، گوسفندي و برنجي و روغني مي خرند. همان شبانه . و زنها شبانه مي پزند و مي خورند . چايي هم براه است . گاهي هم يكي آواز مي خواند يا يكي ني مي زند و ديگري مي رقصد . تا صبح باين صورت سر مي كنند. همين عده صبح كه شد داماد را با خود به خانواده هاي اقوام ببازديد مي برند و هرجا شيريني و چاي مي خورند تا نزديك ظهر كه بخانه داماد برمي گردند. پيرمردها برمي خيزند و بمنزل عروس سري مي زنند . و اگر جهيزي در كار باشد صورت برميدارند و شهادت مي دهند . مختبصر لباسي براي عروس و داماد و يك صندوق . اما كيسته توتون ، بند تنبان و سفره كمري جزء لاينفك جهيز است . اگر هيچ چيز ديگري هم در كار نباشد اينها مسلما هست .
از طرف ديگر عروس را نيز روز قبل به حمام برده اند و لباس نو پوشانده اند و زينت و بزك كرده اند و آماده است. صورت برداري از جهيزيه كه تمام شد آن را در صندوق مي گذارند . بندرت اتفاق مي افتد كه جهيز يك عروس دو صندوق باشد . صندوق را اگر يكي باشد بكول كسي مي گذارند و اگر دو تا ، روي قاطر مي بندند و جلوي عروس را ه مي اندازند . عروس نطز سوار قاطر ديگري مي شود كه از آن زيور و زينت آويخته است . سر قاطر را با حنا رنگ كرده اند و منگوله زده اند . دهنه قاطر را برادر عروس يا يكي از مرداغن نزدطك باو مي گيرد و براداران ديگرش يآ خويشاندان مرد بازوان عروس مي گيرند و از دو طرف قاطر مي آيند . خيلي آهسته . و صلوات مي فرستند . و يكي در پيش قافله چاوشي مي كنند . پيرمدرها بدنبال و زنها نيبز از پي آنها مي آيند .صد قدمي خانه داماد قافله مي ايستد. داماد ساقدوش هاكه در اصطلاح اهالي «زامادست برار» نام دارند ببام مي روند و داماد سه بار قند يا انار يا سيب بطرف عروس و قافله اش مي اندازد. اگر به عروس خورد يا از بالاي سرش گاذشت معتقدند كه داماد در شب زفاف موفق خواهد بود وگرنه فال بد مي زنند . صد قدم فاصله چنداني نيست و معمولا همه دامادها موفقند . بعد عروس را پيش مي آورند و دم خانه داماد مي رسانند . پدر داماد يا ولي او قآن بر ميدارد و سوره هايي از آن مي خواند و قرآن را دور سر عروس مي گرداند . بعد عروس را بغل مي زند و پياده مي كند . اما داماد هنوز بربام است و مقداري جو برشته و كشمش و گاهي پول خرد در دامن قبا دارد كه وقتي عروس بزير در رسيد نثارش مي كند . بعد عروس را وارد مي كنند و در اطاقي بروي تخت مي ايستانند و شمع به دستش مي دهند . مردها از همان دم در پي كار خود رفته اند و ديگر مجلس زنانه است. عروس يكي دو ساعت شمع به دست ايستاده است و زنها دورش حلقه مي زنند و مي رقصند و كف مي زنند و هنوز بعد از ظهر است كه مجلس تمام مي شود و عروس و داماد خلوت مي كنند . زفاف شب نيست. عصرهاست . موفقيت داماد راهنوز آفتاب غروب نكرده با طبل بر سر بام مي كوبند . و بعد زنان عروس را و مردان داماد را بحمام مي برند . عروس تا سه روز روزه صمت مي گيرد . با هيچكس هيچ حرفي نمي زند . در اين سه روز از درو هميسايه براي عروس و داماد غذا مي فرستند و آن را «در زن سري » مي گويند . عروس در اين سه روز دست به سياه و سفيد هم نمي زند .
