X
تبلیغات
زیباترین داستان ها و مطالب روز دنیا

زیباترین داستان ها و مطالب روز دنیا

براي دريافت اين داستان زيبا كليك كنيد

http://www.4shared.com/file/100376200/d1c5915f/___-___.html

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت توسط س . م . م . ز| |
http://www.4shared.com/file/100174597/7cedc0b0/_online.html
نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت توسط س . م . م . ز| |
http://www.4shared.com/file/100174441/21e271ff/_10___.html
نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت توسط س . م . م . ز| |
http://www.4shared.com/file/100174064/64b74f2e/__online.html
نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت توسط س . م . م . ز| |
براي خواندن داستانها احتياج به Acrobat Reader داريد .بر دريافت اين نرم افزار اينجا كليك كنيد

acrobat reader

براي دريافت اين داستان هاي زيبا ، كليك كنيد.

http://www.4shared.com/file/100170825/f6ad7c53/__online.html
http://www.4shared.com/file/100170838/910731af/_____.html
http://www.4shared.com/file/100170843/49947ee0/_____.html
http://www.4shared.com/file/100170849/a94197fe/____.html
http://www.4shared.com/file/100170854/ceebda02/______.html
http://www.4shared.com/file/100170862/ca52cf4/___online.html
http://www.4shared.com/file/100170865/92c1b957/___.html
http://www.4shared.com/file/100170870/fbb07c99/____.html
http://www.4shared.com/file/100170872/15be1db5/____.html
http://www.4shared.com/file/100170879/826cc43d/___online.html
http://www.4shared.com/file/100170885/c4294d9/___online.html
http://www.4shared.com/file/100170889/5f4d8f2/___.html
http://www.4shared.com/file/100170893/fc3a00ad/______.html
http://www.4shared.com/file/100170899/1cefe9b3/____.html
http://www.4shared.com/file/100170906/5c50255c/____.html
http://www.4shared.com/file/100170912/4226d004/___online.html
http://www.4shared.com/file/100170916/454b141d/___online.html
http://www.4shared.com/file/100170919/d5f4098c/_____.html
http://www.4shared.com/file/100170922/690b83c7/_____.html
http://www.4shared.com/file/100170926/6e6647de/__online.html
http://www.4shared.com/file/100170933/7178210/______.html
http://www.4shared.com/file/100170935/ee742725/_____.html
http://www.4shared.com/file/100170938/90c55b98/_____.html
http://www.4shared.com/file/100170943/485614d7/__online.html
http://www.4shared.com/file/100170947/4f3bd0ce/___online.html
http://www.4shared.com/file/100170952/264a1500/__online.html
http://www.4shared.com/file/100170954/cf29b035/___online.html
http://www.4shared.com/file/100170960/e36927ef/______.html

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت توسط س . م . م . ز| |

خوب من چه مي‌توانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبلي‌ام بود، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر كس ديگري جاي من بود چه ميكرد؟ خوب منهم ميبايست زندگي ميكردم. اگر اين شوهرم هم طلاقم ميداد چه ميكردم؟ ناچار بودم بچه را يك جوري سر به نيست كنم. يك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غير از اين چيز ديگري بفكرش نميرسيد، نه جائي را بلد بودم، نه راه و چاره‌اي ميدانستم. نه اينكه جائي را بلد نبودم. ميدانستم ميشود بچه را بشيرخوارگاه گذاشت يا بخراب شده ديگري سپرد. ولي از كجا كه بچه مرا قبول ميكردند؟ از كجا مي‌توانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از كجا؟ نمي‌خواستم باين صورت‌ها تمام شود. همان روز عصر هم وقتي كار را تمام كردم و بخانه برگشتم و آنچه را كه كرده بودم براي مادرم و ديگر همسايه‌ها تعريف كردم؛ نميدانم كدام يكي‌شان گفتند «خوب، زن، ميخواستي بچه‌ات را ببري شيرخوارگاه بسپري. يا ببريش دارالايتام و…» نميدانم ديگر كجاها را گفت. ولي همانوقت مادرم باو گفت كه «خيال ميكني راش ميدادن؟ هه!» من با وجود اينكه خودم هم بفكر اينكار افتاده بودم،‌ اما آنزن همسايه‌مان وقتي اينرا گفت، باز دلم هري ريخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هيچ رفتي كه رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «كاشكي اين كارو كرده بودم.» ولي من كه سررشته نداشتم. منكه اطمينان نداشتم راهم بدهند. آنوقت هم كه ديگر دير شده بود. از حرف آنزن مثل اينكه يكدنيا غصه روي دلم ريخت. همه شيرين زبانيهاي بچه‌ام يادم آمد. ديگر نتوانستم طاقت بياورم. و جلوي همه در و همسايه‌ها زار زار گريه كردم. اما چقدر بد بود! خودم شنيدم يكيشان زير لب گفت «گريه هم مي‌كنه! خجالت نمي‌كشه…» باز هم مادرم بدادم رسيد. خيلي دلداريم داد. خوب راست هم ميگفت، من كه اول جوانيم است چرا براي يك بچه اينقدر غصه بخورم؟ آنهم وقتي شوهرم مرا با بچه قبول نميكند. حالا خيلي وقت دارم كه هي بنشينم و سه تا و چهار تا بزايم. درست است كه بچه اولم بود و نميبايد اينكار را ميكردم؛ ولي خوب،‌ حالا كه كار از كار گذشته است. حالا كه ديگر فكر كردن ندارد. من خودم كه آزار نداشتم بلند شوم بروم و اين كار را بكنم. شوهرم بود كه اصرار مي‌كرد. راست هم ميگفت نميخواست پس افتاده يك نرخر ديگر را سر سفره‌اش ببيند. خود من هم وقتي كلاهم را قاضي ميكردم باو حق ميدادم. خود من آيا حاضر بودم بچه‌هاي شوهرم را مثل بچه‌هاي خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سر بار زندگي خودم ندانم؟ آنها را سر سفره شوهرم زيادي ندانم؟ خوب او هم همينطور. او هم حق داشت كه نتواند بچه مرا، بچه مرا كه نه، بچه يك نره خر ديگر را ـ بقول خودش ـ سر سفره‌اش ببيند. در همان دو روزي كه بخانه‌اش رفته بودم همه‌اش صحبت از بچه بود. شب آخر خيلي صحبت كرديم. يعني نه اينكه خيلي حرف زده باشيم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم «خوب، ميگي چكنم؟» شوهرم چيزي نگفت. قدري فكر كرد و بعد گفت «من نميدونم چه بكني. هر جور خودت ميدوني بكن. من نميخام پس افتاده يه نره‌خر ديگرو سرسفره خودم ببينم.» راه و چاره‌اي هم جلوي پايم نگذاشت. آنشب پهلوي من هم نيامد. مثلاً با من قهر كرده بود. شب سوم زندگي ما با هم بود. ولي با من قهر كرده بود. خودم ميدانستم كه ميخواهد مرا غضب كن تا كار بچه را زودتر يكسره كنم. صبح هم كه از در خانه بيرون ميرفت گفت «ظهر كه ميام ديگه نبايس بچه رو ببينم، ها!» و من تكليف خودم را از همان وقت ميدانستم. حالا هر چه فكر ميكنم نميتوانم بفهمم چطور دلم راضي شد! ولي ديگر دست من نبود. چادر نمازم را بسرم انداختم دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم. بچه‌ام نزديك سه سالش بود. خودش قشنگ راه ميرفت. بديش اين بود كه سه سال عمر صرفش كرده بودم. اين خيلي بد بود. همه دردسرهاش تمام شده بود. همه شب بيدار ماندنهاش گذشته بود. و تازه اول راحتي‌اش بود. ولي من ناچار بودم كارم را بكنم. تا دم ايستگاه ماشين پا بپايش رفتم. كفشش را هم پايش كرده بودم. لباس خوب‌هايش را هم تنش كرده بودم. يك كت و شلوار آبي كوچولو همان اواخر، شوهر قبلي‌ام برايش خريده بود. وقتي لباسش را تنش ميكردم اين فكر هم بهم هي زد كه «زن، ديگه چرا رخت نوهاشو تنش ميكني؟» ولي دلم راضي نشد. مي‌خواستمش چه بكنم؟ چشم شوهرم كور، اگر باز هم بچه‌دار شدم برود و برايش لباس بخرد. لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم. خيلي خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور كمرم نگهداشته بودم و آهسته آهسته قدم برميداشتم. ديگر لازم نبود هي فحشش بدهم كه تندتر بيايد. آخرين دفعه‌اي بود كه دستش را گرفته بودم و با خودم بكوچه ميبردم. دو سه جا خواست برايش قاقا بخرم. گفتم «اول سوار ماشين بشيم بعد برات قاقا هم ميخرم» يادم است آنروز هم مثل روزهاي ديگر هي ازمن سؤال ميكرد. يك اسب پايش توي چاله جوي آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند. خيلي اصرار كرد كه بلندش كنم تا ببيند چه خبر است. بلندش كردم. و اسب را كه دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود ديد. وقتي زمينش گذاشتم گفت «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم حرف مادرشو نشينده، اوخ شده» تا دم ايستگاه ماشين آهسته آهسته ميرفتم. هنوز اول وقت بود. و ماشين‌ها شلوغ بود. و من شايد نيمساعت توي ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم آمد. بچه‌ام هي ناراحتي مي‌كرد. و من داشتم خسته مي‌شدم. از بس سؤال ميكرد حوصله‌ام را سر برده بود. دو سه بار گفت «پس مادل چطول سدس؟ ماسين كه نيومدس. پس بليم قاقا بخليم» و من باز هم برايش گفتم كه الان خواهد آمد. و گفتم وقتي ماشين سوار شديم قاقا هم برايش خواهم خريد. بالاخره خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه كه پياده شديم بچه‌ام باز هم حرف ميزد و هي ميپرسيد. يادم است يك بار پرسيد «مادل تجاميليم؟» من نميدانم چرا يك مرتبه بي‌آنكه بفهمم، گفتم «ميريم پيش بابا» بچه‌ام كمي به صورت من نگاه كرد. بعد پرسيد «مادل، تدوم بابا؟» من ديگرحوصله نداشتم. گفتم «جونم چقدر حرف ميزني اگه حرف بزني برات قاقا نمي‌خرم. ها!» حالا چقدر دلم ميسوزد. اينجور چيزها بيشتر دل آدم را ميسوزاند. چرا دل بچه‌ام را در آن دم آخر اينطور شكستم؟ از خانه كه بيرون آمديم با خود عهد كرده بودم كه تا آخر كار عصباني نشوم. بچه‌ام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوشرفتاري كنم. ولي چقدر حالا دلم ميسوزد! چرا اينطور ساكتش كردم؟ بچهكم ديگر ساكت شد. و باشاگرد شوفر كه برايش شكلك درمي‌آورد و حرف مي‌زد، گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه باو محل مي‌گذاشتم نه ببچه‌ام كه هي رويش را بمن ميكرد. ميدان شاه گفتم نگهداشت. و وقتي پياده مي‌شديم بچه‌ام هنوز مي‌خنديد. ميدان شلوغ بود و اتوبوس‌ها خيلي بودند. و من هنوز وحشت داشتم كه كارم را بكنم. مدتي قدم زدم. شايد نيمساعت شد. اتوبوسها كمتر شدند. آمدم كنار ميدان. ده شاهي از جيبم درآوردم و ببچه‌ام دادم. بچه‌ام هاج وواج مانده بود و مرا نگاه ميكرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود. نميدانستم چطورحاليش كنم. آنطرف ميدان يك تخم كدوئي داد ميزد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگير. برو قاقا بخر. ببينم بلدي خودت بري بخري» بچه‌ام نگاهي به پول كرد و بعد رو بمن گفت «مادل تو هم بيا بليم.» من گفتم «نه من اينجا وايسادم تورو مي‌پام. برو ببينم خودت بلدي بخري.» بچه‌ام باز هم به پول نگاه كرد. مثل اينكه دودل بود. و نميدانست چطور بايد چيز خريد. تا بحال همچه كاري يادش نداده بودم. بربر نگاهم ميكرد. عجب نگاهي بود! مثل اينكه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خيلي بد شد. نزديك بود منصرف شوم. بعد كه بچه‌ام رفت و من فرار كردم و تا حالا هم، حتي آن روز عصر كه جلوي در و همسايه‌ها از زور غصه گريه كردم، هيچ اينطور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزديك بود طاقتم تمام شود. عجب نگاهي بود! بچه‌ام‌ سرگردان مانده بود و مثل اينكه هنوز ميخواست چيزي از من بپرسد. نفهميدم چطور خود را نگهداشتم. يكبار ديگر تخمه كدوئي را نشانش دادم و گفتم «برو جونم. اين پول را بهش بده،‌ بگو تخمه بده، همين. برو باريكلا» بچهكم تخم كدوئي را نگاه كرد و بعد مثل وقتيكه مي‌خواست بهانه بگيرد و گريه كند گفت «مادل، من تخمه نمي‌خام. تيسميس ميخام.» من داشتم بيچاره ميشدم. اگر بچه‌ام يك خرده ديگر معطل كرده بود، اگر يك خرده گريه كرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولي بچه‌ام گريه نكرد. عصباني شده بودم. حوصله‌ام سررفته بود. سرش داد زدم «كيشمش هم داره. برو هر چي ميخواي بخر. برو ديگه.» و از روي جوي كنار پياده‌رو بلندش كردم و روي اسفالت وسط خيابان گذاشتم. دستم رابه پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم «ده برو ديگه دير ميشه.» خيابان خلوت بود. ازوسط خيابان تا آن ته‌ها اتوبوسي و درشگه‌اي پيدا نبود كه بچه‌ام را زير بگيرد. بچه‌ام دو سه قدم كه رفت برگشت و گفت «مادل، تيسميس هم داله؟» من گفتم «آره جونم. بگو ده شاهي كيشميش بده.» واو رفت. بچه‌ام وسط خيابان رسيده بود كه يكمرتبه يك ماشين بوق زد و من از ترس لرزيدم. و بياينكه بفهمم چه مي‌كنم، خودم را وسط خيابان پرتاب كردم و بچه‌ام را بغل زدم و توي پياده‌رو دويدم و لاي مردم قايم شدم. عرق از سر و رويم راه افتاده بود. ونفس نفس ميزدم بچهكم گفت «مادل، چطول سدس؟» گفتم «هيچي جونم. ازوسط خيابون تند رد ميشن. تو يواش ميرفتي نزديك بود بري زير هوتول.» اينرا كه ميگفتم نزديك بود گريه‌ام بيفتد. بچه‌ام همانطور كه توي بلغم بود گفت «خوب مادل منو بزال زيمين» ايندفه تند ميلم.» شايد اگر بچهكم اين حرف را نميزد من يادم رفته بود كه براي چه كار آمده‌ام. ولي اين حرفش مرا ازنو بصرافت انداخت. هنوز اشك چشمهايم را پاك نكرده بودم كه دوباره به ياد كاري كه آمده بودم بكنم،‌ افتادم. بياد شوهرم كه مرا غضب خواهد كرد،‌ افتادم. بچهكم را ماچ كردم. آخرين ماچي بود كه از صورتش برميداشتم. ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم «تند برو جونم، ماشين ميادش.» باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه‌ام تندتر رفت. قدم‌هاي كوچكش را بعجله برميداشت و من دو سه بار ترسيدم كه مبادا پاهايش توي هم بپيچد و زمين بخورد. آنطرف خيابان كه رسيد برگشت و نگاهي بمن انداخت. من دامن‌هاي چادرم را زير بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه مي‌افتادم. همچه كه بچه‌ام چرخيد و بطرف من نگاه كرد، من سر جايم خشكم زد. درست است كه نمي‌خواستم بفهمد من دارم در ميروم ولي براي اين نبود كه سر جايم خشكم زد. مثل يك دزد كه سربرنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم. خشكم زده بود و دستهايم همانطور زير بغلهايم ماند. درست مثل آن دفعه كه سر جيب شوهرم بودم ـ همان شوهر سابقم ـ و كندوكو ميكردم و شوهرم از در رسيد. درست همانطور خشكم زده بود. دوباره از عرق خيس شدم. سرم را پائين انداختم و وقتي به هزار زحمت سرم را بلند كردم،‌ بچه‌ام دوباره راه افتاده بود و چيزي نمانده بود كه به تخمه كدوئي برسد. كار من تمام شده بود. بچه‌ام سالم به آنطرف خيابان رسيده بود. از همانوقت بود كه انگار اصلاً بچه نداشته‌ام. آخرين باري كه بچه‌امرا نگاه كردم، درست مثل اين بود كه بچه مردم را نگاه ميكردم. درست مثل يك بچه تازه پا وشيرين مردم باو نگاه ميكردم. درست همانطور كه از نگاه كردن ببچه مردم ميشود حظ كرد، ازديدن او حظ كردم. و بعجله لاي جمعيت پياده‌رو پيچيدم. ولي يك دفعه بوحشت افتادم. نزديك بود قدمم خشك بشود و سرجايم ميخكوب بشوم. وحشتم گرفته بود كه مبادا كسي زاغ سياه مرا چوب زده باشد. ازين خيال موهاي تنم راست ايستاد و من تندتر كردم. دو تا كوچه پائين‌تر، خيال داشتم توي پسكوچه‌ها بيندازم و فرار كنم. بزحمت خودم را بدم كوچه رسانده بودم كه يكهو، يك تاكسي پشت سرم توي خيابان ترمز كرد. مثال اينكه الان مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوانهايم لرزي. خيال ميكردم پاسبان سر چهارراه كه مرا مي‌پائيده توي تاكسي پريده و حالا پشت سرم پياده شده و الان است كه مچ دستم را بگيرد. نميدانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم. و وارفتم. مسافرهاي تاكسي پولشان را هم داده بودند و داشتند ميرفتند. من نفس راحتي كشيدم و فكر ديگري بسرم زد. بي‌اينكه بفهمم و يا چشمم جائي را ببيند پريدم توي تاكسي و در را با سر و صدا بستم. شوفر قرقر كرد و راه افتاد. و چادر من لاي درتاكسي مانده بود. وقتي تاكسي دور شد و من اطمينان پيدا كردم،‌ در را آهسته باز كردم. چادرم را ازلاي آن بيرون كشيدم و از نو در را بستم. به پشتي صندلي تكيه دادم و نفس راحتي كشيدم. و شب بالاخره نتوانستم پول تاكسي را از شوهرم دربياورم.

 

نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت توسط س . م . م . ز| |

ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو مي‌گرفت، سلامم توي دهانم بود كه باز خورده فرمايشات شروع شد:

- بيا دستت را آب بكش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ي منو بيار.

عادتش اين بود. چشمش كه به يك كداممان مي‌افتاد شروع مي‌كرد، به من يا مادرم يا خواهر كوچكم. دستم را زدم توي حوض كه ماهي‌ها در رفتند و پدرم گفت:

- كره خر! يواش‌تر.

و دويدم به طرف پلكان بام. ماهي‌ها را خيلي دوست داشت. ماهي‌هاي سفيد و قرمز حوض را. وضو كه مي‌گرفت اصلا ماهي‌ها از جاشان هم تكان نمي‌خوردند. اما نمي‌دانم چرا تا من مي‌رفتم طرف حوض در مي‌رفتند. سرشانرا مي‌كردند پايين و دمهاشان را به سرعت مي‌جنباندند و مي‌رفتند ته حوض. اين بود كه از ماهي‌ها لجم مي‌گرفت. توي پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روي پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزي مي‌آمد كه نگو. و همسايه‌مان داشت كفترهايش را دان مي‌داد. حوله را از روي بند برداشتم و ايستادم به تماشاي كفترها. اينها ديگر ترسي از من نداشتند. سلامي به همسايه‌مان كردم كه تازگي دخترش را شوهر داده بود و خودش تك و تنها توي خانه زندگي مي‌كرد. يكي از كفترها دور قوزك پاهايش هم پرداشت. چرخي و يك ميزان. و آنقدر قشنگ راه مي‌رفت و بقو بقو مي‌كرد كه نگو. گفتم:

- اصغر آقا دور پاي اين كفتره چرا اينجوريه؟

گفت:

- به! صد تا يكي ندارندش. مي‌دوني؟ ديروز ناخونك زدم.

- گفتم: ناخونك؟

- آره يكيشون بي‌معرفتي كرده بود منم دو تا از قرقي‌هاش را قر زدم.

بابام حرف زدن با اين همسايه‌ي كفتر باز را قدغن كرده بود. اما مگر مي‌شد همه‌ي امر و نهي‌هاي بابا را گوش كرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حياط ما افتاده بود و صداي بابام را درآورده بود. يك بار هم از بخت بد درست وقتي بابام سرحوض وضو مي‌گرفت يك تكه كاهگل انداخته بود دنبال كفترها كه صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهيهاي بابام ترسيده بودند و بيا و ببين چه داد و فريادي! بابام با آن همه ريش و عنوان، آن روز فحش‌هايي به اصغرآقا داد كه مو به تن همه‌ي ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همه‌ي امر و نهي‌‌هاي بابام هر وقت فرصت مي‌كردم سلامش مي‌كردم و دو كلمه‌اي درباره‌ي كفترهايش مي‌پرسيدم. و داشتم مي‌گفتم:

- پس اسمش قرقيه؟

كه فرياد بابام آمد بالا كه: كره خر كجا موندي؟

اي داد بيداد! مثلا آمده بودم دنبال حوله‌ي بابام. بكوب بكوب از پلكان رفتم پايين. نزيك بود پرت بشوم. حوله را كه ترسان و لرزان به دستش دادم يك چكه آب از دستش روي دستم افتاد كه چندشم شد. درست مثل اينكه يك چك ازو خورده باشم. و آمدم راه بيفتم و بروم تو كه در كوچه صدا كرد.

- بدو ببين كيه. اگه مشد حسينه بگو آمدم.

هر وقت بابام دير مي‌كرد از مسجد مي‌آمدند عقبش. در را باز كردم. مامور پست بود. كاغذ را داد دستم و رفت. نه حرفي نه هيچي. اصلا با ما بد بود. بابام هيچوقت انعام و عيدي بهش نمي‌داد. اين بود كه با ما كج افتاده بود. و من تعجب مي‌كردم كه پس چرا باز هم كاغذهاي بابام را مي‌آورد. براي اينكه نكند يك بار اين فكرها به كله‌اش بزند پيش خودم تصميم گرفته بودم از پول توجيبي خودم يك تومان جمع كنم و به او بدهم و بگويم حاجي‌آقا داد. يعني بابام. توي محل همه بهش حاجي‌آقا مي‌گفتند.

- كره خر كي بود؟

صداي بابام از تو اطاقش مي‌آمد. رفتم توي درگاه و پاكت را دراز كردم و گفتم: - پست‌چي بود.

- وازش كن بخون. ببينم توي اين مدرسه‌ها چيزي هم بهتون ياد مي‌دن يا نه؟

بابام رو كرسي نشسته بود و داشت ريشش را شانه مي‌كرد كه سر پاكت را باز كردم. چهار خط چاپي بود. حسابي خوشحال شدم. اگر قلمي بود و به خصوص اگر خط شكسته داشت اصلا از عهده من برنمي‌آمد و درمي‌ماندم و باز سركوفت‌هاي بابام شروع مي‌شد. اما فقط اسم بابام را وسط خط‌هاي چاپي با قلم نوشته بودند. زيرش هم امضاي يكي از آخوندهاي محضردار محلمان بود كه تازگي كلاهي شده بود. تا سال پيش رفت و آمدي هم با بابام داشت.

- ده بخون چرا معطلي بچه؟

و خواندم: «به مناسبت جشن فرخنده 17 دي و آزادي بانوان مجلس جشني در بنده منزل...»

كه بابام كاغذ را از دستم كشيد بيرون و در همان آن شنيدم كه:

- بده ببينم كره خر!

و من در رفتم. عصباني كه مي‌شد بايد از جلوش در رفت. توي حياط شنيدم كه يك‌ريز مي‌گفت: - پدرسگ زنديق! پدرسوخته ملحد!

به زنديقش عادت داشتم. اصغرآقاي همسايه را هم زنديق مي‌گفت. اما ملحد يعني چه؟ اين را ديگر نمي‌دانستم. اصلا توي كاغذ مگر چي نوشته بود. از همان يك نگاهي كه به همه‌اش انداختم فهميدم كه روي هم رفته بايد كاغذ دعوت باشد. يادم است كه اسم بابام كه آن وسط با قلم نوشته بودند خيلي خلاصه بود. از آيه‌الله و حجه‌الاسلام و اين حرفها خبري نبود كه عادت داشتم روي همه كاغذهايش ببينم. فقط اسم و فاميلش بود. و دنبال اسم او هم نوشته بود «بانو» كه نفهميدم يعني چه. البته مي‌دانستم بانو چه معنايي مي‌دهد. هرچه باشد كلاس ششم بودم و امسال تصديق مي‌گرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا حالا همچه چيزي نديده بودم.

از كنار حوض كه مي‌گذشتم اداي ماهي‌ها را درآوردم با آن دهان‌هاي گردشان كه نصفش را از آب درمي‌آوردند و يواش ملچ ‌مولوچ مي‌كردند.

بعد ديدم دلم خنك نمي‌شود. يك مشت آب رويشان پاشيدم و دويدم سراغ مطبخ. مادرم داشت بادمجان سرخ مي‌كرد. مطبخ پر بود از دود و چشمهاي مادرم قرمز شده بود. مثل وقتي كه از روضه برمي‌گشت.

- سلام. ناهار چي داريم؟

- مي‌بيني كه ننه. عليك سلام. بابات رفت؟

- نه هنوز.

بادمجان‌هاي سرخ شده را نصفه نصفه توي بشقاب روي هم چيده بود و پيازداغها را كنارشان ريخته بود. چندتا از پيازداغها را گذاشتم توي دهنم و همانطور كه مي‌مكيدم گفتم:

- من گشنمه.

- برو با خواهرت سفره‌رو بندازين. الان مي‌آم بالا.

دو سه تاي ديگر از پيازداغ‌ها را گذاشتم دهنم كه تا از مطبخ دربيايم توي دهنم آب شده بودند. خواهرم زير پايه كرسي جاي مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پاره‌‌هاي دست بخچه‌ي مادرم عروسك درست مي‌كرد خپله و كلفت و بدريخت. گفتم:

- گه سگ باز خودتو لوس كردي رفتي اون بالا؟

و يك لگد زدم به بساطش كه صدايش بلند شد:

- خدايا! باز اين عباس ذليل شده اومد. تخم سگ!

حوصله نداشتم كتكش بزنم. گرسنه‌ام بود و بادمجان‌ها چنان قرمز بود كه اگر مادرم نسقم مي‌كرد خيلي دلم مي‌سوخت. اين بود كه محلش نگذاشتم و رفتم سراغ طاقچه‌ي اسباب و اثاثيه‌ام. كتابهايم را گذاشتم يك طرف و كتابچه‌ي تمبرم را برداشتم ونگاهي به آن انداختم كه مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش. ديگر از دست تمبرهاي عراق و سوريه خسته شده بودم. اما چه كنم كه براي بابام فقط ازين دو جا كاغذ مي‌آمد. توي همه‌ي آنها يكي از تمبرهاي عراق را دوست داشتم كه برجي بود مارپيچ و به نوكش كه مي‌رسيد باريك مي‌شد. يك سوار هم جلوي آن ايستاده بود به اندازه يك مگس. آرزو مي‌كردم جاي آن سوار بودم. يا حتي جاي اسبش...

- عباس!

باز فرياد بابام بود. خدايا ديگر چكارم دارد؟ از آن فريادها بود كه وقتي مي‌خواست كتكم بزند از گلويش درمي‌آمد. دويدم.

- بيا كره خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجره‌ي عموت بگو اگه آب دستشه بگذاره زمين و يك توك پا بياد اينجا.

- آخه بذار بچه يك لقمه نون زهرمار كنه...

مادرم بود. نفهميدم كي از مطبخ درآمده بود. ولي مي‌دانستم كه حالا دعوا باز در خواهد گرفت وناهار را زهرمارمان خواهد كرد.

- زنيكه لجاره! باز توكار من دخالت كردي؟ حالا ديگر بايد دستتو بگيرم و سرو كون برهنه ببرمت جشن.

بابام چنان سرخ شده بود كه ترسيدم. عصبانيت‌هايش را زياد ديده بودم. سرخودم يا مادرم يا مريدها يا كاسبكارهاي محل. اما هيچ‌وقت به اين حال نديده بودمش. حتا آن روزي كه هرچه از دهنش درآمد به اصغر آقاي همسايه گفت. مادرم حاج و واج مانده بود و نمي‌دانست كجا به كجاست و من بدتر ازو. رگهاي گردن بابام از طناب هم كلفت‌تر شده بود. جاي ماندن نبود. تا كفشم را به پا بكشم مادرم با يك لقمه‌ي بزرگ به دست آمد و گفت:

- بگير و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.

هنوز نصف لقمه‌ام دستم بود كه از درخانه پريدم بيرون،‌ سوزي مي‌آمد كه نگو. از آفتاب هم خبري نبود. بقيه لقمه‌ام را توي كوچه با دو تا گاز فرو دادم و در مسجد كه رسيدم دهانم را هم پاك كرده بودم.

فقط كفشهاي پاره پوره دم در چيده شده بود. صف‌هاي نماز جماعت كج و كوله‌تر از صف بچه مدرسه‌اي‌ها بود. و مريدهاي بابام دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا با هم حرف مي‌زدند و تسبيح مي‌گرداندند. احتياجي به حرف زدن نبود. مرا كه ديدند تك و توك بلند شدند و براي نماز قامت بستند. عادتشان بود چشمشان كه به من مي‌افتاد مي‌فهميدند كه لابد باز آقا نمي‌آيد.

بعد دويدم طرف بازار. از دم كبابي كه رد مي‌شدم دلم مالش رفت. دود كباب همه جا را پر كرده بود. نگاهي به شعله‌ي آتش انداختم و به سيخ‌هاي كباب كه مشهدي علي زير و روشان مي‌كرد و به مجمعه‌ي پر از تربچه و پيازچه كه روي پيشخوان بود. و گذشتم. چلويي هيچوقت اشتهاي مرا تيز نمي‌كرد. با پشت دري‌هايش و درهاي بسته‌اش. انگار توي آن به جاي چلو خوردن كارهاي بد مي‌كنند. دكان آشي سوت و كور بود و ديگي به بار نداشت. حالا ديگر فصل حليم بود و ناهار بازار دكان آشي صبح‌ها بود. صبح‌هاي سرد سوزدار. جلوي دكانش يك بره‌ي درسته و پوست كنده وسط يك مجمعه قوز كرده بود و گردنش به كنده‌ي درخت مي‌ماند. و روي سكوي آن طرف يك مجمعه‌ي ديگر بود پر از گندم و يك گوشكوب بزرگ -خيلي بزرگ- روي آن نشانده بودند. فايده نداشت بايد زودتر مي‌رفتم و عمو را خبر مي‌كردم و گرنه از ناهار خبري نبود.

آخر بازارچه سرپيچ يك آشپز دوره گرد ديگ آش رشته‌اش را ميان پاهاش گرفته بود و چمبك زده بود و مشتريها آش را هورت مي‌كشيدند. بيشتر عمله‌‌ها بودند وكلاه نمدي‌هاشان زير بغل‌هاشان بود. ته بازار ارسي‌دوزها دلم از بوي چرم به هم خورد و تند كردم و پيچيدم توي تيمچه. اينجا ديگر هيچ سوز نداشت. گوشهايم داغ شده بود. و زير پا فرش بود از پوشال نرم. و گوشه و كنار تا دلت بخواهد تخته ريخته بود و چه بوي خوبي مي‌داد! آرزو ميكردم كه سه تا از آن تخته‌‌ها را مي‌داشتم تا طاقچه‌ام را تخته‌بندي مي‌كردم. يكي را براي كتابها- يكي را براي خرده ريزها و آخري را هم بالاتر از همه مي‌كوبيدم براي خرت و خورتهايي كه نمي‌خواستم دست خواهرم بهشان برسد. و اينهم حجره‌ي عمو. اما هيچكس نبود. دم در حجره يك خورده پا به پا كردم و دور خودم چرخيدم كه شاگردش نمي‌دانم از كجا درآمد. مرا مي‌شناخت. گفت عمو توي پستو ناهار مي‌خورد. يك كله رفتم سراغ پستو. منقل جلوي رويش بود و عبا به دوش روي پوست تختش نشسته بود وداشت خورش فسنجان با پلو مي‌خورد. سلام كردم و قضيه را گفتم. و همان طور كه او ملچ ملچ مي‌كرد داستان كاغذي را كه آمده بود و حرفي را كه بابام به مادرم گفته بود همه را برايش گفتم. دو سه بار «عجب! عجب!» گفت و مرا نشاند و روي يك تكه نان يك قاشق فسنجان خالي ريخت كه من بلعيدم و بلند شديم. عمو عبايش را از دوش برداشت و تا كرد وگذاشت زير بغلش و شبكلاهش را توي جيبش تپاند و از در حجره آمديم بيرون. مي دانستم چرا اين كار را مي‌كند. پارسال توي همين تيمچه جلوي روي مردم يك پاسبان يخه عمويم را گرفت كه چرا كلاه لبه‌دار سر نگذاشته. و تا عبايش را پاره نكرد دست ازو برنداشت. هيچ يادم نمي‌رود كه آنروز رنگ عمو مثل گچ سفيد شده بود و هي از آبرو حرف مي‌زد و خدا و پيغمبر را شفيع مي‌آورد. اما يارو دستش را انداخت توي سوراخ جا آستين عبا و سرتاسر جرش داد ومچاله‌اش كرد و انداخت و رفت. آنروز هم درست مثل همين امروز نمي‌دانم چه اتفاقي افتاده بود كه بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتيم به طرف خانه مي‌رفتيم كه آن اتفاق افتاد.

در راه عمو ازم پرسيد بابام جواز سفرش را تجديد كرده يا نه. و من نمي‌دانستم. هر وقت بابام مي‌خواست سفري به قم يا قزوين بكند اين عزا را داشتيم. جوازش را مي‌داد به من مي‌بردم پهلوي عمو و او لابد مي‌برد كميسري و درستش مي‌كرد. اين بود كه باز عمو پرسيد امروز رئيس كميسري به خانه‌مان نيامده! گفتم نه. رئيس كميسري را مي‌شناختم. يكي دو بار اول صبحها كه مي‌رفتم مدرسه در خانه‌مان با او سينه به سينه شده بودم، مثل اينكه از مريدهاي بابام بود. هر وقت هم مي‌آمد دم در منتظر نمي‌شد در را باز مي‌كرد و يااللهي مي‌گفت و يك راست مي‌رفت سراغ اطاق بابام.

به خانه كه رسيديم عمو رفت پيش بابا ومن ديگر منتظر نشدم. يك كله رفتم پاي سفره كه مادرم فقط يك گوشه‌اش را براي من باز گذاشته بود. از بادمجان‌هايي كه باقيمانده بود پيدا بود خودش چيزي نخورده. هر وقت با بابام حرفش مي‌شد همين طوري بود. ناهارم را به عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در اطاق بابام كه مي‌گذشتم فريادش بلند بود و باز همان «زنديق» و «ملحد»‌ش را شنيدم. لابد به همان يارو فحش مي‌داد كه كاغذ را فرستاده بود. خيلي دلم مي‌خواست سري هم به پشت بام بزنم و يك خورده كفترهاي اصغرآقا را تماشا كنم. اما هوا ابر بود و لابد كفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دير شده بود. يعني دير نشده بود اما وضع من جوري بود كه بايد زودتر مي‌رفتم. بله ديگر سر همين قضيه‌ي شلوار كوتاه! آخر من كه نمي‌توانستم با شلوار كوتاه بروم مدرسه! پسر آقاي محل! مردم چه مي‌گفتند، و اگر بابام مي‌ديد؟ از همه‌ي اين‌ها گذشته خودم بدم مي‌آمد. مثل اين بچه‌هاي قرتي كه پيشاهنگ هم شده بودند و سوت هم به گردنشان آويزان مي‌كردند و «شلوار كوتاه كلاه بره...» بله ديگر هيچكس از متلك خوشش نمي‌آيد. و همين جوري شد كه آخر ناظم از مدرسه بيرونم كرد كه «يا شلوارت را كوتاه كن يا برو مكتب خونه». درست اوايل سال بود. يعني آخرهاي مهرماه. و مادرم همان وقت اين فكر به كله‌اش زد. به پاچه‌هاي شلوارم از تو دكمه قابلمه‌اي دوخت ومادگي آن را هم دوخت به بالاي شلوارم. و باز هم از تو،‌ و يادم داد كه چطور دم مدرسه كه رسيدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دكمه كنم و بعد هم كه درآمدم بازش كنم و بكشم پايين. همينطور هم شد. درست است كه شلوارم كلفت مي‌شد و نمي‌توانستم بدوم، و آن روز هم كه سر شرط‌بندي با حسن خيكي توي حوض مدرسه پريدم آب لاي پاچه‌ام افتاد و پف كرد و بچه‌ها دست گذاشتند به مسخرگي، اما هر چه بود ديگر ناظم دست از سرم برداشت. به همين علت بود كه سعي مي‌كردم از همه زودتر بروم مدرسه. و از همه ديرتر دربيايم. زنگ آخر را كه مي‌زدند آنقدر خودم را توي مستراح معطل مي‌كردم تا همه مي‌رفتند و كسي نمي‌ديد كه با شلوارم چه حقه‌اي سوار كرده‌ام. با اين‌حال بچه‌ها فهميده بودند و گرچه كاري به اين كار نداشتند از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند «آشيخ». كه اول خيلي اوقاتم تلخ شد. اما بعد فكرش را كه مي‌كردم مي‌ديدم زياد هم بد نيست و هر چه باشد خودش عنواني است و از «شلي» بهتر است كه لقب مبصرمان بود.

در مدرسه كه رسيدم خيس عرق بودم. از بس دويده بودم. مدرسه شلوغ بود و ناظم توي ايوان ايستاده بود و با شلاق به شلوارش مي‌زد. نمي‌شد توي دالان مدرسه شلوارم را بالا بزنم. همان توي كوچه داشتم اين كار را مي‌كردم كه شنيدم يكي گفت:

- خدا لعنتتون كنه. به‌بين بچه‌هاي مردمو به چه دردسري انداختن.

سرم را بالا كردم. زن گنده‌اي بود و كلاه سياه لبه پهني به سر داشت و زير كلاه چارقد بسته بود ودسته‌هاي چارقد را كرده بود توي يخه‌ي روپوش گشاد و بلندش. فكر كردم «زنيكه چكار به كار مردم داره؟» و دويدم توي مدرسه.

عصر كه از مدرسه برگشتم خواهر بزرگم با بچه‌ي شيرخوره‌اش آمده بود خانه‌ي ما. خانه‌شان توي يكي از پسكوچه‌هاي نزديك خودمان بود. و روز هم مي‌توانست بيايد و برود. سرو گوشي توي كوچه آب مي‌داد و چشم آجانها را كه دور مي‌ديد بدو مي‌آمد. سرش را با يك چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام. بچه‌اش وق مي‌زد و حوصله‌ي آدم را سر مي‌برد. و مشهدي حسين مؤذن مسجد هي مي‌آمد و مي‌رفت و قليان و چاي مي‌برد. لابد بابام مهمان داشت. و مادرم چايي مرا كه مي‌ريخت داشت به خواهرم مي‌گفت:

- ميدوني ننه؟ چله سرش افتاده. حيف كه توپ مرواري رو سر به نيست كرده‌ن. وگنه بچه رو دو دفعه كه از زيرش رد مي‌كردي انگار آبي كه رو آتش بريزي.

و من يادم افتاد كه وقتي كلاس اول بودم چقدر از سروكول همين توپ بالا رفته بودم و با شيرهاي روي دوشش بازي كرده بودم و لاي چرخ‌هايش قايم باشك كرده بوديم و روي حوض آن طرف‌ترش كه وسط كاج‌هاي بلند ميدان ارك بود سنگ پله پله كرده بوديم. سنگ روي آب سبز حوض هفت پله هشت پله مي‌رفت. حتي ده پله. و چه كيفي داشت! و چايي‌ام را با يك تكه سنگك هورت كشيدم.

- حالا بيا يك كار ديگه بكن ننه. ورش دار ببر دم كميسري از زير قنداق تفنگ درش كن.

- مادر مگه اين روزها مي‌شه اصلا طرف كميسري رفت؟ خدا بدور!

- خوب ننه چرا نميدي شوهرت ببره؟ سه دفعه از زير قنداق تفنگ درش كنه بعد هم يك گوله نبات بده به صاحب تفنگ.

و داشتند بحث مي كردند كه صاحب تفنگ دولت است يا خود پاسبان‌ها كه من چايي دومم را هرت كشيدم و رفتم سراغ دفترچه‌ي‌ تمبرم. هنوز به صفحه‌ي برج مارپيچ نرسده بودم كه صداي مادرم درآمد.

- ننه قربون شكلت برو،‌ دو سه تا بغل هيزم بيار پاي حموم. بدو باريكلا.

فيشي كردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار كه مادرم حرفي زده. اين بار خواهرم به صدا درآمد كه:

- خجالت بكش پسر گنده. ميخاي خودش بره هيزم بياره؟ چرك از سر و روي خودت هم بالا ميره. تو كه حرف گوش كن بودي.

اين حمام سرخانه هم عزايي شده بود. از وقتي توي كوچه چادر را از سر زن‌ها مي‌كشيدند بابام تصميم گرفته بود حمام بسازد و هفته‌اي هفت روز دود و دمي داشتيم كه نگو. و بديش اين بود كه همه‌ي زن‌هاي خانواده مي‌آمدند و بدتر اينكه هيزم آوردنش با من بود. از ته زير زمين آن سر حياط بايد دست كم ده بغل هيزم مي‌آوردم ومي‌ريختم پاي تون حمام كه ته مطبخ بود. دست كم دو روز يك بار. درست است كه از وقتي حمام راه افتاده بود من از شر حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم كه هر دفعه مي‌داد سر مرا مثل خودش از ته تيغ مي‌انداختند و پوست سرم را مي‌كندند. اما به اين دردسرش نمي‌ارزيد. هر دفعه هم يكي دو جاي دستم زخمي مي‌شد. شاخه‌هاي هيزم كج و كوله بود و پر از تريشه و بايد از تلمبار هيزم‌ها بروم بالا و دسته‌دسته از رويش بردارم وگرنه داد بابام در مي‌آمد كه باز چرا شاخه‌ها را از زير كشيده‌اي.

سراغ هيزم‌ها كه رفتم مرغ‌ها جيغ و داد كنان در رفتند. هوا كيپ گرفته بود ومرغها خيال كرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا. دسته‌ي دوم را كه مي‌چيدم يك موش از دم پايم در رفت و دويد لاي هيزم‌ها. آنقدر كوچولو بود كه نگو. حتما بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتي ور رفتم شايد درش بيارم اما فايده نداشت. اين بود كه ول كردم و دوباره رفتم سراغ هيزم‌ها. دسته‌ي چهارم را كه بردم، در كوچه صدا كرد. لابد مشهدي حسين بود و مي‌رفت در را باز مي‌كرد. محل نگذاشتم و هيزم‌ها را بردم توي مطبخ. خواهرم داشت نبات داغ درست مي‌كرد و مادرم چراغ‌ها را نفت مي‌ريخت. مرا كه ديد گفت:

- ننه مگر نمي‌شنوي؟ بدو درو واكن. مشد حسين رفته مسجد.

فهميدم كه لابد بابام باز نمي‌خواسته بره مسجد. هوا داشت تاريك مي‌شد كه رفتم دم در. يك صاحب منصب بود و دنبالش يك زن سرواز. يعني چارقد به سر. همسن‌هاي خواهر بزرگم. چارقد كوتاه گل منگلي داشت. هيچ زني با اين ريخت توي خانه‌ي ما نيامده بود. كيف به دست داشت و نوك پنجه راه مي‌رفت. سلام كردم و رفتم كنار، هر دو آمدند تو. روي كول صاحب منصب دو تا قپه بود و من نمي‌شناختمش. يعني چكار داشت؟ اول شب با اين زن سرواز؟ صبح تا حالا توي خانه‌مان همه‌اش اتفاقات تازه مي‌افتاد. يك دفعه نمي‌دانم چرا ترس برم داشت. اما دالان تاريك بود و نديدند كه من ترسيده‌ام. نكند باز مشگلي براي جواز عمامه‌ي بابام پيدا شده باشد؟ شايد به همين علت نه امروز ظهر مسجد رفت نه مغرب؟ در را همانطور باز گذاشتم و دويدم تو به مادرم خبر دادم . چادرش را كشيد سرش و آمد دم دالان و سلام عليك و احوال‌پرسي و صاحب منصب چيزهايي به مادرم گفت كه فهميدم غريبه نيست، خيالم راحت شد. بعد صاحب منصب گفت:

- دختر ما دست شما سپرده. من ميرم خدمت حاجي‌آقا.

مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم وصاحب منصب را بردم دم در اطاق بابا. بعد هم آمدم چاي بردم. گرچه بابام دستور نداده بود. اما معلوم بود كه به مهمان آشنا بايد چايي داد. چايي را كه بردم ديدم عمو آنجاست و رئيس كميسري هم هست و يك نفر ديگر. بازاري مانند. همه دور كرسي نشسته بودند. عمو بغل دست بابام و آنهاي ديگر هر كدام زير يك پايه. چايي را كه مي‌گذاشتم صاحب منصب داشت به لفظ قلم حرف مي‌زد:

- بله حاج آقا. متعلقه‌ي خودتان است ترتيبش را خودتان بدهيد.

كه آمدم بيرون. ديگر متعلقه يعني چه؟ يك امروز چند تا لغت تازه شنيده بودم! مادرم كه سوادش را نداشت. اگر بابام حالش سر جا بود يا سرش خلوت بود مي‌رفتم ازش مي‌پرسيدم. هميشه ازين جور سوالها خوشش مي‌آمد. يا وقتي كه قلم نيي براي مشق درشت مي‌دادم بتراشد. من هم فهميده بودم، هروقت كاري باهاش داشتم يا پولي ازش مي‌خواستم با يكي از اين سوالها مي‌رفتم پيشش يا با يك قلم نوك شكسته. بعد گفتم بروم ببينم ديگر اين زنكه كيست.

مادرم پايين كرسي نشسته بود و او را فرستاده بود بالا. سر جاي خودش. يك جفت كفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل آدم لنگ دراز كه وسط صف نشسته‌ي نماز جماعت ايستاده باشد. يك بوي مخصوصي توي اطاق بود كه اول نفهميدم. اما يك مرتبه يادم افتاد. شبيه بويي بود كه معلم ورزشمان مي‌داد. به خصوص اول صبح‌ها. بله بوي عطر بود. از آن عطرها. لب‌هايش قرمز بود وكنار كرسي نشسته بود و لبه‌ي لحاف را روي پاهايش كشيده بود. من كه از در وارد شدم داشت مي‌گفت:

- خانوم امروز مزاجش كار كرده؟

و خواهرم گفت: - نه خانوم‌‌جون. همينه كه دلش درد ميكنه. گفتم نبات داغش بدم شايد افاقه كنه. اما انگار نه انگار.

و مادرم پرسيد: - شما خودتون چند تا بچه دارين؟

زنيكه سرش را انداخت زير و گفت: - اختيار دارين من درس ميخونم.

- جه درسي؟

- درس قابلگي.

سرش را تكان داد و خنديد. مادرم رو كرد به خواهرم و گفت:

- پس ننه چرا معطلي؟ پاشو بچهكت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چايي بيارم.

و بلند شد رفت بيرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور كه بيخودي ورقش مي‌زدم مواظب بودم كه خواهرم قنداق بچه را روي كرسي باز كرد و زنيكه دو سه جاي شكم بچه را دست ماليد كه مثل شكم ماهي‌هاي بابام سفيد بود و هنوز حرفي نزده بود كه فرياد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا مي‌كرد. دفترچه را روي طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمي‌گشت. گفتم:

- شما كه اومده بودين چايي ببرين واسه مهمون!

- غلط زيادي نكن،‌ ذليل شده!

و رفتم توي اطاق بابام. چايي مي‌خواست و بايد قليان را ببرم تازه چاق كنم. تا استكان‌ها را جمع كنم و قليان را ببرم شنيدم كه داشت داستان جنگ عمروعاص را با لشكر روم مي‌گفت. مي‌دانستم. اگر يك اداري پهلويش بود قصه‌ي سفر هند را مي‌گفت. و اگر بازاري بود سفرهاي كربلا ومكه‌اش را. و حالا دو تا نشون به كول توي اطاق بودند. آمدم بيرون چايي بردم و برگشتم قليان را هم كه مادرم چاق كرده بود، بردم. بابام به آنجا رسيده بود كه عمروعاص تك و تنها اسير رومي‌‌ها شده بود و داشت در حضور قيصر روم نطق مي‌كرد. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله‌ي اين را هم نداشتم كه برم اطاق خودمان و لنگ و پاچه‌ي شاشي بچه خواهرم را تماشا كنم. از بوي آن زنكه هم بدم آمده بود كه عين بوي معلم ورزش‌مان بود. اين بود كه آمدم سر كوچه. اما از بچه‌ها خبري نبود. لابد منتظر من نشده بودند و رفته بودند. غروب به غروب سر كوچه جمع مي‌شديم و يك كاري مي‌كرديم. مي‌رفتيم سر خيابان و به تقليد آجان‌ها كلاه نمدي عمله‌ها را از سرشان مي‌قاپيديم و دستش‌ده بازي مي‌كرديم. يا توي كوچه بغل خانه‌ي خودمان جفتك چاركش راه مي‌انداختيم. يا فيلم‌هامان را با هم رد و بدل مي‌كرديم. يا يك كار ديگر. و من خيلي دلم مي‌خواست گيرشان بياورم و تارزاني را كه همان روز عصر توي مدرسه با يك قلم نيي خوش تراش عوض كرده بودم نشانشان بدهم. با خنجر كمرش و طنابي كه بغل دستش آويزان بود و يك دستش دم دهانش بود و داشت صداي شير در‌مي‌آورد. اما هيچ‌كدامشان نبودند. چه كنم چه نكنم؟ همانجا دم در گرفتم نشستم. به تماشاي مردم. ديدني‌ترين چيزها بود. صداي «خودخدا» از ته كوچه مي‌آمد كه لابد مثل هر شب يواش يواش قدم برمي‌داشت و عصايش روي زمين مي‌سريد و سرش به آسمان بود و به جاي هر دعا و استغاثه‌ي ديگري مرتب مي‌گفت «يا خود خدا» و همين جور پشت سر هم. و كشيده. لبويي هم آمد و رد شد. توي لاوكش چيزي پيدا نبود. اما او دادش را مي‌زد. يك زن چادر نمازي سرش را از خانه روبرويي درآورد و نگاهي توي كوچه انداخت و خوب كه هر طرف را پاييد دويد بيرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرف‌تر- در را هل داد كه برود تو اما در بسته بود. همين جور كه تند تند در مي‌زد سرش را اين‌ور آن‌ور مي‌گرداند. عاقبت در باز شد و داشت مي‌تپيد تو كه يك مرتبه شنيدم:

- هوپ! گرفتمش.

ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توي دستش دنبال چيزي مي‌گشت و مي‌گفت:

- آب پدر سوخته! خوب گيرت آوردم. مرغ و مسما.

هوا تاريك تاريك بود و نور چراغ كوچه رمقي نداشت و من نمي‌دانم در آن تاريكي چطور چشمش مگس‌ها را مي‌ديد. و‌‌ آن هم درين سوز سرما. شايد خيالش را مي‌كرد؟ همسايه‌ي دو تا خانه آنطرف‌تر ما بود. مدتها بود عقلش كم شده بود. صبح تا شام دم در خانه‌شان مي‌نشست و مگس مي‌گرفت و مي‌گفتند مي‌خورد. اما من نديده بودم. به نظرم فقط ادايش را در‌مي‌آورد و حرفش را مي‌زد كه «باهات يك فسنجون حسابي درست مي‌كنم.» يا «ديروز يه مگس گرفتم قد يه گنجشك.» يا «نميدوني رونش چه خوشمزه‌اس.» اوايل امر وسيله‌ي خوبي بود براي خنده و يكي از بازي‌هاي عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.

اما حالا ديگر نمي‌شد بهش خنديد. زنش خانه‌ي ما رختشويي مي‌كرد. ده روزي يك بار. و مي‌گفت مرتب كتكش مي‌زند و بيرونش مي‌كند. اما مي‌بيند خدا را خوش نمي‌آيد و باز غذايش را درست مي‌كند. گفتم بروم دو كلمه باهاش حرف بزنم. و رفتم. و گفتم:

- ابوالفضل چه مزه‌اي مي‌داد؟

گفت:- مزه گندم شادونه. نميدوني! قد يه گنجشك بود.

گفتم: - نكنه خيالات ورت داشته؟ تو اين سرما مگس كجا پيدا ميشه؛

گفت:- به! تو كجاشو ديدي؟ من ورد مي‌خونم خودشان مي‌آن. صبركن.

و دست كرد توي جيب كت پاره‌اش و داشت دنبال قوطي كبريتي مي‌گشت كه مگس‌هايش را توي آن قايم مي‌كرد كه ديدم حوصله‌اش را ندارم. ديگر چيزي هم نداشتم بهش بگويم. بلند شدم كه برگردم خانه. كه در خانه‌مان صدا كرد و از همان جا چشمم افتاد به صاحب منصب و دخترش كه داشتند در‌مي‌آمدند. لابد خيلي بد مي‌شد اگر مرا با ابوالفضل ديوانه مي‌ديدند. فوري تپيدم پشت ابوالفضل و قايم شده بودم كه به فكرم رسيد «چرا همچي كردي؟ اونا ابوالفضل رو كجا مي‌شناسن؟» اما ديگر دير شده بود و اگر در‌مي‌آمدم و مرا مي‌ديدند بدتر بود. وقتي از جلو ابوالفضل گذشتند دختره داشت مي‌گفت:

- آخه صيغه يعني چه آقاجون؟

و صاحب منصب گفت:- همه‌ش واسه دو ساعته دخترجون. همينقدر كه باهاش بري مهموني...

آهان گيرش آوردم. بيا ببين چه گنده‌س!

ابوالفضل نگذاشت باقي حرف صاحب منصب را بشنوم. يعني از چه حرف مي‌زدند؟ يعني قرار بود دختره صيغه‌ي بابام بشود؟ براي چه؟... آها ... آها ... فهميدم.

نگاهي به قوطي كبريت انداختم كه خالي بود. اما ديگر حوصله نداشتم دستش بندازم. برگشتم خانه.

در باز بود و در تاريكي دالان شنيدم كه عمو، مي‌گفت:

- عجب! خيلي‌يه‌ها! عجب! دختر نايب سرهنگ...

صداي پاي من حرفش را بريد. نزديك كه شدم رئيس كميسري را هم ديدم. بيخودي سلامي بهشان كردم و يكراست رفتم توي اطاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توي مطبخ مي‌پلكيد. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خيلي خسته بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. دختم را كندم و تپيدم زير كرسي. بوي دود ته دماغم را ميخاراند و توي فكر ابوالفضل بودم و قوطي كبريت خالي‌اش و كشفي كه كرده بودم كه شنيدم عمو گفت:

- آهاي جاري. بلا از بغل گوشت گذشت‌ها! نزديك بود سر پيري هو سرت بياريم.

عمو مادرم را جاري صدا مي‌كرد. عين زن‌عمو. و صداي مادرم را شنيدم كه گفت:

- اين دختره رو ميگي ميز عمو؟ خدا بدور! نوك كفشش زمين بود پاشنه‌اش آسمون.

و عمو گفت: - جاري تخته‌هاي رو حوضي را نمي‌ذارين؟ سردشده‌ها!

فردا صبح كه رفتم سر حوض وضو بگيرم ديدم در اطاق بابام قفل است. ماهي‌ها هنوز ته حوض خوابيده بودند. اما پولك‌هاي رنگي توي پاشوره ريخته بود. گله بگله و تك و توك. يك جاي سنگ حوض هم خوني بود. فهميدم كه لابد باز بابام رفته سفر. هر وقت مي‌رفت قم يا قزوين در اطاقش را قفل مي‌كرد. و هر شب كه خانه نبود گربه‌‌ها تلافي مرا سر ماهي‌هايش درمي‌آوردند. وقتي برگشتم توي اطاق از مادرم پرسيدم:

- حاجي آقا كجا رفته؟

- نميدونم ننه كله سحر رفت! عموت مي‌گفت مي‌خاد بره قم.

و چايي كه مي‌خورديم براي هر دو ما گفت كه ديشب كفترهاي اصغرآقا را كروپي دزد برده. كه اي داد و بيداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا كه بابام رفته بود سفر و ديگر مانعي براي رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخ بود كه نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند مي‌آمد. لانه‌ها همه خالي بود و هيچ صدايي از بام همسايه بلند نمي‌شد و فضله‌ي كفترها گله بگله سفيدي مي‌زد

نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت توسط س . م . م . ز| |
ادامه ( قسمت دوم )

خانم نزهت الدوله

خانم نزهت الدوله گرچه تا به حال سه تا شوهر كرده و شش بار زاييده و دوتا از
دخترهايش هم به خانه داماد فرستاده شده اند ، و حالا ديگر براي خودش مادربزرگ
شده است ، باز هم عقيده دارد كه پيري و جواني دست خود آدم است.وگرچه سر
و همسر و خويشان و دوستان مي گويند كه پنجاه سالي دارد ، ولي او هنوز دو دستي
به جواني اش چسبيده و هنوز هم در جست و جوي شوهر «ايده آل»خود به اين در
و آن در مي زند.
هفته اي يك بار به آرايشگاه مي رود و چين چروك هاي پيشاني و كنار دهان و زير-
چشمهايش را ماساژ مي دهد.موهايش را مثل دخترهاي تازه عروس مي آرايد ؛يعني
با سنجاق و گيره بالا مي زند.پيراهن هاي «اورگاندي» و تافته مي پوشد ، با
سينه هاي باز و دامن هاي «كلوش».و روزي يك جفت دستكش سفيد هم عوض
مي كند.روزي سه ساعت از وقتش را پاي آينه مي گذراند.ده ساعت مي خوابد
و باقي مانده را صرف ديد و بازديدهايش مي كند ، و حالا ديگر همه دوستان و اقوام
مي دانند كه اگر به خانه شان مي آيد و اگر در سو گ و سرورشان شركت مي كند
و اگر گل ها و هديه هاي گران -براي زايمان ها و ازدواج ها و خانه عوض -
كردن هاشان -مي برد ، و اگر براي تازه عروس ها پا كشا مي دهد ، همه براي اين
است كه با آدم تازه اي -يعني مرد تازه اي-آشنا شود ؛ چون ديگر هيچ يك از خويشان
و دوستان دور و نزديك باقي نمانده است كه لااقل يكي دوبار براي خانم نزهت الدوله
وساطت نكرده باشد و سراغي از شوهر«ايده آل»به او نداده باشد.
خانم نزهت الدوله ، قد بلندي دارد و اين خودش كم چيزي نيست.دماغش گرچه
خيلي باريك است ولي ...اي...بفهمي نفهمي ميلي به سمت راست دارد.البته نه
خيال كنيد كج است .ابدا!اگر كج بود كه فورا مي رفت و با يك جراحي (پلاستيك)،
راستش مي كرد.فقط يك كمي نمي شود گفت عيب ، بلكه همان يك كمي ميل به سمت
راست دارد.صدايش خيلي نازك است .وقتي حرف مي زند،هرگز اخم نمي كند و
ابروها و كنار دهانش ، وقتي مي خندد ، اصلا تكان نمي خورد.ماهي پانصد تومان خرج
توالت و ماساژ را كه نمي شود با يك خنده گل و گشاد به هدر داد!باري ، موهايش را
هفته اي يك بار رنگ مي كند.الحق بايد گفت كه بناگوش وسيعي دارد و از آن بهتر
گوش هاي بسيار ظريف و كوچكي .اما حيف كه ناچار است يكي از اين گوش هاي
ظريف را فداي پيچ و تاب موهاي خود كند.(فر)موهايش ، از مسواكي كه هر روز
به دندان هايش مي كشد مرتب تر است و درست است كه گردنش كمي -البته باز هم
بفهمي نفهمي-دراز است ، ولي با دستمالي كه به گردن مي بندد ، يا گردنبندهاي پهني
كه دوسه دور ، دور گردن مي پيچد ، چه كسي مي تواند بفهمد؟
باري ، گرچه خانم نزهت الدوله كوچك ترين فرزند پدر و مادرش بوده است، ولي
زودتر از خواهرهاي ديگر شوهر كرده بود ه و اين روزها خودش هم افتخارآميز
اعتراف مي كند كه سرو گوشش حسابي مي جنبيده است.شوهر يكي از خواهرهايش
وزير است و شوهر آن ديگري ،چهارسال پيش ، در تيمارستان ، خودكشي كرد.
خانم نزهت الدوله هنوز بيست سالش نشده بود كه شوهر كرد.شوهرش عضو
وزارت خارجه بود.از خانواده هاي معروف بود و گذشته از آن پول دار بود.
راستش را بخواهيد گرچه به هر صورت عشق و عاشقي آن دو را به هم رسانده
بود، اما هم خانواده عروس و هم خانواده داماد ، حساب هاي همديگر را خوب وارسي
كرده بودند ، و بي گدار به آب نزده بودند .برادر داماد ،معاون وزارت خارجه
بود و پدر خانم نزهت الدوله وزير داخله .اين بود كه در و تخته خوب به هم
جور شد .باري،تا خانم نزهت الدوله آمد مزه عشق و عاشقي را بچشد كه بچه دار
شدند و عر و بوق بچه ، جاي بگو و بخندهاي اول زندگي را گرفت و هنوز بچه شان
دوساله نشده بود كه شوهرش والي مازندران شد.پدر خانم هنوز نمرده بود و وزير
داخله بود و براي جمع و جور كردن زمين هاي مازندران و يك كاسه كردن خرده
ملك هاي بي قواره آن جا،احتياج به آدم كارآمد و اميني مثل دامادش داشت.زن و
شوهر ، ناچار شش سال آزگار در مازندران ماندند.درست است كه شوهر همه كاره
بود و از شير مرغ تا جان آدمي زاد در دسترس خانم نزهت الدوله بود ، اما ديگر
كار به جايي كشيده بود كه وقتي ميرزا منصورخان-شوهر خانم نزهت الدوله-از
در تو مي آمد،حوصله نداشت از فرق سر تا نوك پاي خانم را ببوسد و در ولايت
غربت ، كار عشق و عاشقي اصلا ته كشيده بود و بچه ها ناچار جاي همه چيز
را گرفتند و خانم كه در خانه كار ديگري نداشت ، براي رفع كسالت هم شده ،
تا توانست بچه درست كرد.سه تا دختر ديگر و يك پسر .ميرزا منصور خان
كم كم در خانه هم رسمي شده بود و با زنش همان رفتاري را مي كرد كه با
رييس نظميه ايالتي.زنش را خانم صدا مي كرد و به وسيله نوكر كلفت ها
احوالش را مي پرسيد و اتاقش را جدا كرده بود و با اجازه وارد اتاق زنش
مي شد و بدتر از همه اينكه ديگر نمي خواست زنش او را منصور تنها صدا كند.
مي خواست در خانه هم مثل هر جاي ديگر (حضرت والي)باشد.و اين
ديگر براي خانم نزهت الدوله تحمل ناپذير بود.براي او كه اين همه احساساتي
و عاشق پيشه بود و عارش مي آمد كه از خانه پا بيرون بگذارد و با زن هاي
ولايتي و چلفته روسا رفت و آمد كند و اين همه تنها مانده بود و در ولايت غربت
اين همه احتياج به صميميت داشت و فقط دلش به بچه هايش خوش بود!بدتر از
همه اين كه هر وقت پا از خانه بيرون مي گذاشت ، هزاران شاكي ، با عريضه
هاي طاق و جفت ، سرراهش سبز مي شدند و حوصله اش را سر مي بردند
و براي او كه اصلا كاري به اين كارها نداشت ، اين يكي ديگر خيلي تحمل -
ناپذير مي نمود.ولي خانم نزهت الدوله باز هم صبر كرد.درست است كه
پدرش را با كاغذهاي خودش كاس كرده بود تا شايد حكم انتقال شوهرش را
بگيرد ، ولي پدرش رسما برايش نوشته بود كه يك كاسه شدن املاك مازندران
خيلي مهم تر از زندگي خانوادگي اوست.خودش اين را فهميده بود.اين بود
كه صبر مي كرد و تازه داشت تهران و اجتماعات اشرافي و مشغوليت ها و
رفت و آمدهايش را فراموش مي كرد كه شوهرش به مركز احضار شد.
بدتر از همه اينكه مي گفتند  مغضوب شده.گرچه او ككش هم نمي گزيد و
كاري به اين كارها نداشت و درخيال ديگري بود.پس از شش سال تنهايي و
غربت ، دوباره خودش را ميان سر و همسر مي ديد و مجالس رسمي را ، با
وصف عصا قورت دادگي هاي شوهرش ، و چند تا قصه خنده داري كه راجع
به مازندراني ها شنيده بود ، گرم مي كرد و از درددل هايي كه با دخترخاله
ها و عروس و عمه ها مي كرد، به يادش مي آمد كه شوهرش چقدر ناجور و
خشك است و چقدر از او و از شوهر ايده آلش دور است.به خصوص كه
 شوهر خواهرش هم تازه وزير شده بود و خانم نزهت الدوله نمي توانست
اين رجحان را نديده بگيرد و به شوهرش كه در خانه نشسته بود و مي گفتند
منتظر خدمت است ، سركوفت نزند و همين طور با شوهرش كجدار و مريز
مي كرد.تا يك شب توي رخت خواب-كارشان كه تمام شد-رو به شوهرش
گفت :
«منصور!راضي شد؟»
و شوهر بي اين كه خجالتي بكشد، نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت:
«آدم تو خلا هم كه ميره ، راضي ميشه.»
و اين ديگر طاقت فرسا بود. و خانم نزهت الدوله همان شب تصميمش را گرفت.
و فردا صبح ، خانه و زندگي را ول كرد و پس از نه سال شوهرداري، يك سر
به خانه پدر آمد.درست است كه پدرش هم دل خوشي از اين داماد مغضوب نداشت،
ولي هرچه اصرار كرد كه بچه ها را بايد از اين شوهر گرفت ، به خرج خانم
نزهت الدوله نرفت كه نرفت.بچه ها را دادند و طلاق خانم را با مهرش گرفتند.
خانم نزهت الدوله-شايد درآغاز كار كه شوهر مي كرد-هنوز نمي دانست كه شوهر
ايده آلش چه خصوصياتي بايد داشته باشد.ولي حالا كه از شوهر اولش طلاق گرفته
بود و آسوده شده بود ؛ مي دانست كه شوهر ايده آلش چه خصوصياتي نبايد داشته
باشد.شوهر ايده آل او بايد جوان باشد ؛ پولدار باشد ؛ خشك و رسمي نباشد ؛ وقيح
و پررو نباشد ؛ چاپار دولت نباشد ؛ و مهم تر از همه اين كه از در كه تو آمد  ، از
فرق سر تا نوك پاي زنش را ببوسد.و به اين طريق خيلي هم راضي بود و براي
اين كه خودش را به ايده آل برساند ، سعي مي كرد روز به روز جوان تر باشد.ماهي
يك كرست عوض مي كرد ؛ پستان بندهاي جورواجوري مي بست كه سفارشي ؛ در
كارخانه هاي سوييس ، به اندازه سينه خانم بودند و متخصص مو آرايشگر و همه جور
محصولات اليزابت آردن كه به  جاي خود ،...هر روز و هر ساعت پاي
تلفن بود و خبر مي گرفت كه آخرين تغييرات مد چه بوده و براي سر و صورت و
لب و ناخن ؛ چه رنگ هاي تازه اي را به جاي رنگ هاي قديمي جايگزين كرده اند.
باري ، به همه شب نشيني ها مي رفت ؛ مهاماني هاي خصوصي مي داد ؛روزهاي
تعطيل ، دوستانش را با ماشين هاي وزارتي پدرش به گردش مي برد و با مهري
كه از شوهر سابقش گرفته بود ؛ آن قدر پول داشت كه در هر فصل بيست
و يك دست لباس بدوزد و هفته اي يك جفت كفش بخرد.و اصلا به عدد بيست
و يك عقيده پيدا كرده بود. اين هم خودش يكي از تجربيات نه سال شوهرداري
او بود.روز بيست و يكم ماه بود كه شوهر كرده بود و در همچه روزي طلاق
گرفته بود و نيز در همچه روزي با شوهر دومش آشنا شد.
شوهر دوم خانم نزهت الدوله ، يك افسر رشيد و چشم آبي بود كه نوارهاي منگوله-
دار فرماندهي مي بست و تازه از ماموريت جنوب برگشته بود و صورتي آفتاب -
سوخته داشت و سال ديگر سرگرد مي شد.گرچه وضع خانوادگي مرتب و آبرومندي
نداشت اما خانم نزهت الدوله-از همان شب اول كه او را در شب نشيني باشگاه
افسران ديده بود-تصميم خودش را گرفته بود.اقوام و خويشان ، با چنين ازدواجي
مخالف بودند.اماپدر-كه آخرهاي عمرش بود و مي دانست كه پس از مرگ يك
وزير ، دخترهايش در خانه خواهند پوسيد -مخفيانه بساط عقد را راه انداخت و قرار
شد عروس و داماد چند ماهي به اهواز بروند و سروصداها كه خوابيد ، برگردند.
و در همين مدت بود كه معلوم نشد چه كسي بو برد و به گوش پدر رساند و همه
اقوام به دست و پا افتادند و عاقبت كشف شد كه شوهر ايده آل خانم نزهت الدوله
دو تا زن ديگر در همين تهران دارد.حسن كار در اين بود  كه صاحب عله
حاضر نبود و در غياب او حتي احتياج به اين نبود كه وزير داخله رسما مداخله
كند و تلفني به كسي بزند و همان خاله زنك هاي فاميل ، يك ماهه نشاني خانه آن دو
زن ديگر را پيدا كردند هيچ ، حتي دفترخانه هايي را كه ازدواج در آنها ثبت شده
بود ، نشان كردند و عروس و داماد كه بي خبر از همه جا از ماه عسل برگشتند ،
قضيه را آفتابي كردند .به نزهت الدوله در اين سه ماهه آن قدر خوش گذشته بود
كه اصلا اين حرفها را باور نمي كرد ، تا عاقبت خودش را برداشتند و به يكي -
يكي خانه ها و دفترخانه ها بردند تا قانعش كردند.ولي تازه ، شوهر حاضر به
طلاق نبود . نظامي بود و يك دنده بود و رشادت هايي را كه در جنوب به خرج
داده بود ، رنگ و وارنگ روي سينه اش كوبيده بود و خيال مي كرد با همين نوارها و
منگوله ها مي تواند با وزير داخله مملكت جواله برود .درست است كه اين بار هم
بي سروصدا طلاق نزهت الدوله را گرفتند ، ولي نشان هاي رنگ و وارنگ كار
 خودشان را كردند و مهر خانم نزهت الدله سوخت شد.خانم نزهت الدوله ، گرچه
از اين تجربه هم آزموده تر بيرون آمد ، اما ته دلش هنوز آرزوي آن افسر چشم آبي
خوش هيكل و منگوله بسته را داشت و از اين گذشته ، هنوز در جست و جوي شوهر
ايده آل خود بي اختيار بود ، نقل همه مجالسي كه او حضور داشت ، خصوصياتي بود كه
يك شوهر ايده آل بايد داشده باشد.و چون اين واقعه هم زودتر فراموش شد و خانم بزرگ ها
 و مادرشوهرها ي فاميل ، اين بي بند وباري اخير را هم ا زياد بردند ، ...كم كم در همه
مجالس ، از او به عنوان يك زن تجربه ديده و سرد و گرم چشيده ياد مي كردند و عروس ها
و دخترهاي پابه بخت فاميل ، پيش از آنكه از مادر و خواهر خود چيزي بشنوند ، به
نصايح او گوش مي دادند و با او-به عنوان صاحب نظر در امور زناشويي-مشورت
مي كردند .راستش را هم بخواهيد، خانم نزهت الدوله براي بدست آوردند چنين عنواني
جان مي داد.او كه از هم دندان شدن با زن هاي پير پاتال خانواده وحشت داشت و نمي
خواست خودش رادر رديف آن ها بشمارد-او كه فرزندان خودش را مدت ها بود ترك
كرده بود و وارثي براي تجربيات شخصي خود نداشت -ناچار همه دختر هايي را كه با
او مشورت مي كردند ، درست مثل دخترها يا خواهرهاي خودش حساب مي كرد و از ته دل
برايشان مي گفت كه شوهر بايد با آدم صميمي باشد،وفادار باشد،چاپار دولت نباشد ،
وقيح نباشد خوش هيكل و پولدار باشد ، از خانواده محترم باشد و بهتر از همه اين كه
چشم هايش آبي باشد.خانم نزهت الدوله ، البته به سواد و معلومات نمي توانست چندان
عقيده اي داشته باشد.
خودش پيش معلم سرخانه ، چيزهايي خوانده بود .شوهر خواهرش كه وزير شده بود ،
چندان با سواد و معلومات نبود .شوهر اول خودش هم كه آنقدر بد از آب درآمد ،
فارغ التحصيل مدرسه سن لويي بود و دوسالي هم فرنگستان مانده بود .
باري ،دو سه ماهي از طلاق دوم نگذشته بود كه پدرش مرد.با شكوه و جلال تمام و
موزيك نظامي و ختم در مسجد سپهسالار .و خواهر برادرها تازه از تقسيم ارث و
ميراث فارغ شده بودند كه شهوريور بيست پيش آمد .شوهر اول خانم نزهت الدوله
كه مغضوب دوره سابق بود ، وزير خارجه شد و مجالس و شب نشيني ها پر شد
از آدم هاي تازه به دوران رسيده اي كه نمي دانستند پالتو و كلاهشان را به دست
چه كسي بسپارند و اولين پيش خدمتي را كه سر راهشان مي ديدند ، خيال مي كردند
سفير ينگه دنياست .خانم نزهت الدوله ، اول كاري كه كرد اين بود كه خانه اي
مجزا گرفت و ماشيني خريد و چهارشنبه ها را روز نشست قرارداد و خودش زمام
كارها را به دست گرفت .گرچه از روي اكراه و اجبار ، ولي دوسه بار پيش وزير
جديد خارجه فرستاد و به هواي ديدن بچه ها و نوه هايش مخفيانه به خانه شوهر
سابق  دختراي شوهر كرده خودش رفت و آمد مي كرد و تور مي انداخت .
 حيف كه پدرش مرده بود  ، وگرنه كار را دوسه روزه رو به راه مي كرد .
اما اوضاع عوض شده بود و نه تنها پدر او مرده بود ، بلكه اصلا زبان ديگري
در مجالس به كار مي رفت و آدم ها ناشناس بودند  و از دوستان قديم خبري بنود .
 خانم نزهت الدوله نمي داسنت چه شده .ولي همين قدر مي ديد كه كسي گوشش
به حرف هاي او در باب شوهر ايده آب بدهكار نيست . همه در فكر آزادي بودند ،
در فكر املاك واگذاري بودند ، در فكر مجلس بودند و در فكر جواز گندم و جو بودند
 و بيش تر از همه در فكر حزب و روزنامه بودند و در همين گير ودار و درميان
همين آدم هاي تازه به دوران رسيده بود كه خام نزهت الدوله در مجلس جشن
مشروطيت ، با سومين شوهر ايده آل خود آشنا شد.
شوهر تازه خانم نزهت الدوله ، يكي از روساي عشاير غرب بود كه تازه از حبس و
تبعيد خلاص شده بود و سروساماني يآفته بود و با عنوان آبرومند نمايندگي مجلس ،
به تهران آمده بود .مردي بود چهارشانه ، با سبيل هاي تابيده ، صدايي كلفت و گرچه
قدش كوتاه بود و كمي دهاتي به نظر مي آمد و از نزاكت و اين حرف ها چندان
خبر نداشت ، اما جوان بود و نماينده مجلس بود و يك ايل پشت سرش صف كشيده
بود و ناچار پول دار بود.اين يكي درست شوهر ايده آل نزهت الدوله بود . 
تابستان ها به ايل رفتن و سواري كردن و مثل مردها تفنگ به دوش انداختن و
چكه به پا كردن و زمستان ها در مجالس شبانه ، با نمايدنده هاي مجلس و شوهر
 ايده آل آخري ، با شرايسط زمان و مكان كه در گفت گوي همه كس به گوش
خانم مي خورد ، مطابق بود . خانم نزهت الدوله كه ديگر در باره امور زناشويي
 تجربه هاي زيادي اندوخته بود ، اين بار مقدمات كار را حسابي فراهم كرد .
اغلب در خانه شوهر خواهرش كه با وجود تغيير زمانه هنوز وزير مانده بود ف
 قرار ملاقات مي گذاشتند و گفقت و نيدها همه رسمي بود و حساب شده و هرچيز
 به جاي خود . تا اين كه قرار شد رييس ايل ، يك روز با خواهرش كه تازه از
 ايل آمده بود بيآيند و بنشينند و درحضور وزير و زنش بله بري ها را بكنند و
 سرانجامي به كارها بدهند .همين كار را هم كردند و وقتي گفت و گوها تمام شد
و ديگر لازم نبود كه به خانم نزهت الدوله ، از حضور در مجلس ، شرمي دست
 بدهد ،خانم هم تشريف آوردند و مجلس خودماني شد.خواهر رييس ايل، زني
بود بسيار زيبا، با چشماني آبي و موهاي بود . قد بلندي داشت و جوان هم بود
و تا خانم نزهت الدوله آمد از او به عنوان خواهر شوهر آينده حسادتي يا كينه اي
 به دل بگيرد ، شيفته محبت هاي عجيب و غريب او شد كه چايي اش را شيرين كرد ،
 ميوه جلويش گرفت و راجع به فر موهايش كه چه قدر قشنگ بود ، حرف زد و از
خياطي كه پيراهن به آن زيبايي را برايش دوخته بود ، نشاني گرفت .و خلاصه خانم
نزهت الدوله ، از اين همه محبت ، مات و مبهوت ماند . اين قضيه در آخر بهار بود
و قرار شد تا آقاي رييس ايل ، املاك ضبط شده اش را از دولت پس بگيرد و در تهران
 كاملا مستقر شود ، ...خانم در يكي از نقاط شميران خانه اي اجاره كند كه دنج
باشد و دور از گرما ، تابستان را سر كنند و براي پاييز به شهر برگردند كه تا آن وقت
 تكليف املاك آقا حتما معلوم شده و به هر صورت شوهر خواهر خانم نزهت الدوله
وزير بود و مي توانست در مجلس به دوستي يك رييس ايل اميدوار باشد.گرچه
خواهر موبور و چشم آبي ، درباره صدهزار تومان مهر ، كمي سخت گيري نشان
مي داد ، اما رييس ايل خيلي دست و دلباز بود.حتي قول داد كه به زودي هفت نفر
زن و مرد از افراد ايل خود را براي كارهاي خانه بخواهد و نگذارد خانم دست به سياه
و سفيد بزند . دست آخر روز عروسي را معيين كردند و شيريني دهان همديگر
گذاشتند و به خوبي و خوشي از هم جدا شدند .
خانم نزهت الدوله -كه سر از پا نمي شناخت -در عرض يك هفته ، خانه شهري اش را
 اجاره داد و باغ بزرگي در شميران اجاره كرد و بهتهيه مقدمات عروسي با سومين شوهر
 ايده آل خود پرداخت .به وسيله يكي از خواهرزاده هايش كه براي تحصيل به فرنگ رفته
بود -يك دست لباس كامل عروسي وارد كرد كه بست و يك متر دنباله داشت . و چهارصد
و بيست و يك نفر از اعيان و زورا و نمايندگان را از دو هفته پيش دعوت كرد و با دو تا
از مهمان خانه هاي بزرگ شهر ، براي پذيرايي آن شب ، قرار داد بست.وكاميونهاي شركت
كتيرا-كه هم خانم نزهت الدوبله و هم شوهرخواهر شدرآن سهم داشتند - سه روز تمام ،
مرغ و گوشت و سبزي و ميوه و مشروب به شميران مي بردند و خلاصه از هيچ خرجي
مضايقه نكردند .عاقبت شوهر ايده آلش را يافته بود .به سرو همسر مي گفت :
« اگر آدم ارث پدرش را در راه به دست آوردن شوهر ايده آلش صرف نكند ، پس در چه راهي صرف كند ؟»
مجلس عروسي البته بسيار مجلل بود . يكي از شب هاي مهتابي اوايل تابستان بود
و هوا بسيار مساعد بود.از دو روز پيش ، تمام درخت هاي باغ را با تلمبه هاي
بزرگ شسته بودند و لاي تمام شاخ و برگ هاي آن ها چراغ هاي رنگارنگ كشيده بودند .
فواره ها كار مي كردند و دو دسته اركستر آمده بودند و «پيست» رقص -كه تازه
 اززير دست نجار و بنا درآمده بود-گنجايش صد و پنجاه جفت رقاص كه نه ،
رقصنده را دشت .شراب را از توي قدح هاي گلسرخي بزرگ ، با ملاقه هاي طلا كوب ،
توي ليوان ها ي تراش دار باريك و بلند مي ريختند ؛ و به جاي همه چيز ، بوقلمون
سرخ كرده روي ميز بود . و شيرين پلو و خاويار ، چيزهايي بود كه اصلا كسي
نگاهشان هم نمي كرد.ميز شام را به صورت T چيده بودند كه درازاي آن بيست و يك متر
 بود و عروس و داماد بالاي ميز ، روي يك جفت صندلي خانم كار اصفهان ،
نشسته بودند .شام را با سرود شاهنشاهي افتتاح كردند و از طرف نخست وزير و رييس
مجلس و خانواده ها ي عروس و داماد نطق هاي غراي تبريك آميز رد و بدل
شد و همگي حضار ، بارها از طرف دولت و ملت ، به عروس و داماد و خاندان جليل آن ها تبريك
 گفتند و جام هاي خود را به سلامتي آن ها نوشيدند . مجلس خيلي آبرومند برگزار شد.
 نه كسي مستي را از حد گذراند و نه حتي يك ليوان شكست . ميز بزرگي
كه طرف چپ در ورود باغ گذاشته بودهند ، انباشته شده بود از هداياي مهمانان
و دسته گل هاي بزرگ . درهمان شب ، دوستي هاي تازه به وجود آمد و كدورت هاي گذشته
 را در بشقاب ها و جام هاي همديگر ريختند و خوردند و حتي استيضاحي كه
بايد در واخر همان هقفته از دولت به عمل مي آمد ، در همان مجلس مسكوت ماند .
 فقط يك ناراحتي به جا ماند و آن اين كه همان شب خانه را درد زد.
و صبح كه اهل خانه بيدار شدند ، ديدند تمام هدايا ، به اضافه هرچه جواهر و طلا
و نقره و ترمه كه روي ميز ها و سر بخاري هاي ديواري پخش بوده است -و دو جفت
 قاليچه ابريشمي كه زير صندلي عروس و داماد پهن كرده بودند -از دست رفته است .
 مجلس شب پيش تا ساعت سه طول كشيده بود و طبيعي بود كه در چنان شبي ، حتي
خدمتكاران هم -در اثر خالي كردند ته گيلاس ها -مست كرده باشند.و مسلما دزدها نمي-
 توانسته اندچنين فرصتي را غنيمت نشمارند.با همه اين ها ، زندگي عروس و داماد از
 فردا به خوبي و خوشي شروع شد.درست است كه شوهر خواهر خانم نزهت الدوله مطلب
را حتي در كابينه مطرح كرد و با وجود دوستي هاي تازه برقرار شده شب عروسي ، نزديك
بود شوهر خانم نزهت الدوله ، به عنوان عدم ا منيت ، دولت را در مجلس استيضاح كند،...
ولي قضيه به اين خاتمه يافت كه رييس شهرباني وقت را عوض كردند و رييس جديد ، به
تعداد كلانتري هاي شميران افزود و گشت شبانه گذاشت .آقا هم تمام خدمتكاران خانه را كه
سرجهازي خانم بودند ، از آشپز تا باغبان اخراج كرد و به جاي آن ها هفت نفر از افراد ايل
را كه تلگرافي احضار كرده بودند ، گذاشت .اما خانم نزهت الدوله خم به ابرو نيآورد.
اين دزدي كلان را قضا و بلايي دانست كه قرار بود به جان سعادت تازه آنها بزند.
و از اين گذشته ، داماد به قدري مهربان بود كه جايي براي تاسف بر اموال دزد زده نمي ماند .
 نمي گذاشت خانم حتي از جايش تكان بخورد.خودش خمير دندان روي
مسواك خانم مي گذاشت . آب دوش و وان را خودش سرد و گرم مي كرد.لقمه
برايش مي گرفت . بند لباس زيرش را مي بست . خلاصه اين كه دو هفته از
مجلس مرخصي گرفته بود وو در خانه را به روي اغيار بسته بود و سير تا پياز كارهاي
خانه را خودش مي رسيد و راستي نمي گذاشت آب در دل خانم تكان بخورد.خانم
نزهت الدوله هم در اين مدت خانه ديگرش را فروخت و از نو جاي اثاث دزد برده
را پر كرد. قالي ها و مبل ها و پرده ها ، هركدام زينت يك موزه بودند.هر اتاقي
«راديوگرام» و يخچال و «كولر» جداگانه داشت و زن و شوهر هر چه خواستند ،
 در نزديك ترين فاصله دسشتان بود.در اين نيمه ماه عسل ، آقا همه كاره بود.به كلفت
 نوكرها سركشي مي كرد.و به باغبان ها و گل كاري هاي فصل به فصلشان مي رسيد .
 برق و تلفن و آب و اجاره خانه را مرتب كرده بود و حتي با كمك هايي كه در يك
معامله آب خشك كن ، با بايگاني كل كشور ، به صاحب خانه كرده بود ، قبض سه ماه
اجاره را بي اينكه پولي بدهد ، گرفته بود .و سر سفره به خانم هديه كرده بود و
چون پانزده روز مرخصي اش داشت تمام مي شد ، سر همان سفره پيشنهاد كرده بود كه
 چطور است از خواهرش دعوت كند كه تابستان را به شميران بيايد  و باهم باشند!و
خانم نزهت الدوله كه راستش نمي دانست با اين تنهايي بعدي چه بكند و از طرفي مهرباني
هاي خواهر شوهر را فراموش نكرده بود ، رضايت داد و از فرداي مرخصي آقا ،
همه كارهاي خانه به عهده خواهر شوهر بود . و خانم نزهت الدوله واقعا يك
 پارچه عروس خانم بود.صبح تا شام وقتش را جلوي آينه ، يا در حمام  ،يا پاي ميز غذا
مي گذراند. آرايشگرها و ماساژورها را با ماشين خانم به خانه مي آوردند كه به دستور
آن ها روزي سه ساعت گوشت خام و گوجه فرنگي روي صورتش مي گذاشت و اصلا
ازخانه بيرون نمي رفت و گوشش به صداي قشنگ خواهر شوهرش عادت كرده بود كه
 مي رفت و مي آمد و مي گفت :
«به به !چه پوستي ! چه طراوتي !خوش به حال برادرم!»
و روزي صدبار،و هزار بار .و خانم نزهت الدوله راستي جوان شده بود !شوهر جوان ،
 دست به تر و خشك نزدن ، گوجه فرنگي روي صورت ،...اصلا حظ مي كرد.يك ماه
به اين طريق گذشت .درست است كه آقا كمي لاغر شده بود ، اما به خانم نزهت الدوله هرگز
 مثل اين يك ماه خوش نگذشته بود.از روز اول ماه دوم عروسي شان ، زن و شوهر شروع
كردند به پس دادن بازديدها .هر روز دوسه جا مي رفتند ؛ ولي مگر به اين زودي ها تمام
مي شد؟و بدتر از همه اين بود كه خانم نزهت الدوله خسته مي شد.روز دوم ياسوم ديد و
بازديدبود كه عصر به خانه خواهر نزهت الدوله رفتند كه شوهرش وزير بود و با اصرار
شب هم ماندند .يك وزير ، به هر صورت نمي توانست با يك نماينده مجلس و يا يك رييس
ايل كاري نداشته باشد و خواهرها هم انگار يك عمر همديگر را نديده بودند !چه حرف ها
 داشتند كه بزنند !تا دوي بعداز نيمه شب بيدار بودند و قرار و مدارها و درددل ها و نقشه-
 ها ....و بعد هم خوابيدند و صبح هنوز خانم نزهت الدوله از رخت خواب بيرون نيآمده
بود كه شوهرش را پاي تلفن خواستند كه بله باز ديشب خانه را دزد زده .خواهر آقا را
 توي يك اتاق كرده اند و درش را بسته اند.سيم تلفن را بريده اند و دست و پاي هر هفت
خدمتكار خانه را بسته اند.و توي انبارحبس كرده اند و هر چه در خانه بوده  است ،
 برده اند.از قالي هاي بزرگ و شمعدان ها و چلچراغ هاي سنگين گرفته تا مبل ها و
راديوگرام ها و يخچال ها .خلاصه اينكه خانه را لخت كرده اند.اين بار خانم نزهت الدوله
كه جاي خود داشت ، حتي شوهرش هم تاب نياورده بود و همان پاي تلفن زانوهايش تاشده
بود و نشسته بود.تنها برگه اي كه از دزدها به دست آمد ، اين بود كه جاي چرخ هاي
كاميون هاي متعدد روي شن باغ به جا مانده بود . فروا رييس شهرباني وقت ، در
مطبوعات مورد حمله قرار گرفت كه در عرض دو ماه ، دو با ر خانه يك نماينده ملت
را به روي دزدها باز گذاشته و طرح يك استيضاح جديد داشت در مجلس به پانزده
امضا حد نصاب خود مي رسيد كه وزير داخله ، يك هفته بعداز شب دزدي ، با يك مانور
 ماهرانه ، طي يك ماده واحده(!)تقاضاي سلب مصونيت از داماد تازه يعني رييس ايل
كرد!و آن هايي كه سرشان توي حساب نبود ، گيج شده بودند و نمي دانستند سياست روس
است يا انگليس است يآ امريكا....!و اصلا اين همه جنجال از كجا آب مي خورد.
حالا نگو همان فرداي دزدي اخير ، دوتا از خدمتكارهاي سابق خانم نزهت الدوله كه
سرجهاز خانم بودند و رييس ايل بيرونشان كرده بود، سراغ خواهر خانم نزهت الدوله
آمده بودند وسوءظن خودشان را نسبت به رييس ايل و خواهرش بيان كرده بودند و تاعصر
 تمام فاميل خانم نزهت الدوله به جنب و جوش افتاده بودند و از خاله خانباجي ها كمك گرفته
بودند و دو روز زاغ سياه خواهر شوهر موبور و چشم آبي را چوب زنده بودند تا دست آخر
 در خيابان عين الدوله خانه اش را گير آورده بودند و روز بعد ، يكي از خواهر خوانده هاي
 پير و رند خانواده ، به هواي اين كه «ننه قربون شكلت دم غروبه ، الان نمازم قضا مي شه.»
، خدمتكار خانه فريفته بود و تو رفته بود و دست به آب رسانده بود و وضو ساخته بود و كنار
حوض نمازي خوانده بود و از شيشه ها ، يكي يكي مبل ها و اثاث خانم نزهت الدوله را وارسي
كرده بود و بعد هم سر درد دل را با كلفت خانه باز كرده بود و از بدي زمانه و بي ديني مردم
به اين جا رسيده بود كه اطمينان كلفت خانه را به دست بياورد و كشف كند كه خانم صاحب خانه
 يك خانم موبور چشم آبي بسيار مهربان و نجيب است كه زن رييس يك ايل هم هست .و همان
شبانه،وزير داخله دستور داده بود كه شهرباني دست به كار بشورد و به خانه جديد رييس ايل
بريزند و تمام اثاث خانم را نجات بدهند .و همه قضايا را صورت مجلس كنند و يك پرونده
حسابي بسازند !درست است كه نشانه اي از جواهرها و نقره ها و ترمه هاي دزدي اول به
دست نيامده بود ، ولي رييس ايل اين عمل شهرباني را منافي مصونيت پارلماني خود مي ديد
و داشت طرح استيضاح خود را به امضاي اين و آن مي رساند كه ماده واحده سلب مصونيت
از او تقديم مجلس شد ؛ به اتكاي يك پرونده قطور شهرباني و شهادت بيست و يك نفر از خدمتكاران
 و اهل محل.باري ، داشت آبروريزي عجيبي مي شد كه سرجنبان هاي مملكت دست به كار شدند
و وزير داخله را با رييس ايل آشتي دادند ، به شرط اين كه هم لايحه سلب مصونيت و هم طرح
 استيضاح مسكوت بماند و مهر خانم نزهت الدوله هم بخشيده بشود. و اين بار خانم كه
 نزهت الدوله طلاق مي گرفت ، حتم داشت كه براي حفظ آبروي دولت و ملت دارد فداكاري
مي كند و از سومين شوهر ايده آل خودش چشم مي پوشد.و حالا خانم نزهت الدوله ؛ كه از
اين تجربه هم آزموده تر بيرون آمد ؛ عقيده دارد كه پيري و جواني دست خود آدم است و هنوز
 در جست و جوي شوهر ايده آل خود اين در و آن در مي زند . باز خا نه شهري اش را
خريده و گران ترين مبل ها و فرش هارا توي اتاقش جمع كرده . ماهي پانصد تومان خرج
ماساژسينه و صورت خود مي كند .رنگ موهايش را هفته اي يك بار عوض مي كند.
پيراهن هاي اورگاندي باسينه باز مي پوشد . وقتي حرف مي زند ، هرگز اخم نمي كند
 و وقتي مي خنددد ، ابروهايش و كنار دهانش  اصلا تكان نمي خورد و مهم تر از همه اين
كه پس ازعمري زندگي و سه بار شوهر كردند ، به اين نتيجه رسيده است كه شوهر ايده آل
 او از اين نوكيسه و تازه به دوران رسطده هم نبايد باشد. وديگر اين كه كم كم دارد باورش
مي شود كه تنها مانع بزرگ در راه وصول به شوهر ايده آل ، ،عيب كوچكي است كه در دماغ
 او است و اين روزها در اين فكر است كه برود و با يك جراحي «پلاستيك»،دماغش را درست كند.