8
خانه ها معمولا مطبخ جداگانه ندارد . در گوشه اي از ايوان كه از سه طرف پوشيده است و يك بر آن رو به شرق يا جنوب بازست ، اجاقي نهاده اند كه بآن «كله ، به كسر كاف و لام» مي گويند . و همانجا پخت و پز مي كنند ، و گر زمستان باشد روي تنورها . هيچ اطاقي حتي پستو ها و زير زمين هاي ده نيز بي «تندور» تنور؛ نيست . تمام اطاقها اگر بتازگي اندود نشده باشد از كمر به بالاسياه است و اگر هم شده باشد تيرگي دود از زير اندود به چشم مي خورد . خانه ها يا حياط ندارد و يا اگر دارد بسيار كوچك است كه در آن نه مي شود چيزي كاشت و نه فضايي دارد و در حقيقت راهرو چارپايان است . به اسطبل . در تمام ده فقط روزنه هاي گنبد طاق حمام شيشه دارد . غير ازين كمتر شيشه اي به پنجره اي افتاده است . كوزه گلي يا سبو كمتر بكار مي برند . فقط يك نوع قلقلك كوچك از ساوجبلاغ مي خرند كه در آن آب براي آشاميدن به سر كار مي برند . «قره آفتوه» را كه مشربه بسيار بزرگ و بي لوله اي است براي آب از چشمه آوردن و بردن دارند . اگر قرمه اي براي زمستان مي پزند ، اگر پنيري مي خواهند نگهدارند ، و اگر شيره اي يا عسلي يا هرچيز ديگري باشد آنرا در خيك مي كنند . اغلب كيسه ها نيز از پوست است . بهترين انبان ها را در آنجا ديده ام . در پسينه (پستوي خانه ها ) تنورهاي بزرگي را روي زمين نهاده اند كه هركام انبار جداگانه اي براي گندم يا جو يا ارزن است كه به آن «پالفه» مي گويند . پرش كه كردند سرش را گل مي گيرند . و از سوراخي كه به پايين دارد هر چه مي خواهند درمي آورند . توپي كوچكي را بيرون مي آورند و گندم و جو يا ارزن بيرون مي ريزند . درين پستوها اغلب چاله هاي نساجي را نيز مي توان ديد . با تيركهاي كار گذاشته شده و ديگر لوازم آن ، كه بيشتر زمستان ها را به راهش مي اندازند و اگر پيرزني در خانه باشد كه كار سنگين نتواند ، حتي در تابستان ها . عسل را خيلي خوب مي پرورانند و خيلي زياد مي خورند . با موم هم مي خورند . غير از پستو و ايوان و زيرزمين ، اطاق ديگري دارند كه مهمانخانه مانند است و طاقچه ها و رف هاي آن مزين است به تمام اثاث گرانبهاي خانه و آنچه به يادگار در خانواده مانده است . از سماور و چيني و لاوك و چيزهاي ديگر ؛و گاهي قليان . گرچه همه از زن و مرد چپق مي كشند ولي پيرمردها و ريش سفيد ها گاهي نيز قلياني زير لب مي گيرند . غير از «گون» كه هيزم غالب اهاليست سوخت ديگري هم دارند و آن فضولات چارپايانست كه در تمام فصل سرما در آغل زير پايشان ريخته و به ضخامت نيم متر بالاآمده . برفها كه آب شد و چارپا را به كوه فرستادند با بيلهاي نوك تيز اين فضولات دلمه شده را مي برند و لوزي شكل در مي آورند و در آفتاب خشك مي كنند و مي سوزانند . در فصل سرما كمتر در آغل را با زمي كنند . از سوراخي كه به سقف آن است هر روز صبح و عصر علوفه چارپا را پايين مي اندازند و فقط روزي يكبار براي آب دادنشان به كنار چشمه بزرگ جلوي حسينيه مي برند . يك ماه كه از عيد گذشت چارپا را به كوه مي فرستند .
گذشته از گله كوچكي كه از اين پس هر روز به چرا مي فرستند و غروب به ده برمي گردانند ، تاشير و پنير روزانه شان را تامين كند ، قسمت اعظم چارپاي اهالي به اين طريق تمام فصل گرما سر كوه مي ماند و يك ما ه از پاييز گذشته برمي گردد. به همراه گله اي كه روي كوه است پنج شش نفري هستند كه به نوبت سركوه مي مانندد و در چادري كه به پا كرده اند مي خوابند و هرروز شيرها را مي دوشند و پنير مي كنند و از همانجا بارقاطر براي فروش به اطراف مي فرستند . اين رمه را كه به كوه منزل كرده است حتي شبهات نيز به چرا مي برند . غروب كه رمه برگشت و دور چادر اطراق كرد دو سه ساعتي استراحت مي كند و باز براي چرا مي رود . تا يك ساعت به آفتاب مانده ، و تاسر آفتاب باز استراحت است و دوباره چرا.عجله دارند . چون علفهاي خوشبويي هست كه اگر چريده نشود خشك مي ماند . چه در مورد رمه اي كه هر روز به كوه مي رود و شب برمي گردد و چه درمورد رمه بزرگ كه تمام فصل در كوه است . براي دوشيدن شير قانون بخوصي «تراز»دارند . هركس به نسبت تعداد چارپاي دوشان خود در ماه چند روز معين تمام شير گله را مي دوشد . به اين طريق حتي فقيرترين خانواده ها نيز كه به زحمت ده بزوميش دارند ، مي توانند با محصول شير يك روزه تمام گله نه تنها آذوقه لبنياتي يك ماه خود را تهيه كنند بلكه پنير براي فروش هم فراهم كنند. چوپان به اين مناسبت گله را كه از كوه برمي گرداند هر روز به در خانه اي كه بايد مي برد و پي كار خود مي رود و وقتي چارپا دوشيده شد به طرف خانه صاحب خود روانه مي گجردد .