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  * *  * * * * * * 


    زن زيادي

...من ديگه چه طور مي توانستم توي خانه پدرم بمانم ؟اصلا ديگر توي آن خانه كه
 بودم انگار ديوارهايش را روي قلبم گذاشته اند.همين پريروز اين اتفاق افتاد .ولي
من مگر توانستم اين دوشبه ، يك دقيقه در خانه پدري سركنم ؟خيال مي كنيد اصلا خواب
 به چشم هايم آمد ؟ابدا.تا صبح هي تو رخت خوابم غلت زدم و هي فكر كردم. انگار
 نه انگار كه رخت خواب هميشگي ام بود.نه!درست مثل قبر بود . جان به سر
 شده بودم.تا صبح هي تويش جان كندم و هي فرك كردم . هزار خيال بد از كله ام
گذشت . هزار خيال بد. رخت خواب همان رخت خوابي بود كه سالها تويش
 خوابيده بودم.خانه هم همان خانه بود كه هر روز توي مطبخش آشپزي مي كرده
بودم.هر بهار توي باغچه هايش لاله عباسي كاشته بودم ؛ سرحوضش آن قدر ظرف
 شسته بودم ؛ مي دانستم پنجره راه آبش كي مي گيرد و شير آب انبارش را اگر
 طرف راست بپيچاني ، آب هرز مي رود.هيچ چيز فرق نكرده بود. اما من
داشتم خفه مي شدم.مثل اين كه براي من همه چيز فرق كرده بود. اين دو
روزه لب به يك استكان آب نزده ام .بي چاره مادرم از غصه من اگر افليج نشود ،
 هنر كرده است.پدرم باز همان ديروز بلند شد و رفت قم .هر وقت اتفاق بدي بيفتد ،
 بلند مي شود ميرودقم.برادرم خون خودش را مي خورد و اصلا لام تا كام ، نا با من
و نه با زنش و نه بامادرم ، حرف نمي زد .آخر چه طور ممكن است آدم نفهمد كه
وجود خودش باعث اين همه عذاب هاست ؟چه طور ممكن است آدم خودش را توي
 يك خانه زيادي حس نكند؟من چه طور ممكن بود نفهمم؟ ديگر مي توانستم تحمل كنم.
امروز صبح چايي شان را كه خوردند و برادرم رفت ، من هم چادر كردم و راه افتادم.
 اصلا نمي دانستم كجا مي خواهم بروم. همين طور سرگذاشتم به كوچه ها  از اين
دو روزه جهنمي فرار كردم. نمي دانستم مي خواهم چه كار كنم . از جلوي خانه
خاله ام رد شدم .سيد اسماعيل هم سر راهم بود. ولي هيچ دلم نمي خواست تو بروم.
 نه به خانه خاله و نه به سيد اسماعيل . چه دردي دوا مي شد.و همين طور انداختم
 توي بازار.شلوغي بازار حالم را سرجا آورد و كمي فكر كردم . هرچه فكر كردم
ديدم ديگر نميتوانم به خانه پدرم برگردم .با اين آبروريزي !با اين افتضاح!بعد از اينكه
 سي و چهار سال نانش را خورده ام و گوشه خانه اش نشسته ام!همينطور مي رفتم و
فكر مي كردم . مگر آدم چرا ديوانه مي شود؟چرا خودش را توي آب انبار مي اندازد؟
يا چرا ترياك مي خورد ؟خدا آن روز نياورد.ولي نمي دانيد ديشب و پريشب به من چه ها
گذشت.داشتم خفه مي شدم.هرشب ده بار آمدم توي حياط .ده بار رفتم روي پشت بام.
 چه قدر گريه كردم؟خدا مي داند.ولي مگر راحت شدم!حتي گريه هم راحتم نكرد.آدم
 اين حرف ها را براي كه بگويد؟اين حرف ها را اگر آدم براي كسي نگويد ، دلش مي تركد.
 چه طور مي شود تحملش را كرد.كه پس از سي و چهار سال ماندن در خانه پدر ،
سر چهل روز ، آدم را دوباره برش گردانند.و باز بيخ ريش بابا ببندند ؟حالا كه مردم
اين حرف ها را مي زنند ، چرا خودم نزنم؟آن هم خدايا خودت شاهدي كه من تقصيري
 نداشتم . آخر من چه تقصيري داشتم؟حتي يك جفت جوراب بي قابليت هم نخواستم
كه برايم بخرد. خود از خدا بي خبرش ، از همه چيزم خبر داشت.مي دانست چند
سالم است.يك بار هم سرورويم را ديده بود.پدرم برايش گفته بود يك بار ديدن حلال
است . از قضيه موي سرم هم با خبر بود.تازه مگر خودش چه دسته گلي بود .يك
آدم شل بدتركيب ريشو.با آن عينك هاي كلفت و دسته آهني اش.و با آن دماغ گنده
توي صورتش .خدايآ تو هم اگر از او بگذري ، من نمي گذرم.آخر من كه كاغذ فدايت
 شوم ننوشته بودم. همه چيز راهم كه خودش مي دانست . پس چرا اين بلا را سر
من آورد ؟ پس چرا اين افتضاح را سر من در آورد ؟خدايا از او نگذر. خود لعنتي
اش چهار بار پيش پدرم آمده بود و پايش را توي يك كفش كرده بود . خدا لعنت كند
باعث و باني را . خود لعنتي اش باعث و باني بود .توي اداره وصف مرا از برادرم
شنيده بود . ديگر همه كارها را خودش كرد. روزهاي جمع ه پيش پدرم مي آمد و
بله بري هاشان را مي كردند و تا قرار شد جمعه ديگر بيايد و مرا يك نظر ببيند. خدايا
خودت شاهدي !هنوز هم كه به ياد آن دقيقه و ساعت مي اتفتم ، تنم مي لرزد.يادم است
 از پله ها كه بالا مي آمد و صداي پاهايش كه مي لنگيد و صداي عصايش كه ترق توروق
روي آجرها مي خورد ،انگار قلب من مي خواست از جا كنده شود . انگار سرعصايش
را روي قلب من مي گذاشت .واي نمي دانيد چه حالي داشتم .آمد يك راست رفت توي
اتاق . توي اتاق برادرم كه مهمان خانه مان هم بود . برادرم چند دقيقه پهلويش نشست.
 بعد مرا صدا كرد كه آب بياوردم و خودش به هواي سيگار آوردن بيرون رفت.من شربت
 درست كرده بودم.و حاضر گذاشته بودم .چاردم را روي سرم انداختم در مهمان خانه
برسم ، نصف عمر شده بودم.چهار قدم بيش تر نبود . اما يك عمر طول كشيد .
پدرم خانه نبود.برادرم هم رفته بود پايين ، پيش زنش كه سيگار بياورد و مادرم دم در
 اتاق ايستاده بود و هي آهسته مي گفت :
«برو ننه جان ! برو به اميد خدا!»
ولي مگر پاي من جلو مي رفت؟پشت در كه رسيدم ، ديگر طاقتم تمام شده بود.سيني
از بس توي دستم لرزيده بود، نصف ليوان شربت خالي شده بود . و من نمي دانستم
چه كار كنم.برگردم شربت را درست كنم  ،يا همان طور تو بروم ؟بيخ موهايم عرق
كرده بود . تنم يخ كرده بود . قلبم داشت از جا كنده مي شد. خدايا اگر خودش
 به صدا در نمي آمد ، من چه كار مي كردم؟همي« طور پابه پا مي كرم كه صداي
خودش بلند شد.لعنتي درامد گفت :
«خانوم!اگه شما خجالت مي كشين ، ممكنه بنده خودم بيآم خدمتتون؟»

خدايا خودت شاهدي!حرفش كه تمام شد ، باز صداي پاي چلاقش را شنيدم كه روي
قالي گذاشته مي شد و آمد و در را باز كرد . و دست مرا گرفت و آهسته كشيد تو .
 مچ دستم ، هنوز كه به يآد آن دقيقه مي افتم ، مي سوزد. انگار دور مچم يك النگوي
آتشين گذاشته باشند.مرا كشيد تو.سيني را از دستم گرفت ، روي ميز گذاشت .
مرا روي صندلي نشاند و خودش روبرويم نشست.من فكر كردم مبادا چادرم هم از
سرم بردارد؟ ولي نه . ديگر اينقدر بي حيا نبود. خدا ازش نگذرد. چادرم را
جمع كردم.ولي سرو صورتم و گل و گردنم پيدا بود. صورتم داغ شده بود و نمي دانم
چه حالي بودم كه او باز سر حرف را باز كرد و گفت :
«خانوم !خدا خودش اجازه داده.»
و بعد بلند شد و دور صندلي من گشت.و دوباره نشست.فهميدم چرا اين كار را مي كند .
 و بيش تر داغ شدم و نمي دانستم چه بگويم.آخر مي بايست حرفي مي زدم كه گمان نكند
گنگم.هر چه فكر كردم چيزي به خاطرم نرسيد . آخر براي يك دختر
 مثل من ، كه سي و چار سال توي خانه پدر ، جز برادرش كسي رانديده و از همه مردهاي
 ديگر رو گرفته و فقط با زن هاي غريبه ، آن هم توي حمام يآ بازار حرف زده ،
چه طور ممكن است وقتي با يك مرد غريبه روبه رو مي شود ، دست و پايش را گم نكند؟
من كه از اين دخترهاي مدرسه رفته قرشمال امروزي نبودم تا هزار مرد غريبه
 را ترو خشك كرده باشم.آن هم مرد غريبه اي كه خواستگاري آمده است. راستي لال
 شده بودم . و هرچه خودم را خوردم ، چيزي نداشتم كه بگويم.اما يك مرتبه
 خدا خودش به دادم رسيد . همان طور كه چشمم روي ميز ميخ كوب شده بود ، به ياد
شربت افتادم . هول هولكي گفتم :
«شربت گرم ميشه آقا!»
ولي آقا را نتوانستم درست بگويم .آب بيخ گلويم جست و حرفم را نيمه تمام گذاشتم .
ولي او دستش كه به طرف ليوان شربت رفت من جرات بيش تري پيدا كردم و گفتم :
«آقا سيگار ميل دارين؟»
و از اتاق پريدم بيرون . واي كه چه حالي داشتم ! اگر برادرم نبود و باز من مجبور
 مي شدم برايش سيگار هم ببرم ؟! ولي خدا جواني اش را ببخشد .چه برادر نازنيني است!
 اگر او را هم نداشتم ، چه مي كردم؟وقتي حال مرا ديد كه وحشت زده از پله ها پايين مي روم ، گفت :
«خواهر چته ؟مگه چي شده ؟مگه همه مردم شوهر نمي كنن؟»
و خودش رفت بالا و براي او سيگار برد. و ديگر كار تمام بود.اين اولين مرتبه بود
كه او را مي ديدم و او مرا مي ديد.خدا خودش شاهد است كه وقتي توي اتاق بودم ، همه اش
دلم مي خواست جوري بشود و او بفهمد كه سرم كلاه گيس مي گذارم .اما مگر
 مي توانستم حرف بزنم ؟همان ي: كلمه را هم كه گفتم ، جانم به لبم آمد.بعد كه حالم به جا آمد ،
 مطلب را به مادرم حالي كردم.گفت :
«چيزي نيست ننه.برادرت درست مي كنه.»
آخر من مي دانستم كه اگر از همان اول مطلب را حالي اش نكنيم ، فايده ندارد.آخر زن
 او مي شدم و او چه طور ممكن بود نفهمد كه كلاه گيس دارم.او كه دست آخر مي فهميد ، چرا
از اول حاليش نكنيم؟آخر مي دانستم كه اگر توي خانه اش مطلب را بفهمد ،
سر چهار روز كلكم را خواهد كند.ولي مگر حالا چكار كرده است؟و مرا بگو كه چه قدر شور
 آن مطلب را مي زدم. خدايا ، اگر توهم از او بگذري من نمي گذرم.
 آخر من چه كرده بودم؟چه كلاهي سرش گذاشته بودم  كه با من اين طور رفتار كرد؟حاضر
 شدم يك سال ديگر دست نگه دارد و من در اين يك سال كلفتي مادر و خواهرش را بكنم.
 ولي نكرد. مي دانستم كه مردم مي نشينند و مي گويند فلاني سر چهل روز دوباره به خانه
پدرش برگشت . اگر يك سال در خانه اش مي ماندم ، باز خودش چيزي بود.نه گمان كنيد
دلم برايش رفته بودها!به خدا نه.با آن چك و چانه مرده شور برده اش و با آن پاي شلش .
 ولي آخر ممكن بود تولي برايش راه بيندازم .و تا يك سال ديگر هم خدا خدش بزرگ بود .
 به مه اين ها راضي شده بودم كه ديگر نان خانه پدرم را نخورم.ديگر خسته شده بودم .سي
 و چهارسال صبح ها توي يك خانه بيدار شدن و شب توي همان خانه خوابيدن !آن هم چه
خانه اي!سال هاي آزگار بود كه هيچ خبر تازه اي ، هيچ رفت و آمدي ، هيچ عروسي
 زبانم لال ، هيچ عزايي ، در آن نشده بود.بعد از اين كه برادرم زن گرفت و بيا و برويي
 برپا شد ، تنها خبر تازه خانه ما جنجال شب هاي آب بود كه باز خودش چيزي بود .
و همين هم تازه ماهي يك بار بود.حتي كاسه بشقابي توي كوچه ما داد نمي زد.نمي دانيد
من چه مي گويم .ني خواهم بگويم خانه پدرم بد بود ، ها ، نه.بي چاره پدرم .اما من
 ديگر خسته شده بودم. چه مي شود كرد؟ من خسته شده بودم ديگر. مي خواستم
مثلا خانم خانه خودم باشم . خانه خانه!اما مادر و خواهر او خانم خانه بودند.راضي
 بودم كلفتي همه شان را بكنم و يك سال دست نگه دارد. ولي نكرد.من حالا مي فهمم
 چرا نصف بيشتر مهر را نقد داد.همه اش هفتصد و پنجاه تومان مهرم كرده بود.كه
پانصد تومانش را نقد داد.و ما همه اش را اسباب اثاثيه خريديم و مادركم چهار تا تكه
 جهاز راه انداخت . و دويست و پنجاه تومان ديگر بر ذمه اش بود كه وقتي مرا به
 خانه پدرم برگرداند گفت عده كه سرآمد، خواهم داد.من حالا مي فهمم چه قدر خر
 بودم!خيال مي كنيد اصلا حرفمان شد !يا دعوايي كرديم؟ يا من بد و بي راهي
گفتم كه او اين بلا را سر من  درآورد؟حاشا و للاه!در اين چهل روز ، حتي يك بار
 صدامان از در اتاق بيرون نرفت .نه صداي من و نه صداي خود پدر سوخته
بدتركيبش!اما من از همان اول كه ديدم بايد با مادرشوهر زندگي كنم ته دلم لرزيد.
مي دانيد؟آخر آدم بعضي چيزها را حس مي كند.مي ديدم كه جنجال به پا خواهد شد و
از روي ناچاري خيلي مدارا مي كردم.باور كنيد شده بودم يك سكه سياه . با يك كلفت
اين رفتار نمي كردند . سي و چهار سال توي خونه پدرم با عزت و احترام زندگي كرده
 بودم و حالا شده بودم كلفت آب بيار مادر شوهر و خواهر شوهر.ولي باز هم حرفي نداشتم .
 باز هم راضي بودم . اصلا به عروسيمان هم نيامدند .مادرو خواهرش را مي گويم.
 دعوتشان كرديم . و نيامدند .و همين كار را خراب كرد. همين كه شوهرم خودش
همه كاره بود و بله بري ها را كرده بود و مادر و خواهرش هيچ كاره بودند.خودش
مي گفت مادر و خواهرم كاري به كار من ندارند. ولي دروغ مي گفت . مگر مي شود؟
مادر شيره جانش را به آدم مي دهد.چه طور مي شود كاري به كار آدم نداشته باشد؟دست
آخر هم خدا خودش شاهد است. همين مادر و خواهرش مرا پيش او سكه يك پول كردند.
عروسي مان خيلي مختصر بود.عقد و عروسي با هم بود.برادركم قبلا اسباب و جهازم
را برده بود و خانه را مرتب كرده بود.خانه كه چه مي دانم .
همه اش دو تا اتاق داشت.با جهاز من يكي از اتاق ها را مرتب كرده بودند .شب ، شام
كه خورديم ، ما را دست به دست دادند و بردند.واي!هيچ دلم نمي خواهد آن شب
را دوباره به يادم بياورم.خدا نياورد!عيش به اين كوتاهي!فقط يادم است وقتي عقد
 تمام شد، آمد رويم را ببوسد و من توي آينه ، صورت عينك دارش را نگاه مي كردم.
 در گوشم گفت :
«واسه زير لفظيت ، يك كلاه گيس قشنگ سفارش دادم، جانم!»
و من نمي دانيد چه حالي شدم. حتما بايد خوش حال مي شدم.خوش حال مي شدم كه
مطلب را فهميده و به روي خودش نياورده و با وجود همه اين ها مرا قبول دارد.اما مثل
اين بود كه با تخماق توي مغزم كوبيدند .دلم مي خواست دست بكنم و از زير عينك ،
چشم هاي باباقورش شده اش را دربياوردم.پدرسوخته  بدتركيب ، وقت قحط بود كه
سر عقد مرا به ياد اين بدبختي ام مي انداخت ؟الهي خير از عمرش نبيند!اصلا يك لقمه
شام از گلويم پايين نرفت و خون خونم را مي خورد.و اگر توي كوچه كه مي رفتيم ،
آن حرف را نزده بود ، معلوم نبود كارمان به كجا مي كشيد.چون من اصلا حالم دست
 خودم نبود.اما خدا به دادش رسيد.يعني به دادمان رسيد.توي كوچه كه داشتيم به
خانه اش مي رفتيم ، وسط راه ، در گوشم گفت :
«نمي خام مادر و خواهرم بفهمن.مي دوني چرا؟»
و من بي اختيار هوس كردم صورتش را ببوسم.اما جلوي خودم را نگه داشتم.همه بغض
و كينه اي كه در دلم عقده شده بود ، آب شد.مثل اين كه محبتش با همين يك كلمه حرف در
دلم جا گرفت.مرده شورش را ببرد.حالا ديگر از خودم خجالت مي كشم كه اين طور گولش
را خورده بودم.چه قد رخوش حال شده بودم.از همان جا هم بود كه شست من خبردار شد.
 ولي به روي خودم نياوردم .وقتي شوهر آدم دلش خوش باشد ، آدم چه طور مي تواند به
دلش بد بياوردد؟من اهميتي ندادم . ولي از همان فردا صبح شروع شد . همان شبانه به
دست بوس مادرش رفتم. خودش گفته بود كه گله كنم چرا به عروسي مان نيامده است.
من هم دست مادرش را كه بوسيدم ، گله ام را كردم . واه، واه ، روز بد نبينيد.هيچ خجالت
 نكشيد و توي روي من تازه عروس و پسرش گفت :
«هيچ دلم نمي خاد روي عروسي رو كه خودم سر عقدش نبوده ام ، ببينم.
مي فهمين؟ديگه ماذون نيستي دست اين زنيكه رو بگيري بياري تو اتاق من .»
درست همين جور.الهي سرتخته مرده شور خانه بيفتد. مي بينيد ؟از همان شب اول ،
 كارم خراب بود . پيرسگ !ولي خودش آن قدر مهرباني كرد و آن قدر نازم را كشيد
كه همه اين ها را از دلم درآورد.آن شب هرجوري بود ، گذشت .اصلا شب ها هرجوري
بود مي گذشت. مهم روزها بود .روزها كه شوهرم نبود و من با دو تا ارنعوت تنها
 مي ماندم .شوهرم توي محضر كار مي كرد.روزها ، تا ظهر كه برمي گشت ، و
عصرها تا غروب كه به خانه مي آمد ، من جهنمي داشتم.اصلا طرف اتاقشان هم نمي رفتم.
تنهاي تنها كارم را مي كردم.و تا مي توانستم از توي اتاق بيرون نمي رفتم . دو تا اتاق
 خودمان را مرتب مي كردم.همه حياط را جارو مي زدم. ظرف ها را مي شستم .
 خودش قدغن كرده بود كه پا به خانه خودمان هم نگذارم.و من احمق هم رضايت داده
بودم.اما يك هفته كه گذشت ، از بس اصار كردم، راضي شد ، دو هفته يكبار شب هاي
 جمعه به خانه پدرم برويم . برويم شام بخوريم و براي خوابيدن برگرديم.و بعد هم
دو هفته يك بار را كردم هفته اي يك بار. اما باز هم روزها جرات نداشتم پا از خانه
 بيرون بگذارم.كاري هم نداشتم هفته اي يك مرتبه حمام كه ديگر واجب بود. صبح ها
خودش هرچه لازم بود ، مي خريد و مي داد و مي رفت . خرجمان سوا بود .براي
خودمان جدا و براي مادر و خواهرش گوشت و سبزي و خرت و خورت جدا مي خريد.
مي داد در خانه و مي رفت . و من تا ظهر دلم به اين خوش بود كه دست خالي از در
تو نمي آيد . شب كه مي آ»د ، سري به اتاق مادر و خواهرش مي زد و احوالپرسي
مي كرد و گاهي اگر چاي شان به راه بود  يك فنجان چايي مي خورد و بعد پيش من مي آمد.
بدي اش اين بود كه خانه مال خودشان بود يعني مال مادر و خواهرش.و هفته دوم بود كه
مرا مجبور كردند ظرف هاي آنها را هم بشويم.من به اين هم رضايت دادم و اگر صدا 
از ديوار بلند شد ، از من هم بلند شد. ولي مگر جلوي زبانشان را مي شد گرفت ؟
وقتي شوهرم نبود ، هزار ايراد مي گرفتند ، هزار كوفت و روفت مي كردند .مي آمدند
از در اتاقم مي گذشتند و نيش مي زدند كه من كلاه گيس داردم و صورتم آبله است.و
چهل سالم است.ولي مگر پسرشان چه دسته گلي بود؟ و همين قضيه كلاه گيس آخرش
كار را خراب كرد.آخر چه طور از آنها مي شد آن را مخفي كرد؟از ترسم كه مبادا
بففهمند ، باز هم به حمام محله خودمان مي رفتم.ولي يك روز مادرش آمده بود و از دلاك
 حمام ما پرسيده بود . آن هم با چه حقه اي !خودش را به ناشناسي زده بود و براي
 شوهرم دل سوزانده بود كه زن پير ترشيده و آبله رو گرفته است.و خدا لعنت كند اين
دلاك ها را .گويا پنج قران هم به او اضافه داده بود و او هم سر درد دلش را باز كرده
بود و داستان كلاه گيس مرا برايش گفته بود و مسخره هم كرده بود . خدايا از شان
نگذر. مگر من چه كاري با اين ها داشتم ؟مگر اين خوش بختي نكبت گرفته من و اين
شوهر بي ريخت يكه نصيبم شده بود ، كجاي زندگي آن ها را تنگ كرده بود ؟چرا حسود ي
 مي كردند ؟خدا مي داند چه چيزها گفته بود . روز ديگر همه اين ها را آبگير حمام
 براي من نقل كرد.حتي اداي مرا هم درآورده بود كه چه طور كلاه گيسم را برمي دارم
و سرزانويم مي گذارم و صابون مي زنم و شانه مي كشم.من البته ديگر به آن حمان نرفتم.
ولي نطق هم نزدم .سر وتنم را خودم شستم و ديگر به آن جا پا نگذاشتم.آخر چه طور
مي شود توي روي اين جور آدم ها نگاه كرد؟ به هر صورت ديگر كار از كار گذشته بود
و آن چه را كه نبايد بفهمند ، فهميده بودند.ديگر روز من سياه شد. شوهرم ، دو سه شب،
 وقتي برمي گشت ، توي اتاق آن ها زيادتر مي ماند.يك شب هم همان جا شام خورد و برگشت،
و من باز هم صدايم درنيآمد.راستي چه قدر خر بودم!اصلا مثل اين كه گناه كرده بودم.مثل
 اينكه گناه كار من بودم.مثل اين كه سرقضيه كلاه گيس ، او را گول زده بودم!اصلا درنيامدم
يك كلمه حرف به او بزنم.تازه همه اين ها چيزي نبود.بعد هم مجبورم كرد خرجمان را يكي
كنيم.و صبح و شام توي اتاق آن ها بروي» و شام و ناهار بخوريم. و ديگر غذا از
 گلوي من پايين نمي رفت .خدايا من چه قدر خر بودم!همه اين بلاها را سر من آوردند
و صداي من درنيآمد!آخر چرا فكر نكردم؟چرا شوهرم را وادار نكردم از مادر و خواهرش
 جدا شود؟حاضر بودم توي طويله زندگي كنم ، ولي تنها باشم.خاك بر سرم كنند!كه همين
 طور دست روي دست گذاشتم و هرچه بار كردند كشيدم. همه اش تقصير خودم بود.
سي و چهارسال خانه پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را ياد گرفتم.آخر چرا نكردم
در اين سي و چهارسال ، هنري پيدا كنم؟خط و سوادي پيدا كنم؟مي توانستم ماهي شندرغاز
پس انداز كنم و مثل بتول خانم عمه قزي ، ي: چرخ زنگل قسطي بخرم و براي خودم خياطي كنم.
دخترهاي همسايه مان مي رفتند جوراب بافي و سريك سال ، خودشان چرخ جوراب بافي خريدند
 و نانشان را كه درمي آوردند هيچ ، جهاز عروسي شان هم خودشان درست
 كردند ؛ و دست آخر هم ده تا طبق جهازشان را برد.برادركم چه قدر باهام سرو كله زد كه
 سواد يادم بدهد.ولي من بي عرضه!من خاك برسر!همه اش تقصير خودم
بود.حالا مي فهمم.اين دو روزه همه اش اين فكرها را مي كردم كه آن همه خيال بد به
كله ام زده بود.سي و چهارسال گوشه خانه پدرم نشستم و عزاي كلاه گيسم را گرفتم.
عزاي بدتركيبي ام را گرفتم.عزاي شوهر نكردن را گرفتم.مگر همه زن ها پنجه آفتاب اند؟
مگر اين همه مردم كه كلاه گيس مي گذارند، چه عيبي دارند؟مگر تنها من
 آبله رو بودم ؟ همه اش تقصير خودم بود.هي نشستم و هي كوفت و روفت مادر و خواهرش
را شنيدم.هي گذاشتم برود ور دلشان بنشيند و از زبانشان بد و بي راه مرا بشنود.
 تا از نظرش افتادم .ديگر از نظر افتادم كه افتادم .شب آخر وقتي از اتاق مادرش درآمد،
ديگر لباس هايش را نكند و همان دم در اتاق ايستاد و گفت :
«دلت نمي خاد بريم خونه پدرت؟»
و من يكهو دلم ريخت تو.دو شب پيش ، شب جمعه بود و با هم به خانه پدرم رفته بوديم
و شام هم آنجا بوديم و من يكهو فهميدم چه خبر است.شستم خبردار شد.گفتم:
« ميل خودتونه!»
و ديگر چيزي نگفتم. همين طور ساكت نشسته بودم و جورابش را وصله مي كردم.
باز پرسيد و من باز همان جواب را دادم .آخر گفت:
«بلند شو بريم جانم.پاشو بريم احوالي بپرسيم.»
من خر را بگو كه باز به خودم اميد دادم كه شايد از اين خبرها نباشد.دست بغچه را
جمع كردم.چادرم را انداختم سرم و راه افتادم.تو راه هيچ حرفي نزديم ، نه من چيزي
گفتم و نه او.شام نخورده بوديم.ديگ سر اجاق بود و مي بايست من مي كشيدم و تو
اتاق مادرش مي بردم و باهم شام مي خورديم.ولي ديگ سر بار بود كه ما راه افتاديم.
دل من شوري مي زد كه نگو.مثل اينكه مي دانستم چه بلايي بر سرم مي خواهد
بياورد.ولي باز به روي خودم نمي آوردم.خانه مان زياد دور نبود.وقتي رسيديم-من
در كه مي زدم-درست همان حالي را داشتم كه آن روز هم پشت در اتاق
مهمان داشتم و او خودش آمد دستم را گرفت و كشيد تو.شايد بدتر از آن روز هم بودم.
سرتا پا مي لرزيدم.برادرم آمد و در را باز كرد.من همچه كه چشمم به برادرم
افتاد مثل اينكه همه غم دنيا را فراموش كردم.اصلا يادم رفت كه چه خبرها شده است.
برادرم هيچ به روي خودش نياورد.سلام و احوال پرسي كرد و رفتيم تو.از
دالان هم گذشتيم. و توي حياط كه رسيديم، زن برادرم توي حياط بود و مادرم از پنجره
 اتاق بالا سر كشيده بود كه ببيند كيست و از پشت سرم مي آمد.وسط حياط كه
رسيديم ، نكبتي بلند بلند رو به همه گفت:
«اين فاطمه خانمتون.دستتون سپرده .ديگه نگذارين برگرده.»
و من تا آمدم فرياد بزنم:
«آخه چرا ؟من نمي مونم.همين جوري ولت نمي كنم.»
كه با همان پاي افليجش پريد توي دالان و در كوچه را پشت سر خودش بست.
و من همان طور فرياد مي زدم:
«نمي مونم.ولت نمي كنم.»
گريه را سردادم و حالا گريه نكن كي گريه كن.مادرك بي چاره ام خودش را
 هولكي رساند به من و مرا برد بالا و هي مي پرسيد:
«مگر چه شده؟»
و من چه طور مي توانستم برايش بگويم كه هيچ طور نشده؟نه دعوايي ، نه حرف
و سخني ، نه بگو و بشنوي.گريه ام كه آرام شد، گفتم باهاش دعوا كرده ام.به خودش
و مادرش فحش داده ام و اله و بله كرده ام.و همه اش دروغ!چه طور مي توانستم
بگويم هيچ خبري نشده و اين پدر سوخته نكبتي ، به همان آساني كه مرا گرفته ، برم داشته
 آورده ، در خانه پدرم سپرده و رفته ؟ولي ديگر كار از كار گذشته بود.مركه نكبتي
 رفته بود كه رفته بود.فردا هم رفته بود اداره برادرم و حاليش كرده بود كه مرا طلاق داده ،
 و عده ام كه سرآمد بقيه مهرم را خواهد داد.و گفته بود يكي را بفرستيد اسباب
و اثاثيه فاطمه خانم را جمع كند و ببرد. مي بينيد؟مادرم هم مي دانست كه همه قضايا زير
سر مادر و خواهرش است.ولي آخر من چطور مي توانستم باز هم توي خانه پدرم
بمانم؟چطور مي توانستم؟اين دو روزي كه در آن جا سر كردم، درست مثل اينكه توي
زندان بودم.كاش توي زندان بودم . آن جا اقلاا آدم از ديدن مادر و پدرش آب
نمي شود.و توي زمين فرو نمي رود . از نگاه هاي زن برادرش اين قدر خجالت
نمي كشد.ديوارهاي خانه مان را اين قدر به آن ها مانوس بودم ، انگار روي قلبم گذاشته
 بودند. انگار طاق اتاق را روي سرم گذاشته بودند.نه يك استكان آب لب زدم و نه يك
لقمه غذا از گلويم پايين رفت .بي چاره مادركم!اگر از غصه افليج نشود ، هنر
كرده است.و بي چاره برادرم كه حتما نه رويش مي شود برود اسباب و اثاثيه مرا بياورد ،
و نه كار ديگري از دستش برمي آيد.آخر اين مردكه بدقواره ، خودش توي
محضر كار مي كند و همه راه و چاه ها را بلد است.جايي نخوابيده بود كه آّب زيرش را بگيرد.
 از كجا كه سرهزار تا بدبخت ديگر ، عين همين بلا را نياورده باشد؟اما نه.هيچ پدرسوخته پپه اي
از من پپه تر و بدبخت تر نيست.و مادر و خواهرش را بگو كه هي به رخ من مي كشيدند كه
خانه فلاني و فلاني براي پسرشان خواستگاري رفته اند!
ولي كدام پدرسوخته اي حاضر مي شود با اين ارنعوت هاي مرده شور برده سركند؟جز من
خاك بر سر؟كه هي دست روي دست گذاشتم و نشستم تا اين يك كف دست زندگي ام را
روي سرم خراب كردند؟

    شوهر آمريكايي
«...ودكا؟نه.متشكرم.تحمل ودكا را ندارم.اگر ويسكي باشد حرفي.فقط يك
ته گيلاس قربان دستتان.نه.تحمل آب را هم ندارم.سودا داريد؟حيف.آخر اخلاق
سگ آن كثافت به من هم اثر كرده.اگر بدانيد چه ويسكي سودايي مي خورد!من تا خانه
پاپام بودم ، اصلا لب نزده بودم.خود پاپام هنوز هم لب نمي زند.به هيچ مشروبي .نه.
مومن و مقدس نيست.اما خوب ديگر.توي خانواده ما رسم نبوده.اما آن كثافت ،
 اول چيزي كه يادم داد ، ويسكي درست كردن بود.از كار كه برمي گشت ، بايد ويسكي
 سودايش  توي راهرو دستش باشد.قبل از اينكه دست هايش را بشويد.و اگر
من مي دانستم با آن دست ها چه كار مي كند؟!...خانه كه نبود ، گاهي هوس مي كردم
لبي به ويسكيش بزنم . البته آن وقت ها كه هنوز دخترم نيامده بود.و از تنهايي
 حوصله ام سر مي رفت.اما خوشم نمي آمد.بدجوري گلويم را مي سوزاند.هرچه هم
خودش اصرار مي كرد كه باهاش هم پياله بشوم ، فايده نداشت.اما آبستن كه شدم ،
 به اصرار آب جو به خوردم مي داد.كه براي شيرت خوب است.اما ويسكي هيچ وقت.
تا آخرش هم عادت نكردم.اما آن روزي كه از شغلش خبردار شدم ، بي اختيار
 ويسكي را خشك سركشيدم. بعد هم يكي براي خودم ريختم ، يكي براي آن دختره گرل
فرندش.يعني نامزد سابقش.آخر همان او بود كه آمد خبردارم كرد.و دوتايي
 نشستيم به ويسكي خوردن و درددل .و حالا گريه نكن ، كي گريه بكن.آخر فكرش را بكنيد.
 آدم ديپلمه باشد ، خوشگل باشد -مي بينيد كه...-پاپاش هم محترم باشد، نان
و آبش هم مرتب باشد،كلاس انگليسي هم رفته باشد-و به هرصورت مجبور نباشد به هر
مردي بسازد-آن وقت اين جوري؟!...اصلا مگر مي شود باور كرد؟ اين همه
 جوان درس خوانده توي مملكت ريخته.اين همه مهندس و دكتر...اما آخر آن خاك
برسرها هم هي مي روند زن هاي فرنگي مي گيرند يا آمريكايي.دختر پستچي محله-
 شان را مي گيرند، يا فروشنده سوپرماركت سرگذرشان را ، يا خدمتكار دندان سازي را ،
 كه يك دفعه پنبه توي دندانشان كرده.و آن وقت بيا و ببين چه پز و افاده اي!انگار
خود سوزان هاروارد است يا شرلي مك لين يا اليزابت تايلور.بگذاريد برايتان تعريف كنم.
پريشب ها ، يكي از همين دخترها را ديدم. كه دوماه است زن يك آقا پسر ايراني
 شده و پانزده روز است كه آمده .شوهرش را تلگرافي احضار كرده اند كه بيا شده اي نماينده
مجلس.صاحب خانه مرا خبر كرده بود كه مثلا مهمان خارجي اش تنها نماند.
و يك همزبان داشته باشد كه باهاش درددل كند.درست هفته پيش بود.دختره با آن دو تا كلمه
 تگزاسي حرف زدنش ...نه .نخنديد.شوخي نمي كنم.چنان دهنش را
 گشاد مي كرد كه نگو.هنوز ناخن هاش كلفت بود . معلوم بود كه روزي يك خروار
ظروف مي شسته .آن وقت مي دانيد چه مي گفت؟مي گفت ما آمديم تمدن براي
شما آورديم و كار كردن با چراغ گاز را يادتان داديم و ماشين رخت شويي را ...و
از اين حرف ها.از دست هاش معلوم بود كه هنوز تو خود تگزاس رخت را
توي تشت چنگ مي زده.و آن وقت اين افاده ها !دختر يك گاوچران بود. نه از آن
هايي كه توي ملكشان نفت پيدا مي كنند و ديگر خدا را بنده نيستند .نه.از آن هايي كه
گاو ديگران را مي چرانند.البته من بهش چيزي نگفتم.اما يك مرد كه تو مجلس بود كه
 درآمد با انگليسي دست و پا شكسته اش گفت كه اگر تمدن اين هاست كه شما مي گوييد ،
ارزاني خود آن كمپاني كه خود سركار را هم دنبال ماشين رخت شويي مي فرستد براي
 ما به عنوان تحفه.البته دختره نفهميد.ناچار من برايش ترجمه كردم.آن وقت به
جاي اين كه جواب آن مردكه را بدهد ، درامده رو به من كه لابد بداخلاق بوده اي يا
 هرزه بوده اي كه شوهرت طلاقت داده .به همين صراحت.يعني من براي اين كه تندي
حرف آ« مردكه را جبران كرده باشم و دختره را از تنهايي درآورده باشم ، سر
دلم را باز كردم و برايش گفتم كه امريكا بوده ام و شوهر آمريكايي داشته ام و طلاق گرفته ام ،
مي دانيد چه گفت ؟گفت اين كه عيب نشد.هيچ كاري عار نيست...لابد خانواده
 اش دست به سرت كرده اند كه ارثش به بچه ات نرسد.يا لابد بداخلاق بوده اي و از
 اين حرف ها.اصلا انگار نه انگار كه تازه از راه رسيده.طلب كار هم بود.خوب
 معلوم است.شوهرش نماينده مجلس بود.آخر اگر اين خاك برسرها نروند اين
 لگوري ها را نگيرند كه ، دختري مثل من نمي رود خودش را به آب و آتش بزند
...نه قربان دستتان .زياد بهم ندهيد.حالم را خراب مي كند.شكم گرسنه و
ويسكي.همان يك ته گيلاس ديگر بس است.اگر يك تكه پنير هم باشد، بد نيست
...ممنون،اوا !اين پنير است ؟ چرا آنقدر سفيد است؟ و چه شور!مال
كجاست؟...ليقوان؟كجا باشد؟....نمي شناسم.هلندي و دانماركي را
مي شناسم. اما اين يكي را ...اصلا دوست نداشتم.همان با پسته بهتر است .
متشكر!خوب چه مي گفتم؟آره .تو كلوب آمريكايي ها باهاش آشنا شدم.يك سال بود
مي رفتم كلاس زبان. مي دانيد كه چه شلوغي است.ديپلم كه گرفتم، اسم نوشتم براي
 كنكور.ولي خوب مي دانيد ديگر.ميان بيست و سي هزار نفر ، چطور مي شود قبول
شد؟ اين بود كه پاپا گفت برو كلاس زبان.هم سرت گرم مي شود، هم يك زبان خارجي
ياد مي گيري.و آن وقت آن كثافت معلم كلاس بود.بلند بالا.خوش تركيب.موهاي
بور.يك آمريكايي كامل.و چه دستهاي بلندي داشت.تمام دفترچه تكليف را مي پوشاند.
خوب ديگر.از همديگر خوشمان آمد.از همان اول.خيلي هم باادب بود.اول دعوتم
 كرد به يك نمايشگاه نقاشي.به كلوب تازه عباس آباد.از اين ها كه سر بي تن
مي كشند  ،يا تپه تپه رنگ بغل هم مي گذارند ، يا متكا مي كشند به اسم آدم و يك قدح
مي گذارند روي سرش ، يا دوتا لكه قهوه اي وسط دو متر پارچه .پاپا و ماما را هم دعوت
كرده بود.كه قند توي دلشان آب مي كردند.بعد هم با ماشين خودش برمان گرداند
خانه.و با چه آدابي .در ماشين را باز كردن و از اين كارها.و شب ، كار روبه
راه شد.بعد دعوتم كرد به مجلس رقص.يكي از عيدهاشان . به نظرم (ثنك گيوينگ)
بود .اوا!چه طور نمي دانيد؟يك امريكاست و يك (ثنك گيوينگ).يعني
شكرگذاري ديگر.همان روزي كه امريكايي ها كلك آخرين سرخ پوستها را كندند.پاپا
البته كه اجازه داد.و چرا ندهد؟بيرون از كلاس كه من كسي را نداشتم براي تمرين
زبان.زبان را هم تا تمرين نكني فايده ندارد.بعد هم قرار گذاشته بوديم كه من بهش
فارسي درس بدهم.البته خارج از كلاس.هفته اي يك روز مي آمد خانه مان براي
 همين كار.قرار گذاشته بوديم .و نمي دانيد چه جشني بود.كدو حلوايي را سوراخ
كرده بودند عين جاي چشم و دماغ و دهن ، و توش چراغ روشن كرده بودند.و چه رقصي
 !و حالا ديگر كم كم انگليسي سرم مي شد و توي مجلس غريبه نمي ماندم.گذشته
 از اين كه ايراني هم خيلي زياد بود.اما حتي آن شب هم هرچه اصرار كرد آبجو
نخوردم.مثل اينكه از همين هم خوشش آمد.چون وقتي برم گرداند و رساند خانه ،
به ماما گفت از داشتن چنين دختري به شما تبريك مي گويم .كه خودم ترجمه كردم.
آخر حالا ديگر شده بودم يك پا مترجم.همين جوري ها هشت ماه با هم بوديم.با هم
سد كرج رفتيم قايقراني.سينما رفتيم .موزه رفتيم .بازار رفتيم .شميران و شاه عبدالعظيم رفتيم.
و خيلي جاهاي ديگر كه اگر او نبود ، من به عمرم نمي ديدم.تا شب كريسمس
دعوتمان كرد خانه اش.ديگر شب «كريسمس»را كه مي شناسيد.پاپا و ماما هم
بودند .ففر هم بود.نمي شناسيد؟اسم برادرم است ديگر.فريدون.دوتا بوقلمون
پخته از خود لوس آنجلس برايش فرستاده بودند...اوا؟پس شما چه مي دانيد؟ همان جايي
كه هوليوود هم هست ديگر.نه اين كه فقط براي او فرستاده باشند.براي همه شان
 مي فرستند تهران ، ديگر بوقلمون و آبجو و سيگار و ويسكي و شكلات كه جاي خود دارد.
باور كنيد راضي بودم آدم كش باشد-دزد و جاني باشد-گنگستر باشد-اما آن كاره نباشد
...قربان دستتان.يك ته گيلاس ديگر از آن ويسكي.مثل اينكه آمريكايي نيست.
آن ها «بربن» مي خورند.مزه خاك مي دهد.آره اين اسكاچ است.خيلي شق و رق
 است.عين خود انگليس ها.خوب چه مي گفتم؟آره.همان شب ازم خواستگاري كرد.
رسما و سر ميز شام.حالا من خودم هم مترجمم.جالب نيست؟هيچ كس تا حالا اين
 جوري شوهر نكرده.اول بوقلمون را بريد و گذاشت تو بشقاب هامان .بعد شامپاني باز
 كرد كه براي پاپا و ماما ريخت.براي همه ريخت.البته ماما نخورد.اما پاپا خورد .
 خود من هم لب زدم.اول تند بود و گس.اما تنديش كه پريد ، شيريني ماند.بعد
 امد كه به پاپا بگو كه ازت خواستگاري مي كنم.اصرار داشت كه جمله به جمله بگويم
و شمرده و همه چيز را .كه خدمت سربازيش را كرده -از ماليات دادن معاف
 است-گروه خونش B است-مريض نيست-ماهي 1500 دلار حقوق مي گيرد و
 قسطي هم ندارد.و پدر و مادرش هم لوس آنجلس هستند و كاري به كار او ندارند و از
اين حرف ها.پاپا كه از همان شب اول راضي بود.خودش بهم گفته بود كه مواظب
باش دخترجان، هزارتا يكي دخترها زن آمريكايي نمي شوند.شوخي كه نيست .يعني
نمي توانند.اين گفته اش هنوز توي گوشم است.اما تو خودت مي داني.تويي كه بايد
 با شوهرت زندگي كني.اما ازش يك هفته مهلت بخواه تا فكرهايـ را بكني .همين كار را
 هم كرديم.البته از همان اول ، كار تمام بود .تمام فاميل مي دانستند .دو سه بار هم
دعوت و مهماني و از اين جور مراسم.و چه حسادت ها . و چه دختر به رخ كشيدن ها.
سر همين قضيه ، تمام دخترخاله ها و دخترعموهام ازم قهر كردند.بابام راست
مي گفت.شوخي كه نبود .همه دخترها آرزوش را مي كردند.ولي يارو از من
خواستگاري كرده بود.و اصلا معني داشت كه من فداكاري كنم و يك دختر ديگر را
جاي خودم معرفي كنم؟اين ميانه هم فقط مادربزرگم غر مي زد.مي گفت ما تو فاميل ،
كاشي داريم ، اصفهاني داريم، حتي بوشهري داريم.همه شان را مي شناسيم.اما ديگر
امريكايي نداشته ايم.چه مي شناسيم كيه.دامادي را كه نتواني بروي سراغ خانواده
اش و خانه اش و از در و همسايه ته و توي كارش را در بياري ،...و از اين حرف
هاي كلثوم ننه اي.اصلا سر عقدمان هم نيامد.پا شد رفت مشهد كه نباشد.اما
خود من قند تو دلم آب مي كردند.محضر دار شناس خبر كرده بوديم.همه فاميل بودند و
يك عده امريكايي .و چه عكس ها از سفره عقد.يكي از دوست هاي شوهرم فيلم هم
برداشت.اما امان از اين امريكايي ها !مي خواستند از سر از همه چيز دربيارند.هي
مي آمدند سوال پيچم مي كردند . يعني من حالا عروسم.اما مگر سرشان
مي شد؟كه اسم اين چيه كه قند را چرا اين جوري مي سايند؟كه روي نان چه نوشته؟كه
اسفند را از كجا مي آورند؟...اما هر جوري بود،گذشت .توي همان مجلس
 عقد ، دو تا از نم كرده هاي فاميل را به عنوان راننده براي اداره شان استخدام كردند.
صدهزار تومن مهر كردند.كلمه لا اله الا الله را هم همان پاس سفره عقد گفت .
و به چه زحمتي !و چه خنده ها كه به لا اله...گفتنش كرديم!...كه مثلا عقد
شرعي باشد. و شغلش ؟خوب معلم انگليسي بود ديگر.بعد هم تو قباله نوشته بودند
 حقوقدادن.دو نفر از اعضاي سفارت هم شاهدش بودند.و من با همين دروغي كه
گفته بود ، مي توانستم بيندازمش زندان.وطلب خسارت هم بكنم.دست كم مي توانستم
مجبورش كنم كه علاوه بر چهارصد دلار خرجي كه حالا براي دخترم مي دهد ، ششصد
 تا هم بگذارد رويش .ولي چه فايده ؟ديگر اصلا رغبت ديدنش را نداشتم.حاضر
 نبودم يك ساعت باهاش سر كنم.همين هم بود كه عاقبت راضي شد بچه را بدهد ،
وگرنه به قانون خودشان مي توانست بچه را نگه دارد.البته كه من مهرم را بخشيدم.
مرده شورش را ببرد با پولش.اگر بدانيد پولش از چه راهي درمي آمد؟!مگر مي شود
همچو پولي را گردن بند طلا كرد و بست به گردن ؟يا گوشت و برنج خريد و خورد؟همين
حرف ها را آن روز آن دختره هم مي زد. گرل فرند سابقش .يعني رفيقه اش.نامزدش.
چه مي دانم!بار اول و آخر بود كه ديدمش . با طياره يكراست از لوس آنجلس آمده بود
واشنگتن.و توي فرودگاه يك ماشين كرايه كرده بود و يكراست آمده بود در خانه مان.دو
سال تمام كه من واشنگتن بودم ، خبر از هيچكدام از فاميلش نشد.خودش مي گفت راه دور
 است و سر هركسي به كار خودش گرم است و از اين حرفها.من هم راحت تربودم.
بي آقا بالاسر.گاهي كاغذي مي دادم يا آن ها مي دادند.عكس دخترم را هم برايشان فرستادم.
آن ها هم هديه تولد بچه را فرستادند.عكس يك سالگي اش را هم فرستاديم و بعد از آن ديگر
 خبري ازشان نشد تا آن دختره آمد.سلام و عليك و خودش را معرفي كرد و خيلي مودب.
كه تنهايي حوصله ات سر نمي رود؟و به به چه دختر قشنگي و از اين حرف ها.و من
داشتم با ماشين رخت شويي ور مي رفتم كه يك جاييش خراب شده بود.بي رو در واسي
 آمد كمكم.و درستش كرديم و رخت ها را ريختيم تويش و رفتيم نشستيم كه سر درد
دلش وا شد.گفت نامزدش بوده كه مي برندش جنگ كره .و جنگ كه تمام مي شود، ديگر
برنمي گردد لوس آنجلس.و همين توي واشنگتن كار مي گيرد.و اين كه خدا عالم است
توي كره چه بلاهايي سر جوان هاي مردم مي آوردند.كه وقتي برمي گشتند ، اين جورها
 كارها را قبول مي كردند !كه من پرسيدم مگر چه كاري ؟شاخ درآورد كه من هنوز
نمي دانستم شوهرم چه كاره است.درآمد كه البته عار نيست.اما همه فاميلش سر همين كار
 تركش كرده اند.و هرچه بهشان گفته ، فايده نداشته ...حالا من دلم مثل سير و سركه
 مي جوشد كه نكند جلاد باشد.يا مامور اتاق گاز و صندلي برقي.آخر حتي اين جور
كارها را مي شود يك جوري جزو كارهاي حقوقي جا زد.اما آن كار او؟اسمش را كه
 برد، چشم هايم سياهي رفت.جوري كه دختره خودش پاشد و رفت سراغ بوفه و بطري
ويسكي را درآورد و يك گيلاس ريخت داد دست من و براي خودش هم ريخت و همين
جور درد دل ...از او كه اين نامزد سومش است كه همين جوري ها از دستش
مي رود.يكي شان توي جنگ كره كشته شده . دومي تو ويتنام است و اين يكي هم
 اين جوري از آب درآمده . مي گفت اصلا معلوم نيست چرا آنها يي شان هم كه
برمي گردند ، يا اين جور كارهاي عجيب و غريب را پيش مي گيرند ، يا خل و ديوانه
 و دزد و قاتل مي شوند...و از من كه آخر چرا تا حالا نتوانسته ام بفهمم شوهرم
چه كاره است!و آخر من كه دختر كلفت نبودم يا دختر سر راهي و يتيم خانه اي.ديپلمه
بوده ام و ننه بابا داشته ام و از اين جور حرف ها ...آره قربان دستتان .يكي ديگر
 بد نيست.مهمان هاي شما هم كه نيامدند.گلوم بدجوري خشك مي شود.بديش اين بود
 كه دختره خودش را تو دلم جا كرد.چگورپگور بود و ترتميز.و مي گفت هفت سال
است كه تو لوس آنجلس يا دنبال شوهر مي گردد يا دنبال ستارگي سينما.بعد هم با هم
پاشديم رخت ها را پهن كرديم و دخترم را با كالسكه اش گذاشتيم عقب ماشين و رفتيم
سراغ محل كار شوهرم.آخر من هنوز هم باورم نمي شد.و تا به چشم خودم نمي ديدم ،
فايده نداشت. اول رفتيم اداره اش . سلام و عليك و اين كه چه فرمايشي داريد و چه
 عكس هايي از چه پارك ها و درخت ها و چه چمن ها . اگر نمي دانستي محل چه
كاري است ، خيال مي كردي خانه براي ماه عسل توش مي سازند.و همه چيز با نقشه.
و ابعاد و اندازه ها و لوله ها و دستگيره هاي دوطرف و دسته گل رويش و از چه چوبي
ميل داريد.و پارچه اي كه بايد روش كيد و چه تشريفاتي.و كالسكه اي كه آدم را
مي برد و اين كه چند اسبه باشد ، يا اگر دلتان بخواهد با ماشين مي بريم  كه ارزان تر
است و اين كه چه سيستم ماشيني . و اين كه چند نفر بدرقه كننده لازم داريد و هر
كدام چه قدر مزدشان است كه تا حد احساسات به خرج دهند و هركدام خودشان را
جاي كدام يكي از اقوام بدانند و با چه لباسي و توي كدام كليسا...من يك چيزي
مي گويم شما يك چيزي مي شنويد.گله به گله هم توي اداره شان دفترچه هاي تبليغاتي
گذاشته بودند و كبريت و دستمال كاغذي.با عكس و تفصيلات روشان چاپ شده و
جمله هايي مثلا «خواب ابدي در مخمل» يا «فلان پارك المثناي باغ بهشت» و از
اين جور چيز ها.كارمندها دور و برمان مي پلكيدند كه تك مي خواهيد يا خانوادگي؟
 و چند نفره؟و اين كه صرف با شماست اگر خانوادگي تهيه كنيد كه پنجاه درصد ارزانتر
است و اينكه قسطي هم مي دهيم...و من راستي كه دلم داشت مي تركيد.اصلا باورم
نمي شد كه شوهرم اين كاره باشد.آخر گفته بود حقوقدان.لاير!عينا.دست آخر
خودمان را معرفي كرديم و نشان كار شوهرم را گرفتيم .نه بدجوري كه بو ببرند.
كه بله ايشان خواهر اوشانند و از لوس آنجلس آمده اند و عصر بايد برگردند و كار
 واجبي دارند و من نمي دانستم شوهرم امروز تو كدام محل كار مي كند...و آمديم
بيرون.و رفتيم خود محل كارش.و من تا وقتي از پشت رديف شمشادها نديدمش،
باورم نشد.دست هايش را زده بود بالا و لباس كار تنش بود و چمن را متر مي كرد.
 و چهار گوشه اش علامت مي گذاشت و بعد كلنگ برقي را راه مي انداخت و دور تا
 دور محل را سوراخ مي كرد و مي رفت سراغ پهلويي.آن وقت دو نفر سياه پوست
 مي آمدند اول چمن روي زمين را قالبي درمي آوردند و مي گذاشتند توي يك كاميون كوچك و
بعد شوهرم برمي گشت و از نو زمين را با كلنگ سوراخ مي كرد و آن دوتا سياه خاكش
را درمي آوردند و مي آوردند و مي ريختند توي كاميون ديگر.و همين جوري شوهرم مي رفت
پايين و مي آمد بالا.و بعد يكي از آن دوتا سياه.اما هرسه تا لباسهايشان عين همديگر بود.
و به چه دقتي كار مي كردند !نمي گذاشتند يك ذره خاك حرام شود و بريزد روي چمن اطراف.
و ما دو تا همين جور نشسته بوديم و نيم ساعت تمام از لاي شمشادهاي كنار خيابان تماشا
مي كرديم و زار زار گريه مي كرديم.و از بغل ماشين ما همين جور كاميون رد مي شد
كه يا خاك و چمن مي برد بيرون ، يا صندوقهاي تازه را مي آورد بيرون كه رديف مي چيدند
روي زمين ، به انتظار اين كه گودبرداري ها تمام بشود.همان روزهايي بود
كه سربازها را از ويتنام مي آوردند .دسته دسته.روزي دويست سيصدتا.و عجب
شلوغ بود سرشان.غير از دسته شوهرم ، ده دوازده دسته ديگر هم كار مي كردند.
هر دسته اي يك سمت پارك.و عجب پاركي !اسمش آرلينگتون است.بايد شنيده باشيد.
يك پايتخت آمريكاست و يك آرلينگتون.در تمام دنيا مشهور است.اصلا يك
آمريكاست و يك آرلينگتون.يعني اينها را همان روز دختره برايم گت.كه از زمان
جنگ هاي استقلال ، اين جا مشهور شده.«كندي»هم همان جاست.كه مردم
مي روند تماشا.گارد احترام هم دارد كه با چه تشريفاتي عوض مي شود.سرتاسر
چمن است و تپه ماهور است و دور تا دور هر تكه چمن ، درختكاري و شمشادكاري
و بالاسر هر نفر يك علامت سفيد از سنگ و رويش اسم و رسمش.و سرهنگ ها
اين جا و سرگردها تو آن قسمت و سربازهاي ساده اين طرف.دختره مي گفت :
ببين!به همان سلسله مراتب نظامي .من يك چيزي مي گويم شما يك چيزي
مي شنويد.مي گفت تمام كوشش ما آمريكايي ها به اين آرلينگتون ختم مي شود...
كه چه دل پري داشت!هفت سال انتظار و سه تا نامزد از دست رفته!
جاي آن دوتا را هم نشانم داد و جاي كندي را هم و آن جايي كه گارد احترام
عوض مي شود و بعد برگشتيم.من هيچ حوصله تماشا نداشتم.ناهار هم
بيرون خورديم.بعدش هم رفتيم سينما كه دختره هي عر زد و اصلا نفهميديم چه گذشت.
و چهار بعداز ظهر مرا رساند در خانه و رفت.بليت دوسره با تخفيف گرفته بود و 
مجبور بود همان روز برگردد.و مي دانيد آخرين حرفي كه زد چه بود؟گفت از بس
تو جنگ با اين عوالم سرو كار داشته اند ، عالم ماها فراموششان شده ...و شوهرم
-غروب كه از كار برگشت-قضيه را باهاش در ميان گذاشتم.يعني دختره كه رفت
همين جور تو فكر بودم يا با دوست و آشناهاي ايرانيم تلفني مشورت كردم.اول ياد آن
روزي افتادم كه به اصرار برم داشت برد ديدن مسگرآباد.قبل از عروسي مان .عين
اين كه مي رويم به ديدن موزه گلستان.من اصلا آن وقت نمي دانستم مسگر آبد چيست
و كجاست؟گفتم كه اگر او نبود من خيلي جاهاي همين تهران را نمي شناختم.وآن روز
هم من كه بلد نبودم.شوفر اداره شان بلد بود. و من مثلا مترجم بودم.و هي از آداب
كفن و دفن مي پرسيد.من هم كه نمي دانستم .شوفره هم ارمني بود و آداب ما را بلد
نبود .اما رفت يكي از دربان هاي مسگرآباد را آورد كه مي گفت و من ترجمه مي كردم.
من آن وقت اصلا سردرنمي آوردم كه غرضش از اين همه سوال چيست.اما يادم است
كه مادربزرگم همين قضيه را بهانه كرده بود براي غرزدن.كه چه معني دارد؟
مردكه بي نماز ، آمده خواستگاري دخترمردم و آن وقت برش مي دارد مي برد مسگرآباد؟
...يادم است آن روز ، غير از خودش ، يك آمريكايي ديگر هم باهاش بود و توضيحات
دربان آن را كه براشان ترجمه كردم ،  آن يكي درآمد به شوهرم گفت مي بيني كه حتي
صندوق به كار نمي برند.يك تكه پارچه پيچيدن كه سرمايه گذاري نمي خواهد...
مي شناختمش.مشاور سازمان برنامه بود.مثل اين كه قرار و مداري هم گذاشتند كه
در اين قضيه با سازمان حرف بزنند.و مرا بگو كه آن روزها اصلا از اين حرفها
سر در نمي آوردم.يادم است همان روز فهميدند كه ما صندوق نمي كنيم، برايم تعريف
كرد كه ما عين عروس و داماد بزك مي كنيم مي گذاريم توي صندوق.و اگر پير ،
پنبه مي گذاريم توي لپ ها و موها را فر ميزنيم و اين ها كلي خودش خرج برمي دارد.
من هم سرشام همان روز ، همين مطالب را براي مادربزرگم تعريف كرده بودم كه
كلافه شد و شروع كرد به غرزدن.و بعد هم موقع عقد گذاشت و رفت مشهد.ولي
مگر من حاليم بود؟آخر شما خودتان بگوييد.يك دختر بيست ساله و حالا دستش توي
دست يك خواستگار آمريكايي و خوشگل و پولدار و محترم.ديگر اصلا جايي براي
شك باقي مي ماند؟ و من اصلا چه كار داشتم به كار مسگر آباد؟خيلي طول داشت تا
مثل مادربزرگم به فكر اين جور جاها بيفتم .واشنگتن هم كه بودم ، گاهي اتفاق مي افتاد
كه عصر ها زا كار كه برمي گشت ، غر مي زد كه سياه ها دارند كارمان را از دستمان
درمي آورند.و من يادم است كه يك بار پرسيدم مگر سياه ها حق قضاوت هم دارند؟
آخر من تا آخرش خيال مي كردم«لاير»يعني قاضي  يا حقوقدان يا از اين جور
چيزها كه با دادگستري سروكار دارد.به هر صورت از در كه وارد شد و ويسكي اش
را دادم دستش ، يكي هم براي خودم ريختم و نشستم روبه رويش و قضيه را پيش
كشيدم.همه فكرهام را كرده بودم ، و همه مشورت ها  را.يكي از دوستان ايراني ام
تو تلفن گفته بود كه معلوم است اين ها همه شان اين كاره اند.و براي همه بشريت!
كه بهش گفتم تو حالا وقت گيرآوردي براي شعار دادن؟ البته مي دانستم كه دق دلي
داشت.تذكره اش را لغو كرده بودند.نه حق برگشت داشت و نه حق ماندن.و داشت
ترك تابعيت مي كرد كه بشود تبعه مصر.من هم ديگر جا نداشت كه بهش بگويم
اگر اين جور است چرا خودت آمريكا مانده اي؟يكي ديگرشان كه جوان خوشگلي
هم بود و من خودم بارها آرزو كرده بود م كه كاش زنش شده بودم ، مي دانيد در جواب
چه گفت ؟ گفت اي بابا.به نظرم خوشي امريكا زده زير دلت!عينا.و مي دانيد
خودش چه كاره بود؟ هيچ كاره .فقط دو تا زن آمريكايي نشانده بودندش.نكند
خيال كنيد مستم يا خيال كنيد دارم وقاحت مي كنم.يكي از خانم ها معلم بود و آن يكي
مهمان دار طياره.هركدام هم يك خانه داشتند.و آن آقا پسر سه روز تو اين خونه
بود و چهار روز تو آن يكي.شاهي مي كرد.نه درس مي خواند ، نه درآمدي داشت،
نه ارزي براش مي آمد.اما عين شيوخ خليج ، ايراني ها را به اصرار مي برد
و خانه زندگيش را به رخشان مي كشيد و انگار نه انگار كه اين كار قباحتي دارد.
بله.اين جوري مي شود كه من سر بيست و سه سالگي بايد دست دخترم را بگيرم
و برگردم.اما باز خدا پدرش را بيامرزد.تلفن را كه گذاشتم ، ديدم زنگ مي زند.
برش كه داشتم يك جوان ايراني ديگر است كه خودش را معرفي كرد.كه بله دوست
همان جوان است و حقوق مي خواند و فلاني بهش گفته كه براي من مشكلي پيش
آمده و چه خدمتي از دستم برمي آيد و از اين حرفها.ازش خواهش كردم آمد
سراغم.نيم ساعتي نشستيم و زير و بالاي قضيه را رسيديم و تصميم گرفتيم.
اين بود كه خيالم راحت بود و شوهرم كه آمد ، مي دانستم چه مي خواهم.نشستم
تا ساعت ده ، پابه پايش ويسكي خوردم و حاليش كردم كه ديگر امريكا ماندني
نيستم.هرچه اصرار كرد كه از كجا فهميده ام ، چيزي بروز ندادم.خيال
مي كرد پدر و مادرش يا خواهر برادرها شيطنت كرده اند.من هم نه ها گفتم
و نه ، نه.هرچه هم اصرار كرد كه آن شب برويم گردش ، يا سينما يا كلوب و
قضيه را فردا حل كنيم ، زير بار نرفتم .حرف آخرم را كه بهش زدم ، رفتم
تو اتاق بچه ام و در را از پشت چفت كردم و مثل ديو افتادم.راستش مست
مست بودم .عين حالا.و صبحش رفتيم دادگاه.و خوش مزه قاضي بود كه
مي گفت اين هم كاري است مثل همه كارها.و اين كه دليل طلاق نيم شود...
بهش گفتم كه آقاي قاضي اگر خود شما دختر داشتيد به همچو آدمي شوهرش
مي داديد؟ گفت متاسفانه من دختر ندارم.گفتم عروس چطور؟ گفت دارم.
گفتم اگر عروستان فردا بيايد  و بگويد شوهرم كه اول معلم بود حالا اين كاره
از آب درآمده ، يا اصلا دروغ گفته باشد،...كه شوهرم خودش دخالت
كرد و حرفم را بريد.نمي خواست قضيه دروغ برملا شود.بله اين جوري
بود كه رضايت داد.ورقه خرجي دخترم را هم امضا كرد و خرج برگشتن
را هم همان جا ازش گرفتم.بله ديگر.اين جوري بود كه ما هم شوهر آمريكايي
كرديم.قربان دستتان!يك گيلاس ديگر از آن ويسكي.اين مهمان هاي شما هم كه
معلوم نيست چرا نمي آيند...اما ...اي دل غافل!...نكند آن دختره
اين جوري زير پام را روفته باشد؟گرل فرندش را مي گويم .هان؟....»

                « تمام       »

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت توسط س . م . م . ز| |

عنوان كتاب : داستان هاي زنان
نويسنده : جلال آل احمد

 گنج

«ننه جون شما هيچ كدوم يادتون نميآدش . منو تازه دو سه سال بود به خونه
شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شير گرفته بودم و رقيه رو آبستن بودم ...» خاله اين طور شروع كرد. يكي از شب هاي ماه رمضون بود كه او به منزل ما آمده بود و پس از افطار ، معصومه سلطان ، قليان كدويي گردويي گردن دراز ما را - كه شب هاي روضه ، توي مجلس بسيار تماشايي است - براي او آتش كرده بود ؛ و او در حالي كه
ني قليان را زير لب داشت ، اين گونه ادامه مي داد :
«... تو همين كوچه سيدولي - كه اون وقتا لوح قبرش پيدا شده بود و من
خودم با بيم رفتيم تموشا ، قربونش برم ! - رو يه سنگ مرمر يه زري ،
ده پونزده خط عربي نوشته بودن . اما من هرچه كردم نتونستم بخونمش . آخه
اون وقتا كه هنوز چشام كم سو نشده بود ، قرآنو بهتر از بي بيم مي خوندم . اما خط اون
لوح رو نتونستم بخونم . آخه ننه زير و زبر كه نداش كه ... آره اينو مي گفتم . تو همون
كوچه ، يه كارامسرايي بودش خيلي خرابه ، مال يه پيرمردكي بود كه هي خدا خدا
مي كرد ، يه بنده خدايي پيدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش كنه ...»
خاله پس از آن كه يك پك طولاني به قليان زد و معلوم بود كه از نفس دادن قليان
خيلي راضي است ، و پس از اينكه نفس خود را تازه كرد ، گفت :
«... اون وقتا تو محل ما يه دختر ترشيده اي بود ، بهش بتول مي گفتن . راستش ما
آخر نفهميديم از كجا پيداش شده بود . من خوب يادمه روزاي عيد فطر كه مي شد ، با
ييشاي صناري كه از اين ور و اون ور جمع مي كرد ، متقالي ، چيتي ، چيزي تهيه مي كرد
و ميومد تو مسجد « كوچه دردار » و وقتي نماز تموم مي شد، پيرهن مراد بخيه مي زد.
ولي هيچ فايده نداشت . بي چاره بختش كور كور بود . خودش مي گفت : «نمي دونم ،
خدا عالمه ! شايد برام جادو جنبلي ، چيزي كرده باشن . من كاري از دستم بر نميآدش .
خدا خودش جزاشونو بده .» خلاصه يتيمچه بدبخت آخرسرا راضي شده بود
به يه سوپر شوور كنه !»»
يك پك ديگري به قليان و بعد :
«« عاقبت يه دوره گردي ، كه هميشه سر كوچه ما الك و تله موش مي فروخت ، پيدا
شدو گرفتش . مام خوش حال شديم كه اقلا بتوله سر و ساموني گرفته . بعد از اون
سال دمپختكي شب عيد - كه مردم ، تازه كم كم داشتن سر حال ميومدن - يه روز يه
شيريني پزي كه از قديم نديما با شوور بتول - راستي يادم رفت اسمشو بگم - با
 مشهددي حسن رفيق بود سر كوچه مي بيندش و ميگه :« رفيق ! شب عيدي ، اگه بتوني
پولي مولي راه بندازي ، من بلدم ، ... دو سه جور نون شيريني و باقلايي و نون برنجي
مي پزيم ، ... خدا بزرگه ، شايد كار و بارمون بگيره » مشهدي حسنم حاضر ميشه و
شيريني پزي رو علم كنن . اما نمي دونن جا و دكون كجا گير بيارن ! مشهدي حسنه به
فكر مي افته برن تو همون كارمسراهه و يه گوشه ش پاتيل و بساطشونو رو به راه كنن .
با هم ميرن پيش يارو پيرمرده و بهش قضيه رو حالي مي كنن و قرار مي ذارن ماهي دو
قرون كرايه بهش بدن . اما پيرمرده ميگه : «من اصلن پول نمي خام . بيآين كارتونو
بكنين ، خدا برا مام بزرگه !»
خاله ، نمي دونم از كي تا به حال از هر دو گوش هايش كر شده و ما مجبوريم براي
اين كه درست حرفهايش را بفهميم و محتاج دوباره پرسيدن نشويم ، بي صدا گوش
كنيم . او به قدري گيرا و با حالت صحبت مي كند كه حتي بچه ها هم كه تا نيم ساعت
پيش سر «خاتون پنجره » ها شان با هم دعوا مي كردند ، اكنون ساكت شده ، همه گوش
نشسته بودند . در اين ميان تنها گاه گاه صداي غرغر قليان خاله بود كه بلند مي شد و در
همان فاصله كوتاه ، باز قيل و قال بچه ها بر سر شب چره در مي گرفت . خاله پكش را
كه به قليان زد ، دنبال كرد:
«« ... جونم واسه شما بگه ، مشهدي حسن و شريكش ، رفتن تو كارامسراهه و
خواستن يه گوشه رو اجاق بكنن و پاتيلشونو كار بذارن . كلنگ اول و دوم ، كه نوك
كلنگ به يه نظامي گنده گير مي كنه ! يواشكي لاشو وا مي كنن و يك دخمه گل و
گشاد ...! اون وقت تازه همه چيزو مي فهمن . مشهدي حسن زود به رفيقش حالي
مي كنه كه بايد مواظب باشن . پيرمردك رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در
كارامسرا رو مي بندن  و ميرن سراغ گودالي كه كنده بودن ؛ درشو ور مي دارن ؛ يه
سرداب دور و دراز پيدا ميشه . پيه سوز شونو مي گيرن و ميرن تو. دور تادور سرداب ،با
ماسه و آهك طبقه طبقه درس كرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده كه رديف چيده
بودن و در هر كدومم يه مجمعه دمر كرده بودن. مشهدي حسن و رفيقش ديگه تو
دلشون قند آب مي كردن. نميدونستن چه كار بكنن ! ليره ها بوده ، يكي نعلبكي !
خدا علمه اين پولا مال كي بوده و از زمون كدوم سلطون قايم كرده بودن . بي بيم
مي گفت ممكنه اينا وقف سيد ولي باشه كه لوحش تازه خواب نما شده بود . اما
هرچي بود ، قسمت ديگري بود ننه جون ...»»
خاله چشم هاي ريزش رو ريزتر كرده بود و  در چند دقيقه اي كه گمان
مي كنم به آن ليره هاي درشتي كه مي گفت - ليره هاي به درشتي يك نعلبكي - فكر
مي كرد. چه قدر خوب بود كه او ي: دانه از آن ها را - آري فقط يك دانه از آن ها را -
مي داشت و روز ختنه سوران ، لاي قنداق نوه پنجمش ، كه تازه به دنيا آمده بود ، مي گذاشت !
چه قدر خوب بود كه دوسه تا از آن «كله برهنه» ها هم بود و او مي توانست
يك سينه ريز و يآ «ون يكاد» يا يك جفت گوشواره سنگين با آن ها درست كند و براي
عروس حاج اصغرش بفرستد!...چقدر خوب بود !شايد خيلي فكرهاي ديگر هم
مي كرد...
«...آره ننه جون!نمي دونين قسمت چيه!اگر چيزي قسمت آدم باشه، سي مرغم از
سر كوه نمي تونه بياد ببردش.خلاصه ش ، مشهدي حسه و رفيقش ، هفته عيد،
شيريني پزيشونو كردن ، پولارم كم كم درآوردن . جوري كه يارو پيرمرده نفهمه ، سه چار
ماهي كه از قضايا گذشت ، به بونه اين كه كارشون بالا گرفته و دخلشون خوب بوده ،
كارامسراهه رو زا پيرمردك خريدن . اونم كه از خدا مي خاس پولشو گرفت و گفت
خيرشو ببينين و رفت. كم كم ما مي ديديم بتوله سرو وضعش بهتر ميشه ؛ گلوبند
سنگين مي بنده ؛ النگواي رديف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پيرهن هاي
مليله دوزي و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خير...!مث يه شازده خانم اومد و
رفت مي كنه . راسي يادم رفت بگم ، همون اولام كه كار و بارشون تازه خوب شده
بود ، بتول يه دختر برا مشهدي حسنه زاييده بود و بعدش ديگه اولادشون نشد.»
يك پك ديگر به قليان و بعد :
«مشهدي حسن رفيقشو روونه كربلا كرد و از اين جا ليره ها و كله برهنه هارو
لاي پالون قاطرا و توي دوشك كجاوه ها مي كرد و مي فرستاد براش. اونم اون جا
مي فروخت و پولاشو برمي گردوند. خلاصه كارشون بالا گرفت. از سر تا ته
محله رو خريدن . هرچي فقير مقير بود ، از خويش و قوم و ديگرون ، بهش يه خونه اي
دادن و همم خيال كردن خدا باهاشون يار بوده و كارشون رو بالا برده . هيشكي هم سر از
كارشون در نيآورد.خود مشهدي حسنم با بتول يه سال بار زيارتو بستن رفتن كربلا.
من خوب يادمه داشاي محل براشون چووشي مي خوندن و چه قدر اهل محل
براشون اسفند و كندردود كردن . نمي دونين ننه ! از اون جام رفتن مكه و بتول كه اول
معلوم نبود كس و كارش چيه و آخرش كجا سربه نيست ميشه ، حالا زن حاجي محل
ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بكنه الهي!...من كه خيلي دلم تنگ شده .
اي ...يه پامون لب قبره ،يه پامون لب بون زندگي. امروز بريم ، فردا بريم ؛ اما هنوز كه
هنوزه اين آرزو تو دلم مونده كه اقلا منم اون قبر شيش گوشه رو بغل بگيرم ...اي خدا!
از دستگاتكه كم نميشه...اي عزيز زهرا!...»
خاله گريه اش گرفته بود . شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمي دانستند گريه
كنند يا نه .من حس مي كردم كه همه خيال مي كنند روضه خوان ، بالاي منبر ، روضه
مي خواند. ولي خاله زود فهميد كه بي خود ديگران را متاثر ساخته است. با گوشه
چارقد ململش ، چشم هايش را پاك كرد و يك پك محكم ديگر به قليان زد و ادامه
داد :
«...زن حاجي ، يعني بتول ، بعد از اون دختر اوليش ،...كه حالا به چهارده سالگي
رسيده بود و شيرين و ملوس شده بود و من خودم تو حموم ديده بودمش و آرزو
مي كردم يه پسر جوون ديگه داشتم و تنگ بغلش مي انداختم ،...آره بعد از اون
بتول انگار فهميده بود كه حاج حسن خيال زن ديگه اي رو داره.آخه خداييشو بخواي
مردك بنده خدا نمي خاس با اين همه مال و مكنت ، اجاقش كور باشهو تخم و
تركش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنيده بود كه پيغمبر خودش فرموده كه
تا چارتا عقدي جايزه و صيغه ام كه خدا عالمه هر چي دلش خواست.واسه اين بود
كه به دس و پا افتاد ف شايد بچش بشه و حاجي زن ديگه اي نگيره . آخه ننه شماها
نمي دونين هوو چيه !من كه خدا نخاس سرم بيآد . اما راستش آدم چطو دلش ميآد
شوورش بغل يه پتياره ديگه بخوابه؟ ديگه هرچي دعانويس بود ،ديد. هرچي
سيد ولي ؛ كه لوحش تازه خواب نما شده بود ، نذر كرد؛ آش زن لابدين پخت ؛
شباي چهارشنبه گوش وايساد ؛ خلاصه هركاري كه مي دونست و اهل محل
مي دونستن كرد ؛ ...تا آخرش نتيجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و اين دفعه يه
پسر كاكول زري زاييد...»
باز خاله ساكت شد و يكي دو پك به قليان زد و در حالي كه تنباكوي سر
قليان ته كشيده بود و ذغال هاي آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛
معصومه سلطان ؛ قليان را با كراهت تمام ، از اين كه از شنيدن باقي حكايت محروم
مي شود ؛ بيرون برد و ادامه داد :
«...آره ننه جون ؛ خدا نكنه روزگار برا آدم بد بياره .راس راسي مي تونه يه روزه يه
خونمونو به باد بده و تموم رشته هاي آدمو پنبه كنه و آدمو خاكسر بشونه. آره
جونم ، تازه حسين آقا ، پسر حاجي حسين ، به دنيا اومده بود كه بي چاره بدبخت
خودش سل گرفت !نمي دونين،نمي دونين!ديگه هرچي داشت برا مرضش خرج كرد.
از حكيم باشي هاي محل گذشت ، از خيابون هاي بالا و حتي از دربارم -دوكتوره
-موكتوره-چيه؟نمي دونم -خلاصه ازهمونا آوردن.اما هيچ فايده نكرد.هردفعه
فيزيتاي ، گرون گرون و نسخه هاي يكي يه تومن بود كه مي پيچيدن. اما كجا؟...
وقتي كه خدا نخادش ،كي مي تونه آدمو جون بده؟آدمي كه بايس بميره ،بايس بميره
ديگه! دست آخر كه حاجي همه دارايي و ملك و املاكشو خرج دوا درمون كرد،مرد!
و بي چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودي دخترشو شوور داد.
هر چي هم از بساط زندگي مونده بود ، جهاز كرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور
فرستاد.خونه نشيمنشم ، طلبكارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم
بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت كه رفت...سربه نيس شد!اما يه دوسال بعد،
دخترم -توعروسي يكي از هم مكتبياش-اونو ديده بود كه تو دسته اين رقاصا نيست كه
تو عروسيا تيارت درميارن،...تو اونا ديده بود داره مي رقصه.»
خاله ساكت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقيقه اي در آن ميان جز بهت و
سكوت و انتظار نبود . عاقبت خواهرم به صدا درآمد كه :
«خاله جان آخرش چطور شد؟»
خاله جواب داد:
«نمي دونم ننه . حالا لابد اونم يا مثه من پير شده و گوشش نمي شنوه ، و يا ديگه
نمي دونم چطور شده . من چه مي دونم؟ شايدم خدا از سر تقصيراتش گذشته باشه.
آره ننه جون!اگه مرده ، خدا بيامرزدش!و اگه نمرده ، خدا كنه دخترش به فكرش افتاده
باشه و آخر عمري ضبط و ربطش كرده باشه!»


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    بچه مردم

خوب من چه مي توانستم بكنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه كه
مال خودش نبود . مال شوهر قبلي ام بود ، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود
بچه را بگيرد. اگر كس ديگري جاي من بود ، چه مي كرد؟ خوب من هم مي بايست
زندگي مي كردم.اگر اين شوهرم هم طلاقم مي داد ، چه ميكردم؟ناچار بودم بچه را
يك جوري سر به نيست كنم . يك زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غير از اين چيز
ديگري به فكرش نمي رسيد.نه جايي را بلد بودم ، نه راه و چاره اي مي دانستم .
مي دانستم مي شود بچه را به شيرخوارگاه گذاشت يا به خراب شده ديگري سپرد.
ولي از كجا كه بچه مرا قبول مي كردند؟از كجا مي توانستم حتم داشته باشم كه
معطلم نكنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچه ام نگذارند ؟ از كجا؟
نمي خواستم به اين صورت ها تمام شود . همان روز عصر هم وقتي همسايه ها
تعريف كردم ،... نمي دانم كدام يكي شان گفت :
«خوب ، زن ، مي خواستي بچه ات را ببري شيرخوارگاه بسپري. يا ببريش
دارالايتام و...»
نمي دانم ديگركجاها را گفت . ولي همان وقت مادرم به او گفت كه :
«خيال مي كني راش مي دادن؟ هه!»
من با وجود اين كه خودم هم به فكر اين كار افتاده بودم ، اما آن زن همسايه مان
وقتي اين را گفت ، باز دلم هري ريخت تو و به خودم گفتم:
«خوب زن، تو هيچ رفتي كه رات ندن؟»
و بعد به مادرم گفتم:
« كاشكي اين كارو كرده بودم.»
ولي من كه سررشته نداشتم . من كه اطمينان نداشتم راهم بدهند.
آن وقت هم كه ديگر دير شده بود. از حرف آن زن مثل اينكه يك دنيا غصه روي
دلم ريخت . همه شيرين زباني هاي بچه ام يادم آمد . ديگر نتوانستم طاقت بياورم.
وجلوي همه در و همسايه ها زار زار گريه كردم . اما چه قدر بد بود ! خودم شنيدم
يكي شان زير لب گفت :«گريه هم مي كنه!خجالت نمي كشه...»
باز هم مادرم به دادم رسيد.خيلي دلداري ام داد.خوب راست هم مي گفت، من كه
اول جواني ام است، چرا براي يك بچه اين قدر غصه بخورم؟آن هم وقتي شوهرم
مرا با بچه قبول نمي كند.حال خيلي وقت دارم كه هي بنشينم و سه تا و چهارتا
بزايم . درست است كه بچه اولم بود و نمي بايد اين كار را مي كردم...ولي خوب،
حال كه كار از كار گذشته است.حالا كه ديگر فكر كردن ندارد.من خوودم كه آزار
نداشتم بلند شوم بروم و اين كار را بكنم.شوهرم بود كه اصرار مي كرد.راست هم
مي گفت.نمي خواست پس افتاده يك نره خر ديگر را سر سفره اش ببيند. خود من هم
وقتي كلاهم را قاضي مي كردم ، به او حق مي دادم .خود من آيا حاضر بودم بچه هاي
شوهرم را مثل بچه هاي خودم دوست داشته باشم؟و آن ها را سربار زندگي خودم
ندانم؟آن ها را سر سفره شوهرم زيادي ندانم؟خوب او هم همين طور. او هم حق
داشت كه نتواند بچه مرا ، بچه مرا كه نه ، بچه يك نره خر ديگر را-به قول خودش-
سر سفره اش ببيند. درهمان دو روزي كه به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از
بچه بود. شب آخر،خيلي صحبت كرديم. يعني نه اين كه خيلي حرف زده باشيم.او
باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخرسر گفتم :
«خوب ميگي چه كنم؟»
شوهرم چيزي نگفت. قدري فكر كرد و بعد گفت:
«من نمي دونم چه بكني . هر جور خودت مي دوني بكن.من نمي خوام پس افتاده
يه نره خر ديگه رو سر سفره خودم ببينم .»
راه و چاره اي هم جلوي پايم نگذاشت. آن شب پهلوي من هم نيامد.مثلا با من قهر
كرده بود.شب سوم زندگي ما باهم بود . ولي با من قهر كرده بود.خودم مي دانستم
كه مي خواهد مرا غضب كند تا كار بچه را زودتر يك سره كنم.صبح هم كه از در
خانه بيرون مي رفت ، گفت:
«ظهر كه ميام ، ديگه نبايس بچه رو ببينم ،ها!»
               و من تكليف خودم را همان وقت مي دانستم. حالا هرچه فكر مي كنم،
نمي توانم بفهمم چطور دلم راضي شد!ولي ديگردست من نبود. چادر نمازم را به
سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم. بچه ام
نزديك سه سالش بود. خودش قشنگ راه مي رفت.بديش اين بود كه سه سال عمر
صرفش كرده بودم .اين خيلي بد بود. همه دردسرهايش تمام شده بود. همه
شب بيدار ماندن هايش گذشته بود. و تازه اول راحتي اش بود .ولي من ناچار بودم
كارم را بكنم . تا دم ايستگاه ماشين پا به پايش رفتم.كفشش را هم پايش كرده بودم.
لباس خوب هايش را هم تنش كرده بودم.يك كت و شلوار آبي كوچولو همان اواخر،
شوهر قبلي ام برايش خريده بود . وقتي لباسش را تنش مي كردم،اين فكر هم بهم هي
زد كه :
«زن!ديگه چرا رخت نوهاشو تنش مي كني؟»
       ولي دلم راضي نشد. مي خواستم چه بكنم؟چشم شوهرم كور، اگر باز هم
بچه دار شدم، برود و برايش لباس بخرد.لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم.
خيلي خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور
كمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمي داشتم. ديگر لازم نبود هي فحشش
بدهم كه تندتر بيآيد.آخرين دفعه اي كه دستش را گرفته بودم و با خودم به كوچه
مي بردم . دوسه جا خواست برايش قاقا بخرم. گفتم :
«اول سوار ماشين بشيم، بعد برات قاقا مي خرم!»
يادم است آن رو ز هم ، مثل روزهاي ديگر ، هي ا ز من سوال مي كرد.يك اسب
پايش توي چاله جوي آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خيلي اصرار
كرد كه بلندش كنم تا ببيند چه خبر است. بلندش كردم . و اسب را كه دستش
خراش برداشته بود و خون آمده بود، ديد . وقتي زمينش گذاشتم گفت :
«مادل!دسس اوخ سده بود؟»
گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنيده ، اوخ شده .
تا دم ايستگاه ماشين ، آهسته آهسته مي رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشين ها
شلوغ بود.و من شايد تا نيم ساعت توي ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم اومد.بچه ام
هي ناراحتي مي كرد.و من داشتم خسته مي شدم. از بس سوال مي كرد ، حوصله ام
را سر برده بود. دوسه بار گفت:
«پس مادل چطول سدس؟ ماسين كه نيومدس.پس بليم قاقا بخليم.»
و من باز هم برايش گفتم كه الان خواهد آمد. و گفتم وقتي ماشين سوار شديم
قاقا هم برايش خواهم خريد. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه كه پياده
شديم ، بچه ام باز هم حرف مي زد و هي مي پرسيد. يادم است كه يكبار پرسيد:
«مادل !تجا ميليم؟»
من نمي دانم چرا يك مرتبه ، بي آن كه بفهمم ، گفتم :
ميريم پيش بابا.
بچه ام كمي به صورت من نگاه كرد بعد پرسيد :
«مادل! تدوم بابا؟»
من ديگر حوصله نداشتم .گفتم:
جونم چقدر حرف مي زني؟ اگه حرف بزني برات قاقا نمي خرم ها!
حال چقدر دلم مي سوزد. اين جور چيزها بيش تر دل آدم را مي سوزاند.چرا
دل بچه ام را در آن دم آخر اين طور شكستم ؟از خانه كه بيرون آمديم، با خود عهد
كرده بودم كه تا آخر كار عصباني نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم.و باهاش
خوش رفتاري كنم .ولي چقدر حالا دلم مي سوزد!چرا اينطور ساكتش كردم؟
بچهكم ديگر ساكت شد. و با شاگرد شوفركه برايش شكلك در مي آورد حرف مي زد
گرم اختلاط و خنده شده بود.اما من به او محل مي گذاشتم ، نه به بچه ام كه
هي رويش را به من مي كرد.ميدان شاه گفتم نگه داشت.و وقتي پياده مي شديم ،
بچه ام هنوز مي خنديد.ميدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خيلي بودند.و من هنوز 
وحشت داشتم كه كاري بكنم .مدتي قدم زدم.شايد نيم ساعت شد.اتوبوس ها كم تر
شدند.آمدم كنار ميدان .ده شاهي از جيبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج
مانده بود و مرا نگاه مي كرد.هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمي دانستم چه طور
حاليش كنم.آن طرف ميدان ، يك تخمه كدويي داد مي زد.با انگشتم نشانش دادم و
گفتم:
بگير برو قاقا بخر.ببينم بلدي خودت بري بخري.
بچه ام نگاهي به پول كرد و بعد رو به من گفت:
«مادل تو هم بيا بليم.»
من گفتم :
نه من اين جا وايسادم تو رو مي پام .برو ببينم خودت بلدي بخري.
بچه ام باز هم به پول نگاه كرد . مثل اينكه دو دول بود.و نمي دانست چه طور بايد
چيز خريد.تا به حال همچه كاري يادش نداده بودم.بربر نگاهم مي كرد.عجب
نگاهي بود!مثل اينكه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خيلي بد شد.
نزديك بود منصرف شوم .بعد كه بچه ام رفت و من فرار كردم و تا حالا هم حتي
آن روز عصر كه جلوي درو همسايه ها از زور غصه گريه كردم -هيچ اين طور
دلم نگرفته و حالم بد نشده .نزديك بود  طاقتم تمام شود.عجب نگاهي بود.بچه ام
سرگردان مانده بود و مثل اين كه هنوز مي خواست چيزي از من بپرسد. نفهميدم چه
طور خود را نگه داشتم . يك بار ديگر تخمه كدويي را نشانش دادم و گفتم :
«برو جونم !اين پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همين . برو باريكلا.»
بچهكم تخمه كدويي را نگاه كرد و بعد مثل وقتي كه مي خواست بهانه بگيرد و گريه
كند،گفت :
«مادل من تخمه نمي خوام .تيسميس مي خوام . »
من داشتم بي چاره مي شدم . اگر بچه ام ي: خرده ديگر معطل كرده بود ، اگر
يك خرده گريه كرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولي بچه ام گريه نكرد .
عصباني شده بودم . حوصله ام سر رفته بود . سرش داد زدم :
«كيشميش هم داره.برو هر چي ميخواي بخر. برو ديگه.»
و از روي جوي كنار پياده رو بلندش كردم و روي اسفالت وسط خيابان گذاشتم.
دستم را به پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم:
«ده برو ديگه دير ميشه.»
خيابان خلوت بود. از وسط خيابان تا آن ته ها اتوبوسي و درشكه اي پيدا نبود كه
بچه ام را زير بگيرد.بچه ام دو سه قدم كه رفت ، برگشت و گفت :
«مادل تيسميس هم داله؟»
من گفتم :
«آره جونم . بگو ده شاهي كشمش بده .»
و او رفت . بچه ام وسط خيابان رسيأه بود كه ي: مرتبه يك ماشين بوق زد و من
از ترس لرزيدم . و بي اين كه بفهمم چه مي كنم ، خود را وسط خيابان پرتاب كردم و
بچه ام را بغل زدم و توي پياده رو دويدم و لاي مردم قايم شدم. عرق سر و رويم راه
افتاده بود و نفس نفس مي زدم . بچهكم گفت :
«مادل !چطول سدس؟»
گفتم :
هيچي جونم . از وسط خيابان تند رد ميشن .تو يواش مي رفتي ، نزديك بود بري
زير هوتول.
اين را كه گفتم ، نزديك بود گريه ام بيفتد. بچه ام همانطور كه توي بغلم بود ،
گفت :
« خوب مادل منو بزال زيمين.ايندفه تند ميلم .»
شايد اگر بچهكم اين حرف را نمي زد، من يادم رفته بود كه براي چه كاري آمده ام .
ولي اين حرفش مرا از نو به صرافت انداخت.هنوز اشك چشم هايم را پاك نكرده
بودم كه دوباره به ياد كاري كه آمده بودم بكنم ، افتادم. به يآد شوهرم كه مرا غضب
خواهد كرد.افتادم . بچهكم را ماچ كردم . آخرين ماچي بود كه از صورتش
برمي داشتم .ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم:
«تند برو جونم، ماشين ميآدش.»
باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه ام تند تر رفت . قدم هاي كوچكش را به عجله
برمي داشت و من دو سه بار ترسيدم كه مبادا پاهايش توي هم بپيچد و زمين بخورد.
آن طرف خيابان كه رسيد ، برگشت و نگاهي به من انداخت . من دامن هاي چادرم را
زير بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه مي افتادم . همچه كه بچه ام چرخيد و به طرف
من نگاه كرد ، من سر جايم خشكم زد . مثل يك دزد كه سر بزنگاه مچش را گرفته
باشند ، شده بودم . خشكم زده بود و دستهاي يم همان طور زير بغل هايم ماند.
درست مثل آن دفعه كه سرجيب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و كندو كو
مي كردم و شوهرم از در رسيد.درست همان طور خشكم زده بود . دوباره از
عرق خيس شدم. سرم را پايين انداختم و وقتي به هزار زحمت سرم را بلند كردم ،
بچه ام دوباره راه افتاده بود و چيزي نمانده بود به تخمه كدويي برسد. كار من تمام
شده بود . بچه ام سالم به آن طرف خيابان رسيده بود.از همان وقت بود كه انگار اصلا
بچه نداشتم .آخرين باري كه بچه ام را نگاه كردم .درست مثل اين بود كه بچه مردم را نگاه
مي كردم . درست مثل يك بچه تازه پا و شيرين مردم به او نگاه مي كردم.درست
همان طور كه از نگاه كردن به بچه مردم مي شود حظ كرد، از ديدن او حظ مي كردم.و به
عجله لاي جمعيت پياده رو پيچيدم . ولي يك دفعه به وحشت افتادم .نزديك بود قدمم
خشك بشود و سرجايم ميخكوب بشوم .وحشتم گرفته بود كه مبادا كسي زاغ سياه مرا چوب
زده باشد.از اين خيال ، موهاي تنم راست ايستاد و من تند تر كردم.دو تا كوچه پايين تر
خيال داشتم توي پس كوچه ها بيندازم و فرار كنم.به زحمت خودم را به دم كوچه رسانده بودم،
كه يكهو ، يك تاكسي پشت سرم توي خيابان ترمز كرد .مثل اين كه حالا مچ مرا خواهند گرفت.
تا استخوان هايم لرزيد. خيال مي كردم پاسبان سر چهارراه كه مرا مي پاييد ، توي تاكسي
پريده حالا پشت سرم پياده شده و حالا است كه مچ دستم را بگيرد . نمي دانم چه طور
برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم. و وارفتم.مسافرهاي تاكسي پولشان را هم داده بودند و
داشتند مي رفتند. من نفس راحتي كشيدم و فكر ديگري به سرم زد. بي اين كه بفهمم ،
و يا چشمم جايي را ببيند، پريدم توي تاكسي و در را با سروصدا بستم. شوفر
غرغر كرد و راه افتاد. و چادر من لاي در تاكسي مانده بود .وقتي تاكسي دور
شد و من اطمينان پيدا كردم ، در را آهسته باز كردم. چادرم را از لاي در بيرون
كشيدم و از نو در را بستم. به پشتي صندلي تكيه دادم و نفس راحتي كشيدم.و
شب ، بالاخره نتوانستم پول تاكسي را از شوهرم دربيآورم.