در اوايل ماه دوم تابستان كه منتهاي گرماست يك روز تمام اهالي براي چيدن پشم رمه خود به كوه مي روند و تقريبا ده خالي مي ماند . تنها پيران و آنها كه در مزارع كاري واجب دارند غايب اند . مراسم بزرگي است . چند چارپا مي كشند و آبگوشت مفصليب به پا مي كنند و از روز پيش كله ها را نيز پخته اند و كله پاچه هم هست و صبح تا غروب با قيچي هاي مخصوص ، پشم تمام رمه را مي چينند . همه باهم كمك مي كننند . ولي در آخر كار هر كسي پشم چارپاي خود را برمي دارد و مي برد . و د راوقات بي كاري ، دوك به دست ، همين پشم را مي ريسد .
چوپاني كه رمه كوچك را هر روز به كوه مي برد و برمي گرداند يك نفر است ، و در هر سال براي هرچارپا يك چارك گندم مزد چوپاني مي گيرد . اما آنها كه رمه بزرگ را تابستانها در كوه نگه مي دارند ثابت نيستند و از خانواده صاحبان رمه نوبت مي دهند . مزدي هم ندارند . كدخدا به معرفي پيرمردان ده از طرف بخشداري كه در شهرك است هر جهارس ال يكبار معطن مي شد . تها كار كدخدا معرفي جوانهاي بيست ساله است كه به خدمت وظيفه اعزام بشوند . غير از اين كمتر كاري دارد.
تمام املاك ده از خانه وباغ و مزرعه و چراگاه وقف است و قابل فروشي نيست . نه به بيگانگان و نه در ميان خود اهالي . هيچكس زميني را نمي تواند بفروشد . اما معاوضه مي كنند و آنهم خود اهالي با هم . تمام املاك مزروعي ده به 48 چارك تقسيم شده است . بزرگترين مالك ده بيش از يك چارك ملك ندارد . خرده مالكند . با مالكيتي كه تعلق خاطر ايجاد نمي كند . كساني از اهالي كه به شهر رفته اند و يا كوچ كرده اند چونمي توانسته اند املاك خود را بفروشند ناچار بيكي ازبستگان خود در ده اجاره اش داده اند . زميني بيش از قدرت كشت اهاليست و باين علت بيكاره مانده است . زمين مناسبي هم نيست . كوهپايه است . كار چارپا نيز اجازه رسيدگي بيشتري به مزارع نمي دهد . ناچار اغلب زمينها را بنوبت مي كارند هر قطعه زميني را دوسال يا سه سال يكبار.اجاره اي ....كه از زمين هاي اجاري گرفته مي شود «سه كوت » است . فقط آب و ملك از موجر است و كار و تخم و گاو از مستاجر.اما اگر موجر در تخم و گاو نيز شريك باشد نصفا نصف سهم مي برد . اما املاك از هركسي باشد منافع علف چيني آن مال رعيت است. يعني كسيكه در آن كشت كرده . و هرچه كاه پس از خرمن بدست بيايد از آن «ورزو» (گاو نري) است كه شخم كرده . ناچار به كسي مي رسد كه ورزو از اوست .
در موقع تقسيم عوايد اشتراكي ده از قبيل باج چراي مراتع اطراف ده (كه در سال 1324 مثلا به دويست تومان رسيد ) مبناي عمل مقدار چارك ملكي است كه هر كس دارد . كدخدا ناظر تقسيم اين عوايد است .
هر يك از مردان سالي يك تومان باي سر تراشي به سلماني ده مي دهند كه كيفي دارد و هفته اي يكبار به تمام خانه سر مي زند و سيار است . و هر يك از اهالي از زن و مرد و بچه در سال سه چارك گندم به حمامي مي دهند كه در تمام سال حمام را بگرداند و گرم نگهدارد. منتهي هر خانواده اي نيز مواظب است كه در سال به نسبت تعداد افراد خانواده براي حمام هيزم بياورد . يعني از كوه «گون» بكند و ببام حمام بريزد. انبار كردن گون ها ، آب انداختن ، كوره سوزاندن و ديگر كارها از خود حمامي است . شايد همين دو نفر يعني حمامي و سلماني باشند كه كار ديگري غير از شغل خود ندارند . حتي چوپان نيز در زمستان بيكار مي ماند و بيرون از ده كاري مي گيرد . ديگران از زن و مرد اغلب در همه كارهاي ديگر دست دارند. از علف چيني تا گيوه كشي. و از درو تا شير دوشيدن.
9
فرهنگ لغات اورازاني
در ضبط لغات رعايت اين نكته شده است كه از ذكر اصطلاحات مشابه با فارسي و يا لغات دخيل از زبان رسمي خودداري بشود و براي رعايت دقت نسبي بيشتر ضبط لغات به الفباي لاتين نيز داده شده است : متاسفانه چون حروف مخصوص باينگونه موارد در دسترس نبود بهمين اندازه اكتفا شده كه از حروف موجود در چاپخانه بحدالكثر امكان استفاده بشود . ناچار بايد قبلا ذكر بشود كه چه حروفي از الفباي ما قرار داده شده است :
j به جاي ج - c به جاي چ - h به جاي ح - xبه جاي خ - z به جاي ز - sبه جاي س - shبه جاي ش - qبه جاي ق - g به جاي گ . اما در مورد حروف صدادار :
a به جاي آ - ow به جاي نوعي از واو مجهول كه در لهجه محلي فراوان به كار مي رود . مثل اورازان - افتو - او - پوجار . اما در مورد بقيه حروف و صداها احتياج بقرار داد نيست .
* * *
آبا - جد
آبست - آبستن
آردگي - فضاي دور سنگ آسياب كه آرد در آن جمع مي شود .
اچين واچان - اين چنين و آن چنان
اراداس - اره داس
ارس - آرنج
اريان - در آسياب محفظه اي است كه حبوبات را در آن مي ريزند تا از سوراخ پايين آن كم كم ا زراه ناوك بوسط چرخ آسياب بريزد .
اسپرك - جا پاي چوبي كه پايين دسته بيل مي گذارند .
اسبج - شپش
اسبي - سفيد
استون - ستون
استه - استخوان
اسكول - غار
اشكم - شكم
اشكمبه - شكمبه
اشناقك - سوت
افتو - آفتاب
المبه - چوب درازي كه با آن گردو را از درخت پايين مي كنند .
اليجه - كرباس رنگين
الك كردن - پرتاب كردن
انگل - پستان گاو و گوسفند
اميج - مايه ماست
اهر - سنگچين دستي
او - آب
اوسال - افسار
اول - تيره
ايزار- سفره كمري
ايسه - الان
بال - ساعد دست - آستين لباس
بالبند - النگو
ببه - كودك خردسال
بپتي ين -پختن
بتكاندن - كوبيدن ، زدن
بچي ين - چيدن
بخوردي ين - خوردن
برار - برادر
بربي ين - بريدن
بربي جي ين - برشته كردن
برسي ين - رسيدن
بروتن - فروختن
بركر-ديگ بزرگ
بزاستن-زاييدن
بدوستن-دويدن
بسپيجي ين-مكيدن
بسويي ين-ساييدن
بشكاجي ين-شكافتن، سوراخ كردن
بشوردي ين -شستن
بشين - رفتن
بغله-تنگه
بلگ-برگ
بم-بام
بمردي ين -مردن
بن جي ين -خرد كردن
پاچال-گودال پاي دستگاه نساجي
پارس-چوبي كه سرعت سنگ آسياب را با آن كم و زياد ميكنند (مانند دنده ماشين)
پالفه-جعله بزرگ كندو مانندي كه در پستوها بعنوان انبار حبوبات بكار ميرود.
پردو-توفال سقف .چوبهاي يك اندازه كه روز تير مي اندازند وروي آن را با خاك و كاهگل مي پوشانند.
پسينه -پستوي خانه
پف-كف سفيدرنگي كه جگر گوسفند را پوشانده
پنير -پنير
پوچول-كفش بطور عام.پاي افزار
پولك-دكمه
پيشينه-خوراك عصر
پي سر - پشت سر
پي ير -پدر
تيله - طويله
تالان تالاني - هرج و مرج .خر تو خر
تته -سبد بزرگ
تراز-مقدار شير سالانه چارپا
ترفند-ترفن.حيله
تلم - گاو دوساله كه هنوز نزاييده
تله -گاودانه .تلخه
تله كاسه-خوراكي كه در ايام عزا به خانه عزادار هديه مي فرستند
تليت -مخلوط.قاطي
تمان-تمام
تنبان پولكي-شلوار دكمه دار شهري.
تنبوره-استخوان دنده
تنچه -روغن داغكن بي دسته و لبه دار
تندور -تنور
تندوره شون -چوبي كه تنور را با آن بهم مي زنند
تنقول - شكم
توره -تكه آهني كه سنگ رويين آسياب را ميگرداند و خود ش به «ساز»متسصل است.
تور-ديوانه
توكن-روغن داغ كن
تيخ -تيغ
تيهان -تيون
جد - چوبي كه بگردن گاوهاي نر ميگذارند و چپركش را بآن مي بندند
جوار-بالا
جورب-جوراب
جوز-گردو
جون -جوان
جير-زير
جيف-جيب
چاشت - سرظهر، موقع ناهار
چپر -چارچوبي كه با آن خرمن را ميكوبند
چپش-بزغاله دوساله
چخماخ-چخماق
چرخه-چرخ ريس
چرخه زي- زه چرخ ريس
چرنل-جوهر ، مركب رنگين
چرم -چارخ ، چارق
چكبند-شكسته بند
چل-چرخ .بخصوص بچرخ آسياب اطلاق مي شود .
چموش-كفش چرمي ، ارسي
چو - چوب
چوچك-گنجشك
چوقا - يك نوع پارچه پشمي زمستاني
خالك -خاله
خان -تخته اي كه پايه كوتاهي دارد و خمير را روي آن پهن مي كنند.
خجير -خوب
خربن-زميني كه خرمن را در آن بپا مي كنند ،خرمن گاه
خسته - هسته ميوه
خمس-علف كوهي است كه نخود وحشي دارد.
خوآر-خواهر
خوينه -كپه گندم خردشده و آماده براي باددان .
خوتي ين - خوابيدن
خيوه -پاروي ساخت محل :چوبي را كج مي كنند و روي آن پوست مي كشند و دسته اي هم بان ن مي دهند.