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

   لاك صورتي

        بيش از سه روز نتوانستند امام زاده قاسم بمانند.
        هاجر صبح روز چهارم ، دوباره بغچه خود را بست، و گيوه نوي را كه وقتي
مي خواستند به اين ييلاق سه روزه بيآيند ، به چهار تومان و نيم از بازار خريده بود،
ور كشيد و با شوهرش عنايت الله به راه افتادند.
      عصر يك روز وسط هفته بود.آفتاب پشت كوه فرو مي رفت و گرمي هوا 
مي نشست.
      زن و شوهر ، سلانه سلانه ، تا تجريش قدم زدند.در آن جا هاجر از اتوبوس شهر
بالا رفت . و شوهرش، جعبه آينه به گردن ، راه نياوران را در پيش گرفت.مي خواست
چند روزي هم در آن جا گشت بزند.در اين سه روزي كه امام زاده قاسم مانده بودند، نتوانسته
بود حتي يك تله موش بفروشد.
        هاجر شايد بيست و پنج سال داشت.چنگي به دل نمي زد.ولي شوهرش به او
راضي بود . عنايت الله كاسبي دوره گرد بود . خود او مي گفت دوازده سال است.
دست فروشي مي كند. وفقط در اواخر جنگ بود كه توانست جعبه آينه كوچكي  فراهم
كند.از آن پس بساط خود را در آن مي ريخت ، بند چرمي اش را به گردن مي انداخت و
به قول خودش دكان جمع و جوري داشت و از كرايه دادن راحت بود.اين بزرگترين
خوش بختي را براي او فراهم مي ساخت.هيچ وقت به كارو كاسبي خود اين اميد را نداشت
كه بتواند غير از بيست و پنج تومان كرايه خانه شان ، كرايه ماهانه ديگري از آن راه
بيندازد.
       هفت سال بود عروسي كرده بودند . ولي هنوز خدا لطفي نكرده بود و اجاقشان
كور مانده بود.هاجر خودش مطمئن بود .شوهر خود را نيز نمي توانست گناه كار
بداند.هرگز به فكرش نمي رسيد كه ممكن است شوهرش تقصيركار باشد.حاضر
نبود حتي در دل خود نيز به او تهمتي و يا افترايي ببندد.و هروقت به اين فكر مي-
افتاد پيش خود مي گفت :
  «چرا بيخودي گناهشو بشورم؟من كه خداي اون نيستم كه.خودش مي دونه و
خداي خودش...»
        اتوبوس مثل برق جاده شميران را زير پا گذاشت و تا هاجر آمد به ياد نذر و
نيازهايي كه به خاطر بچه دار شدنشان ، همين دوسه روزه ، در امام زاده قاسم كرده بود،
بيفتد،...به شهر رسيده بودند.در ايستگاه شاه آباد چند نفر پياده شدند.هاجر هم به
دنبال آنان چادر نماز خود را به دور كمر پيچيد و از ماشين پياده شد.خودش هم
نفهميد چرا چند دقيقه همان جا پياده شده بود ايستاد:
  «اوا !چرا پياده شدم؟»
       هيچ وقت شاه آباد كاري نداشت. ولي هرچه بود، پياده شده بود.ماشين هم رفت
و ديگر جاي برگشتن نبود .خوش بختي اين بود كه پول خرد داشت و مي توانست در
توپخانه اتوبوس بنشيند و خاني آباد پياده شود.
      دل به دريا زد و راه افتاد.لاله زار را مي شناخت.خواست تفريحي كرده باشد.
دست بغچه را زير بغل  گرفت ، چادر خود را محكم تر روي آن ، به دور كمر پيچيد و
سرازير شد.در همان چند قدم اول؛هفته دفعه تنه خورد.بغچه زيربغل او مزاحم
گذرندگان بود .و همه با  غرولند، كج مي شدند و از پهلوي او ، چشم غره مي رفتند و
مي گذشتند .
سر كوچه مهران كه رسيد ، گيج شده بود .آن جا نيز شلوغ بود.ولي كسي تند عبور
نمي كرد.همه دور بساط خرده فروش ها جمع بودند و چانه مي زدند. او هم راه كج
كرد و كنار بساط پسرك پابرهنه ايستاد.
پسرك هيكل او را به يك نظر ورانداز كرد و دوباره به كار خود پرداخت.شيشه هاي
لاك ناخن را جابه جا مي كرد و آن ها را كه سرشان خالي بود ، پر مي كرد.پسرك ،
حتي ناخن انگشت هاي پاي برهنه خود را هم لا ك زده بود و قرمزي زننده آن از زير
گل و خاكي كه پايش را پوشانده بود ، هنوز پيدا بود.
      هاجر نمي دانست لاك ناخن را به اين آساني مي توان از دست فروش ها خريد.
آهسته آهي كشيد و در دل ، آرزو كرد كه كاش شوهرش لاك ناخن هم به بساط خود
مي افزود و او مي توانست ، همان طور كه هفته اي چند بار ، يك دوجين سنجاق قفلي
از بساط او كش مي رود،...ماهي يك بار هم لاك ناخن به  چنگ بياورد.
        تا به حال ، لاك ناخن به ناخن هاي خود نماليده بود.ولي هروقت از پهلوي خانم
شيك پوشي رد مي شد-و يا اگر براي خدمت گزاري ، به عروسي هاي محل خودشان
مي رفت.نمي دانست چرا ، ولي ديده بود كه خانم ها لاك هاي رنگارنگ به كار مي برند.
او ، لاك صورتي را پسنديده بود.رنگ قرمز را دوست نداشت . بنفش هم زياد سنگنين
بود و به درد پيرزن ها مي خورد.
       از تمام لوازم آرايش ، او جز يك وسمه جوش و يك موچين و يك قوطي سرخاب
چيز ديگري نداشت.وسمه جوش و قوطي سرخاب ، باقي مانده بساط جهيز او بود و
موچين را از پس اندازهاي خود خريده بود.تهيه كردن سفيداب هم زياد مشكل نبود.كولي
قرشمال ها هميشه در خانه داد ميزدند.
       يكي دوبار ، هوس ماتيك هم كرده بود ، ولي ماتيك گران بود ، و گذشته از آن ، او
مي داسنت چه گونه لب خود را هم ، با سرخاب ، لي كند . كمي سرخاب را با وازليني
كه براي چرب كردن پشت دست هاي خشكي شده اش، كه دايم مي تركيد، خريده بود ،
مخلوط مي كرد و به لب خود مي ماليد. تا به حال سه بار اين كار را كرده بود.مزه
اين ماتيك جديد زياد خوش آيند نبود . ولي براي او اهميت نداشت.خوني كه از احساس
زيبايي لب هاي رنگ شده اش به صورت او مي دويد، آن قدر گرمش مي كرد و چنان به وجد
و شعفش وامي داشت كه همه چيز را فراموش مي كرد...
     طوري كه كسي نفهمد ، كمي به ناخن هاي خود نگريست.گرچه دستش از ريخت 
افتاده بود ، ولي ناخن هاي بدتركيبي نداشت.همه سفيد،كشيده و بي نقص بودند.
چه خوب بود اگر مي توانست آن ها را مانيكور كند!اين جا، بي اختيار ، به ياد
همسايه شان ، محترم ، زن عباس آقاي شوفر افتاد.پزهاي ناشتاي او را كه براي تمام
اهل محل مي آمد، در نظر آورد.حسادت و بغض ، راه گلويش را گرفت و درد ، ته
دلش پيچيد...
       پسرك تمام وسايل آرايش را داشت.در بساط او چيزهايي بود كه هاجر هيچ
وقت نمي توانست بداند به چه درد مي خورند.اين براي او تعجب نداشت.در جهان
خيلي چيزها بود كه به فكر او نمي رسيد.براي او اين تعجب آور بود كه پسر كوچكي،
بساط به اين مفصلي را از كجا فراهم كرده است!اين همه پول را از كجا آورده است؟
        قيمت اجناس بساط او را نمي دانست.ولي حتم داشت تمام جعبه آينه پر از خرده ريز
شوهرش ، به اندازه ده تا از شيشه هاي لاك اين پسرك ارزش نداشت.
        يك بار ديگر آرزو كرد كه كاش شوهرش هم لاك فروش بود و متوجه پسرك شد.
سن و سال زيادي نداشت كه بتوان از او رودرواسي كرد.كمي جلوتر رفت .بغچه
زيربغل خود را جابه جا كرد.گوشه چادر خود را كه با دندان هاي خود گرفته بود ، رهاكرد
و قيمت لاك ها را يكي يكي پرسيد.
هيچ وقت فكر نمي كرد صاحب همچو پولي بشود و تا به خانه برسد ، دايم تكرار مي كرد :
« بيس و چار زار؟!...بيسد و چارزار!...لابد اگه چونه بزنم يق قرونشم كم
مي كنه ...نيس ؟تازه بيس و ...چقدر ميشه ...؟چه مي دونم ؟همونشم از كجا
گير بيارم؟...»

*
     دوساعت به غروب مانده يكي از روزهاي داغ تابستان بود. كاسه بشقابي ، عرق ريزان
و هن هن كنان ، خورجين كاسه بشقاب خود را ، در پيچ و خم يك كوچه تنگ و خلوت ، به
زحمت ، به دوش كشيد.و گاه گاه فرياد مي زد:
«آي كاسه بش...قاب!كاسه هاي همدان ، كوزه هاي آب خوري...»
     خيلي خسته بود.با عصبانيت فرياد مي كرد.در هر ده قدم يك بار ، خورجين
سنگين خود را به زمين مي نهاد و با آستين كت پاره اش ، عرق پيشاني خود را
مي گرفت.نفسي تازه مي كرد و دوباره خورجين سنگين را به دوش مي كشيد.در هر
دو سه بار هم ، وقتي طول يك كوچه را مي پيمود، در كناري مي نشست و سر فرصت
چپقي چاق مي كرد و به فكر فرو مي رفت.
    از كوچه اي باريك گذشت ، يك پيچ ديگر را هم پشت سر گذاشت و وارد كوچه اي
پهن تر شد. 
اين جا شارع عام بود.جوي سرباز وسط كوچه ، نو نوارتر و هزاره سنگ چين دو
طرف آن مرتب تر، و گذرگاه ، وسيع تر و فضاي كوچه دل بازتر بود.
اين ، براي كاسه بشقابي نعمت بزرگي بود.اين جا مي توانست ، با كمال آسودگي ،
هر طور كه دلش مي خواهد ، راه برود ، و خورجين كاسه بشقابش را به  دوشش
بكشد. خرابي لبه جوي ها ، تنگي كوچه ها، و بدتر از همه ، كلوخ هاي نتراشيده
و بزرگي كه سر هر پيچ ، به ارتفاع كمر انسان ، در شكم ديوارهاي كاه گلي ، معلوم
نبود براي چه ، كار گذاشته بودند ، ...در اين پس كوچه ها بزرگترين دردسر بود.
و او با اين خورجين سنگينش ، به آسودگي نمي توانست از ميان آن ها بگذرد.
        به پاس اين نعمت جديد ، خورجين خود را به كناري نهاد . يك بار ديگر فرياد
كرد  :
   «آي كاسه بش...قاب!كاسه هاي مهداني ، كوزه هاي جاترشي!»
          و به ديوار تكيه داد و كيسه چپق خود را از جيب درآورد .            
پهلوي او -چند قدم آنطرف تر- دو سگي كه ميان خاك روبه ها مي لوليدند ،
وقتي او را ديدند كمي خر خر كردند. و چون مطمئن شدند ، به سراغ كار خود
رفتند.بالاي سر او ، روي زمينه كه گلي ديوار ، بالاتر از دسترس عابران ، كلمات
يك لعنت نامه دور و دراز ، باران هاي بهاري با شستن كاه گل ديوار ، از چند جا ،
نزديك به محو شدنش ساخته بود ، هنوز تشخيص داده مي شد.و بالاتر از آن ، لب بام
ديوار ، يك كوزه شكسته ، از دسته اش -به طنابي كه حتما دنبال بند رخت پهن كن صاحب
خانه ها بود -آويزان بود.
كاسه بشقابي چپق خود را آتش زده بود و در حالي كه هنوز با كبريت بازي مي كرد،
غم و اندوه دل خود را با دود چپق به آسمان فرستاد.
داغي عصر فرومي نشست ، ولي هوا كم كم دم مي كرد.نفس در هوايي كه انباشته
از بوي خاك آفتاب خورده زمين كوچه ، و خاكروبه هاي زير و رو شده بود ، به تنگي
مي افتاد.گذرندگان تك تك مي گذشتند و سگ ها گاهي به سرو كول هم مي پريدند و
غوغايي برپا مي كردند.
در سمت مقابل كوچه -روبه روي تل خاك روبه -دري باز شد. و هاجر با دوتا
كت كهنه و يك بغل كفش دم پايي پاره بيرون آمد.كاسه بشقابي را صدا زد و به مرتب
كردن متاع خود پرداخت.
«داداش !ببين اينا به دردت مي خوره؟...كاسه بشقاب نمي خوام ها!شوورم
تازه از بازار خريده ...»
«كاسه بشقاب نمي خاي ؟خودت بگو ، خدا رو خوش ميآد من تو كوچه ها
سگ دو بزنم و شماها كاسه بشقابتونو از بازار بخرين نون منو آجر كنين؟»
«خوب چه كنم داداش؟!ما كه كف دستمونو بو نكرده بوديم كه بدونيم تو امروز
از اين جا رد ميش...»
         هاجر و كاسه بشقابي تازه سردلشان باز شده بود كه مردي گوني به دوش و
پابرهنه ، از راه رسيد.نگاهي به طرف آنان انداخت و يك راست به سراغ خاك روبه ها
رفت.لگدي به شكم سگ ها حواله كرد؛ زوزه آن ها را بريد و به جست و جو
پرداخت.
هاجر او را ديد و گويا شناخت.با خود گفت:
«نكنه همون باشه...»
كمي فكر كرد و بعد بلند ، به طوري كه هم آن مرد و هم كاسه بشقابي بشنوند ، اين
طور شروع كرد:
«آره خودشه.ذليل شده . واخ ، خداجونم مرگت كنه .پريروز دو من خورده نون
براش جمع كرده بودم ؛ دست كرد شندر غاز به من داد!ذليل مرده نميگه اگه به عطار
سرگذرمون داده بودم ، دوسير فلفل زرد چوبه بهم داده بود.يااقل كمش تو اين
هيرو وير ، قند و شكري چيزي مي داد  و دوسه روزي چايي صبحمونو راه مي انداخت.
سكينه خانم همساده مون ...واه نگاش كن خاك توسر گدات كنن!...»
«خورده نوني»يك نصفه خيار پيدا كرده بود . باچاقو كله اي كه از جيب پشتش در
آورد ، قسمت دم خورده و كثيف آن را گرفت.يك گاز محكم به آن زد و...و آن را به
دور انداخت . گويا خيار تلخ بود .
هاجر كه او را مي پاييد  ،نيشش باز شد.ولي خنده اش زياد طول نكشيد.
لك و لوچه خود را جمع كرد، چادر را به دور كمر پيچيد و متوجه كاسه بشقابي شد.
معلوم نبود به چه فكر افتاد كه قهقه نزد.
«آره داداش ، چي مي گفتم؟...آره...سكينه خانم ، همسادمون ، برا مرغاش
هر چي از و چز مي كنه و اين در و اون در مي زنه ، خورده نون گير بياره ، مگه مي تونه؟
آخه اين روزا كي نون حسابي سرسفره خونه ش ديده كه خورده نونش باقي بمونه ؟تا
لاحاف كرسياشم با همون ريگاي پشتش مي خورن . ديگه راسي راسي آخرالزمونه،به
سوسك موسكا شم كسي اهميت نميده...آره سكينه خانومو مي گفتم ...بي چاره هر
سيرشم دوتا تخم مرغ سيا ميده كه باهاش هزار درد بي دردمون آدم دوا ميشه !آخه
دون كه گير نميادش كه.اونم كه خدا به دور...دلش نمياد پول خرج كنه .هي قلمبه
مي كنه و زير سنگ ميذاره.»
كاسه بشقابي كه از بررسي كت ها فارغ شده بود ، به سراغ كفش دمپايي ها رفت :
«خوب خواهر، اينا چيه ؟اوه...!چند جفته!تو خونه شما مگه اردو اتراق مي كنه؟!»
«داداش زبونت هميشه خير باشه.بگو ماشالاه.ازش كم نميآد كه.شما مردا چه قدر
بي اعتقادين!...»
«بر هرچي بي اعتقاده لعنت!من كه بخيل نيستم. خوب ياد آدم نمي مونه خواهر!
آدم نمي فهمه كي آفتاب مي زنه و كي غروب مي كنه . شاماهام چه توقعاتي از آدم
دارين...»
«نيگاش كن خاك برسر و...قربون هرچه آدم بامعرفته.خاك برسر مرده،
نمي دونم چه طور از او هيكلش خجالت نكشيد دست كرد سي شيء -سي شيء
بي قابليت- تو دست من گذاشت.پولاشو، كه الاهي سرشو بخوره، انداختم تو
كوچه ، زدم تو سرش ، گفتم خاك تو سر جهودت كنن!برو اينم ماست بگير بمال سر
كچل ننت!ذليل مرده خيال مي كنه محتاج سي شيئش بودم.انقدر اوقاتم تلخ شده
بود كه نكردم نون خشكامو ازش بگيرم. بي عرضگي رو سياحت!يكي نبود بگه آخه
فلان فلان شده ، واسه چي مفت و مسلم دو من خورده نونتو دادي به اين مرتيكه
الدنگ ببره ؟...چه كنم؟هرچي باشه يه زن اسير كه بيش تر نيستم .خدام رفتگان
مارو نيامرزه كه اين طور بي دست و پا بارمون اووردن .نه سوادي ، نه معرفتي ،نه هيچ
چي!هر خاك توسر مرده اي تا دم گوشامون كلاه سرمون ميذاره و حاليمون نميشه.
من بي عرضه رو بگو كه هيچ چيمو به اين قبا آرخولوقيه -اين ملا موشي جوهوده رو
ميگم-نميدم ؛ ميگم باز هرچي باشه ، اينا مسلمونن، خدا رو خوش نمياد نونن يه مسلمونو
تو جيب يه كافر بريزم . اون وخت تورو به خدا سياحت كن ، اينم تلافيشه!
ميام ثواب كنم ، كباب ميشم. راس راسي اگه آدم همه پاچه شم تو عسل كنه ، بكنه تو
دهن اين بي همه چيزا ، آخرش گازشم مي گيرن.»
كاسه بشقابي ديگر نتوانست صبر كند و اينطور تو او دويد:
«خوب خواهر، اين كفش  كهنه هات كه به درد من نمي خوره.بزا باشه همون
ملاموشي جهوده بياد ازت به قيمت خوب بخره.»
هاجر كه دست پاچه شده بود، تكاني خورد. سرو شانه اي قر داد و درحالي كه
مي خنديد و صداي خود را نازك تر مي كرد گفت:
«واه واه!چقدر گنده دماغ!من مقصودم به تو نبود كه داداش ،به اون ذليل مرده بود
كه منو از ديروز تا حالا چزونده.»
«آخه خواهر درسته كه صبح تا شوم با هزار جور آدم سرو كله مي زنيم، اما كله خر
كه به خورد ما ندادن كه !تو به در ميگي كه ديوار گوش كنه ديگه .آخه ...آخه
تخم مام تو همين كوچه پس كوچه ها پس افتاده...»
«نه داداش.اوقاتت تلخ نشه .آخه چه كنم ، منم دلم پره.اصلا خدام همه اين
الم شنگه ها رو همين براما فقير فقرا آورده .واه واه خدا به دور!اين اعيانا كجا لباس
و كفش كهنه دم در مي فروشن؟يا مي برن بازار عوض مي كنن ، يا ميدن كلفت نوكراشون
و سر ماه  ،پاي مواجبشون كم مي ذارن.اصلا تا پوست بادنجوناشونم دور نمي ريزن.
بلدن ديگه .اگر اين طور نبود كه دارا نمي شدن كه!اگه اونا بودن ، مگه خوردده نوناشونو
اصلا كنار ميگذاشتن؟زود خشكش مي كردن و مي كوبيدن ، مي زدن به كتلته، متلته؟چيه؟
...من كه نمي دونم،...يا هزار خوراك ديگه.خدا عالمه چه مزه اي مي گيره.
من كه هنوز به لبم نرسيده .واه واه !هرگز رغبتم نمي شينه.»
«خوب خواهر همه اينا رو چند؟»
«من چه مي دونم .خود دوني و خداي خودت.من كه سررشته ندارم كه .
بيا و با من حضرت عباسي معامله كن.»
«چرا پاي حضرت عباسو ميون مي كشي؟من يه برادر مسلمون، تو هم خواهر
مني ديگه.داريم با هم معامله مي كنيم.ديگه اين حرفا رو نداره.»
«آخه من چي بگم؟خودت بگو چند مي خري!اما حضرت عباس....»
«من خلاصه شو بگم، اگه كاسه بشقاب بخاي ، يه كوزه جاترشي ميدم ، دوتا
آب خوري ، اگه پول بخاي، من چارتومن و نيم.»
«كاسه بشقاب كه نمي خام.اما چرا چارتومن و نيم؟اين همه كفشه.»
«كفش هات مال خودت.دوتا كتتو چار تومن مي خرم.»
آفتاب لب بام رسيده بود كه معامله تمام شد.كاسه بشقابي چهارتومان و شش
قران به هاجر داد؛ خورجين خود را به دوش كشيد و در خم پس كوچه ها به
ره افتاد.
   *
فردا اول غروب ، هاجر پشت بام را آب و جارو كرد ؛ جاها را انداخت و به
انتظار شوهرش ، كه قرار بود امشب بيايد، كنار حياط مي پلكيد؛و گاهي هم به
مطبخ سر مي زد.
در خانه اي كه هاجر و شوهرش زندگي مي كردند، دو كرايه نشين ديگر هم بودند.
يكي شوفر بيابان گردي بود ، كه دايم به سفر مي رفت و در غياب خود ، زن خود
را با تنها فرزندش آزاد مي گذاشت؛ و ديگري پينه دوز چهل و چند ساله اي كه تنها
زندگي مي كرد و بيش از يك اتاق در اجاره نداشت.
از هفت اتاق خانه كرايه اي آنها، دو اتاق را آن ها داشتند ، دو اتاق همه شوفر و
زنش مي نشستند ، دو اتاق ديگر هم مخروبه افتاده بود.
عباس آقاي شوفر، يك هفته بود كه به شيراز رفته بود و زنش محترم، باز سر به
نيست شده بود.قبلا مي گفت مي خواهد چند روزي به خانه مادرش برود.ولي
كي باور مي كرد؟
اوستا رجبعلي پينه دوز ، يك مستاجر خيلي قديمي بود و شايد در اين خانه كم كم
حق آب و گل پيدا كرده ود.دكانش سر كوچه بود.زياد زحمتي به خود نمي داد،
كم تر دوندگي داشت، جز هفته اي يك بار كه براي خريد تيماج و مغزي و نوار و
ديگر لوازم كار خود به بازار مي رفت؛ هميشه يا در دكان بود ، و يا كنج اتاق
خود افتاده بود، چايي مي خورد و حافظ مي خواند.
كاسبي رو به راهي نداشت، ولي به خودش هرگز بد نمي گذراند و اغلب روي
كوره ذغالي اش ، كنار درگاه اتاق ، قابلمه كوچكش غل غل مي كرد.
زنش را كه حاضر نشده بود از ده به شهر بيايد ، در همان سال اول ، ول كرده بود
و فقط تابستان ها ، كه با بساط پينه دوزي خود ، سري به ده مي زد ، با او نيز عهدي
تازه مي كرد.
وقتي به شهر آمده بود ، سواد چنداني نداشت.يكي دو سال به كلاس اكابر رفت
و بعد هم با خواندن روزنامه هايي كه يك مشتري روزنامه فروشش مي آورد ، به راه
راست و چپ اين چند ساله را كم كم مي شناخت . اول به كمك مشتري روزنامه
فروشش ، ولي بعدها ياد گرفته بود و نوشته هاي روزنامه را با زندگي خود تطبيق
مي كرد.و نتيجه مي گرفت.خود او چپ بود ، چون پينه دوز بود-خود او اين گونه
دليل مي آورد-ولي دلش نمي آمد حافظ را رها كند و وقت بي كاري خود را به
كارهاي ديگري بزند. خودش هم از اين تنبلي ، دل زده شده بود.و هروقت رفيق
روزنامه فروشش ، با صداي خراش دار و بم خود ، به او سركوفت مي زد ، قول مي داد
كه حتما تا هفته ديگر در اتحاديه اسم نويسي كند.
هوا تاريك شده بود.اوستا رجبعلي هم آمد.ولي عنايت هنوز پيدايش نبود.هاجر
رفت تا چراغ را روشن كند. كفشش را درآورد.وارد اتاق شد. كبريت كشيد و
وقتي خواست لوله چراغ را بلند كند، در روشنايي كبريت ، لاك صورتي ناخن هاي
دستش ، كه به روي لوله چراغ برق مي زد، يك مرتبه او را به فكر فرو برد.
«اگه عنايت پرسيد چي بهش بگم...؟نبادا بدش بيآد؟!»
چوب كبريت ته كشيد . نوك انگشت هايش را سوزاند ورشته افكار او را پاره كرد.
يك كبريت ديگر كشيد و در حالي كه چراغ را روشن مي كرد ، با خود گفت :
  «اي بابا!...خوب اونم بالاخره اش يه مرده ديگه ...»
در صدا كرد و پشت سر كسي كلون شد. صداي پاي خسته و سنگين عنايت به
گوش رسيد . هاجر ، دست هاي خود را زير چادر نماز پيچيد و تا دم در اتاق ، به
استقبال شوهرش رفت . سلام كرد و بي مقدمه پرسيد:
  «...راستي عنايت ، چرا تو ، لاك تو بساطت نمي ذاري ؟»
  «بسم الله الرحمن الرحيم !ديگه چي دلت مي خاد ؟عوض اين كه بياي گرد راهمو
بگيري و بپرسي اين چند روز تو نياوران چه خاكي به سرم كردم ، باد سر دلت
مي زني؟»
  «اوه !باز يه چيزي اومديم ازش بپرسيم...خوب نياوران چه كردي؟»
  «هيچ چي.چمچاره مرگ!سه روز از جيب خوردم.جعبه آينمو به هن كشيدم.
شبا تو مسجد خوابيدم و يك جفت گوش كوب فروختم.همين!»
  «با-ري-كل-لا!اما واسه چي غصه مي خوري؟خوب چي مي شه كرد؟بالاخره
خدام بزرگه ديگه»
عنايت در حالي كه جعبه آينه خود را روي بخاري بند مي كرد،باخون سردي و آه
گفت:
  «بله خدا بزرگه .خيلي ام بزرگه !مثل خورده فرمايشاي زن من...اما چه بايد كرد
كه درآمد ما خيلي كوچيكه.»
  «مرد حسابي چرا كفر ميگي؟چي چي خدا خيلي بزرگه مثل هوس هاي من؟باز
ما غلط كرديم يه چيزي از تو خواستيم ؟باز مي خاد تا قيامت بلگه و مسخره كنه .
آخه منم آدمم!دلم مي خاد...ياچشماي منو كور كن يا...»
  «آخه مگه كله خر خوردت دادن؟فكر ببين من دار و ندارم چقدره؛اون وقت
ازين هوس ها بكن. من سرگنج قارون ننشسته م كه.»
  «اوهوء...اوه!توام . مگه پولش چقدر ميشه كه اين همه براي من اصول دين
مي شمري ؟
  «چقدر ميشه ؟خودت بگو!»
  «بيس و چارزار!»
«بيس و چارزار ؟...از كجا نرخ مانيكورو بلد شدي؟»
هاجر دست هاي خود را كه به چادر پيچيده بود بيرون آورد و با لب خندي، پر از
سرور و اميد ، گفت:
«پريروز يه دونه خريدم!»
«خريدي؟!چي چي رو ؟با پول كي ؟هاه؟من يه صبح تا ظهر پاي ماشيناي
شمرون وايسادم تا يه شوفر دلش به رحم بيآد،منو مجاني به شهر بياره.اونوقت تو
رفتي بيسد و چارزار دادي مانيكور خريدي كه جلو چشم نامحرم قر بدي؟...
بيسد و چارزار!...پول از كجا اووردي؟از فاسقت؟...»
عنايت اين جا كه رسيد، حرف خود را خورد.صورتش كمي قرمز شد و با
بي چارگي افزود:
«لا اله الا الله...»
«خجالت بكش بي غيرت!كمرت بزنه اون نمازايي كه مي خوني!باز مي خاي كفر
منو بالا بيآري؟خوب پول خود بود،خريدم ديگه!چي از جونم مي خاي؟...»
«غلط كردي خريدي.خجالتم نمي كشه!مگه پول از سرقبر بابات اوورده بودي؟
يالا بگو ببينم پول از كجا اوورده بودي؟»
هاجر آن رويش بالا آمده بود . چادر را كنار انداخت .خون به صورتش دويد و
فرياد زد:
«به تو چه!»
«به من چه؟...!هه!هه!به تو چه!بله؟زنيكه لجاره!حالا حاليت مي كنم...»
او را به زير مشت و لگد انداخت.
«آآخ...واي خدا...واي...به دادم برسين...مردم...»
اوستا رجبعلي حافظ را به كناري انداخت.از روي بساط سماور شلنگ برداشت
و خود را رساند.چند تا«ياالله»بلند گفت و وارد شد.عنايت از هول هول چادر حاجر را
از گوشه اتاق برداشت و روي سر زنش كشيد و كناري ايستاد.
«باز چه خبر شده؟...اهه!آخه مرد حسابي اين كارا مسئوليت داره.خدارو خوش نميآد.»
«به جون عزيزي خودت، اگه محض خاطر تو نبود، له لوردش مي كردم.زنيكه
پتياره داره تو روي منم واي ميسه...»
اوستا رجبعلي سري تكان داد و آهي كشيد .يك قدم جلوتر گذاشت؛دست
عنايت را گرفت و درحالي كه او را از اتاق بيرون مي كشيد گفت:
«بيا...بيا بريم اتاق من، يه چايي بخور حالت جا بيآد...معلوم ميشه اين
چند روزه ، نياورون ، كار و كاسبيت خيلي كساد بوده...نيس؟!»
اوستا رجبعلي يك ربع ديگر آمد و هاجر ار هم به اتاق خود برد .چاي ريخت و
جلوي هردوشان گذاشت.
«خوب!مي خاين از خر شيطون پايين بياين يا بازم خيال كتك كاري دارين؟»
هاجر بغضش تركيد و دست به گريه گذاشت.
«چرا گريه مي كني؟آخه شوهرتم تقصير نداره.چه كنه؟دلش از زندگي سگيش
پره.دق دلي شو،سر تو درنيآره، سركي در بيآره؟»
عنايت توي حرف او دويد و با لحني آرام ، ولي محكم  و با ايمان ، گفت :
«چي ميگي اوستا؟ اومديم و من هيچي نگم .ولي آخه اين زنيكه كم عقل،
چادر نماز كمرش مي زنهت؛ وضو مي گيره ، با اين لاكاي نجس كه به ناخوناش ماليده ،
نمازش باطله !آخه اين طوري  كه آب به بشره نمي رسه كه.»
«اي بابا توام.ناخون كه جزو بشره نيسش كه.هر هفته چار مثقال ناخوناي
زياديتو مي گيري و دور مي ريزي. اگه جزو بشره بود كه چيندن هو نوك سوزنش كلي
كفاره داشت.»
و روي خود را به هاجر كرد و افزود :
«هان؟چي مي گي هاجر خانم؟»
«من چه مي دونم اوس سا.من كه يه زن ناقص العقل بيش تر نيستم كه .كجا مساله
سرم ميشه؟
«اين چه حرفيه مي زني؟ناقص العقل كدومه؟تو نبايس بذاري شوهرتم اين
حرفارو بزنه.حالا خودت ميگيش؟حيف كه شما زنا هنوز چيزي سرتون
نميشه.روزنامه كه بلد نيستي بخوني ، وگه نه مي فهميدي من چي مي گم. اينم تقصير شوهرته.
اما نه خيال كني من پشتي تو رو مي كنم ها!تو هم بي تقصير نيستي . آخه تو
اين بي پولي، خدا رو خوش نميآد اين همه پول ببري بدي مانيكور بخري.اما خوب
چه بايد كرد؟ ماها تو اين زندگي تنگمون ، هي پاهامون به هم مي پيچه و رو
سر و كول هم زمين مي خوريم و خيال مي كنيم تقصير اون يكيه .غافل از اين كه،
اين زندگيمونه كه تنگه و ماها رو به جون همديگه ميندازه...»
«آره ، آره اوستا راست ميگي! خدا مي دونه من هر وقت ته جيبم خاليه،مثل
برج زهرمار شب وارد خونه ميشم.اما هروقت چيزي تنگ بغلمه ، خونه م برام مثل
بهشته.گرچه اجاقمون كوره ، ولي اين جور شبا هيچ حاليم نميشه.»
اوستا رجبعلي ف آن شب ، سماورش را يك بار ديگر آتش كرد و آخر سر هم هاجر
رفت شام كشيد و سه نفري باهم ، سر يك سفره شام خوردند.
 *
و فردا صبح ، هاجر ، لاك ناخن هاي خود را با نوك موچين قديمي خود تراشيد و
شيشه لاك را توي چاهك خالي كرد.مارك آن را كند و يك خرده روغن عقربي را كه
نمي دانست كي و از كجا قرض كرده بود ، توي آن ريخت و دم رف گذاشت.

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

   گناه

شب روضه هفتگي مان بود.و من تا پشت بام خانه را آب و جارو كردم و
رخت خواب ها را انداختم ، هوا تاريك شده بود.و مستعمعين روضه آمده بودند.
حياطمان كه تابستان ها دورش را با قالي هاي كناره مان فرش مي كرديم و گلدان ها را
مرتب دور حوضش مي چيديم، داشت پرمي شد.من كارم كه تمام مي شد ، توي
تاريكي لب بام مي نشستم و حياط را تماشا مي كردم .وقتي تابستان بود و روضه را
توي حياط مي خوانديم ، اين عادت من بود.آن شب هم مدتي توي حياط را تماشا
كردم.طوري نشسته بودم كه سر و بدنم در تاريكي بود و من در روشني حياط ،
مردم را كه يكي يكي مي آمدند و سرجاي هميشگي خودشان مي نشستند، تماشا
مي كردم. خوب يادم مانده است.باز هم آن پيرمردي كه وقتي گريه مي كرد ، آدم خيال
مي كرد مي خندد ، آمد و سرجاي هميشگي اش ، پاي صندلي روضه خوان نشست.
من و خواهرم هميشه از صداي گريه اين پيرمرد مي خنديديم.و مادرم ما را دعوا مي كرد و
پشت دستش را گاز مي گرفت و مارا وامي داشت استغفار كنيم. يكي ديگر
هم بود كه وقتي گريه مي كرد ، صورتش را نمي پوشانيد.سرش را هم پايين
نمي انداخت. ديگران همه اين طور مي كردند.مثل اين كه خجالت مي كشيدند
كس ديگري اشكشان را ببيند.ولي اين يكي نه سرش را پايين مي انداخت ، و نه دستش را
روي صورتش مي گرفت.همان طور كه روضه خوان مي خواند ، او به روبه روي خود
نگاه مي كرد و بي صدا اشك از چشمش ، روي صورتش كه ريش جوگندمي كوتاهي
داشت، سرازير مي شد.آخر سرهم وقتي روضه تمام مي شد ، مي رفت سر حوض ، و
صورتش را آب مي زد.بعد همانطور كه صورتش خيس شده بود ، چايي اش رامي خورد
و مي رفت.من نمي دانستم زمستان ها چه مي كند كه روضه را توي پنجدري مي خوانديم.
اما تابستان ها، هر شب كه من از لب بام ، بساط روضه را مي پاييدم، اين طور بود.
من به اين يكي خيلي علاقه پيدا كرده بودم .وقتي هم كه تنها بودم ، به شنيدن صداي
گريه اش نمي خنديدم ، غصه ام مي شد.ولي هروقت با اين خواهر بدجنسم
بودم ، او پقي مي زد به خنده و مرا هم مي خنداند. وآن وقت بود كه مادرمان
عصباني مي شد.جاي معيني نداشت .هر شبي يك جا مي نشست .من به خصوص
از گريه اش خوشم مي آمد كه بي صدا بود.شانه هايش هم تكان نمي خورد.صاف
مي نشست، جم نمي خورد واشك از روي صورتش سرازير مي شد و ريش
جوگندمي اش ، از همان بالاي بام هم پيدا بود كه خيس شده است.آن شب او هم
آمد و رفت ، صاف روبه روي من ، روي حصير نشست . كناره هامان همه
دور حياط را نمي پوشاند و يك طرف را حصير مي انداختيم. طرف پايين
حياط ديگر پر شده بود.رفقاي درم همه همان دم دالان مي نشستند . آبدارباشي
شب هاي روضه هم آ ن طرف ، توي تاريكي ، پشت گلدان ها ايستاده بود و نماز
مي خواند و من فقط صدايش را مي شنيدم كه نمازش را بلند بلند مي خواند.
چه قدر دلم مي خواست نمازم را بلند بلند بخوانم .چه آرزوي عجيبي بود!از
وقتي كه نماز خواندن را ياد گرفته بودم، درست يادم است ، اين آرزو همين طور
در دلم مانده بود و خيال هم نمي كردم اين آرزو عملي بشود .عاقبت هم نشد .
براي يك دختر ، براي يك زن كه هيچ وقت نبايد نمازش را بلند بخواند ، اين آرزو
كجا مي توانست عملي بشود؟اين را گفتم .مدتي توي حياط را تماشا مي كردم و
بعد وقتي كه پدرم هم از مسجد آمد ، من زود خودم را از لب بام كنار كشيدم و بلند
شدم.لازم نبود كه ديگر نگاه كنم  تا ببينم چه خبر خواهد شد.و مردم چه خواهند كرد.
پدرم را هم وقتي مي آمد ، خودم كه نمي ديدم . صداي نعلينش كه توي كوچه روي پله
دالان گذاشته مي شد ، و بعد ترق توروق پاشنه آن كه روي كف دالان مي خورد ، مرا
متوجه مي كرد كه پدرم آمده است.پشت سر او هم صداي چند جفت كفش ديگر را روي
آجر فرش دالان مي شنيدم. اين ها هم موذن مسجد پدرم و ديگر مريدها بودند كه با پدرم
از مسجد برمي گشتند.ديگر مي دانستم كه وقتي پدرم وارد مي شود ، نعلينش را آن گوشه
پاي ديوار خواهد كند و روي قاليچه كوچك تركمني اش ، كه زير پا پهن مي كرد،
چند دقيقه خواهد ايستاد و همه كساني كه دور حياط و توي اتاق ها نشسته اند و چاي
مي خورند و قليان مي كشند ، به احترامش سرپا خواهند ايستاد و بعد همه با هم خواهند
نشست.اين ها را ديگر لازم نبود ببينم.همه را مي دانستم.آن وقت آخرهاي تابستان
بود و من شايد تابستان سومم بود كه هر شب روضه ، وقتي رخت خواب ها را پهن
مي كردم، لب بام  مي آمدم و توي حياط را تماشا مي كردم. مادرم دو سه بار مرا
غافلگير كرده بود و همان طور كه من مشغول تماشا بودم ، از پلكان بالا آمده بود و
پشت سرمن كه رسيده بود ، آهسته صدايم  كرده بود.ومن ترسان و خجالت زده از جا
پريده بودم .جلوي مادرم ساكت ايستاده بودم.و در دل با خود عهد كرده بودم كه ديگر
لب بام نيايم.ولي مگر مي شد؟آخر براي يك دختر دوازده سيزده ساله، مثل آن وقت
من ، مگر ممكن بود گوش به اين حرفها بدهد؟اين را گفتم.پدرم كه آمد ، من از جا
پريدم و رفتم به طرف رختخواب ها.خوبيش اين بود كه پدرم هنوز نمي دانست من
شب هاي روضه لب بام مي نشينم و مردها را تماشا مي كنم.اگر مي دانست كه خيلي
بد مي شد.حتم داشتم كه مادر چغلي مرا به پدر نخواهد كرد.چه مادر مهرباني
داشتيم!هيچ وقت چغلي ما را نمي كرد كه هيچ ، هميشه هم طرف ما را مي گرفت
و سر چادر نماز خريدن برايمان ، با پدرم دعوا هم مي كرد.
خوب يادم است.رخت خواب ها پهن بود.هواي سرشب خنك شده بود و من وقتي
روي دشك خودم ، كه مال من تنها نبود و با خواهر هفت ساله ام روي آن مي خوابيدم ،
نشستم ، ديدم كه خيلي خنك بود.چقدر خوب يادم مانده است!هيچ ديده ايد آدم بعضي
وقت ها چيزي را كه خيلي دلش مي خواهد يادش بماند، چه زود فراموش مي كند؟
اما بعضي وقت ها هم اين وقايع كوچك چه قدر خوب ياد آدم مي ماند!همه چيز آن شب
چه خوب ياد من مانده است!اين هم يادم مانده است كه به دختر همسايه مان كه آمده
بود رخت خواب هاشان را پهن كند و از لب بام مرا صدا كرد محلي نگذاشتم.خودم
را به خواب زدم و جوابش را ندادم.خودم هم نمي دانم چرا اينكار را كردم، ولي
دشكم آنقدر خنك بود كه نمي خواستم از رويش تكان بخورم .بعد كه دختر همسايه مان
پايين رفت ، من بلند شدم و روي رخت خوابم نشستم ، به چه چيزهايي فكر مي كردم
، يك مرتبه به صرافت افتادم ، به صرافت اين افتادم كه مدت هاست دلم مي خواهد
يواشكي بروم و روي رختخواب پدرم دراز بكشم.هنوز جرات نداشتم آرزو كنم كه
روي آن بخوابم.فقط مي خواستم روي آن دراز بكشم.رخت خواب پدرم را تنهايي
آن طرف بام مي انداختيم. من و مادرم و بچه ها اين طرف مي خوابيديم و رخت خواب
برادرم را كه دو سال بزرگتر از من بود آن طرف ، آخر رديف رخت خوابهاي خودمان
مي انداختيم.همچه كه اين خيال به سرم زد، باز مثل هميشه اول از خودم خجالت كشيدم
و نگاهم را از سمت رخت خواب ها پدرم برگرداندم.بعد هم خوب يادم هست كه
مدتي به آسمان نگاه كردم.دو سه تا ستاره هم پريدند.ولي نمي شد.پاشدم و آهسته
آهسته و دولا دولا براي اين كه سرم در نور چراغ هاي حياط نيفتد ، به آن طرف رفتم
و كنار رختخواب پدرم ايستادم.تنها رخت خواب او ملافه داشت.خوب يادم است.
هر شب وقتي رخت خوابش را پهن مي كردم ، دشك را كه مي تكاندم و متكا را
بالاي آن مي گذاشتم و لحاف را پايينش جمع مي كردم ، يك ملافه سفيد و بزرگ هم
داشت كه روي همه اينها مي انداختيم و دورو برش را صاف مي كرديم.سفيدي
ملافه رخت خواب پدرم ، در تاريكي هم به چشم مي زد و هرشب اين خيال
را به سر من مي انداخت.هر شب مرا به هوس مي انداخت.به اين هوس كه
يك چند دقيقه اي ، نيم ساعتي ، روي آن دراز بكشم.به خصوص شب هاي
چهارده كه مهتاب سفيدتر بود و مثل برف بود.چه قدر اين خيال اذيتم
مي كردم!اما تا آن شب ، جرات اين كار را نكرده بودم .نمي دانم چه بود
كسي نبود كه مرا ببيند.كسي نبود كه مرا ببيند.اگر هم مي ديد ، نمي دانم مگر
چه چيز بدي در اين كار بود.ولي هروقت اين خيال به سرم مي افتاد،
ناراحت مي شدم.صورتم داغ مي شد.لب هايم مي سوخت و خيس  عرق
مي شدم و نزديك بود به زمين بخورم.كمي دودل مي ماندم و بعد زود خودم
را جمع و جور مي كردم و به طرف رخت خواب هاي خودمان فرار مي كردم
و روي دشك خودم مي افتادم .يك شب ، چه خوب يادم مانده است، گريه هم
مي كردم.بعد خودم از اين كارم خنده ام مي گرفت و حتي به خواهرم هم نگفتم.
اما چه قدر خنده دار بود گريه آن شب من!وقتي روي رخت خواب خودم افتادم ،
مدتي گريه كردم و بين خوب و بيداري بودم كه خواهرم آمد بالا و صدايم كرد
كه شام يخ كرد.آن شب هم وقتي اين خيال به سرم افتاد، اول همان طور
ناراحت شدم.سفيدي رخت خواب پدرم را هرشب به خواب مي ديدم.
ولي مگر جرات داشتم به آن نزديك شودم؟اما آن شب نمي دانم چه طور
شد كه جرات پيدا كردم.مدتي پاي رخت خوابش ايستادم و به ملافه
سفيدش و به دشك بلندش نگاه كردم و بعد هم نفهميدم چه طور شد يك
مرتبه دلم را به دريا زدم و خودم را روي رخت خواب پدرم انداختم.
ملافه خنك خنك بود و پشت من تا پايين پاهايم آنقدر يخ  كرد كه حالا هم
وقتي به فكرش مي افتم ، حظ مي كنم .شايد هم از ترس و خجالت
وحشت كردم كه اينطور يخ كردم.ولي صورتم داغ بود و قلبم تند مي زد.
مثل اين كه نامحرم مرا ديده باشد.مثل وقتي كه داشتم سرم را شانه
مي كردم و پدرم از در وارد مي شد و من از ترس و خجالت وحشت
مي كردم ولي خجالتم زياد طول نكشيد.پشتم گرم شد.عرقم بند آمد
و ديگر صورتم داغ نبود .ومن همان طور كه روي رخت خواب پدرم
طاقباز افتاده بودم ، خوابم برد.برادرم مدرسه مي رفت و تنها من در كارهاي
خانه به مادرم كمك مي كردم.خستگي از كار روز و رخت خواب ها را
كه پهن كرده بودم ، مرا از پا درآورده بود و نمي دانم آن شب اصلا
چه طور شده بود كه من خواب ديو پيدا كرده بودم.هروقت به فكر آن شب
مي افتم ، هنوز از خجالت آب مي شوم و مو برتنم راست مي شود.من
كه ديگر نفهميدم چه اتفاقهايي افتاد.فقط يك وقت بيدار شدم و ديدم لحاف
پدرم تا روي سينه ام كشيده شده است و مثل اين كه كسي پهلويم خوابيده
است.واي!نمي دانيد چه حالي پيدا كردم !خدايا!يواش اما با عجله
تكان خوردم و خواستم يك پهلو بشوم .ولي همان تكان را هم نيمه كاره ول
كردم و خشكم زد و همان طور ماندم .سرتاپايم خيس عرق شده بود و تنم
داغ داغ بود و چانه ام مي لرزيد.پاهايم را يواش يواش از زير لحاف پدرم
درآوردم و توي سينه جمع كردم. پدرم پشتش را به من كرده بود و يك
پهلو افتاده بود.دستش را زير سرش گذاشته بود و سبيل مي كشيد.و من
كه نتوانستم يك پهلو شوم، دود سيگارش را مي ديدم كه از بالاي سرش بالا
مي رفت.از حياط نور چراغ هاي روضه بالا نمي آمد . سروصدايي
هم نبود.فقط صداي كاسه بشقاب از روي بام همسايه مان-كه دير و همان
روي بام شام مي خوردند-مي آمد.واي كه من چه قدر خوابيده بودم!چه طور
خوابم برده بود!هنوز چانه ام مي لرزيد و نمي دانستم چه كار كنم .بلند شوم؟
چطور بلند شوم ؟همان طور بخوابم؟چطور پهلوي پدرم همانطور بخوابم؟دلم
مي خواست پشت بام خراب شود و مرا باخودش پايين ببرد.راستي چه حالي
داشتم !در اين عمر چهل ساله ام ،حتي يك دفعه هم اين حال به من دست
نداده است.اما راستي چه حال بدي بود!دلم مي خواست يك دفعه نيست
بشوم تا پدرم وقتي رويش را برمي گرداند، مرا در رختخواب خودش
نبيند.دلم مي خواست مثل دود سيگار پدرم -كه به آسمان مي رفت و پدرم
به آن توجهي نداشت-دود مي شدم و به آسمان مي رفتم.و پدرم مرا نمي
ديد كه اين طور بي حيا، روي رخت خوابش خوابيده ام.واي كه چه حالي
داشتم!كم كم باد به پيراهنم ، كه از عرق خيس شده بود ، مي خورد و
سردم شده بود.ولي مگر جرات داشتم از جايم تكان بخورم ؟هنوز همان
طور مانده بودم. نه طاقباز بودم و نه يك پهلو.يك جوري خودم را نگه
داشته بودم.خودم هم نمي دانم چه جور بود،ولي پدرم هنوز پشتش به من
بود و دراز كشيده بود و سيگارش را دود مي داد.بعضي وقت ها كه به
فكر اين شب مي افتم ، مي بينم اگر پدرم عاقبت به حرف نيامده بود ، من
آخر چه مي كردم!مثل اين كه اصلا قدرت هيچ كاري را نداشتم و حتما
تا صبح همان طور مي ماندم و از سرما يا ترس و خجالت خشكم مي زد.
اما بالاخره پدرم به حرف آمد و همان طور كه سبيلش به دهنش بود، از لاي
دندانهايش گفت:
« دخترم !تو نماز خوندي؟»
من نماز نخوانده بودم .همان از سر شب كه بالا آمده بودم، ديگر پايين نرفته
بودم .ولي اگر هم نماز خوانده بودم، مي بايد در جواب پدرم دروغ مي گفتم
و مي گفتم كه نماز نخوانده ام.بالاخره اين هم خودش راه فراري بود و
مي توانست مرا خلاص كند.اما به قدري حال خودم از دستم رفته بود و ترس
و خجالت به قدري آبم كرده بود كه اول نفهميدم در جواب پدرم چه گفتم .ولي
بعد كه فكر كردم،يادم آمد.مثل اين كه در جواب گفته بودم :
« بله نماز خوانده م.»
ولي بالاخره همين سوال و جواب ، وسيله اين را به من داد كه در يك چشم به هم
زدن بلند شوم و كفش هايم را دست بگيرم و خودم را از پله ها پايين بيندازم .
سوال پدرم مثل اين كه مرا از جا كند.راستي از پلكان خود را پايين انداختم و وقتي
توي ايوان ، مادرم رنگ و روي مهتابي مرا ديد ، وحشتش گرفت.و پرسيد :
« چرا رنگت اين جور پريده ؟»
و من وقتي برايش گفتم ، خوب يادم است كه رويش را تند از من برگرداند و
همان طور كه از ايوان پايين مي رفت ، گفت :
« خوب دختر ، گناه كبيره كه نكردي كه!»
اما من تا وقتي كه شامم را خوردم و نمازم را خواندم ،هنوز توي فكر بودم و
هنوز از خودم و از چيز ديگري خجالت مي كشيدم.مثل اين كه گناه كرده بودم.
گناه كبيره.مثل اين كه رخت خواب پدرم مرد نامحرمي بوده است و مرا ديده.
اين مطلب را از آن وقت ها همين طور بفهمي نفهمي درك مي كردم.اما حالا
كه فكر مي كنم ، مي بينم ترس و وحشتي كه آن وقت داشتم ، خجالتي كه مرا
آب مي كرد ، خجابت زني بود كه مرد نامحرمي بغلش خوابيده باشد.وقتي بعد
از همه ، دوباره بالا رفتم و آهسته توي رخت خواب خودم خزيدم و لحاف را
تا دم گوشم بالا كشيدم ، خوب يادم است مادرم پهلوي پدرم نشسته بود و مي گفت:
« اما راسي هيچ فهميدي كه دخترت چه وحشت كرده بود؟به خيالش معصيت
كبيره كرده !»
و پدرم ، نه خنديد و نه حرفي زد.فقط صداي پكي كه به سيگارش زد، خيلي
كشيده و دراز بود و من از آن خوابم برد.

      * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    سمنو پزان

دود همه حياط را گرفته بود و جنجال و بيابرو بيش از همه سال بود.زن ها
ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه كرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را
بخوابانند.مردها را از خانه بيرون كرده بودند تا بتوانند چادرهايشان را از سر
بردارند و توي بغچه بگذارند و به راحتي اين طرف و آن طرف بدوند.داد و بي داد
بچه ها كه نحس شده بودند و خودشان نمي دانستند كه خوابشان مي آيد-سروصداي
ظرف هايي كه جابه جا مي كردند-و برو بياي زن هاي همسايه كه به كمك آمده بودند
و ترق و توروق كفش تخته اي سكينه ، كلفت خانه-كه ديگران هيچ امتيازي بر او
نداشتند-همه اين سروصداها از لب بام هم بالاتر مي رفت و همراه دود دمه اي كه
در آن بعدازظهراز همه فضاي حياط برمي خاست، به ياد تمام اهل محل مي آورد كه
خانه حاج عباس قلي آقا نذري مي پزند.و آن هم سمنوي نذري .چون ايام فاطميه بود
و سمنو نذر خاص زن حاجي بود.
مريم خانم ، زن حاج عباس قلي آقا ، سنگين و گوشتالو، باپاهاي كوتاه و آستين هاي
بالازده اش غل مي خورد و مي رفت و مي آمد.يك پايش توي آشپزخانه بود كه
از كف حياط پنج پله مي رفت و يك پايش توي اتاق زاويه و انبار و يك پايش پاي
سماور .بااين كه همه كارش ترتيب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور
ظرف ها كرده بود و رقيه اش راكه كوچك تر بود،پاي سماور نشانده بود و خودش هم
مامور آشپزخانه بود،...با همه اين دلش نمي آمد دخترها را تنها بگذارد.اين
بود كه هي مي رفت و مي آمد؛ به همه جا سر مي كشيد؛ نفس زنان به هم كس فرمان
مي داد؛با تازه واردها تعارف مي كرد؛بچه ها را مي ترساند كه شيطنت نكنند؛دعا و
نفرين مي كرد؛به پاتيل سمنو سر مي كشيد:
«رقيه!...آهاي رقيه!چايي واسه گلين خانم بردي؟»
«چشم الان مي برم.»
«آهاي عباس ذليل شده !اگر دستم بهت برسه ، دم خورشيد كبابت مي كنم.»
«مگه چي كار كرده ام ؟ خدايا!فيش!»
«خانم جون خيلي خوش اومديد.اجرتون با فاطمه زهرا.عروستون حالش چه
طوره؟»
«پاي شما رو مي بوسه خانم .ايشالاه عروسي دختر خودتون.خدانذرتون رو
قبول كنه.»
«عمقزي به نظرم ديگه وقتش شده كه آتيش زير پاتيلو بكشيم ؛ ها؟»
«نه ، ننه.هنوز يه نيم ساعتي كار داره.»
«واي خواهر ، چرا اين قدر دير اومدي؟مجلس ختم كه نبود خواهر!»
و به صداي مريم خانم كه با خواهرش خوش و بش مي كرد ، بچه ها فرياد-
كنان ريختند كه :
«آي خاله نباتي.خاله نباتي.»
و با دست هاي دراز از سرو كله هم بالا رفتند.خاله بچه نداشت و تمام
بچه هاي خانواده مي دانستند كه جواب سلامشان نبات است.خاله از زير چادر،
كيف پارچه اش را درآورد ؛ زيپ آن را كشيد و يكي يكي دانه آب نبات توي دست
بچه ها گذاشت .اما بچه ها يكي دو تا نبودند.مريم خانم پنج تا بچه بيش تر نداشت؛
فاطمه و رقيه و عباس و منير و منصور.اما آن روز خدا عالم است دست چند تا
بچه براي آب نبات دراز شد.دو سير و نيم آب نباتي كه خاله سر راه خريده بود،
در يك چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فرياد بچه ها بلند بود كه :
«خاله نباتي ، خاله نباتي .»
وقتي همه آب نبات ها تمام شد و خاله همه گوشه هاي كيف را هم گشت ، يك پنج قراني
درآورد و عباس را كه پسري هشت ساله بود ، كناري كشيد .پول را توي مشتش
گذاشت و در گوشش گفت :
«بدو باريكلا!يك قرونش مال خودت.چارزارشم آب نبات بخر، بده بچه ها!...
اما حلال حروم نكني ها؟»
هنوز جمله آخر تمام نشده بود كه عباس رو به درحياط ، پا به دو گذاشت و بچه ها
همه به دنبالش.
«الحمدالله،خواهر!كاش زودتر اومده بودي.از دستشون ذله شديم.»
با اين كه بچه ها رفتند ، چيزي از سروصداي خانه كاسته نشد.زن ها با گيس هاي
تنگ بافته و آستين ها ي بالا زده چاك يخه هايي كه از بس براي شير دادن بچه ها
پايين كشيده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود، عجله مي كردند ؛ احياط مي كردند.
به هم كمك مي كردند  ؛ و براي راه انداختن بساط سمنو شور و هيجاني داشتند.
همه تند و تند مي رفتند و مي آمدند ؛ به هم تنه مي زدند ؛ سلام مي كردند ؛ شوخي
مي كردند ؛ متلك مي گفتند ، يا راجع به عروس ها و هووها و مادرشوهرهاي همديگر
نيش و كنايه رد و بدل مي كردند :
«واي عمقزي پسرت رو ديدم .حيووني چه لاغر شده بود!اين عروس حشريت
بگو كمتر بچزونتش.»
«وا!چه حرف ها!قباحت داره دختر.هنوز دهنت بوي شير ميده.»
«اوا صغرا خانم !خاك بر سرم !ديدي نزديك بود اين زهراي جونم مرگ شده
هووي تورم خبر كنه.اگر اين مادر فولاد زره خبردار مي شد، همه هوردود مي -
كشيديم و مثل اين دودها مي رفتيم هوا.»
«اي بابا !اونم يك بنده خدا است .رزق مارو كه نمي خورده.»
«پس رزق كي رو مي خوره؟اگه اين عفريته پاي شوهرت ننشسته بود كه حال و
روزگار تو همچين نبود.»
جمله آخر را مريم خانم گفت كه تازه چادر خواهرش را گرفته بود.از آن طرف
مي گذشت و مي خواست به صندوق خانه ببرد.دم در صندوق خانه ، رو به خواهرش
كه پا به پاي او مي آمد، آهسته افزود:
«مي بيني خواهر ؟كرم از خود درخته.همين خاله خانباجي هاي بي شعور و پپه هستند
كه شوهر الدنگ من ميره با پنشش تا بچه سرم هوو ميآره .»
«راستي آبجي خانم !چه خبر تازه از آن ورها؟هنوز هووت نزاييده ؟»
«ايشالا كه تركمون بزنه .ميگن سه روزه داره درد مي بره.سرتخته مرده شور خونه!
حاجي قرمساق منم لابد الان بالاي سرش نشسته ، عرق پيشونيش رو پاك مي كنه.
بي غيرت فرصت رو غنيمت دونسته.»
«نكنه واسه همين بوده كه امسال گندم بيشتري سبز كردي.»
«اوا خواهر!چه حرف ها؟تو ديگه چرا سركوفت مي زني؟»
و از صندوق خانه درآمدند و به طرف مطبخ راه افتادند كه آن طرف حياط بود.
«بريم سري به اجاق بزنيم خواهر!يك من گندم امسال ، كيله رو از دستم دربرده.
تو هم نيگاهي بكن!هر چي باشه كدبانوتر از مني.»
و دم در مطبخ كه رسيدند ، مريم خانم برگشت و رو به تمام زن هايي كرد كه ظرف
 مي شستند ، يا بچه كوچولوهاشان را سرپا مي گرفتند، يا شلوارهاي خيس شده بچه ها
را لبه ايوان پهن مي كردند، يا سرهاشان را توي يخه هم كرده بودند و چيزي مي گفتند
و  كركر مي خنديدند.و گفت :
«آهاي!قلچماق ها و دخترهاش بيآند.حالا وقتشه كه حاجت بخواهين.»
و خنده كنان به خواهرش گفت :
«حالا ديگه به هم زدنش زور مي بره.ديگه كار خورده و خوابيده ها است.»
و از پله ها پايين رفتند و دنبال آن دو  هفت هشت تا از دختهاي پا به بخت و زن هاي
قد و قامت دار.
مريم خانم امسال به نذر پنج تن ، يك من گندم بيش تر از سال هاي پيش سبز كرده بود.
بادام و پسته و فندق را هم كه خواهرش نذر داشت.پاتيل را هم از شيرفروش سرگذر
كرايه مي كردند و وقتي دم مي كشيد ، از سربار برمي داشتند .واين همه ظرف هم لازم
نبود.اما امسال از همان اول كار، عزا گرفته بودند.فرستاده بودند پاتيل مسجد بزرگ را
آورده بودند و به متولي مسجد -كه آن را روي سرش هن هن كنان و صلوات گويان از
در چهار اطاق تو آورده بود-دوتومان انعام داده بودند و چون ديده بودند كه اجاق برايش
كوچك است ، فرستاده بودند از توي زيرزمين ده پانزده تا آجر نظامي كهنه آورده بودند كه
خدا عالم است چند سال پيش ، از آجر فرش حياط زياد مانده بود و وسط مطبخ
اجاق موقتي درست كرده بودند و پاتيل را بار گذاشته بودند.وقتي هم كه پاتيل را آب گيري
مي كردند ، تابيست و چهار سطل شمرده بودند ، ولي از بس بچه ها شلوغ كرده بودند
و خاله خانباجي ها صلوات فرستاده بودند ، ديگر حساب از دستشان در رفته بود.
بعد هم فرش يكي از اتاق ها را جمع كرده بودند و هرچه ظرف داشتند ، دسته دسته
دور اتاق و توي اطاقچه ها چيده بودند .هرچه كاسه و بشقاب مس بود ، هرچه
چيني و بدل چيني بود و هرچه سيني و مجمعه داشتند، همه را آورده بودند.ته
صندوق ها را هم گشته بودند و چيني مرغي هاي قديمي را هم بيرون آورده
بودند كه در سراسر عمر خانواده ، فقط موقع تحويل حمل و سربساط هفت سين
آفتابي مي شود، و يا در عروسي و خداي نكرده عزايي.
فاطمه ، دختر پا به بخت مريم خانم ، يك طرف اتاق خانه را تخت چوبي
گذاشته بود و ظرف هاي قيمتي را روي آن چيده بود و ظرف هاي ديگر را
به ترتيب كوچكي و بزرگي آن ها دسته دسته كرده بود و همه را شمرده بود
و دو ساعت پيش ناهار كه خورده بودند ، به مادرش خبر داده بود كه جمعا
هشتاد وشش تا كاسه و باديه و جام و قدح و خورش خوري و ماست خوري
و سيني و لگن جمع شده.و مادرش كه با عمقزي مشورت كرده بود ، به اين
نتيجه رسيده بود كه ظرف باز هم كم است و ناچار در و همسايه ها را صدا كرده
بود و خواسته بود هركدامشان هر چه ظرف زيادي دارند بياورند و اين سفارش
را هم كرده بود كه :
«اما قربون شكلتون ، دلم مي خواد فقط مس و تس بيآريد ها...اگه چيني
باشه ، نبادا خداي نكرده يكيش عيب كنه و روسياهي به من بمونه.»
و حالا زن هاي همسايه -كه چادرشان را دور كمرشان پيچيده و گره
زده بودند -پشت سر هم از راه مي رسيدند و دسته دسته ظرف هاي مس
خودشان را مي آوردند و به فاطمه خانم مي سپردند.و فاطمه ظرف هاي
هر كدام را مي شمرد و تحويل مي گرفت و با كوره سوادي كه داشت،
سنجاق زلفش را در مي آورد و بانوك آن روي گچ ديوار مي نوشت:
«گلين خانم ، يك دست كاسه لعابي-همدم سادات، دوتالگنچه روحي-
آبجي بتول ، سه تا باديه مس...»
دو نفر هم پارچ آورده بودند و ي: نفر هم سطل .و فاطمه پيش خود
فكر كرده بود :
«چه پرمدعا!»
و ظرف ها را كه تحويل مي گرفت ، مي گفت :
«خودتون هم نشونش بكنين كه موقع بردن ، گم و گور نشه!»
«واه!چه حرفها ؟فاطمه خانم  جون خودت كه ماشاالله سواد داري و
صورت ور مي داري.»
« نه آخه محض احتياط ميگم.كار از محكم كاري عيب نمي كنه.»
و همسايه ها كه هر كدام توي كوچه يا دالان خانه كاسه و باديه خودشان را
شمرده بودند و حتي با نوك كاردي يآ چيزي زير كعبش را خطي يا دايره اي
كشيده بودند و نشان كرده بودند ، خودشان را بي اعتنا نشان مي دادند و پشت
چشم نازك مي كردند و مي رفتند. زن ميراب محل هم يكي از همين همسايه ها
بود كه كاسه و باديه مي آوردند . بچه به بغل آمد و از زير چادرش يك
جام مس را با سرو صدا روي تخت گذاشت و گفت :
«روم سياه فاطمه خانم !تو خونه گدا گشنه ها كه ظرف پيدا نميشه.»
فاطمه كه سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف هاي همسايه ها را
روي گچ ديوار جمع مي زد، برگشت و چشمش به جام مس كه افتاد
برق زد و بعد نگاهي به صورت زن ميراب انداخت و گفت :
«اختيار دارين خانم جون ، واسه خود نمايي كه نيست.اجرتون با حضرت
زهرا.»
و روي ديوار علامتي گذاشت و زن ميراب كه رفت ، جام را برداشت
و روي نوك پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگري به
آن زد و طنين زنگ آن را به دقت شنيد.بعد آن را به گوش خود نزديك
كرد و اين بار با سنجاق زلفش ضربه اي ديگر به آن زد و صداي كش دار
و زيل آن را گوش كرد و يك مرتبه تمام خاطراتي كه با اين صدا و اين جام
همراه بود ، در مغزش بيدار شد.به يادش آ»د كه چند بار با همين جام زمين
خورده بود و چه قدر به آن تلنگر زده بود و هر بار كه با آن آب مي خورد ،
از برخورد دندان هايش با جام لذت برده بود و اوايل بلوغ كه نمي گذاشتند
زياد توي آينه نگاه كند ، چه قدر در آب همين جام مسي صورتش را برانداز
كرده بود و دست به زلف هايش فرو كرده بود و عاقبت به يادش آ»ده كه چهار
سال پيش ، در يكي از همطن روزهاي سمنو پزان ، جام گم شد و هر چه گشتند ،
گيرش نيآوردند كه نيآوردند . يك بار ديگر هم آن را به صدا درآورد و اين بار
بايك كاسه مس ديگر به آن ضربه اي زد و صدا چنان خوش آهنگ و طنين دار و
بلند بود كه خواهرش رقيه از پاي سماور بلند شد و به هواي صدا به دو آمد و
چشمش كه به جام افتاد ، پريد آن را گرفت و گفت :
«الهي شكر خواهر!ديدي گفتم آخرش پيدا ميشه؟!من يه شمع نذر كرده بودم.»
«هيس !صداشو درنيار.بدو در گوش مادر بگو بيآد اين جا.»
دو دقيقه بعد ، مادر نفس زنان ، با چشم هاي پف كرده و صورت گل انداخته ،
خودش را رساند و چشمش كه به جام افتاد ، گفت :
« آره .خودشه.تيكه تيكه اسباب جهازم يادمه ، ذليل شين الهي !كدوم
پدر سوخته آوردش؟»
«يواش مادر !زن ميراب محل آوردش .يعني كار خودشه؟»
مادر پشت دستش را كه پاي اجاق سوخته بود ، به آب دهان تر كرد و گفت :
«پس چي؟از اين پدرسوخته ها هر چه بگي برميآد.گوسفند قربوني رو تا
چاشت نمي رسونند.»
«حالا چرا گناه مردمو مي شوري مادر؟»
«چي ميگي دختر؟يعني شوهر ديوثش تو راه آب گيرش آورده؟خونه خرس و
باديه مس؟فعلا صداشو در نيآر.يادتم باشه تو يه ظرف ديگه براش سمنو
بكشيم.باباي قرمساقت كه آمد ، ميگم با خود ميراب قضيه رو حل كنه.كارت
هم تموم شد ، در و قفل كن كه مال مردم حيف و ميل نشه.خودتم بيا دو سه تا
دسته بزن شايد بختت واز شه.»
«اي مادر!اين حرف ها كدومه؟مگه خودت با اين همه نذر و نياز تونستي جلوي
بابام رو بگيري؟»
مادر باز پشت دستش را بازبان تر كرد و اخمش را توي هم كشيد و گفت :
«خوبه .خوبه .تو ديگه سوزن به تخم چشم من نزن!خودم مي دونم و دختر
پيغمبر.تا حاجتم رو نگيرم، دست از دامنش ور نمي دارم.پاشو بيا كه ديگه
هم زدنش از پير پاتال ها برنميآد.»
و هنوز در اتاق ظرف خانه را نبسته بودند كه باز حياط پر شد از جنجال بچه ها
كه بكوب بكوب و فرياد زنان ريختند تو و دوتاي از آن ها كه آخر همه بودند
گريه كنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتي كه :
«اين عباس به اوناي ديگه دو تا آب نبات داد، به ما يكي.اوهوو اوهوو...»
خاله تازه داشت بچه ها را آرام مي كرد و در پي نقشه اي بود كه همه شان را دنبال
نخود سياه ديگري بفرستند ، كه يك مرتبه شلپ صدايي بلند شد و يكي از زن ها
فرياد كشيد.بچه اش توي حوض افتاده بود. دور حوض مي دويد و سوز و بريز
مي كرد.چه بكنند؟چه نكنند؟حوض گود بود و كسي آب بازي نمي دانست و
مردها را هم كه دست به سركرده بودند .ناچار فاطمه خانم ، همان طور با
لباس پريد توي حوض و بچه را درآورد كه تا نيم ساعت از دهان و دماغش
آب مي آمد و مثل ماست سفيد شده بود و براي مادرش نبات آب سرد درست
كردند  و شانه هايش را ماليدند.و فاطمه كه از درحوض آمده بود ، پيراهن
به تنش چسبيده بود و موهايش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمايان
شده بود و برجستگي سينه اش مي لرزيد.هوله آوردند و چادر نماز دورش
گرفتند كه لباسش را كند و خشكش كردند و سرخشك كن قرمز به سرش
بستند و به عجله بردندش توي مطبخ.
ديگر چيزي به دم كردن پاتيل نمانده بود .مرتب سه نفري پاي آن كشيك
مي دادند و با يك بيلچه دسته دار و بلند ، سمنو را به هم مي زدند كه ته
نگيرد و نسوزد .اولي كه خسته مي شد ، دومي، و بعد از او سومي.
توي مطبخ همه چشم هايشان قرمز شده بود و پف كرده بود و آبي كه از
چشم هايشان راه مي افتاد و صورتشان را مي سوزاند ، با دامن پيراهن
پاكش مي كردند و گرماي اجاق را تا وسط لنگ و پاچه هاشان حس مي كردند.
در بزرگ مسي پاتيل را حاضر كرده بودند و رويش خاكستر ريخته بودند و
منتظر بودند كه فاطمه خانم آخرين دسته ها را بزند و گرمش بشود و عرق بكند
تا در پاتيل را بگذارند و آتش زير  آن را بكشند و روي درش بريزند ،...
كه اي داد بي داد !يك مرتبه مريم خانم به صرافت افتاد كه هنوز كسي را دنبال
آشيخ عبدالله نفرستاده اند .فريادش از همان توي مطبخ بلند شد كه :
«آهاي عباس ذليل شده!جاي اين همه عذاب دادن ، بدو آشيخ عبدالله رو خبر كن
بياد .خونه ش رو بلدي؟»
و خاله خانم آب نباتي يك پنج قراني ديگر از كيفش و از مطبخ رفت بيرون كه كف
دست عباس بگذارد و روانه اش كند.و حالا ديگر عرق از سرو روي فاطمه ، دختر
پا به بخت مريم خانم ، راه افتاده بود و موقع دم كردن پاتيل رسيده بود.پاتيل را
دم كردند و سرو روي دختر را خشك كردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارويي
زدند و خاكسترها و ذغال هاي نيم سوز را زير اجاق  كردند و چند تا كناره گليم
آوردند و چهارطرف مطبخ را فرش كردند و دخترهاي بي شوهر را بيرون
فرستادند و يك صندلي براي روضه خوان گذاشتند و پير و پاتال ها و شوهردارها
چادر سر كرده و مرتب آمدند و دورتادور مطبخ به انتظار حديث كساي آشيخ
عبدالله نشستند.
با اين كه آتش زير پاتيل را كشيده بودند و دود و دمه تمام شده بود ، همه عرق
مي ريختند و خودشان را با دستمال يا بادبزن باد مي زدند و سكينه -كلفت خانه-
ترق و توروق از پله ها بالا مي رفت و پايين مي آمد و چاي و قليان مي آورد و
بادبزن  به دست زن ها مي داد. بيست و چند نفري بودند .يك قليان زير لب
 عمقزي گل بته بود كه ميان مريم خانم و خواهرش پاي پله مطبخ نشسته بود و
دسته هاي چارقد ململش روي زانوهايش افتاده بود و يكي ديگر زير لب بي بي زبيده ؛
كه مادر شوهر خاله خانم آب نباتي بود و كور بود و چشم هاي ماتش را به يك نقطه
دوخته بود.عمقزي گل بته همان طور كه دود قليان را درمي آورد؛ با خاله آب نباتي
حرف مي زد:
«دختر جون!صدبار بهت گفتم اين دكتر مكترها رو ول كن!بيا پهلوي خودم تا
سرچله آبستنت كنم!»
«عمقزي !من كه جري ندارم . گفتي چله بري كن ،كردم.گفتي تو مرده شور خونه
از روي مرده بپر كه پريدم و نصف گوشت تنم آب شد.خدا نصيب نكنه.هنوز يادش
كه مي افتم تنم مي لرزه.گفتي دوا به خورد شوهرت بده كه دادم.خيال مي كني روزي چهل
تا نطفه تخم مرغ فراهم كردن،كار آسوني بود؟اونم يك هفته تموم؟بقال چقال كه هيچي ،
ديگه همه مشتري هاي چلوكبابي زير بازارچه هم منو شناخته بودن.مي بيني كه از هيچي
كوتاهي نكرده ام.اما چي كار كنم كه قسمتم نيست.بايس بچه هاي طاق و جفت مردمو ببينم
و آه بكشم.شوهرم هم كه دست وردار نيست و تازه به كله اش زده كه دوا و درمون
پيش اين دكترا فايده نداره .مي خواد ورم داره ببره فرنگستون.»
«واه!واه!سربرهنه تو ديار كفرستون !همينت مونده كه تن و بدنت رو بدي به دست اين
كافرهاي خدانشناس؟تازه مگه خيال مي كني چه غلطي مي كنن؟فوت و فن كار همشون
پيش خودمه.نطفه سگ و گربه رو مي گيرن مي كنن تو شكم زن هاي مردم.»
«حالا كه جرفه عمقزي . نه اون پولش رو داره ، نه من از خونه بابام آوردم.
خرج داره؛بي خودي كه نيست.»
عمقزي ذغال هاي نيمه گرفته سرقليان را با دستش زيرورو كرد و رو به مريم خانم
گفت :
«خوب مادر ، تو چيكار كردي؟»
«هيچي .همين جوري چشم به راهم.دلم مثل سير و سركه مي جوشه.
با اين تو حوض افتادن فاطمه هم كه نصف العمر شده ام .حتما دختركم رو
چشم زده اند.از اين عفريته هم هيچ خبري نشد.»
«اگه هرچي گفتم كردي ، خيالت تخت باشه .آخرش به كي دادي برد.»
مريم خانم نگاهي به اطراف افكند و همه را پاييد كه دو به دو و سه به سه گپ
مي زدند و چاي مي خوردند؛ آهسته درگوش عمقزي گفت :
«تو اين زمونه به كي ميشه اطمينون كرد؟اين دختره سليطه هم كه زير بار نرفت.
پتياره !آخرش خودم بردم.به هواي اين كه سمنوپزون نزديكه و رفع كدورت
كرده باشم ، رفتم خونش كه مثلا واسه امروز دعوتش كنم .مي دونستم كه همين
روزها پابه ماهه.ده -يا دوازده روز-درست يادم نيست . من كه هوش و حواس
ندارم.سر وروي همديگه رو بوسيديم و مثلا آشتي هم كرديم.به حق فاطمه زهرا
درست مثل اينكه لب افعي رو مي بوسيدم.فاطمه هم باهام بود.يك خرده كه
نشستيم، به هواي دست به آب رسوندن ، اومديم بيرون.آب انبارشون يه
پنجره تو حياط داره كه جلوش نرده آهني گذاشتن .همچي كه از جلوش رد
مي شدم ، انداختمش تو آب انبار .اما نمي دوني عمقزي!نمي دوني چه
حالي شده بودم.آن قدر تو خلا معطل كردم كه فاطمه آمد دنبالم. خيال
كرده بود باز قلبم گرفته .رنگ به صورتم نمانده بود.اين قلب پدر سگ
صاحاب داشت از كار مي افتاد.پدر سوخته لگوري خيلي هم به حالم
دل سوزوند.و با اون خيكش پا شد برام گل گاب زبون درست كرد.
هيشكي هم بو نبرد.اما نمي دونم چرا دلم همين جور شور مي زنه.
مي دوني كه شوهر قرمساقم ، صبح تا حالا رفته اون جا.نه خبري .
نه اثري .دلم داره از حلقم بيرون مياد.»
«آخه ديگه چرا ؟بيا دو تا پك قليون بكش حالت جا مي آد.»
«واه ،واه ، با اين قلبي كه من دارم؟پس مي افتم عمقزي!»
«هان؟چيه ننه جون؟»
«اگه يه چيزي ازت بپرسم بدت نميآد؟»
«چرا بدم بياد ننه جون؟»
«راستشو بگو ببينم عمقزي ، توش چي چي ها ريخته بودي؟»
عمقزي لب از ني قليان برداشت و چشمش را به چشم مريم خانم
دوخت و پرسيد :
«چه طور مگه ؟آخه ننه اگه قرار باشه من بگم كه احترام طلسم ميره .»
«مي دوني چيه عمقزي؟آخه سه روز بعدش همه ماهي هاي آب
انبارشون مردند.»
«خوب فداي سرت ننه .قضا و بلا بوده.به جون ماهي ها خورده .
كاش به جون هووت خورده بود .اگه بچه دار بشه و تورو پيش
شوهرت سكه يه پول بكنه ، بهتره يا ماهي هاي آب انبارشون بميره ؟»
«آخه عمقزي بديش اينه كه فرداش آب انبار رو خالي كردن.يعني
نكنه بو برده باشن؟»
«نه ، ننه .اون طلسم يه روزه آب شده.خيالت تخت باشه.الهي
به حق پنش تن كه نوميد برنگردي!»
و سرش را رو به طاق كرد و زير لب زمزمه اي را با دود قليان بيرون
فرستاد.و هنوز دوباره قليان را به صدا درنياورده بود كه صداي بي بي
زبيده  از آن طرف مطبخ بلند شد كه به يك نقطه مات زده ، مي پرسيد:
«مريم خانم !واسه دختر دم بختت فكري كردي؟»
«چه فكري دارم بكنم بي بي ؟منتظر بختش نشسته .مگه ما چكه
كرديم؟انقدر تو خونه بابا نشستيم ، تا يك قرمساقي آمد دستمون رو گرفت
و ورداشت و برد.باز رحمت به شير ماكه گذاشتيم دخترمون سه تا كلاس
هم درس بخونه. ننه باباي ما كه از اين هم در حقمون كوتاهي كردند.
خدا رفتگان همه رو به صاحب اين دستگاه ببخشه.»
«اي ننه .دعا كن پيشونيش بلند باشه .درس خونده هاشم اين روزها
بي شوهر مي مونن.غرضم اينه كه اگه يه جوون سر به زير و پا به راه
پيدا بشه ، مبادا به اين بهونه هاي تازه دراومده پشت پا به بخت دخترت
بزني!»
مريم خانم خودش را به عمقزي نزديك كرد و به طوري كه خواهرش هم
بشنود ، گفت :
«دومادي كه اين كورمفينه واسه دخترم پيدا كنه ، لايق گيس خودشه .
مگه چه گلي به سر خواهرم زده كه ...»
خاله خانم آب نباتي تبسمي كرد و براي اين كه موضوع را برگردانده
 باشد ، رو به مادر شوهر خود گفت :
«خانم بزرگ !ديدين گفتم يك من بادوم و فندق كمه ؟به زور اگه به هر
كاسه اي يك دونه برسد.»
«ننه اسراف حرومه.فندوق و بادوم سمنو ، شيكم سير كن كه نيست.
خدا نذرت رو قبول كنه.يه هل پوك هم كه باشه اجرش رو داره...»
حرف بي بي زبيده تمام نشده بود كه سكينه تق تق كنان از پله ها آمد
پايين و در گوش مريم خانم چيزي گفت و تا مريم خانم آمد به خودش بجنبد
يك زن باريك و دراز ، با موهاي جو گندمي -كه چادر نمازش را دور كمرش
گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشيده اي روي سر داشت-پايش را از
آخرين پله مطبخ گذاشت پايين و سلام بلندي كرد و همان جا جلوي
مريم خانم ، كه قلبش مثل دنگك رزازها مي كوبيد ، نشست و لگن را
از روي سرش برداشت و گذاشت زمين.بعد نفس تازه كرد و بي اين كه
چادرش را از كمرش باز كند يا سرلگن را بردارد ، گفت :
«خانم سلام رسونند و فرمودند الهي شكر كه نذرتون قبول شد.»
مريم خانم چنان دست و پاي خودش را گم كرده بود كه ندانست چه
جواب بدهد.عمقزي قليانش را از زير لب برداشت و درحالي كه يك
چشمش به لگن بود و چشم ديگرش به زن باريك و دراز ، مردد ماند.
همه زن هايي كه به انتظار حديث كساي آشيخ عبدالله ، دور تادور مطبخ
نشسته بودند ، مي دانستند كه زن باريك و دراز ، كلفت هووي مريم خانم
است و بيش ترشان هم مي دانستند كه همين روزها هووي مريم خانم قرار
است فارغ بشود ؛ اما ديگر چيزي نمي دانستند.ناچار به هم نگاه مي كردند
و پچ پج راه افتاده بود و بي بي زبيده كه چيزي نمي ديد ، تند تند پك به
قليان مي زد و گوش هايش را تيز كرده بود و با آرنجش مرتب به بغل
دستي اش ، خاله زهرا ، مي زد و مي پرسيد :
«يه هو چي شد ننه ؟هان؟»
خاله زهرا كه خيال كرده بود لگن به اين بزرگي را براي سمنو آورده اند ،
هر هر خنديد و آهسته در گوش بي بي زبيده -همان طور قليان مي كشيد
و بي تابي مي كرد-گفت :
«خدا رحم كنه به اين اشتها!لگن به اين گندگي!»
مريم خانم همين طور خشكش زده بود و قلبش مي كوبيد و جرات نداشت
حتي دستش را دراز كند و سرپوش لگن را بردارد.عاقبت عمقزي گل بته
تكاني خورد و قليانش را كه مدتي بود ساكت مانده بود ، كنار زد و درحالي كه
مي گفت :
«ننه !مريم خانم !چرا ماتت برده؟»
دست كرد و سرپوش لگن را برداشت ، كه يك مرتبه مريم خانم جيغي كشيد
و پس افتاد.مطبخ دوباره شلوغ شد.دخترهاي مريم خانم خودشان را
با عجله رساندند و به كمك خاله نباتي ، مادرشان را كشان كشان بيرون
بردند. زن هايي كه آن طرف مطبخ و در پناه پاتيل  نشسته بودند و چيزي
نديده بودند ، هجوم آورده بودند و سرك مي كشيدند و چيزي نمانده بود كه
پاتيل از سر بار برگردد.اما عمقزي گل بته، به چابكي در لگن را گذاشته
بود و فكرهايش را هم كرده بود و مي دانست چه بايد بكند.فريادي
كشيد و سكينه را صدا زد .همه ساكت شدند و آن هايي كه هجوم آورده
بودند ، سرجاهايشان نشستند و قتي كه سكينه از پلكان مطبخ پايين آمد ،
عمقزي به او گفت :
«همين الانه ، چادرتو ميندازي سرت !اين لگنو ورمي داري مي بري خونه
صاحبش!از قول ما سلام مي رسوني و ميگي آدم تخم مول خودش رو
نميذاره تو طبق ، دور شهر بگردونه !فهيمدي؟»
«بله.»
سكينه اين را گفت و لگن را روي سرش گذاشت و هنوز از پلكان مطبخ بالا
نرفته بود كه آشيخ عبدالله ياالله گويان و عصازنان از پلكان سرازير شد و
زن ها به عجله چادرهاشان را مرتب كردند و روهاشان را گرفتند.و وقتي
آشيخ عبدالله روي صندلي نشست شروع كرد به خواندن روضه حديث كسا
كه «بابي انت و امي يا ابا عبدالله...»تازه نفس مريم خانم به جا آمده بود
و صداي  ناله بريده بريده اش از آن طرف حياط تا پاي پاتيل سمنو مي آمد...»

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  *

    ادامه دارد ...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت توسط س . م . م . ز| |
 ادامه ... ( قسمت سوم- پایان)

۷
   جا پا
هوا سرد بود . و من در انتظار اتوبوس ، روي برف هاي خيابان قدم مي زدم و زير پالتويم مي لرزيدم . دو روز بود
 برف مي باريد و چشم من هرگز اين قدر از روشني زننده ي برف  آزار نديده بود كه آن روز ديده بود . نگاه
چشمم هنوز هم به ياد زنندگي برف روشن روز بود و گاه گاه خيره مي شد. اتاقي كه در آن درسم را داده بودم
بخاري داشت و گرم بود. ولي چه سود ؟ گرما كه به همراه من نمي آمد . باز خيابان بود و برف هاي يخ كرده ي
 كف آن ، و باز سرما بود و انتظار اتوبوس.درسم را زودتر تمام كرده بودم . خسته نبودم ، ولي سردم بود .
استخوان هاي شانه هايم را زير پالتويم حس مي كردم كه مي لرزيد . و من يخه ي پالتو را بالا كشيده بودم و
در انتظار اتوبوس ، كنار جوي خيابان قدم مي زدم . برف هنوز مي باريد . كم كم داشت تگرگ مي شد. دانه
هايش ريز بود و سنگين بود . و من سرماي چندش آور دانه هاي برف را كه از بالاي يخه ام فرو مي رفت و
روي گردنم مي نشست ، حس مي كردم  .دو تا اتوبوس آمدند و گذشتند و نگاه چشم من در ميان سياهي
شب ، دنبال دانه هاي برف به زمين افتاد و سرگردان بود ، دنباله دانه هاي برف كه سنگين بودند و سرماي
 چندش آوري به همراه خود مي آوردند. چرخ ماشين ها ، قيرريز خيابان را روفته بود ، ولي برف باز هم نشسته
 بود . و من نرمي برف را زير پاهايم حس مي كردم كه روي هم كوبيده مي شد و صداي درهم فشرده شدن آن
 را در سكوت غير عادي سرشب مي شنيدم كه نرم بود و شنيدني بود. زير نور چراغ خيابان ، كه گرفته بود و كدر
بود ، دانه هاي برف در ميان تاريكي نور خورده ي فضا ، رشته هاي سفيدي از خود به جا مي گذاشتند. رشته هاي
خيالي و سفيدي كه به هيچ جايي از آسمان بند نبود و فقط در تاريكي شب جان مي گرفت . خيابان خلوت بود
. يك نفر ديگر هم در انتظار اتوبوس ايستاده بود . چشم من دنبال دانه هاي برف به زمين مي افتاد و سرگردان
 بود.
يك بار كه زير نور مات چراغ ايستادم ، نگاه چشمم روي برف تازه نشسته ي خيابان ، به جاي پايي افتاد ! جاي
پايي بود بزرگ و پهن كه تازه گذاشته شده بود و هنوز دانه هاي برف درست رويش را نپوشانده بود .. بي اختيار
 به فكر افتادم : «يعني مي شه ؟ يعني مي شه جا پاي من باشه ؟...كاش جا پاي من بود !...» يك مرتبه
 ديدم چه قدر دلم مي خواهد جاي پاي من باشد . ديدم كه چه قدر آرزو دارم جا پاي من روي زمين باقي مانده
 باشد. نزديك بود حتم كنم كه جا پاي من است . ولي كس ديگري هم بود كه به انتظار اتوبوس قدم مي زد .
نگاه چشمم از لاي رشته هاي خيالي و سفيدي كه دانه هاي برف از خود در فضا به جا مي گذاشتند دوباره به
دنبال سرگرداني خود مي گشت و من به اين فكر مي كردم كه :« يعني مي شه ؟...يعني منم جا پام رو زمين
 باقي مي مونه ؟...كاش جا پاي من بود !»
دانه هاي گرد و سنگين برف از وسط بخاري كه از دهانم برمي آمد فرو مي افتاد و جاي پايي را كه زير نگاه من
افتاده بود ، مي پوشاند . و اين آرزو سخت در دل من زبانه كشيده بود . و هوا سرد بود و من هنوز زير پالتو مي
 لرزيدم و در انتظار اتوبوس ، برف هاي يخ زده را زير پا مي كوفتم .
يك بار كه عقب گرد كردم و راهي را كه آمده بود م از سر گرفتم ، باز نگاه چشمم به جا پاها دوخته شد . جا
 پاهايي كه رو به من مي آمد . و دانه هاي گرد و سنگين برف هنوز روي شان را نپوشانده بود . آرزو سخت تر
 در دلم زبانه كشيد. و نگاه چشمم بي اختيار به كفش آن ديگري دوخته شد كه هنوز در انتظار اتوبوس قدم مي
 زد . يك نيم چكمه ي برقي به پا داشت و آجيده ي تخت چكمه اش روي برف اطراف جايي كه ايستاده بود ،
مانده بود و برف هنوز رويش ننشسته بود . و اين جا پا كه بزرگ بود و پهن بود ، آجيده نداشت . پاشنه و تختش
 از هم جدا بود و جاي هفت سوراخ ريز پاشنه اش مانده بود . يادم است كه ديگر نمي لرزيدم . روشن ترين
 جاپاها را برگزيدم و با احتياط جلو رفتم. جاي پاي راست بود.پاي راستم را برداشتم و كنار آن گذاشتم و وقتي
حس كردم كه برف تازه نشسته زير تخت كفشم كوبيده شد ، پايم را برداشتم و «چه خوب ! ...يعني مي شه ؟
...اما چه خوب !...» و شادي زودگذري كه به دلم نشست گرمايي نمي داد و شانه هايم زير پالتو باز مي لرزيد.
اتوبوسي بوق زد و من به كناري رفتم. چرخ هاي اتوبوس درست از روي جاپاها گذشت و دو قدم آن طرف تر
ايستاد و من بالا رفتم . باز مي لرزيدم . اتوبوس خالي بود و سرد بود. انگشت هاي پايم توي كفش يخ زده بود .
 از لاي شيشه سوز مي آمد.و دانه هاي برفي را كه با خود مي آورد به صورت من مي زد . نگاه چشم من كه به
 جلو دوخته شده بود ، پشت شيشه ي برف گرفته ي ماشين كه مي رسيد يخ مي كرد و به شيشه مي چسبيد .
 و من فكر مي كردم : « يعني ...خوب اينم كه رو برف بود !جا پاي روبرف بود . هه !جاپاي روبرف به چه درد مي
 خوره ؟ هه! يعني ممكنه بشه ؟ با اين سرما ! با اين پاي لعنتيم كه داره يخ مي زنه ؟ يعني ممكنه ؟ آخه چه
 طور ممكنه ؟...» و ديگر سخت مي لرزيدم . توي ماشين سرد بود . شيشه ها تكان مي خورد . و صدايي مي كرد
 كه چندش آور بود . زنجير چرخ ها روي برف يخ زده كوبيده مي شد و صدايي مي داد و شاگرد شوفر بلند بلند
حرف مي زد. و گاهي سرش را بيرون مي برد و داد مي زد .
سر چهارراه پياده شدم . كتابم از زير بغلم داشت مي افتاد. حتي پاهايم داشت مي لرزيد. نزديك بود سر بخورم
 . دندان هايم را روي هم فشردم. يخه ام را بالاتر كشيدم .و كتاب را زير بغلم صاف كردم و خودم را به پياده
 رو رساندم كه برفش زير پايم يخ زده بود و سفت شده بود و مي دانستم كه جاي پايم رويش باقي نخواهد
ماند . پياده رو كنار چهارراه شلوغ بود . مردم همه تند مي رفتند. همه دست هاشان را توي جيب هاي شان
كرده بودند و نفس شان مثل اسب بخار مي كرد. همه به زير چترهاي خود پناه برده بودند و همه گرم شان بود .
 لختي ها و پابرهنه ها پيداشان نبود . يا مرده بودند و زير برف ها ، بي زحمتي و خرجي براي ديگران ، دفن شده
بودند ، و يا دخمه هاشان پناه برده بودند كه الو كنند. حتي صورت آن هايي كه از پهلويم مي گذشتند مي ديدم
 كه گل انداخته بود و داغ بود . مثل اين كه از يك اتاق گرم درآمده بودند و مثل اين كه از حمام درآمده
بودند . مثل اين كه گرما را با خودشان آورده بودند . همه گرم شان بود . دستكش هاشان را به دست كرده بودند
و جاپاهاشان روي برف تازه نشسته مي ماند ، يا نمي ماند. من به اين يكي كاري نداشتم .به جاي پاي خودم
مي انديشيدم. به خودم مي انديشيدم.كه زير لباس هايم مي لرزيدم. و از سرما مي گريختم و به خودم
 مي انديشيدم كه زير لباس هايم مي لرزيدم و از سرما مي گريختم و به خودم سركوفت مي زدم كه
 «مي بيني ؟ مي بيني احمق!همشون خوشن و گرمن. از دهن همشون مثل اسب بخار بيرون مي زنه ،
مي بيني ؟ مي بيني پاهاشونو چه محكم ور مي دارن؟ آره ؟ تو چي مي گي ؟ تو ، تو كه داري از سرما زه
مي زني . تو كه داري جون مي كني . و جاپاتم رو هيچ چي نمي مونه . رو هيچ چي !نه رو برف ، نه رو زمين !
آره جا پات رو برفم نمي مونه . مي فهمي ؟ حتي رو برف !»
از جام شيشه ي كره فروشي سر چهارراه كه از تو بخار كرده بود و شيارهاي روشن تري در زمينه ي مات آن پايين مي دويد ، نور كدري بيرون مي تافت . و در روشنايي آن جاده اي كه ميان پياده رو پيش مي رفت پيدا بود . شايد دو نفر به زور مي توانستند از آن بگذرند . راهي بود كه روي برف باز شده بود جاپاها در ميان آن روي هم نشسته بودند و يك ديگر را زير گرفته بودند . گوشه ي راست يك پاشنه ي با نعل ساييده شده اش ، تخت باريك و كوتاه يك كفش زنانه ، نشانه ي چهار تا انگشت پاي چپ كه برهنه روي برف نشسته بود ، آجيده ي يك گالش بزرگ مردانه كه مطمئن به جا مانده بود و نشانه ي كارخانه ي سازنده اش را هم مي شد خواند ، و همه جور جاپاهاي ديگر ، در تنگناي راه باريكي كه از ميان برف ها پيش مي رفت كنار هم نشسته بودند ، روي هم مانده بودند و من يك باره به فكر تازه اي افتادم :« مي بيني ؟مي بيني چه طور شده؟ جاپاي هيشكي سالم نمونده . سالم باقي نمونده . جاپاي كي سالم مونده كه مال تو بمونه ؟ جاپاي مردم كه لازم نيس باقي بمونه . جا پاي مردم بايس ره رو واز كنه. مهم اينه كه ره وازشه . كه جاده ي رو برف ها كوبيده بشه . جاده كه واز شد ديگه جاپا به چه درد مي خوره ؟ مال تو هم همين طور.گيرم كه جاپات گم بشه ، عوضش تو جاده گم شده.تو جاده اي كه از رو برف ها جلو مي ره .تو جاده اي كه مردم ازش مي آن و مي رن . گيرم كه جاپات گم مي شه ، اما عوضش جاده واز شده جاده ي ميون برف ها ...»
و اين دل خوشكنكي كه يافته بودم و يك دم به دلم گرمايي مي داد ، مي توانست تسليت دهنده باشد ، مي توانست خيالم را راحت كند . ولي همان وقت كه در فكرم به اين دل خوشكنك ور مي رفتم ، جاي ديگري از ذهنم ، چيز ديگري مي گفت .جاي ديگر كه چه مي دانم . شايد همان جا بود . شايد از همان جا بود كه اين فكر هم تراويد . ولي اين فكر روشن تر بود و بيدارتر بود و به من هي مي زد كه : «هه ؟ اما عوضش جاده واز شده !آره ؟جا پاي تو گم بشه كه جاده وازشه؟آها؟جاده ، اون هم واسه ي آدم هايي كه همشون انگار از تو حموم در اومدن و نفس شون مثل اسب بخار مي كنه !واسه اينا ؟ اصلا چرا جاده وازشه ؟ چرا مردم همه به برف نزنن؟ مگه كفشش رو ندارن؟ مگه چلاقن ؟پس چرا جا پاي تو گم بشه ؟...» و ديگر به دل خوشكنكي كه يافته بودم مي خنديدم . با خنده اي تلخ و چندش آور. با خنده اي كه نه روي صورتم مي توانست بدود و نه در دلم مي توانست راه يابد. با خنده اي كه همان زير دندان هايم كوبيدمش و اگر مي شد زير پا مي انداختمش .
پياده رو تاريك بود . و من از ميان راهي كه روي برف پياده رو كوبيده شده بود ، مي گذشتم. هنوز زير پالتو مي لرزيدم و به خودم سركوفت مي زدم و دل خوشكنكي را كه يافته بودم به مسخره گرفته بودم . وقتي توي كوچه پيچيدم كه زير نور چراغي روشن مي شد ، دانه هاي برف درشت تر شده بود و سبك تر شده بود و مثل پنبه اي كه از دم كمان حلاج ها مي پرد ، تلو تلو مي خورد و به زمين مي نشست . پاي تير چراغ ، لاشه ي يخ زده ي يك گربه ي سياه دراز كشيده بود . و من يكهو دلم تو ريخت. «نكنه گربه ي خودمون باشه ؟ نكنه ؟...» و جلو رفتم . خواستم با نوك كفشم تكانش بدهم . به برف ها چسبيده بود و تكان مي خورد . گربه ي خودمان بود . همان گربه ي سياه و تنبل و دوست نداشتني كه فقط بلد بود در تاريكي راهرو و زير پاي آدم بدود و از لاي درهاي باز مانده ي اتاق ها دزدكي سر بكشد . همان گربه ي حريص و كنجكاوي كه در آغاز كار خيلي سعي كرده بودم رفيقش بشوم و آخر هم موفق نشده بودم . و ديگر هميشه از اين مي ترسيدم كه مبادا عاقبت در تاريكي راهرو زير پا بگيرمش و نفسش را ببرم . دلم گرفت. دلم در ميان مشت نامريي عغمي كه مرا گرفته بود ، فشرده شد . و ديدم كه مي خواهم همه ي عقده هاي دلم را سر اين گناهكاري كه يافته بودم دربياورم.«آخه چرا بيرون رفتي؟آخه چرا؟اونم تو اين سرما و يخ بندان . اونم رو اين برف ها آدم هاش دارن زه مي زنن. آخه چرا بيرون رفتي ؟...» و همان طور كه زير پالتو مي لرزيدم و در تاريكي پلكان از سرما مي گريختم و كليد اتاقم مثل يك تكه يخ در دستم مانده بود ، دلم تنگ بود و به خودم سركوفت مي زدم و از اين مي ترسيدم كه «مبادا جا پام باقي نمونه ...روزمين باقي نمونه...»