دار-زميني كه دارند شخمش مي كنند . بهمطن ضبط بعمني درخت.
درزن-سوزن
درشتي ين-دررفتن.
دروش -درفش
دخاله-شانه دودندانه (ابزار باددان خرمن)
دشاني ين-تكان دادن
دفدين-چوب هموار كننده عرض كرباس.
دل-وسط .ميان
دم بستن -بستن
دمي جار-ديم زار
دمرقول-داس سنگين دسته آهني
دم سرگرداني -عقرب ، كژدم
دو-دوغ
دوال-زوال باريكي كه تخت گيوه را با آن مي كشند.
دون -گل براي اندود كردن.
ديزندان-سه پايه روي تنور
ديم -صورت .رو
دينج-آرام ، بي سرو صدا
راني -ران پوش قاطر
رب-رف
روخانه-رودخانه
ريكلو-گوجه ريز
زاغ-زرد
زاما-داماد
زفان-زبان
زيله-حلواي بي شيريني
زله -زهر
زن پي ير -پدر زن
ساز - ميله آهني آسياب كه با چرخ مي گردد و سنگ رويين را مي گرداند.
ساق- سالم
سج-قروقوروت
سرارون-جاروي بزرگ
سر-تاپاله هايي كه در طول زمستان كف آغل انباشته مي شود بعد آنرا لوزي شكل ميبرند و ميسوزانند .
سرخ-سرخ
سرنه -در تنور
سلت-سطل
سگ رو -گربه روي كف حمام
سمچو-حلقه چوبيني كه در موقع شخم و خرمن كوبي بگردن گاو مي اندازند .
سواله -پوست سبز روي گردو
سولاخ - سوراخ
سيف - سيب
سينه زل - زنگ و زينت سينه قاطر
شانه ميگ -شانه نساجي
شفر-گزن- آلت بريدن چرم
شلت - درختي است شبيه تبريزي .سفيدار
شلم - شلغم
شو - شب
شوپرك-شب پره
شوشك-شاخه هاي باريك بد كه با آن سبد مي سازند .
شوكن - شبانه
شيرانگن -علف شيرداري كه از شير آن براي زخم بندي استفاده مي كنند.
شرپت-غذايي از شير
شيلانك-زردآلو
صب-صبح
صفره-صرفه
صو-صاف
فيني- بيني
قاب-قوزك پا
قار-قهر
قاچي لي- برهنه
قاطر-استر
قبرقه-استخوان كنف ، كعب
قته ميت - قطع اميد ، نااميد شدن
قرت - گلو ، حلقوم
قرته بني - سنجاق زير گلو
قرمز-قرمز
قره افتو- دولچه مسي بزرگ
قزان-ديگ
قسر-چارپاي نازا، يا تاكنون نزاييده
قلاچ-كلاغ
قلبال-غربال
قليون ناهار-صبحانه ، چاشت
قو- چوب پوسيده مخصوص كه براي آتش گيرانه بكار مي بردند.
قياق-يك نوع سرشير است كه از روي ماست تازه مي گيرند.
كاچه ليس-قاشق بزرگ چوبي گود ، چمچه
كارتن - عنكبوت
كاهار - بزغاله سه ساله
كاوي - ميش آبستن
كبود - آبي
كتاه - كوتاه
كتر - كبوتر، اسم بسياري از زنان اهالي
كتره - قاشق چوبي صاف و بزرگ
كتري- قوري مسي
كرس-اسطبل بره و بزغاله
كشي - تنك قاطر
كشكوروت -كلاغ سياه ، سفيد و دراز دم
كلبر-سوراخ هواكش تنور
كلتوك - سرشير
كلشك- كوپاي گندم نكوبيده
كله پچ- ديزي مسي
كله -اجاق
كله كولي-بز نر
كليجه - شولا ي نيم تنه
كليك - يك نوع تيغ است ، علف
كم - زنبور زرد كوچك (گته كم ، زنبور قرمز بزرگ)
كما - علف خوشبويي است شبيه شبت كه علوفه چارپا است .
كندس - ازگيل
كنديل - كندو
كوپا- كوپاي علف يا گندم.
كوس - فشار ، زور
كولي - بز
كولاچيه - چمباتمه
كوك - كبك(در لهجه اهالي نسا- دزج)
كيچيك - كوچك
كيشكه - آدم نحيف و ريزه
كيلي - قفل ، كلون در
كين تلق - در كوني
گافه - ويرانه(؟)
گپ- حرف ، سخن
گت - بزرگ
گت ننه - مادر بزرگ
گدوك - راه پيج و خم دار روي كوه
گردستن - شدن
گرچلك - سبد
گرز - علف خوسبوي كوهي است
گسنه - گرسنه
گل - خاك ( فقط در مورد زيارت اموات - سرخاك رفتن بكار مي رود )
گنگ- ناوكوچكي كه ته تنوره آسياب ميگذارند.
گوآلو- آلوي كوهي(اهالي نسا آلو را هيلو مي گويند .)
گور - تاريكي زياد
گورس -ارزن
گوره ماس - غذايي است از شير و ماست .