   8
   مسلول

از در باغ آسايشگاه پا به درون گذاشتم هنوز اثري از ترس و وحشت پيشين را با خود داشتم .وحشت از ورود به يك جاي ناشناس . وحشتي كه وقتي بچه بودم از ورود به جلسه ي امتحان در خودم حس مي كردم.
با دوستم كه طبيب آسايشگاه بود قرار گذاشته بودم ساعت ده صبح خودم را به شاه آباد برسانم .اوايل مهر بود و هنوز بيمارها در فضاي آزاد زندگي مي كردند. از همان دم در ، تخت هاي چوبي و آهني را رديف ، پهلوي هم ، روي زمين گذاشته بودند . و بالاي هر رديفي از آن ها يك طاقه ي بنلد و دراز برزنت كشيده بودند. كناره ي ملافه هاي سفيد و چركمرد بستر ها ، روي خاك افتاده بود و سايه بان بالاسر تخت ها را گرد گرفته بود و اولين برگ هاي خزان زده ي چنارهاي بلند باغ گله به گله روي آن نشسته بود . فقط راهرو و قير ريز وسط باغ كه به صحنه ي نمايش منتهي مي شد خالي بود . همه جا ، كنار باغچه ها ، دور حوض ها ، زير رديف درخت ها ، كنار جوي ها ي آب كه گرچه صاف و زلال و حتما سرد بود  ،ولي هوسي براي آشاميدن نمي انگيخت ، كنار ساختمان ها ، روي مهتابي ها و ايوان ها و همه جاي ديگر در پستي ها و بلندي هاي باغ ، تخت ها پهلوي هم رديف شده بودند و روي آن ها آدم هاي مسلول دراز كشيده بودند ، يآ نيم خيز نشسته بودند. و همه ي آن ها وقتي از پهلوي شان مي گذشتيم با قيافه هاي مات و مهتابي و با چشم هاي بيمارانه ي درشت و گود افتاده به ما مي نگريستند . شايد اين نگاه هاي عجيب بود كه چنان خواهشي را كم كم در دل من افروخت . نمي دانم. ولي همه شان اين نگاه را داشتند . در قسمت زنانه و مردانه ، در قسمت هاي عمومي و خصوصي و هرجاي ديگر كه دوست طبيبم مرا با خود برد ، همه اين نگاه را داشتند.
وقتي از راه رسيده بودم ، دوستم گفته بود كه تا ساعت يازده سينه ي زن ها را پشت دستگاه معاينه مي كنند . و نوبت مردها از آن ساعت به بعد است. و در فرصتي كه داشتيم از او خواستم مرا د رباغ آسايشگاه و همه ي قسمت هاي مختلف آن بگرداند . و حالا دو نفري از كنار رديف تخت خواب ها مي گذشتيم . و من كه در يك نظر ليوان هاي فلزي ، دو لابچه هاي كوچك كنار تخت ها ، تنگ هاي لب شكسته ي آب و گاهي راديوهاي باتري دار ، و خيلي به ندرت كتاب ، و كمي بيش تر روزنامه و مجله هاي مصور ، و همه جا شيشه هاي دوا و ملافه هاي روي خاك افتاده را ديده بودم ، من كه در يك نظر به اين زندگي چندش آور و موقتي بيماران آشنا شده بودم و در خودم پرهيزي و احتياطي نسبت به آن چه در آن جا ديده بودم حس مي كردم ، اكنون فرصت داشتم كه با دقت به اين چشم هاي فرونشسته و گودافتاده بنگرم كه نگاه هاي عجيبي داشتند و از همان برخورد اول مرا به خود جلب كرده بودند.
من اگر نقاش بودم و مي خواستم آن قيافه ها را ، قيافه هاي بيماران آسايشگاه را ، براي خودم بكشم فقط دو چشم گود افتاده و پرولع ، روي هر بستري مي گذاشتم.در ميان هر بستري جز اين دو چشم حريص و نگران و جز ملافه هاي چركمرد كه تمام بدن بيماران را پوشانده بود ، و گاهي نيز دست هاي زرد رنگ با استخوان هاي برآمده ، چيز ديگري ديده نمي شد. اما نگاه ها ! راستي نگاه هاي عجيبي بود . من براي خودم در ميان نگاه هاي مردم كوچه و بازار و محافلي كه ديده بوده ام و ديده ام و حتي از ميان نگاه چهارپايان خيلي چيزها توانسته ام دريابم . نگاه پاسبان هاي راهنما به تاكسي هاي عجول و مزاحم ، نگاهي كه يك مستخدم كافه به مشتري تازه واردي مي افكند ، نگاه كنجكاو وسرگردان فاحشه اي كه تا نيمه شب به انتظار مشتري پشت ميز كافه اي مي نشيند ، نگاه پيرمردها به جوان ها ، نگاه حريص سگ گرسنه اي كه دم قصابي كشك مي دهد ، نگاه التماس كننده اي كه فروشنده هاي بازار دارند ، نگاه دو رفيق فراق كشيده كه تازه به هم رسيده اند و نمي دانند از كجا شروع كنند ، نگاه معصوم گاوي كه در چراگاه ، هم چنان كه نشخوار مي كند انگار به چيزي گوش مي دهد . نگاه رييس به خدمتكار پيري كه نمي تواند بيرونش كدن و نه مي تواند كاري از او بكشد ، نگاه فقرا به مردمي كه شب عيد از در شيريني فروشي ها بيرون مي آيند  ،و خيلي نگاه هاي ديگر را ديده ام و شناخته ام . اما اين يكي نگاه ديگري بود . نگاهي بود كه تاكنون نشناخته بودم . نگاهي بود كه شايد همه ي بيمارها ، همه ي مسلول ها ي آسايشگاه داشتند.
اين نگاه ها به قدري مرا ناراحت كرد كه اول يكي دوبار سرم را برگرداندم و از نگاه ها فرار كردم . ولي سرم را به هر طرف كه مي كردم دو چشم گود افتاده ي محزون ، همين نگاه نافذ را به روي من دوخته بود . مثل اي« كه من شاخ درآورده بودم كه اي« طور نگاهم مي كردند . دكتر ، دوستم را مي گويم ، او حتما با روپوش سفيدش و گوشي درازي كه به دست داشت براي آن ها خيلي عادي بود ولي من ، يك تازه وارد ، يك ناآشنا ، آدمي كه لابد آن ها خيال مي كردند سالم است ...آهاه...پيدا كردم.خودش را گير آوردم.من شاخ در نياورده بودم . بلكه آن ها خيال مي كردند سالمم ، مسلول نيستم . و همين وقت بود كه در دلم با خود ، ولي خطاب به آنها ، گفتم :«نه دوستان من !نه . من سالم نيستم . شايد من هم مثل شما مسلول باشم .وگرنه چه آزاري داشتم كه اين جا بيايم ؟ چرا اين طور نگاهم مي كنيد ؟ چرا ؟ ترحمي كه از نگاه شما برمي آيد براي من اثري از كينه و نفرت را هم با خود دارد.و من تاب اين يكي را ندارم .چرا اين طور نگاهم مي كنيد ؟» و بعد عجيب اين بود كه نه تنها ديگر از نگاه ها وحشتي نداشتم ، حتي از آن وحشت پيشين نيز ديگر خبري نبود . جاي آن وحشت را كم كم هم دردي و محبتي داشت پر مي ساخت. و من با ولع و اشتياق راست در چشم آن ها ، همه ي آن ها ، از زن و مرد ، چشم مي دوختم و جز اين به هيچ چيز ديگري نمي نگريستم. و از اين پس بود كه تارهايي از شادي و سرور در دلم ، در اندرون فكر و شعورم به لرزه درآمد.
در قسمت زنانه ، دخترهاي زيبا بودند كه صورت هاي استخواني و هاله ي دور چشم شان هنوز نتوانسته بود صورتكي يا سايه اي بر روي زيبايي پيش از بيماري شان بيفكند. حتي آن ها هم از اين نمي هراسيدند كه آن نگاه را داشته باشند و با همان حرص و ولع مرا برانداز كنند ، مرا ؛ به عقيده ي خودشان يك آدم سالم را ! همه با همان اصرار و با همان چشم هاي گود افتاده و مات و بيمار نگاهم مي كردند . و من در ته دلم به سادگي آن ها مي خنديدم و همه شان را به يك ساعت ديگر وعده مي دادم.
بعد به طرف ساختمان اصلي آسايشگاه رفتيم كه اتاق عكس برداري و ابزار هوا دادن به دور ريه ها در آن بود . از پلكاني كه خاك ريز باغ را به در ساختمان پيوست و اطراف آن هم باز رديف تخت خواب ها بود ، پايين و به درون ساختمان خزيدم كه اتاق هايش كما بيش خالي بود . و ديوار روغن زده ي راهروها پوشيده بود از اوراقي كه سلامتي را به آدم تلقين مي كرد . سلامتي بخش نامه اي را .سلامتي روي كاغذ را :« خوب نفس بكشيد . خوب بخوريد . استراحت كنيد . بلند حرف نزنيد . » و خنده ام گرفت . و از فكرم گذشت كه « چه مسخره ! هرگز اين نسخه هاي بخش نامه اي نمي تواند سلامتي را به آدم برگرداند . » و ديگر مصمم بودم .
هنوز زن ها پشت در اتاق معاينه ي سينه نشسته بودند. و هنوز وقت باقي بود . زن ها با چادر نمازهاي رنگارنگ ، كه اغلب روي دوش شان افتاده بود ، و مردها با شنل هاي ارمك آسايشگاه گله به گله در راهرو ايستاده بودند و آهسته آهسته حرف مي زدند . اما ديگر اين جا آن نگاه ها نبود .يا شايد ديگر من به نگاه ها عادي شده بودم. در يك اتاق باز بود و دو سه نفر داشتند بلايي به سر يك بيمار مي آوردند . اول نفهميدم چه مي كنند. و چندشم شد.خيال كردم راستي دارند بلايي به سر آن بيچاره مي آوردند. و از بيمار شنل به دوشي كه كنار در ايستاده بود پرسيدم. پيش از اين كه جوابي بدهد ناگهان برق آن نگاه در چشمش جهيد . برق نگاه طوري زننده بود كه من اصلا از سوالي كه كرده بودم پشيمان شدم . ولي ديگر او داشت مي گفت كه :« آب سينه اش را مي گيرند. » اين را گفت و شنلش را به خودش پيچيد و رفت . او را ، بيمار را ، روي نيمكتي نشانده بودند ، سينه اش را ا ز جلو به پشتي يك صندلي تكيه داده بودند و لوله اي به پشتش وصل كرده بودند كه آب سينه اش را مي كشيد و توي شيشه ي دهن گشاده اي كه روي ميز ، كنار دست شان گذاشته بودند ، مي ريخت . آب صورتي رنگ بود و شيشه از نيمه هم گذشته بود .ديگر از چندش هم گذشته بود و نفرتم گرفت.آن وحشت پيشين باز به سراغم آمد.اين بار تارهاي هراس در دلم به لرزه درآمده بود.
به سراغ دوست طبيبم رفتم كه مرا تنها گذاشته بود و وقتي دانستم هوايي كه به درون قفسه ي سينه مي دهند بعدها اين طور به صورت مايع در مي آيد ، و نيز بيماري هر كس به اندازه ي قرمزي آبي است كه از سينه اش مي گيرند ، باز راحت شدم و نفرتم آب شد و به صورت عرقي كه بر تنم نشسته بود بيرون آمد. خودم را به درون اتاق كشاندم و ساكت و آرام روي نيمكت ديگري ، كنار اتاق نشستم . و نه به طوري كه توجه ديگران را جلب كنم ، به بيمار مي نگريستم كه سرش را به زير انداخته بود ، به كف صندلي مي نگريست و دست هايش با چيزي روي صندلي بازي مي كرد.عين خيالش نبود . انگار مشت و مالش مي دادند.بي خيالي او مرا باز هم آسوده تر ساخت و حتم كردم كه صحبت از بلايي كه به سرش بياورند در كار نيست.دو سه نفر سفيدپوش با او ور مي رفتند .شيشه ي دهان گشاد داشت پر مي شد. من غرق تماشا بودم و داشتم تخم محبتي در دلم مي كاشتم كه يكي در گوشم گفت :
- آقا مي دونين...بعضي وقتا سه تا شيشه آب از سينه ي آدم مي گيرن.پريروز نوبت من بود . يه شيشه و نصبي آب از سينه م گرفتم.
- آها ه ! كه اين طور ؟ درد هم مي آد ؟
-نه . كرخ مي كنن . مي دونين ؟ سوزنش آن قدر بلنده كه آدم مي ترسه . اما بهتره آدم بهش نيگا نكنه خيلي بهتره . ديگه هيچ چي نمي ترسه.
و تخم محبتي كه در دلم كاشته بودم خيلي زود بارور شده بود و شاخ و برگ آن تمام دلم را انباشته بود .خودم را در ميان دوستانم حس مي كردم.خودم را در خانه ي خودم مي ديدم . مثل اين بود كه زندگي خودم را داشتم مي كردم.آن كه با من حرف مي زد شب كلاهي به سر داشت و ريش كم پشت يك جوان بيست و دو ساله به هر صورتش بود و ته لهجه ي عربي داشت. گفتم :
- از نجف آمده ايد ؟
خوشحال شد و گفت : - از كجا فهميدين !
- مي دانم سرداب هاي نجف چه به روزگار آدم مي آورد .
پس از لحظه اي سكوت گفت : - من الان يك سال و نيمه اين جام . آخر پاييز مرخصم مي كنن.فقط برادرم مي دونه اين جام . نذاشتم اوناي ديگه بفهمن ...
حرفش ناتمام بود كه دوستم ، گوشي به دست ، آمد و مرا صدا كرد . او برخاست و سلامي به دكتر داد وقتي من خواستم دنبال دكتر از اتاق بيرون بروم ، گفت :
- اينشاءالله كه چيزي نباشه.
و من باز خوشحال تر شدم . از كجا فهميده بود كه من براي چه به آن جا آمده ام ؟ من كه چيزي برايش نگفته بودم . لابد خودش فهميده بود . يا شايد آن نگاه در چشم من هم بود ه است و او از نگاه فهميده بوده است ؟!... و مزه ي لذتي كه از اين هم دردي چشيده بودم زير دندانم بود تا از چند راهرو گذشتيم و به اتاق معاينه رسيديم .
اتاق همين قدر ورشن بود كه آدم جلوي پايش را ببيند . سياهي باريك و بيمار آدم هايي كه در تاريكي ، كنار اتاق صف كشيده بودند ؛ پيدا بود . و در ميان اتاق بزرگ شيخ هيولاي كج و كوله ي دستگاه معاينه بر زمين ايستاده بود . اگر هوا خفه نبود و تاريكي اتاق چيزي هم از روحانيت و قدس با خود داشت ، درست به اين مي ماند كه آدم به درون دخمه ي يك معبد عتيق پا گذاشته باشد. دوستم مرا به آن طرف ، پاي رخت كن برد و گفت كتم را در آوردم.كراواتم را هم باز كردم . خواستم پيراهنم را هم درآورم، گفت اگر ابريشمي نيست باشد . و همان طور با پيراهن پشت دستگاه رفتم كه در تاريكي عظمتش را حس مي كردم.سلامي به دكتري دادم كه روي صندلي باريك و بلند دستگاه نشسته بود . و اتاق تاريك شد . و سردي صفحه ي دستگاه را روي سينه ام حس مي كردم. در تاريكي فقط صورت گوشتالوي دكتر در انعكاس نور سبز و كم رنگ دستگاه پيدا بود كه بالا و پايين مي رفت و كنجكاوي مي كرد . و بعد صداي او شنيده شد كه دم به دم مي گفت : «دست راست بالا» ، «نفس عميق » ، « عقب گرد » و حتي صداهاي نفس ديگران هم شنيده نمي شد.در سكوت و تاريكي اتاق و در عظمت دستگاهي كه برفراز سرم حسش مي كردم چيزي از ابهت و قدس حي مي شد.از گرما عرق كرده بودم و حوصله ام داشت سر مي رفت كه اتاق روشن شد و دكتر سر برداشت . چيزي را با دوستم پچ پچ كرد و بعد رو به من گفت :
- هيچ خبري نيست . سينه از اين سالم تر نمي شه.
و مرا روانه كرد . ولي چه فايده ؟ گرچه ديگر هيچ خبري نبود ، اما همان پچ پچ براي من كافي بود . براي من همه چيز بود .اگر چيزي نبود پس چرا با او پچ پچ كرد ؟ تا كراواتم را ببندم و كتم را بپوشم يك بار ديگر اتاق تاريك شد و روشن شد و كلمات دلداري دهنده ي دكتر شنيده شد و بعد من بيرون آمدم و از دوستم كه همراهم بود درباره ي پچ پچ پرسيدم.خنديد و همان جمله ي اطمينان دهنده را گفت و افزود :
- به شرطي كه سيگار كم تر بكشي . دكتر مي گفت سيگار خرابش كرده.
و من ديگر  نه به دوستم گوش دادم و نه به آن جوانك ريشو كه بيرون در به انتظار ايستاده بود و وقتي مرا ديد كه بيرون مي آيم يك الحمدلله غليظ گفت و خداحافظي كرد.
وقتي از در ساختمان بيرون آمدم و با دوستم خداحافظي كردم ، فقط حس مي كردم كه خسته ام . سرم را به زير انداختم و از نگاه كردن به هر چيز ، حتي به آن چشم هاي حريص ، با نگاه هاي عجيب شان ، مي گريختم ، تا از در آسايشگاه بيرون آمدم . و وقتي به شهر ، رسيدم و زنم با هراس و انتظار در خانه را به رويم باز كرد همان جمله ي دكتر را از روي بي حوصلگي برايش بازگو كردم و از بس  پاپ مي شد و جزييات قضايا را خواست ، نزديك بود با او دعوا هم بكنم.
ساعت پنج بعداز ظهر بود كه از خانه بيرون آمديم.قرار شد زنم به مطب دكتر برود و نوبت بگيرد و من به دنبال عكس سينه ام پيش عكس برداري بروم و بعد زنم را در مطب ببينم. دو ماه از آن روز شاه آباد گذشته بود .در اين مدت سيگارم زيادتر شده بود .يعني زيادترش كرده بودم . سوز پاييزه ي شهريار هم كار خودش را كرده بود و سينه ي من دوباره خراب شده بود و سرفه ها مي كردم كه از شدت و فشارش چشمم برق مي زد . نه تنها آن جمله ي اطمينان دهنده ي دكتر آسايشگاه كه از همان روز اول فراموش شده بود ، بلكه هيچ دوا و درماني و هيچ پذيرايي و محبتي كه زنم در اين مدت كرده بود فايده نداشت . براي خودم يك يقين قبلي تراشيده بودم . لج كرده بودم .پچ پچ آن روزي دكتر آسايشگاه سخت در گوشم جا گرفته بود . و كم كم بدل به هياهوي گنگ آدم هاي ناشناسي شده بود كه با  انگشت مرا نشان مي دادند و در گوش هم چيزي پچ پچ مي كردند كه من به زحمت درك مي كردم چه مي گويند :
«واي مسلول شده ...واي...»
سرفه ها خيال زنم را ناراحت كرده بود و چندين بار بود كه به دكتر مراجعه مي كرديم . اول ، سرما خوردگي و شربت و قرص بود و بعد كم كم كار به جاهاي باريك كشيد.يعني به جاهاي اميدوار كننده . و قرار شد بروم از سينه ام ، از ريه ها ، عكس بگيرم . دو روز پيش با زنم رفته بودم و عكس هم گرفته بودم و آن روز قرار بود عكس را بگيرم و براي دكتر ببرم. نمي خواستم زنم بيايد و سر از كار سينه ام دربياورد ، و براي خودم دليل مي آوردم : « اين آدمي كه به اندازه ي كافي به ته و توي زندگي من ، و وجود من وارد شده چه لزومي دارد به اين يكي هم وارد باشد؟» نمي خواستم اگر هم چيزي باشد <يعني حتم داشتم كه چيزي هست .> او بفهمد ، به هر صورت او را روانه كردم و خودم به سراغ عكس سينه ام رفتم. از اتوبوس كه پياده شدم يادم است سيگارم را توي جوي خيابان انداختم و به درون رفتم. توي راهرو سه چهار نفري نشسته بودند و باد سرد پاييز از لاي پنجره هاي راهرو نفوذ مي كرد . سيگار ديگري آتش زدم و در را باز كردم . يك زن چادري هم بود كه بچه اش را به بغل داشت . سلامي كردم و اجازه گرفتم و نشستم . چند لحظه با نگاه روي ميز دكتر دنبال زير سيگاري گشتم و بعد كه آن را زير يك پاكت بزرگ يافتم برخاستم و با يك اجازه ي ديگر آن را برداشتم و نشستم . تازه نشسته بودم كه دكتر سرش را از روي چيزي كه مي نوشت برداشت و سايه اي از خنده روي صورت تازه تراشيده اش افتاد كه از آن بوي تمسخر مي آمد . بعد دوباره سرش را روي دستش خم كرد.خوشم نيامد.دلم مي خواست جوابي به او داده باشم.وقتي آن زن چادري راه افتاد و بچه اش را با خود برد ، پرسيدم :
- آقاي دكتر چرا اين دستگاه تان اين قدر گنده است ؟
خنده اي زيركانه كرد و گفت : -براي اين كه مردم  باورشان بشه .
- با همه به اين صراحت حرف مي زنيد؟
ديگر چيزي نگفت و نمره ي رسيد عكس مرا پرسيد و به دنبال آن ميان پاكت هاي بزرگ سياه به جست و جو پرداخت . سر و وضع مرتبي داشت . روپوش سفيدش انگار تازه از زير اتو درآمده بود و سبيل كوچك سياهش زننده تر از همه بود . من هنوز ناراحت نشده بودم . پرسيدم :
- آقاي دكتر ، دستگاه تان با اين بزرگيش راجع به سينه ي ما چه عقيده دارد ؟
- فعلا كه چيزي نيست .
خشك و كوتاه و بريده گفت . پيدا بود كه ديگر حوصله ندارد . چيزي را كه نوشته بود تا كرد . سرپاكت آن را هم بست و با پاكت بزرگ سياه كه عكس سينه ام در آن بود جلوي رويم گذاشت و من كلاهم را برداشتم و راه افتادم.و از شادي در پوست نمي گنجيدم . شادي اين كه او را بي جواب نگذاشته بودم و بيش از آن ، شادي اين كه عاقبت مايه ي اميدي گير آورده بودم.و باز همان تارهاي سرور كه آن روز در آسايشگاه شاه آباد در دلم به لرزش آمده بود . و در را پيرمرد دربان به رويم باز كرد و من خود به خود دست به جيب كردم و يك اسكناس كوچك كف دستش گذاشتم. هرگز از اين عادت ها نداشتم.
تا به مطب دكتر برسم چند بار خواستم پاكت را باز كنم.ولي همان دو كلمه ي دكتر برايم كافي بود . و مي ترسيدم مبادا درون پاكت چيز ديگري نوشته باشد .از اتوبوس پياده شدم  ، پاكت بزرگ عكس را هم چون نشانه ي افتخاري زير بغل گرفته بودم و گرمايي در تمام بدنم حس مي كردم .رفتارم به قدري غرور آميز بود كه خودم هم وحشت كردم و ترسيدم با آن وضع زنم مرا ببيند . غرور خود را فروخوردم و رفتاري بي اعتنا و شايد هم ترحم آور به خود گرفتم و از در اتاق انتظار دكتر وارد شدم . زنم با اضطراب برخاست و از ميان چند نفري كه منتظر بودند ، گذشت و پاكت را از دستم گرفت و بي اين كه چيزي بپرسد عكس را در آورد و دم روشنايي ورانداز كرد . لابد گمان مي كرد حكم سلامتي مرا به خط نستعليق روي صفحه ي سياه عكس سينه ام نقش كرده اند . گفتم :
- تو كه چيزي سر در نمي آوري ، بابا جان !
گفت : - خوب ، چه شده ؟
-نمي دونم . چيزي هم براي دكتر نوشته . مي گفتش فعلا خبري نيست .
و همه ي اين ها را با خونسردي گفتم . مثل اين كه شيطنتي در درونم بيدار شده بود . زنم با اضطراب گفت :
- يعني بعدش ...
و خواست پاكت را باز كند . نگذاشتم . همه ما را مي پاييدند . بعضي با چشم هاي بي حال . ديگران با نگاهي كنجكاو. نشستيم. هنوز نوبت مان نشده بود . چند لحظه اي گذشت كه آن نگاه ها از ما منصرف شد  و من در آن حال سيگار ديگري آتش زدم . هنوز دو سه پك نزده بودم كه زنم برخاست .. دستم را گرفت و با هم بيرون آمديم . وارد كوچه اي شديم و زنم سنجاقي از ميان موهاي خود بيرون آورد تا سركاغذ  را باز كند . به عجله قلم تراشم را درآوردم و پاكت را از دستش گرفتم و با احتياط سر آن را باز كردم . هنوز تاي كاغذ را باز نكرده بودم كه آن را از دستم قاپيد و من از روي شانه اش نگاه كردم.كاغذ بزرگي بود و سه چهار سطر بيش تر در ميان آن نوشته نبود و فقط اين جمله از سطر دوم زةير چشم من درشت شد « ناف ريه هم تيره شده است .» بقيه اش از بس لغات فرنگي داشت نامفهوم بود . اما يك ناراحتي درون مرا انباشته بود «پس چرا خنديد ؟چرا مسخرگي كرد ؟او كه مي دانست چرا مسخرگي كرد؟» و بيش از اين فرصت نبود كه به دكتر عكس بردار با روپوش تازه از زير اتو درآمده اش بينديشم.و هم چنان كه به كاغذ مي نگريستم ، به كاغذي كه ديگر هيچ بود و هيچ نوشته اي نداشت و هيچ دستي آن را تا نكرده بود يك مرتبه به صرافت افتاده بودم كه :« تنبل!چرا زودتر بازش نكردي؟تنبل!» و تارهاي سرور با مضراب «ناف تار ريه » در دلم به لرزه درآمده بود و آن نگاه ها زنده شده بود و آن صورت هاي استخواني و تنگ هاي لب شكسته و ملافه هاي چركمرد پيش چشمم جان گرفته بودند و بيمارها روي تخت هاي چوبي و آهني خود رديف خوابيده بودند ...
بوق ماشيني كه مي خواست از كوچه بپيچد هشيارم كرد.زنم به كاغذ ماتش برده بود . دستش را گرفتم و كناري كشيدم . كاغذ را تا كردم و سر پاكت را با همان احتياط بستم و زنم كه پيدا بود ديگر طاقتش تمام شده ، پرسيد :
- خوب ؟...
و مثل اين بود كه گريه مي كرد . در جوابش به سادگي وبي اعتنايي گفتم :
- خوب ، چه مي شه كرد ؟
و ديدم كه طاقتش را ندارد . شيطنت را به زحمت زير دندانم كوبيدم و افزودم.
چيزي كه نيست .حتما نيست . ما كه سردر نمي آوريم بابا جان.حالا توصبر كن...
- سر در نمي آوريم كدومه ؟ مگه فارسي نمي فهمي ؟
گره به صدايم آوردم و گفتم :نگفتم وازش نكن ؟ و ملايم تر افزودم :تو سر در مي آري ؟ ناف ريه كجاست ؟...اما در دلم جشني برپا بود .آرزوها بيدار شده بودند و از ميان كلمات نامه اي كه دزدكي بازش كرده بوديم دف وسنجي فراهم آورده بودند و به نشاط مي زدند و مي كوبيدند . زنم را با خودم كشيدم و از در خانه ي دكتر وارد شديم . اتاق انتظار باز هم پر بود .اما يكي به نوبت ما مانده بود.نشستيم .و حس مي كردم كه در درون زنم چه ها مي گذرد . زياد نمي توانستم دروغ بگويم.چون تحمل اين را هم نداشتم كه به او اين طور سخت بگذرد.و يادم است باز هم تا نوبت مان برسد چيزها برايش گفتم و دلداري ها دادم.به گوشش خواندم كه اگر چيزي باشد براي او بيش از همه خطر دارد و آن وقت ديگر نبايد با هم باشيم واگر هم من راضي نشوم ، خود او بنايد قبول كند از اين حرف ها ...
و بعد نوبت مان رسيد.زنم به عجله برخاست و من آرام دنبال او ، عكس به بغل ، پا به درون اتاق دكتر گذاشتيم . سلامي كرديم و نشستيم . همان اتاق و اثاث مرتب و براق بود و همان دكتر چاق ويكتا پيراهن كه بيش تر به درد قصابي مي خورد و من در هر دو سه بار كه پيش او رفته بودم روي ميزش دنبال كارد تيز بلند قصابي گشته بودم.پاكت و عكس را روي ميزش گذاشتم و نشستم.دكتر احوالم را پرسيد و عكس را درآورد و روي شيشه ي مات نورافكني كه كنار دستش بود گذاشت . بعد چراغ پرنور اتاق را خاموش كرد و در نوري كه از زير به صفحه ي سياه عكس مي تابيد آن را وارسي كرد . استخوان هاي ترقوه دنده ها و پيچش آن ها به پشت ، و سايه اي از ستون فقرات و استخوان هاي ديگري كه من نمي شناختم پيدا بود. به يادم افتاد كه بارها پيش روي آينه همين استخوان ها را زير پوست بدنم شناخته بودم و با هركدام آن ها آشنا شده بودم . آيا با اين اسكلت فرق زيادي داشتم ؟ و بعد به ياد آن روزي افتادم كه پاي دستگاه عكس برداري لخت شده بودم و در سرماي چندش آوري كه حس مي كردم ، صفحه ي دستگاه را به سينه ام چسبانده بودند و آزارم مي دادند . دستگاه عكس برداري بسيار بزرگ تر از دستگاه آسايشگاه بود و يادم است در نفرتي كه بيش از سرما احساسش مي كردم تمام عظمت دستگاه عكس برداري را - كه پنج شش متر درازيش بود و تا سقف مي رسيد و پايه هاي قطور آن مثل پاهاي ديوي روي زمين ميخكوب شده بود - به مسخره گرفته بودم.و از خودم پرسيده بودم يعني ممكن نيست دستگاه را كوچك تر از اين ها بگيرند؟...و بعد به يادم آمد كه اين سوال را از دكتر عكس بردار هم ، همان روز كه رفته بودم عكسم را بگيرم - كرده بودم. و آن جوابي كه داده بود ! و بعد پي بردم مساله ي اساسي عكس برداري از  سينه ي آدم ها و استخوان هاي شكسته ي دست و پاي شان نيست . اساس آنها يا اميدوار ساختن آن هاست . و فهميدم كه چرا آن روز اتاق معاينه ي آسايشگاه را شبيه معابد عتيق يافته بودم كه مجسمه ي خداي بزرگ در سكوت و تاريكي آن ، احاطه شده از پيروان و كاهنان  ، برپا ايستاده باشد .وچرا من هم چون مومني يا زايري از پا در آمده بودم كه با دلي پر از اميد به پيشگاه معبودي شتافته باشم.
اما آن يكي ، دستگاه عكس برداري آن دكتر اتو كشيده ، ماشين شكنجه اي يا ديو آزاردهنده  و نفرت انگيزي بود كه جز ترس و وحشت ، جز نفرت و سرما چيزي در من به جا نگذاشته بود . شايد آن روز سرما هم خورده بودم و سرفه ام شديدتر شده بود.اين مطلب را براي دكتر هم گفته بودم كه تازه چراغ روميزي اش را روشن كرده بود و داشت با زنم حرف مي زد . باز صحبت از سيگار بود و زنم داشت شكايت مي كرد.پيش خودم گفتم لابد او هم حالا جملات اميدوار كننده را تكرار خواهد كرد و درباره ي سيگار دستورهايي خواهد داد.خواستم درباره ي پاكتي كه برايش آورده بودم و مطالب آن ، چيزي بپرسم.ولي احتياجي به سوال نبود.ما كه آن را خوانده بوديم.و در يك آن به سرم زد داستان باز كردن آن را برايش بگويم . ولي منصرف شدم.يعني دكتر آن قدر سالم بود و آن قدر چاق و سرخ و سفيد بود كه حيفم آمد با او صميمي باشم.او همان به درد قصابي مي خورد.و تصميم گرفتم ديگر يك كلمه هم با او حرف نزنم .اما دكتر چيزي نوشت و پاكت كرد ، گفت :
-ديگر از تخصص من خارج است . بايد به دكتر متخصص رجوع كنيد.و كاغذ را به دست زنم داد و افزود :
-اين را براي معرفي تان نوشتم . دكتر مطمئني است .
من سخت جا خوردم و تعجب كردم و زنم وحشت زده پرسيد :
-چه طور آقاي دكتر ؟ يعني راست راستي ...؟
دكتر حرفش را بريد و اطمينان داد كه : «نه جانم چيزي كه نيست .خودم هم مي توانم معالجه اش كنم. اما بهتر است پيش متخصص ريه برويد .»
رنگ از روي زنم پريده بود كه زير بغلش را گرفتم تا برخاست . وقتي خواستم خداحافظي كنم جلو رفتم و دست دكتر را ، كه همان طور پشت ميز نشسته بود ، محكم فشردم و از ته دل تشكر كردم و وقتي از در بيرون آمديم خودم را سرزنش مي كردم كه چرا آن قدر با دكتر بدتا كردهام و او را مرتب به قصاب ها تشبيه كرده ام.

   *
درست يك هفته معرفي نامه ي دكتر را ته جيبم انداختم و هربار كه زنم مي پرسيد پيش دكتر رفته اي يا نه ، مي گفتم مطبش را پيدا نكردم يا رفتم و نبود و يا دروغ هاي ديگري مي ساختم . سيگارم را باز هم زيادتر كرده بودم و سرفه هم چنان شديد و خراشنده بود و شب ها به ضرب بخور و لعاب بهدانه سينه ام را آرام مي كردم و مي خوابيدم ، مي ترسيدم پيش اين دكتر تازه كه نمي شناختمش بروم.به خصوص كه درباره ي او تحقيقاتي هم كرده بودم و دانسته بودم كه دكتر برجسته اي است و بيش تر دوستان و آشنايانم وقتي ، با قيافه اي بي اعتنا ، داستان خرابي سينه ام را براي شان مي گفتم و طلب هم دردي مي كردم ، اسم همان دكتر را مي آوردند . و هر بار كه اسم او را از يك آشناي تازه مي شنيدم هراسي بيش از پيش در دلم راه مي يافت و از مراجعه به او فراري تر مي شدم.
در اين مدت هرگز به فكر سينه ام نبودم . در كلاس و خانه و كوچه و بازار آن قدر سرفه مي كردم تا از نفس مي افتادم . از خرابي سينه ام داستان ها سر مي دادم . و به محض اين كه سرفه ام بند مي آمد سيگار آتش مي زدم .حتي سركلاس هم سيگار مي كشيدم.و دل همه را به حال خود مي سوزاندم ، شايد هم ديگران را از خودم عصباني مي كردم.زنم هرجا نشسته بود ، گريه كرده بود . از عكس سينه ام و از ناف ريه ام كه تار شده است ، درد دل كرده بود و گفته بود سل گرفته ام و ديگران را به گريه انداخته بود و چاره جويي كرده بود و من اين ها را كه شنيده بودم به وضعي شيطنت آميز شاد شده بودم.و بعد كه او ديده بود و فهميده بود هنوز به دكتر مراجعه نكرده ام عصباني شده بود و دو سه بار دعوا هم كرده بوديم . و من يك مرتبه ملتفت شدم كه همه ي اقوام و خويشان او و خودم به جنب و جوش افتاده اند .مردها به احوال پرسي مي آمدند ، چاره جويي مي كردند و تعجب مي كردند كه چرا به دكتر مراجعه نمي كنم. عمه خانم ها و پيرترها دواهاي خانگي تجويز مي كردند و از مقاربت منعم مي داشتند.و چون خجالت يم كشيدند مطلب را به صراحت بگويند ، جان مي كندند تا مقصود خودشان را بيان كنند .و پدرم بيست تا جوجه خريده بود و فرستاده بود كه روزي دو تا بخورم.و همه ي اين ها براي من سرگرمي تازه اي شده وبود.
مركز اين همه دوندگي و جنب و جوش شده بودم.در خاطرهايي كه مسلما فراموشم كرده بودند . دوباره جاگرفته بودم . وجودم را خيلي وسيع تر ، گسترده تر و جامع تر از ايام سلامتي ام مي يافتم و از اين همه شادي سركيف بودم . با آن كه سيگار زياد مي كشيدم ، غذا هم خوب مي خوردم.سه چهار روز درسم را تعطيل كردم و در خانه ماندم.هيچ كاري نمي كردم . يك جا مي نشستم يا دراز مي كشيدم ، سيگار دود مي كردم و به زنم ايراد مي گرفتم وبيش از همه به گله ي جوجه ها ور مي رفتم كه حياط كوچك اجاره اي مان را پر كرده بودند و به هرجا سر مي كردند و با هر چيز ور مي رفتند ، حتي يكي شان توي مستراح افتاد و خفه شد و دل مان خيلي سوخت . اما جوجه خيلي زياد بودند . نشاط و سرزندگي آن ها آن قدر مرا جلب كرده بود كه تقريبا همه چيز را فراموش كرده بودم .نه تنها مرگ آن يكي را ، حتي سرفه ها هم از يادم رفته بود .
عاقبت صبح يك روز شنبه بود كه شال و كلاه كرديمو زنم دستم را گرفت و پيش دكتر برد.از پيش ، خودش نشاني او را پيدا كرده بود و وقت هم گرفته بود و جاي هيچ بهانه اي براي من نگذاشته بود . عكس سينه ام را درست مثل ورقه ي امتحان كه به دست معلم بايد داد ، زير بغل زده بودم و راه افتاديم . ديگر از آن غرور خبري نبود ، فروتني يك شاگرد مدرسه در رفتارم هويدا بود و چيزي هم از همان وحشت پيشين را با خود داشتم.وحشت از ورود به يك جاي ناشناس.وحشتي كه وقتي بچه بودم از ورود به جلسه ي امتحان در خودم حس مي كردم.اين بار از قبل مي دانستم كه بايد قضايا را ساده گرفت.يا خواهد بود و يا نخواهد بود . و يا ...اما بيش از اطن دور نمي رفتم.معرفي نامه دست زنم بود كه دربان وارد اتاق مان كرد . اتاق انتظاري در كار نبود.يا چون ما وقت گرفته بوديم يك سره به اتاق دكتر راهنمايي شديم .اتاق كوچك و تميزي بود. فرش نداشت. ميز دكتر سه گوش بالاي اتاق بود.پنجره ها را با پارچه سياه پوشانده بودند و نورافكن كوچك پهلو دست دكتر كار كرده و رنگ و رو رفته بود.و يك دستگاه معاينه ي سينه  ،كنار اتاق ايستاده بود . دستگاه آن قدر كوچك بود كه تعجب كردم.و اين ميل در خاطرم برخاست كه دستگاه را هل بدهم و بيندازم.حتي وقتي زنم داشت مي نشست به آن تكيه هم دادم و حس كردم كه تكان مي خورد.هيچ اثري از آن هيولاي كج و كوله و معبد عتيق در ذهنم نمانده بود .همه چيز ساده بود .در دسترس آدم بود.عادي بود.هيچ چيز مرموزي وجود نداشت .هيچ چيز ، ترس آور و يا اميدوار كننده نبود .دستگاه هاي مختلف فشارسنج و ميزان هاي مختلف ، گوشه و كنار اتاق ، روي ميزها و طاقچه ها بود .توي گنجه هاي شيشه اي ابزار جراحي و انبر و قيچي هاي براق چيده شده بود .درست مثل دكان بقالي بود .همان طور خودماني و ساده .حتي چراغ اتاق حباب نداشت و لخت بود .
دكتر كه از در وارد شد سيگار به دست داشت .آدم ميانه بالايي بود . سر طاسي داشت . يخه اش باز بود . هيچ به يك دكتر شباهت نداشت . حتي پشت ميز نرفت . پهلوي زنم نشست و كاغذ را از او گرفت و خواند ، و بعد نگاهي به من كرد كه ايستاده بودم و با عكس سينه ام ور مي رفتم .خواستم عكس را به او بدهم ، گفت احتياجي به آن نيست و اين درست به آب سردي مي ماند كه به سرم ريخته باشند ! آن چه از اغراق و ترس و اميد باقي مانده بود با اين آب شسته شد و فرو ريخت .و من وقتي دكتر گفت لباسم را درآوردم و روي دستگاه ايستادم ، تنها خودم بودم .ديگر هيچ چيز با من نبود .و هيچ كس همراهم نبود .اول حلقم را با يك دستگاه كوچك كه آينه اش را به پيشاني گذارده بود ، ديد و من همان طور كه دهانم باز بود و لوله دستگاه تا ته دماغم فرو رفته بود خنده امانم نمي داد .بعد تسمه اي به بازويم بست و فشار خونم را سنجيد.و بعد رفت چراغ اتاق را خاموش كرد  و دستگاه به صدا درآمد .خورخور مي كرد.صدايي مي داد كه هرگز از جثه اش بر نمي آمد ، دود سيگار دكتر دماغم را مي آزرد . از نور سبز رنگ خبري نبود . همان فرمان ها را داد و از پشت و رو سينه ام را ديد و بعد ماشين از صدا افتاد .در تاريكي صدا پاي دكتر شنيده شد كه رفت و كليد چراغ را زد.
زنم رنگ به صورتش نبود . يا چون تازه از تاريكي درآمده بوديم اين طور به نظرم آمد .اما من برخودم مسلط بودم.ديگر همه چيز برايم تمام شده بود .دستاويز پاره شده بود و ديوارهاي اميد و آرزو بر سر معبد عتيق و هيولا فرو ريخته بود.
دكتر درباره ي سيگار هيچ حرفي نداشت . دو تا شربت داد كه بخورم و روغني كه به سينه بمالم و چند ناسزاي مودبانه هم به دكتر عكس بردار كه اين همه اغراق كرده بود .اما من نمي توانستم اين همه شكست را تحمل كنم .يك بار ديگر عكس سينه ام را كه به گوشه اي افتاده بود به رخش كشيدم و «ناف تيره ي ريه » را به گوشش خواندم .خنديد.و اشاره اي به دستگاه كرد كه من خاموش شدم. و تا لباسم را بپوشم و زنم برخيزد ، ساكت و غم زده ماندم ، زنم شاد و شنگول حرف مي زد و دستور غذا برايم مي گرفت . بعد هم دوستانه از دكتر تشكر كرد كه خيالش را راحت كرده است و راه افتاد .زير بغل مرا گرفت و از در بيرون آمديم.
و توي خيابان كه رسيديم ، من پاكت سياه و بزرگ عكس سينه ام را زير بغلم حس كردم.درست به كارنامه ي مردودي مي ماند كه به دست يك بچه مدرسه داده باشند.


9

زن زيادي

...من ديگه چه طور مي توانستم توي خانه پدرم بمانم ؟اصلا ديگر توي آن خانه كه
 بودم انگار ديوارهايش را روي قلبم گذاشته اند.همين پريروز اين اتفاق افتاد .ولي
من مگر توانستم اين دوشبه ، يك دقيقه در خانه پدري سركنم ؟خيال مي كنيد اصلا خواب
 به چشم هايم آمد ؟ابدا.تا صبح هي تو رخت خوابم غلت زدم و هي فكر كردم. انگار
 نه انگار كه رخت خواب هميشگي ام بود.نه!درست مثل قبر بود . جان به سر
 شده بودم.تا صبح هي تويش جان كندم و هي فرك كردم . هزار خيال بد از كله ام
گذشت . هزار خيال بد. رخت خواب همان رخت خوابي بود كه سالها تويش
 خوابيده بودم.خانه هم همان خانه بود كه هر روز توي مطبخش آشپزي مي كرده
بودم.هر بهار توي باغچه هايش لاله عباسي كاشته بودم ؛ سرحوضش آن قدر ظرف
 شسته بودم ؛ مي دانستم پنجره راه آبش كي مي گيرد و شير آب انبارش را اگر
 طرف راست بپيچاني ، آب هرز مي رود.هيچ چيز فرق نكرده بود. اما من
داشتم خفه مي شدم.مثل اين كه براي من همه چيز فرق كرده بود. اين دو
روزه لب به يك استكان آب نزده ام .بي چاره مادرم از غصه من اگر افليج نشود ،
 هنر كرده است.پدرم باز همان ديروز بلند شد و رفت قم .هر وقت اتفاق بدي بيفتد ،
 بلند مي شود ميرودقم.برادرم خون خودش را مي خورد و اصلا لام تا كام ، نا با من
و نه با زنش و نه بامادرم ، حرف نمي زد .آخر چه طور ممكن است آدم نفهمد كه
وجود خودش باعث اين همه عذاب هاست ؟چه طور ممكن است آدم خودش را توي
 يك خانه زيادي حس نكند؟من چه طور ممكن بود نفهمم؟ ديگر مي توانستم تحمل كنم.
امروز صبح چايي شان را كه خوردند و برادرم رفت ، من هم چادر كردم و راه افتادم.
 اصلا نمي دانستم كجا مي خواهم بروم. همين طور سرگذاشتم به كوچه ها  از اين
دو روزه جهنمي فرار كردم. نمي دانستم مي خواهم چه كار كنم . از جلوي خانه
خاله ام رد شدم .سيد اسماعيل هم سر راهم بود. ولي هيچ دلم نمي خواست تو بروم.
 نه به خانه خاله و نه به سيد اسماعيل . چه دردي دوا مي شد.و همين طور انداختم
 توي بازار.شلوغي بازار حالم را سرجا آورد و كمي فكر كردم . هرچه فكر كردم
ديدم ديگر نميتوانم به خانه پدرم برگردم .با اين آبروريزي !با اين افتضاح!بعد از اينكه
 سي و چهار سال نانش را خورده ام و گوشه خانه اش نشسته ام!همينطور مي رفتم و
فكر مي كردم . مگر آدم چرا ديوانه مي شود؟چرا خودش را توي آب انبار مي اندازد؟
يا چرا ترياك مي خورد ؟خدا آن روز نياورد.ولي نمي دانيد ديشب و پريشب به من چه ها
گذشت.داشتم خفه مي شدم.هرشب ده بار آمدم توي حياط .ده بار رفتم روي پشت بام.
 چه قدر گريه كردم؟خدا مي داند.ولي مگر راحت شدم!حتي گريه هم راحتم نكرد.آدم
 اين حرف ها را براي كه بگويد؟اين حرف ها را اگر آدم براي كسي نگويد ، دلش مي تركد.
 چه طور مي شود تحملش را كرد.كه پس از سي و چهار سال ماندن در خانه پدر ،
سر چهل روز ، آدم را دوباره برش گردانند.و باز بيخ ريش بابا ببندند ؟حالا كه مردم
اين حرف ها را مي زنند ، چرا خودم نزنم؟آن هم خدايا خودت شاهدي كه من تقصيري
 نداشتم . آخر من چه تقصيري داشتم؟حتي يك جفت جوراب بي قابليت هم نخواستم
كه برايم بخرد. خود از خدا بي خبرش ، از همه چيزم خبر داشت.مي دانست چند
سالم است.يك بار هم سرورويم را ديده بود.پدرم برايش گفته بود يك بار ديدن حلال
است . از قضيه موي سرم هم با خبر بود.تازه مگر خودش چه دسته گلي بود .يك
آدم شل بدتركيب ريشو.با آن عينك هاي كلفت و دسته آهني اش.و با آن دماغ گنده
توي صورتش .خدايآ تو هم اگر از او بگذري ، من نمي گذرم.آخر من كه كاغذ فدايت
 شوم ننوشته بودم. همه چيز راهم كه خودش مي دانست . پس چرا اين بلا را سر
من آورد ؟ پس چرا اين افتضاح را سر من در آورد ؟خدايا از او نگذر. خود لعنتي
اش چهار بار پيش پدرم آمده بود و پايش را توي يك كفش كرده بود . خدا لعنت كند
باعث و باني را . خود لعنتي اش باعث و باني بود .توي اداره وصف مرا از برادرم
شنيده بود . ديگر همه كارها را خودش كرد. روزهاي جمع ه پيش پدرم مي آمد و
بله بري هاشان را مي كردند و تا قرار شد جمعه ديگر بيايد و مرا يك نظر ببيند. خدايا
خودت شاهدي !هنوز هم كه به ياد آن دقيقه و ساعت مي اتفتم ، تنم مي لرزد.يادم است
 از پله ها كه بالا مي آمد و صداي پاهايش كه مي لنگيد و صداي عصايش كه ترق توروق
روي آجرها مي خورد ،انگار قلب من مي خواست از جا كنده شود . انگار سرعصايش
را روي قلب من مي گذاشت .واي نمي دانيد چه حالي داشتم .آمد يك راست رفت توي
اتاق . توي اتاق برادرم كه مهمان خانه مان هم بود . برادرم چند دقيقه پهلويش نشست.
 بعد مرا صدا كرد كه آب بياوردم و خودش به هواي سيگار آوردن بيرون رفت.من شربت
 درست كرده بودم.و حاضر گذاشته بودم .چاردم را روي سرم انداختم در مهمان خانه
برسم ، نصف عمر شده بودم.چهار قدم بيش تر نبود . اما يك عمر طول كشيد .
پدرم خانه نبود.برادرم هم رفته بود پايين ، پيش زنش كه سيگار بياورد و مادرم دم در
 اتاق ايستاده بود و هي آهسته مي گفت :
«برو ننه جان ! برو به اميد خدا!»
ولي مگر پاي من جلو مي رفت؟پشت در كه رسيدم ، ديگر طاقتم تمام شده بود.سيني
از بس توي دستم لرزيده بود، نصف ليوان شربت خالي شده بود . و من نمي دانستم
چه كار كنم.برگردم شربت را درست كنم  ،يا همان طور تو بروم ؟بيخ موهايم عرق
كرده بود . تنم يخ كرده بود . قلبم داشت از جا كنده مي شد. خدايا اگر خودش
 به صدا در نمي آمد ، من چه كار مي كردم؟همي« طور پابه پا مي كرم كه صداي
خودش بلند شد.لعنتي درامد گفت :
«خانوم!اگه شما خجالت مي كشين ، ممكنه بنده خودم بيآم خدمتتون؟»

خدايا خودت شاهدي!حرفش كه تمام شد ، باز صداي پاي چلاقش را شنيدم كه روي
قالي گذاشته مي شد و آمد و در را باز كرد . و دست مرا گرفت و آهسته كشيد تو .
 مچ دستم ، هنوز كه به يآد آن دقيقه مي افتم ، مي سوزد. انگار دور مچم يك النگوي
آتشين گذاشته باشند.مرا كشيد تو.سيني را از دستم گرفت ، روي ميز گذاشت .
مرا روي صندلي نشاند و خودش روبرويم نشست.من فكر كردم مبادا چادرم هم از
سرم بردارد؟ ولي نه . ديگر اينقدر بي حيا نبود. خدا ازش نگذرد. چادرم را
جمع كردم.ولي سرو صورتم و گل و گردنم پيدا بود. صورتم داغ شده بود و نمي دانم
چه حالي بودم كه او باز سر حرف را باز كرد و گفت :
«خانوم !خدا خودش اجازه داده.»
و بعد بلند شد و دور صندلي من گشت.و دوباره نشست.فهميدم چرا اين كار را مي كند .
 و بيش تر داغ شدم و نمي دانستم چه بگويم.آخر مي بايست حرفي مي زدم كه گمان نكند
گنگم.هر چه فكر كردم چيزي به خاطرم نرسيد . آخر براي يك دختر
 مثل من ، كه سي و چار سال توي خانه پدر ، جز برادرش كسي رانديده و از همه مردهاي
 ديگر رو گرفته و فقط با زن هاي غريبه ، آن هم توي حمام يآ بازار حرف زده ،
چه طور ممكن است وقتي با يك مرد غريبه روبه رو مي شود ، دست و پايش را گم نكند؟
من كه از اين دخترهاي مدرسه رفته قرشمال امروزي نبودم تا هزار مرد غريبه
 را ترو خشك كرده باشم.آن هم مرد غريبه اي كه خواستگاري آمده است. راستي لال
 شده بودم . و هرچه خودم را خوردم ، چيزي نداشتم كه بگويم.اما يك مرتبه
 خدا خودش به دادم رسيد . همان طور كه چشمم روي ميز ميخ كوب شده بود ، به ياد
شربت افتادم . هول هولكي گفتم :
«شربت گرم ميشه آقا!»
ولي آقا را نتوانستم درست بگويم .آب بيخ گلويم جست و حرفم را نيمه تمام گذاشتم .
ولي او دستش كه به طرف ليوان شربت رفت من جرات بيش تري پيدا كردم و گفتم :
«آقا سيگار ميل دارين؟»
و از اتاق پريدم بيرون . واي كه چه حالي داشتم ! اگر برادرم نبود و باز من مجبور
 مي شدم برايش سيگار هم ببرم ؟! ولي خدا جواني اش را ببخشد .چه برادر نازنيني است!
 اگر او را هم نداشتم ، چه مي كردم؟وقتي حال مرا ديد كه وحشت زده از پله ها پايين مي روم ، گفت :
«خواهر چته ؟مگه چي شده ؟مگه همه مردم شوهر نمي كنن؟»
و خودش رفت بالا و براي او سيگار برد. و ديگر كار تمام بود.اين اولين مرتبه بود
كه او را مي ديدم و او مرا مي ديد.خدا خودش شاهد است كه وقتي توي اتاق بودم ، همه اش
دلم مي خواست جوري بشود و او بفهمد كه سرم كلاه گيس مي گذارم .اما مگر
 مي توانستم حرف بزنم ؟همان ي: كلمه را هم كه گفتم ، جانم به لبم آمد.بعد كه حالم به جا آمد ،
 مطلب را به مادرم حالي كردم.گفت :
«چيزي نيست ننه.برادرت درست مي كنه.»
آخر من مي دانستم كه اگر از همان اول مطلب را حالي اش نكنيم ، فايده ندارد.آخر زن
 او مي شدم و او چه طور ممكن بود نفهمد كه كلاه گيس دارم.او كه دست آخر مي فهميد ، چرا
از اول حاليش نكنيم؟آخر مي دانستم كه اگر توي خانه اش مطلب را بفهمد ،
سر چهار روز كلكم را خواهد كند.ولي مگر حالا چكار كرده است؟و مرا بگو كه چه قدر شور
 آن مطلب را مي زدم. خدايا ، اگر توهم از او بگذري من نمي گذرم.
 آخر من چه كرده بودم؟چه كلاهي سرش گذاشته بودم  كه با من اين طور رفتار كرد؟حاضر
 شدم يك سال ديگر دست نگه دارد و من در اين يك سال كلفتي مادر و خواهرش را بكنم.
 ولي نكرد. مي دانستم كه مردم مي نشينند و مي گويند فلاني سر چهل روز دوباره به خانه
پدرش برگشت . اگر يك سال در خانه اش مي ماندم ، باز خودش چيزي بود.نه گمان كنيد
دلم برايش رفته بودها!به خدا نه.با آن چك و چانه مرده شور برده اش و با آن پاي شلش .
 ولي آخر ممكن بود تولي برايش راه بيندازم .و تا يك سال ديگر هم خدا خدش بزرگ بود .
 به مه اين ها راضي شده بودم كه ديگر نان خانه پدرم را نخورم.ديگر خسته شده بودم .سي
 و چهارسال صبح ها توي يك خانه بيدار شدن و شب توي همان خانه خوابيدن !آن هم چه
خانه اي!سال هاي آزگار بود كه هيچ خبر تازه اي ، هيچ رفت و آمدي ، هيچ عروسي
 زبانم لال ، هيچ عزايي ، در آن نشده بود.بعد از اين كه برادرم زن گرفت و بيا و برويي
 برپا شد ، تنها خبر تازه خانه ما جنجال شب هاي آب بود كه باز خودش چيزي بود .
و همين هم تازه ماهي يك بار بود.حتي كاسه بشقابي توي كوچه ما داد نمي زد.نمي دانيد
من چه مي گويم .ني خواهم بگويم خانه پدرم بد بود ، ها ، نه.بي چاره پدرم .اما من
 ديگر خسته شده بودم. چه مي شود كرد؟ من خسته شده بودم ديگر. مي خواستم
مثلا خانم خانه خودم باشم . خانه خانه!اما مادر و خواهر او خانم خانه بودند.راضي
 بودم كلفتي همه شان را بكنم و يك سال دست نگه دارد. ولي نكرد.من حالا مي فهمم
 چرا نصف بيشتر مهر را نقد داد.همه اش هفتصد و پنجاه تومان مهرم كرده بود.كه
پانصد تومانش را نقد داد.و ما همه اش را اسباب اثاثيه خريديم و مادركم چهار تا تكه
 جهاز راه انداخت . و دويست و پنجاه تومان ديگر بر ذمه اش بود كه وقتي مرا به
 خانه پدرم برگرداند گفت عده كه سرآمد، خواهم داد.من حالا مي فهمم چه قدر خر
 بودم!خيال مي كنيد اصلا حرفمان شد !يا دعوايي كرديم؟ يا من بد و بي راهي
گفتم كه او اين بلا را سر من  درآورد؟حاشا و للاه!در اين چهل روز ، حتي يك بار
 صدامان از در اتاق بيرون نرفت .نه صداي من و نه صداي خود پدر سوخته
بدتركيبش!اما من از همان اول كه ديدم بايد با مادرشوهر زندگي كنم ته دلم لرزيد.
مي دانيد؟آخر آدم بعضي چيزها را حس مي كند.مي ديدم كه جنجال به پا خواهد شد و
از روي ناچاري خيلي مدارا مي كردم.باور كنيد شده بودم يك سكه سياه . با يك كلفت
اين رفتار نمي كردند . سي و چهار سال توي خونه پدرم با عزت و احترام زندگي كرده
 بودم و حالا شده بودم كلفت آب بيار مادر شوهر و خواهر شوهر.ولي باز هم حرفي نداشتم .
 باز هم راضي بودم . اصلا به عروسيمان هم نيامدند .مادرو خواهرش را مي گويم.
 دعوتشان كرديم . و نيامدند .و همين كار را خراب كرد. همين كه شوهرم خودش
همه كاره بود و بله بري ها را كرده بود و مادر و خواهرش هيچ كاره بودند.خودش
مي گفت مادر و خواهرم كاري به كار من ندارند. ولي دروغ مي گفت . مگر مي شود؟
مادر شيره جانش را به آدم مي دهد.چه طور مي شود كاري به كار آدم نداشته باشد؟دست
آخر هم خدا خودش شاهد است. همين مادر و خواهرش مرا پيش او سكه يك پول كردند.
عروسي مان خيلي مختصر بود.عقد و عروسي با هم بود.برادركم قبلا اسباب و جهازم
را برده بود و خانه را مرتب كرده بود.خانه كه چه مي دانم .
همه اش دو تا اتاق داشت.با جهاز من يكي از اتاق ها را مرتب كرده بودند .شب ، شام
كه خورديم ، ما را دست به دست دادند و بردند.واي!هيچ دلم نمي خواهد آن شب
را دوباره به يادم بياورم.خدا نياورد!عيش به اين كوتاهي!فقط يادم است وقتي عقد
 تمام شد، آمد رويم را ببوسد و من توي آينه ، صورت عينك دارش را نگاه مي كردم.
 در گوشم گفت :
«واسه زير لفظيت ، يك كلاه گيس قشنگ سفارش دادم، جانم!»
و من نمي دانيد چه حالي شدم. حتما بايد خوش حال مي شدم.خوش حال مي شدم كه
مطلب را فهميده و به روي خودش نياورده و با وجود همه اين ها مرا قبول دارد.اما مثل
اين بود كه با تخماق توي مغزم كوبيدند .دلم مي خواست دست بكنم و از زير عينك ،
چشم هاي باباقورش شده اش را دربياوردم.پدرسوخته  بدتركيب ، وقت قحط بود كه
سر عقد مرا به ياد اين بدبختي ام مي انداخت ؟الهي خير از عمرش نبيند!اصلا يك لقمه
شام از گلويم پايين نرفت و خون خونم را مي خورد.و اگر توي كوچه كه مي رفتيم ،
آن حرف را نزده بود ، معلوم نبود كارمان به كجا مي كشيد.چون من اصلا حالم دست
 خودم نبود.اما خدا به دادش رسيد.يعني به دادمان رسيد.توي كوچه كه داشتيم به
خانه اش مي رفتيم ، وسط راه ، در گوشم گفت :
«نمي خام مادر و خواهرم بفهمن.مي دوني چرا؟»
و من بي اختيار هوس كردم صورتش را ببوسم.اما جلوي خودم را نگه داشتم.همه بغض
و كينه اي كه در دلم عقده شده بود ، آب شد.مثل اين كه محبتش با همين يك كلمه حرف در
دلم جا گرفت.مرده شورش را ببرد.حالا ديگر از خودم خجالت مي كشم كه اين طور گولش
را خورده بودم.چه قد رخوش حال شده بودم.از همان جا هم بود كه شست من خبردار شد.
 ولي به روي خودم نياوردم .وقتي شوهر آدم دلش خوش باشد ، آدم چه طور مي تواند به
دلش بد بياوردد؟من اهميتي ندادم . ولي از همان فردا صبح شروع شد . همان شبانه به
دست بوس مادرش رفتم. خودش گفته بود كه گله كنم چرا به عروسي مان نيامده است.
من هم دست مادرش را كه بوسيدم ، گله ام را كردم . واه، واه ، روز بد نبينيد.هيچ خجالت
 نكشيد و توي روي من تازه عروس و پسرش گفت :
«هيچ دلم نمي خاد روي عروسي رو كه خودم سر عقدش نبوده ام ، ببينم.
مي فهمين؟ديگه ماذون نيستي دست اين زنيكه رو بگيري بياري تو اتاق من .»
درست همين جور.الهي سرتخته مرده شور خانه بيفتد. مي بينيد ؟از همان شب اول ،
 كارم خراب بود . پيرسگ !ولي خودش آن قدر مهرباني كرد و آن قدر نازم را كشيد
كه همه اين ها را از دلم درآورد.آن شب هرجوري بود ، گذشت .اصلا شب ها هرجوري
بود مي گذشت. مهم روزها بود .روزها كه شوهرم نبود و من با دو تا ارنعوت تنها
 مي ماندم .شوهرم توي محضر كار مي كرد.روزها ، تا ظهر كه برمي گشت ، و
عصرها تا غروب كه به خانه مي آمد ، من جهنمي داشتم.اصلا طرف اتاقشان هم نمي رفتم.
تنهاي تنها كارم را مي كردم.و تا مي توانستم از توي اتاق بيرون نمي رفتم . دو تا اتاق
 خودمان را مرتب مي كردم.همه حياط را جارو مي زدم. ظرف ها را مي شستم .
 خودش قدغن كرده بود كه پا به خانه خودمان هم نگذارم.و من احمق هم رضايت داده
بودم.اما يك هفته كه گذشت ، از بس اصار كردم، راضي شد ، دو هفته يكبار شب هاي
 جمعه به خانه پدرم برويم . برويم شام بخوريم و براي خوابيدن برگرديم.و بعد هم
دو هفته يك بار را كردم هفته اي يك بار. اما باز هم روزها جرات نداشتم پا از خانه
 بيرون بگذارم.كاري هم نداشتم هفته اي يك مرتبه حمام كه ديگر واجب بود. صبح ها
خودش هرچه لازم بود ، مي خريد و مي داد و مي رفت . خرجمان سوا بود .براي
خودمان جدا و براي مادر و خواهرش گوشت و سبزي و خرت و خورت جدا مي خريد.
مي داد در خانه و مي رفت . و من تا ظهر دلم به اين خوش بود كه دست خالي از در
تو نمي آيد . شب كه مي آ»د ، سري به اتاق مادر و خواهرش مي زد و احوالپرسي
مي كرد و گاهي اگر چاي شان به راه بود  يك فنجان چايي مي خورد و بعد پيش من مي آمد.
بدي اش اين بود كه خانه مال خودشان بود يعني مال مادر و خواهرش.و هفته دوم بود كه
مرا مجبور كردند ظرف هاي آنها را هم بشويم.من به اين هم رضايت دادم و اگر صدا 
از ديوار بلند شد ، از من هم بلند شد. ولي مگر جلوي زبانشان را مي شد گرفت ؟
وقتي شوهرم نبود ، هزار ايراد مي گرفتند ، هزار كوفت و روفت مي كردند .مي آمدند
از در اتاقم مي گذشتند و نيش مي زدند كه من كلاه گيس داردم و صورتم آبله است.و
چهل سالم است.ولي مگر پسرشان چه دسته گلي بود؟ و همين قضيه كلاه گيس آخرش
كار را خراب كرد.آخر چه طور از آنها مي شد آن را مخفي كرد؟از ترسم كه مبادا
بففهمند ، باز هم به حمام محله خودمان مي رفتم.ولي يك روز مادرش آمده بود و از دلاك
 حمام ما پرسيده بود . آن هم با چه حقه اي !خودش را به ناشناسي زده بود و براي
 شوهرم دل سوزانده بود كه زن پير ترشيده و آبله رو گرفته است.و خدا لعنت كند اين
دلاك ها را .گويا پنج قران هم به او اضافه داده بود و او هم سر درد دلش را باز كرده
بود و داستان كلاه گيس مرا برايش گفته بود و مسخره هم كرده بود . خدايا از شان
نگذر. مگر من چه كاري با اين ها داشتم ؟مگر اين خوش بختي نكبت گرفته من و اين
شوهر بي ريخت يكه نصيبم شده بود ، كجاي زندگي آن ها را تنگ كرده بود ؟چرا حسود ي
 مي كردند ؟خدا مي داند چه چيزها گفته بود . روز ديگر همه اين ها را آبگير حمام
 براي من نقل كرد.حتي اداي مرا هم درآورده بود كه چه طور كلاه گيسم را برمي دارم
و سرزانويم مي گذارم و صابون مي زنم و شانه مي كشم.من البته ديگر به آن حمان نرفتم.
ولي نطق هم نزدم .سر وتنم را خودم شستم و ديگر به آن جا پا نگذاشتم.آخر چه طور
مي شود توي روي اين جور آدم ها نگاه كرد؟ به هر صورت ديگر كار از كار گذشته بود
و آن چه را كه نبايد بفهمند ، فهميده بودند.ديگر روز من سياه شد. شوهرم ، دو سه شب،
 وقتي برمي گشت ، توي اتاق آن ها زيادتر مي ماند.يك شب هم همان جا شام خورد و برگشت،
و من باز هم صدايم درنيآمد.راستي چه قدر خر بودم!اصلا مثل اين كه گناه كرده بودم.مثل
 اينكه گناه كار من بودم.مثل اين كه سرقضيه كلاه گيس ، او را گول زده بودم!اصلا درنيامدم
يك كلمه حرف به او بزنم.تازه همه اين ها چيزي نبود.بعد هم مجبورم كرد خرجمان را يكي
كنيم.و صبح و شام توي اتاق آن ها بروي» و شام و ناهار بخوريم. و ديگر غذا از
 گلوي من پايين نمي رفت .خدايا من چه قدر خر بودم!همه اين بلاها را سر من آوردند
و صداي من درنيآمد!آخر چرا فكر نكردم؟چرا شوهرم را وادار نكردم از مادر و خواهرش
 جدا شود؟حاضر بودم توي طويله زندگي كنم ، ولي تنها باشم.خاك بر سرم كنند!كه همين
 طور دست روي دست گذاشتم و هرچه بار كردند كشيدم. همه اش تقصير خودم بود.
سي و چهارسال خانه پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را ياد گرفتم.آخر چرا نكردم
در اين سي و چهارسال ، هنري پيدا كنم؟خط و سوادي پيدا كنم؟مي توانستم ماهي شندرغاز
پس انداز كنم و مثل بتول خانم عمه قزي ، ي: چرخ زنگل قسطي بخرم و براي خودم خياطي كنم.
دخترهاي همسايه مان مي رفتند جوراب بافي و سريك سال ، خودشان چرخ جوراب بافي خريدند
 و نانشان را كه درمي آوردند هيچ ، جهاز عروسي شان هم خودشان درست
 كردند ؛ و دست آخر هم ده تا طبق جهازشان را برد.برادركم چه قدر باهام سرو كله زد كه
 سواد يادم بدهد.ولي من بي عرضه!من خاك برسر!همه اش تقصير خودم
بود.حالا مي فهمم.اين دو روزه همه اش اين فكرها را مي كردم كه آن همه خيال بد به
كله ام زده بود.سي و چهارسال گوشه خانه پدرم نشستم و عزاي كلاه گيسم را گرفتم.
عزاي بدتركيبي ام را گرفتم.عزاي شوهر نكردن را گرفتم.مگر همه زن ها پنجه آفتاب اند؟
مگر اين همه مردم كه كلاه گيس مي گذارند، چه عيبي دارند؟مگر تنها من
 آبله رو بودم ؟ همه اش تقصير خودم بود.هي نشستم و هي كوفت و روفت مادر و خواهرش
را شنيدم.هي گذاشتم برود ور دلشان بنشيند و از زبانشان بد و بي راه مرا بشنود.
 تا از نظرش افتادم .ديگر از نظر افتادم كه افتادم .شب آخر وقتي از اتاق مادرش درآمد،
ديگر لباس هايش را نكند و همان دم در اتاق ايستاد و گفت :
«دلت نمي خاد بريم خونه پدرت؟»
و من يكهو دلم ريخت تو.دو شب پيش ، شب جمعه بود و با هم به خانه پدرم رفته بوديم
و شام هم آنجا بوديم و من يكهو فهميدم چه خبر است.شستم خبردار شد.گفتم:
« ميل خودتونه!»
و ديگر چيزي نگفتم. همين طور ساكت نشسته بودم و جورابش را وصله مي كردم.
باز پرسيد و من باز همان جواب را دادم .آخر گفت:
«بلند شو بريم جانم.پاشو بريم احوالي بپرسيم.»
من خر را بگو كه باز به خودم اميد دادم كه شايد از اين خبرها نباشد.دست بغچه را
جمع كردم.چادرم را انداختم سرم و راه افتادم.تو راه هيچ حرفي نزديم ، نه من چيزي
گفتم و نه او.شام نخورده بوديم.ديگ سر اجاق بود و مي بايست من مي كشيدم و تو
اتاق مادرش مي بردم و باهم شام مي خورديم.ولي ديگ سر بار بود كه ما راه افتاديم.
دل من شوري مي زد كه نگو.مثل اينكه مي دانستم چه بلايي بر سرم مي خواهد
بياورد.ولي باز به روي خودم نمي آوردم.خانه مان زياد دور نبود.وقتي رسيديم-من
در كه مي زدم-درست همان حالي را داشتم كه آن روز هم پشت در اتاق
مهمان داشتم و او خودش آمد دستم را گرفت و كشيد تو.شايد بدتر از آن روز هم بودم.
سرتا پا مي لرزيدم.برادرم آمد و در را باز كرد.من همچه كه چشمم به برادرم
افتاد مثل اينكه همه غم دنيا را فراموش كردم.اصلا يادم رفت كه چه خبرها شده است.
برادرم هيچ به روي خودش نياورد.سلام و احوال پرسي كرد و رفتيم تو.از
دالان هم گذشتيم. و توي حياط كه رسيديم، زن برادرم توي حياط بود و مادرم از پنجره
 اتاق بالا سر كشيده بود كه ببيند كيست و از پشت سرم مي آمد.وسط حياط كه
رسيديم ، نكبتي بلند بلند رو به همه گفت:
«اين فاطمه خانمتون.دستتون سپرده .ديگه نگذارين برگرده.»
و من تا آمدم فرياد بزنم:
«آخه چرا ؟من نمي مونم.همين جوري ولت نمي كنم.»
كه با همان پاي افليجش پريد توي دالان و در كوچه را پشت سر خودش بست.
و من همان طور فرياد مي زدم:
«نمي مونم.ولت نمي كنم.»
گريه را سردادم و حالا گريه نكن كي گريه كن.مادرك بي چاره ام خودش را
 هولكي رساند به من و مرا برد بالا و هي مي پرسيد:
«مگر چه شده؟»
و من چه طور مي توانستم برايش بگويم كه هيچ طور نشده؟نه دعوايي ، نه حرف
و سخني ، نه بگو و بشنوي.گريه ام كه آرام شد، گفتم باهاش دعوا كرده ام.به خودش
و مادرش فحش داده ام و اله و بله كرده ام.و همه اش دروغ!چه طور مي توانستم
بگويم هيچ خبري نشده و اين پدر سوخته نكبتي ، به همان آساني كه مرا گرفته ، برم داشته
 آورده ، در خانه پدرم سپرده و رفته ؟ولي ديگر كار از كار گذشته بود.مركه نكبتي
 رفته بود كه رفته بود.فردا هم رفته بود اداره برادرم و حاليش كرده بود كه مرا طلاق داده ،
 و عده ام كه سرآمد بقيه مهرم را خواهد داد.و گفته بود يكي را بفرستيد اسباب
و اثاثيه فاطمه خانم را جمع كند و ببرد. مي بينيد؟مادرم هم مي دانست كه همه قضايا زير
سر مادر و خواهرش است.ولي آخر من چطور مي توانستم باز هم توي خانه پدرم
بمانم؟چطور مي توانستم؟اين دو روزي كه در آن جا سر كردم، درست مثل اينكه توي
زندان بودم.كاش توي زندان بودم . آن جا اقلاا آدم از ديدن مادر و پدرش آب
نمي شود.و توي زمين فرو نمي رود . از نگاه هاي زن برادرش اين قدر خجالت
نمي كشد.ديوارهاي خانه مان را اين قدر به آن ها مانوس بودم ، انگار روي قلبم گذاشته
 بودند. انگار طاق اتاق را روي سرم گذاشته بودند.نه يك استكان آب لب زدم و نه يك
لقمه غذا از گلويم پايين رفت .بي چاره مادركم!اگر از غصه افليج نشود ، هنر
كرده است.و بي چاره برادرم كه حتما نه رويش مي شود برود اسباب و اثاثيه مرا بياورد ،
و نه كار ديگري از دستش برمي آيد.آخر اين مردكه بدقواره ، خودش توي
محضر كار مي كند و همه راه و چاه ها را بلد است.جايي نخوابيده بود كه آّب زيرش را بگيرد.
 از كجا كه سرهزار تا بدبخت ديگر ، عين همين بلا را نياورده باشد؟اما نه.هيچ پدرسوخته پپه اي
از من پپه تر و بدبخت تر نيست.و مادر و خواهرش را بگو كه هي به رخ من مي كشيدند كه
خانه فلاني و فلاني براي پسرشان خواستگاري رفته اند!
ولي كدام پدرسوخته اي حاضر مي شود با اين ارنعوت هاي مرده شور برده سركند؟جز من
خاك بر سر؟كه هي دست روي دست گذاشتم و نشستم تا اين يك كف دست زندگي ام را
روي سرم خراب كردند؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت توسط س . م . م . ز| |

... ادامه
    4
   عكاس بامعرفت
آن كه از در عكاس خانه وارد شد و با لحني عوامانه و گرم ، سلام كرد مردي سي و چند ساله بود كه كلاه مخملي اش
را تا بالاي گوشش پايين كشيده بود . صورتش برق مي زد و بوي بساط سلماني ها را مي داد . يخه اش باز بود
 و كت و شلوارش انگار الان از گل چوب رختي مغازه ي دوخته فروشي پايين آمده بود . موي تنك دو طرفه ي
صورتش ، از طرف بالا كم كم تنك تر مي شد و هنوز به زير كلاه نرسيده، ديگر از مو خبري نبود .
يكي از دونفري كه پشت يك ميز نشسته بودند و با هم حرف مي زدند ، بيلند شد و د رجواب سلام تازه وارد ،
 سري تكان داد . يك نفر ديگر كه سرش را توي دستگاه روتوش كاري كرده بود و پارچه ي سياهي سرش را و
دستگاه را مي پوشاند از جايش تكان نخورد و خرت و خرت مدادش روي شيشه ي عكس ها همين طور بنلد بود .
 آن كه از پشت ميز برخاسته بود ، مرد بيست و چند ساله ي مودبي بود . كت تنش نبود ، و گره ي كراواتش
 سفت بيخ گلويش را گرفته بود و آستين هايش را بالا زده بود . روي مچش يك ساعت ، با صفحه اي پر از
 عقربه ها و نمودارهاي كوچك و بزرگ داشت و رو به تازه وارد گفت :
-چه فرمايشي داشتيد ؟
- آدم تو عكاس خانه مي آد كه عكس بگيره ديگه ./
- آقا چه جور عكسي مي خواستيد ؟
و با دستش به روي ميز اشاره كرد كه زير يك تخته ي شيشه ي سنگ ، پر بود از نمونه هاي مختلف عكس هاي
كوچك و بزرگ ، پرسنلي ، كارت پستال ، معمولي و آگرانديسمان ! با قيافه هاي مختلف و ژست هاي گوناگون
 ، نيم رخ ، تمام رخ ....ولي آن كه از در وارد شده بود و مي خواست علكس بگيرد و به در و ديوار نگاه مي كرد
كه پوشيده بود از عكس هاي بزك شده و بزرگ و قاب گرفته . عكس هايي كه تقريبا همه ، موهاي براق روغن
 خورده داشتند و همه به نگاه چشم دوخته بودئند. عكس هاي دست به زير چانه زده ، سيگار به لب ، عروس و
داماد ها ... و مدتي هم به چلچراغي كه از سقف اتاق آويزان بود و شمع هاي برقي داشت ، نگاه كرد.
و بعد ، دست آخر نگاهش به جايي بند نشد، به روي ميز نگريست كه هنوز مرد عكاس با دست نشانش مي داد
 . مدتي هم به قيافه ها و ژست ها و اندازه هاي عكس ها نگاه كرد . و عاقبت دستش را روي يكي از آن ها
گذاشت كه عكسي بود كارت پستالي و نيم رخ. عكس جوانكي بود كه موهاي فرفري داشتو حتي خط اتوي
دستمال سفيد جيبش در عكس آمده بود.
- آقا چند تا عكس مي خواستيد ؟
- چند تا ؟
-ما يا شش تا عكس ميندازيم يا دوازده تا ، يا بيش تر .
- دوازده تا عكس مي خوام چه كنم ؟ شيش تاشم زياده ، كم تر نمي شه ؟
- نه آقا براي ما صرف نمي كنه .
- آخه چرا نمي شه ؟ از ماهمش يه عكس خواسته ن كه بفرستيم خ...و بقيه ي حرفش را بريد و تا بناگوش
 سرخ شد و به چشم مرد عكاس نگريست كه همان آن ، روي ميز دوخته شد و خودش را به نفهمي زد . مردي
كه مي خواست عكس بگيرد ، كمي اين دست و آن دست كرد و وقتي سرخي از صورتش پريد گفت :
-خوب چه قد بايس بندگي كرد ؟
-دوازده تومن آقا .
مردي كه مي خواست عكس بگيرد ، گفته ي او را آهسته تكرار كرد و سري تكان داد و همان طور كه كلاهش
سرش بود دنبال مرد عكاس راه افتاد . و هم چنان كه به طرف اتاق عكس برداري مي رفتند ، مرد دستش را بالا
 آورد مثل اينكه مي خواست عرق پشت لبش را با آستين خود پاك كند . ولي زود متوجه شد و توي جيب
شلوارش دنبال دستمال گشت و وقتي روي صندلي ، جلوي دوربين نشست ، دستمالش را دوباره تا كرده بود و
مي خواست توي جيب پيش سينه بگذارد كه به صرافت افتاد. حيف ! دستمالش سفيد نبود و ابريشمي بود و
 بزرگ بود . يك دستمال ابريشمي بزرگ يزدي رنگين منصرف شد و دگمه هاي كتش را كه بست ، مرد عكاس
 دوربين رامرتب كرده بود و حالا به سراغ او مي آمد.
- يك وري بنشينيد ، آقا !
-نمي خوام . همين طوري خوبه .
و همان طور كه در جست و جوي فهم يك مطلب در چشم هاي مرد عكاس خيره شده بود ، راست و با گردني
 افراشته روبه روي دوربين نشسته بود . كلاهش سرش بود و منتظر بود.
- اخه عكسي كه نشان داديد نيم رخ بود آقا !
- خوب چي كار كنم كه نيم رخ بود ؟ حالا تموم رخ وردار . دوربينت كه لك نمي شه .
مرد عكاس كه تازه فهميده بود ، دست از سر او برداشت و به سر و لباسش پرداخت.
- كراوات نمي بنديد ؟همه جور كراوات داريم آقا!
- نه نمي خوام قرتي بشم . مي خوام تو عكسم بي ريا باشم .
- با كلاه عكس بگيرم ؟
و اين بار سرخي تنها روي صورت مرد ندويده بود . چشم هايش نيز سرخ شده بود و چيزي نمانده بود كه از جا
در برود. و عكاس كه زود فهميده بود ، منتظر جواب سوال خود نشد و پشت ويترين دروبين رفت و سرش را
زير روپوش سياه دوربين مخفي كرد .
دوربين ميزان شده بود و آن مرد ديگر كه پشت ميز آن اتاق با مرد عكاس صحبت مي كرد ، حالا تو آمده بود
و شاسي را آورده بود . دوربين حاضر شد . عكاس نه تند و نه آهسته شماره داد . در دوربين را گذاشت و گفت :
-تمام شد آقا !
- آه . خفه شديم . اگه مي دونستم اين قدر دقمسه داره ...
و باز بقيه ي حرفش را خورد و دنبال مرد عكاس راه افتاد كه او را به اتاق اول آورد . از كشوي ميز دسته قبضي
بيرون كشيد . چند تا عدد روي آن نوشت . بعد پرسيد :
- اسم شريف آقا ؟
- آجيل فروش .
- شغل تان را عرض نكردم . اسم تان را .
- هم شغلم آجيل فروشه ، هم اسمم . چه قدر اصول دين مي پرسين ؟
و مرد عكاس كه به اشتباه خود پي برده بود دست و پايش را جمع كرد و گفت :
- معذرت مي خوام آقا ! خيلي معذرت مي خوام .
و پول را از دست آجيل فروش گرفت و توي كشو گذاشت و قبض را به دست او داد كه روز ديگر براي گرفتن
عكس هايش بيايد .

    *
سه روز بعد همان ساعت ، آجيل فروش از در عكاس خانه تو آمد و با همان لحن سلام كرد و پرسيد :
-عكس هاي ما حاضره ، جناب ؟
- اسم شريف آقا ؟... هاها ، يادم آمد . بله حاضره .
و همان طور كه به آجيل فروش صندلي نشان مي داد ، توي كشوي ميز دنبال يك پاكت گشت و با قيافه اي
 گشاده و مطمئن پاكت را جلوي روي او گذاشت .
آجيل فروش ، هنوز كلاهش را به سر داشت و اين بار يخه اش بسته بود . پاكت را باز كرد و عكس ها را كه در
مي آورد ، قيافه ي بچه هايي را داشت كه سرسري پي بهانه مي گردند . ولي يك مرتبه قيافه اش عوض شد.
 خون به صورت ش دويد و بلند شد و دو سه بار به صورت خندان مرد عكاس كه با شادي و انتظار ، او را مي نگريست
چشم انداخت . و باز به عكس ها خيره شد كه در دستش زير و رويشان مي كرد و چيزي نمانده بود كه آن ها را
 خرد كند و وقتي حالش به جا آمد ، پرسيد ك
-آخه اين موها ...اين موهاي بغل صورتم .... آخه من كه ....من .....
و عكاس كه از خوشحالي جانش به لبش رسيده بود ، با دست به روتوش كننده اشاره كرد كه همان طور سرش
 را توي دستگاهش برده بود و پارچه ي سياهي سر او را و دستگاه را مي پوشاند و خرت خرت مدادش همين
طور بلند بود .
آجيل فروش به طرف او حركت كرد ، ولي جلوي خود را گرفت . و از همان جا كه ايستاده بود ، مثل اين كه
مي خواهد چيزي بگويد چند بار من من كرد :
- چقدر شما با معرفتين ....
و عكس ها را به عجله توي پاكت گذاشت و دست گرمي به مرد عكاس داد . دستي هم روي دوش  آن كه
روتوش مي كرد زد ، و دم در ايستاد و رو به مرد عكاس و آن ديگري گفت :
- قربان معرفت آقايون . اجر شماهام فراموش نمي شه .
و وقتي از در بيرون مي رفت انگار دنبال شاگرد عكاس مي گشت كه شاگرداني كلاني برايش در نظر گرفته بود .

    *
دو روز بعد ، عصر بود كه در همان عكاس خانه باز شد و آجيل فروش با يك نفر ديگر ، درست مثل خودش
چهارشانه و كلاه مخملي به سر وارد شدند . يك جعبه ي بزرگ ، زير بغل آجيل فروش بود و پس از اين كه سلام
 كردند و نشستند ، آجيل فروش اين طور شروع كرد :
-رفيق ما مي خواد عكس بندازه . مي خواد سربرهنه عكس بندازه يعني مي شه ؟
- چه طور نمي شه ! فقط بايد كلاه شان را بردارند .
- نه مقصودم اين نيس ، مقصودم ...
- ملتفتم آقاي آجيل فروش . مگر براي امر خير نيست ؟....
قيافه ي هر سه نفر به خنده باز شد . آجيل فروش جعبه را روي ميز عكاسي گذاشت و گفت :
-قابل شما رو نداره .
و رفيقش را به همراه مرد عكاس به آن اتاق ديگر فرستاد و خودش توي يك مبل فرو رفت . چلچراغي كه از
 سقف آويزان بود و شمع هاي برقي داشت  مي سوخت . ديوارها پوشيده بود از عكس هاي بزرگ و قاب
گرفته ، عكس هايي كه تقريبا همه موهاي روغن خورده و براق داشتند و همه به نگاه او چشم دوخته بودند .
 عكس عروس دامادها ، عكس هاي خانوادگي با برو بچه هاي قد و نيم قد و با همه گونه قيافه هاي ديگر .
 و آن كه پاي دستگاه روتوش نشسته بود همان طور سرش زير پارچه ي سياه بود و خرت خرت مدادش روي
شيشه ي عكس ها بلند بود .


    5
    خدادادخان
امروز يك هفته است كه خدادخان به آرزوي خود رسيده است . يعني به عضويت كميته ي مركزي حزب انتخاب
 شده است . و حالا ديگر نه نپتها مدير روزنامه ي «ارگان» حزب و سردبير مجله ي ماهانه ي «تئوريك» است
و چند روزنامه ي «ضد ديكتاتوري» را نيز بي اسم و رسم اداره مي كند ، بلكه حالا ديگر يك عضو فعال كميته ي
 مركزي و يكي از سران حزب به شمار مي رود و به اين دليل هم شده ناچار است بيش از گذشته با گذشته ي
 خود قطع رابطه كند ، پل ها را خراب كند .
خدادادخان دوستي دارد كه تازگي نماينده ي مجلس شده است و با او رفت و آمدي دارد . در اين هفته اي كه
 از انتخاب شدن او مي گذرد چند بار از دهان دوست تازه نماينده شده اش شنيده است كه «آهاي يارو حالا
ديگه پشتت به كوه قاه ها !» و هر بار كه دوستش اين را گفته به پشت او زده و هر دو از ته دل خنديده اند .
و بعد كه خداداد خان تنها مانده ، در معناي حقيقي اين جمله زياد دقت كرده است و پي برده است كه حالا
ديگر راستي پشتش به كوه قاف است . حالا ديگر زندگيش معنايي به خود گرفته و حالا ديگر هرز آبي نيست
كه به مردابي فرو برود و يا در گندابي بماند و متعفن بشود . حالا ديگر يك عضو فعال كميته ي مركزي ، اداره
 كننده ي مطبوعات حزب ، عضو اغلب كميسيون ها ... و چرا خودمان را معطل كنيم حالا ديگر كسي است كه
 پشت به كوه قاف داده است .
درست است كهاين خبر - خبر انتخاب خدادادخان  به عضويت كميته ي مركزي نه تنها براي خود او ، بلكه حتي
براي دشمنان او - غير از حزبي ها - جالب ترين خبرها بوده است و گرچه منافع حزبي هم زياد ايجاب نمي كرد
كه چنين خبر مهمي مخفي بماند ، ولي چون خدادادخان از خودنمايي بي زار است اجازه نداد كه روزنامه ي ارگان
 حزب آن را درج كند و فقط يكي دوماه بعد از همان دو روزنامه ي ( ضد ديكتاتوري) آن را در صفحه ي چهارم
خود منتشر كرد.
البته درست است كه خواهش آن دوست نماينده ي خدادادخان در اين كار زياد دخيل بود ، ولي مبادا گمان
كنيد كه خدادادخان براي رعايت بعضي از نكات چنين كاري كرده باشد! او براي خودش حالا ديگر گرگ باران
 ديده است . و يا اگر درست بگوييم «فولاد آب ديده » اي . او ديگر پشتش به كوه قاف است .
خدادادخان حتي قبل از اين كه به عضويت كميته ي مركزي انتخاب شود چشم و چراغ حزب بود. در جلسات
 حزبي ، در كنفرانس ها ، در  شب نشيني هاي دوستانه و در اجتماعات «فرهنگي و خانه ي فرهنگي » نقل
 محفل به شمار مي رفت . و طنطنه ي كلام ، قدرت بيان ، قد و قامت رشيد و سياست مدارانه و آداب داني
هاي او  ،همه را به خود جلب مي كرد . و در برابر او از حزبي هاي تازه كاري كه براي اولين بار به يك جلسه ي
نسبتا مهم پا مي گذارد و در برابر همه چيز شيفته و شوفته مي شوند گرفته  ، تا كار كشته ها و قديمي ها
« و فولادهاي آب ديده » همه هاج و واج و فريفته ي گفتار و رفتار او بودند . و البته حالا هم هستند . منتهي با
 يك فرق .
با اين فرق كه آن وقت خدادادخان عضو كميته ي مركزي نبود و حالا هست . البته نه گمان كنيد كه اين موفقيت
 جديد تغييري در رفتار و گفتار او داده باشد . ابدا . همان طور ، مهربان همان طور صميمي ، همان طور با وقار .
خدادادخان مردي است بلند قامت و رشيد ، پيشاني اش همان طور كه درخور يك عضو فعال كميته ي مركزي
است بلند و تراشيده است و وقتي با كسي صحبت مي كند روي موهاي تنك بالاي سرش از پايين به بالادست
مي كشد و به مخاطب خود ناچار از بالا نگاه مي كند . خيلي خوب لباس مي پوشد وقتي پهلوي كسي ايستاده
است ، مرتب حاشيه ي كنار كتش را از بالا به پايين صاف مي كند . اين عادت او شايد براي اين است كه شكمش
 كمي برآمدگي دارد . اما قامت رشيد او حتي مانع خودنمايي اين عيب كوچك شده است .
البته نمي شود گفت كه شكم خداداخان گوشت نو بالا آورده است . ولي قبل از اين كه به زندان بيفتد و حتي
قبل از اين كه زندان سياسي را تلنباري از خاطرات تلخ و شيرين پشت سر بگذارد و با كيسه اي انباشته از اين
خاطرات كه توشه ي راه دور و دراز زندگي سياسي خود ساخته در اين راه نو قدم بگذارد ، هنوز شكمش برآمدگي
 نداشت و هنوز آدم دراز و لاغري به نظر مي رسيد و وقتي راه مي رفت لق لق مي خورد . اما حالا با شكم برآمد
ه اي كه دارد چاق به نظر نمي رسيد . و با قد بلندي كه دارد نمي شود گفت دراز است . يك مرد رشيد به تمامي
 معني . و درست لايق كرسي رياست يك جلسه ي عمومي حزب . كاملا برازنده ي يك عضو فعال كميته ي
مركزي . درست همين طور .
درست است كه خداداد خان حتي قبل از انتخاب به عضويت كميته ي مركزي هم چشم و چراغ حزب بود ؛
ولي در محافل «بسيار بالاتر» حزبي ؛ هنوز آدم قابل اطميناني نبود ؛ وگرچه پنج سال از بهترين سال هاي جواني
 خود را در زندان ديكتاتوري دفن كرده بود و در اين سال هاي اخير هم در محافل «فرهنگي و خانه هاي فرهنگي »
 با بسياري از آدم هايي كه نام شان به «اوف» و «ايسكي» ختم مي شد آشنايي پيدا كرده بود ، ولي هنوز به
مجالس « نيمه سياسي و نيمه دوستانه »پا باز نكرده بود ؛ و هنوز از نظر « دستگاه رهبري» آدم قابل اعتمادي
 تشخيص  داده نشده بود . در صورتي كه هر حزب ساده اي هم اين مطلب را مي دانست كه شرط انتخاب به
عضويت كميته ي مركزي رابطه داشتن با مجالس نيمه سياسي و نيمه دوستانه است . از حق هم نبايد گذشت
 كه قسمت اعظم اين بي اعتمادي را خود او باعث شده بود . به اين طريق كه تا مدت بسيار كوتاهي قبل از
 انتخاب شدن به عضويت كميته مركزي ، به قول خودش در حزب يك «پوزيسيون كريتيك» گرفته بود و از افراد
 دسته اي بود كه انتقاد مي كردند و با اصل «تمركز حزبي» چندان آشنايي نداشتند .
درست است كه خدادادخان به فشار همين دسته براي عضويت كميته ي مركزي پيشنهاد شده بود و آخر هم
 به فشار همان ها به اين سمت انتخاب شد ، ولي تقريبا شش ماه قبل از انتخاب شدن پي برده بود كه اصل
 «تمركز» بسيار لازم تر و اساسي تر است تا اصل «دموكراسي» ؛ به همين علت رفت و آمد خود را به محافل
 انتقاد كنندگان تقريبا بريده بود ؛ و به جاي آن به محافل «فرهنگي و خانه ي فرهنگي» بيش تر حاضر مي شد ؛
 و در هيم ايام بود كه توانست دو سخنراني درباره ي « با اصل تمركز خو بگيريم » و «بهاويوريسم در سيستم
حزبي» ايراد كند . و به هر صورت حالا نه تنها مثل هميشه چشم و چراغ همه نوع محافل حزبي و غير حزبي و
«فرهنگي و خانه فرهنگي» است ؛ به خصوص از اين قل از آشنا شدن با محافل « نيمه سياسي و نيمه دوستانه »
به عضويت كميته ي مركزي انتخاب شده است سخت به خود مي بالد . به قول دوست تازه نماينده شده اش
حالا ديگر پشت به كوه قاف دارد . و در «كاربر» سياسي آينده ي او حتي بدبين ترين دوستان او هم نمي توانند
ترديدي بكنند .
خدادادخان هميشه يك مرد اصولي و با «پرنسيپ» بوده است . هميشه . حتي قبل از انتخاب شدن به عضويت
كميته ي مركزي كه به هر صورت مركز همه ي «پرنسيپ » ها است . در هيچ موردي حاضر نيست از عقايد خود
 يك قدم پايين تر بگذارد . به خصوص در مسايل حزبي و اجتماعي . و درست است كه او از قماش سياست
 مدارهاي معمولي اين مملكت نيست كه از رفت و آمد با اين يا آن سفارت دست شان به جايي بند شده
باشد ، ولي او حتي به خاطر حفظ اصول هم شده ، آن هم اصول حزبي ، پس از انتخاب به عضويت كميته ي
مركزي ، ناچار است با ايك محفل دوستانه ي خارجي مربوط باشد .
البته اين ارتباط را نمي شود « ارتباط با يك محفل خارجي » دانست . بلكه بهتر است آن را « رفت و آمد به يك
 محفل نيمه سياسي و نيمه دوستانه» شناخت . در حقيقت چيزي هم جز اين نيست . همان آدم ها و همان
حرف ها و سخن ها و همان گفت و شنيد ها و اتخاذ تصميم ها . اما چه مي شود كرد ؟ براي حفظ « اصل
تمركز » در حزب و به خصوص در سياست جهاني و «انسان دوستانه» اي كه او پيروي مي كند ، ناچار بايد به
چنين گذشت ها و ناراحتي هايي تن در داد . و اصلا لغت «فداكاري» را براي چه در فرهنگ ها نوشته اند ؟
به هر صورت خدادادخان هم جزو آن هايي است كه در سال 1320 از زندان خلاصي يافتند . البته او جزو آن دسته
از زندانيان سياسي نبود كه چون .... سابق چشم طمع به املاك مازندران شان دوخته بود ، به زندان افتاده
باشند . در سلك پينه دوزهايي هم نبود كه چون يك بار كفش يك كمونيست را واكس زده بودند به زندان
 افتادند . در رديف عطار و بقال هايي هم حساب نمي شد كه يك مفتش تامينات با آن ها خرده حساب پيدا
كرده باشند . و در ميان كاغذهاي عطاري شان مستمسكي براي زنداني كردن شان پيدا كرده باشد .
او را از نيمكت هاي مدرسه به زندان برده بودند و درست است كه در تشكيلات آن زمان فعاليت شاياني نداشته
 است ، اما زبان خارجه مي دانسته است و احتاج به رفقا را برآورده مي كرده است . و دوستان او گرچه قضيه
ي به زندان افتادن او را براثر يك تصادف و يا يك كلمه اشتباه نمي دانند ، اما همه شان اعتراف دارند كه او
مستوجب اين همه عذاب زندان نبوده است .
چند خبر و مقاله ي كوچك در مجله چاپ كردن و يكي دو كتاب را به اين و آن رساندن ، ابدا مستوجب چنين
 عقوبتي نبوده است . همه ي رفقا به اين مطلب اذعان دارند . همه اين مطلب را مي دانسته اند كه در مقابل
 اعتراف هاي شايد وهن آور او - البته به قول دشمنانش - سكوت اختيار كرده است .
نه تنها حالا كه او ديگر عضو كميته ي مركزي است و ناچار همه ي اين خاطرات درباره ي او از همه مغزها بايد
سترده شود ، حتي در آن ايام هم ، در زندان كه بودند ، رفقا او از رفتار و  از ناراحتي هاي او زياد دلخور نمي شده
 اند و به او هر بد و بي راهي كه مي گفته است ، حق مي داده اند. بعضي هاشان حتي از او خجالت هم
مي كشيده اند . خود خدادادخان حالا بهتر از هر كس اين مطلب را مي داند . اما خوشبختانه اوضاع بدجوري
برگشته است كه او نه تنها گله و شكايتي از اين قصاص ندارد ، كه در آن پنج سال چشيده است ، حتي در درون
 خود ناراضي است كه چرا او هم مثل ديگران فعاليتي ، و از نظر دولت وقت « تقصيري» نكرده بوده است تا
گرفتار شود .
خدادادخان حالا پس از اين كه پنج سال آزگار بي اين كه گناهي كرده باشد ، كيفري به آن سختي چشيده ، به
اين اصل رسيده است كه وقتي در مملكتي قصاص قبل از جنايت مي كنند ، پس جنايت را هم پس از قصاص
مي شود مرتكب شد ، و اگر قرا راست به خاطر گناهي كه آدم نكرده است كيفري ببيند ، ناچار خود گناه را هم
 پس از چشيدن كيفر بايد بكند تا حسابش پاك باشد . و حالا نه تنها او ، بلكه همه ي رهبران و سران حزب به
اين اصل معتقدند و درباره ي هر آدم حزبي ايرادگير و غرغر و ناراحت اين نسخه را مي دهند كه «بگذار چند
صباح به زندان بيفتد . خودش آدم خواهد شد . » و به اين طريق به زندان افتادن نه تنها يك سابقه ي خدمت
 حزبي شده ، بلكه براي حزبي شدن ، نسخه اي مجرب تر از اين ، نه به نظر خدادادخان رسيده است و نه به نظر
هيچ يك از افراد « دستگاه رهبري و محافل «بسيار بالاتر.»
درست است كه اين نسخه درباره ي خود خداداد خان هم موثر افتاده است . اما از اين نظر كه سابقه ي خدمت
 درخشاني براي او باشد ، نه تنها ديگران بلكه خود او هم شك دارد . و به اين علت گذشته از دستور حزب كه هر
مومن به مكتب را وادار به «قطع رابطه با گذشته» مي كند ، خدادادخان حتي ازين نظر هم كه شده هرگز حاضر
 به يادآوري گذشته ها نيست . حالا كه به عضويت كميته ي مركزي انتخاب شده است كم كم به اين مطلب
 دارد پي مي برد كه اگر د راوايل كار حزب آن «پوزيسيون كريتيك» را گرفته بوده است ، شايد هم به خاطر اين
 بوده است كه از تحمل نگاه هاي هم زنجيران زندان ديروز خود و رهبران فعلي كه آن وقايع ميان شان گذشته
 و آن حرف و سخن ها را با او داشته اند ، فراري بوده است .
اما با همه ي اين ها گذشته ، گذشته است . و خدادادخان هم از نظر قطع رابطه با گذشته راسخ ترين فرد
حزبي است . و در عين حال كه ديگر رهبران حزبي در حوزه ها و كنفرانس ها و مجالس خصوصي « نيمه سياسي
و نيمه دوستانه » و محافل « فرهنگي و خانه ي فرهنگي » حز نشخوار همين خاطرات كار ديگري ندارند و همه
 جا شناسنامه ي سياسي رهبران با تعداد ساعات و ايامي كه در زندان به سر برده اند سنجيده مي شود ؛ او ،
 يعني خدادادخان ناچار است سكوت كند و رو به آينده بدوزد . اما حالا كه اوضاع تغيير كرده است ، او نه تنها
در برابر حزبي ها ي تازه كار و يا در همان طنطنه و طمانينه ، دستي به موهاي تنك سر خود مي كشد و حاشيه ي
 كتش را صاف مي كند و مي گويد :« با گذشته ها بايد بريد و به آينه پيوست . »
البته از اين كليات كه پا فراتر بگذاريم ، داستان هاي ديگري هم درباره ي زمان زندان او شنيده مي شود .
داستان اين كه او در زندان پسر زيبايي بوده است كه وضع معاش بسيار بدي داشته و ناچار هر هفته با يكي از
سران سياسي زندان هم خوراك و هم اتاق بوده است و يا اين كه در فلان اعتصاب غذا با هم زنجيرهاي خود
 همراهي نكرده است و يا اين كه در فلان محاكمه گريه كرده است ... اين ها ديگر پيداست كه از ساخته هاي
 دشمن است . يا به اصطلاح حزبي ها از ساخته هاي « مغز عليل جيره خوران امپرياليسم » البته بسيار طبيعي
 است كه او به عنوان بي گناهي خد و اي« كه ارتباطي با اين همه زنداني هاي ناشناس نداشته است در محاكمه
 مطالبي گفته باشد ، ولي از اين حد كه بگذريم نويسنده ي اين سطور نيز براي هيچ يك از آن افسانه ها ارزشي
قايل نيست و چون تكذيب آن ها نيز به دشمن مجال بحث بيش تري در اين باره مي دهد ، خدادادخان هرگز
درصدد تكذيب اين شايعات هم برنيامده . و اگر ايمان داريم كه حقيقت به هر صورت پنهان نخواهد ماند
ديگر چه احتياجي به اين كارهاست ؟ و به اين علت است كه خدادادخان با گذشته ي خود ، و اقلا با آن قسمت
 از گذشته ي خود ، كاملا قطع رابطه كرده است . كاملا پل ها را خراب كرده است .
اين ناآشنايي ، با گذشته ي خدادادخان ، حتي موجب ايجاد يك شايعه ي عمومي شده است كه او مردي
است فرنگ رفته و تحصيل كرده كه مثلا دكتراي حقوق ادبيات خود را در فلان مملكت اروپا گذرانده است .
درست است كه خدادادخان هيچ گونه مدرك تحصيلي مسلمي در دست ندارد ، ولي اين كه زبان خارجي مي داند
 و اين كه اصرار دارد اسم ها و اصطلاحات و ايسم هاي فرنگي را با خط لاتين در زير مقاله هايي كه براي مجله ي
ماهانه حزب مي نويسد حاشيه برود ، در كنفرانس هاي علمي « كلاس كادر» كلمات دشوار فرنگي را به كار ببرد ،
 اين ها حتي موجب تاييد شايعه ي اروپا ديدگي او نيز شده است و خدادادخان نه از اين لحاظ كه ميل داشته
باشد مردم را در اشتباه خودشان باقي بگذارد و بلكه فقط از اين لحاظ كه گذشته را اصلا مورد بحث نمي داند ،
 با صحت و سقم تمام اين شايعات كاري ندارد . گذشته از اين كه مگر اروپا ديده ها چه رجحاني بر او دارند ؟
خداداخان با اين كه يك هفته است به عضويت كميته ي مركزي انتخاب شده است ، زن و بچه هم دارد . و به
اين طريق گذشته از مسئوليت سنگيني كه در اجتماع و حزب به عهده گرفته است ، مسئوول اداره ي امور
يك خانواده هم هست .
اماخوشبختي اين جاست كه زن فهميده اي دارد  و در خانه ، تنها شوهر زن خود و يا پدر خانواده نيست .
و حتي قبل از انتخاب اخير ، در خانه هم او را يك رهبر بزرگ ، يك مرد فكور و پيشواي اجتماعي مي دانستند
كه بهترين ايام جواني خود را در زندان سياه گذرانده است . صبح ها زنش او را از خواب بيدار مي كند . آب مي
 ريزد تا او صورتش را بشويد ، بساط ريش تراشي را جمع مي كند و خودش صبحانه ي او را مي آورد .
سرمقاله اي را كه در آخرين ساعات ديشب خودش نوشته از روزنامه يارگان برايش مي خواند و علط هاي
مطبعه اي آن را برايش يادداشت مي كند . بعد لباسش را مي آورد . كراواتش را مي بندد . حتي رنگ آن را
هم خودش انتخاب مي كند . تعجب نكنيد پارچه ي لباس خدادادخان را هم زنش انتخاب مي كند و حتي به
خياط مي دهد و مي گيرد . چون مي داند كه شوهرش به اين كارها نمي رسد. آخر اگر هم خدادادخان اين
موقعيت برجسته ي سياسي را نمي داشت اقلا يك شوهر رشيد و خب رو كه بود . اين را هم بايد بيفزاييم
كه خدادادخان درباره ي مسايل مادي خانواده زياد سخت نمي گيرد . يعني كاري با مسايل مالي خانواده ندارد .
درست است كه اجاره نشيني مي كند و تلفن هم ندارند ، اما سر هر ماه يك آقايي كه اسمش به «اوف» ختم
 مي شود هزارتومان درست مي آورد در خانه مي دهد . زن خداداخان هفته اي سه روز ، روزي دو ساعت عصرها
 در يك خبرگزاري خارجي ماشين نويسي مي كند . و اين پول مزد كاري است كه مي كند . و با اين پول نه تنها
 زندگي شان به خوشي مي گذرد ، بلكه تابستان ها هم مي شود به بابلسر رفت و چند روزي كنار دريا ، دور از
جنجال سياست و حزب استراحت كرد ، و زن خدادادخان كه به هر صورت از زنان فهميده است ، به خاطر اين
 دلايل هم شده سعي مي كند شوهرش را مرتب و آبرومند نگه دارد ، كم تر مزاحم او بشود ، از رفت و آمد با
 زنان آزادي خواه چيزي نپرسد و در خانه درست مثل يك رهبر بزرگ و اجتماعي با او رفتار كند و مثل پروانه
دورش بگردد.
شايد فكر كنيد خداداد از داشتن چنين زن خوب و فهميده اي بسيار خوشبخت است . اما خداداد به اين نتيجه
 رسيده است كه هر زن ديگري را مي گرفت جز اين نمي توانست باشد . در مقابل او كه اين همه خودش را
فراموش كرده است و اصلا به خاطر اين كارهاي اجتماعي نمي تواند به خودش برسد ، ديگران وظايفي دارند
 كه گيرم زن او ، نباشد بايد خيلي بيش از اين ها به او برسند . درست است كه خدادادخان از داشتن چنين زني
هرگز گله اي نكرده است ، ولي در اين اواخر كه حزب وسعت يافته و او نفوذ كلام خود را روي اعضاي آن ،
از زن و مرد ، مي بيند و به خصوص چهار روز پيش در جشني كه به افتخار اعضاي كميته ي جديد برپاشده بود ،
كم كم به اين فكر افتاده است كه چرا يك مرد سياسي خود را پاي بند اهل و عيال كند؟ به خصوص دو تا
دختر خانم مبارز و نويسنده كه هر وقت به اداره ي روزنامه مي آيند او را بيشتر به اين فكر وامي دارند .
وقت خدادادخان خيلي تنگ است . هميشه آرزو مي كند كه كاش روزها چهل و هشت ساعت مي داشت .
يا او مي توانست اصلا نخوابد . شب ها دير از محافل «فرهنگي و خانه ي فرهنگ » و مجالس «نيمه سياسي و
دوستانه » برمي گردد. و ديرتر مي خوابد و صبح ساعت نه بر مي خيزد . تا ريشي بتراشد و سرمقاله ي خودش را
از روزنامه ي ارگان بخواند و صبحانه اي بخورد و دستي به سر و گوش زنش بكشد ، ساعت ده شده است . و او از
 خانه يك سر به سراغ دوست تازه نماينده شده اش مي رود كه منتظر اوست و هرروز صبح پيش او
«پسيكولوژي ده فول» مي خواند و تا ظهر اگر هم از «پسيكولوژي ده فول» بحثي به ميان نيايد ، اقلا شور و
 مشورتي كرده اند و به رتق و فتق امور جاري پرداخته اند .
سرظهر از آن جا با ماشين دوستش به اداره ي روزنامه مي رود . تا دو ساعت بعد از ظهر گرفتار كار عادي روزنامه
 و مجله هاي حزبي است . يكي از فلان كميته ي حزبي شكايتي دارد. ديگري درباره ي «رپورتاژ» تازه اي كه از
فلان ميتينگ «ضد ديكتاتوري» تهيه كرده است با او مشورت مي كند . آن ديگري داستاني نوشته است كه
نمي داند آن را چه طور تمام كند . و آن ديگري ترجمه اي را كه از يك مجله ي نيمه آسيايي و نيمه اروپايي
كرده است به نظر او مي رساند. و خلاصه هر كسي  با او كاري دارد . از در اتاق كارش كه وارد مي شود تا دو
 ساعت بعداز ظهر نزديك به صد نفر را راه مي اندازد . و اين گرچه خسته كننده ترين كارها است و داد
خدادادخان هميشه از اين «روتين» كشنده به آسمان است ، اما تنها تسلاي خاطر او نيز در همين ها است .
برخوردي كه در اين دو ساعت با حزبي ها دارد ، شكايات آن ها را كه مي رسد ، دردهايي را كه براي شان مي زند
 و اصولي را كه در همان مراجعه هاي كوتاه يك ربع ساعته براي هريك از آن ها مي گويد ، همه اين ها نه تنها
 مراجعه كنندگان را با دلي اميدوار از در اتاق بيرون مي فرستد ، حتي به خود او نيز قوت قلب مي دهد .
خدادادخان سر ميز ناهار به خصوص روزهايي كه با زنش ناهار مي خورد و حرفي ندارد تا بزند بيش تر درباره ي اين
 برخوردها و اثر گرم كننده اي كه دارند مي انديشد . حتي اخيرا اين طور احساس كرده كه به اين طريق مطالبي
 را به خودش تلقين مي كند . كم كم پي برده است كه مهم فهميدن ، يا نفهميدن طرف نيست . طرف
مي خواهد بفهمد ، مي خواهد نفهمد . مهم اين است كه گوينده ، مطالب را براي خودش مي گويد . به خودش
 چيزي را تلقين مي كند يا دست كم براي موقع سخن راني تميريني مي كند . و از اين نظر هم كه شده خدادادخان
 در هر صحبت كوتاهي و با هر مراجعه كننده ي حزبي و يا غير حزبي فراموش نمي كند كه مطالبي درباره ي
آينده و الزام هم آواز شدن با آن بگويد.
دو بعداز ظهر كار روزانه كه تمام شد ، با آن دوست نماينده اش يا با رفقاي كميته و هفته اي دو روز هم با
زنش در «هتل پالاس » ناهار مي خورد . البته در اوايل از رفتن به هتل پالاس ناراحت بود و حس مي كرد كه
 « محل زندگي بورژواها» آبي نيست كه او بتواند در آن شنا كند . اما بعد كه فايده ي هر تكه از سرويس
غذاخوري روي ميز را درك كرد و به خصوص ، پس از آن كه با به كار بردن كارد و چنگال هاي جورواجور آن جا
آشنا شد حس كرد كه ، نه زياد هم ناراحت كننده نيست . و از آن وقت تاكنون به اين مطلب مي انديشد كه
 «با سلاح بورژووازي بايد به جنگ بوروژواها رفت » و اين بورژواهايي كه خدادادخان به جنگ آن ها رفته است
- به خصوص در روزهايي كه با دوست تازه نماينده شده اش غذا مي خورد - سر ميز آن ها هستند و او را هم
 در شور و بحث امور سياسي و غير سياسي خود شركت مي دهند .
معمولا ساعت چهار بعد از ظهر خداداد خان از هتل بيرون مي آيد . و در اين ساعت كار حوزه ها و كنفرانس ها
و كميته ها تازه شروع مي شود . از اين جلسه به آن كميته ، و از آن به اين كنفرانس و از آن جا به اين شوراي
 مشورتي ... و به اين صورت تا ساعت يازده وقت خدادادخان به بحث و انتقاد و تصميم مي گذرد . و آن وقت تازه
موقع محافل است . براي روزهاي تعطيل به اندازه ي كافي ميتينگ و بازرسي و مصاحبه و ملاقات هاي بسيار
 خصوصي با محافل «بسيار بالاتر » هست . و به هر صورت او هرگز فرصت اين را نمي يابد كه به خودش برسد ؛
 يا مطالعه اي بكند ؛ يا چيزي بنويسد .

ارباب مطبوعات و نويسندگان ، حتي به عنوان مبادله يا براي تقريظ هم كه شده ، براي او كه مدير روزنامه ها
و مجلات حزبي است هميشه به اندازه ي كافي از آثار تازه ي خود مي فرستند . و خود او هم گاه از محافل
«فرهنگي و خانه ي فرهنگي » كتاب هايي مي آورد . ولي مگر فرصت خواندن اين همه كتاب و مجله و هفته
نامه را مي كند ؟ از تمام بيست و چهار ساعت شبانه روز ، خدادادخان فقط هشت ساعتش را در خانه است .
و از اين مدت شش ساعتش را حداقل بايد بخوابد و در دو ساعتي كه صبح ها خانه است ديديم كه چه قدر كار
دارد . ولي با همه ي اين ها خدادادخان خيلي دلش مي خواهد قبل از اين كه از خانه بيرون بيايد يك ربع ساعتي
 هم مطالعه كند . ولي اغلب اوقات تنها كاري كه مي تواند بكند اين است كه از هر كتاب و مجله اي ، چه
 خارجي و چه فارسي، اسم و خصوصيات و فهرست مطالب آن را به خاطر بسپارد . و اگر وقت بيش تري داشته
 باشد مقدمه ي آن راهم بخواند . و زير چند جمله اش را خط بكشد. و بعد كتاب يا مجله را گرچه مهر «خانه ي
 فرهنگي» هم روي آن خورده باشد در يك قفسه ي كتاب خانه اش كه همه از اين نوع است ، بگذارد . خوشبختي
 در اين جاست كه خدادادخان حافظه اي قوي دارد . و همين نگاه هاي سرسري او را با فعاليت هاي «آكادميك»
اروپا و آسيا و به خصوص با ترقيات علمي و فرهنگي و ادبي و ممالك نيمه اروپايي و نيمه آسيايي آشنا
 مي كند . البته اين را هم فراموش نمي كند كه در هر محفل و مجلسي و در هر كنفرانسي از تازه هاي عالم
 هنر و ادبيات و حتي علوم چيزي بر زبان براند . و اسم چند كتاب و نويسنده ي خارجي را ذكر كند . مثلا در روزهايي
 كه ميان اروپايي ها و نيمه اروپايي ها بر سر مساله ي «ژنتيك» بحث گرفته بود ، خدادادخان هميشه از آخرين
 نقطه نظرهاي نيمه اروپايي ها اطلاع داشت . و به خصوص چون راي نيمه اروپايي ها درباره ي «ژنتيسم» دلايل
 تازه اي براي طرد گذشته و قطع رابطه با آن به دست خدادادخان مي داد ، در كنفرانس هاي كوتاه كوتاهي كه
 موقع كار يا سر ميز ناهار براي مخاطب هاي خود ايراد مي كرد ، فراموش نمي كرد كه مطلب خود را مستند
به اين دلايل تازه موكد هم بكند .
خدادادخان از بس مطالعه كرده است و از بس كتاب هاي گوناگون ديده است ، اخيرا در فن مطالعه صاحب
رايي شده است . عقيده دارد كه هر كتابي ، چه علمي و چه ادبي و چه فلسفي ، مقداري مطالب صفحه پر كن
 را تشخيص بدهد و از آن صرف نظر كند . خودش در مورد مطالعه ، اين كار را مي كند . و كتاب هايي را كه
 بيشتر مورد علاقه ي اوست و بيش تر از ايسم ها و اشخاص تازه اسم مي برد ويك ربع ونيم ساعت صبح كافي
 براي مطالعه ي آن ها نيست توي جيب مي گذارد ، يا اگر بزرگ بود لاي روزنامه مي پيچد و موقع كار يا سر
 ميز ناهار و يا در فاصله ي سخنراني ها با همان روش به مطالعه ي آن ها مي پردازد .
خدادادخان تنها اهل مطالعه نيست ، اهل قلم نيز هست . گذشته از سرمقاله هاي روزنامه ي «ارگان» كه بر
روي مباحث محافل «فرهنگي و خانه ي فرهنگ » و مذاكرات مجالس نيمه سياسي و نيمه دوستانه ترتيب داده
 مي شود ، و راستي برخي از روزها مثل توپ در محافل سياسي مي تركد ، در هر شماره ي مجله ي ماهانه نيز
مقالاتي درباره ي «فن انتقاد » يا «رد برپراگماتيسم براي تاييد آن » يا «چند نكته درباره ي بهاويوريسم » دارد .
 گاهي هم به عنوان تفنن ، داستاني مي نويسد و يا شعري مي سرايد . و حتي به ياد تجواني و سال هاي قل
از زندان ترجمه هم مي كند . و البته نويسندگان تازه كار به اندازه ي كافي در اطراف روزنامه و مجله مي پلكند
كه با كمال ميل آثار نيمه تمام خدادادخان را تمام كنند . يا يادداشت هايي را كه براي فلان سخنراني برداشته
 بوده است ، بدل به يك مقاله ي سنگين براي درج در مجله ي ماهانه بكنند. البته درست است كه خدادادخان
 هميشه يك مطلب را چندبار در سخنراني ها ، يكي دوبار در سرمقاله ها و بعد در «كلاس كادر » و دست آخر به
 صورت مقاله ي «تئوريك » مجله ي ماهانه درمي آورد ، ولي فراموش نبايد كرد كه تذكر و تكرار يك مطلب
درباره ي قطع رابطه با گذشته باشد . درباره ي خراب كردن پل ها باشد.
از اين ها گذشته خدادادخان يك بار هم كتاب نوشته است . البته تا وقت نگذشته است متذكر بشوم كه راي
خدادادخان درباره ي فن مطالعه با كتاب خودش تطبيق نمي كند . استقبال عجيبي كه در محافل حزبي از آن
 كتاب به عمل آمده نشان مي دهد كه خدادادخان به هر صورت صاحب ذوق و استعدادي است كه اگر هم
اداره كننده ي مطبوعات حزبي نبود ، باز كتابش خواندني بود . به به اين طريق ملاحظه مي كنيد كه فعاليت
 «آكادميك» خدادادخان جامع الاطراف است . و او راستي حق دارد كه نتواند در زندگي به خودش برسد و انتظار
 داشته باشد كه زنش گره ي كراواتش را ببندد يا حقوقش را بياورند در خانه اش بدهند.
خدادادخان پيش از اين كه به عضويت كميته ي مركزي انتخاب بشود ، يكي دوسال هم در يك ايالت شمالي
مسئول تشكيلات بوده است . و بعضي از دوستان او كه نتوانسته اند موفقيت هاي او را داشته باشند ،
عقيده  دارند كه اگر او پيش از اين كه به محافل «نيمه سياسي و نيمه دوستانه »
پا باز نمي كند به كميته ي مذهبي راه يافته است ، مسلما به اين علت بوده است كه د ر آن يكي دوسال ،
مقدمات كار خود را فراهم كرده بوده است . و براي اين استنتاج خود دليل هم مي آورند كه مثلا چرا با وجود
 اين كه در اوايل به «پوزيسيون كريتيك» خود مي باليده است اجازه داده بوده است فلان همكار حزبي اش را
به همين اتهام از  آن ايالت شمالي اخراج كنند . و يا چرا فلان مسوول «تشكيلات دهقانان » به دستور او از
ايجاد اتحاديه در برخي از روستاها خودداري كرده بوده است . و يا چرا در عكس هايي كه از آن زمان او باقي است
 كلاه پوستي بلند به سر دارد و يا ششلول بسته است و يا با فلان «قوماندان» بازو به بازو عكس انداخته است ....
البته به هيچ كدام از اين ايرادها و انتقادهايي كه آدم هاي منفي باف حزب مي كنند نمي توان اعتماد داشت .
اما آن چه مسلم است اين كه دوست تازه نماينده شده ي خدادادخان كه پيش او « پسيكولوژي ده فول » مي خواند ،
مالك همان روستاهايي است كه اين شايعات درباره شان سرزبان هاست .
ولي حتي اين حقيقت مسلم را هم نمي توان به عهده ي خدادادخان دانست . چون ممكن است همان دوست
او - كه يكي از روزنامه هاي محلي انتخاب شدنش را با كمك «قوماندان» ها دانسته بود - شخصا باعث اخراج
فلان عضو و جلوگيري از ايجاد اتحاديه ي دهقانان در فلان ناحيه شده باشد و آن چه مسلم تر است اين كه
تمام اين شايعات در آينده ي او و در «كارير» آينده ي او كوچك ترين اثري نخواهد داشت .
اما راستي درباره ي آينده ي خدادادخان ؟ فراموش نبايد كرد كه چون خدادادخان يك آدم با «پرنسيب»
است آينده ي خود را اصولا با آينده ي درآميخته است . و به اين طريق هرگز از آينده ي خود دم نمي زند .
يعني برازنده ي او نيست . از يك رهبر بزرگ اجتماعي چيزي هم جز اين انتظار نمي رود . درست است كه او با
 گذشته ها بريده است و چشم به آينده دوخته ، اما درباره ي آينده به همان چشم دوختن اكتفا مي كند . و
هرگز چيزي از آن چه را كه از دور مي بيند برزبان نمي آورد . يعني در خور شان او نيست . اما اطرافيان او و
 همه ي حزبي ها اعتقاد دارند كه فردا - وقتي نهضت به قدرت رسيد - براي وزارت فرهنگ كه نه - باز هم در
 خور شان او نيست - مثلا براي رياست دانشگاه هيچ كس بهتر از او در ميان سراي نهضت پيدا نمي شود .
 البته خود او هم در گوشه و كنار در اين باره مطالبي شنيده است . ولي هرگز به روي خود نياورده است .
اما اين را هم فراموش نكرده است كه در ملاقات هاي با آن دوست تازه نماينده اش ، گاهي درباره ي مقررات
 دانشگاه و تعداد استادان آن و موسم انتخابات رياست آن سوالاتي بكند و در ميان كتاب هايي كه اخيرا
 زينت بخش كتاب خانه ي شخصي او شده است يك « راهنماي» دانشگاه هم هست به زبان فارسي، و چند
كتاب ديگر به يك زبان نيمه آسيايي و نيمه اروپايي كه روي همه ي آن ها كلمه ي «اورنيورسيت» را مي شود
 خواند .
البته درست است كه خدادادخان به آينده چشم دوخته است ، ولي اين طور نيست كه فكر درباره ي اين آينده
او را از زندگي روز ، از اجتماعي كه در آن مسووليت مهمي دارد و از رهبري مردم ، منصرف كند . فكر و ذكر او
 اين است كه هر روز بهتر از روز پيش ، مطبوعات حزبي را اداره كند ، آدم هاي حزبي را تربيت كند ، نهضت را قد
م به قدم به جلو براند و هر چه بيش تر كه ممكن است وسايلي برانگيزد تا هم خودش و هم ديگران ، از
«فولادهاي آب ديده » گرفته تا تازه كارها ، گذشته را به فراموشي بسپارند و به آينده بپيوندند . حالا ديگر
زندگيش معنايي به خود گرفته است . حالا ديگر آب هرزي نيست كه به مردابي فرو برود . حالا ديگر عضو
 كميته مركزي شده است.

    6
    دزد زده

نفهميدم از چه صدايي بيدار شدم . ولي لابد از صداي آن ها بود . وقتي چشم هايم را مالاندم و ساعتم را ديدم
كه چهار بعد از نيمه شب بود و نگاهي به آسمان روشن و پرستاره ي دم صبح انداختم و نگاهم را از آن جا به
 ظرف آن ها دوختم ، ديدم كه هر سه تاشان بالاي سرم ايستاده بودند ، هنوز باهم از راديو صحبت مي كردند
 كه دزد برده . و نيز مرا صدا مي كردند .
هنوز يك ساعت و نيم وقت بود تا بوق نكره ي سلطنت آباد ، كه مثل صداي گاو شروع مي كند و كم كم ته
مي كشد ، و درست پنج دقيقه بيدارباش دراز و ناراحت كننده اش همه ي فضاي رستم آباد و درروس و لويزان
 و چيزر را پر مي كند و تا نياوران و تجريش هم مي رود ، به صدا در آيد . و من كه در آن صبحگاه خنك و آسايش
 بخش ، ترجيح مي دادم در وقتي دريافتم كه داستان دزد و دزدي است ، مثل اين كه گذشته باشند بخوابم ،
از نو آسوده شدم و باز لحاف را تا روي سينه ام بالا كشيدم و به آسمان چشم دوختم و بعد ، از چهارگوش
دريچه ي اتاق كه بازش مي گذاشتم به درون فضاي اتاقم كه هنو زتاريك بود و لابد بويي از دزدها را و انعكاسي
 از صداي نرم پاي آن ها را در خود داشت چشم دوختم . خوب حس مي كردم كه اگر براي خوردن صبحانه صدايم
 كرده بودند عصباني مي شدم ، ناراحت مي شدم . ولي آن وقت نه ناراحت بودم و نه عصباني . به خصوص
اگر صداي آن بوق نكره بلند شده بود و مرا مثل هر روز ساعت پنج و نيم از خواب پرانده بود حتما خيلي بيش
تر عصباني مي شدم. اصلا من نمي توانم به بعضي چيزها عادت كنم . در خانه هاي متعددي كه زندگي كرده ام
 ، اگر در اول كار به صداهاي دم صبح ، به عوعوي ديروقت سگ هاي شبگرد ، به صداي اولين اتوبوس ها كه آدم هاي
سحرخيز را به كارشان مي رسانند ، به صداي زنگ دوچرخه ي شيرفروش محل و يا به صداي ديگر از خواب
مي پريده ام ، كم كم عادت كرده ام و يكي دو هفته كه از اقامتم در آن محل گذشته است همه ي آن
صداها ، حتي زننده ترين شان نيز ، برايم عادي شده بوده است ، و مثل صداي نفسم و يا مثل تيك تاك
ساعتم كه هيچ وقت از دستم بازش نمي كنم ، برايم آشنا و خودماني شده بوده است . ولي به اين صداي
ديگر، به اين بوق نكره و دراز كه درست مثل صداي گاو زننده و بي قواره است ، به اين همهمه ي ملايم و
 سنگين قورخانه كه به خصوص شب ها زننده و سرشارتر است ، از وقتي به رستم آباد آمده ام تا كنون
نتوانسته ام عادت كنم .
اصلا صداها با هم خيلي فرق دارند . گريه ي بچه ي همسايه هم ممكن است آدم را از خواب بپراند . ولي اين
يكي چيز ديگري است . صداها هم انساني و غير انساني دارند . و من كه توي تختم دراز كشيده بودم ، تازه
داشتم جزييات كار دزد را در نظر مي آوردم كه آيا چراغ دستي داشته است يا نه ؟ تنها بوده است يا دسته اي
بوده اند ؟ چه طور از صداي آمد و رفتن شان ، من كه پاي پنجره ي اتاقم توي حياط ، خوابيده بودم ،
بيدار نشده بودم ؟.... و اين جا كه رسيدم زود به فكر افتادم ، كه ديشب مست به رخت خواب رفته بودم .
 و همان دم بود كه حس كردم دهانم خشك است و تشنه هستم .
رفيق هم خانه ام با زنش و مادرش اصرار داشتند كه زودتر بلند شوم . و من كه انگار هنوز در خواب بودم عاقبت
از جا برخاستم . در اول كار ، حتي وقتي لباس مي پوشيدم ، هنوز نمي فهميدم چه خبر شده است . مثل اين
 بود كه نيمه شب است و من از تشنگي بيدار شده ام تا آب بخورم . ولي وقتي در كوچه را باز كردم و نردبان
 دزد را ديدم كه هنوز پاي پنجره ايستاده و به خصوص وقتي چشمم به كتاب ها و كاغذهايم افتاد كه توي
كيف دستي ام بود و حالا همان پاي نردبان پراكنده ريخته بود ، فهميدم كه دزد آمده . يعني نه اين كه تا آن
 وقت نفهميده بودم ، بلكه ديگر حتم كردم . و تازه آن وقت بود كه به اتاقم برگشتم كه ببينم چه چيزها را
 برده است .
دزد از پنجره ي مطبخ تو آمده بود و اتاق مرا كه كسي تويش نمي خوابيد ، برچيده بود و در كوچه را باز كرده بود
 و رفته بود . دلم فقط براي پارچه ي روي راديو سوخت كه لابد راديو را هم توي همان پيچيده بود و توي چمدان
گذاشته بود كه جاي زيادي نداشت و همه ي چيزهاي ديگر را هم مي توانست همان تو جا بدهد . و بعد دلم
براي كيف دستي ام سوخت كه هم چمدان حمام بود و هم جاي كتاب ها و كاغذهايم و هم كيف خريد بازارم
 و هم همه چيز ديگر. هنوز يك جفت كفش مانده بود كه به پا كشيدم و به طرف كلانتري رستم آباد راه افتادم
 . هوا هنوز تاريك بود و جلوي روي من يك نفر ديگر بود كه به رستم آباد مي رفت و من يك باره حس كردم كه
 دلم مي خواهد با او حرف بزنم . گچ فروش ده بود . كه براي ما هم چند وقت قبل دو بار گچ آورده بود و به
من سلام مي كرد . قدم تند كردم ، به صداي پاي من برگشت و در تاريكي دم صبح سلام كرد . و من از او
 پرسيدم كسي را نديده بوده است كه بساطي روي دوش داشته باشد و از اين طرف ها عبور كند ؟و او گفت
نه و بعد جريان را پرسيد .
كه «سركار استوار» را صدا زد . و او پيرمردي بود شكسته و واريخته كه داشت دكمه هاي زير يخه اش را مي بست .
توي حياط دو سه نفر ديگر زير لحاف هاي وصله دار ، يك نفر هم توي ايوان ، روي يك تخت سفري خوابيده بودند .
از سر و صداي ما ، آن كه روي تخت سفري خوابيده بود و يك نفر ديگر كه كنار حوض زير لحاف نازك خود مچاله
 شده بود ، هركدام مثل سگي كه به صداي پا از خواب بپرد ، بيدار شدند . من باز هم يك سيگار آتش زدم و
حالا ديگر حس مي كردم كه بايد داستان را با آب و تاب بيشتري و با دلسوزي و تاثري كه شايسته ي اين گونه
موارد است تعريف كنم . پاسبان ها گرچه پاسبان هاي كلانتري رستم آباد هم باشند با گچ فروشي ساده ي
كه به آدم سلام مي كند فرق دارند. يعني اقلا رسمي ترند و بيش تر به كلمات تشريفات وابسته اند . گذشته
از اين كه من تا آن وقت خونسردتر از آن بودم كه «سركار استوار» كلانتري رستم آباد بتواند حرف هاي مرا
باور كند . همين كار را هم كردم و داستان دزدي را با شرح و بسط كافي براي آن كه روي تخت سفري خوابيده
بود ، همان طور كه كنار تختش نشسته بودم و او در بستر خود نيم خيز شده بود ، گفتم .وقتي قسمت اساسي
 داستانم را مي گفتم آن كه كنار حوض خوابيده بود و به حرف هاي ما گوش مي داد از جا پريد . آفتابه را آب
كرد و به گوشه اي تپيد و من رفتم از توي دفتر كلانتري يك صندلي آوردم . كنار تخت سفري گذاشتم و حالا
ديگر درد دل مي كرديم . و آن كه روي تخت خوابيده بود و من خيال مي كردم رييس يا معاون كلانتري است
از دزدي هايي كه پارسال شده بود حرف مي زد و براي لحاف هاي اطلسي كه يكي از دزدها برده بود و توي چاه
 مخفي كرده بود ، تاسف مي خورد . مردي كه با من حرف مي زد صورت جا افتاده اي داشت و انگار ميان خواب
 ريشش را تراشيده بود . پيشاني اش بلند بود و آن طور كه خوابيده بود خيلي بيش تر به يك معلم شباهت
داشت تا به يك پاسبان . و من به اين طريق خيلي خودماني تر توانستم داستانم را براي او بگويم . و در انتظار
 هم دردي هاي او باشم . از صدايش فهميدم كه دندانش عاريه است و پيدا بود كه دلش مي خواست با من
 همدردي كند.
همه ي آدم هايي را كه من در كلانتري ديدم هفت نفر بودند. و همه شان تنها خوابيده بودند. و من همان طور
 كه سيگارم را مي كشيدم ، و با آن كه روي تخت خوابيده بود حرف مي زدم ، گمان كردم همه ي پاسبان هاي
كلانتري همين هفت و هشت نفرند. و در اين فكر بودم كه «چه بد !لابد بيچاره ها هميشه تنها مي خوابن !
كاش فقط شب هاي كيشيك شون اين طور باشن . اما اگه همش همين هفت هش تا باشن ؟...» و غمي
 كه به خاطر اين مطلب بر دلم نشسته بود از يادم نرفت تا وقتي كه فردا دوباره به كلانتري برگشتم و روي
 ديوار اتاق رييس كلانتري توانستم صورت اسامي پاسبان هاي رستم آباد را ببينم . و ببينم كه روي هم رفته
 نزديك به چهل نفر هستند . و آن وقت بود كه راحت شدم و با خودم گفتم «چه خوب!همش هفت هش
تاشون كشيك مي دن. پس فقط همون كشيك شون تنها هستن !»
آن كه آفتابه به دست بيرون رفته بود ، آمد .صدايي گرم و عوامانه داشت . به جاي چكمه ، گيوه به پا داشت
 . سلاحش را توي دستمال ابريشمي بست و توي جلد چرمي اش كه به كمر خود آويخته داشت گذاشت .
 و يك شلاق كوتاه فرنگي ساز هم از توي پستويش دراورد و زير پيش سيه ي كتش گذاشت و من يك باره به
 اين فكر افتادم كه «اگر وقتي دزد اومده بود بيدار مي شدم ؟ اگه قرار بود باهاش كلنجار برم ؟يعني اصلا
بيدار مي شدم؟يعني ازش مي ترسيدم ؟ خودم دم چك مي دادم ؟...»و او يخه اش را هم تا بالا دكمه كرده
 بود و جلوي آن كه روي تخت سفري خوابيده بود و همان طور دراز كشيده دستورهايش را مي داد ، خبردار
ايستاده بود .و دستورهاي درباره ي طرز كار او و سركشي به محل دزدي و گشتن چاله چوله ها و حلقه قنات
هاي اطراف بود . بعد هم خداحافظي كرديم و دو نفري از در كلانتري بيرون آمديم.
ديگر هوا روشن شده بود ، ولي دكان هاي ده هنوز بسته بود و كسي توي كوچه نبود . سوت كارخانه هنوز كشيده
 نشده بود . سيگاري به او تعارف كردم و خوب يادم است كه برايش از بدي وضع زندگي معلم ها حرف زدم .
 براي آن كه روي تخت سفري ايوان كلانتري خوابيده بود و من خيال مي كردم رييس يا معاون است ، اين
حرف ها را نزده بودم . ولي براي اين پاسبان گشتي كه لحن گرم و عوامانه داشت حتي گفتم كه فكر نمي كنم
 اصلا بتوانم جاي همين اموال را پر كنم و دست آخر هم به او وعده دادم كه اگر دزد گيرم آمد انعام خوبي به
 او بدهم . و تا به خانه برسيم او از اين واقعه اي كه ديروز عصر برايش اتفاق افتاده بود حرف زد : دو نفر جوان
 هيجده بيست ساله ، يك بچه ي هشت ده ساله را با دوچرخه آورده بوده اند و مي خواسته اند پشت باغ ها
چيزر ، با او عمل «منافي عفت » بكنند . خودش همين اصطلاح را به كار برد . پدر پسرك كه خبردار شده بود ،
شكايت كرده بوده و او مامور جلب آن جوانك ها شده بوده است .و وقتي مي گفت حاضر بوده است آن دو را
 زير شلاقش بكشد ، من حرفش را باور كردم . اصلا آن روز دلم مي خواست همه ي حرف ها را باور كنم . حرف
 هاي همه كسي را .پاسبان همراه من، قدش كوتاه بود و خودش را به زحمت به قدم هاي من مي رساند.ولي
شاداب بود و هيچ مثل كسي نبود كه صبح سركار عادي و خسته كننده ي روزانه اش مي رود.شوق آدمي را
داشت كه  دارد دنبال آرزوي خود مي دود.
به خانه كه رسيديم صبحانه حاضر بود و تاچايي خنك شود او سري به محل سرقت زد و در ديوار را با رفتاري
كاآگاهانه ، كه ناشي گري را از آن مي باريد ، وارسي كرد .و بعد چايي اش را خالي سركشيد.سوت قورخانه هم
كشيده شده بود كه راه افتاديم تا اطراف را بگرديم . پشت ديوار خانه ي مقابل ، كوزه ي روغني را كه دزد برده
 بود پيدا كرديم . درش باز بود و جاي پنجه ي يك آدم روي روغن ماسيده اي كه ته كوزه بود ، باقي مانده بود
 و من فكر كردم: « چه حوصله اي داشته؟!» .كوزه را به خانه آورديم و دنبال همان برگه را گرفتيم و تا ساعت
هشت راه رفتيم.تمام حلقه قنات ها را ، تمام گودالي ها و سوراخ سنبه ها را ، تمام خانه هاي نيمه كاره ي
اطراف و بام و زيرزمين آن ها را وارسي كرديم . توي يك خانه كه سرايدار داشت و سوءظن پاسبان همراه من
 به آن جلب شده بود ، تحقيقات مان حسابي بود.از در كه وارد شديم سگ شان پارس مي كرد.پاسبان ،
 سرايدار خانه را صدا كرد : «آهاي بيا اين جا ببينم .» بعد او را به كناري برد و چيزهايي از او پرسيد و بعد هم
 خانه را گشت. بيچاره ها مي خواستند صندوق خود را و رخت خواب هاي خود را هم كه تازه جمع كرده بودند
 و روي هم گذاشته بودند باز كنند تا او ببيند.و من همان طور كه پاسبان پرس و جو مي كرد ، گرچه دلم به حال
 آن ها مي سوخت ، ته دلم شادي مخصوصي مي يافتم . شادي مخصوصي از اين كه با اين همه جسارت ،
توانسته ام خودم را وارد زندگي اين آدم هاي ناشناس كنم و براي پيدا كردن اموال به دزدي رفته ام زندگي
شان را بريزم و بپاشم .بعد هم در را ه ، دشت بان رستم آباد را ديديم و پاسبان  نشاني هاي يك جوان چشم
زاغ به او داد كه ممكن است ديشب در قهوه خانه ي درروس خوابيده باشد و به او بسپرد كه اگر كسي باري به
 دوش نگه ش دارد و بساطش را به هر صورت بگردد.و من ديگر داشت باورم مي شد كه دزد پيدا خواهد شد .
 بعد به خانه ي ويران اي سرزديم كه دو نفر زن فقير در آن زندگي مي كردند و يكي شان خيال كرده بود از طرف
 دولت براي بردن آن ها آمده ايم. و آمده بود مرا به جوانيم قسم مي داد كه نبريم شان .
وقتي همه بيابان هاي اطراف را پرسه زديم و از وسط مزارع سيب زمي«ي كه داشتند محصولش را بر مي
داشتند و از كنار خرمن ها ، گذشتيم كه روي كپه ي گندم هاي بادداده اش را انگ زده بودند و به كلانتري
برگشتيم ، من ديگر صاحب پاي خود نبودم . و از اين دوندگي بيهوده عصباني بودم . ولي هنوز اميدي در كار بود
 . هنوز اميدوار بودم كه دزد پيدا خواهد شد . پاسبان همراه من چنان رفتار كرده بود كه من اين طور خيال برم
 داشته بود . وقتي به كلانتري رسيديم چند نفر ديگر هم آن جا بودند . نانواي محل ، يك جوان باريك را كه از
 لباسش پيدا بود كارگر قورخانه است زده بود و حاضر هم نبودند ، صلح كنند . گزارش كارشان حاضر شده بود و
در انتظار رييس بودند كه بيايد و گزارش را امضا كند و به شهرباني تجريش بفرستد . و از آن جا لابد به دادگاه و
 دادگستري و دادسرا و هزار خراب شده ي ديگر . و من وحشتم گرفت : «مبادا كار من به اين جاها بكشه.اصلا
 حوصله ش رو ندارم. مرده شور!» ديگر اميد مبهمي را هم كه دوندگي ها و كوشش هاي پاسبان همراهم در
دل من انگيخته بود از دست داده بودم. به انتظار رييس نتوانستم بايستم و خسته و هلاك به خانه برگشتم.
قرار گذاشته بودم كه وقتي رييس آمد ، پاسباني را به خانه مان بفرستند كه ورقه ي دادخواست را همراه بياورد
 تا همان جا پركنم. يك ساعت بعد پاسبان آمد و آن كار را كردم و مدتي هم با پاسبان درد دل كردم. خوب
 يادم است از اين كه چرا آدم مجبور مي شود از شهر فرار كند و توي اين خراب شده ي رستم آباد زندگي خودش
 را سرگردنه بگذارد حرف هايم زدم و او هي سعي مي كرد مرا دلداري بدهد. و نيز به يادم است كه وقتي
دادخواست را پر مي كردم و جريان واقعه را مي نوشتم ، سعي مي كردم در عين حال كه خودم را بي علاقه
نشان مي دهم جملاتي را آب و تاب بنويسم و از تحريك احساسات طرف براي بيان مطالب كمك بگيرم. يك
 جا همچه نوشته بودم : «من نمي توانم به خودم جرات اين را بدهم كه دزدم را محكوم كنم . نمي شود اين
كار را به آساني كرد . ولي اگر شما به جاي من بوديد چه مي كرديد؟ و به خصوص اگر حتم داشتيد كه ديگر جاي
 اموال دزد زده را ، هرچه هم كه ناچيز باشد ، نمي توانيد پر كنيد.» بعد هم پاسبان رفت و من به شهر آمدم.
درست نمي توانم بگويم در شهر كه بودم چه حالي داشتم . آن قدر هست كه با روزهاي ديگر فرقي نداشتم.
توي كوچه و خيابان تند راه مي رفتم. توي اتوبوس سيگار آتش مي زدم  ، و توي كافه با دوستانم پرحرفي
مي كردم.سركلاسم به عجله حرف مي زدم و مثل هرروز مي خنديدم . ولي چرا يادم است كه در يك مورد رفتارم
 با ساير روزها كاملا فرق داشت . توي كافه كه بودم - و يادم است حتي سر كلاسم - داستان را با كمال
معصوميت براي همه نقل مي كردم . و در عين حال خودم را بي علاقه نشان مي دادم. هيچ تعمدي در اين
كار نداشتم.خود به خود اين طور شده بودم. مثل اين كه مي خواستم از اين راه تلافي اموال به دزدي رفته ام
 را در بياورم . و ديگران - دوستان و شاگردهايم - بعد از شرح و بسطي كه من مي دادم دلسوزي مي كردند و
هم دردي نشان مي دادند. و من دلم خنك مي شد. پيش مادرم كه بودم و نيز هرجاي ديگر كه مي رفتم عين
اين بازي را در مي آوردم و به خصوص روي بي علاقه نشان دادن خودم خيلي تكيه مي كردم.
دو روز بعد قضيه به كلي فراموش شده بود . فقط سه روز بعد از واقعه كه كاغذ پاره هاي جيب هايم را وارسي
 مي كردم ، وقتي آن تكه كاغذي را يافتم كه شماره ي پرونده ي دزدي را روي آن يادداشت كرده بودم و قرار
بود به شهرباني تجريش مراجعه كنم و از آن جا به دادگاه و دادگستري و دادسرا و هزار خراب شده ي ديگر...يك
 بار ديگر به ياد همه ي آن دوندگي ها و حمق ها و بيهوده گي ها افتادم . دلم براي راديو و كيفم باز سوخت و
 حس كردم هنوز از آن پاسبان گشتي كه وعده داده بودم اگر دزد پيدا شد انعام كلاني به او بدهم ؛ خجالت مي
 كشم.

  ادامه دارد...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت توسط س . م . م . ز| |

عنوان كتاب : زن زيادي
نويسنده : جلال آل احمد

1 سمنو پزان

دود همه حياط را گرفته بود و جنجال و بيابرو بيش از همه سال بود.زن ها ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه كرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را بخوابانند.مردها را از خانه بيرون كرده بودند تا بتوانند چادرهايشان را از سر
بردارند و توي بغچه بگذارند و به راحتي اين طرف و آن طرف بدوند.داد و بي داد
بچه ها كه نحس شده بودند و خودشان نمي دانستند كه خوابشان مي آيد-سروصداي
ظرف هايي كه جابه جا مي كردند-و برو بياي زن هاي همسايه كه به كمك آمده بودند
و ترق و توروق كفش تخته اي سكينه ، كلفت خانه-كه ديگران هيچ امتيازي بر او
نداشتند-همه اين سروصداها از لب بام هم بالاتر مي رفت و همراه دود دمه اي كه
در آن بعدازظهراز همه فضاي حياط برمي خاست، به ياد تمام اهل محل مي آورد كه
خانه حاج عباس قلي آقا نذري مي پزند.و آن هم سمنوي نذري .چون ايام فاطميه بود
و سمنو نذر خاص زن حاجي بود.
مريم خانم ، زن حاج عباس قلي آقا ، سنگين و گوشتالو، باپاهاي كوتاه و آستين هاي
بالازده اش غل مي خورد و مي رفت و مي آمد.يك پايش توي آشپزخانه بود كه
از كف حياط پنج پله مي رفت و يك پايش توي اتاق زاويه و انبار و يك پايش پاي
سماور .بااين كه همه كارش ترتيب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور
ظرف ها كرده بود و رقيه اش راكه كوچك تر بود،پاي سماور نشانده بود و خودش هم
مامور آشپزخانه بود،...با همه اين دلش نمي آمد دخترها را تنها بگذارد.اين
بود كه هي مي رفت و مي آمد؛ به همه جا سر مي كشيد؛ نفس زنان به هم كس فرمان
مي داد؛با تازه واردها تعارف مي كرد؛بچه ها را مي ترساند كه شيطنت نكنند؛دعا و
نفرين مي كرد؛به پاتيل سمنو سر مي كشيد:
«رقيه!...آهاي رقيه!چايي واسه گلين خانم بردي؟»
«چشم الان مي برم.»
«آهاي عباس ذليل شده !اگر دستم بهت برسه ، دم خورشيد كبابت مي كنم.»
«مگه چي كار كرده ام ؟ خدايا!فيش!»
«خانم جون خيلي خوش اومديد.اجرتون با فاطمه زهرا.عروستون حالش چه
طوره؟»
«پاي شما رو مي بوسه خانم .ايشالاه عروسي دختر خودتون.خدانذرتون رو
قبول كنه.»
«عمقزي به نظرم ديگه وقتش شده كه آتيش زير پاتيلو بكشيم ؛ ها؟»
«نه ، ننه.هنوز يه نيم ساعتي كار داره.»
«واي خواهر ، چرا اين قدر دير اومدي؟مجلس ختم كه نبود خواهر!»
و به صداي مريم خانم كه با خواهرش خوش و بش مي كرد ، بچه ها فرياد-
كنان ريختند كه :
«آي خاله نباتي.خاله نباتي.»
و با دست هاي دراز از سرو كله هم بالا رفتند.خاله بچه نداشت و تمام
بچه هاي خانواده مي دانستند كه جواب سلامشان نبات است.خاله از زير چادر،
كيف پارچه اش را درآورد ؛ زيپ آن را كشيد و يكي يكي دانه آب نبات توي دست
بچه ها گذاشت .اما بچه ها يكي دو تا نبودند.مريم خانم پنج تا بچه بيش تر نداشت؛
فاطمه و رقيه و عباس و منير و منصور.اما آن روز خدا عالم است دست چند تا
بچه براي آب نبات دراز شد.دو سير و نيم آب نباتي كه خاله سر راه خريده بود،
در يك چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فرياد بچه ها بلند بود كه :
«خاله نباتي ، خاله نباتي .»
وقتي همه آب نبات ها تمام شد و خاله همه گوشه هاي كيف را هم گشت ، يك پنج قراني
درآورد و عباس را كه پسري هشت ساله بود ، كناري كشيد .پول را توي مشتش
گذاشت و در گوشش گفت :
«بدو باريكلا!يك قرونش مال خودت.چارزارشم آب نبات بخر، بده بچه ها!...
اما حلال حروم نكني ها؟»
هنوز جمله آخر تمام نشده بود كه عباس رو به درحياط ، پا به دو گذاشت و بچه ها
همه به دنبالش.
«الحمدالله،خواهر!كاش زودتر اومده بودي.از دستشون ذله شديم.»
با اين كه بچه ها رفتند ، چيزي از سروصداي خانه كاسته نشد.زن ها با گيس هاي
تنگ بافته و آستين ها ي بالا زده چاك يخه هايي كه از بس براي شير دادن بچه ها
پايين كشيده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود، عجله مي كردند ؛ احياط مي كردند.
به هم كمك مي كردند  ؛ و براي راه انداختن بساط سمنو شور و هيجاني داشتند.
همه تند و تند مي رفتند و مي آمدند ؛ به هم تنه مي زدند ؛ سلام مي كردند ؛ شوخي
مي كردند ؛ متلك مي گفتند ، يا راجع به عروس ها و هووها و مادرشوهرهاي همديگر
نيش و كنايه رد و بدل مي كردند :
«واي عمقزي پسرت رو ديدم .حيووني چه لاغر شده بود!اين عروس حشريت
بگو كمتر بچزونتش.»
«وا!چه حرف ها!قباحت داره دختر.هنوز دهنت بوي شير ميده.»
«اوا صغرا خانم !خاك بر سرم !ديدي نزديك بود اين زهراي جونم مرگ شده
هووي تورم خبر كنه.اگر اين مادر فولاد زره خبردار مي شد، همه هوردود مي -
كشيديم و مثل اين دودها مي رفتيم هوا.»
«اي بابا !اونم يك بنده خدا است .رزق مارو كه نمي خورده.»
«پس رزق كي رو مي خوره؟اگه اين عفريته پاي شوهرت ننشسته بود كه حال و
روزگار تو همچين نبود.»
جمله آخر را مريم خانم گفت كه تازه چادر خواهرش را گرفته بود.از آن طرف
مي گذشت و مي خواست به صندوق خانه ببرد.دم در صندوق خانه ، رو به خواهرش
كه پا به پاي او مي آمد، آهسته افزود:
«مي بيني خواهر ؟كرم از خود درخته.همين خاله خانباجي هاي بي شعور و پپه هستند
كه شوهر الدنگ من ميره با پنشش تا بچه سرم هوو ميآره .»
«راستي آبجي خانم !چه خبر تازه از آن ورها؟هنوز هووت نزاييده ؟»
«ايشالا كه تركمون بزنه .ميگن سه روزه داره درد مي بره.سرتخته مرده شور خونه!
حاجي قرمساق منم لابد الان بالاي سرش نشسته ، عرق پيشونيش رو پاك مي كنه.
بي غيرت فرصت رو غنيمت دونسته.»
«نكنه واسه همين بوده كه امسال گندم بيشتري سبز كردي.»
«اوا خواهر!چه حرف ها؟تو ديگه چرا سركوفت مي زني؟»
و از صندوق خانه درآمدند و به طرف مطبخ راه افتادند كه آن طرف حياط بود.
«بريم سري به اجاق بزنيم خواهر!يك من گندم امسال ، كيله رو از دستم دربرده.
تو هم نيگاهي بكن!هر چي باشه كدبانوتر از مني.»
و دم در مطبخ كه رسيدند ، مريم خانم برگشت و رو به تمام زن هايي كرد كه ظرف
 مي شستند ، يا بچه كوچولوهاشان را سرپا مي گرفتند، يا شلوارهاي خيس شده بچه ها
را لبه ايوان پهن مي كردند، يا سرهاشان را توي يخه هم كرده بودند و چيزي مي گفتند
و  كركر مي خنديدند.و گفت :
«آهاي!قلچماق ها و دخترهاش بيآند.حالا وقتشه كه حاجت بخواهين.»
و خنده كنان به خواهرش گفت :
«حالا ديگه به هم زدنش زور مي بره.ديگه كار خورده و خوابيده ها است.»
و از پله ها پايين رفتند و دنبال آن دو  هفت هشت تا از دختهاي پا به بخت و زن هاي
قد و قامت دار.
مريم خانم امسال به نذر پنج تن ، يك من گندم بيش تر از سال هاي پيش سبز كرده بود.
بادام و پسته و فندق را هم كه خواهرش نذر داشت.پاتيل را هم از شيرفروش سرگذر
كرايه مي كردند و وقتي دم مي كشيد ، از سربار برمي داشتند .واين همه ظرف هم لازم
نبود.اما امسال از همان اول كار، عزا گرفته بودند.فرستاده بودند پاتيل مسجد بزرگ را
آورده بودند و به متولي مسجد -كه آن را روي سرش هن هن كنان و صلوات گويان از
در چهار اطاق تو آورده بود-دوتومان انعام داده بودند و چون ديده بودند كه اجاق برايش
كوچك است ، فرستاده بودند از توي زيرزمين ده پانزده تا آجر نظامي كهنه آورده بودند كه
خدا عالم است چند سال پيش ، از آجر فرش حياط زياد مانده بود و وسط مطبخ
اجاق موقتي درست كرده بودند و پاتيل را بار گذاشته بودند.وقتي هم كه پاتيل را آب گيري
مي كردند ، تابيست و چهار سطل شمرده بودند ، ولي از بس بچه ها شلوغ كرده بودند
و خاله خانباجي ها صلوات فرستاده بودند ، ديگر حساب از دستشان در رفته بود.
بعد هم فرش يكي از اتاق ها را جمع كرده بودند و هرچه ظرف داشتند ، دسته دسته
دور اتاق و توي اطاقچه ها چيده بودند .هرچه كاسه و بشقاب مس بود ، هرچه
چيني و بدل چيني بود و هرچه سيني و مجمعه داشتند، همه را آورده بودند.ته
صندوق ها را هم گشته بودند و چيني مرغي هاي قديمي را هم بيرون آورده
بودند كه در سراسر عمر خانواده ، فقط موقع تحويل حمل و سربساط هفت سين
آفتابي مي شود، و يا در عروسي و خداي نكرده عزايي.
فاطمه ، دختر پا به بخت مريم خانم ، يك طرف اتاق خانه را تخت چوبي
گذاشته بود و ظرف هاي قيمتي را روي آن چيده بود و ظرف هاي ديگر را
به ترتيب كوچكي و بزرگي آن ها دسته دسته كرده بود و همه را شمرده بود
و دو ساعت پيش ناهار كه خورده بودند ، به مادرش خبر داده بود كه جمعا
هشتاد وشش تا كاسه و باديه و جام و قدح و خورش خوري و ماست خوري
و سيني و لگن جمع شده.و مادرش كه با عمقزي مشورت كرده بود ، به اين
نتيجه رسيده بود كه ظرف باز هم كم است و ناچار در و همسايه ها را صدا كرده
بود و خواسته بود هركدامشان هر چه ظرف زيادي دارند بياورند و اين سفارش
را هم كرده بود كه :
«اما قربون شكلتون ، دلم مي خواد فقط مس و تس بيآريد ها...اگه چيني
باشه ، نبادا خداي نكرده يكيش عيب كنه و روسياهي به من بمونه.»
و حالا زن هاي همسايه -كه چادرشان را دور كمرشان پيچيده و گره
زده بودند -پشت سر هم از راه مي رسيدند و دسته دسته ظرف هاي مس
خودشان را مي آوردند و به فاطمه خانم مي سپردند.و فاطمه ظرف هاي
هر كدام را مي شمرد و تحويل مي گرفت و با كوره سوادي كه داشت،
سنجاق زلفش را در مي آورد و بانوك آن روي گچ ديوار مي نوشت:
«گلين خانم ، يك دست كاسه لعابي-همدم سادات، دوتالگنچه روحي-
آبجي بتول ، سه تا باديه مس...»
دو نفر هم پارچ آورده بودند و ي: نفر هم سطل .و فاطمه پيش خود
فكر كرده بود :
«چه پرمدعا!»
و ظرف ها را كه تحويل مي گرفت ، مي گفت :
«خودتون هم نشونش بكنين كه موقع بردن ، گم و گور نشه!»
«واه!چه حرفها ؟فاطمه خانم  جون خودت كه ماشاالله سواد داري و
صورت ور مي داري.»
« نه آخه محض احتياط ميگم.كار از محكم كاري عيب نمي كنه.»
و همسايه ها كه هر كدام توي كوچه يا دالان خانه كاسه و باديه خودشان را
شمرده بودند و حتي با نوك كاردي يآ چيزي زير كعبش را خطي يا دايره اي
كشيده بودند و نشان كرده بودند ، خودشان را بي اعتنا نشان مي دادند و پشت
چشم نازك مي كردند و مي رفتند. زن ميراب محل هم يكي از همين همسايه ها
بود كه كاسه و باديه مي آوردند . بچه به بغل آمد و از زير چادرش يك
جام مس را با سرو صدا روي تخت گذاشت و گفت :
«روم سياه فاطمه خانم !تو خونه گدا گشنه ها كه ظرف پيدا نميشه.»
فاطمه كه سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف هاي همسايه ها را
روي گچ ديوار جمع مي زد، برگشت و چشمش به جام مس كه افتاد
برق زد و بعد نگاهي به صورت زن ميراب انداخت و گفت :
«اختيار دارين خانم جون ، واسه خود نمايي كه نيست.اجرتون با حضرت
زهرا.»
و روي ديوار علامتي گذاشت و زن ميراب كه رفت ، جام را برداشت
و روي نوك پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگري به
آن زد و طنين زنگ آن را به دقت شنيد.بعد آن را به گوش خود نزديك
كرد و اين بار با سنجاق زلفش ضربه اي ديگر به آن زد و صداي كش دار
و زيل آن را گوش كرد و يك مرتبه تمام خاطراتي كه با اين صدا و اين جام
همراه بود ، در مغزش بيدار شد.به يادش آ»د كه چند بار با همين جام زمين
خورده بود و چه قدر به آن تلنگر زده بود و هر بار كه با آن آب مي خورد ،
از برخورد دندان هايش با جام لذت برده بود و اوايل بلوغ كه نمي گذاشتند
زياد توي آينه نگاه كند ، چه قدر در آب همين جام مسي صورتش را برانداز
كرده بود و دست به زلف هايش فرو كرده بود و عاقبت به يادش آ»ده كه چهار
سال پيش ، در يكي از همطن روزهاي سمنو پزان ، جام گم شد و هر چه گشتند ،
گيرش نيآوردند كه نيآوردند . يك بار ديگر هم آن را به صدا درآورد و اين بار
بايك كاسه مس ديگر به آن ضربه اي زد و صدا چنان خوش آهنگ و طنين دار و
بلند بود كه خواهرش رقيه از پاي سماور بلند شد و به هواي صدا به دو آمد و
چشمش كه به جام افتاد ، پريد آن را گرفت و گفت :
«الهي شكر خواهر!ديدي گفتم آخرش پيدا ميشه؟!من يه شمع نذر كرده بودم.»
«هيس !صداشو درنيار.بدو در گوش مادر بگو بيآد اين جا.»
دو دقيقه بعد ، مادر نفس زنان ، با چشم هاي پف كرده و صورت گل انداخته ،
خودش را رساند و چشمش كه به جام افتاد ، گفت :
« آره .خودشه.تيكه تيكه اسباب جهازم يادمه ، ذليل شين الهي !كدوم
پدر سوخته آوردش؟»
«يواش مادر !زن ميراب محل آوردش .يعني كار خودشه؟»
مادر پشت دستش را كه پاي اجاق سوخته بود ، به آب دهان تر كرد و گفت :
«پس چي؟از اين پدرسوخته ها هر چه بگي برميآد.گوسفند قربوني رو تا
چاشت نمي رسونند.»
«حالا چرا گناه مردمو مي شوري مادر؟»
«چي ميگي دختر؟يعني شوهر ديوثش تو راه آب گيرش آورده؟خونه خرس و
باديه مس؟فعلا صداشو در نيآر.يادتم باشه تو يه ظرف ديگه براش سمنو
بكشيم.باباي قرمساقت كه آمد ، ميگم با خود ميراب قضيه رو حل كنه.كارت
هم تموم شد ، در و قفل كن كه مال مردم حيف و ميل نشه.خودتم بيا دو سه تا
دسته بزن شايد بختت واز شه.»
«اي مادر!اين حرف ها كدومه؟مگه خودت با اين همه نذر و نياز تونستي جلوي
بابام رو بگيري؟»
مادر باز پشت دستش را بازبان تر كرد و اخمش را توي هم كشيد و گفت :
«خوبه .خوبه .تو ديگه سوزن به تخم چشم من نزن!خودم مي دونم و دختر
پيغمبر.تا حاجتم رو نگيرم، دست از دامنش ور نمي دارم.پاشو بيا كه ديگه
هم زدنش از پير پاتال ها برنميآد.»
و هنوز در اتاق ظرف خانه را نبسته بودند كه باز حياط پر شد از جنجال بچه ها
كه بكوب بكوب و فرياد زنان ريختند تو و دوتاي از آن ها كه آخر همه بودند
گريه كنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتي كه :
«اين عباس به اوناي ديگه دو تا آب نبات داد، به ما يكي.اوهوو اوهوو...»
خاله تازه داشت بچه ها را آرام مي كرد و در پي نقشه اي بود كه همه شان را دنبال
نخود سياه ديگري بفرستند ، كه يك مرتبه شلپ صدايي بلند شد و يكي از زن ها
فرياد كشيد.بچه اش توي حوض افتاده بود. دور حوض مي دويد و سوز و بريز
مي كرد.چه بكنند؟چه نكنند؟حوض گود بود و كسي آب بازي نمي دانست و
مردها را هم كه دست به سركرده بودند .ناچار فاطمه خانم ، همان طور با
لباس پريد توي حوض و بچه را درآورد كه تا نيم ساعت از دهان و دماغش
آب مي آمد و مثل ماست سفيد شده بود و براي مادرش نبات آب سرد درست
كردند  و شانه هايش را ماليدند.و فاطمه كه از درحوض آمده بود ، پيراهن
به تنش چسبيده بود و موهايش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمايان
شده بود و برجستگي سينه اش مي لرزيد.هوله آوردند و چادر نماز دورش
گرفتند كه لباسش را كند و خشكش كردند و سرخشك كن قرمز به سرش
بستند و به عجله بردندش توي مطبخ.
ديگر چيزي به دم كردن پاتيل نمانده بود .مرتب سه نفري پاي آن كشيك
مي دادند و با يك بيلچه دسته دار و بلند ، سمنو را به هم مي زدند كه ته
نگيرد و نسوزد .اولي كه خسته مي شد ، دومي، و بعد از او سومي.
توي مطبخ همه چشم هايشان قرمز شده بود و پف كرده بود و آبي كه از
چشم هايشان راه مي افتاد و صورتشان را مي سوزاند ، با دامن پيراهن
پاكش مي كردند و گرماي اجاق را تا وسط لنگ و پاچه هاشان حس مي كردند.
در بزرگ مسي پاتيل را حاضر كرده بودند و رويش خاكستر ريخته بودند و
منتظر بودند كه فاطمه خانم آخرين دسته ها را بزند و گرمش بشود و عرق بكند
تا در پاتيل را بگذارند و آتش زير  آن را بكشند و روي درش بريزند ،...
كه اي داد بي داد !يك مرتبه مريم خانم به صرافت افتاد كه هنوز كسي را دنبال
آشيخ عبدالله نفرستاده اند .فريادش از همان توي مطبخ بلند شد كه :
«آهاي عباس ذليل شده!جاي اين همه عذاب دادن ، بدو آشيخ عبدالله رو خبر كن
بياد .خونه ش رو بلدي؟»
و خاله خانم آب نباتي يك پنج قراني ديگر از كيفش و از مطبخ رفت بيرون كه كف
دست عباس بگذارد و روانه اش كند.و حالا ديگر عرق از سرو روي فاطمه ، دختر
پا به بخت مريم خانم ، راه افتاده بود و موقع دم كردن پاتيل رسيده بود.پاتيل را
دم كردند و سرو روي دختر را خشك كردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارويي
زدند و خاكسترها و ذغال هاي نيم سوز را زير اجاق  كردند و چند تا كناره گليم
آوردند و چهارطرف مطبخ را فرش كردند و دخترهاي بي شوهر را بيرون
فرستادند و يك صندلي براي روضه خوان گذاشتند و پير و پاتال ها و شوهردارها
چادر سر كرده و مرتب آمدند و دورتادور مطبخ به انتظار حديث كساي آشيخ
عبدالله نشستند.
با اين كه آتش زير پاتيل را كشيده بودند و دود و دمه تمام شده بود ، همه عرق
مي ريختند و خودشان را با دستمال يا بادبزن باد مي زدند و سكينه -كلفت خانه-
ترق و توروق از پله ها بالا مي رفت و پايين مي آمد و چاي و قليان مي آورد و
بادبزن  به دست زن ها مي داد. بيست و چند نفري بودند .يك قليان زير لب
 عمقزي گل بته بود كه ميان مريم خانم و خواهرش پاي پله مطبخ نشسته بود و
دسته هاي چارقد ململش روي زانوهايش افتاده بود و يكي ديگر زير لب بي بي زبيده ؛
كه مادر شوهر خاله خانم آب نباتي بود و كور بود و چشم هاي ماتش را به يك نقطه
دوخته بود.عمقزي گل بته همان طور كه دود قليان را درمي آورد؛ با خاله آب نباتي
حرف مي زد:
«دختر جون!صدبار بهت گفتم اين دكتر مكترها رو ول كن!بيا پهلوي خودم تا
سرچله آبستنت كنم!»
«عمقزي !من كه جري ندارم . گفتي چله بري كن ،كردم.گفتي تو مرده شور خونه
از روي مرده بپر كه پريدم و نصف گوشت تنم آب شد.خدا نصيب نكنه.هنوز يادش
كه مي افتم تنم مي لرزه.گفتي دوا به خورد شوهرت بده كه دادم.خيال مي كني روزي چهل
تا نطفه تخم مرغ فراهم كردن،كار آسوني بود؟اونم يك هفته تموم؟بقال چقال كه هيچي ،
ديگه همه مشتري هاي چلوكبابي زير بازارچه هم منو شناخته بودن.مي بيني كه از هيچي
كوتاهي نكرده ام.اما چي كار كنم كه قسمتم نيست.بايس بچه هاي طاق و جفت مردمو ببينم
و آه بكشم.شوهرم هم كه دست وردار نيست و تازه به كله اش زده كه دوا و درمون
پيش اين دكترا فايده نداره .مي خواد ورم داره ببره فرنگستون.»
«واه!واه!سربرهنه تو ديار كفرستون !همينت مونده كه تن و بدنت رو بدي به دست اين
كافرهاي خدانشناس؟تازه مگه خيال مي كني چه غلطي مي كنن؟فوت و فن كار همشون
پيش خودمه.نطفه سگ و گربه رو مي گيرن مي كنن تو شكم زن هاي مردم.»
«حالا كه جرفه عمقزي . نه اون پولش رو داره ، نه من از خونه بابام آوردم.
خرج داره؛بي خودي كه نيست.»
عمقزي ذغال هاي نيمه گرفته سرقليان را با دستش زيرورو كرد و رو به مريم خانم
گفت :
«خوب مادر ، تو چيكار كردي؟»
«هيچي .همين جوري چشم به راهم.دلم مثل سير و سركه مي جوشه.
با اين تو حوض افتادن فاطمه هم كه نصف العمر شده ام .حتما دختركم رو
چشم زده اند.از اين عفريته هم هيچ خبري نشد.»
«اگه هرچي گفتم كردي ، خيالت تخت باشه .آخرش به كي دادي برد.»
مريم خانم نگاهي به اطراف افكند و همه را پاييد كه دو به دو و سه به سه گپ
مي زدند و چاي مي خوردند؛ آهسته درگوش عمقزي گفت :
«تو اين زمونه به كي ميشه اطمينون كرد؟اين دختره سليطه هم كه زير بار نرفت.
پتياره !آخرش خودم بردم.به هواي اين كه سمنوپزون نزديكه و رفع كدورت
كرده باشم ، رفتم خونش كه مثلا واسه امروز دعوتش كنم .مي دونستم كه همين
روزها پابه ماهه.ده -يا دوازده روز-درست يادم نيست . من كه هوش و حواس
ندارم.سر وروي همديگه رو بوسيديم و مثلا آشتي هم كرديم.به حق فاطمه زهرا
درست مثل اينكه لب افعي رو مي بوسيدم.فاطمه هم باهام بود.يك خرده كه
نشستيم، به هواي دست به آب رسوندن ، اومديم بيرون.آب انبارشون يه
پنجره تو حياط داره كه جلوش نرده آهني گذاشتن .همچي كه از جلوش رد
مي شدم ، انداختمش تو آب انبار .اما نمي دوني عمقزي!نمي دوني چه
حالي شده بودم.آن قدر تو خلا معطل كردم كه فاطمه آمد دنبالم. خيال
كرده بود باز قلبم گرفته .رنگ به صورتم نمانده بود.اين قلب پدر سگ
صاحاب داشت از كار مي افتاد.پدر سوخته لگوري خيلي هم به حالم
دل سوزوند.و با اون خيكش پا شد برام گل گاب زبون درست كرد.
هيشكي هم بو نبرد.اما نمي دونم چرا دلم همين جور شور مي زنه.
مي دوني كه شوهر قرمساقم ، صبح تا حالا رفته اون جا.نه خبري .
نه اثري .دلم داره از حلقم بيرون مياد.»
«آخه ديگه چرا ؟بيا دو تا پك قليون بكش حالت جا مي آد.»
«واه ،واه ، با اين قلبي كه من دارم؟پس مي افتم عمقزي!»
«هان؟چيه ننه جون؟»
«اگه يه چيزي ازت بپرسم بدت نميآد؟»
«چرا بدم بياد ننه جون؟»
«راستشو بگو ببينم عمقزي ، توش چي چي ها ريخته بودي؟»
عمقزي لب از ني قليان برداشت و چشمش را به چشم مريم خانم
دوخت و پرسيد :
«چه طور مگه ؟آخه ننه اگه قرار باشه من بگم كه احترام طلسم ميره .»
«مي دوني چيه عمقزي؟آخه سه روز بعدش همه ماهي هاي آب
انبارشون مردند.»
«خوب فداي سرت ننه .قضا و بلا بوده.به جون ماهي ها خورده .
كاش به جون هووت خورده بود .اگه بچه دار بشه و تورو پيش
شوهرت سكه يه پول بكنه ، بهتره يا ماهي هاي آب انبارشون بميره ؟»
«آخه عمقزي بديش اينه كه فرداش آب انبار رو خالي كردن.يعني
نكنه بو برده باشن؟»
«نه ، ننه .اون طلسم يه روزه آب شده.خيالت تخت باشه.الهي
به حق پنش تن كه نوميد برنگردي!»
و سرش را رو به طاق كرد و زير لب زمزمه اي را با دود قليان بيرون
فرستاد.و هنوز دوباره قليان را به صدا درنياورده بود كه صداي بي بي
زبيده  از آن طرف مطبخ بلند شد كه به يك نقطه مات زده ، مي پرسيد:
«مريم خانم !واسه دختر دم بختت فكري كردي؟»
«چه فكري دارم بكنم بي بي ؟منتظر بختش نشسته .مگه ما چكه
كرديم؟انقدر تو خونه بابا نشستيم ، تا يك قرمساقي آمد دستمون رو گرفت
و ورداشت و برد.باز رحمت به شير ماكه گذاشتيم دخترمون سه تا كلاس
هم درس بخونه. ننه باباي ما كه از اين هم در حقمون كوتاهي كردند.
خدا رفتگان همه رو به صاحب اين دستگاه ببخشه.»
«اي ننه .دعا كن پيشونيش بلند باشه .درس خونده هاشم اين روزها
بي شوهر مي مونن.غرضم اينه كه اگه يه جوون سر به زير و پا به راه
پيدا بشه ، مبادا به اين بهونه هاي تازه دراومده پشت پا به بخت دخترت
بزني!»
مريم خانم خودش را به عمقزي نزديك كرد و به طوري كه خواهرش هم
بشنود ، گفت :
«دومادي كه اين كورمفينه واسه دخترم پيدا كنه ، لايق گيس خودشه .
مگه چه گلي به سر خواهرم زده كه ...»
خاله خانم آب نباتي تبسمي كرد و براي اين كه موضوع را برگردانده
 باشد ، رو به مادر شوهر خود گفت :
«خانم بزرگ !ديدين گفتم يك من بادوم و فندق كمه ؟به زور اگه به هر
كاسه اي يك دونه برسد.»
«ننه اسراف حرومه.فندوق و بادوم سمنو ، شيكم سير كن كه نيست.
خدا نذرت رو قبول كنه.يه هل پوك هم كه باشه اجرش رو داره...»
حرف بي بي زبيده تمام نشده بود كه سكينه تق تق كنان از پله ها آمد
پايين و در گوش مريم خانم چيزي گفت و تا مريم خانم آمد به خودش بجنبد
يك زن باريك و دراز ، با موهاي جو گندمي -كه چادر نمازش را دور كمرش
گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشيده اي روي سر داشت-پايش را از
آخرين پله مطبخ گذاشت پايين و سلام بلندي كرد و همان جا جلوي
مريم خانم ، كه قلبش مثل دنگك رزازها مي كوبيد ، نشست و لگن را
از روي سرش برداشت و گذاشت زمين.بعد نفس تازه كرد و بي اين كه
چادرش را از كمرش باز كند يا سرلگن را بردارد ، گفت :
«خانم سلام رسونند و فرمودند الهي شكر كه نذرتون قبول شد.»
مريم خانم چنان دست و پاي خودش را گم كرده بود كه ندانست چه
جواب بدهد.عمقزي قليانش را از زير لب برداشت و درحالي كه يك
چشمش به لگن بود و چشم ديگرش به زن باريك و دراز ، مردد ماند.
همه زن هايي كه به انتظار حديث كساي آشيخ عبدالله ، دور تادور مطبخ
نشسته بودند ، مي دانستند كه زن باريك و دراز ، كلفت هووي مريم خانم
است و بيش ترشان هم مي دانستند كه همين روزها هووي مريم خانم قرار
است فارغ بشود ؛ اما ديگر چيزي نمي دانستند.ناچار به هم نگاه مي كردند
و پچ پج راه افتاده بود و بي بي زبيده كه چيزي نمي ديد ، تند تند پك به
قليان مي زد و گوش هايش را تيز كرده بود و با آرنجش مرتب به بغل
دستي اش ، خاله زهرا ، مي زد و مي پرسيد :
«يه هو چي شد ننه ؟هان؟»
خاله زهرا كه خيال كرده بود لگن به اين بزرگي را براي سمنو آورده اند ،
هر هر خنديد و آهسته در گوش بي بي زبيده -همان طور قليان مي كشيد
و بي تابي مي كرد-گفت :
«خدا رحم كنه به اين اشتها!لگن به اين گندگي!»
مريم خانم همين طور خشكش زده بود و قلبش مي كوبيد و جرات نداشت
حتي دستش را دراز كند و سرپوش لگن را بردارد.عاقبت عمقزي گل بته
تكاني خورد و قليانش را كه مدتي بود ساكت مانده بود ، كنار زد و درحالي كه
مي گفت :
«ننه !مريم خانم !چرا ماتت برده؟»
دست كرد و سرپوش لگن را برداشت ، كه يك مرتبه مريم خانم جيغي كشيد
و پس افتاد.مطبخ دوباره شلوغ شد.دخترهاي مريم خانم خودشان را
با عجله رساندند و به كمك خاله نباتي ، مادرشان را كشان كشان بيرون
بردند. زن هايي كه آن طرف مطبخ و در پناه پاتيل  نشسته بودند و چيزي
نديده بودند ، هجوم آورده بودند و سرك مي كشيدند و چيزي نمانده بود كه
پاتيل از سر بار برگردد.اما عمقزي گل بته، به چابكي در لگن را گذاشته
بود و فكرهايش را هم كرده بود و مي دانست چه بايد بكند.فريادي
كشيد و سكينه را صدا زد .همه ساكت شدند و آن هايي كه هجوم آورده
بودند ، سرجاهايشان نشستند و قتي كه سكينه از پلكان مطبخ پايين آمد ،
عمقزي به او گفت :
«همين الانه ، چادرتو ميندازي سرت !اين لگنو ورمي داري مي بري خونه
صاحبش!از قول ما سلام مي رسوني و ميگي آدم تخم مول خودش رو
نميذاره تو طبق ، دور شهر بگردونه !فهيمدي؟»
«بله.»
سكينه اين را گفت و لگن را روي سرش گذاشت و هنوز از پلكان مطبخ بالا
نرفته بود كه آشيخ عبدالله ياالله گويان و عصازنان از پلكان سرازير شد و
زن ها به عجله چادرهاشان را مرتب كردند و روهاشان را گرفتند.و وقتي
آشيخ عبدالله روي صندلي نشست شروع كرد به خواندن روضه حديث كسا
كه «بابي انت و امي يا ابا عبدالله...»تازه نفس مريم خانم به جا آمده بود
و صداي  ناله بريده بريده اش از آن طرف حياط تا پاي پاتيل سمنو مي آمد...»
    