گوزور- تاپاله
گوهان -گاوآهن
گون - تيغ كوهي صمغ دار تندسوز
گيل داس - داس سنگين هيزم شكني
لار- چمن پرپشت
لنگري - بشقاب بزرگ و گود مسي
لوچه - لب
ليله - ني ني ، كودك خردسال
ماچكول- سوسمار بزرگ
مار - مادر
مارزله دار-سوسمار باريك و كوچك
مرجو-عدس
مرغانه - تخم مرغ
مزار - گورستان
مشتر - مشتري ، خريدار
مكو - ماكو
مگس - زنبور عسل
مهل - مهلت
مورچانه-مورچانه
ميجك -مژه
ناهار - قبل از ظهر
نظامي -شلوار شهردوز
نمازير - عصر
(اهالي نسا از دهات مجاور اورازان نماشدير گويند)
نهره- كوزه سفالي بزرگي كه يك دسته دارد و در آن ماست ميزنند و كره مي گيرند .
نو - ناو ، دره
نومزا-نامزد
واش- علوفه ، علف
وجار - بوته اي كوهي كه دامنه هاي ريز قرمز مي دهد.
وز- پهلو
ورده - غلطك نان پختن
ورزو- گاو نر
وره - بره
وره كولي - بزغاله
ول - كج . ضد راست
ولگ -برك
ولك - قلوه
وند - بند
وي - بد
ويدار- درخت بيد
ويگيتن - گرفتن
هاخري ين - خريدن
هاداين - دادن
هاكشيدن- كشيدن
هيرم - نرم .(براي اينكه زمين را بشخم بزنند قبلا در آن آب مي بندند . اين عمل هيزم است .)
هيمه - هيزم
يال - كودك .بچه
10
الف- چند تعبير و جمله و مثل اوارازاني
افتوي دل - ميان آفتاب
ايسه ميني ديه - حالا مي بيني ديگر ، الان مي بيني ديگر
اينجه كتيه - اينجا افتاده (اينديا بكته - اينجا افتاده )
خانه كي يي شينه ؟ خانه مال كيست ؟(شكي كيا - اينجا مال كيست )
اينه تندوري ميان دشانين - اينرا مطان تنور بتكانيد
باروله - باركج است .(باريانه - باركج است )
بدادروابو- بگذار در باز باشد.( بدر برآ چردبي - بگذار در باز باشد.)
بشيم خاكي سر- برويم سر قبرستان
بيومني وربنشين - بيا پهلوي من بنشين
بوسسته به - گسيخته بود
پامي بن تيخ بگنيه - كف پايم تيغ رفته است .
پايست - پاشو . بايست
پدرسوته - پدر سوخته .(بروي پدر تكيه مي كنند )
پيش ميكوه - جلو مي افتد . (پروني ميجينه - جلو مي زند )
تمان گردي - تمام شد . (تموني آكر - تمام كرد .)
تنقولي بزيه - شكمش را پر كرده . سير و پر خورده
چاقوره صوبدا - چاقوش را تيز كرد.
چبه اوي پيش استاي -چرا پيش او ايستاده اي؟
خادر گلو خادر پلو - خواه در گلو خواه در پهلو
دل شو- برو بيرون . برو ميان برو تو .(بشه بر- برو بيرون )
در كيليه - در قفل است .
دهوا مرفه مي كني ؟ - دعوا مرافعه مي كني ؟
ديميتي بشو - صورتت را بشوي .
ردآبه پرون چشماها - از جلوي چشمم دور شو .
راه انگن - راه بينداز
ريش كفن پيت - ريش بكفن پيچيده (فحش است)
قرت انگن - قورت بده
كلا بمند - كلاه مانده . يعني بميري و كلاهت بي صاحب بماند (فحش است .)
كوس صبت ميني - حرف زور مي زني.
كوهستان كمگستانه - كوهستان كمكستان است
كيبا نو پسينه د در ميشو - كدبانو از پستوي پر در ميآيد .
مردگاني خدا زنكانن - خداي مردان زنانند.
ميخاس نيلي - ميخواستي نگذاري .
نكن اچان - آنطور نكن .
وسه - بس است .
ويشه - پس ميآيد .