2

    خانم نزهت الدوله

خانم نزهت الدوله گرچه تا به حال سه تا شوهر كرده و شش بار زاييده و دوتا از
دخترهايش هم به خانه داماد فرستاده شده اند ، و حالا ديگر براي خودش مادربزرگ
شده است ، باز هم عقيده دارد كه پيري و جواني دست خود آدم است.وگرچه سر
و همسر و خويشان و دوستان مي گويند كه پنجاه سالي دارد ، ولي او هنوز دو دستي
به جواني اش چسبيده و هنوز هم در جست و جوي شوهر «ايده آل»خود به اين در
و آن در مي زند.
هفته اي يك بار به آرايشگاه مي رود و چين چروك هاي پيشاني و كنار دهان و زير-
چشمهايش را ماساژ مي دهد.موهايش را مثل دخترهاي تازه عروس مي آرايد ؛يعني
با سنجاق و گيره بالا مي زند.پيراهن هاي «اورگاندي» و تافته مي پوشد ، با
سينه هاي باز و دامن هاي «كلوش».و روزي يك جفت دستكش سفيد هم عوض
مي كند.روزي سه ساعت از وقتش را پاي آينه مي گذراند.ده ساعت مي خوابد
و باقي مانده را صرف ديد و بازديدهايش مي كند ، و حالا ديگر همه دوستان و اقوام
مي دانند كه اگر به خانه شان مي آيد و اگر در سو گ و سرورشان شركت مي كند
و اگر گل ها و هديه هاي گران -براي زايمان ها و ازدواج ها و خانه عوض -
كردن هاشان -مي برد ، و اگر براي تازه عروس ها پا كشا مي دهد ، همه براي اين
است كه با آدم تازه اي -يعني مرد تازه اي-آشنا شود ؛ چون ديگر هيچ يك از خويشان
و دوستان دور و نزديك باقي نمانده است كه لااقل يكي دوبار براي خانم نزهت الدوله
وساطت نكرده باشد و سراغي از شوهر«ايده آل»به او نداده باشد.
خانم نزهت الدوله ، قد بلندي دارد و اين خودش كم چيزي نيست.دماغش گرچه
خيلي باريك است ولي ...اي...بفهمي نفهمي ميلي به سمت راست دارد.البته نه
خيال كنيد كج است .ابدا!اگر كج بود كه فورا مي رفت و با يك جراحي (پلاستيك)،
راستش مي كرد.فقط يك كمي نمي شود گفت عيب ، بلكه همان يك كمي ميل به سمت
راست دارد.صدايش خيلي نازك است .وقتي حرف مي زند،هرگز اخم نمي كند و
ابروها و كنار دهانش ، وقتي مي خندد ، اصلا تكان نمي خورد.ماهي پانصد تومان خرج
توالت و ماساژ را كه نمي شود با يك خنده گل و گشاد به هدر داد!باري ، موهايش را
هفته اي يك بار رنگ مي كند.الحق بايد گفت كه بناگوش وسيعي دارد و از آن بهتر
گوش هاي بسيار ظريف و كوچكي .اما حيف كه ناچار است يكي از اين گوش هاي
ظريف را فداي پيچ و تاب موهاي خود كند.(فر)موهايش ، از مسواكي كه هر روز
به دندان هايش مي كشد مرتب تر است و درست است كه گردنش كمي -البته باز هم
بفهمي نفهمي-دراز است ، ولي با دستمالي كه به گردن مي بندد ، يا گردنبندهاي پهني
كه دوسه دور ، دور گردن مي پيچد ، چه كسي مي تواند بفهمد؟
باري ، گرچه خانم نزهت الدوله كوچك ترين فرزند پدر و مادرش بوده است، ولي
زودتر از خواهرهاي ديگر شوهر كرده بود ه و اين روزها خودش هم افتخارآميز
اعتراف مي كند كه سرو گوشش حسابي مي جنبيده است.شوهر يكي از خواهرهايش
وزير است و شوهر آن ديگري ،چهارسال پيش ، در تيمارستان ، خودكشي كرد.
خانم نزهت الدوله هنوز بيست سالش نشده بود كه شوهر كرد.شوهرش عضو
وزارت خارجه بود.از خانواده هاي معروف بود و گذشته از آن پول دار بود.
راستش را بخواهيد گرچه به هر صورت عشق و عاشقي آن دو را به هم رسانده
بود، اما هم خانواده عروس و هم خانواده داماد ، حساب هاي همديگر را خوب وارسي
كرده بودند ، و بي گدار به آب نزده بودند .برادر داماد ،معاون وزارت خارجه
بود و پدر خانم نزهت الدوله وزير داخله .اين بود كه در و تخته خوب به هم
جور شد .باري،تا خانم نزهت الدوله آمد مزه عشق و عاشقي را بچشد كه بچه دار
شدند و عر و بوق بچه ، جاي بگو و بخندهاي اول زندگي را گرفت و هنوز بچه شان
دوساله نشده بود كه شوهرش والي مازندران شد.پدر خانم هنوز نمرده بود و وزير
داخله بود و براي جمع و جور كردن زمين هاي مازندران و يك كاسه كردن خرده
ملك هاي بي قواره آن جا،احتياج به آدم كارآمد و اميني مثل دامادش داشت.زن و
شوهر ، ناچار شش سال آزگار در مازندران ماندند.درست است كه شوهر همه كاره
بود و از شير مرغ تا جان آدمي زاد در دسترس خانم نزهت الدوله بود ، اما ديگر
كار به جايي كشيده بود كه وقتي ميرزا منصورخان-شوهر خانم نزهت الدوله-از
در تو مي آمد،حوصله نداشت از فرق سر تا نوك پاي خانم را ببوسد و در ولايت
غربت ، كار عشق و عاشقي اصلا ته كشيده بود و بچه ها ناچار جاي همه چيز
را گرفتند و خانم كه در خانه كار ديگري نداشت ، براي رفع كسالت هم شده ،
تا توانست بچه درست كرد.سه تا دختر ديگر و يك پسر .ميرزا منصور خان
كم كم در خانه هم رسمي شده بود و با زنش همان رفتاري را مي كرد كه با
رييس نظميه ايالتي.زنش را خانم صدا مي كرد و به وسيله نوكر كلفت ها
احوالش را مي پرسيد و اتاقش را جدا كرده بود و با اجازه وارد اتاق زنش
مي شد و بدتر از همه اينكه ديگر نمي خواست زنش او را منصور تنها صدا كند.
مي خواست در خانه هم مثل هر جاي ديگر (حضرت والي)باشد.و اين
ديگر براي خانم نزهت الدوله تحمل ناپذير بود.براي او كه اين همه احساساتي
و عاشق پيشه بود و عارش مي آمد كه از خانه پا بيرون بگذارد و با زن هاي
ولايتي و چلفته روسا رفت و آمد كند و اين همه تنها مانده بود و در ولايت غربت
اين همه احتياج به صميميت داشت و فقط دلش به بچه هايش خوش بود!بدتر از
همه اين كه هر وقت پا از خانه بيرون مي گذاشت ، هزاران شاكي ، با عريضه
هاي طاق و جفت ، سرراهش سبز مي شدند و حوصله اش را سر مي بردند
و براي او كه اصلا كاري به اين كارها نداشت ، اين يكي ديگر خيلي تحمل -
ناپذير مي نمود.ولي خانم نزهت الدوله باز هم صبر كرد.درست است كه
پدرش را با كاغذهاي خودش كاس كرده بود تا شايد حكم انتقال شوهرش را
بگيرد ، ولي پدرش رسما برايش نوشته بود كه يك كاسه شدن املاك مازندران
خيلي مهم تر از زندگي خانوادگي اوست.خودش اين را فهميده بود.اين بود
كه صبر مي كرد و تازه داشت تهران و اجتماعات اشرافي و مشغوليت ها و
رفت و آمدهايش را فراموش مي كرد كه شوهرش به مركز احضار شد.
بدتر از همه اينكه مي گفتند  مغضوب شده.گرچه او ككش هم نمي گزيد و
كاري به اين كارها نداشت و درخيال ديگري بود.پس از شش سال تنهايي و
غربت ، دوباره خودش را ميان سر و همسر مي ديد و مجالس رسمي را ، با
وصف عصا قورت دادگي هاي شوهرش ، و چند تا قصه خنده داري كه راجع
به مازندراني ها شنيده بود ، گرم مي كرد و از درددل هايي كه با دخترخاله
ها و عروس و عمه ها مي كرد، به يادش مي آمد كه شوهرش چقدر ناجور و
خشك است و چقدر از او و از شوهر ايده آلش دور است.به خصوص كه
 شوهر خواهرش هم تازه وزير شده بود و خانم نزهت الدوله نمي توانست
اين رجحان را نديده بگيرد و به شوهرش كه در خانه نشسته بود و مي گفتند
منتظر خدمت است ، سركوفت نزند و همين طور با شوهرش كجدار و مريز
مي كرد.تا يك شب توي رخت خواب-كارشان كه تمام شد-رو به شوهرش
گفت :
«منصور!راضي شد؟»
و شوهر بي اين كه خجالتي بكشد، نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت:
«آدم تو خلا هم كه ميره ، راضي ميشه.»
و اين ديگر طاقت فرسا بود. و خانم نزهت الدوله همان شب تصميمش را گرفت.
و فردا صبح ، خانه و زندگي را ول كرد و پس از نه سال شوهرداري، يك سر
به خانه پدر آمد.درست است كه پدرش هم دل خوشي از اين داماد مغضوب نداشت،
ولي هرچه اصرار كرد كه بچه ها را بايد از اين شوهر گرفت ، به خرج خانم
نزهت الدوله نرفت كه نرفت.بچه ها را دادند و طلاق خانم را با مهرش گرفتند.
خانم نزهت الدوله-شايد درآغاز كار كه شوهر مي كرد-هنوز نمي دانست كه شوهر
ايده آلش چه خصوصياتي بايد داشته باشد.ولي حالا كه از شوهر اولش طلاق گرفته
بود و آسوده شده بود ؛ مي دانست كه شوهر ايده آلش چه خصوصياتي نبايد داشته
باشد.شوهر ايده آل او بايد جوان باشد ؛ پولدار باشد ؛ خشك و رسمي نباشد ؛ وقيح
و پررو نباشد ؛ چاپار دولت نباشد ؛ و مهم تر از همه اين كه از در كه تو آمد  ، از
فرق سر تا نوك پاي زنش را ببوسد.و به اين طريق خيلي هم راضي بود و براي
اين كه خودش را به ايده آل برساند ، سعي مي كرد روز به روز جوان تر باشد.ماهي
يك كرست عوض مي كرد ؛ پستان بندهاي جورواجوري مي بست كه سفارشي ؛ در
كارخانه هاي سوييس ، به اندازه سينه خانم بودند و متخصص مو آرايشگر و همه جور
محصولات اليزابت آردن كه به  جاي خود ،...هر روز و هر ساعت پاي
تلفن بود و خبر مي گرفت كه آخرين تغييرات مد چه بوده و براي سر و صورت و
لب و ناخن ؛ چه رنگ هاي تازه اي را به جاي رنگ هاي قديمي جايگزين كرده اند.
باري ، به همه شب نشيني ها مي رفت ؛ مهاماني هاي خصوصي مي داد ؛روزهاي
تعطيل ، دوستانش را با ماشين هاي وزارتي پدرش به گردش مي برد و با مهري
كه از شوهر سابقش گرفته بود ؛ آن قدر پول داشت كه در هر فصل بيست
و يك دست لباس بدوزد و هفته اي يك جفت كفش بخرد.و اصلا به عدد بيست
و يك عقيده پيدا كرده بود. اين هم خودش يكي از تجربيات نه سال شوهرداري
او بود.روز بيست و يكم ماه بود كه شوهر كرده بود و در همچه روزي طلاق
گرفته بود و نيز در همچه روزي با شوهر دومش آشنا شد.
شوهر دوم خانم نزهت الدوله ، يك افسر رشيد و چشم آبي بود كه نوارهاي منگوله-
دار فرماندهي مي بست و تازه از ماموريت جنوب برگشته بود و صورتي آفتاب -
سوخته داشت و سال ديگر سرگرد مي شد.گرچه وضع خانوادگي مرتب و آبرومندي
نداشت اما خانم نزهت الدوله-از همان شب اول كه او را در شب نشيني باشگاه
افسران ديده بود-تصميم خودش را گرفته بود.اقوام و خويشان ، با چنين ازدواجي
مخالف بودند.اماپدر-كه آخرهاي عمرش بود و مي دانست كه پس از مرگ يك
وزير ، دخترهايش در خانه خواهند پوسيد -مخفيانه بساط عقد را راه انداخت و قرار
شد عروس و داماد چند ماهي به اهواز بروند و سروصداها كه خوابيد ، برگردند.
و در همين مدت بود كه معلوم نشد چه كسي بو برد و به گوش پدر رساند و همه
اقوام به دست و پا افتادند و عاقبت كشف شد كه شوهر ايده آل خانم نزهت الدوله
دو تا زن ديگر در همين تهران دارد.حسن كار در اين بود  كه صاحب عله
حاضر نبود و در غياب او حتي احتياج به اين نبود كه وزير داخله رسما مداخله
كند و تلفني به كسي بزند و همان خاله زنك هاي فاميل ، يك ماهه نشاني خانه آن دو
زن ديگر را پيدا كردند هيچ ، حتي دفترخانه هايي را كه ازدواج در آنها ثبت شده
بود ، نشان كردند و عروس و داماد كه بي خبر از همه جا از ماه عسل برگشتند ،
قضيه را آفتابي كردند .به نزهت الدوله در اين سه ماهه آن قدر خوش گذشته بود
كه اصلا اين حرفها را باور نمي كرد ، تا عاقبت خودش را برداشتند و به يكي -
يكي خانه ها و دفترخانه ها بردند تا قانعش كردند.ولي تازه ، شوهر حاضر به
طلاق نبود . نظامي بود و يك دنده بود و رشادت هايي را كه در جنوب به خرج
داده بود ، رنگ و وارنگ روي سينه اش كوبيده بود و خيال مي كرد با همين نوارها و
منگوله ها مي تواند با وزير داخله مملكت جواله برود .درست است كه اين بار هم
بي سروصدا طلاق نزهت الدوله را گرفتند ، ولي نشان هاي رنگ و وارنگ كار
 خودشان را كردند و مهر خانم نزهت الدله سوخت شد.خانم نزهت الدوله ، گرچه
از اين تجربه هم آزموده تر بيرون آمد ، اما ته دلش هنوز آرزوي آن افسر چشم آبي
خوش هيكل و منگوله بسته را داشت و از اين گذشته ، هنوز در جست و جوي شوهر
ايده آل خود بي اختيار بود ، نقل همه مجالسي كه او حضور داشت ، خصوصياتي بود كه
يك شوهر ايده آل بايد داشده باشد.و چون اين واقعه هم زودتر فراموش شد و خانم بزرگ ها
 و مادرشوهرها ي فاميل ، اين بي بند وباري اخير را هم ا زياد بردند ، ...كم كم در همه
مجالس ، از او به عنوان يك زن تجربه ديده و سرد و گرم چشيده ياد مي كردند و عروس ها
و دخترهاي پابه بخت فاميل ، پيش از آنكه از مادر و خواهر خود چيزي بشنوند ، به
نصايح او گوش مي دادند و با او-به عنوان صاحب نظر در امور زناشويي-مشورت
مي كردند .راستش را هم بخواهيد، خانم نزهت الدوله براي بدست آوردند چنين عنواني
جان مي داد.او كه از هم دندان شدن با زن هاي پير پاتال خانواده وحشت داشت و نمي
خواست خودش رادر رديف آن ها بشمارد-او كه فرزندان خودش را مدت ها بود ترك
كرده بود و وارثي براي تجربيات شخصي خود نداشت -ناچار همه دختر هايي را كه با
او مشورت مي كردند ، درست مثل دخترها يا خواهرهاي خودش حساب مي كرد و از ته دل
برايشان مي گفت كه شوهر بايد با آدم صميمي باشد،وفادار باشد،چاپار دولت نباشد ،
وقيح نباشد خوش هيكل و پولدار باشد ، از خانواده محترم باشد و بهتر از همه اين كه
چشم هايش آبي باشد.خانم نزهت الدوله ، البته به سواد و معلومات نمي توانست چندان
عقيده اي داشته باشد.
خودش پيش معلم سرخانه ، چيزهايي خوانده بود .شوهر خواهرش كه وزير شده بود ،
چندان با سواد و معلومات نبود .شوهر اول خودش هم كه آنقدر بد از آب درآمد ،
فارغ التحصيل مدرسه سن لويي بود و دوسالي هم فرنگستان مانده بود .
باري ،دو سه ماهي از طلاق دوم نگذشته بود كه پدرش مرد.با شكوه و جلال تمام و
موزيك نظامي و ختم در مسجد سپهسالار .و خواهر برادرها تازه از تقسيم ارث و
ميراث فارغ شده بودند كه شهوريور بيست پيش آمد .شوهر اول خانم نزهت الدوله
كه مغضوب دوره سابق بود ، وزير خارجه شد و مجالس و شب نشيني ها پر شد
از آدم هاي تازه به دوران رسيده اي كه نمي دانستند پالتو و كلاهشان را به دست
چه كسي بسپارند و اولين پيش خدمتي را كه سر راهشان مي ديدند ، خيال مي كردند
سفير ينگه دنياست .خانم نزهت الدوله ، اول كاري كه كرد اين بود كه خانه اي
مجزا گرفت و ماشيني خريد و چهارشنبه ها را روز نشست قرارداد و خودش زمام
كارها را به دست گرفت .گرچه از روي اكراه و اجبار ، ولي دوسه بار پيش وزير
جديد خارجه فرستاد و به هواي ديدن بچه ها و نوه هايش مخفيانه به خانه شوهر
سابق  دختراي شوهر كرده خودش رفت و آمد مي كرد و تور مي انداخت .
 حيف كه پدرش مرده بود  ، وگرنه كار را دوسه روزه رو به راه مي كرد .
اما اوضاع عوض شده بود و نه تنها پدر او مرده بود ، بلكه اصلا زبان ديگري
در مجالس به كار مي رفت و آدم ها ناشناس بودند  و از دوستان قديم خبري بنود .
 خانم نزهت الدوله نمي داسنت چه شده .ولي همين قدر مي ديد كه كسي گوشش
به حرف هاي او در باب شوهر ايده آب بدهكار نيست . همه در فكر آزادي بودند ،
در فكر املاك واگذاري بودند ، در فكر مجلس بودند و در فكر جواز گندم و جو بودند
 و بيش تر از همه در فكر حزب و روزنامه بودند و در همين گير ودار و درميان
همين آدم هاي تازه به دوران رسيده بود كه خام نزهت الدوله در مجلس جشن
مشروطيت ، با سومين شوهر ايده آل خود آشنا شد.
شوهر تازه خانم نزهت الدوله ، يكي از روساي عشاير غرب بود كه تازه از حبس و
تبعيد خلاص شده بود و سروساماني يآفته بود و با عنوان آبرومند نمايندگي مجلس ،
به تهران آمده بود .مردي بود چهارشانه ، با سبيل هاي تابيده ، صدايي كلفت و گرچه
قدش كوتاه بود و كمي دهاتي به نظر مي آمد و از نزاكت و اين حرف ها چندان
خبر نداشت ، اما جوان بود و نماينده مجلس بود و يك ايل پشت سرش صف كشيده
بود و ناچار پول دار بود.اين يكي درست شوهر ايده آل نزهت الدوله بود . 
تابستان ها به ايل رفتن و سواري كردن و مثل مردها تفنگ به دوش انداختن و
چكه به پا كردن و زمستان ها در مجالس شبانه ، با نمايدنده هاي مجلس و شوهر
 ايده آل آخري ، با شرايسط زمان و مكان كه در گفت گوي همه كس به گوش
خانم مي خورد ، مطابق بود . خانم نزهت الدوله كه ديگر در باره امور زناشويي
 تجربه هاي زيادي اندوخته بود ، اين بار مقدمات كار را حسابي فراهم كرد .
اغلب در خانه شوهر خواهرش كه با وجود تغيير زمانه هنوز وزير مانده بود ف
 قرار ملاقات مي گذاشتند و گفقت و نيدها همه رسمي بود و حساب شده و هرچيز
 به جاي خود . تا اين كه قرار شد رييس ايل ، يك روز با خواهرش كه تازه از
 ايل آمده بود بيآيند و بنشينند و درحضور وزير و زنش بله بري ها را بكنند و
 سرانجامي به كارها بدهند .همين كار را هم كردند و وقتي گفت و گوها تمام شد
و ديگر لازم نبود كه به خانم نزهت الدوله ، از حضور در مجلس ، شرمي دست
 بدهد ،خانم هم تشريف آوردند و مجلس خودماني شد.خواهر رييس ايل، زني
بود بسيار زيبا، با چشماني آبي و موهاي بود . قد بلندي داشت و جوان هم بود
و تا خانم نزهت الدوله آمد از او به عنوان خواهر شوهر آينده حسادتي يا كينه اي
 به دل بگيرد ، شيفته محبت هاي عجيب و غريب او شد كه چايي اش را شيرين كرد ،
 ميوه جلويش گرفت و راجع به فر موهايش كه چه قدر قشنگ بود ، حرف زد و از
خياطي كه پيراهن به آن زيبايي را برايش دوخته بود ، نشاني گرفت .و خلاصه خانم
نزهت الدوله ، از اين همه محبت ، مات و مبهوت ماند . اين قضيه در آخر بهار بود
و قرار شد تا آقاي رييس ايل ، املاك ضبط شده اش را از دولت پس بگيرد و در تهران
 كاملا مستقر شود ، ...خانم در يكي از نقاط شميران خانه اي اجاره كند كه دنج
باشد و دور از گرما ، تابستان را سر كنند و براي پاييز به شهر برگردند كه تا آن وقت
 تكليف املاك آقا حتما معلوم شده و به هر صورت شوهر خواهر خانم نزهت الدوله
وزير بود و مي توانست در مجلس به دوستي يك رييس ايل اميدوار باشد.گرچه
خواهر موبور و چشم آبي ، درباره صدهزار تومان مهر ، كمي سخت گيري نشان
مي داد ، اما رييس ايل خيلي دست و دلباز بود.حتي قول داد كه به زودي هفت نفر
زن و مرد از افراد ايل خود را براي كارهاي خانه بخواهد و نگذارد خانم دست به سياه
و سفيد بزند . دست آخر روز عروسي را معيين كردند و شيريني دهان همديگر
گذاشتند و به خوبي و خوشي از هم جدا شدند .
خانم نزهت الدوله -كه سر از پا نمي شناخت -در عرض يك هفته ، خانه شهري اش را
 اجاره داد و باغ بزرگي در شميران اجاره كرد و بهتهيه مقدمات عروسي با سومين شوهر
 ايده آل خود پرداخت .به وسيله يكي از خواهرزاده هايش كه براي تحصيل به فرنگ رفته
بود -يك دست لباس كامل عروسي وارد كرد كه بست و يك متر دنباله داشت . و چهارصد
و بيست و يك نفر از اعيان و زورا و نمايندگان را از دو هفته پيش دعوت كرد و با دو تا
از مهمان خانه هاي بزرگ شهر ، براي پذيرايي آن شب ، قرار داد بست.وكاميونهاي شركت
كتيرا-كه هم خانم نزهت الدوبله و هم شوهرخواهر شدرآن سهم داشتند - سه روز تمام ،
مرغ و گوشت و سبزي و ميوه و مشروب به شميران مي بردند و خلاصه از هيچ خرجي
مضايقه نكردند .عاقبت شوهر ايده آلش را يافته بود .به سرو همسر مي گفت :
« اگر آدم ارث پدرش را در راه به دست آوردن شوهر ايده آلش صرف نكند ، پس در چه راهي صرف كند ؟»
مجلس عروسي البته بسيار مجلل بود . يكي از شب هاي مهتابي اوايل تابستان بود
و هوا بسيار مساعد بود.از دو روز پيش ، تمام درخت هاي باغ را با تلمبه هاي
بزرگ شسته بودند و لاي تمام شاخ و برگ هاي آن ها چراغ هاي رنگارنگ كشيده بودند .
فواره ها كار مي كردند و دو دسته اركستر آمده بودند و «پيست» رقص -كه تازه
 اززير دست نجار و بنا درآمده بود-گنجايش صد و پنجاه جفت رقاص كه نه ،
رقصنده را دشت .شراب را از توي قدح هاي گلسرخي بزرگ ، با ملاقه هاي طلا كوب ،
توي ليوان ها ي تراش دار باريك و بلند مي ريختند ؛ و به جاي همه چيز ، بوقلمون
سرخ كرده روي ميز بود . و شيرين پلو و خاويار ، چيزهايي بود كه اصلا كسي
نگاهشان هم نمي كرد.ميز شام را به صورت T چيده بودند كه درازاي آن بيست و يك متر
 بود و عروس و داماد بالاي ميز ، روي يك جفت صندلي خانم كار اصفهان ،
نشسته بودند .شام را با سرود شاهنشاهي افتتاح كردند و از طرف نخست وزير و رييس
مجلس و خانواده ها ي عروس و داماد نطق هاي غراي تبريك آميز رد و بدل
شد و همگي حضار ، بارها از طرف دولت و ملت ، به عروس و داماد و خاندان جليل آن ها تبريك
 گفتند و جام هاي خود را به سلامتي آن ها نوشيدند . مجلس خيلي آبرومند برگزار شد.
 نه كسي مستي را از حد گذراند و نه حتي يك ليوان شكست . ميز بزرگي
كه طرف چپ در ورود باغ گذاشته بودهند ، انباشته شده بود از هداياي مهمانان
و دسته گل هاي بزرگ . درهمان شب ، دوستي هاي تازه به وجود آمد و كدورت هاي گذشته
 را در بشقاب ها و جام هاي همديگر ريختند و خوردند و حتي استيضاحي كه
بايد در واخر همان هقفته از دولت به عمل مي آمد ، در همان مجلس مسكوت ماند .
 فقط يك ناراحتي به جا ماند و آن اين كه همان شب خانه را درد زد.
و صبح كه اهل خانه بيدار شدند ، ديدند تمام هدايا ، به اضافه هرچه جواهر و طلا
و نقره و ترمه كه روي ميز ها و سر بخاري هاي ديواري پخش بوده است -و دو جفت
 قاليچه ابريشمي كه زير صندلي عروس و داماد پهن كرده بودند -از دست رفته است .
 مجلس شب پيش تا ساعت سه طول كشيده بود و طبيعي بود كه در چنان شبي ، حتي
خدمتكاران هم -در اثر خالي كردند ته گيلاس ها -مست كرده باشند.و مسلما دزدها نمي-
 توانسته اندچنين فرصتي را غنيمت نشمارند.با همه اين ها ، زندگي عروس و داماد از
 فردا به خوبي و خوشي شروع شد.درست است كه شوهر خواهر خانم نزهت الدوله مطلب
را حتي در كابينه مطرح كرد و با وجود دوستي هاي تازه برقرار شده شب عروسي ، نزديك
بود شوهر خانم نزهت الدوله ، به عنوان عدم ا منيت ، دولت را در مجلس استيضاح كند،...
ولي قضيه به اين خاتمه يافت كه رييس شهرباني وقت را عوض كردند و رييس جديد ، به
تعداد كلانتري هاي شميران افزود و گشت شبانه گذاشت .آقا هم تمام خدمتكاران خانه را كه
سرجهازي خانم بودند ، از آشپز تا باغبان اخراج كرد و به جاي آن ها هفت نفر از افراد ايل
را كه تلگرافي احضار كرده بودند ، گذاشت .اما خانم نزهت الدوله خم به ابرو نيآورد.
اين دزدي كلان را قضا و بلايي دانست كه قرار بود به جان سعادت تازه آنها بزند.
و از اين گذشته ، داماد به قدري مهربان بود كه جايي براي تاسف بر اموال دزد زده نمي ماند .
 نمي گذاشت خانم حتي از جايش تكان بخورد.خودش خمير دندان روي
مسواك خانم مي گذاشت . آب دوش و وان را خودش سرد و گرم مي كرد.لقمه
برايش مي گرفت . بند لباس زيرش را مي بست . خلاصه اين كه دو هفته از
مجلس مرخصي گرفته بود وو در خانه را به روي اغيار بسته بود و سير تا پياز كارهاي
خانه را خودش مي رسيد و راستي نمي گذاشت آب در دل خانم تكان بخورد.خانم
نزهت الدوله هم در اين مدت خانه ديگرش را فروخت و از نو جاي اثاث دزد برده
را پر كرد. قالي ها و مبل ها و پرده ها ، هركدام زينت يك موزه بودند.هر اتاقي
«راديوگرام» و يخچال و «كولر» جداگانه داشت و زن و شوهر هر چه خواستند ،
 در نزديك ترين فاصله دسشتان بود.در اين نيمه ماه عسل ، آقا همه كاره بود.به كلفت
 نوكرها سركشي مي كرد.و به باغبان ها و گل كاري هاي فصل به فصلشان مي رسيد .
 برق و تلفن و آب و اجاره خانه را مرتب كرده بود و حتي با كمك هايي كه در يك
معامله آب خشك كن ، با بايگاني كل كشور ، به صاحب خانه كرده بود ، قبض سه ماه
اجاره را بي اينكه پولي بدهد ، گرفته بود .و سر سفره به خانم هديه كرده بود و
چون پانزده روز مرخصي اش داشت تمام مي شد ، سر همان سفره پيشنهاد كرده بود كه
 چطور است از خواهرش دعوت كند كه تابستان را به شميران بيايد  و باهم باشند!و
خانم نزهت الدوله كه راستش نمي دانست با اين تنهايي بعدي چه بكند و از طرفي مهرباني
هاي خواهر شوهر را فراموش نكرده بود ، رضايت داد و از فرداي مرخصي آقا ،
همه كارهاي خانه به عهده خواهر شوهر بود . و خانم نزهت الدوله واقعا يك
 پارچه عروس خانم بود.صبح تا شام وقتش را جلوي آينه ، يا در حمام  ،يا پاي ميز غذا
مي گذراند. آرايشگرها و ماساژورها را با ماشين خانم به خانه مي آوردند كه به دستور
آن ها روزي سه ساعت گوشت خام و گوجه فرنگي روي صورتش مي گذاشت و اصلا
ازخانه بيرون نمي رفت و گوشش به صداي قشنگ خواهر شوهرش عادت كرده بود كه
 مي رفت و مي آمد و مي گفت :
«به به !چه پوستي ! چه طراوتي !خوش به حال برادرم!»
و روزي صدبار،و هزار بار .و خانم نزهت الدوله راستي جوان شده بود !شوهر جوان ،
 دست به تر و خشك نزدن ، گوجه فرنگي روي صورت ،...اصلا حظ مي كرد.يك ماه
به اين طريق گذشت .درست است كه آقا كمي لاغر شده بود ، اما به خانم نزهت الدوله هرگز
 مثل اين يك ماه خوش نگذشته بود.از روز اول ماه دوم عروسي شان ، زن و شوهر شروع
كردند به پس دادن بازديدها .هر روز دوسه جا مي رفتند ؛ ولي مگر به اين زودي ها تمام
مي شد؟و بدتر از همه اين بود كه خانم نزهت الدوله خسته مي شد.روز دوم ياسوم ديد و
بازديدبود كه عصر به خانه خواهر نزهت الدوله رفتند كه شوهرش وزير بود و با اصرار
شب هم ماندند .يك وزير ، به هر صورت نمي توانست با يك نماينده مجلس و يا يك رييس
ايل كاري نداشته باشد و خواهرها هم انگار يك عمر همديگر را نديده بودند !چه حرف ها
 داشتند كه بزنند !تا دوي بعداز نيمه شب بيدار بودند و قرار و مدارها و درددل ها و نقشه-
 ها ....و بعد هم خوابيدند و صبح هنوز خانم نزهت الدوله از رخت خواب بيرون نيآمده
بود كه شوهرش را پاي تلفن خواستند كه بله باز ديشب خانه را دزد زده .خواهر آقا را
 توي يك اتاق كرده اند و درش را بسته اند.سيم تلفن را بريده اند و دست و پاي هر هفت
خدمتكار خانه را بسته اند.و توي انبارحبس كرده اند و هر چه در خانه بوده  است ،
 برده اند.از قالي هاي بزرگ و شمعدان ها و چلچراغ هاي سنگين گرفته تا مبل ها و
راديوگرام ها و يخچال ها .خلاصه اينكه خانه را لخت كرده اند.اين بار خانم نزهت الدوله
كه جاي خود داشت ، حتي شوهرش هم تاب نياورده بود و همان پاي تلفن زانوهايش تاشده
بود و نشسته بود.تنها برگه اي كه از دزدها به دست آمد ، اين بود كه جاي چرخ هاي
كاميون هاي متعدد روي شن باغ به جا مانده بود . فروا رييس شهرباني وقت ، در
مطبوعات مورد حمله قرار گرفت كه در عرض دو ماه ، دو با ر خانه يك نماينده ملت
را به روي دزدها باز گذاشته و طرح يك استيضاح جديد داشت در مجلس به پانزده
امضا حد نصاب خود مي رسيد كه وزير داخله ، يك هفته بعداز شب دزدي ، با يك مانور
 ماهرانه ، طي يك ماده واحده(!)تقاضاي سلب مصونيت از داماد تازه يعني رييس ايل
كرد!و آن هايي كه سرشان توي حساب نبود ، گيج شده بودند و نمي دانستند سياست روس
است يا انگليس است يآ امريكا....!و اصلا اين همه جنجال از كجا آب مي خورد.
حالا نگو همان فرداي دزدي اخير ، دوتا از خدمتكارهاي سابق خانم نزهت الدوله كه
سرجهاز خانم بودند و رييس ايل بيرونشان كرده بود، سراغ خواهر خانم نزهت الدوله
آمده بودند وسوءظن خودشان را نسبت به رييس ايل و خواهرش بيان كرده بودند و تاعصر
 تمام فاميل خانم نزهت الدوله به جنب و جوش افتاده بودند و از خاله خانباجي ها كمك گرفته
بودند و دو روز زاغ سياه خواهر شوهر موبور و چشم آبي را چوب زنده بودند تا دست آخر
 در خيابان عين الدوله خانه اش را گير آورده بودند و روز بعد ، يكي از خواهر خوانده هاي
 پير و رند خانواده ، به هواي اين كه «ننه قربون شكلت دم غروبه ، الان نمازم قضا مي شه.»
، خدمتكار خانه فريفته بود و تو رفته بود و دست به آب رسانده بود و وضو ساخته بود و كنار
حوض نمازي خوانده بود و از شيشه ها ، يكي يكي مبل ها و اثاث خانم نزهت الدوله را وارسي
كرده بود و بعد هم سر درد دل را با كلفت خانه باز كرده بود و از بدي زمانه و بي ديني مردم
به اين جا رسيده بود كه اطمينان كلفت خانه را به دست بياورد و كشف كند كه خانم صاحب خانه
 يك خانم موبور چشم آبي بسيار مهربان و نجيب است كه زن رييس يك ايل هم هست .و همان
شبانه،وزير داخله دستور داده بود كه شهرباني دست به كار بشورد و به خانه جديد رييس ايل
بريزند و تمام اثاث خانم را نجات بدهند .و همه قضايا را صورت مجلس كنند و يك پرونده
حسابي بسازند !درست است كه نشانه اي از جواهرها و نقره ها و ترمه هاي دزدي اول به
دست نيامده بود ، ولي رييس ايل اين عمل شهرباني را منافي مصونيت پارلماني خود مي ديد
و داشت طرح استيضاح خود را به امضاي اين و آن مي رساند كه ماده واحده سلب مصونيت
از او تقديم مجلس شد ؛ به اتكاي يك پرونده قطور شهرباني و شهادت بيست و يك نفر از خدمتكاران
 و اهل محل.باري ، داشت آبروريزي عجيبي مي شد كه سرجنبان هاي مملكت دست به كار شدند
و وزير داخله را با رييس ايل آشتي دادند ، به شرط اين كه هم لايحه سلب مصونيت و هم طرح
 استيضاح مسكوت بماند و مهر خانم نزهت الدوله هم بخشيده بشود. و اين بار خانم كه
 نزهت الدوله طلاق مي گرفت ، حتم داشت كه براي حفظ آبروي دولت و ملت دارد فداكاري
مي كند و از سومين شوهر ايده آل خودش چشم مي پوشد.و حالا خانم نزهت الدوله ؛ كه از
اين تجربه هم آزموده تر بيرون آمد ؛ عقيده دارد كه پيري و جواني دست خود آدم است و هنوز
 در جست و جوي شوهر ايده آل خود اين در و آن در مي زند . باز خا نه شهري اش را
خريده و گران ترين مبل ها و فرش هارا توي اتاقش جمع كرده . ماهي پانصد تومان خرج
ماساژسينه و صورت خود مي كند .رنگ موهايش را هفته اي يك بار عوض مي كند.
پيراهن هاي اورگاندي باسينه باز مي پوشد . وقتي حرف مي زند ، هرگز اخم نمي كند
 و وقتي مي خنددد ، ابروهايش و كنار دهانش  اصلا تكان نمي خورد و مهم تر از همه اين
كه پس ازعمري زندگي و سه بار شوهر كردند ، به اين نتيجه رسيده است كه شوهر ايده آل
 او از اين نوكيسه و تازه به دوران رسطده هم نبايد باشد. وديگر اين كه كم كم دارد باورش
مي شود كه تنها مانع بزرگ در راه وصول به شوهر ايده آل ، ،عيب كوچكي است كه در دماغ
 او است و اين روزها در اين فكر است كه برود و با يك جراحي «پلاستيك»،دماغش را درست كند.

3
   دفترچه ي بيمه
تازه زنگ تفريح را زده بودند و معلم ها ، يك يك ، از ميان هياهوي بچه هايي كه با سرو صدا ، توي حياط مدرسه
 ريخته بودند ، و دوان دوان به طرف منبع آب هجوم آورده بودند ، فرار مي كردند و به طرف دفتر پناه مي آوردند .
 اتاق كوچك بود . ميز ناظم مدرسه نصف آن را گرفته بود . و به سختي مي شد رفت و آمد كرد . دور تا دور بالاي
 اتاق را سيم هاي چرك و سياه برق و تلفن و زنگ اخبار پوشانده بود . بالاي سر ميز ناظم مدرسه عكس قاب
گرفته و بزرگ جوانكي با لباس پيشاهنگي ، خاك گرتفه و رنگ و رو رفته ، به ديوار آويزان بود . غير از صندلي هاي
 دور اتاق ، يك گنجه و يك چوب رخت و يك روشويي حلبي و يك تابلوي بزرگ اخطارها و اعلان هاي اداري ، ديگر
اثاث اتاق بود . يك عكس دسته جمعي كوچك هم روي بخاري بود كه ديپلمه هاي نمي دانم كدام سال
مدرسه را با لباس شق و رق و معلم ها و ناظم و مدير همان سال نشان مي داد .
پيش از همه معلم فرانسه وارد شد كه پيرمرد كوتاه قد مرتبي بود و چوب كبريتي به ته سيگار خود فرو كرده
بود ، و آن را با سرانگشت دور از خود گرفته بود . مثل اين كه سيگار و دود آن نجس است يا ميكروب دارد و
بايد از آن پرهيز كرد . و بعد معلم تاريخ وارد شد كه كوتاه و خپله بود . گيوه به پاداشت و يخه اش چرك و نامرتب
بود و كراواتش مثل بند جامه لوله شده بود و زير يخه ي كتش فرورفته بود . بعد معلم جبر آمد كه باريك و
دراز بود و راه كه مي رفت لق لق مي خورد و عينك داشت و سيگار گوشه ي لبش دود مي كرد و از بس زرد بود
 آدم خيال مي كرد سل دارد . بعد معلم شرعيات وارد شد كه ته ريشي داشت و يخه اش باز بود و عينك كلفتي
 به چشم زده بود و مثل اخوندها غليظ حرف مي زد .  و با يك يك همكارانش سلام و عليك كرد و صبحكم الله
گفت . مثل يك گوني سنگين كه به گوشه اي بيندازد همان دم در وا رفت . بعد كتاب دار مدسه آمد كه
 ريزه بود و سر بي مويي داشت وبه عجله راه مي رفت و هر هر مي خنديد و به جاي سلام ، به هركس كه رو
مي كرد نيشش تا بناگوش باز مي شد. و بعد هم چند نفر ديگر آمدند و دست آخر معلم نقاشي وارد شد كه
 عبوس بود و انگار تازه از يك دعوا خلاص شده بود . يك دسته ي كلفت كاغذ نقاشي زير بغل داشت و پاي
صندلي كه رسيد سيگارش را زير پا له كرد و نشست .
معلم ها تازه نشسته بودند كه كتاب دار مدرسه شاد و شنگول ، مثل كسي كه مژده ي بزرگي آورده باشد ، به
 صدا درآمد :
- خوب ، تبريك عرض مي كنم ، آقايان ! امروز قرار است دفترچه هاي بيمه را بدهند .
معلم تاريخ به سختي خودش را از توي مبل بيرون كشيد و اعتراض كنان فرياد زد :
- مرده شورشان راببرد با بيمه شان . من اصلا نمي خواهم بيمه بشوم . خودم بيمه هستم . من كه اصلا
قبول نمي كنم .
- چه قبول بكني چه نكني از حقوقت كم مي گذارند . آش خالته ، بخوري پاته ، نخوري پاته...
به اين مثل لوس كتاب دار مدرسه عده اي زوركي خنديدند . و معلم تاريخ از جوش و خروش افاد . معلم جبر
كه سيگارش داشت تمام مي شد ، گفت :
- راستي مي دانيد بيمه در مقابل چه ...؟
هنوز حرفش تمام نشده بود كه صدايي برخاست :
- در مقابل حمق آقايان ! در مقابل حمق !
اين صداي معلم نقاشي بود كه عبوس بود و اوراق نقاشي را روي زانوهايش گذاشته بود و وقتي حرف مي زد
مثل اين بود كه فحش مي دهد . همه به طرف او برگشتند . نگاه هايي كه تا به حال جز خستگي چيزي
نمي رساند و چيزي جز بي علاقگي نسبت به همه چيز در آن خوانده نمي شد ، حالا كنجكاو شده بود و در بعضي
از آن ها هم چيزي از نفرت را مي شد حس كرد . همه ي همكاران معلم نقاشي مي دانستند كه او رشته ي
فيزيك را تمام كرده و در س نقاشي مدرسه را به اصرار خودش دو سال است به او داده اند . همه با قيافه ي
 عبوس او آشنا بودند . با تندي ها ي او خو گرفته بودند و در حالي كه بيش تر اوقات به او حق مي دادند ، دم
پرش نمي رفتند و از مجادله ي با او مي گريختند . حتي كتاب دار مدرسه كه همه را دست مي انداخت و به
 اصطلاح خودش مي خواست با شوخي ها و مسخرگي هاي خود ، خستگي را از تن همكارانش دربياورد نيز سربه
سر او نمي گذاشت و رعايت حالش را مي كرد .
چند لحظه به سكوت گذشت و اگر فراش پير مدرسه با سيني چاي وارد نشده بود معلوم نبود اين سكوت تاكي
 طول خواهد كشيأ . بعضي از معلم ها چاي را كه از توي سيني برمي داشند چند تا پول سياه با سرو صدا توي
سيني مي انداختند و بعضي ها هم اصلا چاي برنداشتند و معلم شرعيات و كتاب دار مدرسه داشتند چاي شان
را هورت مي كشيدند كه معلم نقاشي دوباره به صدا آمد :
- بديش اين است كه من اهل تعارف نيستم . رك و پوست كنده حرف مي زنم . خودم را مي گويم . اول كه
 معلم شدم خيال مي كردم پنج سال كه بگذرد ديوانه خواهم شد . حق هم داشتم . سال دوم بود كه درس
مي دادم . معلم هندسه ي مدرسه مان ديوانه شد . صاف عقل از سرش پريد . و چه جاني كنديم تا به فرهنگ
 ثابت كرديم كه احتياج به استراحت دارد. بيچاره مدير مدرسه هم خيلي دوندگي كرد تا از معرفي «جانشين
واجد شرايط » معافش كرد . بدبختي اي« بود كه به خودش نمي شد گفت ديوانه شده اي و نبايد به كلاس
بروي . اما از رفتارش پيدا بود ! مي آمد و سر كلاس راه مي رفت . عادتش شده بود . بااين كه عقل از سرش
پريده بود عادتش را نمي توانست ترك كند . من همان وقت برايم حتم شد كه چه عاقبتي در انتظار ماست .
همان وقت بود كه خيال مي كردم اگر پنج سال بگذرد ديوانه خواهم شد . اما حالا كه هفت سال است درس
 مي دهم ، كم كم دارم به اين مطلب مي رسم كه نه . دارم احمق مي شوم . حالا به اين مطلب رسيده ام
كه آدم هايي پس از پنج سال تدريس ديوانه مي شوند كه آدم هاي برجسته اي باشند. آن معلم هندسه اين
 طور بود . آدم هاي كودن و بي خاصيت مثل ما فقط احمق مي شوند . هر چه بيش تر درس بدهند ،
 احمق تر مي شوند .
كتاب دار وسط حرفش دويد كه :
-آقا البته قياس به نفس مي فرمايند .
و معلم فرانسه كه با استكان بازي مي كرد گفت :
- شوخي نكنيم ، آقا . حقيقت را قبول كنيم . من هم قوچان كه رييس فرهنگ بودم ، بيست سال پيش را
مي گويم ، معلم حساب مان روس بود . ديوانه شد . درس را ول كرد . بعد هم نفهميدم چه طور سر به نيست
 شد . در اين سي سال كه من در فرهنگم تا حالا چهارتا از همكارهام ديوانه شده اند ...
- من مگر چرا آمدم رشته تخصصي ام را ول كردم و معلم نقاشي شدم ؟ بله ؟ براي اين كه پنج سال يا هفت
 سال يك مطلب معين را به مغز كره خرهاي مردم فرو كردن ، بحث و مطالعه را براي ابد رهاكردن ، و حتي
براي تدريس احتياجي به مطالعه و تعمق نداشتن ، و همان تنها اره و تيشه اي را كه توي دانشسرا به دستمان
داده اند روي مغز هر بچه اي به كار انداختن ، اين يا آدم را ديوانه مي كند يا احمق . اگر آدم حسابي باشد يا
تدريس را ول مي كند يآ ديوانه مي شود و اگر حسابي نباشد كودن مي شود . احمق مي شود . من كه به اين
 نتيجه رسيده ام .
معلم جبر كه وقتي حرف مي زد لق لق مي خورد . گفت :
-راجع به حمق كه من خيالم راحت است . هرچه بايد شده باشد ، شده . من آلان چهارده سال است درس
مي دهم .و اما به نظر من معلم ها را فقط در مقابل دو مرض بايد بيمه كرد . در مقابل سل و در مقابل ...
دستش را به طرف پيشاني رنگ پريده ي بلندش برد و دوسه بار با انگشت به آن زد .
معلم نقاشي گفت :
- نه آقا . در مقابل حمق !
معلم شرعيات تكاني خورد و با لحني تسلا دهنده گفت :
-فقط سخت نبايد گرفت آقايان . عصباني نبايد شد . گور پدرشان خواستند بفهمند ، نخواستند نفهمند .
شماها جوانيد و خيلي حرارت داريد . يك كمي پا به سن كه گذاشتيد و حرارت تان تمام شد كار درست خواهد
شد . بي خود خيال تان را ناراحت نكنيد .
معلم تاريخ شايد براي اينكه بحث را عوض كرده باشد . گفت :
-من كه اصلا بيمه نمي شوم . مرده شور ! من خودم بيمه ي عمر شده ام . هجده سال دطگر بيست هزار تومان
 پول عمرم را هم از بيمه خواهم گرفت.
- يعني تا هجده سال ديگر خيال داري زنده بماني ؟
از اين شوخي كتاب دار همه خنديدند . حتي خود او هم خنديد و مجلس از رسميتي كه به خود گرفته بود افتاد
. صحبت هاي دونفري و خنده هاي كوتاه شروع شد . كتاب دار براي اين كه شوخي خود را جبران كرده باشد با
معلم شرعيات راجع به بيمه گرم گرفته بود و معلم تاريخ از صدي دو حق كارمندي صحبت مي كرد و معلم
شرعيات راجع به تكه زميني كه اخيرا در عباس آباد معامله كرده است براي پهلو دستي اش مي گفت . و
معلم فرانسه راجع به ترفيعات از ناظم چيزي مي پرسيد ... فراش پير آمده بود استكان ها را جمع مي كرد
كه ، در اتاق باز شد و رد مطان موجي از هطاهو و جنجال حياط مدرسه كه به درون آمد، مدير مدرسه از پيش و
دونفر كيف به دست از عق او وارد دفتر شدند .
بعضي ها به احترام برخاستند. ديگران سر جاي خودتكاني خوردند و دوباره بي حركت ماندند.
مدير مدرسه رفت پشت ميز ناظم نشست و عينكش را گذاشت و آن دو نفر كيف به دست بساط خودشان
 را روي ميز پهن كردند. مدير با يكي يكي معلم ها احوال پرسي كرد. راجع به كلاس ها پرسيد . از وضع حضور و
غياب بچه ها سوال كرد . و اوراق كه مرتب شد معلم ها را يك يك از روي صورتي كه زير دست داشت صدا مي
 كرد و ازشان امضا مي گرفت و بازرس ها عكس دفترچه ي بيمه ي هرطك را با وضعي ناشيانه با قيافه ي
صاحبش تطبيق مي كردند - با دقتي كه در زندان نسبت به جاني ها مي كنند - و دفترچه را مي دادند.
وقتي نوبت به معلم نقاشي رسيد و دفترچه ي بيمه ي « امراض و حوادث » او را به دستش دادند در او نه خيال
تازه اي انگيخته شد و نه شادي و سروري به او دست داد. قيافه اش همان طور عبوس شد و اوراق نقاشي بچه
ها را همان طور زير بغل مي فشرد . شايد خيلي خسته بود ، شايد حوساش جاي ديگري بود . اما وقتي خواستند
 از او باز پاي چند تا وبقه امضا بگيرند كمي ناراحت شد . او حتي از امضا كردن دفتر حضور و غياب مدرسه هم
 خودداري مي كرد . براي همكارانش گفته بود : كه چه ؟ مثل كفتر هاي صحن امام زاده ها هي فضله انداختن ؟
 و همه جا را آلوده كردن ؟ و خيلي دلش مي خواست ليست حقوق را امضا نكند . ولي اي« ديگر نمي شد .
رسيد دفترچه ي بيمه هم همين طور بود . بازرس ها سخت گير بودند و او ناچار خط كج و كوله اي پاي دوسه
 ورقه گذاشت و در دل باز به اين فضله اي كه با قلم روي كاغذها مي گذاشت خنديد و دفترچه را بي اين كه
 نگاهي كند توي بغل گذاشت و دوباره نشست.
بعد هم زنگ خورد و يك ساعت كلنجار رفتن با بچه ها ، و ساعت بعد كه با همكارانش توي دفتر جمع شدند ،
 باز هم صحبت از بيمه شد و وقتي براي او حساب كردند كه هر ماهه چهل و هفت هشت ريال ، گيرم پنج
تومان از حقوقش كم خواهند كرد ، راستي اوقاتش تلخ شد .
جنجال و هياهوي ساعت درس بعد ، باز همه چيز را از يادش برد و ظهر كه از مدرسه در آمد و با دوسه نفر از
همكارانش سوار اتوبوس شد ، وقتي دنبال پول توي جيب بغلش گشت ، دستش به دفترچه خورد و آن را در
آورد و همان طور كه بليت فروش باقي پولش را مي داد آن را ورق زد و به فكرش افتاد كه « نه ، زياد هم
بد نيست . اگر يك وقت سجل آدم گم بشود ، يعني اگر آدم يك وقت بخواهد سجلش را گم كند ، به درد
مي خورد ، اما يعني قبول مي كنند ؟...»
به دنبال اين فكر يك بار ديگر سر و ته دفترچه را خوب وارسي كرد كه زياد به ريزه كارهاي محل تولد و اسم
مادر وشماره ي سجل پدر نپرداخته بود و فقط اسم و سال تولد خودش را با يك عكس شسته و رفته و اتو
كشيده از دوران جواني ، اول آن زده بودند.
از عكس خودش كه جوان بيست ساله اي را نشان مي داد كه هنوز زلف هايش نخوابيده بود و پيدا بود كه به
ضرب آب و شانه روزي سه چهار بار با آن ور مي رود . خنده اش گرفت و بعد ورق را برگرداند . صفحات متعددي
 براي تصديق طبيب ها و ستون هايي براي اسامي امراض ، خالي گذاشته بودند . و اراقي هم از آخر دفترچه
بات مقررات جوراجور بيمه ي عمر و حوادث و اموال و حريق سياه شده بود ، زياد بدش نيامد . نه از اين لحاظ
 كه دفترچه ي بيمه هم مثل سجل ، درست به يك نشانه به يك انگ مي مانست  ،نه . چون او هميشه از
سجل و ديپلم و سواد مصدق و معرفي نامه و اين نوع نشانه ها و انگ ها بدش آمده بود .
همه ي اين انگ ها براي او مثل خرمهره اي بود كه گاو ماده ي «كل قربان علي» را از ديگر گاوها مشخص مي كند .
اين نشانه ها و انگ ها هميشه براي او حاكي از چيزي خالي از انسانيت بود . و  آن ها را كوششي براي پست
 كردن آدم ها مي دانست . نقاط مشتركي كه همه ي اسب هاي فلان گردان سوار دارند. يا شباهتي كه ميان
 پرتقال هاي درون يك جعبه است ، به نظر او خيلي بيش تر از نقاط مشتركي بود كه همه ي ادم ها ي مثلا
ديپلمه دارند . يا مثلا همه ي سرهنگ ها دارند. به نظر او پست كردن دآدم ها و تحقير آن ها بود كه به آن ها
 ديپلم بدهند ، يا نشان روي دوش شان بكوبند ؛ يا سجل « صادره از بخش 4 مشهد » به دست شان بدهند !
 و به همين سادگي از ديگران ممتازشان كنند .
اصلا به عقيده ي او وجه امتياز آدم ها را زا يك ديگر نمي شد از درون شان ، از قواي ذهني شان بيرون كشيد
 و مثل خر مهره روي پيشاني شان آويزان كرد يا مثل نشان روي دوش شان كوبيد . و حالا اين دفتر چه هم
فرق چنداني با آن ها يديگر نداشت . با سجل ، با ديپلم با هر نشانه يا انگ و يا خرمهره ي ديگر ، فرق اصولي
ديگري نداشت . فقط اين فرق را داشت كه مثل سجل ، هزار سوال و جواب در آن نشده بود و از ايل و تبار
 صاحبش نشانه اي نداشت .
همين بود كه معلم نقاشي را به دفترچه علاقمند مي ساخت. يعني علاقمند كه نمي ساخت . فقط به نظرش
 بد نيامد . شايد چون از عكس جواني اش كه روي آن خورده بود خوشش آمده بود ... شايد هم ...آهاه ...همان
 طور كه اتوبوس از يك ايستگاه با سرو صدا راه مي افتاد صفحه ي خالي مخصوص به تصديق اطباي را آورد و به
 ستون امراض خيره شد و انديشد كه اگر اين ستون پر بشود و طبيب هاي متخصص در امراض گوناگون نظر
خودشان را درباره ي او ف درباره ي مغز و اعصاب و كبد و معده اش بنويسند او خودش را كه خواهد شناخت !
 او كه تا بحال فرصت نكرده است يك ماه در بستر بخوابد و استراحت كند ، او كه تا به حال نتوانسته است
براي هر دل درد يا ضعفي و يا عصبانيت نزديك به جنوني ، به طبيب مراجعه كند ، از اين پس خواهد فهميد كه
 در حفره هاي درونش چه ها مي گذرد ؟ و اين اميدواري او را به دفترچه ي بيمه علامقمند ساخت . و حس كرد
 كه آن را با دقت و دلسوزي بايد محافظت كند .
همه ي اين فكر ها را مي كرد از همكارانش غافل مانده بود كه مدتي پيش پياده شده بودند و رفته بودند.
 و تا به ايستگاه نزديك خانه اش برسد ، دو سه بار ديگر از سر شوق دفتر چه را ورق زد و تصميم گرفت همه ي
 مطالب را با زنش در ميان بگذارد. و از او هم نظري بخواهد . و وقتي رسيد آن قدر خسته بود كه همه چيز از
يادش رفت .

    *
دفترچه را پيش روي دكتر گذاشت و نشست .
دكتر روي صندلي تكاني خورد و دفترچه را برداشت و پرداخت به اين كه مشخصات آن را روي ورقه ضبط كند.
معلم نقاشي كلاهش را روي زانويش نگه داشته بود و كمي خودش را باخته بود . مثل اين كه پايش هم
مي لرزيد . هر چه سعي كرد بر خودش مسلط شود نتوانست. مثل اين كه كار زشتي كرده باشد ، مثل اين كه
به گدايي آمده باشد . اما دكتر سرش پايين بود و اوراق را زير و رو مي كرد . و همين معلم نقاشي را كمي
جرات داد كه سرش را بردارد و نگاهي به اطراف بنيدازد ، شايد انبساط خاطري برايش دست بدهد . اما چيزي
جالب نبود . يك تخت مشمع پوش طرف راست بود كه چكش كوچكي روي آن را گرفته بود . و طرف چپ ،
ديوار روغن زده و براق بود و روبه رويش بالاي سر دكتر ، يك باسمه ي رنگي از مناظر ، خدا مي داند سوييس يا
 شمال ايتاليا به ديوار آويزان بود . نه گوشي دكتر كه روي ميز افتاده بود و نه قپان كوچكي كه در گوشه ي
راست اتاق بود هيچ كدام چيز جالبي نبود . اما خود دكتر ؟ او هم جوان سي و چند ساله ي كوتاهي بود كه هيچ
 اطمينان آدم را به خودش جلب نمي كرد .
كتش را درآورده بود و پشت صندلي انداخته بود . كراواتش اتو خورده و مرتب بود و يخه ي آهاري داشت و
پيدا بود كه براي دوا فروشي جان مي دهد . دكتر مشخصات دفترچه را كه يادداشت كرد آن را بست ، پيش
 او گذاشت ؛ و با قيافه اي كه مي خواست صميمي نشان دهد گفت :
- خوب ! آقا چه شونه ؟
معلم نقاشي همان طور كه سيگارش را آتش مي زد ، شروع كرد :
-راستش نمي دانم چه مرضي دارم ...
و آب به گلويش جست . و خودش را باخت . زيرچشمي به دكتر نگاهي انداخت بعد پكي به سيگار زد و حالش
 كه جا آمد گفت :
-البته نمي دانم براي امراض عصبي بايد اين جا آمده باشم . اما خودم فكر نمي كنم چيزيم باشد . زنم اصرار
 دارد كه مريضم . خيلي دلم مي خواست او خودش بود تا براي تان مي گفت چرا مريضم مي داند ...
و باز پكي به سيگار زد و براي دكتر كه خيلي خونسرد مي نمود ، اين طور توضيح داد :
- اين را مي دانم كه عصباني ام . خيلي هم عصباني م . مي دانيد يك ساعت در اتاق انتظار نشستم تا نوبتم
برسد . خوب همين كافي است تا آدم را عصباني كند . اما اين دو تا زن خارجي كه بلند با هم حرف مي زدند و
سر آدم را مي خوردند ، نزديك بود مرا ديوانه كنند . لابد شما راهم خيلي خسته كردند . من عاقبت پاشدم و از
اتاق بيرون رفتم . سر و صدا اذيتم مي كند . اما كلاس ! آدم را ديوانه مي كند . شلوغ است . جنجال است .
 كلاس ، آن هم كلاس نقاشي ، خودتان مي دانيد يعني چه ! هيچ درسي خسته كننده نيست . اما للگي بچه ها !
 بچه ها را مي دانيد ساكت نگه داشتن عذابي است . آن هم هشتاد تا بچه را ! و من هميشه سرگلاس عصباني
 مي شوم . تا دو سال پيش فيزيك درس مي دادم . درسم را براي اين عوض كردم كه بهتر بتوانم لله باشم .
 اما باز هم نمي شود . پارسال پسركي را آن قدر زدم كه از حال رفت . خودم هم از حال رفتم . بعد كه به هوش
 آمدم ، خود آن پسر هم با ديگران آب به سر و صورتم مي پاشيد. اين طوري ام . در خانه عصباني ام . زياد
ايراد مي گيرم . صداهاي خيابان پوست آدم را مي كند . خانه مان كنار خيابان است ...
و يك مرتبه حس كرد كه قيافه ي دكتر هيچ نشانه اي از علاقه و توجه نيست . درست مثل كاغذنويس هاي
در پست خانه كه غم انگيزترين و يا شادترين وقايع زندگي را هم با همان كندي و رخت معمولي ، با همان
كشده ها و مدهاي بچگانه ، بي هيچ تعجبي يا تحسيني مي نويسند ؛ دكتر همان طور نشسته بود . چشمش
 بو د. چشمش را گاهي به چشم او مي دوخت و بعد به روي ميز مي انداخت و پيدا بود كه دراد خسته مي شود
 . معلم پكي به سيگار زد و افزود :
-فكر نمي كنيد به همين اندازه كافي باشد ؟ خيلي دلم مي خواست حرف بزنم . اما چه فايده ؟ اتاق انتظار
شما هم پر است ...
و دلش آرام نشد. افزود :
- راستي كاسبي خوبي داريد . نيست ؟ خيلي از معلمي بهتر است .
دكتر تبسم كنان بر خاست و او را روي تخت نشاند و زانوهايش را آويزان نگه داشت و با چكش دو سه بار روي
 كنده ي زانويش زد كه زانويش پريد و بعد فشار خونش را اندازه گرفت و بعد سينه و قلبش را با گوشي
معاينه كرد و همه ي اين كار ها را به عجله . و بعد رفت پشت ميز نشست و شروع كرد به نسخه نوشتن .
 و معلم نقاشي يادش به روز پيش افتاد كه آفتابه شان را برده بود بدهد لحيم كند . پيرمرد آهن ساز درست
 همين طور و با همين عجله آفتابه را وارسي كرده بود .
معلم نقاشي كه دوباره نشسته بود و سيگارش را مي كشيد به قلم او چشم دوخته بود كه گاهي صدا مي كرد
 و با خود مي انديشيد : اين هم دكترهامان ! حوصله ندارند آدم براشان حرف بزند. آن هم دكتر امراض عصبي !
 نه اطمينان آدم را به خودشان جلب مي كنند نه يك خرده گذشت دارند. چه فرق مي كند ؟ همان ردنه و تيشه
 اي را كه ماروي مغز بچه هاي مردم مي اندازيم اين ها روي تن مردم مي اندازند . حتما با همه ي مريض ها
همين معامله را مي كنند . مطب اين هم مثل كلاس من شلوغ است . غير از اين چه مي تواند بكند ؟ لابد
همه مي آيند و مي نشينند ، هنوز دو كلمه نگفته حرف شان ر ا مي برد ، زانو و سينه و بازوشان را معاينه مي
كند و بعد نسخه مي دهد و بعد هم ده تومان .... و باز يك مرتبه خودش را جمع كرد . يادش افتاد كه خودش
 پول نمي دهد و بيمه است ... دكمه ي كتش را بست . سيگارش را خاموش كرد و دست هايش را زير كلاهش
 قايم كرد و چشم به دفتر چه دوخت كه پيش رويش بود . اما اين بار زود بر خودش مسلط شد و انديشيد :
« گور پدرش ! مگر پول بيمه را نمي گيرند ؟ محض رضاي خدا كه قبول نكرده است . پدر سوخته ها !»  و
 دكتر سر برداشت و همان طور كه تاريخ و امضاي نسخه را خود به خود گذاشت گفت :
- غذاهاي محرك نخورطد . سركه و فلفل و امثال آن ... شب زود بخوابيد . اگر قبل از خواب شير بخوريد بهتر
است . آمپول ها را هم روزي يكي تزريق كنيد . قرص هم قبل از غذا ؛ متاسفم كه دستور داده اند مرخصي
ندهيم ، وگرنه احتياج به يكي دو هفته استراحت داشتيد .
معلم نقاشي همان طور كه به دكتر گوش مي داد ، دردل مي خنديد : « اگر اين ها بود اصلا چرا پيش تو آمدم
 ؟ زنم خيلي بهتر ازتو اين ها را بلد است . همين حرف هار ا  مي زند . آمپولت را هم لابد كلسيم است ....» و
 بلند گفت :
-متشكرم ... و برخاست . دو سه برگ نسخه را تا كرد و توي جيب گذاشت و دفترچه را برداشت و راه افتاد .
هنوز در اتاق را باز نكرده بود كه مريض بعدي پريد تو و هاج و واج كلاهش را به سر گذاشت و رفت . توي كوچه
كه رسيد جوي ، آب صاف و رواني داشت. فكر كرد : « آره ! بهتره ... فايده اش چيه ؟ » و نسخه را پاره كرد و به
 آب داد و زير چراغ خيابان كه رسيد دفترچه اش را باز كرد و در ستون امراض ديد نوشته : « ضعف اعصاب » و
جلويش را دكتر امضا كرد ه است .


     *
و به اين طريق يك سال گذشت . يك سالي كه در آن معلم نقاشي ما هشت بار به دكتر مراجعه كرد . اول با
علاقه و ولع و كم كم از سر بي ميلي و فقط براي اين كه شايد به اين وسيله بتواند آدم هاي تازه اي را بشناسد .
درين مدت دكتر هاي مختلف نظر خود را درباره ي او روي ستون امراض دفترچه ي بيمه اش نوشتند .
حالا معلم نقاشي دلش به اين خوش بود كه اقلا فهميده بود كه اقلا فهميده است چه مرگي دارد . يا چه مرگ
 هايي دارد . دو امضاي ضعف اعصاب ، يكي براي معاينه ي تمام بدن ، دو تا براي سينه درد و سرما خوردگي ،
يكي براي معاينه ي گلو و يكي هم براي بيمار كبد و آخري براي تجزيه ي خون . سه تا از نسخه هايي را كه در
اين مدت گرفته بود . پاره كرده بود و دور ريخته بود . چون همان امضاي دكترها برايش كافي بود. و نسخه هايي
 را هم پيچيده بود دواهاشان هنوز كنار طاقچه اتاق شان افتاده بود و شيشه هاشان را كه نه مي خواستند ، دور
 بريزند و نه معلم نقاشي حاضر بود لب بزند. مجبور بودند هفته اي يك بار گردگيري كنند . به خصوص يك
شيشه ي بزرگ روغن ماهي بود كه مزاحم تر از همه بود و براي سينه دردش به او داده بودند . و اين ها خودش
 باعث شده بو د كه دواخانه ي كوچكي داير كنند . و درست مثل اولين كتابي كه به خانه مي آيد و گاهي هوس
 كتابخانه داشتن را در صاحبش مي انگيزد ، هرچه شيشه و پيشه داشتند پهلوي هم توي طاقچه چيده بودند .
 و گر چه تنها از شيشه ي «مركوركروم » و آ« هم گاهي ، استفاده مي كردند دلشان بهاين خوش بد كه اقلا با
ديدن شيشه هاي دوا اطمينان مي يابند كه سلامتي در خانه هست .
معلم نقاشي هرگز به دوا خوردن عقيده نداشت ، از يك قرص كوچك سردرد گرفته تا سولفات دوسود و از آبي
 كه زنش با آن چشمش را مي شست تا آمپول هاي جورواجوري كه به دست و بازو يا توي رگ مي زدند .
اصلا از دوا بي زار بود . از خود دكتر ها هم بي زار بود .
بچه مدرسه كه بود يك روز مادرش او را به هزار حقه پيش دكتر برده بود . دكتر پير بدعنقي بود كه به تر كي
بحش مي داد و مي زد و به او فلوس داده بود و او بعد كه از مطب در آمده بودند و مادرش براي پيچيدن
نسخه به دواخانه ي نزديك رفته بود ، گريخته بود . ترس از دكتر ، بوهايي كه در مطب مي آمد ، عكس هاي
وحشتناكي كه از در وديوار آويخته بودند و بعد هم فلوس چنان او را ترسانده بود كه گريخته بود . و تا شب توي
 تيمچه هاي بازار و لاي دسته هاي بار قايم شده بود . و غروب كه خواسته بودند در تيمچه را ببندند . كاروان
سرادار نطنزي او را پيدا كرده بود . و به خيال اينكه براي دزدي آمده است كتكش هم زده بود و بيرونش انداخته
 بود . او از همه جا مانده و گرسنه به خانه ي عمه اش پناه برده بود و آن ها هم كه از همان صبح ا زفرا ر او
آگاه شده بودند او را به خانه خودشان فرستاده بودند و مادر هم ا زسر غيض او را با چوب هيزم هاي ناصاف
كتك زده بود .
معلم نقاشي هيچ وقت اين واقعه را فراموش نمي كرد و از آن پس شايد به علت همين ترس و ناراحتي ،
ديگر بيمار نشد و  و يا كم تر بيمار شد . غير از حصبه اي كه در سيزده سالگي گرفته بود و اين واقعه كه در
دوازده سالگي اتفاق افتاد . هرگز جرات نكرده بود مريض بشود و دو روز در خانه بخوابد . اما دفترچه اش را داده
 بودند و پيش خودش حساب اين بي زاري از دكتر ها را رسطده بود و خودش را هم قانع كرده بود كه به اين
احساس قوي و شديد زمان بچگي زطاد وقعي نبايد بگذارد و براي شناسايي خود و به عنوان يك تجربه هم شده ،
 از دفتر بايد استفاده كند . قبل از اين كه دفترچه ي بيمه اي داشته باشد . حتي يك بار هم به پاي خودش به
 دكتر مراجعه نكرده بود . اما حالا يك سال بود به ميل و رضا پيش هر دكتري كه اداره ي بيمه معلوم مي كرد
  مي رفت ،
چه چيزي به دستش آمده بود ؟ غير از همان چند امضا؟ آن بار ترسي از دكتر پير بدعنق او را فراگرفته بود از
دوا و دكتر و بيماري ، بي زارش كرده بود . و حالا ؟... حالا ديگر نه ترسي از دكتر ها داشت نه بي زاري . چون ديگر
 از بچگي خيلي دور بود و نه آن اطميناني را كه در آن ها و طرز كاشان مي جست يافته بود . حالا ديگر به
نوميدي رسيده بود . حالا به اين نتيجه رسيده بود كه آن چه از طب و طبابت مفيد است و مورد ترديد نيست
همان را سولفات دوسود و فلوس وشير خشت است . همان نسخه هاي خانگي خاله زنكي است . همان عناب و
 گل بنفشه . همان پر سياوشان و برگ زوفا.

    *
ميان دوساعت درس صبح ، در اتاق دفتر مدرسه ، معلم ها نشسته بودند و بي سر و صدا چاي مي خوردند . و
هر بار كه در باز مي شد و يكي تو مي آمد موجي از جنجال و هياهوي بچه ها به درون مي ريخت . ميز ناظم
مدرسه نصف دفتر را گرفته بود . در و ديوار چرك و سياه بود. تاريكي نه تنها با گوشه هاي اتاق و زير ميزها و
مبل ها اخت شده بود ، بلكه پشت پنجره ها نيز با شيشه هاي زرد و تيرهاي كه داشتند ، جا خوش كرده بود و
 مانده بود . غير از معلم فرانسه و تاريخ و نقاشي و ناظم ، كه پشت ميزش نشسته بود و كم تر حرف مي زد .
 يك معلم تازه هم بود كه دماغ عقابي داشت و رنگ پريده بود . و معلم ورزش هم فرصت كرده بود و آمده
 بود . اما معلم عربي عوض شده بود . و از معلم جبر خبري نبود.
هنوز داشتند چاي مي خوردند كه معلم تاريخ از ته مبل و با حرارت گفت :
- ديديد گفتم ؟ پدرسوخته ها بيمه شان هم به همه چيز ديگرشان رفته ! آدم خودش بايد فكر خودش باشد .
 تنها چيزي كه از بيمه شان فهميديم پولي بود كه از حقوق مان كم گذاشتند . باز هم خوبيش اين است كه
 تمام شد . خلاص شديم ، من كه خودم بيمه هستم .
معلم فرانسه كه سيگارش را به چوب كبريت نيم سوخته اي زده بود و دور از خود نگه داشته بود ، آهي كشيد و گفت :
- آره جانم . همين بي ترتيبي هاست كه مردم را نوميد مي كند . اصلا چرا بايد بيمه را راه بيندازند كه بعد از
 يك سال مجبور شوند برش بچينند ؟...
آن هم با اين افتضاح ؟ اصلا وقتي نمي توانند كاري را بكنند مگر مجبورند مردم را توي دردسر بيندازند ؟ آن
هم با اين حرفهايي كه آدم مي شنود ؛ با اين افتضاح !...
حرف معلم فرانسه تمام نشده بود كه درباز شد و يك شاگرد پريد تو و با قيافه اي وحشت زده و نفس بنده آمده
شكايت داشت كه :
-آق ناظم ! اين احمدي مي خواد منو بزنه .
و ناظم برخاست ، دست او را گرفت و باهم بيرون رفتند . و سكوتي كه معلم ها چند لحظه فراگرتفه بود
شكست و معلم ورزش به صدا در آمد :
-چه بهتر آقا ! بنده كه اصلا احتياج ندارم به دكتر مراجعه كنم . يك سال حقوق بيمه بدهم كه چه ؟ دوا و
دكتر وبيمه ي من ورزش تنفسي دم صبح است آقا ! آدم سالم ...
معلم نقاشي حرف او را بريد كه :
-بله آدم سالم توي ما دبير ها خيلي نادر است . غير ازين چيز ديگري مي خواستيد بفرماييد ؟
- نه مي خواستم بگويم يك سال پول يامفت از ما گرفتند . شايد هم بشود گفت پول زور.
- ديديد آقا من حق داشتم ! از اول نمي خواستم اصلا بيمه بشوم . اما مگر مي شد ؟ خودشان از حقوقم
كسر مي گذاشتند . يك سال ماهي هفت تومن و نيم چه قد رمي شود ؟...
باز حرف معلم تاريخ را معلم نقاشي بريد كه با خنده گفت :
-جان من ! مهم اين نيست كه پول مفت گرفتند يا پول زور . اين هم مهم نيست كه پول ها را كه و چه
طور سگخور كرد. اين مسايل از بس عادي است ديگر اهميت خود را از دست داده . مهم نيست كه معلم ها
 را يك سال كشيده اند توي مطب دكتر ها و هيچ چي كه نباشد بهشان فهمانده اند چه مرگ شان است ....
معلم تازه اي كه دماغ عقابي داشت و رنگ پريده بود با لهجه ي رشتي گفت :
-نه آقا ! چه طور مهم نيست آقا ؟ خيال مي كنيد بيمه همين طوري قطع شد آقا ؟ يك ساله چه قدر روي
بيمه خورده باشند خوب است آقا ؟ خود بنده اطلاع دارم كه دويست و پنجاه هزار تومن در تهران ملاخور شده ،
آقا ! اين ها را بايد دانست آقا !
معلم نقاشي گفت :
-راست مي گوييد . بايد دانست . اما باز هم اين ها زياد مهم نيست . مهم اين است كه فلان دبير ادبيات
يا جغرافي كه تا حالا اصلا فرصت نداشته به درد سر و شكم خودش برسد ، رفته و  از سوراخ سمبه هاي بدنش
مطلع شده . بگذريم كه اگر بيمه هم بود نمي توانست اين دردها را دوا كند . اما اين قدر هست كه وسواس
 معلم ها زيادتر شده . يك معلم اگر تا به حال خيال مي كرد لله ي بچه هاست ، يآ اگر ناراحت بود كه چرا
عمرش به بي حوصلگي مي گذرد ، يا وسواس اين را داشت كه سر چهل سالگي عقل از سرش بپرد ، حالا به يك
 مطلب تازه تر هم پي برده ؛ يك وسواس ديگ رهم برايش ايجاد شده ، وسواس اين كه مي بيند درست مثل
 يك كيسه ي انباشته از بيماري هاي مختلف است ...
معلم ورزش كه با دسته ي كليدش بازي مي كرد ، اعتراض كنان گفت :
- نه آقا درست نيست ! كه گفته همه ي  معلم ها مريضند ؟ ميان معلم هاي ورزش صدتا يكي هم مريض
 پيدا نمي شود .
- معذرت مي خواهم جانم ، صحبت از تارزان ها نيست كه باكره هاي بازوشان زندگي مي كنند . صحبت از
معلم هاست . يعني آن هايي كه با مغزشان زندگي مي كنند . گذشته از اين كه لابد مي دانيد هر مدرسه اي
 يكي يا دو تا معلم ورزش بيش ترت ندارد ....
معلم فرانسه خودش را به ميان انداخت و گفت :
-چرا بي خود سر به سر هم بگذاريم ؟ مساله اين است كه يك سال مردم را به خودشان اميدوار كرده اند و
حالا يك مرتبه گندش بالا آمده . معلوم نيست چرا بيمه قطع شده . معلوم نيست اختلاف حساب سر چه
 بوده . و دست هيچ كس هم به هيچ جا بند نيست .
معلم تازه با لهجه ي رشتي افزود :
-چه جور هم گندش بالا آمده آقا ! خود بنده اطلاع دارم كه بعضي از دكتر ها نسخه هاي خودشان را مي خريده
اند آقا ! براي دوست و اشنا نسخه مي نواشته اند و دواي نسخه ها را خودشان برمي داشته اند و مي فروخته
 اند . دوافروش ها تقلب مي كرده اند آقا ! در انتخاب دكترها هزار نظر خصوصي در كار بوده . و خيلي كثافت
 كاري هاي ديگر آقا ...
معلم نقاشي لبخند زنان و از سر بي اعتنايي گفت :
-من با اين ها هم كاري ندارم . اين دله دزدي ها به اطن زودي ازين خراب شده ريشه كن نمي شود .
اصلا لازم نيست فكرش را هم بكنيم . فكر اين را بايد كرد كه كار اين همه مريض به كجا مي كشد ؟
من هر وقت به دكتر مراجعه كردم ا ز جنجال اتاق هاي انتظار وحشت كردم . اين همه مريض ! آن هم در
تهران ! آن هم ميان آدم هايي كه به هر صورت بر ديگران رجحاني داشته اند كه توانسته اند خودشان را به
دكتر برسانند . فكرش را هم اذيت كننده است ....
كه در باز شد و ناظم آمد تو و با قيافه اي گرفته رفت پشت ميزش نشست . چيزي روي يادداشت نوشت .
فراش را صدازد . كه :
- اين را ببر براي آقاي مدير ، جوابش را بگير و بيار .
و فراش كه رفت ، دنباله ي صحبت را معلم تاريخ گرفت :
- راستي آقايان هيچ فكر كرده ايد كه كار دكتر ها چه قدر بهتر از كار ماست ؟
-كار قصاب هم خيلي بهتر از كار ماست . اين كه غصه خوردن ندارد .
معلم فرانسه بود كه اين را گفت و اخم هايش را در هم كرد و سيگارش را درآورد تا يكي ديگر آتش بزند .
معلم ورزش كه تا به حال در خود فرورفته بود  و صدايي برنياورده بود به صدا درآمد كه :
- در مملكت آدم هاي مفنگي ، يكي دكتر ها كار و بارشان خوب است ؛ يكي هم مرده شورها .
و معلم نقاشي باز به حرف آمد و اين بار تاييد كنان گفت :
- درست است كه كار و بار دكتر ها خيلي بهتر از ما است . اما اين طور كه من ديدم دكترها كاسب هاي بدي
هستند . خيلي هم بد . مي دانيد چرا ؟ براي اين كه آدم وقتي از يك بقال برنج يا لوبيا مي خرد ، يا از قصاب
گوشت مي خرد ، چشم دارد و مي بيند كه چه مي خرد . اما آن چه از دكتر مي خواهد بخرد - يعني سلامتي را -
 آيا مي تواند تشخيص بدهد ؟ مي تواند انتخاب كند ؟ نه . اصلا همين است كه من در تمام اين مدت در
جست و جوي دكتري بودم كه به او اطمينان داشته باشم . اعتماد داشته باشم . اما دكتر را مگر به اين زودي
 مي شود عوض كرد .تا ده تا نسخه ي اشتباهي ندهند، مزاج آدم به دستشان نمي آيد . و آن وقت تازه دكتر
خانوادگي شده اند ! بله به اين علت كاسب هاي بدي هستند . يا اگر بهتر گفته باشيم كسب بدي را انتخاب
كرده اند .
معلم تازه با لهجه ي رشتي اش گفت :
-و بدبختي اين جاست كه هر سال داوطلب طب بيش تر هم مي شود آقا !
- البته بايد هم همين طور باشد . مردم هرچه بيش تر مفنگي باشند به طبيب بيش تر احتياج دارند .
در تمام اين شهر شايد بيست تا كلوپ ورزش بيش تر نباشد ، اما چند تا مطب هست ؟
و چون كسي جوابي نداد ، خود معلم ورزش افزود:
- سه هزار و پانصد مطب هست . ملتفت هستيد ؟ سه هزار و پانصد تا !
بعد در باز شد و كتاب دار مدرسه در ميان موجي از جنجال مدرسه به درون ريخت ، وارد شد و شاد و خندان با
يك يك همكارهايش سلام و عليك كرد ، و پهلوي ناظم نشست ، و فراش را صدا كرد كه برايش چاي بياورد و
 بي معطلي رو به معلم تاريخ گفت :
-خوب ! بيست هزار تومان بيمه را گرفتي ؟
كه همه زدند به خنده . خود او هم بلندتر از همه خنديد و معلم تاريخ با خونسردي گفت :
- نه . هفده سال ديگر مانده . خيال مي كني كار بيمه ي عمر هم مثل بيمه ي فرهنگي تق و لق است ؟
- غصه نخور بابا ! همه شان سر و ته يك كرباسند .
و براي اين كه حرف را گردانده باشد رو به ديگران گفت :
-خوب آقايان ! درباره ي قطع شدن بيمه چه نظري داريد؟ من خيال دارم اعلام جرم كنم . مي دانيد چرا ؟
خبر دارم كه كار از كجا خراب شده . شنيده ام . پول هنگفتي به جيب زده اند .
معلم تازه با لهجه ي رشتي گفت :
-از قضا بحث در همين موضوع بود . آقا ! بنده هم اطلاع دارم . راستي نمي شود اعلام جرم كرد آقا ؟ شما
سندي ، مدركي ، چيزي در دست نداريد آقا ؟
معلم نقاشي خنده كنان گفت :
-بر فرض هم كه مدرك باشد ، تازه چه فايده ؟ خودتان را بي خود به دردسر نيندازيد . من تصميم گرفته ام
دفترچه ي بيمه ام را قاب بگيرم بزنم بالاي طاقچه . يا اصلا صفحه ي مربوط به امراضش را ه نوشته چه دردهايي
 دارم قاب بگيرم . و بزنم بالاي اتاق و هر صبح و شب زيارتش كنم و به ياد ايامي بيفتم ه با آن همه خواب و
 خيال در پي معالجه ي خودم بوده ام .
فراش كه چاي را آورد كاغذي پيش روي ناظم گذاشت و گفت كه :
-آقاي مدير دادند.
و ناظم آن را برداشت و در سكوتي كه دفتر را فراگرفته بود چند لحظه به آن نظر دوخت. بعد آهي كشيد و سر
 برداشت و رو به حضار گفت :
-آقايان ! با كمال تاسف معلم جبرمان به مرض سل درگذشته است . آقاي مدير خواهش كرده اند عصر ، همه ي
آقايان بيايند تا دسته جمعي برويم جنازه را برداري.
و به فراش اشاره كرد كه زنگ را بزند. وقتي زنگ به صدا درآمد درست صداي زنگ نعش كشان هاي سابق را
داشت.


ادامه دارد ...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت توسط س . م . م . ز| |

عنوان كتاب : اورازان
نويسنده : جلال آل احمد

اورازان
   1
   مقدمه
گرچه در عرف و سياست و فرهنگ و مطبوعات معاصر مملكت ما يك ده در هيچ مورد بهيچ حساب نمي آيد ولي بهرصورت هسته اصلي تشكيلات اجتماعي اين سرزمين و زمينه اصلي قضاوت درباره تمدن آن همين دهات پراكنده است كه نه كنجكاوي متتبعان را مي انگيزد و نه حتي علاقمندي خريداران راي وسياستمدراران و صاحبان امر را.چرا - گاهي اتفاق افتاده است كه مستشرقي يا لهجه شناسي بعنوان تحقيق د لهجه دورافتاده اي سري بدهات هم زده است و مجموعه اي نيز گرد آورده است ولي غير از آنچه مربوط بمورد علاقه اوست ، نه از مردم اين دهات و نه از آداب و رسومشان و نه از وضع معيشتشان چيزي در اينگونه مجموعه ها مي توان يافت بسيار گذرا و سرسري است.تقصير هم از كسي نيست .ناشناخته هاي اين سرزمين آنقدر فراوان است كه كمتر كسي حوصله مي كند به چنين موضوع حقيري بپردازد و وقت عزيز خود را درباره يك ده - يك ده بي نام و نشان - كه در هيچ نقشه اي نشانه اي از آن نيست و حتي در جغرافياهاي بزرگ و دقيق نيز بيش از دو سه سطر بآن اختصاص داده نمي شود ، صرف كند .با اينهمه اين مختصر درباره چنين موضوع حقيري فراهم شده است.نويسنده اين مختصر نه لهجه شناسي است و نه درين صفحات بامردمشناسي و قواعد - و يا با اقتصاد سر و كاري دارد و نه قصد اين را دارد كه قضاوتي درباهر امري بكند كه مقدماتش درين جزوه آمده است . بلكه سعي كرده است با صف دقتي كه اندكي از حد متعارف بيشتر است يك ده دورافتاده را با تمام مشخصات آن ببيند و از آنچه ديده است مجموعه مختصري فراهم بياورد ، حاوي تكاپوي زندگي روزمره مردم آن ده و نشان بدهد كه موضوع هرچه خلاصه تر وحقيرتر باشد مجال دقت و تحقيق گشاده تر خواهد بود.
شايد گمان برده شود كه آنچه درين مجموعه آمده است بر آنچه در ديگر دهات ايران مي گذرد امتيازي دارد و مثلا بهمين علت جلب نظر نويسنده را كرده است .البته چنين گماني به خطاست . «اورازان» ده مورد بحث اين مختصر - دهي است مثل هزاران ده ديگر ايران كه زمينش را با خيش شخم مي زنند و بر سر تقسيم آبش هميشه دعوا برپاست و مردمش به ندرت حمام دارند و چايي شان را با كشمش و خرما مي خورند. و اگر نويسنده اين سطور آنرا برگزيده بعلت علايقي بوده است كه بآنجا داشته.«اورازان» مولد اجداد او بوده است و از نظر وابستگي هاي مادي و معنوي بخصوصي كه دري« گونه موارد انگيزه رفت و آمدهاي ازده به شهر و از شهر به ده مي شود ، تا كنون پنج شش باري اتفاق سفري بآن ناحيه براي او دست داده است كه آخرين آنها در تابستان 1326 بوده . مجموع مدت اقامت نويسنه در آنجا ضمن اين مسافرتهاي موسمي و متناوب به بيش از يكسال رسيده و تهيه اين يادداشت ها مشغوليـت ايام اقامت او در آنجا بوده است.و اكنون كه ترتيبي به آنها داده مي شود و براي انتشار آماده مي گردد خود نويسنده نيز نمي داند كه آنرا از چه مقوله بداند؟آيا سفرنامه است ؟ تحقيقي از آداب و رسوم اهالي است ؟ يا بحثي درباره لهجه اي است؟ چون وقتي اين يادداشتها فراهم مي شده است هيچ قصدي در كار نبوده . حتي قصد انتشار آن.و همانطور كه گذشت فقط مشغوليتي بوده است در ايام فراغتي . و براي ديگران نيز اگر بهيچ كاري نخورد دست كم مشغوليتي براي ساعات فراغتشان خواهد بود.
بهر صورت «اورازان» (بروزن جوكاران) ده كوهستاني از تمدن شهري دور افتاده ايست در منتهاي شرقي كوهپايه هاي طالقان كه نه تنها از دبستان و ژاندارمري و بهداري در آن خبري نيست بلكه اغلب اهالي هنوز با سنگ چخماق و «قو» چپق هاي خودشان را آتش مي كنند و براي روشن كردن اجاق ها و تنورها از چوبهايي كه پنج شش برابر يك چوب كبريت بلندي دارد و سر آن آغشته بگوگرد است استفاده مي كنند .
گرچه در كتابهاي رسمي جغرافيايي سكنه آنرا در حدود 700نفر تخمين زده اند ولي در حدود صدخانوار در آن سكونت دارند كه بنا بگفته كدخداي محل در سال 1326 جمعا چهارصد و شصت نفر مي شده اند .اورازان از قسمت «بالاطالقان» بحساب مي آيد .اين قسمت با دو قسمت ديگر ميان و پايين طالقان رويهمرفته در حدود 80 پارچه آبادي وجود دارد ه هر كدام به نسبت آب و آباداني زمين و اطراف خود پرجمعيت تر و يا سوت و كورترند.
خود طالقان دره بزرگي است كه امتداد طولي آن از شمال شرقي به جنوب غربي است .در ته اين دره از شمالي ترين نقاط آن رودخانه محلي يعني «شاهرود» با جرياني تند و آبي كف كرده روان است و پس از پيمودن تمام طالقان در حدود طارم با «قزل اوزن » مي پيوندد و بصورت سفيد رود از گيلان مي گذرد و بدرياي خزر مي ريزد.
در دو دامنه جنوبي و شمالي همين رودخانه ، دهات طالقان پراكنده است .بالا طالقان كوهستاني تر و سردسيرتر است و هرچه بپايين طالقان نزدي بشويد بجلگه نزديك تر مي شويد . طالقان از شمال و مغرب به تنكابن و الموت محدود است و از جنوب به ساوجبلاق . كوههاي شرقي طالقان متصل است به كوههاي غربي جاده كرج به چالوس.در چنين ناحيه اي است كه اورازان قرار گرفته . در دوره بيست ساله...كوشش هاي براي ايجاد جاده شوسه براي طالقان شد كه از آن ببعد متروك مانده است.راهها مالرو است و هنوز «شاهرود » بزرگترين وسيله حمل و نقل است .باين معني كه در اواخر تابستان تمام چوبهايي را كه در تمام طالقان قطع مي كنند برودخانه مي اندازند و بوسيله جريان تند آب حمل مي كنند .
اين بود مختصري درباره موقع و محل جغرافيايي ناحيه اي كه ده مورد بحث يكي از آبادي هاي آن است.تمام طالقانيها زبان خود را «تاتي» مي دانند.توجه آنها چه در امور مادي و اقتصادي وچه د رمسايل مربوط به زبان و فرهنگ به مازندران است. نمونه هاي كوتاهي كه درين مورد داده شده است مويد اين مدعاست.براي اينكه دقت بيشتري بكار برده شده باشد لغات و اصطلاحات محلي بحروف لاتين نيز ضبط شده است.
عكس ها و نقشه ها «دست پخت شمس است.طرح نقشه ها و اشكال و ظروف محلي را آقاي بهمن محصص كشيده اند.گذشته از ايشان بايد از زن عزيزم تشكر كنم كه زحمت ترجمه اين مقدمه را به انگليسي برخود هموار ساخته . و بيش از همه مرهون تشويق ها و قدرداني هاي دوست فاضل خويش آقاي ايران پرست هستم.
آن خاكستر مي پاشند و گرچه با زمين چندان سر بسر نمي گذارند همين كود مزارع آنهاست.
از مراتع اطراف ده كه پوشيده است از «كما » و «گون» كه اولي خوراك زمستاني گاو و گوسفند آنهاست و دومي هيزم اجاق ها و تنوري هاشان.در سراسر فصل كار ، علف مي چينند و بده مي آورند و روي بام خانه ها تل انباري بلند مي سازند كه از دور همچون گنبدي بچشم مي خورد . «كما» بقدري خوشبو است كه آدم آرزو مي كند كاش مي توانست از آن بخورد.حتي پنيري كه در محل مي سازند اين بو را حفظ مي كند .و بوته هاي گون گاهي بقدري بلند مي شود كه يك قاطر با بارش مي تواند در آن فرو برود و چنان تند مي سوزد و شعله مي افرازد كه  در تاريكي شب تپه هاي اطراف را نيز روشن مي سازد.و بهترين وسيله راه جويي براي چارپاداراني است كه در زمستان سفر مي كنند.خيلي ساده بايد برف بوته را بكناري زد و سنگ چخماق بكار برد.با همان يك جرقه مي گيرد.و تازگي ها نيز آموخته اند كه از ساقه هاي همين گون كتيرا بگيرند.كوليها اين هنر را به آنان آموخته اند . كوليها فقط تابستانها پيدايشان مي شود . نه رقصي مي دانند و نه آوازي مي خوانند.چندتا خر دارندو دو برابر آن سگ - سياه چادر خود را كه علم كردند كوره كوچكي هم بر پا مي كنند . زنهاشان به خوشه چيني و دريوزگي و مردها به آهنگري .يك ماهي اطراق مي كنند.
«چلينگر»نامي است كه اهالي باين كوليها مي دهند .فقط گاهي آواز ني آنان بگوش مي رسد كه چوپانهاي ده خيلي از آنان آموخته ترند.اما در خود ده از رقص و آواز خبري نيست . مگر عروسي بكنند تا هلهله اي براه بيفتد و دستي بكوبند و پايي بيفشانند . عروسي ها را بفصل بيكاري محول مي كنند.يعني به اوايل پاييز كه خرمن ها برداشته شده و كشت سال آينده نيز آماده گشته است و حتي گردوها را نيز از درختها چيده اند و انبار كرده اند.
اطاقي كه تابستانها در آن بسر مي برند انبار زمستاني آنهاست كه خشك است و روزنه بيشتر دارد.سقف خانه ها را تير مي پوشانند و كاهگل مي كنند و ديوارها تا كمر از سنگ و باقي باچينه است . درخانه هايي كه تازه تر است خشت هم بكار رفته . درون خانه ها را باگل مي اندايند و اگر خواسته باشند تفنني بكار برند بجاي گل عادي براي اندودن گل سفيد بكار مي برند . و بآن «دون»مي گويند.
اما در امامزاده ده كه اهالي «معصوم زاده »اش مي نامند براي سفيد كاري گچ بكار برده اند.بناهاي عمومي ده يكي همين معصوم زاده است كه بايد محرم و صفري در پيش باشد تا رفت و روبش كنند ؛ و بعد حمام ده كه با گون گرمش مي كنند و گون انباري كه بر بربام  آن انباشته اند از گنبد امامزاده نيز بلندتر است .دو تاهم مسجد دارند طكي كه اطاقكي بيش نيست و تنها مسجد است و ديگري مسجد بزرگي كه محل اجتماعات است و حسينيه است.هم حياط دارد هم سرپوشيده  و هم «نخل» محرم در آنست.
تنها زينتي كه در تمام ساختمانهاي ده مي توان ديد يكي توفال سقفهاست كه نهايت تفنن و دقت در آن بكار رفته است به آن «پردو» مي گويند . و ديگر گاهي پنجره هاي مشبكي كه از قديم هنوز سالم مانده است و ديگر سرتيرهايي كه از سرپوشيده ايوان ها بيرون مي گذارند و تراشي به آن مي دهند و به آن «نكاس» مي گويند.

   2
«معصوم زاده» طبق روايت اهالي مقبره مشترك سيد علاءالدين و سيد اشرف الدين است كه اجداد اصلي اهالي هستند .يعني اولين كساني كه درين ناحيه سكونت گزيده اند . و نيز روايت مي كنند كه اين دو نفر فرزند امامزاده سيد ناصرالديني هستند كه مقبره اش در تهران است . در محله اي بهمين نام و درين باره داستاني هم بر سر زبان اهاليست كه نقل آن بي فايده نيست :
« سيد علاءالدين و سيد شرف الدين از مدينه به اين ديار آمده اند .در زماني كه املاك بالا طالقان از آن «محمود»نامي بوده است كه گبر بوده ولي چوپاني مسلمان داشته . اين دو برادر پنهان از صاحب املاك در همين محل درغاري (اسكول)دور افتاده سكونت مي كنند .چوپان مسلمان هر روز گوسفندها را به كوه مي برده است . هر روز دو بز قرمز از گله جدا مي شده اند و به آن سو مي رفته اند و شب كه برمي گشته اند شير بيشتري داشته اند. چوپان اين مطلب را مي دانسته ولي نمي دانسته كه چرا اين اتفاق هر روز تكرار مي شود و چرا شير بزها زياد مي شود.تا روزي تصميم مي گيرد دنبال بزها برود و راز آنها را كشف كند در نتيجه بغاري مي رسد كه دو برادر در آن بوده اند و از شير بزها مي خورده اند و در ضمن به بزها بركت مي داده اند .»
« دو برادر از ديدن چوپان مي ترسند ولي او اطمينان مي دهد كه پنهان از ارباب ، مسلمان است و زن مسلماني هم دارد.زن نيز بعدا بديدن دو برادر مي رود و در تهيه آذوقه به آنها كمك مي كند . گذشته ازينكه به كمك شوهرش ذهن محمود گبر را آماده مي سازد و زمينه را طوري مي چينند كه محمود گبر برخورد آبرومندانه اي با اين دو برادر بكند.محمود گبر ناچار طلب معجزه مي كند . و آن دو نيز مشتي ريگ در جيب خود مي ريزند و به صورت طلا و نقره بيرون مي آورند . محمود نيز به آنان ايمان مي آورد و در حضورشان اسلام مي پذيرد و املاك «اورازان» و «گيليارد» و «خودكاوند» را به آنها مي بخشد . آن دو نفر به آبادي محل مي پردازند و زاد و ولد مي كنند و هر دسته از فرزندان خود را در يكي از اين سه محل سكونت مي دهند .به اين دليل است كه اورازان سيد نشين است و گيليارد و خودكاوند نيز تا اين اواخر كه چند خانواده عام در آن سكنا كرده اند سيد نشين است و گيليارد و خودكاوند نيز تااين اواخر كه چند خانواده عام در آن سكنا كرده اند سيد نشين بوده است .»
سيد تقي - يكي از اهالي - كه جدش صد و پنجاه سال عمر كرده بوده است نقل مي كند كه از جدش شنيده بوده كه او وقتي را بياد داشته كه در اورازان فقط 7خانوار مي زيسته اند.به اين مناسبتها اعتقاد عمومي اهالي شده است كه در اورازان مرد عام بند نمي شود و چهل روزه مي تركد يا مي ميرد.و بسيار ساده است اگر به اين طريق اهالي همه خود را خويشاوند بدانند.و پسرعمو يا دختر عمو خطاب كنند.البته زناني كه عام هستند و به ازدواج اهالي درآيند مستثني هستند.ازين گذشته اهالي معتقدند كه سگ در ده بند نمي شود . و غير از چند سگي كه براي گله دارند  سگ ديگري در ده نيست . گذشته ازينكه در ده كاري هم از سگ برنمي آيد.نه كسي به فكر دزدي است و نه اگر هم باشد موفقيتي خواهد داشت . به اين دليل فقط خانه هايي كه مجاور كوچه ها است ديوار دارد و ديگر خانه ها يا اصولا بهم مربوط است و يا با پرچيني از هم مجزا مي شود .
سيد بودن و اصيل بودن اورازانيها نه تنها د رهمه طالقان حتي در ساوجبلاغ و تنكابن نيز شهرت دارد .و اوارازانيهاي زيادي هستند كه پراكنده در نواحي اطراف ازين اعتقاد عمومي معيشت خود را مي گذرانند.
حتي دعانويسي هم مي كنند. خانواده هاي زيادي هستند كه سلسله نسب خود را پشت قرآنها حفظ كرده اند. از يكي ازين سلسله نسبها كه در اختيار پدرم است عكس برداشته ام .
خانواده هاي ده بر حسب محل سكونتي كه در ده دارند به «جوآر محله» و «ميان محله » و «جيرمحله » منسوبند.جوآر محله ايهاي مشتخص ترند و نسبت غايي دارند و آن ديگران احترامي براي ايشان قايلند. كدخدا هميشه از جوار محله ايها انتخاب مي شود .آنچه براي يك مسافر جالب به نظر مي رسد اينست كه «معصوم زاده» صورت يك امامزاده معمولي را ندارد . اهالي ، نه از نظر قدسي كه درين موارد موجب احترام است بلكه همچون مقبره دو تن از پدران خود با آن رفتار مي كنند.نه چراغي در آن مي سوزند و نه شمعي دارند كه بيفروزند.فقط اگر پيرمردي باشد كه حوصله زيارت اهل قبور را داشته باشد سري هم بامامزاده مي زند.ازين گذشته هر پيرمردي در اورازان با اين خيال باطني جهان را بدرود مي گويد كه خود معصوم زاده اي است.
اما معصوم زاده روي تپه كوچكي قرار گرفته است و رو بقبله آن نيز قبرستان كوچكي در دامنه تپه هست ، غير از قبرستان بزرگ ده كه مجزاست و سراغش خواهم رفت . سمت غرب امامزاده حمام ده است و بعد خانه ها و فاصله حمام با اين تپه نهر كوچكي است كه از آب چشمه بالاي حسينيه زمزمه اي دارد . دور تا دور معصوم زاده ايواني است با ستونهاي چوبي و در ميان ، بناي گرد مقبره است . قطر گردي مقبره از بيرون نزديك به شش متر و از درون مقبره چهار متر است . ديوار ضخيم و سفيد شده مقبره نشان مي دهد كه از گل و سنگ بنا شده است .گنبد هرمي شكل روي همين ديوار ها بنا شده كه از درون و بيرون با گچ سفيد گشته .بناي گرد مقبره دودرقرينه به ايوان دورا دور دارد.يكي از شمال و ديگري از جنوب . غير ازين نه پنجره اي و نه روزنه اي و نه سوراخ بالاي گنبدي . درها كوتاه است و نه زينتي بر روي ديوار .فقط در سمت شمال برآمدگجي كوچكي به ديوار هست .و از دوده اي كه بالاي آن به ديوار نشسته پيداست كه جاي چراغ است . ضريح يك صندوق مكعب چوبي بي زينت است.حتي شبكه هم ندارد . يك پارچه از چوب است .و روپوش سبزي بروي آن افتاده . فقط هر طرف از لبه هاي شرقي و غربي ضريح با 6 قبه چوبي زينت شده است . فرش معصوم زاده دو تكه پوست آهو يا بز كوهي است و يك حصير برنجي . دو زيارت نامه «وارث» به ديواراست و يك «اذن دخول» و يك زيارت نامه مخصوص با اشاره باسم و رسم و حسب و نسب معصوم زادگان . زيارت نامه ها را روي كاغذي نوشته اند و كاغذها را روي قطعه چوبي كه مختصري منبت كاري بربالاي آنست چسبانده اند و آويخته اند . از درز صندوقچه چوبي ضريح كه به درون بنگري زير آن دو سنگ قبر از سنگ معمولي  به يك اندازه و به ارتفاع چند سانتيمتر از زمين ديده مي شود . چيزهايي بر روي سنگهاي منقور بود كه خواندن آنها در نور باريكي كه از درز صندوقچه مي تابيد غير ممكن بود و صندوقچه را هم نمي شد تكان داد و از جا كند . اما ميان دو قبر حفره اي بود پر از اوراق خطي و كتابهاي اوراق - كه پيدا بود قرآنهاي خطي كهنه است .كنار ديوار شرقي مقبره قرآني اوراقي افتاده بود به قطع 15×9/5 كه پاره هاي آن پخش شده بود .صفحه دوم جلد آن بجا مانده بود كه رنگ و روغني بودو پس از سوره هاي كوچك و دعاي «صدق الله العلي العظيم ...الخ» تاريخ كتابت آن چنين ذكر شده بود «سنه 1244 تمام شد در ماه ربي الاخر (كذا) در روز چهارشنبه در بيست و هشتم ماه.» از اول قرآن نزديك به دو جزوه افتاده بود ولي از آن پس تقريبا كامل بود . كاغذ كلفت زرد شده اي داشت.با قلم نسخ مشكي نوشته شده بود و علامات آيات با مركب قرمز گذاشته شده بود . سر سوره ها بي زينت بود و تنها اسم سوره ها با همان مركب قرمز ضبط شده بود حاشيه صفحات يك خط قرمز و دو خط سياه بود و كنار اين خط دو ميليمتر مطلا بود.
قرآنهاي خطي در خانواده هاي اورازان كم نيست و با اينكه مكتب خانه ده نيز چندان برو بيايي ندارد اغلب اهالي گرچه خواندن فارسي را هم ندانند قرآن را مي خوانند و حتي متفاضلانه تفسير و تعبيرش مي كنند . گذشته ازينكه اغلب پيرمردهاي ده مساله دان هم هستند و موارد طهارت و نجاست را از يك آخوند بهتر توضيح مي دهند .
سيد ابوالفضل چهل و پنجساله يكي از همين نخوانده ملاها بود . اضافه بر اينكه سندي هم براي اثبات قدمت علم و فضل در خانواده خويش نشان مي داد . يك روز به خانه اش رفتم تا اين سند را ببينم . منزلش نزديك قبرستان ده مشرف به آن بود . مي گفتند قطعه اي از پوست آهو كه به خط حضرت سجاد آياتي بر آن نوشته در اختيار اوست . وقتي فهميد براي چه آمده ام رفت وضو ساخت و با آداب هر چه تمامتر بسته پارچه پيچي را درآورد و روي زانوي خود گذاشت . دعايي خواند و پارچه را گشود . يك قاب عكس 28×19 بود كه پشت شيشه دو نيمه شده  اش به آساني مي شد پوست آهو را تشخيص داد خيلي به زحمت راضي شد كه قاب را به دست من بدهد. پوست در امتداد طولي خود در اثر تاخوردن از وسط شكسته بود و چند جاي شكستگي آن بر اثر ساييدگي رفته بود و سوراخ شده بود . از عرض نيز جاي سه تا خوردگي بر آن نمايان بود . سرتاسر ورقه از تركهاي ريز و چروكهاي ريزتر پوشيده بود.آيه اين بود «و هم يحملون اوزارهم علي ظهورهم .الاساء مسايزرون .و ماالحياه الدنيا الا لعب و لهو و اللدار» و به همين جا تمام مي شد. قبل ازينكه بفرك خواندنش بيفتم خود او آن را خواند و افزود كه از سوره انعام است . خط كوفي كهنه اي داشت . با مركب قهوه اي نوشته بود ، يا بر اثر گذشت زمان به اين رنگ درآمده بود . سرپيچ ها و آخر كشيده ها مركب رويهم انباشته تر بود كه گاهي ترك برداشته بود و تكه اي از آن ريخته بود . مثل لعابي كه از گوشه كاشي هاي قديمي مي پرد. پهناي قلم معمولا 3 ميليمتر بود . كشيده «يحملون» و «ظهورهم» 9/5 سانت و و كشيده «لهو» 7 سانت وبلندي الف ها و لام ها 2 سانت بود . آنچه بقول سيد ابوالفضل مسلم بود اين بود كه از سه نسل به اين طرف اين قطعه قرآن در خاندان آنها به ميراث مانده بود .


   2
اشاره شد كه چه در ده و چه در مزارع اطراف آن  - تنها آبي كه در دسترس اهاليست آب چشمه هاست .تقريبا در مركز ده بروبروي در حسينه چشمه بزرگي هست كه بيش از دو سنگ آب مي دهد.هيچكس ازين آب نمي خورد.اما اطراف چشمه را كنده اند و سنگ چيده اند و چاله بزرگي بوجود آورده اند كه محل شستشوي ظرف و لباس و فرش اهاليست . گاو و گوسفندهاي خود را هم در آن مي شويند حتي براي شستن مرده هاي خود نيز از آن استفاده مي كنند . تنها حوضي كه در تمام ده مي توان سراغ كرد همين است.آب آن پس از اينكه از چند باغ گذشت به رودخانه مي افتد و مي رود .ازين بزرگتر آب «كهريز»است . به فتح كاف و حذف هاء در موقع تلفظ . چشمه هاي ديگر هركدام آنقدر آب دارند كه مزرعه كوچكي را سيراب سازند و يا آب آشاميدني خانواده اي را تامين كنند . اما كهريز بيش از شش سنگ آب دارد.گرچه قناتي در كار نيست ولي پيداست كه «كاريز» به صورت كهريز درآمده است .از كوه هاي شمال شرقي و دره هاي آن جويي به طرف ده مي آيد كه آب برف قله ها در آن جاريست و طبيعي است كه در بهار بيشتر است و آخر تابستان تا دو سنگ هم تقليل مي يابد . اين نهر در راه خود به تپه اي برمي خورد كه مشرف بر اوارازان است .تپه را معلوم نيست در چه تاريخي شكافته اند و در حدود چهل متر تونل زده اند و آب را به اين سو آورده اند . دهانه اي كه آب به آن وارد رو بشرق است و پايين تر از دهانه خروجي قرار گرفته است . اهالي عقيده دارند كه كهريز يكي از معجزات ائمه است . به قولي در زمان همان دو سيد مدفون در معصوم زاده و به قول ديگر در زمان فرزندان بلافصل آنها احداث گرديده است . براي اينكه از چند و چون كار سر در بياورم فانوسي با خودم برداشتم و كفش ها را كندم و شلوارم را بالا زدم و از دهانه خروجي تونل كه مشرف به ده است وارد تونل شدم . آب خيلي سرد بود و پاهايم را مي آزرد . ولي كم كم عادت كردم . فقط لازم بود شانه هايم را بپايم و مواظب باشم شتك آب به لوله فانوس نرسد .وگرنه ارتفاع تونل يك برابر و نيم قد آدم متوسط بود . كف پايم روي شن هاي تيز مي نشست . دست كردم و چندتايش را درآوردم .شن نبود . سنگريزه هايي بود كه از دم كلنك حفر كنندگان تونل پريده بود و هنوز ته نهر نشسته بود .تونل را به شكل گلابي كنده بودند . بالاي آن تنگ بود ولي به هر صورت به آساني مي گذشتم . با قدم هاي شمرده و آرام چهل قدم كه برداشتم به آخر تونل رسيده بودم كه حوضچه اي بود و آب از آن مي جوشيد و پيدا بود كه بقيه تونل در سطح پايين تري قرار دارد و آب آن از سوراخي بالا مي آيد . ولي نه دستم به سوراخ زير آب رسيد نه پايم . در سرتاسر راه روي ديواره تونل دو قسمت متمايز از هم بنظر مي رسيد . سقف و قسمت بالاي آن تميزتر كنده شده بود وجاهاي كلنگ ريز و مرتب در نور فانوس برق مي زد و قسمت پايين -از ده پانزده سانت به سطح آب مانده تا كف مجرا- زمخت تر و ناهمواريها و تيزيهاي سنگ بر آن نمودارتر بود . و قسمت بالايي از حدود حوضچه هم گذشته بود و يك متري در درون كوه پيش رفته بود و پيدا بود كه مجراي اصلي اين بود ه و چون به جايي نرسيده بوده است رها گرديده است و پايين تر را كنده اند. بعد بدهانه ورودي تونل هم سركشي كردم كه پشت تپه بود و نهري كه به آن مي رسيد بيش از يك متر گود بود و آب در آن رويهم ايستاده بود و بهر صورت پيدا بود كه موقع حفر تونل چون وسايل اندازه گيري دقيق نداشته اند يا از دو طرف تپه با اندكي اختلاف سطح شروع بحفر كرده اند و يا آنها كه دهانه خروجي را مي كنده اند كمي سربالا رفته اند و در نتيجه تونل از دو سمت بهم نرسيده و ناچار شده اند با نقب كوتاهي دو قسمت شرقي و غربي تونل را بهم مرتبط سازند.
در اينكه اهالي در كندن كوه مهارتي دارند نمي شد ترديد كرد. كهريز نمونه قديمي تري بود ولي تنورهايي كه براي آسياب ها كنده بودند نمونه هاي تازه تري .«سيد لطفعلي» درين كار متخصص بود كه پيرمردي بود نيمه گوژپشت و كوتاه قد و مدعي بود كه مهندس هاي تهراني هم قادر به كندن چنين تنوره هايي در شكم كوه نيستند . دشواري كارشان اينست كه كوه را بايد طوري باروت بدهند كه ديواره هاي تنوره شكاف برندارد و آب از آن نشت نكند . تنوره آسياب ها باينصورت است كه چاله اي به عمق 5 تا 10 متر در كوه مي كنند كه آب نهروبآن ميريزد و انباشته مي شود و از سوراخي كه ته تنوره كنده اند با فشار به سوي پره هاي چرخ آسياب هدايت مي شود . در حقيقت يك توربين ساده است .
از چهار آسيابي كه در ده هست دو تاي آن تنوره اي و دو تاي ديگر ناودار است . يعني آب نهر بوسيله ناوي چوبي به سوي پره هاي چرخ كه در اصطلاح اهال «چل»ناميده مي شود هدايت مي گردد. آسيابهاي شخصي به نام صاحبان آن ها و دو آسياب عمومي باسامي « يزدان بخشي قبري ديم » (نزديك قبر يزدان بخش) و «كله آسيو» است . اولي از آن «جوار محله » ايها و دومي ا ز «ميان محله ايها » . در آسياب هاي عمومي هر كس به اندازه آب و ملكي كه موروثي از پدران به او رسيده است يك يا چند هنگام.«بكسر هاء ملفوظ» حق استفاده از اجازه اسياب را دارد ، هر هنگام يك نيمه شبانروز است . و مبناي شبانروز ظهر نيست ، غروب است و سر آفتاب . حق آسيا به يك دهم است . از هر ده من گندم يا جوي كه آرد مي شود طك من آن مزد آسيابان است . آسيابها معمولا در كوتاه تري دارد (تمام درها ده كوتاه است ).از در به فضاي بارانداز وارد مي شوند كه در عين حال طويله زمستاني چارپاياني است كه بارها را آورده اند . از ين محوطه به راهرو بلند يا كوتاهي مي روند كه به فضاي آسياب منتهي مي شود . و در آن همه چيز از گرد سفيد آرد پوشيده است . روزنه آسياب كوچكترين روزنه هايي بود كه ديدم و در نور بي رمقي كه ازين تنها روزنه مي تافت همه چرخ و گردش سنگها برويهم و ريزش مداوم دانه هاي گندم مجموعه محقر ولي زيبايي فراهم آورده بود .چپقي كه با آسيابان چاق كردم و حقله هاي دود كه ميان گرد آرد در فضا محو مي شد و همه چيز ديگر آن گوشه دنج آنقدر مرا گرفت كه آرزو كردم كاش سالها آسيابان اين ده دورافتاده بودم.

   4
تشريفاتي كه در اورازان براي عزا قايل مي شوند حتي از تشريفات عروسي نيز مفصل تر است . به خصوص اگر آدم سرشناسي مرده باشد . وقتي كسي مرد از خانواده او يا همسايه او يا همسايه ها كسي به بام مي رود و مناجات مي كند و به فارسي و عربي اشعار و دعاهايي مي خواند . مردهايي كه در ده هستند يا در مزارع اطراف كار مي كنند صداي مناجات را مي شنوند و جمع مي شوند و با هم به قبرستان مي روند و دسته جمعي قبر را مي كنند . كندن قبر به نيمه كه رسيد عده اي به ده برمي گردند و به خانه مرده مي روند و مرده را براي شستن مي برند. غسالخانه همان چشمه بزرگ جلوي حسينيه است . اگر زن باشد پرده اي به دور چشمه مي كشند . بعد ميت را كفن مي كنند و همان دم حسينيه - اگر زن باشد در داخل - بر و نماز مي خوانند ؛ و در ميان پيرمردها هميشه كسي هست كه امام جماعت بشود و كار لنگ نماند . تابوت ندارند .ميت را با طناب روي نردباني مي بندند و به دوش مي گيرند . بقيه مراسم همان است كه در ساير نقاط هم ديده مي شود . تشييع جنازه و تلقين ميت و دفن . روي ميت اول سنگ مي چينند . بعد روي سنگ خاك مي ريزند . دفن كه تمام شد دسته جمعي به خانه صاحب عزا مي روند . و در اطاقي جمع مي شوند و فاتحه مي گذارند و قرآن مي خوانند . هركدام براي خود و با صداي بلند و همهمه اي برمي خيزد . سه روز يا بيشتر صبح و عصر كارشان همين است ؛ و درين چند روز از در و همسايه براي صاحب عزا خوراك مي فرستند و آنرا «تله كاسه » مي گويند . روز سوم صاحب عزا ناهار ناهار مي دهد. آش كشك وارزن و اگ ر دستش به دهانش برسد آبگوشت.ديگر شب هفت و چله و سال ندارند . فقط عيد نوروز و عيد فطر به گورستان مي روند و سرقبر خويشان فاتحه مي خوانند و نان و حلوا مي برند . حلواي مخصوصي هم دارند كه «زيله » به آن مي گويند . كره را كه آب مي كنند و روغن مي گيرند به درد و ناصافي ته آن آرد مي زنند و روي آتش مي گذارند تا آرد قهوه اي بشود. ديگر حتي شيريني هم به آن نمي زنند .
در تابستان 1324 كه دوماهي در اورازان بسر مي بردم خبر مرگ يكي از روحانيون اورازاني كه ساكن تهران بود ولي در همان فصل براي تبليغ مذهب به مازندران رفته بود به ده رسيد . خبر دو سه هفته بعد رسيد . يكي از خويشان مرده ، سيد جعفر نام ، كه در سفر مازندران با او بود و قتي به ده برگشت خبر را آورد . سيد جعفر كه صاحب عزا هم بشمار مي رفت استطاعتي نداشت تا مراسم عزارا آبرومند برگزار كند . ناچار همه اهالي در عزا شركت كردند .
هركسي  چيزي گذاشت . بيست و چهارمن (180كيلوگرم) گندم و چهار گوسفند فراهم شد  ، و توتون و تنباكو و قهوه مجلس را نيز دكاندار ده بعهده گرفت. از روز ورود سيد جعفر در خانه اش قرآن خواني برپا شد . در تمام ساعات روز غير از موقع شام و ناها ركه اهالي به خانه هاي خود مي رفتند مجلس داير بود . در طول اين مدت زنها نيز در مجلس ديگري در همسايگي جمع مي شدند و زمزمه و نوحه سرايي مي كردند . البته اينجا ديگر از قراءت قرآن خبري نبود . شركت در مجلس عزا در سه روز اول اختياري بود ولي روز سوم از يكي دوساعت قبل از ظهر تمام اهالي از زن و مرد و بچه هركدام د رمجلس جداگانه اي حاضر شده بودند . و سرظهر در مجلس مردها قاري «الرحمن» خواند . و در جواب هر «فباي آلاءربكما تكذبان» قاري ، يك بار همه با هم «لابشيء » گفتند . بعد آخوندي را كه از گيليرد دعوت كرده بودند به منبر فرستادند كه پس از خطبه مرسوم ، خطاب به اهالي اين طور اظهار ارادت كرد : «والسلام عليكم ايها الحاضرون الجالسون في هذالعزا...» و تمام حضار با هم  جوابش دادند كه «والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته » ؛ وبعد خطيب در مناقب مرده و صاحب عزا مطالبي گفت و گريزي هم در آخر كار زد و بع ناهار دادند . براي هر كسي د ر كاسه جداگانه اي آبگوشت با نان . در آن روز تمام اهل ده در مجالس جداگانه جمع بودند . در مجلس بچه ها درست مثل مكتب خانه مردي چوب به دست در ميان ايستاده بود و مواظبت مي كرد كه كسي به سهم ديگري دست دراز نكند . مردها و زنها گيوه هاشان را دم مجلس كنده بودند و تو رفته بودند اما بچه ها هركدام كفشهاي خود را با خودشان داشتند و زير پا گذاشته بودند . اگر روز سوم عزاداري به جمعه تصادف كند تا جمعه طر عزا را ادامه مي دهند .وقتي قاري مشغول خواندن الرحمن بود و حضار «لابشيء» مي گفتند سلماني ده سر صاحب عزا و يكي از خويشان نزديك او را في المجلس تراشطد و به اين طريق عزاداري ختم شده تلقي كردند. به عنوان عزاداري سياه نمي پوشند . قبرهاي مردگان خود را به ندرت پامي گيرند و بسيار نادرند كساني كه سنگي براي روي قبر يكي از خويشان خود تهطه كننند . دستشان نيم رسيد . سنگرتاش هم دور است . مگر فصل بيكاري باشد و از خود اهالي بربيايد . ولي در گورستان عمومي ده سنگاهي خوش تراش زطاد است . حتي سنگ مر مر هم ديده مي شود كه پيداست د رجاي ديگري تراشيدهاند و به محل آورده اند . در قسمت شمالي و غربي گ.گورستان كه به ده نزديك است  روي قبرها بيشتر سنگهاي تراشيده مي توان دطد و در قسمتهاي ديگر كه به جاده نزديكتر است و از ده بدور اتفاده تر ، كمتر . شايد در آن قسمت سنگ قبرها دم پا رفته است و شايد هم خرد شده است . كسي چه مي داند شايد هم غريبه ها به غارت برده اند ؟
سنگ  قبرها غالبا از جاي خود درآمده ، كج وكوله شده ، يكوري و حتي دمر بر روي خاك افتاده . حتي بعضي از آنها ا زامتداد شرقي و غربي نيز بدر آمده اند . سنگ هاي مر مر اغلب كوچك است . روي يكي ازين سنگهاي مرمر كه رنگ كرم داشت به خط نستعليق بسيار زيبا اين اشعار حك شده بود :

« ناخورده بري زباغ دوران موسي
ناچيده گلي ازين گلستان موسي »

« پژمرده شد از صر صر هجران موسي
گرديده به خاك تيره يكسان موسي »

و بعد يك دوبيتي كه مصراع اول آن ساييده شده بود و كلمات «سر سروران جهان...موسي » از آن هويدا بود  و بعد .
« .......
به عقبي بدل شد چو دنياي او »
« خرد بهر تاريخ فوتش بگفت
بهشت برين باد ماواي او  »        «سنه 1040»

از آيات و كلمات عربي روي اين سنگ مرمر كوچك و زيبا هيچ خبري نبود . قطع آن 65×21 سانتيمتر . و اين اشعار همه در حاشيه سنگ بود و در ميان سنگ نقش و نگاري با گلهاي درشت كنده شده بود . سنگ مر مر ديگري بود با خط بسيار بد كه تنها «وفات مير محمد حسن ولد ميرهدايت » را روي آن كنده بودند. زيرا اين وشته شكل مخصوصي شبيه به چليپا كنده بودند و بقيه سنگ خالي مانده بود . تاريخ نداشت . اين علامت چليپا روي يك سنگ ديگر هم ديده شد كه مرمر نبود و باز فقط حاوي وفات «ميرفلان...» بود. يك سنگ مرمر ديگر باندازه 31×23 با خط نستعليق زيبا حكايت از «وفات مرحوم مير محمد مهدي ولد ميرمحمد حسين 4 شهر رجب سنه 1141» مي كرد و در زير نوشته مطابق معمول دهات تصوير يك تسبيح و يك رحل قرآن و مهر و انگشتر و شانه كنده شده بود . و اين تصاوير روي سنگهاي مختلف بارها تكرار شده بود . شايد به نشانه اينكه متوفي از عالمان دين بوده . باز سنگ مرمر كرم رنگ ديگري به عرض و طول 21×50 سانتيمتر و به ضخامت 20 سانت از خاك بيرون افتاده روي زمين بود و با خط نسخ زيبايي در حاشيه بالايش نوشته بود «مير محمد صالح بن مير موسي» و در حاشيه طرف راست «دلا ديدي كه آن فرزانه فرزند ...» و بقيه شعر.و دري»ان همين سنگ به طرف بالا . اين تارطخ به عربي حك شده بود « في تاريخ شهر محرم سنه سته و ثمانين و تسعمائه » و اين بهترين و قديمي ترين سنگ گورستان بود . به اين طريق مي شود استنباط كرد كه مسلما از اواخر قرن نهم آن ناحيه مسكون بوده است .


   5
عموما پرخورند شايد از اين نظر كه مواد غذايي خوراكشان بسيار كم است .گوشت خيلي كم مي خورند . مگر گوسفندي يا بزي از كوه پرت شود و سنگ پايش را بشكند و مجبور بشوند سرش را ببرند و حلالش كنند تا گوشتي بهم برساند . در اينگونه موارد صاحب گوشت روي بام مي رود و گوشتي را كه كشته است جار مي زند . گوشت بز يا گاو يا هرچيز ديگر . و اين اتفاق بيشتر تابستان ها مي افتد . غير ازين كمتر اتفاق مي افتد كه قصابي كنند .بعضي ها هم كه تمكني دارند يكي دوتا گوسفند يا بز مي كشند و قرمه مي كنند و براي زمستان نگهميدارند.
اگر گاهي گوشت داشته باشند و آبگوشت بخورند گوشت آن را نمي كوبند . گوشت را با بنشني كه به همراه آن پخته اند در بشقاب جداگانه اي مي ريزند و بعد از تريد مي خورند . اما شير و ماست و دوغ و كشك و پنير و محصولات ديگري كه از شير مي گيرند فراوان است . غير از اينها خوراك غالب اهالي نباتي است . هميشه ارزن و گندم - گاهي برنج و خيلي به ندرت حبوبات ديگر . سبزي هم مي خورند . البته فقط پخته و سبزي آنها بيشتر عبارت از سبزيهاي خودروي كوهي است . «شورك» و «والك» و «آبشن» بيش از همه در دسترسشان است . چوپان كه دنبال چارپا بكوه مي رود در تابستان اين سبزيها را هم مي چيند و در كولباره خود به ده مي آورد و غير از او زنها هستند كه سبزي خود را از كوه و دره مي چينند.هيچ روزي نيست كه در هر خانواده اورازاني ديگ آش بپا نباشد .آش را روان و آبكي مي پزند كه سبزي در ميانش شناور است . حتي آنرا هر روز به عنوان چاشت مي خورند . صبح ها از چايي خبري نيست .چايي را روزي يكبار عصر كه از كار برمي گردند مي خورند .
تابستان ها كه مردها خيلي زود از سر كار مي روند نمي رسند كه در خانه چاشت كنند . نمازشان را كه خواندند اول طلوع فجر راه مي افتند و چون مزارع دور است تا به محل درو يا شخم برسند آفتاب سرزده است . از راه كه رسيدند سفره كمري خود را  به آن «ابزار » مي گويند باز مي كنند و با نان و پنير ي جزيي سد جوع مي كنند و بكار مي پردازند . دو سه ساعتي كه كار كردند زنها ديگ به سر ، چاشت آنها را از ده مي آورند.نان و پنير كه در خيك نگاهش مي دارند و آش ؛ با قاشقهاي چوبي بزرگ كه يك شهري به زحمت مي تواند آنرا به دهان ببرد .و يك سطل دوغ.به هر آشي دوغ مي زنند . و گاهي كشك.زنها همانجا سر كوه با مردهاي خود چاشت مي كنند و به ده برمي گردند و اين چاشت كه در حوالي يكي دو ساعت ظهر خورده مي شود ناهار هم هست. بعد مردها نزديك غروب كه مي خواهند دست از كار بكشند يك بار ديگر نيز سد جوع كرده اند و اين بار فقط با نان و پنير و گاهي «زيله» .
غروب كه به خانه برگشتند شام حاضر است . باز هم آش. و بعد مي خوابند . يكساعت از شب گذشته كمتر جانداري در ده بيدار ست و هيچ پنجره اي نيست كه از آن نوري به بيرون بتابد . ولي د رفصل بي كاري يعني وقتيكه برف و بوران اجازه نمي دهد بيرون بروند غذا سه وعده است . صبح و ظهر و شام.ولي آش صبح حتي يكروز هم فراموش نمي شود . آش ها مختلف : آش گندم ؛ گندم است كه پوست مي كنند و مي كوبند و با چغندر و عدس مي پزند و با دوغ مي خورند . بلغور آش ؛ چيز ديگري شبيه به آش گندم است . آردين آش ؛ تقريبا آش رشته است . مغز گردو و كشمش و آلوچه را با رشته و چغندر مي پزند و با كشك يا «سج» يعني قره قروت مي خورند و اگر سركه بهم برسد با سركه .گوروس آش ؛ آش ارزن است كه بازبا عدس و چغندر مي پزند . ارزن هم شوست كنده است . و چاشني آن دوغ است . سچ آش ؛ را با بلغور و برنج و چغندر مي پزند و به آن شير مي زنند و مي خورند . بعضي وقت ها قرمه هم به آن مي زنند . چغندر را با برگ و درسته توي ديگ مي پزند .چغندرهاي ريزي دارند . دو سه نوع غذا هم با شير درست مي كنند :«گوره ماست » يكي از آنهاست .كاسه هاي چوبي مخصوصي دارند كه از مازندران مي آورند و به آن كچول مي گويند . شير را در آن مي دوشند و كمي ماست به آن مي زنند و مي خورند . شيرپت يكنوع ديگر از ين غذاست كه فقط شير است ولي تشريفات مخصوصي دارد . شير را در همان كچول مي دوشند و تكه سنگ هايي را كه در آتش گون داغ كرده اند توي آن مي ريزند كه شيراز حرارتشان بچوش مي آيد ، بعد آنرا با نان مي خورند . خودشان عقيده دارند كه زهراب شير را مي گيرند . اين دو غذا بيشتر خوراك چوپانهايي است كه همراه گله به كوه مي روند . شير حاضر ، گون هم حاضر و در انبازشان نان و ماست وپنير هم حاضر دارند.
پلو هم مي خورند . اغلب به جاي برنج ، ارزن را پلو مي كنند . ارزن پوست كنده را با آب تنها مي پزند و به آن ماس تو شير مي زنند . كمي نرم مي شود و آنرا شير گوروس مي گويند . كاچي نوع ديگري از پلوهاي آنهاست كه بلغور نرم د رآب پخته است با ماست يا آغز . مثل تهراني ها هم پلو مي خورند . برنج پخته با خورش كه اغلب قيمه يا فسنجان است . و پيداست كه اين خوراك اغنياست . دمك هم مي پزند . برنج و بلغور و ارزن را با كمي شورك در تنور مي پزند دمي مانند مي كنند . حليم هم مي پزند . زمستانها . و با قرمه . و تابستانها اگر اجبارا گوشت فراواني به همان صورت كه گذشت درخانه بهم رسيده باشد . درست مثل حليمي كه در تهران مي پزند . زيله را به صورت ديگر هم تهيه مي كنند و به آن آرداله مي گويند . آرد را بي روغن برشته مي كنند بعد به آن شير مي زنند .
اما نانهايي كه مي خورند . غير از گندم و جو با ارزن هم نان مي پزند . و در ين صورت خمير را به تنور نمي زنند ، روي ساك مي پزند . نان معمولي شان دو نوع است : بالي نان كه همان نان لواش نازك و بزرگ است و ديگري جو كلاس كه نان جو است و گرده ناني كلفت و كوچك وسياه رنگ است . معمولا با ته مانده خمير گندم نيز كه نازك نمي شود چني« نان سفت و سقطي درست مي كنند. ناني كه در آش يا شير يا دوغ نرم مي كنندو مي خورند همين نان است . لواش را با پنير مي خورند و قاتق است . معمولا در هر خانه هفته اي يكبار نان مي بندند و تمان نان هفته را مي پزند و نگهميدارند . نانهاي ديگري هم دانرد كه جزو تفنن هاي خانوادگي است . اگر مهماني برسد يا اگر سفري در پيش باشد . پنجه كش يكنوع ازين تفنن هاست كه دراز و باريك است و با آرد گندم مي پزند و با شير  خمير مي كنند و زرده تخم مرغ رويش مي مالند . گاهي هم شيره . يكنوع ديگر گرت است كه با شير خمير مي كنند و مغز گردو لايش مي گذارند و روي آن نيز مغز گردوي كوبيده مي پاشند كه برشته تر مي شود . يكنع ديگر اين نوع نان شير مالها تركلاس استك ه به جاي گردو ، سبزي كوهي تازه به خمير آن مي زنند . سوغات ده بذاي خانوده ما هميشه يا پنير بده است يا عسل با همين يكي دو نوع شيرمال . گاهي هم والك و آبشن برايمان مي آورده اند .


   6
لباس اهالي معمولا ساده است و در محل تهيه مي شود .با پشمي كه از گوسفندهاي خود مي گيرند و مي تابند ، پارچه زمستاني ، جوراب پشمي و به ندرت قاليچه و خيلي بيشتر از آن جاجيم مي بافند . جاجيم هاي خوبي كه در سراسر طالقان معروف است . روي كرسي مي اندازند ، با آن رختخواب مي پيچند و حتي براي فروش به شهر مي برند . كرباس را كه بيشتر براي پيراهن و شلوار از خارج مي خرند در محل رنگ كمي كنند . رنگ آبي ثابت و سيري كه لباس ، پاره پاره هم كه بشود باز خود را حفظ مي كند . مردها پيراهن سفيد مي پوشند  و شلوار آبي . وليان كه از دهات ساوجبلاغ است و دو فرسخ بيشتر با اورازان فاصله ندارد (پايين اورازان است ) ، چون راه ماشين رو دارد ، خيلي زود آداب شهري را در لباس پوشيدن اقتباس كرده است . كلاه لگني ، كت ، شلوار ، و پيراهن هاي بلند زنانه در اين چند بار كه رفت و آمدي از آنسو داشته ام هر بار بيشتر از پيش به چشمم خورده است . اما در اورازان كمتر اثري از پوشاك شهري هست . جوانهايي كه از نظام وظيفه برمي گردند ، مردهايي كه در فصل بيكاري به معادن ذغال آبيك و هيو مي روند يا زنهايي كه مدتي در تهران به خدمتگاري مي گذرانند . همه وقتي به محل برگشتند خيلي به ندرت آداب شهري را حفظ مي كنند و باز همان كرباس آبي و همان گيوه هاي تخت كلفت و همان شلوار و شليته مي پوشند . مردها روي سر تراشيده شده شان كلاه نمدي معمولي مي گذارند . زيرچانه و روي گونه هاي خود را مي تراشند و ريش انبوهي مي گذارند كه در ميان دو خط موازي ازين گوش تا آن گوش ادامه دارد و بهترين حافظ صورتهاي آن ها در قبال گرما و سرمااست . پيراهن كرباسي كه در زير مي پوشند يخه اش از طرف راست باز مي شود و از بغل گردن تا پهلو دكمه مي خورد .دكمه هاي نخي مخصوصي كه زنهاشان از قيطان درست مي كنند . دكمه ساخته شده بكار نمي رود . استين ها يكسره است و مج و دكمه ندارد ولي بجاي آن با ريسمان باريكي كه به لباس دوخته شده مچ دست را مي بندند . روي پيراهن ، قبا بتن مي كنند . قباي سه چاكگ . كمي از كت هاي شهري بلندتر . تا بالاي زانو ، و از كرباس آبي كه يخه اش باز است و آستين هايش را فقط موقع كار با ريسمان مي بند ند . پير مردها قباشان بلند تر است و اين خود يكي از علايم ريش سفيد است . روي قبا كمر مي بندند . گاهي با شال پشمي و گاهي با يك طناب سياه و بيشتر با يك تسمه چرمي . شلوار زير و رو ندارند . يك شلوار كرباس آبي سرو ته يكي و نه چندان گشاد ، مي پوشند كه با بند تنبان بسته مي شود . معمولا در هر خانواده اي يك كپنك هم دارند كه بآن شولا مي گويند و آنرا از نمد مي مالند و موقع سفر يا هروقت آبياري يا نوبت چوپاني دارند همراه مي برند و بدوش مي اندازند . كليجه از شولاكمي كوتاه تر است و بهمان شكل است . با آستينهايي كه راست مي ايستد و نمي خوابد و دامن آن رويهم نمي آيد . جوراب پشمي و شال گردن هم دارند . دستكش هايي كه زمستانها مي پوشند دو جاي انگشت دارد . يكي براي شست و يكي ديگر كه پهن است براي چهار انگشت ديگر . زنها آنرا با كرك مي بافند . دستكش ديگري بهمين شكل دارند براي مواقع درو كه از پوست مي سازند . گيوه هاي خود را محل مي كشند . تخت آنرا با كهنه پاره هاي كرباس آبي تهيه مي كنند و با سوزنهاي بلند زه از ميانش مي گذرانند و روي آنرا - بيشتر مردها و كمتر زنها - با نخ پرك مي بافند . تخت گيوه هاشان كلفت است و بافت روي آن درشت . همه اهالي گيوه كشي نمي دانند . يعني كشيدن تخت آنرا . چند نفر بخصوص اينكاره اند ولي اغلبشان بلندند كه روي گيوه را ببافند . گيوه را زمستان نمي پوشند . در برف و سرما اگر بيرون بروند و چارق بپا مي كنند . يعني روي جوراب  پشمي كه مي پوشند پوست كلفتي را با زه بپا مي بندند كه اتمام كف و نيمه اي از روي پا را مي گيرد . و خود اهالي به آن «چرم » مي گويند . شلوارهاي شهري كه به ندرت ديده مي شود «تنبان پولكي » اسم دارد . بندرت پالتوهاي شهري نيز در آنجا ديده ام .
اما زنها . پيراهنشان از زير گلو تا روي شكم چاك دارد و دكمه مي خورد . مج آستينهاي آن نيز. پيراهن مخصوصي دارند . نه ببلندي پيراهن زنانه شهري و نه بكوتاهي پيراهن هاي مردانه . و دامن آن قسمت بالاي شليطه شان را مي پوشاند . زيرا اين پيراهن چيز ديگري به تن ندارند ولي روي آن جليقه اي مي پوشند كه دكمه هايش هميشه باز است و آنچه زينت با خود دارند به اين جليقه مي آويزند . اغلب حاشيه آنرا مليله دوزيهاي ساده يا قيطان بندي مي كنند . دكمه هاي اغلب اين جليقه ها از سكه هاي نقره است . پيراهن و جليقه زنان از چيت هاي رنگارنگ است . شلواري كه مي پوشند از مال مردها تنگ تر و از پارچه سياه است و تا مچ پايشانرا مي پوشاند . روي اين شلوار شليطه را مي پوشانند كه تابالاي زانوست و خيلي چين مي خورد و از پارچه هاي رنگارنگ مي دوزند . پيرزنان درعوض شلوار و شليطه فقط يك شليطه بپا دارند كه جلو و عقب دامن آن از ميان دو پا بهم دوخته است و در حقيقت شلوار بزرگ و بلندي و چين داري است كه پاچه هاي آن به هم وصل است . كلاهي كه زنها بسر مي گذارند كلاه پارچه اي گرد و كوتاهي است كه روي پيشاني آن نقره كوب است و آنرا تا بالاي ابرو پايين مي كشند و زير آن سربندي از پارچه سفيد بسر مي كنند وكه دسته هايش را دور گردن مي پيچند . موهاي خود را از عقب در يك رشته مي بافند و آنرا با سربند به دور گردن مي پيچند . هيچ زني نمي توانيد ببينيد كه گوشه اي از موهايش از زير اين سربند بيرون مانده باشد. كلاه خود را كلاه پيچ مي گويند . موقع خواب سربند و كلاه را بازمي كنند . پيرزنها فقط سربند دارند و كلاه كمتر مي گذارند . جليقه هم نمي پوشند .
كفش زنها اغلب همان گيوه هايي است كه در محل تخت مي كشند و مي بافند و در زمستان ارسي هايي است كه از شهر مي آورند . بچه هاي بزرگتر اگر پسر باشند مثل پدرها و اگر دختر باشند مثل مادرها لباس مي پوشند و كودكان خرد قاعده اي براي لباس پوشيدن ندارند . هرچه بدست پدر و مادر رسيد تنشان مي كنند. در مجالس سوگ و سرور تنها تغييري كه در لباس زنها ديده مي شود چادر نمازهايي است كه تك و توك به چشم مي خورد . وگرنه فقط لباس شسته يا نو مي پوشند .
فقط زنهاي جوان هستند كه گاهي دستي به صورت خود مي برند . يعني دور چشمهاي خود را سياهالي مي مالند . هسته يك گياه كوهي را مي سوزانند و سوخته اش را با روغن آميخته مي كنند و به چشم مي مالند . غير از اين بزك اسباب ديگري ندارند . مگر در مورد عروس كه سرخاب و سفيدابي هم بكار مي برند . شكرت مستقيم زنها در كار روزانه اجازه تفنني بيشتر ازين را نمي دهد . اهالي اصطلاحي دارند كه در مورد كارهاي سخت زنها بسيار گوياست :«مردكاني خدا زنكانند.» تنها كارهاي خانه نيست كه به عهده زنهاست . موقع درو و خرمن كوبي و علف چيني و در صيفي كاري و هر كار ديگري با مردها دوش بدوشند. بچه هاي شيري خود را با چادر شبي به پشت مي بندند و راه مي افتند و پابه پاي مردان كار مي كنند . فقط شخم و آبياري شبانه كار تنها مردان است . غير ازين هيچ استثنايي براي زنها قايل نيستند. مدرسه كه در ده نيست . بچه ها به محض اين كه راه افتادند كار هم مي كنند . اول كارهاي سبك ، بعد دنبال چارپا راه افتادن و بار را  بمنزل رساندن و بعد درو و بعد هم كارهاي ديگر . بيماري بچه ها بيشتر چشم درداست و اغلب چشم هاشان ناسور مي ماند . غير از دوا و درمانهاي پيرزنانه معالجه ديگري هم ندارند . ولي همين بچه ها وقتي بزرگ مي شوند از يك فرسخي تشخيص مي دهند كه روي كوه مقابل گوسفندي است كه مي چرد يا بزي .

   7
مراسم عروسي  در عين حال كه ساده و فقيرانه است تشريفاتي دارد . در فصولي كه آنجا بوده ام (تابستانها)فقط يكبار شاهد مراسم عروسي بوده ام . هيچ فراموشم نمي شود كه داماد از سر درخانه خود يك تكه بزرگ قند را چنان به طرف كاروان عروس ، كه به خانه اش مي آوردند ، انداخت كه اگر بسر كسي مي خورد حتما مي شكست . و نمي دانم چرا عروس را سورا بر قاطر و بازينت هايي كه از پارچه و جاجيم از اطرافش آويخته بودند شبيه به حضرت قاسم يافتم كه در دسته ها و تعزيه ها ديده بودم .
معمولا از ايام كودكي بچه ها را برا ي هم شيريني مي خورند . و با اينكه (اگر خويشاوندي تمام اهالي صحت داشته باشد.) اغلب ازدواجها در ميان افراد فاميل است نشانه اي از انحطاط نسل در ميان آنها نيست . كور چندان كم نيست . دنباله همان چشم دردهاي كودكي . اما افليج و ناقص ، اصلا در ده نمي شود پيدا كرد . عروسي ها بهمان سادگي راه مي افتد كه آسياب ده و مقدمات آن بقدري بسرعت مي گذرد كه اصلا فرصت بگفتگوهاي خاله زنكي نمي دهد . مبلغ مهر بسيار كم است . حداكثر پنجاه تومان . و از جهيز و ساير مخلفات خبري نيست .
شب عروسي چند نفر از جوانان مي آيند و داماد را به حمام مي برند و نو پوشانده بيرونش مي آورند . اول به زيارت معصوم زاده بعد به خانه . و داماد دست پدر يا ولي خود را مي بوسد . قبل ازينكه داماد از حمام بيايد روي بام را فرش كرده اند و يك كرسي مفروش در ميانه گذاشته اند كه داماد را رويش مي نشانند. در ضمن جار زده اند و مردان ده جمع شده اند و غلغله اي بپاست و تازه غروب شده است . داماد كه به كرسي نشست دو تاشمع به دو دستش مي دهند و پيرمردي بميان مي افتد و چوب و تخته اي يا  چوب و چارپايه اي بدست مي گيرد و كنار داماد مي ايستد و هداياي اهالي را جار مي زند :«سيد مشهدولي ، اي گوهادا ، خانه آبادان » و به چوبي مي كوبد . حضار با هم فرياد مي زنند :«خانه آبادان» .و هر يك از اهالي بقدر طاقت خود هدايايي مي دهند . يعني هريك اعلام مي كنند كه چه خواهند داد . و تا قبل از بردن عروس هديه خود را مي فرستند و رويهمرفته براي زندگپي تازه سرمايه اي گرد مي آيد . تقديم هدايا كه تمام شد شام مي دهند. همان اوايل شب. آش كشكي يا دوغي . و بعد تا سه ساعت از شب رفته مي نشينند . سه ساعت كه از شب گذشت از خانه داماد براي عروس حنا مي فرستد . با توت و سنجد وسيب و كشمش و تخم مرغ رنگ كرده وشيريني هاي طبيعي ديگري كه بهم برسد. زنها بساط را در مجموعه اي بسر مي گذارند و بخانه  عروس مي برند . يك طبق ديگر نيز از همين بساط بمجلس مي آورند و جلوي داماد مي گذارند ودست داماد را تا مچ حنا مي بندند . ساقدوش ها نيز دست هاي خود را حنا مي بندند . اين مراسم كه گذشت پيرمرد ها مجلس را براي جوانان خالي مي كنند و به خانه هاي خود مي روند . اما جوانها بيست نفري هستند كه تا صبح بيدار مي مانند . هريك پولي مي گذارند ، گوسفندي و برنجي و روغني مي خرند. همان شبانه . و زنها شبانه مي پزند و مي خورند . چايي هم براه است . گاهي هم يكي آواز مي خواند يا يكي ني مي زند و ديگري مي رقصد . تا صبح باين صورت سر مي كنند. همين عده صبح كه شد داماد را با خود به خانواده هاي اقوام ببازديد مي برند و هرجا شيريني و چاي مي خورند تا نزديك ظهر كه بخانه داماد برمي گردند. پيرمردها برمي خيزند و بمنزل عروس سري مي زنند . و اگر جهيزي در كار باشد صورت برميدارند و شهادت مي دهند . مختبصر لباسي براي عروس و داماد و يك صندوق . اما كيسته توتون ، بند تنبان و سفره كمري جزء لاينفك جهيز است . اگر هيچ چيز ديگري هم در كار نباشد اينها مسلما هست .
از طرف ديگر عروس را نيز روز قبل به حمام برده اند و لباس نو پوشانده اند و زينت و بزك كرده اند و آماده است. صورت  برداري از جهيزيه كه تمام شد آن را در صندوق مي گذارند . بندرت اتفاق مي افتد كه جهيز يك عروس دو صندوق باشد . صندوق را اگر يكي باشد بكول كسي مي گذارند و اگر دو تا ، روي قاطر مي بندند و جلوي عروس را ه مي اندازند . عروس نطز سوار قاطر ديگري مي شود كه از آن زيور و زينت آويخته است . سر قاطر را با حنا رنگ كرده اند و منگوله زده اند . دهنه قاطر را برادر عروس يا يكي از مرداغن نزدطك باو مي گيرد و براداران ديگرش يآ خويشاندان مرد بازوان عروس مي گيرند و از دو طرف قاطر مي آيند . خيلي آهسته . و صلوات مي فرستند . و يكي در پيش قافله چاوشي مي كنند . پيرمدرها بدنبال و زنها نيبز از پي آنها مي آيند .صد قدمي خانه داماد قافله مي ايستد. داماد ساقدوش هاكه در اصطلاح اهالي «زامادست برار» نام دارند ببام مي روند  و داماد سه بار قند يا انار يا سيب بطرف عروس و قافله اش مي اندازد. اگر به عروس خورد يا از بالاي سرش گاذشت معتقدند كه داماد در شب زفاف موفق خواهد بود وگرنه فال بد مي زنند . صد قدم فاصله چنداني نيست و معمولا همه دامادها موفقند . بعد عروس را پيش مي آورند و دم خانه داماد مي رسانند . پدر داماد يا ولي او قآن بر ميدارد و سوره هايي از آن مي خواند و قرآن را دور سر عروس مي گرداند . بعد عروس را بغل مي زند و پياده مي كند . اما داماد هنوز بربام است و مقداري جو برشته و كشمش و گاهي پول خرد در دامن قبا دارد كه وقتي عروس بزير در رسيد نثارش مي كند . بعد عروس را وارد مي كنند و در اطاقي بروي تخت مي ايستانند و شمع به دستش مي دهند . مردها از همان دم در پي كار خود رفته اند و ديگر مجلس زنانه است. عروس يكي دو ساعت شمع به دست ايستاده است و زنها دورش حلقه مي زنند و مي رقصند و كف مي زنند و هنوز بعد از ظهر است كه مجلس تمام مي شود و عروس و داماد خلوت مي كنند . زفاف شب نيست. عصرهاست . موفقيت داماد راهنوز آفتاب غروب نكرده با طبل بر سر بام مي كوبند . و بعد زنان عروس را و مردان داماد را بحمام مي برند . عروس تا سه روز روزه صمت مي گيرد . با هيچكس هيچ حرفي نمي زند . در اين سه روز از درو هميسايه براي عروس و داماد غذا مي فرستند و آن را «در زن سري » مي گويند . عروس در اين سه روز دست به سياه و سفيد هم نمي زند .


   8
خانه ها معمولا مطبخ جداگانه ندارد . در گوشه اي از ايوان كه از سه طرف پوشيده است و يك بر آن رو به شرق يا جنوب بازست ، اجاقي نهاده اند كه بآن «كله ، به كسر كاف و لام» مي گويند . و همانجا پخت و پز مي كنند ، و گر زمستان باشد روي تنورها . هيچ اطاقي حتي پستو ها و زير زمين هاي ده نيز بي «تندور» تنور؛ نيست . تمام اطاقها اگر بتازگي اندود نشده باشد از كمر به بالاسياه است و اگر هم شده باشد تيرگي دود از زير اندود به چشم مي خورد . خانه ها يا حياط ندارد و يا اگر دارد بسيار كوچك است كه در آن نه مي شود چيزي كاشت و نه فضايي دارد و در حقيقت راهرو چارپايان است . به اسطبل . در تمام ده فقط روزنه هاي گنبد طاق حمام شيشه دارد . غير ازين كمتر شيشه اي به پنجره اي افتاده است . كوزه گلي يا سبو كمتر بكار مي برند . فقط يك نوع قلقلك كوچك از ساوجبلاغ مي خرند كه در آن آب براي آشاميدن به سر كار مي برند . «قره آفتوه» را كه مشربه بسيار بزرگ و بي لوله اي است براي آب از چشمه آوردن و بردن دارند . اگر قرمه اي براي زمستان مي پزند ، اگر پنيري مي خواهند نگهدارند ، و اگر شيره اي يا عسلي يا هرچيز ديگري باشد آنرا در خيك مي كنند . اغلب كيسه ها نيز از پوست است . بهترين انبان ها را در آنجا ديده ام . در پسينه (پستوي خانه ها ) تنورهاي بزرگي را روي زمين نهاده اند كه هركام انبار جداگانه اي براي گندم يا جو يا ارزن است كه به آن «پالفه» مي گويند . پرش كه كردند سرش را گل مي گيرند . و از سوراخي كه به پايين  دارد هر چه مي خواهند درمي آورند . توپي كوچكي را بيرون مي آورند و گندم و جو يا ارزن بيرون مي ريزند . درين پستوها اغلب چاله هاي نساجي را نيز مي توان ديد . با تيركهاي كار گذاشته شده و ديگر لوازم آن ، كه بيشتر زمستان ها را به راهش مي اندازند و اگر پيرزني در خانه باشد كه كار سنگين نتواند ، حتي در تابستان ها . عسل را خيلي خوب مي پرورانند و خيلي زياد مي خورند . با موم هم مي خورند . غير از پستو و ايوان و زيرزمين ، اطاق ديگري دارند كه مهمانخانه مانند است و طاقچه ها و رف هاي آن مزين است به تمام اثاث گرانبهاي خانه و آنچه به يادگار در خانواده مانده است . از سماور و چيني و لاوك و چيزهاي ديگر  ؛و گاهي قليان . گرچه همه از زن و مرد چپق مي كشند ولي پيرمردها و ريش سفيد ها گاهي نيز قلياني زير لب مي گيرند . غير از «گون» كه هيزم غالب اهاليست سوخت ديگري هم دارند و آن فضولات چارپايانست كه در تمام فصل سرما در آغل زير پايشان ريخته و به ضخامت نيم متر بالاآمده . برفها كه آب شد و چارپا را به كوه فرستادند با بيلهاي نوك تيز اين فضولات دلمه شده را مي برند و لوزي شكل در مي آورند و در آفتاب خشك مي كنند و مي سوزانند . در فصل سرما كمتر در آغل را با زمي كنند . از سوراخي كه به سقف آن است هر روز صبح و عصر علوفه چارپا را پايين مي اندازند و فقط روزي يكبار براي آب دادنشان به كنار چشمه بزرگ جلوي حسينيه مي برند . يك ماه كه از عيد گذشت چارپا را به كوه مي فرستند .
گذشته از گله كوچكي كه از اين پس هر روز به چرا مي فرستند و غروب به ده برمي گردانند ، تاشير و پنير روزانه شان را تامين كند ، قسمت اعظم چارپاي اهالي به اين طريق تمام فصل گرما سر كوه مي ماند و يك ما ه از پاييز گذشته برمي گردد. به همراه گله اي كه روي كوه است پنج شش نفري هستند كه به نوبت سركوه مي مانندد و در چادري كه به پا كرده اند مي خوابند و هرروز شيرها را مي دوشند و پنير مي كنند و از همانجا بارقاطر براي فروش به اطراف مي فرستند . اين رمه را كه به كوه منزل كرده است حتي شبهات نيز به چرا مي برند . غروب كه رمه برگشت و دور چادر اطراق كرد دو سه ساعتي استراحت مي كند و باز براي چرا مي رود . تا يك ساعت به آفتاب مانده ، و تاسر آفتاب باز استراحت است و دوباره چرا.عجله دارند . چون علفهاي خوشبويي هست كه اگر چريده نشود خشك مي ماند . چه در مورد رمه اي كه هر روز به كوه مي رود و شب برمي گردد و چه درمورد رمه بزرگ كه تمام فصل در كوه است . براي دوشيدن شير قانون بخوصي «تراز»دارند . هركس به نسبت تعداد چارپاي دوشان خود در ماه چند روز معين تمام شير گله را مي دوشد . به اين طريق حتي فقيرترين خانواده ها نيز كه به زحمت ده بزوميش دارند ، مي توانند با محصول شير يك روزه تمام گله نه تنها آذوقه لبنياتي يك ماه خود را تهيه كنند بلكه پنير براي فروش هم فراهم كنند. چوپان به اين مناسبت گله را كه از كوه برمي گرداند هر روز به در خانه اي كه بايد مي برد و پي كار خود مي رود و وقتي چارپا دوشيده شد به طرف خانه صاحب خود روانه مي گجردد .
در اوايل ماه دوم تابستان كه منتهاي گرماست يك روز تمام اهالي براي چيدن پشم رمه خود به كوه مي روند و تقريبا ده خالي مي ماند . تنها پيران و آنها كه در مزارع كاري واجب دارند غايب اند . مراسم بزرگي است . چند چارپا مي كشند و آبگوشت مفصليب به پا مي كنند و از روز پيش كله ها را نيز پخته اند و كله پاچه هم هست و صبح تا غروب با قيچي هاي مخصوص ، پشم تمام رمه را مي چينند . همه باهم كمك مي كننند . ولي در آخر كار هر كسي پشم چارپاي خود را برمي دارد و مي برد . و د راوقات بي كاري ، دوك به دست ، همين پشم را مي ريسد .
چوپاني كه رمه كوچك را هر روز به كوه مي برد و برمي گرداند يك نفر است ، و در هر سال براي هرچارپا يك چارك گندم مزد چوپاني مي گيرد . اما آنها كه رمه بزرگ را تابستانها در كوه نگه مي دارند ثابت نيستند و از خانواده صاحبان رمه نوبت مي دهند . مزدي هم ندارند . كدخدا به معرفي پيرمردان ده از طرف بخشداري كه در شهرك است هر جهارس ال يكبار معطن مي شد . تها كار كدخدا معرفي جوانهاي بيست ساله است كه به خدمت وظيفه اعزام بشوند . غير از اين كمتر كاري دارد.
تمام املاك ده از خانه وباغ و مزرعه و چراگاه وقف است و قابل فروشي نيست . نه به بيگانگان و نه در ميان خود اهالي . هيچكس زميني را نمي تواند بفروشد . اما معاوضه مي كنند و آنهم خود اهالي با هم . تمام املاك مزروعي ده به 48 چارك تقسيم  شده است . بزرگترين مالك ده بيش از يك چارك ملك ندارد . خرده مالكند . با مالكيتي كه تعلق خاطر ايجاد نمي كند . كساني از اهالي كه به شهر رفته اند و يا كوچ كرده اند چونمي توانسته اند املاك خود را بفروشند ناچار بيكي ازبستگان خود در ده اجاره اش داده اند . زميني بيش از قدرت كشت اهاليست و باين علت بيكاره مانده است . زمين مناسبي هم نيست . كوهپايه است . كار چارپا نيز اجازه رسيدگي بيشتري به مزارع نمي دهد . ناچار اغلب زمينها را بنوبت مي كارند هر قطعه زميني را دوسال يا سه سال يكبار.اجاره اي ....كه از زمين هاي اجاري گرفته مي شود «سه كوت » است . فقط آب و ملك از موجر است و كار  و تخم و گاو از مستاجر.اما اگر موجر در تخم و گاو نيز شريك باشد نصفا نصف سهم مي برد . اما املاك از هركسي باشد منافع علف چيني آن مال رعيت است. يعني كسيكه در آن كشت كرده . و هرچه كاه پس از خرمن بدست بيايد از آن «ورزو» (گاو نري) است كه شخم كرده . ناچار به كسي مي رسد كه ورزو از اوست .
در موقع تقسيم عوايد اشتراكي ده از قبيل باج چراي مراتع اطراف ده (كه در سال 1324 مثلا به دويست تومان رسيد ) مبناي عمل مقدار چارك ملكي است كه هر كس دارد . كدخدا ناظر تقسيم اين عوايد است .
هر يك از مردان سالي يك تومان باي سر تراشي به سلماني ده مي دهند كه كيفي دارد و هفته اي يكبار به تمام خانه سر مي زند و سيار است . و هر يك از اهالي از زن و مرد و بچه در سال سه چارك گندم به حمامي مي دهند كه در تمام سال حمام را بگرداند و گرم نگهدارد. منتهي هر خانواده اي نيز مواظب است كه در سال به نسبت تعداد افراد خانواده براي حمام هيزم بياورد . يعني از كوه «گون» بكند و ببام حمام بريزد. انبار كردن گون ها ، آب انداختن ، كوره سوزاندن و ديگر كارها از خود حمامي است . شايد همين دو نفر يعني حمامي و سلماني باشند كه كار ديگري غير از شغل خود ندارند . حتي چوپان نيز در زمستان بيكار مي ماند و بيرون از ده كاري مي گيرد . ديگران از زن و مرد اغلب در همه كارهاي ديگر دست دارند. از علف چيني تا گيوه كشي. و از درو تا شير دوشيدن.


   9
   فرهنگ لغات اورازاني
در ضبط لغات رعايت اين نكته شده است كه از ذكر اصطلاحات مشابه با فارسي و يا لغات دخيل از زبان رسمي خودداري بشود و براي رعايت دقت نسبي بيشتر ضبط لغات به الفباي لاتين نيز داده شده است : متاسفانه چون حروف مخصوص باينگونه موارد در دسترس نبود بهمين اندازه اكتفا شده كه از حروف موجود در چاپخانه بحدالكثر امكان استفاده بشود . ناچار بايد قبلا ذكر بشود كه چه حروفي از الفباي ما قرار داده شده است :
j به جاي ج - c به جاي چ - h به جاي ح - xبه جاي خ - z به جاي ز - sبه جاي س  - shبه جاي ش - qبه جاي ق - g به جاي گ . اما در مورد حروف صدادار :
a به جاي آ - ow به جاي نوعي از واو مجهول كه در لهجه محلي فراوان به كار مي رود . مثل اورازان - افتو - او - پوجار . اما در مورد بقيه حروف و صداها احتياج بقرار داد نيست .
  * * *
آبا - جد
آبست - آبستن
آردگي - فضاي دور سنگ آسياب كه آرد در آن جمع مي شود .
اچين واچان - اين چنين و آن چنان
اراداس - اره داس
ارس - آرنج
اريان - در آسياب محفظه اي است كه حبوبات را در آن مي ريزند تا از سوراخ پايين آن كم كم ا زراه ناوك بوسط چرخ آسياب بريزد .
اسپرك - جا پاي چوبي كه پايين دسته بيل مي گذارند .
اسبج - شپش
اسبي - سفيد
استون - ستون
استه - استخوان
اسكول - غار
اشكم - شكم
اشكمبه - شكمبه
اشناقك - سوت
افتو - آفتاب
المبه - چوب درازي كه با آن گردو را از درخت پايين مي كنند .
اليجه - كرباس رنگين
الك كردن - پرتاب كردن
انگل - پستان گاو و گوسفند
اميج - مايه ماست
اهر - سنگچين دستي
او - آب
اوسال - افسار
اول - تيره
ايزار- سفره كمري
ايسه - الان
بال - ساعد دست - آستين لباس
بالبند - النگو
ببه - كودك خردسال
بپتي ين -پختن
بتكاندن - كوبيدن ، زدن
بچي ين - چيدن
بخوردي ين - خوردن
برار - برادر
بربي ين - بريدن
بربي جي ين - برشته كردن
برسي ين - رسيدن
بروتن - فروختن
بركر-ديگ بزرگ
بزاستن-زاييدن
بدوستن-دويدن
بسپيجي ين-مكيدن
بسويي ين-ساييدن
بشكاجي ين-شكافتن، سوراخ كردن
بشوردي ين -شستن
بشين - رفتن
بغله-تنگه
بلگ-برگ
بم-بام
بمردي ين -مردن
بن جي ين -خرد كردن
پاچال-گودال پاي دستگاه نساجي
پارس-چوبي كه سرعت سنگ آسياب را با آن كم و زياد ميكنند (مانند دنده ماشين)
پالفه-جعله بزرگ كندو مانندي كه در پستوها بعنوان انبار حبوبات بكار ميرود.
پردو-توفال سقف .چوبهاي يك اندازه كه روز تير مي اندازند وروي آن را با خاك و كاهگل مي پوشانند.
پسينه -پستوي خانه
پف-كف سفيدرنگي كه جگر گوسفند را پوشانده
پنير -پنير
پوچول-كفش بطور عام.پاي افزار
پولك-دكمه
پيشينه-خوراك عصر
پي سر - پشت سر
پي ير -پدر
تيله - طويله
تالان تالاني - هرج و مرج .خر تو خر
تته -سبد بزرگ
تراز-مقدار شير سالانه چارپا
ترفند-ترفن.حيله
تلم - گاو دوساله كه هنوز نزاييده
تله -گاودانه .تلخه
تله كاسه-خوراكي كه در ايام عزا به خانه عزادار هديه مي فرستند
تليت -مخلوط.قاطي
تمان-تمام
تنبان پولكي-شلوار دكمه دار شهري.
تنبوره-استخوان دنده
تنچه -روغن داغكن بي دسته و لبه دار
تندور -تنور
تندوره شون -چوبي كه تنور را با آن بهم مي زنند
تنقول - شكم
توره -تكه آهني كه سنگ رويين آسياب را ميگرداند و خود ش به «ساز»متسصل است.
تور-ديوانه
توكن-روغن داغ كن
تيخ -تيغ
تيهان -تيون
جد - چوبي كه بگردن گاوهاي نر ميگذارند و چپركش را بآن مي بندند
جوار-بالا
جورب-جوراب
جوز-گردو
جون -جوان
جير-زير
جيف-جيب
چاشت - سرظهر، موقع ناهار
چپر -چارچوبي كه با آن خرمن را ميكوبند
چپش-بزغاله دوساله
چخماخ-چخماق
چرخه-چرخ ريس
چرخه زي- زه چرخ ريس
چرنل-جوهر ، مركب رنگين
چرم -چارخ ، چارق
چكبند-شكسته بند
چل-چرخ .بخصوص بچرخ آسياب اطلاق مي شود .
چموش-كفش چرمي ، ارسي
چو - چوب
چوچك-گنجشك
چوقا - يك نوع پارچه پشمي زمستاني
خالك -خاله
خان -تخته اي كه پايه كوتاهي دارد و خمير را روي آن پهن مي كنند.
خجير -خوب
خربن-زميني كه خرمن را در آن بپا مي كنند  ،خرمن گاه
خسته - هسته ميوه
خمس-علف كوهي است كه نخود وحشي دارد.
خوآر-خواهر
خوينه -كپه گندم خردشده و آماده براي باددان .
خوتي ين - خوابيدن
خيوه -پاروي ساخت  محل :چوبي را كج مي كنند و روي آن پوست مي كشند و دسته اي هم بان ن مي دهند.
دار-زميني كه دارند شخمش مي كنند . بهمطن ضبط بعمني درخت.
درزن-سوزن
درشتي ين-دررفتن.
دروش -درفش
دخاله-شانه دودندانه (ابزار باددان خرمن)
دشاني ين-تكان دادن
دفدين-چوب هموار كننده عرض كرباس.
دل-وسط .ميان
دم بستن -بستن
دمي جار-ديم زار
دمرقول-داس سنگين دسته آهني
دم سرگرداني -عقرب ، كژدم
دو-دوغ
دوال-زوال باريكي كه تخت گيوه را با آن مي كشند.
دون -گل براي اندود كردن.
ديزندان-سه پايه روي تنور
ديم -صورت .رو
دينج-آرام ، بي سرو صدا
راني -ران پوش قاطر
رب-رف
روخانه-رودخانه
ريكلو-گوجه ريز
زاغ-زرد
زاما-داماد
زفان-زبان
زيله-حلواي بي شيريني
زله -زهر
زن پي ير -پدر زن
ساز - ميله آهني آسياب كه با چرخ مي گردد و سنگ رويين را مي گرداند.
ساق- سالم
سج-قروقوروت
سرارون-جاروي بزرگ
سر-تاپاله هايي كه در طول زمستان كف آغل انباشته مي شود بعد آنرا لوزي شكل ميبرند و ميسوزانند .
سرخ-سرخ
سرنه -در تنور
سلت-سطل
سگ رو -گربه روي كف حمام
سمچو-حلقه چوبيني كه در موقع شخم و خرمن كوبي بگردن گاو مي اندازند .
سواله -پوست سبز روي گردو
سولاخ - سوراخ
سيف - سيب
سينه زل - زنگ و زينت سينه قاطر
شانه ميگ -شانه نساجي
شفر-گزن- آلت بريدن چرم
شلت - درختي است شبيه تبريزي .سفيدار
شلم - شلغم
شو - شب
شوپرك-شب پره
شوشك-شاخه هاي باريك بد كه با آن سبد مي سازند .
شوكن - شبانه
شيرانگن -علف شيرداري كه از شير آن براي زخم بندي استفاده مي كنند.
شرپت-غذايي از شير
شيلانك-زردآلو
صب-صبح
صفره-صرفه
صو-صاف
فيني- بيني
قاب-قوزك پا
قار-قهر
قاچي لي- برهنه
قاطر-استر
قبرقه-استخوان كنف ، كعب
قته ميت - قطع اميد  ، نااميد شدن
قرت - گلو ، حلقوم
قرته بني - سنجاق زير گلو
قرمز-قرمز
قره افتو- دولچه مسي بزرگ
قزان-ديگ
قسر-چارپاي نازا، يا تاكنون نزاييده
قلاچ-كلاغ
قلبال-غربال
قليون ناهار-صبحانه ، چاشت
قو- چوب پوسيده مخصوص كه براي آتش گيرانه بكار مي بردند.
قياق-يك نوع سرشير است كه از روي ماست تازه مي گيرند.
كاچه ليس-قاشق بزرگ چوبي گود ، چمچه
كارتن - عنكبوت
كاهار - بزغاله سه ساله
كاوي - ميش آبستن
كبود - آبي
كتاه - كوتاه
كتر - كبوتر، اسم بسياري از زنان اهالي
كتره - قاشق چوبي صاف و بزرگ
كتري- قوري مسي
كرس-اسطبل بره و بزغاله
كشي - تنك قاطر
كشكوروت -كلاغ سياه ، سفيد و دراز دم
كلبر-سوراخ هواكش تنور
كلتوك - سرشير
كلشك- كوپاي گندم نكوبيده
كله پچ- ديزي مسي
كله -اجاق
كله كولي-بز نر
كليجه - شولا ي نيم تنه
كليك - يك نوع تيغ است ، علف
كم - زنبور زرد كوچك (گته كم ، زنبور قرمز بزرگ)
كما - علف خوشبويي است شبيه شبت كه علوفه چارپا است .
كندس - ازگيل
كنديل - كندو
كوپا- كوپاي علف يا گندم.
كوس - فشار ، زور
كولي - بز
كولاچيه - چمباتمه
كوك - كبك(در لهجه اهالي نسا- دزج)
كيچيك - كوچك
كيشكه - آدم نحيف و ريزه
كيلي - قفل ، كلون در
كين تلق - در كوني
گافه - ويرانه(؟)
گپ- حرف ، سخن
گت - بزرگ
گت ننه - مادر بزرگ
گدوك - راه پيج و خم دار روي كوه
گردستن - شدن
گرچلك - سبد
گرز - علف خوسبوي كوهي است
گسنه - گرسنه
گل - خاك ( فقط در مورد زيارت اموات - سرخاك رفتن بكار مي رود )
گنگ- ناوكوچكي كه ته تنوره آسياب ميگذارند.
گوآلو- آلوي كوهي(اهالي نسا آلو را هيلو مي گويند .)
گور - تاريكي زياد
گورس -ارزن
گوره ماس - غذايي است از شير و ماست .
گوزور- تاپاله
گوهان -گاوآهن
گون - تيغ كوهي صمغ دار تندسوز
گيل داس - داس سنگين هيزم شكني
لار- چمن پرپشت
لنگري - بشقاب بزرگ و گود مسي
لوچه - لب
ليله - ني ني ، كودك خردسال
ماچكول- سوسمار بزرگ
مار - مادر
مارزله دار-سوسمار باريك و كوچك
مرجو-عدس
مرغانه - تخم مرغ
مزار - گورستان
مشتر - مشتري ، خريدار
مكو - ماكو
مگس - زنبور عسل
مهل - مهلت
مورچانه-مورچانه
ميجك -مژه
ناهار - قبل از ظهر
نظامي -شلوار شهردوز
نمازير - عصر
(اهالي نسا از دهات مجاور اورازان نماشدير گويند)
نهره- كوزه سفالي بزرگي كه يك دسته دارد و در آن ماست ميزنند و كره مي گيرند .
نو - ناو ، دره
نومزا-نامزد
واش- علوفه ، علف
وجار - بوته اي كوهي كه دامنه هاي ريز قرمز مي دهد.
وز- پهلو
ورده - غلطك نان پختن
ورزو- گاو نر
وره - بره
وره كولي - بزغاله
ول - كج . ضد راست
ولگ -برك
ولك - قلوه
وند - بند
وي - بد
ويدار- درخت بيد
ويگيتن - گرفتن
هاخري ين - خريدن
هاداين - دادن
هاكشيدن- كشيدن
هيرم - نرم .(براي اينكه زمين را بشخم بزنند قبلا در آن آب مي بندند . اين عمل هيزم است .)
هيمه - هيزم
يال - كودك .بچه


   10
الف- چند تعبير و جمله و مثل اوارازاني

افتوي دل - ميان آفتاب
ايسه ميني ديه - حالا مي بيني ديگر ، الان مي بيني ديگر
اينجه كتيه - اينجا افتاده (اينديا بكته - اينجا افتاده )
خانه كي يي شينه ؟ خانه مال كيست ؟(شكي كيا - اينجا مال كيست )
اينه تندوري ميان دشانين - اينرا مطان تنور بتكانيد
باروله - باركج است .(باريانه - باركج است )
بدادروابو- بگذار در باز باشد.( بدر برآ چردبي - بگذار در باز باشد.)
بشيم خاكي سر- برويم سر قبرستان
بيومني وربنشين - بيا پهلوي من بنشين
بوسسته به - گسيخته بود
پامي بن تيخ بگنيه - كف پايم تيغ رفته است .
پايست - پاشو . بايست
پدرسوته - پدر سوخته .(بروي پدر تكيه مي كنند )
پيش ميكوه - جلو مي افتد . (پروني ميجينه - جلو مي زند )
تمان گردي - تمام شد . (تموني آكر - تمام كرد .)
تنقولي بزيه - شكمش را پر كرده . سير و پر خورده 
چاقوره صوبدا - چاقوش را تيز كرد.
چبه اوي پيش استاي -چرا پيش او ايستاده اي؟
خادر گلو خادر پلو - خواه در گلو خواه در پهلو
دل شو- برو بيرون . برو ميان برو تو .(بشه بر- برو بيرون )
در كيليه - در قفل است .
دهوا مرفه مي كني ؟ - دعوا مرافعه مي كني ؟
ديميتي بشو - صورتت را بشوي .
ردآبه پرون چشماها - از جلوي چشمم دور شو .
راه انگن - راه بينداز
ريش كفن پيت - ريش بكفن پيچيده (فحش است)
قرت انگن - قورت بده
كلا بمند - كلاه مانده . يعني بميري و كلاهت بي صاحب بماند (فحش است .)
كوس صبت ميني - حرف زور مي زني.
كوهستان كمگستانه - كوهستان كمكستان است
كيبا نو پسينه د در ميشو - كدبانو از پستوي پر در ميآيد .
مردگاني خدا زنكانن - خداي مردان زنانند.
ميخاس نيلي - ميخواستي نگذاري .
نكن اچان - آنطور نكن .
وسه - بس است .
ويشه - پس ميآيد .

ب - دو لالايي
لالالالا حبيب من
خدا كرده نصيب من
دختر دارم فاطمه سلطان
پسردارم محمد نام
لالالالا حبيب من
خدا كرده نصيب من
ورونده هاش نقره داره
اشكم پيچش قلمكاره
لالالالا حبيب من
خدا كرده نصيب من
دختر دارم سه و چاهار
گت ترينش مني يادگار
كيچيكينش مني به بدار
لالالالا حبيب من
خدا كرده نصيب من


2
لالالالا گل قالي
بابات رفته جايش خالي
لالالالا گل گندم
ترا گهواره مي بندم
لالالالا گل فندق
ننت رفته سر صندوق
لالالالا گل خوينه
گدا آمد در خونه
لالالالا گل زيره
ببات رفته زن بگيره
ننت از غصه مي ميره
لالالالا مي مهپاره
پلنگ سركوه چه ميناله

ج - دو بازي بچگانه
دمداري - در حدود پانزده تا از دخرها (بازي تنها دختران است ) دنبال هم رديف مي شوند و پشت هم را مي گيرند . جلويي آنها جلودار است و جواب گو.غير از اين عده يكنفر گرگ مي شود و مثلا بسراغ گله مي آيد در حاليكه ميگويد «گرگم و گله مي برم » و جلودار از عده خود حفاظت مي كند كه «چوپانان نمي گذارند » البته دست آخر گرگ قايق مي شود و يكي يكي عده را مي گيرد و از صف جدا مي كند و بگوشه اي مي برد و مينشاند . وقتي همه بآن گوشه برده شدند دست يكديگر را مي گيرند و باز يكيشان پيش مي افتد . پرسان پرسان كه «راه مازندران كجاست ؟» ديگري جواب مي دهد «از اين جاست » بعد همه با هم مي گويند «سلقم - سلقم » و بعد هركدام سر جاي خود چرخي مي زنند و دوباره دست يكديگر را مي گيرند اين سر و آن سر صف را مي كشند و زورآزمايي مي كنند. هركدام از بازيكنان كه دستش رها شد باخته است وبايد دركوني (كين تلق) بدهد.

خرپشت خرواز - مثلا بازي كنان ده نفرند (بازي هم پسرانه است و هم دخترانه اما مختلط نيست) بدو دسته پنج نفري تقسيم مي شوند و بوسيله طاق يا جفت معين مي كنند كه كدام دسته سوار باشد و كدام دسته پياده . يا كدام دسته «خرواز» و كدام دسته «خرپشت» . بعد در اطراف كوچه يا ميدان خرپشت ها دور از هم كنار ديوار خم مي شوند و دستشان را بديوار مي گذارند و پنج نفر ديگر روي كول آنها سوار مي شوند . سوار اولي كلاهش را بر مي دارد و براي سوار ديگر پرتاب مي كند . و مي گويد «شنبه» واو كلاه را براي نفر بعدي پرتاب مي كند و ميگويد «يكشنبه » و او براي بعدي و مي گويد «دوشنبه » همينطور كلاه را براي هم پرتاب ميكنند و روزهاي هفته را يك بيك نام ميبرند تا جمعه . و بعد دسته ها عوض مي شود . اما اگر از دسته سوار كسي نتواند كلاهي را كه برايش پرتاب شده در هوا بگيرد قبل از اينكه بجمعه برسد بازي برميگردد. يعني سوارها پياده مي شوند و پياده ها كه تا بحال سواري ميداده اند بدوش آنها بالا مي روند . و همينطور بازي ادامه دارد تا خسته شوند يا دلشان را بزند.

د - قصه
پيرمرد مسافري از راه رسيد و در خانه پيرزني را زد  . دركه باز شد گفت :
-«دبي اما - دبي شما - مهمون نمي خاد خونه شما ؟»
پيرزن گفت : بسم الله و پيرمرد را برد توي اطاق نشاند و آب برد كه پاهايش را بشويد . پيرمرد پاهايش را كه شست و استراحت كرد بصدا درآمد كه :
-«دبي اما - دبي شما - قليون نمي خاد مهمون شما؟»
پيرزن رفت و قليان خودش را چاق كرد آورد و نشست با هم درد دل كردند تا مدتي از شب گذشت و پيرزن برخاست كه برود و بخوابد . باز پيرمرد درآمد كه :
-« دبي اما - دبي شما - قاتق نمي خاد مهمون شما ؟»
پيرزن شنيد و رفت سفره آورد  و نان و قاتقي براي مهمان گذاشت . پيرمرد شامش را كه خورد صاحبخانه سفره را جمع كرد و رفت كه بخوابد . باز پيرمرد بصدا درآمد كه :
-« دبي اما - دبي شما - ورخست (بغل خواب)نمي خاد مهمون شما؟»
پيرزن اين را كه شنيد عصباني شد رفت سيخ تنور را برداشت و آمد و پيرمرد را از خانه بدر كرد.
«اين قصه را سيده گلزار پيرزن 65 ساله گفته .»

   11
  چند نكته ي دستوري
الف - وضع صفت و موصوف
در لهجه اهاليب اوارازان صفت هميشه قبل از موصوف مي آيد . با اين وضع كه آخر صفت هميشه مفتوح است . قرمزبز= بز قرمز. گته قزان = ديگ بزرگ . تله كاسه = كاسه تلخ (تلخ كاسه)

ب - وضع مضاف و مضاف اليه
نيز مضاف اليه هميشه قبل از مضاف درميآيد . با اين فرق كه كسره مضاف بصورت اشباع شده (ياء) در آخر مضاف اليه در ميآيد . مثل : يزدان بخشي قبري ديم = نزديك قبر يزدان بخش. اسكولي ميان = ميان غار . پايي بن = بن پا . بزاني شير = شيربزها . اوري پيش = پيش او .

ج - علامت مفعول صريح (را )
(را) علامت مفعول صريح در لهجه محلي بصورت راء مفتوح خلاصه ميشود نه بصورت راء مضموم كه در لهجه تهران است . و در اغلب موارد نيز (ر) حذف مي گردد و مفعول صريح فقط بعنوان علامت مشخص (فتح)اي را حفظ مي كند . مثل : چاقوره صوبدا= چاقو را تيز كرد . اينه تندوري ميآن دوشانين = اينرا ميآن تنور بتكانيد .

د- حرف اضافه (از)
حرف اضافه (از) بصورت (دي) و در دنبال كلمه مي آيد نه پيش از كلمه . چه در مورد مفعول بواسطه و چه در موارد ديگر. مثل : پيه رش صحرا دي بيومه = پدرش از صحرا آمد . اوره خودي راست كرد = او را از خواب بيدار كرد .

ه - محل حرف نفي
در افعالي كه پيشوند دارند مثل : هاكشين = كشيدن . هاكتي ين = افتادن . هاخرين = خريدن . دمبستن = بستن . دمي ني ين = گذاشتن . ويگي تن = گرفتن . حرف نفي پس از پيشوند درميايد .مثل : هانكشي = نكشيد . هانخري =نخريد . دنمي بنده =نمي بندد . دني نن = نميگذارد . و نمي گيره = نمي گيرد. اما افعالي كه با حرف اضاف «ب» استعمال مي شوند از اين قاعده مستثني هستند . و نيز در فعل نهي اين قاعده مرعي نيست .

و- فعل(است)
فعل معين «است» كه در آخر كلمات درلهجه تهران بصورت كسره خلاصه مي شود (مثل سفيده =سفيداست ) درلهجه محلي بصورت فتحه خلاصه مي شود .مثل :باروله=بار كج است . كوهستان كمكستانه = كوهستان كمكستان است .

ز- جمع فقط با (ان)
تقريبا بدون استثنا تمام انواع اسامي در لهجه محلي با (ان) جمع بسته مي شوند . در تمام ايامي كه راقم اين سطور در آن نواحي بسر برده است حتي يكبار بخاطر ندارد كه اسمي با علامت جمعي غير از (ان) جمع بسته شده باشد . مثل: ريكان= ريگها . داران= درخت ها .  يالان = بچه ها . سيفان = سيب ها و الخ.

ح - علامت نسبت
«اي» علامت نسبت درز بان رسمي است مثل تهراني و پاييني . گرچه گاهي «اين» هم در اينمورد بكار مي رود . اما در لهجه اوارازان علامت نسبت همشه «اين» است . در اخر كلمه . حتي اگر اسم منسوب هم جمع بسته شود باز چيزي از اين پسوند نمي افتد . مثل : جوارين =بالايي . جيرين = زيري. نسايين = تهرانين = تهراني و الخ.

  چند نكته مربوط به صوت شناسي
الف- قلب و تحريف كلمات عربي
 اغلب كلمات عربي مورد استعمال در لهجه محلي بصورت مخصوصي نرمش يافته يا قلب و تحريف مي شود . در مثال هاي زير ، بعنوان مثال در اغلب موارد (ع) يا افتاده است يا بصورت (ه) در آمده .
دعوا          دهوا
صاف        صو
صرفه       صفره
مزرعه     مزرعا
ساعت      ساهت
قطع اميد      قته ميت

ب- تبديل حروف
1- حروف «غ- ق» در لهجه محلي اغلب بصورت «خ» درميآيد .
مثلا در لغات زير :
تيخ - وخت - چخماخ كه بترتيب بجاي تيغ - وقت - چخماق بكار مي رود .
2- حرف «ز» در لهجه محلي اغلب بصورت «ج» درمي آيد و گاهي بصورت «ك» در لغات زير :
جير - پوجار - دميجار - ريك ، كه به ترتيب بجاي زير - پاافزار - ديمي زار - ريز ، مي آيد .
3- تبديل حرف «ب» است به «ف» . در لغات زير :
سيف - جيف - فيني - زفان ، كه به ترتيب به جاي سيب و جيب و بيني و زبان ، مي آيد و بالعكس «رف» در لهجه محلي «رب» مي شود .

4- معادل حرف «ر» كلمات فارسي در كلمات محلي اغلب «ل» بكار مي رود . در لغات زير :
چل - غلبال - چمبله - اصطل - بلگ - اوسال ، كه بترتيب به جاي چرخ - غربال - چمبره - استخر - برك و افسار مي آيد .

5- «ه» غير ملفوظ در آخر كلمات فارسي در لهجه محلي در برخي موارد به صورت «ك» مي آيد . گاهي ماقبل مضموم و گاهي ماقبل مفتوح .اما اين «ك» هيچوقت ما قبل مكسور نيست . مثلا در لغات زير :
خالك - شوپرك - اسپرك ، كه بترتيب بجاي خاله - شب پره - اسپره مي آيد .

ج- تشديد حروف
1- در لهجه محل حرف «چ» اگر ميان دو حرف صدادار قرار گرفته باشد بشرط اينكه مصوت دومي بلند ، يعني «آ-او-اي» باشد ، مشدد است . در كمات :
قاچي لي - گورا چان -اچين واچان - بواچال - كولاچيه و غيره...

پايان.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت توسط س . م . م . ز| |

خاطرات آدمي نه‌چندان مهم» انتخاب شده از چارلز بوكوفسكي.

يكشب بابام من را هم براي توزيع شير همراهش برد. ديگر گاري اسبي در كار نبود. جايش را به يك كاميون داده بود. بعد از بارگيري از انبار كار توزيع را شروع كرديم. از اينكه صبح زود بيرون بودم كيف مي‌كردم. ماه بلند بود و ستاره‌ها را مي‌ديدم. هوا سرد، اما همه چيز عشقي بود. فكري بودم چرا بابا اصرار كرد همراهش بيايم. از مدتي پيش شروع كرده بود،‌ حداقل هفته‌اي يكي‌ـ دوبار، با تسمه‌ي چاقوتيزكني كتكم زدن و رابطه‌مان چندان تعريفي نداشت. در هر توقف مي‌پريد پايين و يك يا دو بطري شير مي‌برد، مي‌گذاشت پشت در خانه‌ي مشتري. بعضي وقتها كره بود، پنير مايه يا خامه. يكبار هم بطري آب پرتقال. بيشتر مشتري‌ها چيزهايي را كه براي روز بعد مي‌خواستند روي بطري‌هاي خالي‌شان ياداشت كرده بودند. راه مي‌افتيم، مي‌ايستيم، تحويل مي‌دهيم، كار توزيع ادامه دارد كه يك وقت بابام درمي‌آيد كه:

«خب بچه بگو ببينم حالا داريم به كدام طرف مي‌رويم؟»
«
طرف شمال»
«
درست است! مي‌رويم طرف شمال»

پيش مي‌رويم، توقف مي‌كنيم، از يك خيابان بالا مي‌رويم، از يكي پايين مي‌آييم.

«خب، حالا به كدام طرف؟»
«
غرب»
«
نه، داريم مي‌رويم سمت جنوب»

كمي در سكوت رانديم.

«اگر از كاميون پرتت كنم پايين و ولت كنم بروم، چكار مي‌كني؟»
«
نمي‌دانم»
«
مي‌خواهم بدانم چطور اموراتت را مي‌گذراني»
«
خب، شايد بروم همان شير و آب پرتقالي را كه گذاشتي روي پله‌هاي خانه‌ها بخورم»
«
خب، بعدش چكارمي‌كني؟»
«
مي‌روم پيش يك آژان چغولي‌ات را مي‌كنم»
«
اه، اين كار را مي‌كني! چي مي‌خواهي به آژان جونت بگي؟»
«
بهش مي‌گويم تو بهم گفتي داريم مي‌رويم بطرف مغرب، در صورتي كه طرف جنوب بود. واسه اينكه مي‌خواستي من را توي راه گم‌وگور كني

هوا شروع كرده بود روشن شدن. بزودي همه چيز توزيع شد. جلوي كافه نگه داشتيم صبحانه بخوريم. زن پيشخدمت جلو آمد:

«سلام هنري»
«
سلام بوتي»
«
اين بچه كيه»
«
هنري كوچيكه‌اس»
«
عينهو شمايل خودت، منهاي مخ»
«
اه، پس بهش اميدي هست»

دستور تخم‌مرغ و گوشت خوك داديم. همانطور كه مشغول خوردن بوديم، بابام اعلام كرد:

«حالا قسمت تخمي‌تر كار»
«
چيه؟»
«
اينه كه بايد پولهايي را كه ملت بهم بدهكارند جمع كنيم و كساني هستند كه ابدا دلشان نمي‌خواد نم پس بدهند

گفتم: «وظيفه‌شون است بدهند»
«
درست همان چيزي كه من هم فكر مي‌كنم»

خوردنمان را تمام كرديم و راه افتاديم. بابام از كاميون پياده مي‌شد و مي‌رفت درها را مي‌زد. شكوه و شكايت‌هايش را مي‌شنيدم:

«پس من بايد چي بخورم هان! گوش كنيد لولو، خوب نوش جان كرديد و حالا موقع پس‌دادنش يك اخ كنيد»

هر دفعه يكجور التماس و دعا مي‌كرد. يكبار با پول برمي‌گشت، يكبار دست‌خالي. تا يكدفعه در يك كوچه‌ي خانه‌هاي فكسني ناپديد شد. دري باز شد و خانمي كه خودش را نصفه‌كاره در يك پيژامه‌ ابريشمي پيچيده بود چارچوب را پر كرد. داشت سيگار مي‌كشيد. صداي بابام آمد:

«گوش كن ماماني، تو بهم بيشتر بدهكاري تا من به تو. پولم را لازم دارم»
خانم خنديد:
«
اينو ببين. هنوز نصف‌اش هم ندادي. مي‌شه گفت پيش‌قسطش را»

بابا دود سيگارش يك حلقه درست كرد و دستش را در هوا بلند كرد و حلقه را با نوك انگشت‌اش بهم زد. بابام دوباره شروع كرد:

«گوش كن، بي‌بروبرگرد بايد رد كني بياد»

وضعيت داشت واقعا نااميدكننده مي‌شد. خانمه گفت:

«يك دقيقه بيا تو راجع بهش حرف بزنيم»

بابام رفت تو و در بسته شد. زماني نسبتا طولاني در آن خانه ماند. خورشيد ديگر كاملا بالا آمده بود. وقتي بابا بالاخره بيرون آمد، موهايش ريخته بود توي صورتش و داشت پايين پيراهنش را مي‌زد توي شلوارش. آمد بالا توي كاميون. ازش پرسيدم:

«پول را بهت داد؟»
گفت: «آخرين توقف‌مان بود. ديگر حالش نيست. كاميون تحويل مي‌دهيم برمي‌گرديم خونه»

قسمت بود باز همان زن را ببينم. امروز كه از مدرسه برگشتم، نشسته بود توي اتاق جلوي‌مان. بابا و مادرم نشسته بودند. مادرم گريه مي‌كرد. تا چشمش به من افتاد، بلند شد دويد طرفم و يقه‌ام را چسبيد. بعد من را برد به اتاق ديگر و نشاند روي لبه‌ي تخت:
«
هنري مادرت را دوست داري؟»

في‌الواقع دوستش نداشتم. اما چون به نظرم غصه‌دار مي‌آمد، بهش گفتم:
«
آره

من را به اتاق قبلي برگرداند.
«
بابات تظاهر مي‌كنه اين زنيكه را دوست داره»
بابام گفت:
«
ولي من هردوتان را دوست دارم. ضمنا اين بچه را از اينجا بنداز بيرون

شصت‌ام خبردار شد كه بابام دارد كار خيلي بدي سر مادرم درمي‌آورد. به او گفتم:
«
تو را مي‌كشم
«
اين جوجه را از اينجا ببريد»
ازش پرسيدم:
«
آخه چه طوري مي‌توني يك همچين زني را دوست داشته باشي؟ دماغش را ديدي؟ مثل خرطوم فيله»
زنك جيغ كشيد:
«
پناه بر خدا. ديگه اينجور حرفها را قرار نبود قورت بدهم»
بعد رو كرد به بابام:
«
بايد انتخابت را بكني، اين يا اون، و فورا»
«
آخه نمي‌دونم هردوتان را مي‌خوام»
من باز تكرار كردم:
«
تو را مي‌كشمت»

آمد طرفم و خواباند توي گوشم. پخش زمين‌ام كرد. خانومه بلند شد و بدو بدو از خانه زد بيرون. بابام افتاد پشت سرش. خانومه پريد تو ماشين بابام. روشن‌اش كرد و راه افتاد. همه اين چيزها خيلي سريع پيش آمد. بابام شروع كرد پشت ماشين دويدن:
«
ادنا، ادنا برگرد»

حتا توانست به ماشين برسد و بازويش را از پنجره ببرد تو و كيف ادنا را به چنگ آورد. بعد ماشين سرعت گرفت. بابام ايستاد با كيف ادنا توي دستهايش. مادرم گفت:
«
بو برده بودم خبري هست. عقب ماشين قايم شدم و غافلگيرشان كردم. بعد بابات من را برگرداند اينجا با اين زنيكه‌ي وحشتناك. و حالا بفرما، ماشين را برد»
بابام با كيف ادنا برگشت:
«
يالا، همه تو آغل»

رفتيم داخل. بابام من را در اتاق عقبي زنداني كرد. صداي جروبحث‌شان را مي‌شنيدم. داد مي‌كشيدند و چيزهاي بدي بهم مي‌گفتند. بابام شروع كرد به زدن. مادرم نعره مي‌كشيد. بابا به زدن ادامه داد. من از پنجره رفتم بيرون. مي‌خواستم از در جلويي بروم تو. قفل بود. در عقب و پنجره را امتحان كردم. همه بسته بود. تو باغچه‌ي پشتي ايستاده بودم و نعره‌هاي مادرم را مي‌شنيدم و ضربه‌هايي را كه دريافت مي‌كرد. بعد ضربه‌ها و نعره‌ها قطع شد. چيزي غير از هق‌هق مادر شنيده نمي‌شد. زماني طولاني ادامه داشت. بعد صداي هق‌هق‌هايش ضعيف‌تر و ضعيف‌تر شد و بعد قطع شد

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

بيخانمان در پرسكات، آريزونا
بهار گذشته زندگيم را از بنياد عوض كردم. علتش بحران ميانسالي نبود. در ۵۷سالگي ديگر آدم اين مرحله را پشت سر گذاشته است. به اين نتيجه رسيده بودم كه نمي‌توانم هنوز ۸ سال ديگر منتظر بازنشستگي بمانم و نيز نمي‌توانستم ۸ سال ديگر به كار منشيگري قضايي ادامه دهم. از كارم استعفا دادم، خانه‌ام را فروختم، ميز و صندلي و وسايل و ماشين‌ام را هم. گربه‌ام را به همسايه‌ها بخشيدم و روانه‌ي پرسكات شدم، در آريزونا. شهركي ۳۰هزار نفري در كوههاي براند شاو با يك كتابخانه‌ي خوب، يك دانش‌سرا و يك ميدان عمومي قشنگ.