ب - دو لالايي
لالالالا حبيب من
خدا كرده نصيب من
دختر دارم فاطمه سلطان
پسردارم محمد نام
لالالالا حبيب من
خدا كرده نصيب من
ورونده هاش نقره داره
اشكم پيچش قلمكاره
لالالالا حبيب من
خدا كرده نصيب من
دختر دارم سه و چاهار
گت ترينش مني يادگار
كيچيكينش مني به بدار
لالالالا حبيب من
خدا كرده نصيب من
2
لالالالا گل قالي
بابات رفته جايش خالي
لالالالا گل گندم
ترا گهواره مي بندم
لالالالا گل فندق
ننت رفته سر صندوق
لالالالا گل خوينه
گدا آمد در خونه
لالالالا گل زيره
ببات رفته زن بگيره
ننت از غصه مي ميره
لالالالا مي مهپاره
پلنگ سركوه چه ميناله
ج - دو بازي بچگانه
دمداري - در حدود پانزده تا از دخرها (بازي تنها دختران است ) دنبال هم رديف مي شوند و پشت هم را مي گيرند . جلويي آنها جلودار است و جواب گو.غير از اين عده يكنفر گرگ مي شود و مثلا بسراغ گله مي آيد در حاليكه ميگويد «گرگم و گله مي برم » و جلودار از عده خود حفاظت مي كند كه «چوپانان نمي گذارند » البته دست آخر گرگ قايق مي شود و يكي يكي عده را مي گيرد و از صف جدا مي كند و بگوشه اي مي برد و مينشاند . وقتي همه بآن گوشه برده شدند دست يكديگر را مي گيرند و باز يكيشان پيش مي افتد . پرسان پرسان كه «راه مازندران كجاست ؟» ديگري جواب مي دهد «از اين جاست » بعد همه با هم مي گويند «سلقم - سلقم » و بعد هركدام سر جاي خود چرخي مي زنند و دوباره دست يكديگر را مي گيرند اين سر و آن سر صف را مي كشند و زورآزمايي مي كنند. هركدام از بازيكنان كه دستش رها شد باخته است وبايد دركوني (كين تلق) بدهد.
خرپشت خرواز - مثلا بازي كنان ده نفرند (بازي هم پسرانه است و هم دخترانه اما مختلط نيست) بدو دسته پنج نفري تقسيم مي شوند و بوسيله طاق يا جفت معين مي كنند كه كدام دسته سوار باشد و كدام دسته پياده . يا كدام دسته «خرواز» و كدام دسته «خرپشت» . بعد در اطراف كوچه يا ميدان خرپشت ها دور از هم كنار ديوار خم مي شوند و دستشان را بديوار مي گذارند و پنج نفر ديگر روي كول آنها سوار مي شوند . سوار اولي كلاهش را بر مي دارد و براي سوار ديگر پرتاب مي كند . و مي گويد «شنبه» واو كلاه را براي نفر بعدي پرتاب مي كند و ميگويد «يكشنبه » و او براي بعدي و مي گويد «دوشنبه » همينطور كلاه را براي هم پرتاب ميكنند و روزهاي هفته را يك بيك نام ميبرند تا جمعه . و بعد دسته ها عوض مي شود . اما اگر از دسته سوار كسي نتواند كلاهي را كه برايش پرتاب شده در هوا بگيرد قبل از اينكه بجمعه برسد بازي برميگردد. يعني سوارها پياده مي شوند و پياده ها كه تا بحال سواري ميداده اند بدوش آنها بالا مي روند . و همينطور بازي ادامه دارد تا خسته شوند يا دلشان را بزند.
د - قصه
پيرمرد مسافري از راه رسيد و در خانه پيرزني را زد . دركه باز شد گفت :
-«دبي اما - دبي شما - مهمون نمي خاد خونه شما ؟»
پيرزن گفت : بسم الله و پيرمرد را برد توي اطاق نشاند و آب برد كه پاهايش را بشويد . پيرمرد پاهايش را كه شست و استراحت كرد بصدا درآمد كه :
-«دبي اما - دبي شما - قليون نمي خاد مهمون شما؟»
پيرزن رفت و قليان خودش را چاق كرد آورد و نشست با هم درد دل كردند تا مدتي از شب گذشت و پيرزن برخاست كه برود و بخوابد . باز پيرمرد درآمد كه :
-« دبي اما - دبي شما - قاتق نمي خاد مهمون شما ؟»
پيرزن شنيد و رفت سفره آورد و نان و قاتقي براي مهمان گذاشت . پيرمرد شامش را كه خورد صاحبخانه سفره را جمع كرد و رفت كه بخوابد . باز پيرمرد بصدا درآمد كه :
-« دبي اما - دبي شما - ورخست (بغل خواب)نمي خاد مهمون شما؟»
پيرزن اين را كه شنيد عصباني شد رفت سيخ تنور را برداشت و آمد و پيرمرد را از خانه بدر كرد.
«اين قصه را سيده گلزار پيرزن 65 ساله گفته .»
11
چند نكته ي دستوري
الف - وضع صفت و موصوف
در لهجه اهاليب اوارازان صفت هميشه قبل از موصوف مي آيد . با اين وضع كه آخر صفت هميشه مفتوح است . قرمزبز= بز قرمز. گته قزان = ديگ بزرگ . تله كاسه = كاسه تلخ (تلخ كاسه)
ب - وضع مضاف و مضاف اليه
نيز مضاف اليه هميشه قبل از مضاف درميآيد . با اين فرق كه كسره مضاف بصورت اشباع شده (ياء) در آخر مضاف اليه در ميآيد . مثل : يزدان بخشي قبري ديم = نزديك قبر يزدان بخش. اسكولي ميان = ميان غار . پايي بن = بن پا . بزاني شير = شيربزها . اوري پيش = پيش او .
ج - علامت مفعول صريح (را )
(را) علامت مفعول صريح در لهجه محلي بصورت راء مفتوح خلاصه ميشود نه بصورت راء مضموم كه در لهجه تهران است . و در اغلب موارد نيز (ر) حذف مي گردد و مفعول صريح فقط بعنوان علامت مشخص (فتح)اي را حفظ مي كند . مثل : چاقوره صوبدا= چاقو را تيز كرد . اينه تندوري ميآن دوشانين = اينرا ميآن تنور بتكانيد .
د- حرف اضافه (از)
حرف اضافه (از) بصورت (دي) و در دنبال كلمه مي آيد نه پيش از كلمه . چه در مورد مفعول بواسطه و چه در موارد ديگر. مثل : پيه رش صحرا دي بيومه = پدرش از صحرا آمد . اوره خودي راست كرد = او را از خواب بيدار كرد .
ه - محل حرف نفي
در افعالي كه پيشوند دارند مثل : هاكشين = كشيدن . هاكتي ين = افتادن . هاخرين = خريدن . دمبستن = بستن . دمي ني ين = گذاشتن . ويگي تن = گرفتن . حرف نفي پس از پيشوند درميايد .مثل : هانكشي = نكشيد . هانخري =نخريد . دنمي بنده =نمي بندد . دني نن = نميگذارد . و نمي گيره = نمي گيرد. اما افعالي كه با حرف اضاف «ب» استعمال مي شوند از اين قاعده مستثني هستند . و نيز در فعل نهي اين قاعده مرعي نيست .
و- فعل(است)
فعل معين «است» كه در آخر كلمات درلهجه تهران بصورت كسره خلاصه مي شود (مثل سفيده =سفيداست ) درلهجه محلي بصورت فتحه خلاصه مي شود .مثل :باروله=بار كج است . كوهستان كمكستانه = كوهستان كمكستان است .
ز- جمع فقط با (ان)
تقريبا بدون استثنا تمام انواع اسامي در لهجه محلي با (ان) جمع بسته مي شوند . در تمام ايامي كه راقم اين سطور در آن نواحي بسر برده است حتي يكبار بخاطر ندارد كه اسمي با علامت جمعي غير از (ان) جمع بسته شده باشد . مثل: ريكان= ريگها . داران= درخت ها . يالان = بچه ها . سيفان = سيب ها و الخ.
ح - علامت نسبت
«اي» علامت نسبت درز بان رسمي است مثل تهراني و پاييني . گرچه گاهي «اين» هم در اينمورد بكار مي رود . اما در لهجه اوارازان علامت نسبت همشه «اين» است . در اخر كلمه . حتي اگر اسم منسوب هم جمع بسته شود باز چيزي از اين پسوند نمي افتد . مثل : جوارين =بالايي . جيرين = زيري. نسايين = تهرانين = تهراني و الخ.
چند نكته مربوط به صوت شناسي
الف- قلب و تحريف كلمات عربي
اغلب كلمات عربي مورد استعمال در لهجه محلي بصورت مخصوصي نرمش يافته يا قلب و تحريف مي شود . در مثال هاي زير ، بعنوان مثال در اغلب موارد (ع) يا افتاده است يا بصورت (ه) در آمده .
دعوا دهوا
صاف صو
صرفه صفره
مزرعه مزرعا
ساعت ساهت
قطع اميد قته ميت
ب- تبديل حروف
1- حروف «غ- ق» در لهجه محلي اغلب بصورت «خ» درميآيد .
مثلا در لغات زير :
تيخ - وخت - چخماخ كه بترتيب بجاي تيغ - وقت - چخماق بكار مي رود .
2- حرف «ز» در لهجه محلي اغلب بصورت «ج» درمي آيد و گاهي بصورت «ك» در لغات زير :
جير - پوجار - دميجار - ريك ، كه به ترتيب بجاي زير - پاافزار - ديمي زار - ريز ، مي آيد .
3- تبديل حرف «ب» است به «ف» . در لغات زير :
سيف - جيف - فيني - زفان ، كه به ترتيب به جاي سيب و جيب و بيني و زبان ، مي آيد و بالعكس «رف» در لهجه محلي «رب» مي شود .
4- معادل حرف «ر» كلمات فارسي در كلمات محلي اغلب «ل» بكار مي رود . در لغات زير :
چل - غلبال - چمبله - اصطل - بلگ - اوسال ، كه بترتيب به جاي چرخ - غربال - چمبره - استخر - برك و افسار مي آيد .
5- «ه» غير ملفوظ در آخر كلمات فارسي در لهجه محلي در برخي موارد به صورت «ك» مي آيد . گاهي ماقبل مضموم و گاهي ماقبل مفتوح .اما اين «ك» هيچوقت ما قبل مكسور نيست . مثلا در لغات زير :
خالك - شوپرك - اسپرك ، كه بترتيب بجاي خاله - شب پره - اسپره مي آيد .
ج- تشديد حروف
1- در لهجه محل حرف «چ» اگر ميان دو حرف صدادار قرار گرفته باشد بشرط اينكه مصوت دومي بلند ، يعني «آ-او-اي» باشد ، مشدد است . در كمات :
قاچي لي - گورا چان -اچين واچان - بواچال - كولاچيه و غيره...
پايان.