محصول فروش همه‌ي اموالم را جاي سرمايه‌گذاري كردم كه ماهي ۳۷۵ دلار مستمري برايم فراهم آورد. حالا با همين مختصر روزگار مي‌گذرانم. آدمي گمنامي هستم. روي هيچ ليست برنامه‌هاي دولتي نيستم. هيچ اعانه‌اي دريافت نمي‌كنم، حتا بليت رستوران. در خيريه‌اي‌ها غذا نمي‌خورم، صدقه قبول نمي‌كنم و بار هيچكس نيستم.

مقرم مركز شهر است، جايي كه هرچه بخواهم در يك رديف ۱۵۰۰ متري مغازه‌ها پيدا مي‌شود. قابل دسترس براي پاي پياده. اگر بخواهم دورتر بروم، اتوبوس مي‌گيرم. ساعت به ساعت شهر را دور مي‌زند و قيمت‌اش براي تمام روز ۱۵ دلار است. يك صندوق‌پستي دارم به قيمت ۴۰دلار درسال. كتابخانه به اينترنت وصل است و من يك آدرس الكترونيكي هم دارم. جايي كه خرت و پرت‌هايم را مي‌گذارم ماهي ۲۷ دلار برايم آب مي‌خورد، اما در تمام ۲۴ساعت قابل دسترسي‌ست. آنجا لباسها، وسايل آرايش و بهداشت، دوـ سه‌تايي كاسه و بشقاب و كاغذهايم را جا داده‌ام و همان نزديكي‌ها در باغي يك زاويه‌اي راحت اجاره كرده‌ام به ماهي ۲۵ دلار.

جاي خوابم خيمه‌ي اسكيمويي‌ست و رختخوابم يك كيسه‌ي خواب. تشكي دارم و فانوسي. بطري آب، چراغ‌قوه، پخش‌صوت جيبي، وسايل بهداشتي و چيزي براي روزهاي باراني را هميشه در يك كيسه‌ي محكم همراه دارم.

مدرسه استخري با اندازه‌هاي المپيك دارد و رختكني زنانه. آنجا براي شنا ثبت نام كرده‌ام. ماهي ۳۵دلار. بامداد آنجا دوش مي‌گيرم و سروصورتي صفا مي‌دهم. ماهي ۱۵ دلار هم مي‌دهم براي ماشين لباسشويي كه هرچقدر بخواهم مي‌توانم استفاده كنم.

داشتن ظاهر آراسته در اين نوع زندگي جديد من مسئله‌ي مهمي‌ست. وقتي به كتابخانه مي‌روم كسي نمي‌تواند فكرش را هم بكند كه با يك بي‌خانمان روبه‌روست.

كتابخانه سالن نشيمن من است. در صندلي راحتي فرو مي‌روم و مي‌خوانم. موسيقي زيباي استريو گوش مي‌دهم، از طريق پست الكترونيكي با دخترم تماس مي‌گيرم و نامه‌هايم را روي كامپيوتر تايپ مي‌كنم. وقتي بيرون خيس است، آنجا از نم‌كشيدن در امانم. بدبختانه كتابخانه تلويزيون ندارد، اما در دانشسرا، در اتاق مخصوص دانشجويان، يكي هست كه هر روز مي‌توانم اخبار را نگاه كنم، برنامه‌هاي شاهكارهاي نمايشي را و فيلم‌هاي پليسي.

براي ارضاي نيازهاي فرهنگي‌ام در تمرين‌هاي گروه تئاتر غيرحرفه‌اي شهر شركت مي‌كنم، مجاني. تغذيه‌ي ارزان و حتي‌المكان سالم و متوازن سخت‌ترين قسمت كار است. بودجه‌ي من براي غذا فقط ۲۰۰ دلار در ماه است. يك چراغ گازي سفري دارم و يك قهوه‌جوش قديمي. هر روز صبح به انبارك كوچكم مي‌روم و قهوه درست مي‌كنم. قمقمه‌ي گرم‌نگهدارم را پر مي‌كنم، كيسه‌ام را برمي‌دارم و به پارك مي‌روم. گوشه‌اي آفتابي پيدا مي‌كنم، قهوه‌ام را مزه‌مزه‌كنان مي‌خورم و از راديوپخش جيبي‌ام برنامه‌هاي صبحگاهي را گوش مي‌دهم.

پارك باغ من است. وقتي هوا خوب باشد بهترين جاست. مي‌توانم روي چمن دراز بكشم، بخوابم، چرت بزنم. وقتي هوا داغ باشد درختهاي بزرگ سايه‌هاي ميهمان‌نوازشان را تقديم مي‌كنند.

تا حالا كه زندگي جديدم راحت و دلپذير بوده است. زيرا بهار و تابستان و پاييز در پرسكات هوا محشر است. گرچه در عيد پاك برف حسابي مي‌بارد، اما من آماده‌ام. نيمه‌تنه‌ي گرم، چكمه و دستكش و يك باراني گرم آمپرماب. برگرديم سر تغذيه.فروشگاه جك در جعبه چهارقلم خوراكي مي‌دهند به يك دلار. صبحانه‌ي جك،‌ جنبوجك، يك ساندويچ مرغ يا دو ساندويچك گوشت گاو. بعد از نوشيدن قهوه‌ام در پارك با يك صبحانه‌ي جك از خودم پذيرايي مي‌كنم.

درمركز كمك‌هاي تغذيه‌ي بزرگسالان هم مي‌توانم با دلار ناهار مبسوطي صرف كنم و براي شام دوباره جك در جعبه. فروشگاه آلبرت‌سون ميوه و سبزي تازه مي‌خرم و گاههگاهي به پيتزا هات مي‌روم و براي همه‌ي آنچه مي‌شود با ۴دلار و ۴۹ سنت خورد.

شب هم كه برمي‌گردم به انباركم روي گاز سفري براي خودم ذرت بو مي‌دهم. بجز آب و قهوه چيزي نمي‌نوشم. نوشيدني‌هاي ديگر خيلي گران‌اند.

با شركت در بعضي شب‌نشيني‌هاي فرهنگي تنوعي در تغذيه‌ام ايجاد مي‌كنم. درمركز شهر يك نمايشگاه هنري هست كه برنامه‌هاي افتتاحيه‌اش در روزنامه اعلام مي‌شود. دو هفته پيش پيراهن‌ـ جوراب كردم و رفتم به افتتاحيه. از بوفه‌ي غذايش برخوردار شده و تابلوهايش را تحسين كردم. موهايم را ول كرده‌ام بلند شوند و آنها را مثل زمان مدرسه دم‌اسبي مي‌بندم. رنگشان نمي‌كنم، خاكستري را دوست دارم. پاها و زيربغل‌ام را نمي‌تراشم، ديگر ناخن‌هايم را لاك نمي‌زنم، به مژه‌هايم چيزي نمي‌‌كشم. نه پودر صورت، نه سرخاب، نه ماتيك. ظاهر طبيعي مجاني درمي‌آيد.

شيفته‌ي دانشسرايم. در اين پاييز كار كاشي‌سازي ياد گرفتم، در يك همسرايي خواندم و درس مردم‌شناسي فرهنگي را دارم ادامه مي‌دهم. براي غناي روحم‌، نه براي ديپلم. عاشق خواندن كتابهايي هستم كه مي‌خواستم بخوانم و هرگز وقتش را نداشتم. حالا حتا وقت اين را دارم كه مطلقا هيچ كار نكنم. البته جنبه‌هاي منفي هم وجود دارد، دلم براي دوستانم تنگ مي‌شود و غيره.

كلودت زني كه در كتابخانه كار مي‌كند با من دوست شده است. او مقاله‌هاي عميقي براي روزنامه‌هاي محلي مي‌نويسد و در به‌دست‌آوردن اطلاعات راجع به آدمها استاد است. بالاخره به او گفتم كي هستم و چگونه زندگي مي‌كنم. اصلا سعي نكرد از راهي كه مي‌روم منصرفم كند و مي‌دانم در صورت نياز مي‌توانم روي او حساب كنم.

دلم براي گربه‌ام هم تنگ مي‌شود، اما از اينكه روزي گربه‌اي سراغم بيايد نااميد نيستم. ترجيح مي‌دهم قبل از زمستان باشد. در سرما بغل‌داشتن يك پوست گرم و زنده مي‌چسبد. اميدوارم زمستان را طاقت بياورم. به من گفته‌اند برف در زمستان پرسكات مي‌تواند بسيار سنگين باشد و يخبندان طولاني. نمي‌دانم اگر بيمار شوم، چه خواهم كرد. معمولا آدم خوشبيني هستم، اما اين نكته نگرانم مي‌كند. برايم دعا كنيد.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

كچل كفتر باز (صمد بهرنگي)

بچه ها، بيشك آينده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ مي شويد و همپاي زمان پيش مي رويد. پشت سر پدرانتان و بزرگهايتان مي آييد و جاي آنها را مي گيريد و همه چيز را بدست مي آوريد، زندگي اجتماعي را با همه ي خوب و بدش صاحب مي شويد. فقر، ظلم، زور، عدالت، شادي و اندوه، بيكسي، كتك، كار و بيكاري، زندان و آزادي، مرض و بيدوايي،‌ گرسنگي و پابرهنگي و صدها خوشي و ناخوشي اجتماعي ديگر مال شما مي شود.
مي دانيم كه براي درمان ناخوشيها اول بايد علت آن را پيدا كرد. مثلا دكترها براي معالجه ي مريضهاشان اول دنبال ميكروب آن مرض مي گردند و بعد دواي ضد آن ميكرب را به مريضهاشان مي دهند. براي از بين بردن ناخوشي هاي اجتماعي هم بايد همين كار را كرد. مي دانيم كه در بدن سالم هيچوقت مرض نيست. در اجتماع سالم هم نبايد نشاني از ناخوشي باشد. ورشكستگي، زور گفتن، دروغ، دزدي و جنگ هم ناخوشيهايي هستند كه فقط در اجتماع ناسالم ديده مي شوند. براي درمان اينهمه ناخوشي بايد علت آنها را پيدا كنيم. هميشه از خودتان بپرسيد: چرا رفيق همكلاسم را به كارخانه ي قاليبافي فرستادند؟ چرا بعضيها دزدي مي كنند؟ چرا اينجا و آنجا جنگ و خونريزي وجود دارد؟ بعد از مردن چه مي شوم؟ پيش از زندگي چه بوده ام؟ دنيا آخرش چه مي شود؟ جنگ و فقر و گرسنگي چه روزي تمام خواهد شد؟
و هزاران هزار سؤال ديگر بايد بكنيد تا اجتماع و دردهايش را بشناسيد. اين را هم بدانيد كه اجتماع چهار ديواري خانه تان نيست. اجتماع هر آن نقطه اي است كه هموطنان ما زندگي مي كنند. از روستاهاي دوردست تا شهرهاي بزرگ و كوچك. با همه ي كوچه هاي پر از پهن و لجن روستا تا خيابانهاي تر و تميز شهر. با كلبه هاي تنگ و تاريك و پر از مگس روستاييان فقير تا قصرهاي شيك و رخشان شهريهاي دولتمند. با بچه هاي كشاورز و قاليباف مزدور و ژنده پوش تا بچه هايي كه كمترين غذايشان چلومرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اينها همه اجتماعي است كه شما از پدرانتان به ارث خواهيد برد. شما نبايد ميراث پدرانتان را دست نخورده به دست فرزندان خود برسانيد. شما بايد از بديها كم كنيد يا آنها را نابود كنيد. بر خوبيها بيفزاييد و دواي ناخوشيها را پيدا كنيد يا آنها را نابود كنيد. اجتماع ، امانتي نيست كه عيناً حفظ مي شود.
براي شناختن اجتماع و جواب يافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. يكي از اين راهها اين است كه به روستاها و شهرها سفر كنيد و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشيد. راه ديگرش كتاب خواندن است. البته نه هر كتابي. بعضيها مي گويند « هر كتابي به يك بار خواندنش مي ارزد». اين حرف چرند است. در دنيا آنقدر كتاب خوب داريم كه عمر ما براي خواندن نصف نصف آنها هم كافي نيست. از ميان كتابها بايد خوبها را انتخاب كنيم. كتابهايي را انتخاب كنيم كه به پرسشهاي جوراجور ما جوابهاي درست مي دهند، علت اشيا و حوادث و پديده ها را شرح مي دهند، ما را با اجتماع خودمان و ملتهاي ديگر آشنا مي كنند و ناخوشيهاي اجتماعي را به ما مي شناسانند. كتابهايي كه ما را فقط سرگرم مي كنند و فريب مي دهند، به درد پاره كردن و سوختن مي خورند.
بچه ها قصه و داستان را با ميل مي خوانند. قصه هاي با ارزش مي توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگي آشنا كنند و علتها را شرح دهند. قصه خواندن تنها براي سرگرمي نيست. بدينجهت من هم ميل ندارم كه بچه هاي فهميده قصه هاي مرا تنها براي سرگرمي بخوانند.
بهرنگ
در زمانهاي قديم كچلي با ننه ي پيرش زندگي مي كرد. خانه شان حياط كوچكي داشت با يك درخت توت كه بز سياه كچل پاي آن مي خورد و نشخوار مي كرد و ريش مي جنباند و زمين را با ناخنهاش مي كند و بع بع مي كرد. اتاقشان رو به قبله بود با يك پنجره ي كوچك و تنوري در وسط و سكويي در بالا و سوراخي در سقف رو به آسمان براي دود و نور و هوا و اينها. پنجره را كاغذ كاهي چسبانده بودند، به جاي شيشه. ديوارها كاهگل بود، دورادورش تاقچه و رف.
كچل صبحها مي رفت به صحرا، خار و علف مي كند و پشته مي كرد و مي آورد به خانه، مقداري را به بز مي داد و باقي را پشت بام تلنبار مي كرد كه زمستان بفروشد يا باز به بزش بدهد. بعد از ظهرها كفتر مي پراند. كفترباز خوبي بود. ده پانزده كفتر داشت. سوت هم قشنگ مي زد.
پيرزن صبح تا شام پشت چرخ پشم ريسي اش مي نشست و پشم مي رشت. مادر و پسر اينجوري زندگيشان را در مي آوردند.
خانه ي پادشاه روبروي خانه ي اينها بود. عمارت بسيار زيبايي بود كه عقل از تماشاي آن حيران مي شد. دختر پادشاه عاشق كچل شده بود. هر وقت كه كچل پشت بامشان كفتر مي پراند دختر هم با كلفت ها و كنيزهاش به ايوان مي آمد و تماشاي كفتر بازي كچل را مي كرد به سوتش گوش مي داد. گاهي هم با چشم و اشاره چيزهايي به كچل مي گفت. اما كچل اعتنايي نمي كرد. طوري رفتار مي كرد كه انگاري ملتفت دختر نيست. اما راستش، كچل هم عاشق بيقرار دختر پادشاه بود ولي نمي خواست دختر اين را بداند. مي دانست كه پادشاه هيچوقت نمي آيد دخترش را به يك باباي كچل بدهد كه در دار دنيا فقط يك بز داشت و ده پانزده تا كفتر و يك ننه ي پير. و اگر هم بدهد دختر پادشاه نمي تواند در آلونك دود گرفته ي آنها بند شود و بماند.
دختر پادشاه هر كاري مي كرد نمي توانست كچل را به حرف بياورد. حتي روزي دل گوسفندي را سوراخ سوراخ كرد و جلو پنجره اش آويخت، اما كچل باز به روي خود نياورد. كنار تل خارها كفترهاش را مي پراند و سوت مي كشيد و به صداي چرخ ننه اش گوش مي داد.
آخر دختر پادشاه مريض شد و افتاد. ديگر به ايوان نمي آمد و از پنجره تماشاي كچل را نمي كرد.
پادشاه تمام حكيم ها را بالاي سر دخترش جمع كرد. هيچ كدام نتوانست او را خوب بكند.
همه ي قصه گوها در اين جور جاها مي گويند« دختر پادشاه راز دلش را بر كسي فاش نكرد». از ترس يا از شرم و حيا. اما من مي گويم كه دختر پادشاه راز دلش را به پادشاه گفت. پادشاه وقتي شنيد دخترش عاشق كچل كفترباز شده عصباني شد و داد زد: اگر يك دفعه ي ديگر هم اسم اين كثافت را بر زبان بياري، از شهر بيرونت مي كنم. مگر آدم قحط بود كه عاشق اين كثافت شدي؟ ترا خواهم داد به پسر وزير. والسلام.
دختر چيزي نگفت. پادشاه رفت بر تخت نشست و وزير را پيش خواند و گفت: وزير، همين امروز بايد كفترهاي كچل را سر ببري و قدغن كني كه ديگر پشت بام نيايد.
وزير چند تا از نوكرهاي ورزشكار خودش را فرستاد به خانه ي كچل. كچل از همه جا بيخبر داشت كفترها را دان مي داد كه نوكرهاي ورزشكار به خانه ريختند و در يك چشم به هم زدن كفترها را سربريدند و كچل را كتك زدند و تمام بدنش را آش و لاش كردند و برگشتند. يك پاي چرخ پيرزن را هم شكستند، كاغذهاي پنجره را هم پاره كردند و برگشتند.
كچل يك هفته ي تمام جنب نخورد. توي آلونكشان خوابيده بود و ناله مي كرد. پيرزن مرهم به زخمهاش مي گذاشت و نفرين مي كرد. سر هفته كچل آمد نشست زير درخت توت كه كمي هواخوري بكند و دلش باز شود. داشت فكر مي كرد كفترهاش را كجا خاك كند كه صدايي بالاي سرش شنيد. نگاه كرد ديد دو تا كبوتر نشسته اند روي درخت توت و حرف مي زنند.
يكي از كبوترها گفت: خواهر جان، تو اين پسر را مي شناسي اش؟
ديگري گفت: نه، خواهر جان.
كبوتر اولي گفت: اين همان پسري است كه دختر پادشاه از عشق او مريض شده و افتاده و پادشاه به وزيرش امر كرده، وزير و نوكرهاش را فرستاده كفترهاي او را كشته اند و خودش را كتك زده اند و به اين روزش انداخته اند. پسر تو فكر اين است كه كفترهاش را كجا چال بكند.
كبوتر دومي گفت: چرا چال مي كند؟
كبوتر اولي گفت: پس تو مي گويي چكار بكند؟
كبوتر دومي گفت: وقتي ما بلند مي شويم چهار تا برگ از زير پاهامان مي افتد، اگر آنها را به بزش بخوراند و از شير بز به سر و گردن كفترهاش بمالد كفترها زنده مي شوند و كارهايي هم مي كنند كه هيچ كفتري تاكنون نكرده...
كبوتر اولي گفت: كاش كه پسر حرفهاي ما را بشنود!..
كفترها بلند شدند به هوا. چهار تا برگ از زير پاهاشان جدا شد. كچل آنها را در هوا گرفت و همانجا داد بز خورد و پستانهاش پر شير شد. كچل باديه آورد. بز را دوشيد و از شيرش به سر و گردن كفترهاش ماليد. كفترها دست و پايي زدند زنده شدند كچل را دوره كردند.
پيرزن به صداي پرزدن كفترها بيرون آمد. كچل احوال كفترها را به او گفت. پيرزن گفت: پسر جان، دست از كفتر بازي بردار ديگر. اين دفعه اگر پشت بام بروي پادشاه مي كشدت.
كچل گفت: ننه، كفترهاي من ديگر از آن كفترهايي كه تا حال ديده اي،‌ نيستند. نگاه كن...
آنوقت كچل به كفترهاش گفت: كفترهاي خوشگل من، يك كاري بكنيد و دلم را شاد كنيد و ننه ام را راضي كنيد.
كفترها دايره شدند و پچ و پچ كردند و يكهو به هوا بلند شدند رفتند. كچل و ننه اش ماتشان برد. مدتي گذشت. از كفترها خبري نشد. پيرزن گفت: اين هم وفاي كفترهاي خوشگل تو!..
حرف پيرزن تمام نشده بود كه كفترها در آسمان پيدايشان شد. يك كلاه نمدي با خودشان آورده بودند. كلاه را دادند به كچل. پيرزن گفت: عجب سوقاتي گرانبهايي برايت آوردند. حالا ببين اندازه ي سرت است يا نه.
كچل كلاه نمدي را سرش گذاشت و گفت: ننه، بم مي آيد. نه؟
پيرزن با تعجب گفت: پسر، تو كجايي؟
كچل گفت: ننه، من همينجام.
پيرزن گفت: كلاه را بده من ببينم.
كچل كلاه را برداشت و به ننه اش داد. پيرزن آن را سرش گذاشت. كچل فرياد كشيد: ننه، كجا رفتي؟
پيرزن جواب نداد. كچل مات و متحير دوروبرش را نگاه مي كرد. يكهو ديد صداي چرخ ننه اش بلند شد. دويد به اتاق. ديد چرخ خود به خود مي چرخد و پشم مي ريسد. حالا ديگر فهميد كه كلاه نمدي خاصيتش چيست. گفت: ننه، ديگر اذيتم نكن كلاه را بده بروم يك كمي خورد و خوراك تهيه كنم. دارم از ضعف و گرسنگي مي ميرم.
پيرزن گفت: قسم بخور دست به مال حرام نخواهي زد، كلاه را بدهم.
كچل گفت: قسم مي خورم كه دست به چيزهايي نزنم كه براي من حرامند.
پيرزن كلاه را به كچل داد و كچل سرش گذاشت و بيرون رفت.
چند محله آن طرفتر حاجي علي پارچه باف زندگي مي كرد. چند تا كارخانه داشت و چند صد تا كارگر و نوكر و كلفت. كچل راه مي رفت و به خودش مي گفت: خوب، كچل جان، حساب كن ببين مال حاجي علي برايت حلال است يا نه. حاجي علي پولها را از كجا مي آورد؟ از كارخانه هاش. خودش كار مي كند؟ نه. او دست به سياه و سفيد نمي زند. او فقط منفعت كارخانه ها را مي گيرد و خوش مي گذراند. پس كي كار مي كند و منفعت مي دهد، كچل جان؟ مخت را خوب به كار بينداز. يك چيزي ازت مي پرسم،‌ درست جواب بده. بگو ببينم اگر آدمها كار نكنند، كارخانه ها چطور مي شود؟ جواب: تعطيل مي شود. سؤال: آنوقت كارخانه ها باز هم منفعت مي دهد؟ جواب: البته كه نه. نتيجه: پس، كچل جان، از اين سؤال و جواب چنين نتيجه مي گيريم كه كارگرها كار مي كنند اما همه ي منفعتش را حاجي برمي دارد و فقط يك كمي به خود آنها مي دهد. پس حالا كه ثروت حاج علي مال خودش نيست، براي من حلال است.
كچل با خيال راحت وارد خانه ي حاجي علي پارچه باف شد. چند تا از نوكرها و كلفتها در حياط بيروني در رفت و آمد بودند. كچل از ميانشان گذشت و كسي ملتفت نشد. در حياط اندروني حاجي علي با چند تا از زنهايش نشسته بود لب حوض روي تخت و عصرانه مي خورد. چايي مي خوردند با عسل و خامه و نان سوخاري. كچل دهنش آب افتاد. پيش رفت و لقمه ي بزرگي براي خودش برداشت. حاجي علي داشت نگاه مي كرد كه ديد نصف عسل و خامه نيست. بنا كرد به دعا خواندن و بسم الله گفتن و تسبيح گرداندن. كچل چايي حاجي علي را از جلوش برداشت و سركشيد. اين دفعه زنها و حاجي علي از ترس جيغ كشيدند و همه چيز را گذاشتند و دويدند به اتاقها. كچل همه ي عسل و خامه را خورد و چند تا چايي هم روش و رفت كه اتاقها را بگردد. توي اتاقها آنقدر چيزهاي گرانقيمت بود كه كچل پاك ماتش برده بود. شمعدانهاي طلا و نقره، پرده هاي زرنگار، قاليها و قاليچه هاي فراوان و فراوان، ظرفهاي نقره و بلور و خيلي خيلي چيزهاي ديگر. كچل هر چه را كه پسند مي كرد و توي جيبهاش جا مي گرفت برمي داشت.
خلاصه، آخر كليد گاو صندوق حاجي را پيدا كرد. شب كه همه خوابيده بودند، گاو صندوق را باز كرد و تا آنجا كه مي توانست از پولهاي حاجي برداشت و بيرون آمد. به خانه هاي چند تا پولدار ديگر هم دستبرد زد و نصف شب گذشته بود كه به طرف خانه راه افتاد. كمي پول براي خودشان برداشت و باقي را سر راه به خانه هاي فقير داد.
در خانه ها را مي زد، صاحبخانه دم در مي آمد، كچل مي گفت: اين طلاي مختصر و دو هزار تومن را بگير خرج بچه هات بكن. سهم خودت است. به هيچكس هم نگو.
صاحبخانه تا مي آمد ببيند پشت در كي هست و صدا از كدام ور مي آيد، مي ديد يك مشت طلا و مقدار زيادي پول جلو پاش ريخت و تازه كسي هم آن دور و برها نيست.
كچل ديروقت به خانه رسيد. پيرزن نخوابيده بود. نگران كچل هنوز پشت چرخ بود. خواب چشمهاش را پر كرده بود. كفترها توي آلونك اينجا و آنجا سرهاشان را توي بالشان كرده بودند و خوابيده بودند. كچل بيصدا وارد آلونك شد و نشست كنار ننه اش يكهو كلاه از سر برداشت. پيرزن تا پسرش را ديد شاد شد. گفت: تا اين وقت شب كجا بودي، پسر؟
كچل گفت: خانه ي حاجي علي پارچه باف. مال مردم را ازش مي گرفتم.
پيرزن براي كچل آش بلغور آورد. كچل گفت: آنقدر عسل و خامه خورده ام كه اگر يك هفته ي تمام لب به چيزي نزنم، باز هم گرسنه نمي شوم.
پيرزن خودش تنهايي شام خورد و از شير بز نوشيد و پا شدند خوابيدند.
كچل پيش از خواب هر چه بلغور داشتند جلو كفترها ريخت. فردا صبح زود كلاه را سرش گذاشت و رفت پشت بام بنا كرد به كفتر پراندن و سوت زدن. يك چوب بلندي هم دستش گرفته بود كه سرش كهنه اي بسته بود.
دختر پادشاه، مريض پشت پنجره خوابيده بود و چشم به پشت بام دوخته بود كه يكهو ديد كفترهاي كچل به پرواز درآمدند و صداي سوتش شنيده شد اما از خودش خبري نيست. فقط چوب كفترپرانيش ديده مي شد كه توي هوا اينور و آنور مي رفت و كفترها را بازي مي داد.
نوكرهاي وزير به وزير گفتند و وزير به پادشاه خبر برد كه كچل كارش را از سر گرفته و ممكن است حال دختر بدتر شود. پادشاه وزير را فرستاد كه برود كفترها را بگيرد و بكشد.
از اين طرف دختر پادشاه نگران كچل شد و كنيز محرم رازش را فرستاد پيش پيرزن كه خبري بياورد و به پيرزن بگويد كه دختر پادشاه عاشق بيقرار كچل است، چاره اي بينديشد.
از اين طرف حاجي علي و ديگران اشتلم كنان به قصر پادشاه ريختند كه: پدرمان درآمد، زندگيمان بر باد رفت. پس تو پادشاه كدام روزي هستي؟ قشونت را بفرست دنبال دزدها، مال ما را به خودمان برگردان...
اينها را همينجا داشته باش، به تو بگويم از خانه ي كچل.
كچل كلاه به سر پشت بام كفتر مي پراند و پيرزن چادر به سر زير بام پشم مي رشت و بز توي حياط ول مي گشت و دنبال برگ درخت توت مي گشت كه باد مي زد و به زمين مي انداخت.
پيرزن يكهو سرش را بلند كرد ديد بز دارد تو صورتش نگاه مي كند. پيرزن هم نگاه كرد به چشمهاي بز. انگاري بز گفت كه: كچل و كفترها در خطرند. پاشو برگ توت براي من بيار بخورم و بگويم چكار بايد بكني.
پيرزن ديگر معطل نكرد. پاشد رفت با چوب زد و برگها را به زمين ريخت. بز خورد و خورد و شكمش باد كرد. آنوقت زل زد تو صورت پيرزن. انگار به پيرزن گفت: تشكر مي كنم. حالا تو برو تو. من خودم مي روم پشت بام كمك كچل و كفترها.
پيرزن ديگر چيزي نگفت و تو رفت. بز از پلكاني كه پشت بام مي خورد بالا رفت و رسيد كنار تل خار و بنا كرد باز به خوردن.
چيزي نگذشته بود كه چند تا از نوكرهاي وزير به حياط ريختند. چوب كفترپراني توي هوا اينور و آنور مي رفت. هر كه مي خواست پاش را پشت بام بگذارد، چوب مي زدش و مي انداختش پايين، آخر همه شان برگشتند پيش وزير.
دختر پادشاه همه چيز را از پشت پنجره مي ديد و حالش كمي خوب شده بود. اين برايش دلخوشكنكي بود.
پادشاه و حاجي علي كارخانه دار و ديگر پولداران نشسته بودند صحبت مي كردند و معطل مانده بودند كه كدام دزد زبردست است كه در يك شب به اين همه خانه دستبرد زده و اينقدر مال و ثروت با خود برده. در اين وقت وزير وارد شد و گفت: پادشاه، چيز غريبي روي داده. كچل خودش نيست اما چوب كفترپراني اش پشت بام كفتر مي پراند و كسي را نمي گذارد به كفترها نزديك شود.
پادشاه گفت: كچل را بگيريد بياريد پيش من.
وزير گفت: پادشاه، عرض شد كه كچل هيچ جا پيدايش نيست. توي آلونك، ننه اش تنهاست. هيچ خبري هم از كچل ندارد.
حاجي علي كارخانه دار گفت: پادشاه، هر چه هست زير سر كچل است. از نشانه هاش مي فهمم كه به خانه ي همه ي ما هم كچل دستبرد زده.
آنوقت قضيه ي نيست شدن عسل و خامه و چايي را گفت. يكي ديگر از پولدارها گفت: جلو چشم خودم گردن بند زنم از گردنش نيست شد. انگار بخار شد و به هوا رفت.
يكي ديگر گفت: من هم ديدم كه آينه ي قاب طلايي مان از تاقچه به هوا بلند شد و راه افتاد، تا آمدم به خودم بجنبم كه ديدم آينه نيست شد. حاجي علي راست مي گويد، اين كارها همه اش زير سر كچل است.
پادشاه عصباني شد و امر كرد كه قشون آماده شود و برود خانه ي كچل را محاصره كند و زنده يا مرده اش را بياورد.
درست در همين وقت دختر پادشاه با كنيز محرم رازش نشسته بود و دوتايي حرف مي زدند. كنيز كه تازه از پيش پيرزن برگشته بود مي گفت: خانم، ننه ي كچل گفت كه كچل زنده است و حالش هم خيلي خوب است. امشب مي فرستمش مي آيد پيش دختر پادشاه با خودش حرف مي زند...
دختر پادشاه با تعجب گفت: كچل مي آيد پيش من؟ آخر چطور مي تواند از ميان اين همه قراول و قشون بگذرد و بيايد؟ كاش كه بتواند بيايد!..
كنيز گفت: خانم، كچلها هزار و يك فن بلدند. شب منتظرش مي شويم. حتماً مي آيد.
در اين موقع از پنجره نگاه كردند ديدند قشون خانه ي كچل را مثل نگين انگشتري در ميان گرفته است. دختر پادشاه گفت: اگر هزار جان هم داشته باشد، يكي را سالم نمي تواند درببرد. طفلكي كچل من!..
حالا ديگر كفترها پشت بام نشسته بودند و دان مي خوردند. چوب كفترپراني راست ايستاده بود، بز داشت مرتب خار مي خورد و گلوله هاي سخت و سرشكن پس مي انداخت.
قشون آماده ايستاده بود. رييس قشون بلند بلند مي گفت: آهاي كچل، تو اگر هزار جان هم داشته باشي، يكي را نمي تواني سالم درببري. خيال كردي... هر چه زودتر تسليم شو وگرنه تكه ي بزرگت گوشت خواهد بود...
پيرزن در آلونك از ترس بر خود مي لرزيد. صداي چرخش ديگر به گوش نمي رسيد. از سوراخ سقف نگاه كرد اما چيزي نديد.
در اينوقت كچل به كفترهاش مي گفت: كفترهاي خوشگل من، مگر نمي بينيد بز چكار مي كند؟ براي شما گلوله مي سازد. يك كاري بكنيد و دلم را شاد كنيد و ننه ام را راضي كنيد...
كفترها دايره شدند و پچ و پچي كردند و به هوا بلند شدند و گم شدند.
رييس قشون دوباره گفت: آهاي كچل، اين دفعه ي آخر است كه مي گويم. به تو امر مي كنيم حقه بازي و شيطنت را كنار بگذاري. تو نمي تواني با ما در بيفتي. آخرش گرفتار مي شوي و آنوقت ديگر پشيماني سودي ندارد. هر كجا هستي بيا تسليم شو!..
كچل فرياد زد: جناب رييس قشون، خيلي ببخشيد كه معطلتان كردم. داشتم بند تنبانم را محكم مي كردم، الانه خدمتتان مي رسم. شما يك سيگاري روشن بكنيد آمدم.
رييس قشون خوشحال شد كه بدون دردسر كچل را گير آورده. سيگاري آتش زد و گفت: عجب حقه اي!.. صدايت از كدام گوري مي آيد؟
كچل گفت: از گور بابا و ننه ات!..
رييس قشون عصباني شد و داد كشيد: فضولي موقوف!.. خيال كردي من كي هستم داري با من شوخي مي كني؟..
در اينوقت صدها كفتر از چهار گوشه ي آسمان پيدا شدند. كفترهاي خود كچل هم وسط آنها بودند. بز تند تند خار مي خورد و گلوله پس مي انداخت.
كچل گلوله اي برداشت و فرياد كرد: جناب رييس قشون، نگاه كن ببين من كجام.
و گلوله را پراند طرف رييس قشون. رييس قشون سرش را بالا گرفته بود و سيگار بر گوشه ي لب، داشت به هوا نگاه مي كرد كه گلوله خورد وسط دو ابرويش و دادش بلند شد. قشون از جا تكان خورد. اما كفترها مجال بشان ندادند. گلوله بارانشان كردند. گلوله ها را به منقار مي گرفتند و اوج مي گرفتند و بر سر و روي قشون ول مي كردند. گلوله ها بر سر هر كه مي افتاد مي شكست. شب،‌ قشون عقب نشست. كچل بز و كفترهاش را برداشت و پايين آمد. آن يكي كفترها هم بازگشتند.
پيرزن از پولهايي كه كچل داده بود شام راست راستكي پخته بود. مثل هر شب شام دروغي نبود: يك تكه نان خشك يا كمي آش بلغور يا همان نان خالي كه روش آب پاشيده باشند. براي كفترها هم گندم خريده بود. بز هم ينجه و جو خورد.
پس از شام پيرزن به كچل گفت: حالا كلاه را سرت بگذار و پاشو برو پيش دختر پادشاه. من بش قول داده ام كه ترا پيشش بفرستم.
كچل گفت: ننه، آخر ما كجا و دختر پادشاه كجا؟
پيرزن گفت: حالا تو برو ببين حرفش چيه...
كچل كلاه را سرش گذاشت و رفت. از ميان قراولها و سربازها گذشت و وارد اتاق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه با كنيز محرم رازش شام مي خورد. حالش جا آمده بود، به كنيز مي گفت: اگر كچل بداند چقدر دوستش دارم، يك دقيقه هم معطل نمي كند. اما مي ترسم گير قراولها بيفتد و كشته شود. دلم شور مي زند.
كنيز گفت: آره، خانم، من هم مي ترسم. پادشاه امر كرده امشب قراولها را دو برابر كنند. پسر وزير را هم رييسشان كرده.
كچل آمد نشست كنار دختر پادشاه و شروع كرد به خوردن. شام پلو مرغ بود با چند جور مربا و كوكو و آش و اينها. خانم و كنيز يك دفعه ديدند كه يك طرف دوري دارد تند تند خالي مي شود و يك ران مرغ هم كنده شد و نيست شد.
كنيز گفت: خانم، تو هر چه مي خواهي خيال كن، من حتم دارم كچل توي اتاق است. اين كار، كار اوست. نگفتم كچلها هزار و يك فن بلدند!..
دختر پادشاه شاد شد و گفت: كچل جانم، اگر در اتاق هستي خودت را نشان بده. دلم برايت يك ذره شده.
كچل صداش را درنياورد. كنيز گفت: خانم، ممكن است براي خاطر من بيرون نمي آيد. من مي روم مواظب قراولها باشم...
كنيز كه رفت كچل كلاهش را برداشت. دختر پادشاه يكهو ديد كچل نشسته پهلوي خودش. خوشحال شد و گفت: كچل، مگر نمي داني من عاشق بيقرار توام؟ بيا مرا بگير، جانم را خلاص كن. پادشاه مي خواهد مرا به پسر وزير بدهد.
كچل گفت: آخر خانم، تو يك شاهزاده اي، چطور مي تواني در آلونك دودگرفته ي ما بند شوي؟
دختر پادشاه گفت: من اگر پيش تو باشم همه چيز را مي توانم تحمل كنم. كچل گفت: من و ننه ام زوركي زندگي خودمان را درمي آوريم، شكم تو را چه جوري سير خواهيم كرد؟ خودت هم كه شاهزاده اي و كاري بلد نيستي.
دختر پادشاه گفت: يك كاري ياد مي گيرم.
كچل گفت: چه كاري؟
دختر گفت: هر كاري تو بگويي...
كچل گفت: حالا شد. به ننه ام مي گويم پشم ريسي يادت بدهد. تو چند روزي صبر كن، من مي آيم خبرت مي كنم كه كي از اينجا در برويم.
كچل و دختر گرم صحبت باشند،‌ به تو بگويم از پسر وزير كه رييس قراولها بود و عاشق دختر پادشاه.
كچل وقتي پيش دختر مي آمد ديده بود كه پسر وزير روي صندليش خم شده و خوابيده. عشقش كشيده بود و شمشير و نيزه ي او را برداشته بود و با خودش آورده بود. پسر وزير وقتي بيدار شد و اسلحه اش را نديد، فهميد كه كچل آمده و كار از كار گذشته. فوري تمام قراولها را هم به اتاق دختر پادشاه فرستاد. قراول دم در كنيز را ديد. زور زد و در را باز كرد و كچل و دختر پادشاه را گرم صحبت ديد. زود در را بست و فرياد زد كه: كچل اينجاست. زود بياييد!.. كچل اينجاست.
پسر وزير و ديگران دوان دوان آمدند. پادشاه به هياهو بيدار شد و بر تخت نشست و امر كرد زنده يا مرده ي كچل را پيش او بياورند.
رييس قراولها كه همان پسر وزير باشد، و چند تاي ديگر وارد اتاق دختر شدند. دختر پادشاه روي تختش دراز كشيده بود و قصه مي خواند. از كچل خبري نبود. پسر وزير كه عاشق دختر هم بود ازش پرسيد: شاهزاده خانم، تو نديدي اين كچل كجا رفت؟ قراول مي گويد يك دقيقه پيش اينجا بود.
دختر به تندي گفت: پدرم پاك بي غيرت شده. به شما اجازه مي دهد شبانه وارد اتاق دختر مريضش بشويد و شما هم رو داريد و اين حرفها را پيش مي كشيد. زود برويد بيرون!
پسر وزير با ادب و احترام گفت: شاهزاده خانم، امر خود پادشاه است كه تمام سوراخ سنبه ها را بگرديم. من مأمورم و تقصيري ندارم. آنوقت همه جاي اتاق را گشتند. چيزي پيدا نشد مگر شمشير و نيزه ي پسر وزير كه كچل با خودش آورده بود و زير تخت قايمش كرده بودند. پسر وزير گفت: شاهزاده خانم، اينها مال من است. كچل ازم ربوده. اگر خودش اينجا نيست، پس اينها اينجا چكار مي كند؟ من به پادشاه گزارش خواهم داد.
در اين موقع كچل پهلوي دختر پادشاه ايستاده بود و بيخ گوشي بش مي گفت: تو نترس، دختر، چيزي به روي خودت نيار. همين زوديها دنبالت مي آيم.
بعد، از وسط قراولها گذشت و دم در رسيد. سه چهار نفر در آستانه ي در ايستاده بودند و گذشتن ممكن نبود. خواست شلوغي راه بيندازد و در برود كه يكهو پايش به چيزي خورد و كلاهش افتاد.
كچل هر قدر زبان ريزي كرد كه كلاهم را به خودم بده، بد است سر برهنه پيش پادشاه بروم، پسر وزير گوش نكرد.
پادشاه غضبناك بر تخت نشسته بود و انتظار مي كشيد. وقتي كچل پيش تختش رسيد داد زد: حرامزاده، هر غلطي كردي به جاي خود- خانه ي مردم را چاپيدي، قشون مرا محو كردي، اما ديگر با چه جرئتي وارد اتاق دختر من شدي؟ همين الان امر مي كنم وزيرم بيايد و سرب داغ به گلويت بريزد.
كچل گفت: پادشاه هر چه امر بكني راضي ام. اما اول بگو دستهام را باز بكنند و كلاهم را به خودم بدهند كه بي ادبي مي شود پيش پادشاه دست به سينه نباشم و سربرهنه بايستم.
پادشاه امر كرد كه دستهاش را باز كنند و كلاهش را به خودش بدهند.
پسر وزير خواست كلاه را ندهد، اما جرئت نكرد حرف روي حرف پادشاه بگويد و كلاه را داد و دستهاش را باز كرد. كچل كلاه را سرش گذاشت و ناپديد شد. پادشاه از جا جست و داد زد: پسر كجا رفتي؟ چرا قايم باشك بازي مي كني؟
پسر وزير ترسان ترسان گفت: قربان، هيچ جا نرفته، زير كلاه قايم شده، امر كن درها را ببندند، الان در مي رود.
كچل تا خواست به خودش بجنبد و جيم شود كه ديد حسابي تو تله افتاده است. قراولها اتاق پادشاه را دوره كردند به طوري كه حتي موش هم نمي توانست سوراخي پيدا كند و دربرود.
پادشاه وقتي ديد كچل گير نمي آيد جلاد خواست. جلاد آمد. پادشاه امر كرد: جلاد، بزن گردن پسر حرامزاده ي وزير را!..
پسر وزير به دست و پا افتاد و التماس كرد. پادشاه گفت:‌حرامزاده، تو كه مي دانستي كلاه نمدي كچل چه جور كلاهي است چرا به من نگفتي؟.. جلاد، رحم نكن بزن گردنش را!..
و بدين ترتيب پسر وزير نصف شب گذشته كشته شد.
حالا به تو بگويم از دختر پادشاه. وقتي ديد كچل تو هچل افتاد و پسر وزير كشته شد، به كنيزش گفت: هيچ مي داني كه اگر وزير بيايد پاي ما را هم به ميان خواهد كشيد؟ پس ما دست روي دست بگذاريم و بنشينيم كه چي؟ پاشو برويم پيش ننه ي كچل. بلكه كاري شد و كرديم. طفلك كچل جانم دارد از دست مي رود.
قراولها سرشان چنان شلوغ بود كه ملتفت رفتن اينها نشدند. پيرزن در خانه تنها نشسته بود و پشم مي رشت. بز و كفترها خوابيده بودند. دختر پادشاه به پيرزن گفت كه كچل چه جوري تو هچل افتاد و حالا بايد يك كاري كرد.
پيرزن فكري كرد و رفت بز را بيدار كرد، كبوترها را بيدار كرد و گفت: آهاي بز ريشوي زرنگم، آهاي كفترهاي خوشگل كچلكم، پسرم در خانه ي پادشاه تو هچل افتاده. يك كاري بكنيد، دل كچلكم را شاد كنيد و مرا راضي ام كنيد. اين هم دختر پادشاه است و مي خواهد عروسم بشود، از غم آزادش كنيد!..
بز خوردني خواست، پيرزن و دخترها برايش خار و برگ درخت توت آوردند. كفترها رفتند دوستان خود را آوردند. بز بنا كرد به خوردن و گلوله پس انداختن. پيرزن تنور را آتش كرد، ساج رويش گذاشت كه براي كفترها گندم برشته كند.
كفترها گندم مي خوردند و گلوله ها را برمي داشتند و به هوا بلند مي شدند و آنها را مي انداختند بر سر و روي قشون و قراول. در تاريكي شب كسي كاري از دستش برنمي آمد.
حالا وزير هم خبردار شده بود آمده بود. به پادشاه گفت: پادشاه، اگر يكي دو ساعت اينجوري بگذرد كفترها در و ديوار را بر سرمان خراب مي كنند، بهتر است كچل را ولش كنيم بعد بنشينيم يك فكر درست و حسابي بكنيم.
پادشاه سخن وزير را پسنديد. امر كرد درها را باز كردند و خودش بلند بلند گفت: آهاي كچل، بيا برو گورت را از اينجا گم كن!.. روزي بالاخره به حسابت مي رسم.
چند دقيقه در سكوت گذشت. كچل از حياط داد زد: قربان، از فرصت استفاده كرده به خدمتتان عرض مي كنم كه هيچ جا با خواستگار اينجوري رفتار نمي كنند...
پادشاه گفت: احمق، تو كجا و خواستگاري دختر پادشاه كجا؟
كچل گفت: پادشاه، دخترت را بده من، بگويم كفترها آرام بگيرند. من و دخترت عاشق و معشوقيم.
پادشاه گفت: من ديگر همچو دختر بيحيايي را لازم ندارم. همين حالا بيرونش مي كنم...
پادشاه چند تا از نوكرها را دنبال دخترش فرستاد كه دستش را بگيرند و از خانه بيرونش كنند. نوكرها رفتند و برگشتند گفتند: پادشاه، دخترت خودش در رفته.
كچل ديگر چيزي نگفت و اشاره اي به كفترها كرد و رفت به خانه اش. ننه اش، دختر پادشاه و كنيزش شير داغ كرده مي خوردند.
***
كچل با مختصر زر و زيوري كه دختر پادشاه آورده بود و با پولي كه خودش و ننه اش و دختر پادشاه به دست مي آوردند، خانه و زندگي خوبي ترتيب داد. اما هنوز خاركني مي كرد و كفتر مي پراند و بزش را زير درخت توت مي بست و ننه اش و زنش در خانه پشم مي رشتند و زندگيشان را درمي آوردند.
كنيز را هم آزاد كرده بودند رفته بود شوهر كرده بود. او هم براي خودش صاحب خانه و زندگي شده بود.
حاجي علي كارخانه دار و ديگران هنوز هم پيش پادشاه مي آمدند و از دست كچل دادخواهي مي كردند، بخصوص كه كچل باز گاهگاهي به ثروتشان دستبرد مي زد. البته هيچوقت چيزي براي خودش برنمي داشت.
پادشاه و وزير هم هر روز مي نشستند براي كچل و كفترهاش نقشه مي كشيدند و كلك جور مي كردند. پادشاه پسر كوچك وزير را رييس قراولها كرده بود و دهن وزير را بسته بود كه چيزي درباره ي كشته شدن پسر بزرگش نگويد...
***
همه ي قصه گوها مي گويند كه « قصه ي ما به سر رسيد». اما من يقين دارم كه قصه ي ما هنوز به سر نرسيده. روزي البته دنبال اين قصه را خواهيم گرفت.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

اجي مجي لا ترجي

يك زوج در اوايل ۶۰ سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين. خانم گفت: اوووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM۲ در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و……… اجي مجي لا ترجي و آقا ۹۲ ساله شد! پيام اخلاقي اين داستان مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها… مونث هستند !!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

داستان جاي خالي تو اثر كيا بهادري

ايستگاه مركزي قطار شلوغ و درهم و برهم است. از موهاش اورا باز مي شناسي، يكدست سفيد و
هنوز خوش حالت. روي نيمكت نشسته و سرگردان و هاج و واج بين مردمي كه روبرويش مي روند و مي آيند و به هم تنه مي زنند سرمي گرداند. يك ساك مسافرتي كنار دستش است و گوشه ي چمدان بزرگي را ميان زانوهاش گرفته. از پشت به او نزديك مي شوي. دستت را روي شانه اش مي گذاري و صداش مي كني. دستپاچه از جا بلند مي شود و در آغوشت فرو مي رود. آن بوي آشنا را كه مثل خاك كهنه ي كوفته ي باران خورده، پناه دهنده است به درون مي كشي. گونه ات را مي بوسد، گردن، پيشاني و چشم هات را هم، و با سر انگشت ها چانه ات را نوازش مي كند. چشم هاش مرطوبند و پوست دست هاش چروكيده و خشك است. كوتاه تر شده. تا سر شانه هات هم به زور مي رسد. انگار نه انگار همان آدمي ست كه از او مي خواستي بغلت كند تا از آن فراز دنيا را ببيني و بي قيدانه قهقهه بزني و آن هنگام كه چنگ مي انداختي تا سيگار را از دهانش بقاپي، با خنده اي در گوشه ي لب ها ميان هوا نگاهت مي داشت و تو در دست هاي گره دار او مثل بزغاله دست و پا مي زدي.

دسته ي كشويي چمدان را بيرون مي كشي و مي روي تا ساك را برداري. از دستت مي گيرد و با اخم ساختگي مي گويد:« فكر كردي با پيرمرد طرفي؟»

به دروغ مي گويي:« كي همچو فكري كرد؟» بعد مي پرسي:« پرواز خوب بود؟»

«
آره باباجان، خوب بود

در راه تعريف مي كند كه هواپيما چنين و چنان بوده و غذايي كه داده اند سر دلش مانده و ترش كرده و قطار آنقدر سريع مي آمده كه نتوانسته جايي را ببيند و اين قطارهاي اينجا چقدر تند مي روند، ماشاالله. و تو او را در سكوت نگاه مي كني و باورت نمي شود. دلت مي خواهد عقربه‌ي ساعت ها با سرعت جنون آميزي به عقب برگردند و جايي برسند كه هنوز انگار به دست غيب اينجا پرتاب نشده باشي و او مثل پيرمردها حرف نزند. به سن و سال حالاي تو باشد و تو كنارش تند قدم برداري تا از او عقب نيفتي. با تحسين نگاهش كني و كلامش برايت مثل نوشابه ي تگري توي دستت باشد. هي بنوشي، هي تشنه تر شوي.

به رديفي از آپارتمان هاي سيماني مي رسيد، با پنجره هايي كه چندين لايه رنگ روي هم بر خود دارند، همه مثل هم. خانه ي تو هم آنجاست. پله‌ها را هن و هن كنان بالا مي رويد، پنج طبقه. توي پاگرد طبقه ي سوم مي ايستد تا نفسي تازه كند. مي پرسد:« اينجا چرا آسانسور ندارد؟» مي‌خندي، نه، اداي خنده را درمي آوري.

« فكر كردي اينجا تهران است؟» اين را مي گويي و به چشم هاي مخمل سوده ي او كه مثل علامت سؤال، دلسوزانه چهره ي تو را مي كاوند مي ماني.
بازي غريبي ست مي داني؟ يادت رفته بود. بايد مراقب اين باشي كه او و ديگران غصه ي تو را نخورند. همان جور كه در اين چند سال نقش بازي كرده اي. اگر سالي، ماهي كسي كنارت بوده، دو كلمه احوال پرسي فارسي يادش داده اي تا شكسته بسته و با لهجه ي شيرين فرنگي پاي گوشي تلفن بلغور كند تا دلشان آرام بگيرد كه تنها نيستي، كه به زودي ازدواج مي كني و عكس نوه ي كاكل زري را مي فرستي و قس عليهذا. هروقت سال اينها نو شده، ميان شلوغي خيابان و پرتاب شدن سربطري شامپاين ها و عربده هاي مستانه و ترق و تروق و فش فش، سگ لرز زده اي تا بدانند به تو خوش مي گذرد. سال تاريخي دوهزار در قلب اروپا بوده اي. زهي سعادت! فرصتي هم حتا دست داد كه همان سال در يك ميهماني كريسمس شركت كني و كنار درخت نوراني كاج با زلم زيمبوهاي آويخته از آن عكس بگيري. بعد هم سرميز شام با كارد و چنگال، ديس هاي تزيين شده ي غاز بريان، و گيلاس هاي نيمه پر شراب، البته.

در و ديوار اتاقت را نگاه مي كند و مي گويد:« توي عكس بزرگتر به نظر مي آمد
همراهش چهارديواري كم نورت را تماشا مي كني، گفتي به نگاهي تازه زندگي ات در آنجا جا باز مي كند.

«
توي عكس همه چيز همين طور است

خيلي جاهاي ديگر هم بايد عكس گرفته و فرستاده باشي كه حالا يادت نمي آيد. توي پاساژهاي پر زرق و برق، دور ميدانچه هاي سنگي و پيكره هايي كه آب از دهان و منقار و همه جاي شان شره مي كند و كنار پل ها و بناها و كليساهاي قرون وسطايي كه بله، ما اينجاها هم بوده ايم. شايد بهتر بود لب دريا هم نيمه لخت دراز مي كشيدي، با عينك آفتابي، جوري كه چند تا نرم تن موبور هم با بيكيني هاي آنچناني در زمينه‌ي تصويرت ديده شوند. يا آرنجت را به سقف ماشين آخرين مدلي تكيه مي دادي و پاهات را به هم قلاب مي كردي كه عكس بشود و برسد به دست رفقاي محرومت تا انگشت به دهان بمانند. كوتاهي كردي يا نتوانستي؟

پرده را كنار مي زني و منظره ي ايستگاه قطار شهري و برجك كليسا و دودكش بلندي را كه از پس همه ي اينها به آسمان رفته است نشانش مي‌دهي. چمدان را روي زمين مي خواباند و باز مي كند. يك دست پيژامه ي سبك خانگي بيرون مي كشد و مشغول لباس كندن مي شود. براي تو هم آورده است. پيژامه، چيزي كه ياد راحتي و ولنگاري بي غل و غشي مي اندازدت كه انگار قرن ها از آن گذشته. پاهاش بي مو و شل و ول است. از پنجره بيرون را نگاه مي كني. صداي خشاخش پاكت ها و بسته ها دوباره تو را برمي گرداند.

« سبزي خورش، سبزي آشي... اين باقالي ها را مادرت برات خشك كرده
«
آخر چرا اين همه؟»

«
من هم گفتم. به خرجش نمي رود كه. مي گويد بچه م باقالي پلو دوست داشت... نان سنگك، دارچين، زعفران، آجيل. اين لواشك ها را خاله ات برات كنار گذاشته، مال آلوي باغ شان است...» چيز آشنايي در ميان اينهمه چشمت را مي گيرد. ديوان حافظ جلد زركوبي را در ناباوري ورق مي زني. روي صفحه ي دوم به خط آشنايي تاريخ خورده. يادگار شيراز و حافظيه و باغ ارم. بوي بهار نارنج و اطلسي و ياس و آبغوره ي تازه، و خاطره‌ي مبهمي مثل عشق...

آلبوم بزرگي را دستت مي دهد. جلدش را باز نكرده دو قطعه عكس بيرون مي افتد. بي درنگ نمي تواني چهره ها را بشناسي. دوقلوها هستند، پشت ميز اتاق پذيرايي در حال فوت كردن شمع هاي كيك تولد و بعد، توي حياط آب پاشي شده، نشسته روي صندلي هاي حصيري. يادت رفته بود خواهر و برادري هم داري؟

مي پرسي:« تولد چند سالگي شان است؟»
«
تولد تو بود، دوماه پيش

شمع ها را نمي تواني در عكس بشماري. چه اهميتي دارد. شبيه تو نيستند. يكي با موهاي تاب دار خرمايي كه پشت شانه ها شكن مي خورد و ناپديد مي شود، و صورت گرد و تپل و چشم هايي خندان كه چهره ي جوان مادر را برايت تداعي مي كند و ديگري، گونه برجسته، با پشت لب تازه سبز شده و ژستي خودنمايانه جلو دوربين. پدر و مادر هم در دوطرف سرپا ايستاده اند.

و اثري از تو نيست. تو آنجا نيستي. انگار هرگز نبوده اي. خودت و آنچه بر تو تحميل شد دست به دست هم دادند تا زير پاهايت را سست كنند و تا آمدي به خودت بجنبي ديدي كه طومارت پيچيده شده، سن و سالت دارد از سي و چهل مي گذرد و علف هرزه ي بيابان ناكجاآباد شده اي. چشمت را بستي و با لگد زير سيني پيشكش داشته ها و شناسه هات كوبيدي تا چشم باز كني و محيط ناشناسي را با هنجارها و قواعد و خودي هاي خودش ببيني كه تو در آن ناهنجار و غيرخودي و عاريه هستي. روز از نو. بايد از صفر، نه، كه از زير صفر شروع كني. با لال بازي احتياجات اوليه ات را بخواهي. خودت را با آنچه در تو طي ساليان شكل گرفته نفي كني تا دوباره از ديواره هاي تبعيض، آيا بتواني بالا بروي يا نتواني. تنها ناظر همه چيز باشي. مثل سايه ي محو لرزاني در حاشيه ي قضايا و روي زمينه ي اجتماع ميزبانت بلغزي و نقش شهروند خوب و سربراه درجه دوات را بازي كني. فقط گاهي اوقات، مثلا وقتي چشمانت در چشمان پدر پيرت مي ماند، دردي مزمن كه مثل ميگرن همواره از سرت مي گذرد سراغت بيايد و احساس كني كه زندگي مثل اسكناسي جعلي روي دستت مانده است.

عينكش را تا مي كند و روي ميز مي گذارد. خسته ي سفر است. جاش را روي كاناپه تاشو اتاقت پهن مي كني و دراز مي كشد. تكه اي نان سنگك به دهان مي گذاري و آلبوم را به آشپزخانه مي بري تا در خلوت عكس ها را تماشا كني.

دوقلوها هنوز روي صندلي هاي حصيري كنار باغچه نشسته اند و مادرت حياط را آب پاشي مي كند. روزها و شب ها مثل هميشه گذشته است و گذشته، چيزي حسرت بار و دست نيافتني باقي مي ماند. عقربه ها تندتر دويده اند و به انتظارت نمانده اند. كودكان، نوجوان شده اند. جوان ها ازدواج كرده اند و بچه دار شده اند. پيرها پيرتر شده اند. سايه ي درخت انجير يك سر حياط را پوشانده. تنها جاي تو خالي ست. تو، اين مدت كجا بوده اي؟ اصلا بوده اي؟ چند سال گذشته است، يادت مي آيد؟ نگاه كن. اينها شمع هاي تولد تو است يا سالگرد نيست شدنت؟

چيزي راه گلوت را بسته است. نان سنگك جويده را مثل كاهگل در دهانت مي گرداني. طاقت نمي آوري و به اتاقت برمي گردي. پدرت خوابيده است. چهره ي تكيده ي او، فرورفتگي كنار دهان و چين هاي لب بالاي او را نگاه مي كني. حتما به خاطر دندان هاي مصنوعي اوست. دلت مي‌خواهد دست روي موهاي سپيدش بكشي، سرت را روي شانه اش بگذاري و بگويي كه هنوز دير نشده، كه روزي دوباره دور هم جمع مي‌شويد، ولي در عوض هق هق ات را فرو مي خوري تا بيدار نشود و در ميان چين هاي صورتش در مي يابي كه چقدر پير شده اي.

درباره‌ي نويسنده:
-------------------------

كيا بهادري متولد 1353 تهران است. درشته رياضي تحصيل كرده اما گرايش هاي ادبي او را به داستان نويسي كشانده است.
و مجموعه داستان ژرفاي سورمه اي او را نشر ققنوس منتشر كرده. او ساكن برلين است و داستان ديسكوي ايراني اش در كتاب داستان برلين منتشر شده است.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

25دقيقه به رفتن داستاني از شل سيلور استاين

چوبه ي دار برپا مي كنند، بيرون سلولم.

 

25 دقيقه وقت دارم.

 

25 دقيقه ي ديگر در جهنم خواهم بود.

 

24 دقيقه وقت دارم.

 

آخرين غذاي من كمي لوبياست.

 

23 دقيقه مانده است.

 

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ي آنها.

 

آه... 21 دقيقه ي ديگر بايد بروم.

 

به شهردار تلفن مي كنم، رفته ناهار بخورد.

 

بيست دقيقه ي ديگر باقي است.

 

كلانتر مي گويد: «پسر، مي خواهم مردنت را ببينم.»

 

نوزده دقيقه مانده است.

 

به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم.

 

هيجده دقيقه وقت دارم.

 

رئيس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد.

 

هفده دقيقه باقي است.

 

مي گويد: «يك هفته، نه، سه هقته ي ديگر خبرم كن.

 

حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري.»

 

وكيلم مي گويد: «متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام بدهم.»

 

م م م م ... پانزده دقيقه مانده است.

 

اشكالي ندارد، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن.

 

چهارده دقيقه وقت دارم.

 

پدر روحاني مي آيد تا روحم را نجات دهد،

 

در اين سيزده دقيقه ي باقي مانده.

 

از آتش و سوختن مي گويد، اما من احساس مي كنم كه سخت سردم

 

است.

 

دوازده دقيقه‌ي ديگر وقت دارم.

 

چوبه‌ي دار را آزمايش مي كنند. پشتم مي لرزد.

 

يازده دقيقه وقت دارم.

 

چوبه ي دار عالي است و كارش حرف ندارد.

 

ده دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

منتظرم كه عفوم كنند... آزادم كنند.

 

در اين نه دقيقه اي كه باقي مانده.

 

اما اين كه فيلم سينمايي نيست، بلكه ... خب، به جهنم.

 

هشت دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرارگيرم.

 

هفت دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

بهتر است حواسم جمع ِ قدم هايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند.

 

شش دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقه ي دار ...

 

پنج دقيقه ي ديگر باقي است.

 

يالّا، عجله كنيد، چيزي بياوريد و طناب را ببريد.

 

چهار دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم، آسمان را ببينم.

 

سه دقيقه ي ديگر باقي مانده.

 

مردن، مردن ِ انسان، به راستي نكبت بار است.

 

دو دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

صداي كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها را مي شنوم.

 

يك دقيقه ي ديگر مانده است.

 

و حالا تاب مي خورم و مي ي ي ي ي روم م م م م م...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

داستان رقص آخر اثر ماريا تبريزپور

رقص آخر

باد مثل يك پسر جوان و هوس‌باز و شيطان، با لباس‌هاي قشنگ، بر و روي زيبا، و موهاي شانه‌كرده، دور و بر برگ‌ها مي‌چرخد. برگ‌هاي نوجواني كه هنوز توي بغل مادرشان هستند و جاشان گرم و نرم است، برگ‌هايي كه هنوز معني سرما و سختي و در به دري را نكشيده‌اند. باد بعد از عشوه و طنازي‌هاي زياد مي‌رود سراغ يك برگ، يك برگ پر از ناز و كرشمه كه با دست پيش مي‌كشد و با پا پس مي‌زند. باد از آن‌جايي كه قلق كار برگ‌ها را بلد است، باز مي‌رود سراغ برگ، و باب صحبت و آشنايي را باز مي‌كند. مي‌پرسد: «چقدر رنگ موهاتون قشنگه؟ رنگ كردين يا طبيعيه؟»

برگ مي‌گويد: «طبيعيه، مگه نمي‌دونين تو پاييز هستيم

باد متوجه مي‌شود كه اين طلايي پاييز است و همين طور با هم گرم و گرم‌تر مي‌شوند. بعد جسارت به خرج مي‌دهد و دست برگ جوان را مي‌گيرد و ازش دعوت مي‌كند كه با هم برقصند.

برگ مردد است. اما در يك لحظه تسليم باد نيرومند و قوي مي‌شود و با خودش مي‌گويد: «از اين بهتر برام پيدا نمي‌شه، مي‌تونم باهاش تمام دنيا رو بگردم

شانه به شانه‌ي هم، و دست در كمر هم با هم مي‌رقصند. رقص باد و برگ، در يك فضايي كه معلوم نيست

كجاست، اما هر چه هست بين زمين و آسمان است و ديدني. همه‌ي برگ‌هاي ديگر را به وجد آورده و به حسرت واداشته كه كاش ما چنين شانسي داشتيم. اين دو مثل زيباترين رقاص‌ها با هم هم‌نوازي مي‌كنند. برگ عاشق شده و انگار شاهزاده‌ي زمين و آسمان است، و حالا خوني درون تك تك سلول‌هاش دويده كه رنگ طلاييش را را به قرمزي برده.

باد سركش و عاصي، از ديدن تماشاچيان اطراف و از قدرت رقصيدن خودش كه در كنار برگ احساس غرور و افتخار مي‌كند، و وقتي برگ، چشم توي چشم او در حال رقصيدن و قر دادن است، چشم باد به برگ ديگري مي‌افتد و وسوسه‌اي تمام وجودش را پر مي‌كند. در يك لحظه برگ سرخ و طلايي را رها مي‌كند، چون او را كشف كرده و لذت برده و مي‌داند برگ تنها بدون باد قدرت پريدن و رقصيدن ندارد.

برگ، كف خيابان مي‌افتد و لگدخور پاي عابران مي‌شود. از آن پايين به آغوش گرم مادرش نگاه مي‌كند و حسرت مي‌خورد كه چرا تسليم هوسش شده، و هيچ وقت راه برگشت ندارد.

و باد همچنان با تك تك برگ‌ها عشق‌بازي مي‌كند و هيچ‌گاه پير نمي‌شود. هر كجا كه بخواهد مي‌وزد و حالا برگ‌هاي زخمي روي زمين با فشار پاي هر عابري درد مي‌كشند و ناله‌اي مي‌كنند؛ خش‌خشي شايد، و خيزي به سوي آسمان برمي‌دارند و كوتاه رقصي مي‌كنند و جان مي‌سپارند.

درباره‌ي نويسنده:
-------------------------

ماريا تبريزپور متولد 1357 تهران دانشجوي ايرانشناسي دانشگاه هامبورگ است. اولين اثرش در نشريه گربه ايراني برلين منتشر شد و دو مجموعه داستان آماده چاپ دارد.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

داستان تخته سنگ اثر حسين مرتضائيان آبكنار

تخته سنگ

اگر يكي از روزهاي دي ماه سوار ماشين بشوي و درجاده به سمت چالوس پيش بروي و خوب سمت راستت را نگاه كني، نزديكي هاي كلاه فرنگيها، سرِ پيچي از اين پيچهاي بسيار، به تخته سنگ كوچكي برميخوري كه روي سطح صافش كه با اندكي زاويه رو به توست، نوشته شده : «ماني، ترانه پيوندتان مبارك» و تو نه ميداني ماني كيست و نه ترانه، و نه اينكه آيا واقعاً پيوندي در كار بوده، مبارك يا نا مبارك... و اينكه آيا خودشان اين را روي تخته سنگ نوشتهاند و رفته اند، يا ديگراني كه جلوتر از آنها ميراندهاند لحظهايتوقف كردهاند و به شيطنت يا به شادباشِ پيوندشان اين را نوشتهاند تا آن دو كه ميرسند با تعجب ببينند كه جلوتري ها پيوندشان را تبريك گفتهاند... و لذت ببرند.
اين را هم نميداني كه آيا اصلاً كسانِ ديگري هم در كار بودهاند يا اين دو خودشان دور از چشمِ ديگران بدون آنكه پيوندشان جايي ثبت بشود قراري بين خودشان گذاشتهاند و تصميم گرفتهاند براي با هم بودن به سمت چالوس بروند، و ديگر اينكه با چه بروند فرقي برايشان نميكرده، ماشين يا موتور و حتي پاي پياده با دو كوله پشتي كوچك كه كميخرت و پرت داخلش ريخته اند و راه افتادهاند و اينكه برسند يا نرسند هم برايشان مهم نبوده و فقط ميخواستهاند با هم باشند و با هم طي كنند اين جاده را و تمام جادهها را و چقدر دلشان ميخواسته كه جادهها هيچ وقت تمامينداشته باشند و به انتها نرسند...

و شايد اصلاً ماشيني هم در كار نبوده و يكي شان _ حتماً پسر _ موتوري داشته يا از دوستي كه رازدارِ عشقشان بوده قرض گرفته تا لذتِ سفري را كه در آرزويش بودهاند در چشم هم ببينند.

«
ماني، ترانه...»

اسمشان هم حتماً اين نبوده و از ترس پشتِ سريها _ كه بودهاند يا نبودهاند _ اسم مستعاري نوشتهاند تا فقط خودشان بدانند كه اينها كيستند. پسر مثلاً گفته «ناصر» و دختر ابرو بالا انداخته و گفته نه، ماني قشنگتر است. و پسر هم اسم دختر را گذاشته ترانه، و دختر لبخند زده.

شايد هم اصلاً كسي در كار نبوده و رهگذري بومي يا يكي از همين مسافرهاي سرِ راهي كه مقيم رستوران آبي بوده از سرِ خوشي و طنازي، اينها را روي تخته سنگ نوشته... و رفته.

اما اگر پسر و دختر واقعي بوده باشند، واقعي از جنسِ خودمان، حتماً به پيچ هزارم كه رسيدهاند، پسر موتور را كناري نگه داشته، پاهايش را به دو طرف باز كرده... و دختر پياده شده. پسر كلاه ايمني را از سر برداشته و گذاشته روي دسته راستِ موتور كه در شيبِ كنارِ جاده كمي رو به بالا بوده. بعد فرمان را دو دستي گرفته و با نوكِ پا، جكِ موتور را پايين كشيده و پياده شده.

دختر حتماً روي تخته سنگي برفي نشسته و زانوها را به هم چسبانده و كوله پشتياش را باز كرده و لقمهاي آماده بيرون آورده.

پسر رفته سمتِ آبِ يخ زده و مشتي برف برداشته. سرد بوده. دختر صدايش كرده و پسر برگشته سمتِ او. ديده كه دستِ دختر به طرفش دراز است و لبخند ميزند. پسر مشتِ برف را فشار داده و ريزه هاي برف از لاي انگشت هاي سردش بيرون زده، بعد سلانه سلانه آمده لقمة نان را گرفته و نشسته كنارش در شيبِ كنارِ جاده... مثل همان صحنهاي كه حتماً بارها در آرزوها و تخيلاتشان ديده بودهاند.

لقمه را كه خوردهاند پسر گفته : برويم، الان است كه به ما برسند.

پشتِ سريها را گفته شايد. اما اگر آن عده پشتِ سر نه، كه جلوتر بوده باشند چه؟ بايد ماشين داشته باشند و حتماً يكي شان تخته سنگ را كه ديده، چيزي به فكرش رسيده و با شيطنت به ديگران هم گفته و همگي خنديده اند... ماشين را كناري نگه داشته اند و همگي پياده شده اند و دوان آمدهاند تا نزديكيهاي تخته سنگ. يكيشان هم همان دور و بر را گشته تا چيزكي پيدا كند كه بشود با آن روي تخته سنگ نوشت. نبوده. نيست. اطراف تخته سنگ كه چيزي جز برف و سنگ و گياهِ خشكيده پيدا نميكني. اما راننده شان شايد، رفته و از صندوق عقب ماشينش قوطي رنگي را كه داشته آورده و همگي تا ديدهاند هورا كشيدهاند و... سرانجام روي تخته سنگ نوشتهاند «ماني، ترانه، پيوندتان مبارك»

قوطي افشانه بوده حتماً _ اسپري سياه _ چون انتهاي سركجِ كافِ مبارك كمي شره كرده به پايين.

اين دو هم كه پس از آنها رسيدهاند، پسر كه نه، دختر با ديدنِ تخته سنگ گفته: آن تخته سنگ را ديدي؟ و پسر گفته: كدام تخته سنگ؟ و به اصرارِ دختر كمي جلوتر دور زده...

«
ماني، ترانه، پيوندتان مبارك»

شايد هم با تكهاي چوبِ نيم سوخته نوشتهاندش. اما اگر زغال بوده بايد پاك ميشده تا حالا. باران و برف ميشويند زغالِ سياه را و سياهي شره ميكند تا لبه پايينِ تخته سنگ و فقط لكه هاي سياهش جا به جا بهجا ميمانَد.

يا آنكه در شتابِ رفتنها، پسر يك آن چشمش به تخته سنگ افتاده و گفته : چقدر قشنگ بود! دختر نديد ه. پسر گفته: يك يادگاري بنويسيم؟ دختر لبخند زده و گفته: كجا؟ با چي؟ و پسر گفته نميدانم. كاش ميشد يك يادگاري نوشت.

شايد هم دختر با خنده روژش را درآورده و گفته: با اين چطور؟

پسر چشم تنگ كرده و گفته: صورتي؟

دختر تيرهترش را هم انگار داشته... خطش هم خوب نبوده، هر كه بوده. نقطهها را كوچك و بزرگ گذاشته. مثلاً نقطة نون براي گردياش بزرگ است.

اگر رهگذر بوده باشد يا مسافري از اين مسافرهاي هميشگي، شايد هر سال ميآيد و ساعتي هم در هتلِ آبي ميماند و هميشه پشتِ ميزي مينشيند كه كنارِ پنجره است، پشت به جاده و رو به دره با چشم اندازِ پوشيده از برفِ سفيدش، و خيره ميشود به بيرون كه برف ميبارد... يا نميبارد.

پيشخدمت هتل آبي ديگر ميشناسدش و با لباسِ يكسر سفيدش ميآيد و بي هيچ سخني، استكاني چاي داغ برايش ميگذارد و ميرود و از پشتِ پيشخوان نگاهش ميكند و حتماٌ يادش ميآيد كه باري براي دو نفرشان آورده بوده. پخش صوت را كه روشن ميكند، صداي ترانهاي قديميدر فضاي آبي رستوران پخش ميشود و او كه خيره به سفيديهاي بيرون است، در صندلي فرو ميرود...

پس حتماً دختري در زندگياش بوده، كه حالا نيست. و او حالا هر سال ميآيد و بايد تنها بيايد و تنها طي كند اين همه جاده را كه امتداد دارد بعد از هر پيچ و هر پيچ... تا پيچِ هزارم!

كِي و چه سالي آمدهاند و با چه آمده بودهاند معلوم نيست. نميداني ماشين بوده يا موتور، با اتوبوس يا پاي پياده... چه فرقي ميكند؟

شايد همراهانِ ديگري هم داشتهاند، بارِ اول حتماً، و او _ پسر _ هيچ وقت جسارتِ گفتنِ آن را نداشته و فقط ميتوانسته به استعاره بنويسدش... و نوشته : به بهانهاي بيرون آمده و پاي پياده در برف رفته و برگشته... و فقط دختر ديده كه كفِ دستهايش سياه است! بيرون كه آمدهاند، دختر مشتي برف از روي زمين برداشته و به او داده. پسر دستش را كه دراز كرده سياهيها را ديده. برفِ سرد را اگر به كفِ دستهايت بمالي تمامِ سياهيهايش پاك ميشود. اما سرد است. سردت ميشود.

اگر رهگذري تنها بوده باشد، با اين نوشته شايد ميخواسته اين توهم را بسازد كه دو نفر بودهاند، يك دختر و يك پسر... براي چهاش را نميداني. نميتواني كه بداني.

شايد هم ترانه و مانيِ واقعي در ماشين بودهاند. نشسته كنارِ هم. به بيرون خيره بودهاند و در حالِ خودشان، يا ناراحت از حالشان، و بي آنكه تخته سنگ را ببينند از كنارش گذشتهاند.

اما اگر دختر و پسر واقعاً همسر بوده باشند چه؟ نوعروس و تازه داماد!... يا نه، دو فراري كه همه چيز و همه كس را رها كردهاند... پس بايد هم تند ميرفته اند. تاختهاند تا اينجا، مثلاً با موتور... نوشتهاند و رفتهاند... پيچها را پيچيدهاند همه، با سرعت... و جلوترها سرِ پيچي كه سياه است، كاميوني از روبه رو آمده. دختر كمرِ پسر را سفت گرفته بوده و صورتش را چسبانده بوده به پشتش، چشم بسته... و پسر در خيالاتش غوطهور بوده و نديده...

هر كدام به سمتي پرت شدهاند. سقوط كردهاند تا ته دره و پسر را تنة خشكيدهاي نگه داشته... و دختر... در سفيدي برفها... ناپديد شده.

«
ماني، ترانه، پيوندتان مبارك»

نفوسِ بد نبايد زد. پيوندي بوده حتماً، شاد و مبارك، دور از هول و ولا و فاجعه. رقص و پايكوبي بوده، نقل و نبات و تورِ سفيد... براي ماهِ عسل رفتهاند به چالوس، به ويلاي خانوادگيشان... به سلامت... اينطور بهتر است! غم هم ندارد، بي آن اندوهِ فراوان كه هميشه پشتِ هر نوشتهاي هست؛ روي كاغذ يا تخته سنگ... چه فرق ميكند؟

شايد هم فكر ميكني كه تخته سنگي در كار نبوده، نيست. اما من آن تخته سنگ را ديدهام! نزديكيهاي كلاه فرنگيها، نرسيده به پيچِ هزارم.

1378

درباره‌ي نويسنده:
-------------------------

حسين مرتضائيان آبكنار متولد 1345 است. كه تاكنون دو

مجموعه داستان «كنسرت تارهاي ممنوعه» (سال 78 توسط نشر "آگه") و «عطر فرانسوي» (سال 82 توسط نشر "قصه") و رمان «عقرب روي پله‌هاي راه‌آهن انديمشك» (سال 85 توسط نشر "ني") از او منتشر شده است. علاوه بر اين او به آموزش داستان‌نويسي نيز اشتغال دارد.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

من ..ترافيك واون دختر بي گناه...

عصر بود . خسته از سر كار به خانه برميگشتم ، بزرگراه شلوغ و ترافيك نامنظم بود. معمولا اين موقع روز وقت تعطيلي شركتها وكارخانجات مسير بود ودر نتيجه ترافيك مضاعفي بر جاده حاكم ميشد.

بين دوماشين جلو وبغلي گير كرده بودم .اتومبيل جلوئي كه راننده مسني داشت خيلي با احتياط حركت ميكردو حاضر نبود لاينش را عوض كنه و به ماشينهاي عقب راه عبور بده. ميني بوس بغلي هم كه به ظاهر سرويس يكي از شركتها بود و سعي ميكرد حفظ مسير كنه . بهر شكلي بود سعي ميكردم بر اعصابم مسلط باشم و با حوصله پشت اتومبيل جلوئي حركت كنم . در همين اثنا ، صداي بوق ممتد اتومبيل عقبي توجهم را جلب كرد. زن ومردي نسبتا ميان سال داخل اتومبيل لوكسي نشته بودند . مرد بشدت عصبي بود وپشت سرهم با بوق وچراغ سعي مي كرد مسير را جهت عبور براش باز كنند. ولي راننده جلوئي همچنان با خونسردي و بدون توجه رانندگي ميكرد و من مانده بودم بين اين دو .احساس بدي به من دست داده بود.عجله اتومبيل عقبي را ناشي از فخر فروشي بعضي رانندگان نوكيسه كه سوار بر اتومبيلهاي گران قيمت مي شن وفكر ميكنن همه خيابون ملك آوناست وديگران بايستي با ديدن آنها احترام گذاشته و مسير را براشون باز كنند.

همچنان صداي بوق وبرق چراغ كلافه ام كرده بود .بهر شكلي بود از راننده ميني بوس راه گرفته وبه لاين مياني تغيير مسير دادم . ولي تو دلم هرچه ناسزا بودنثار راننده عقبي كرده و از پنجره اتومبيل با صداي بلند و با حركت عصبي دست به طرز بي ادبانه اي داد زدم :احمق گاو چران ، مگه نمي بيني راه بسته است ! ولي راننده بدون توجه به عصبانيت من همچنان پشت ماشين جلوئي بوق و چراغ ميزد.البته من نفس راحتي كشيدم ،ولي اعصابم بكلي بهم ريخته بود و در درون به هرچه آدم مغرور و نوكيسه اي بود فحش ميدادم . بالاخره به خيابان نزديك خونه رسيدم و تازاز ترافيك بزرگراه خلاص شده بودم كه ناگاه .حدود 200 متر جلو تر تجمع عده اي را ديدم كه جلو يك آپارتمان ايستاده بودند. سرعتم را كم كردم ،كمي جلوتر همان اتومبيل لوكس را ديدم كه به شكل غير معمولي پارك شده بود .جلو تر از آن آمبولانسي ايستاده بود و دو نفر با روپوش سفيد در حال حمل برانكاردي بودند كه روي آن دختركي هشت نه ساله با سر وصورتي خون آلود قرارداشت .بي اختيار ترمز كرده و از خانمي كه نزديك من بود موضوع را سئوال كردم . او با بغض و با حالت گريه گفت : طفلكي نيم ساعت پيش از مدرسه آمده بود ،معمولا وايمستاد تا مادرش بياد واونو از خيابون رد كنه ،چون مادرش دير كرده خودش از خيابون ردمي شه كه موتوري بهش زده و..... ميگن ضربه مغزي شده .مامان باباش الان اومدن ،بيچاره مادرش ميگفت تو ترافيك گير كردن ، ترافيك هم كه ميبينين .... جملات بعدي او را درست نفهميدم ، بشدت متاثر شده بودم ،اشك امانم نمي داد .براي يك لحظه از خودم متنفر شده بودم . خواستم پياده شوم و از آن زن ومرد كه حالا فهميدم پدر ومادر اين طفل بيگناه بودند عذر خواهي كنم ولي اونا در شرايطي نبودند كه من بتونم باها شون حرف بزنم . خودم رو سرزنش ميكردم ، شايد اگر همان چند دقيقه اي كه اونا پشت ماشين من گير كرده بودند ، من راه را براشون باز ميكردم اين اتفاق نمي افتاد. شايد دخترك الان دستش تو دست مادرش بود واز خانم معلمش كه امروز درس تازه اي بهش داده صحبت ميكرد.شايد هم از دوستش كه امروز دير به مدرسه اومده.راستي شايد گرسنه بوده و ديرش ميشده كه زودتر مادرش براش عصرونه بياره ، واي كه چه فكرهائي در اون لحظه عذابم مي داد. ولي الان تنها كاري كه ميتونم بكنم اينكه دعا كنم اتفاق بدي براش نيفته .... هنوز هم بعد از چند سالي كه ازاين ماجرا ميگذره هر موقع به آن فكر ميكنم عذاب وجدان راحتم نمي گذاره . ولي هروقت رانندگي ميكنم ، سعي ميكنم لاين سبقت را سريع خالي كنم ، و به حقوق حقه ديگران احترام بگذارم .شما را بخدا شما هم اين كاررو بكنين .

منبع : وبلاگ صبح اميد

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

داستان عاشقيت در پاورقي اثر مهسا محبعلي

در اين داستان عاشقيت اتفاق مي‌افتد. عاشقيت به مثابه‌ي عشقه‌اي كه چون مهرگياه عاشق و مرا در لابه‌لاي سطور درهم مي‌پيچد. من، عاشقم و چند فيلم و داستان ديگر چنان در هم خواهيم پيچيد كه از يكديگر قابل تشخيص نخواهيم بود.

من موهاي خرماييِ كوتاهي دارم كه روي پيشاني و‌ شقيقه‌هايم چسبيده. چهل و پنج‌كيلو وزن دارم و قدم با كفش پاشنه بلند يك‌متر و شست ‌و پنج سانت است. ليسانس ادبيات‌ام را از دانشگاهِ آزاد گرفته‌ام. چند سالِ بعدش را هم خانه ماندم تا بالاخره توي يك مهمانيِ «سيزده به ‌در» در باغ يكي از اقوام با عاشقم آشنا شدم. عاشقم چشماني خمار دارد و كارمند بانك‌ مركزي است. قد بلندي دارد و بسيار خوش برخورد است. وجه مشخصه‌اي ديگري ندارد جز اين كه مدام با نوك سبيل‌هايش ور مي‌رود. در گوشه‌اي از باغ عاشقم با چشمانِ خمار، نامتمتع و گيرايش مرا مي‌نگرد. من غمزه‌آلود و شرمگين سر را به زير مي‌افكنم و دور مي‌شوم. عاشقم به دنبالم مي‌آيد و ساغري را به سويم مي‌گيرد. لحظه‌اي كه ساغر را از عاشقم مي‌گيرم لختي نگاهمان با هم تلاقي مي‌كند. عاشقم به آرامي دستم را به سوي خودش مي‌كشد و ساغرم را از نوشيدني‌اي شبيهِ شراب پر مي‌كند.

(
براي اين كه اين بخشِ داستان را بهتر درك كنيد مي‌توانيد رجوع كنيد به مينياتور صفحه‌ي 23 اثر محمد تجويدي در ديوان حافظ، تصييح دكترقاسم‌غني و علامه‌قزويني، چاپ بيست‌وسوم؛ آن جايي كه مرد مينياتور در حالي كه التماس در چشمانش موج مي‌زند، به دامن زن مينياتور آويخته و جام شرابي را به سويش گرفته است و زن از كمر در خلاف جهت مرد چرخيده است و نگاهش را تا حد ممكن از او دور ساخته است. اما به‌‌رغم همه‌ي اين‌ها پيداست كه ميلي پنهان در زير پوستش در حال فوران است. اين ميل پنهان همچنين از نگاهي كه از گوشه‌ي چشم به مرد مينياتوري مي‌كند قابل تشخيص است. به نظر مي‌رسد كه زن مينياتوري سال‌ها در انتظار اين لحظه بوده و حالا كه پس از سال‌‌ها مجالي براي عشوه‌گري يافته به‌رغم گونه‌هاي به سرخي نشسته‌اش، سعي دارد خونسرد و بي‌تفاوت جلوه كند. مرد مينياتوري البته در قيد اين حرف‌ها نيست و با مو‌هاي ريخته بر پيشاني؛ به قول حافظ:« زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست \ پيرهن چاك و غزل ‌خوان و صراحي در دست» و با نگاهي خيره به زن مي‌نگرد. مرد مينياتوري تنها در فكر وصال معشوق است و هيچ ابايي ندارد از اين كه قيافه‌اش مانند آدم‌هاي احمق و نديد بديد در تاريخ ثبت شود.)

من و عاشقم در آپارتمان‌ چهل متري‌اي كه در خيابان حافظ اجاره كرده‌ايم روبروي تلويزيون نشسته‌ايم و سريالِ هلكوپتر امداد را تماشا مي‌كنيم. من در حساس ترين لحظه‌ي داستان از جا برمي‌خيزم، به اتاق خواب مي‌روم و ربدشامبر قرمز رنگي مي‌پوشم و جلوي تلويزيون مي‌ايستم و موهايم را شانه مي‌زنم و در جواب اعتراض عاشقم اغواگرانه نگاهش مي‌كنم. او لبخند مي‌زند ولي همچنان سعي دارد داستان را دنبال كند. من پريز تلويزيون را از برق بيرون مي‌كشم.
(
براي درك بهتر اين بخش از داستان بهتر است رجوع كنيد به كتاب آمريكاييِ آرام اثر گراهام گرين ، ترجمه‌ي عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمي، چاپ اول، صفحه‌ي 143؛ آن جايي كه پايل از فاولر، آن خبرنگار انگليسي با تجربه، مي‌پرسد:« عميق‌ترين تجربه‌ي جنسي‌‌اي كه تا به حال داشته‌اي چه بوده است؟»

و فاولر به آن آمريكاييِ جوان و آرام پاسخ مي‌دهد:« يك روز صبح زود كه در رختخواب دراز كشيده بودم و زني را كه ربدشامبر قرمز تنش بود و موهايش را برس مي‌زد تماشا مي‌كردم

در آن لحظه تمام حس اروتيك آن عاقله مرد انگليسي بر اين صحنه متمركز شده بود. صحنه‌اي كه به احتمال قوي با هيچ يك از معشوقه‌هايش تجربه نكرده بود، ولي در آن لحظه كه در برج در كنار آن دو سرباز ويتنامي و آن آمريكاييِ آرام در وحشت حمله‌ي ويت‌كُنگ‌ها شب را به صبح مي‌رسانيد، تنها تصويري بود كه ذهن خسته و پريشانش به ياد مي‌آورد. به احتمال زياد فاولر در آن لحظه به هيچ كدام از معشوقه‌هايش به طور اخص فكر نمي‌كرد؛ نه به فوئونگ، آن ققنوس زيباي ويتنامي، و نه به آن محبوب انگليسي‌اش. آن تصوير برآيند تمام لحظات عاشقانه‌اي بود كه آن مرد انگليسي تجربه كرده بود.)



من و عاشقم در كافه‌اي ساحلي نشسته‌ايم و كاپوچينويمان را مزه‌مزه مي‌كنيم. عاشقم تي‌شرت سفيدي پوشيده كه به خاطر شرجي ِهوا به تنش چسبيده است. من مانتوي سبز روشني بر تن دارم و گل ماگنولياي سفيد بزرگي را ميان دگمه‌هاي مانتو‌ام گذاشته‌‌ام. بوي ماگنوليايي كه روي سينه گذاشته‌ام با بوي كاپوچينويي كه از فنجانم برمي‌خيزد و بوي شرجي دريا به هم مي‌آميزد و سرم را به دوران مي‌اندازد. انگشتانم را بر روي شقيقه مي‌گذارم و نفس عميق مي‌كشم. عاشقم با چشماني كه نگراني درشان موج مي‌زند نگاهم مي‌كند. به عاشقم مي‌گويم كه ماجراي غرق شدن آن دختر و پسر جوان را دوباره برايم تعريف كند. او پاسخ مي‌دهد كه از ديروز تا به حال پنج دفعه اين ماجرا را برايم تعريف كرده است و ديگر حوصله‌اش را ندارد.

(
براي درك بهتر اين بخش از داستان بهتر است رجوع كنيد به كتاب مدراتو كانتابيله اثر مارگريت دوراس، ترجمه‌ي رضا سيد حسيني، انتشارات زمان، چاپ اول 1352، صفحه‌ي 89 كتاب؛ آن‌جايي كه آن‌دِبارد با آن لباس دكولته و گل ماگنوليايي كه به سينه زده آشفته حال ميزِ شامِ مهماني را ترك مي‌كند تا به كافه‌ي بندرگاه برود و دركنار شوون گيلاس ديگري شراب بنوشد و براي آخرين بار از او بخواهد تا داستان آن زن و مردجوان را برايش باز گويد. آن‌دِبارد در آن لحظه براي اولين بار است كه به قدرت جادوييِ شراب و گل ماگنوليا پي مي‌برد و در عين حال به شباهت باورنكردني و غير قابل انكارِ ميان شراب، گل ماگنوليا، عشق و ملال. آن دِبارد در آن لحظه در مي‌يابد كه عطر ماگنوليا در ابتدا كاملا معصوم مي‌نمايد، هم‌چنان كه نوشيدن كمي شراب، اما پس از مدتي عطرش تمام مغز را فرا‌مي‌گيرد، طوري كه جايي براي هيچ فكر يا حس ديگري باقي نمي‌گذارد، و اين دقيقا احساسي است كه آن در آن لحظه دارد: مست از عطر ماگنوليا و شراب و ذهني كه به هيچ چيز جز عشق نمي‌تواند بيانديشد. عشق در آن لحظه همانند همان عطر ماگنوليا تمام ذهن او را انباشته و البته ملال كه به همان اندازه و به همان نابه‌هنگامي ذهنش را تسخير كرده‌است. )

من و عاشقم در همان آپارتمان چهل متري‌مان هستيم. عاشقم روي كاناپه دراز كشيده است و ليوان پر از يخ‌اش را روي سينه گذاشته و سيگاري هم زير لب دارد. اوبه سقف خيره شده و در پاسخِ سوال‌هاي من جواب‌هاي كوتاهِ بي سر و ته مي‌دهد. من روي مبل نشسته‌ام و پاهايم را از دسته‌اش آويزان كرده‌ام و با حرص مجله‌ي "آرت اَند دكوريشين" را ورق مي‌زنم. به عاشقم مي‌گويم كه خاكستر سيگارش را روي زمين نريزد. اوجوابي نمي‌دهد و همان‌طور كه به سقف خيره شده دوباره سيگارش را روي زمين مي‌تكاند. مي‌روم بالا سرش مي‌ايستم دست‌هايم را بر روي سينه قفل مي‌كنم و با غيظ نگاهش مي‌كنم. عاشقم همانطور كه به سقف نگاه مي‌كند پوزخند مي‌زند. سرش فرياد مي‌كشم كه ديگر از دست كارهايش خسته شده‌‌ام و حالم از خودش و آن ليواني كه مدام توي دستش است به هم مي‌خورد. عاشقم در حالي‌كه زير لب فحش مي‌دهد، شلوارش را مي‌پوشد و كمربندش را محكم مي كند. من جلوي در ايستاده‌ام و سد راهش شده‌ام و به‌اش مي‌گويم بهتر است تمامش كند و انقدر اداي قهرمان‌هاي فيلم‌هاي آمريكايي را كه از دست معشوقشان خسته شده‌‌اند، در نياورد. او مرا با حركت تندي به كناري پرت مي‌كند و در را به ‌هم مي‌زند و مي‌رود.
(
براي درك بهتر اين صحنه به هيچ وجه به فيلم‌هاي هپي‌اند آمريكايي رجوع نكنيد. چون من مثل جين فوندا يا جوليا رابرتس به دنبال عاشقم راه نمي‌افتم تا او را در پارك يا يكي از كافه‌هاي اطراف پيدا كنم و به خانه برگردانم. پس از رفتن معشوقم، من سي‌ديِ اپراي سالومه اثر ريشارد اشتراوس را توي پخش صوت مي‌گذارم، روي كاناپه دراز مي‌كشم و رمان سالومه‌ي اسكار وايلد را ورق مي‌زنم و هنگامي كه هرود از سالومه مي‌خواهد كه به مناسبت آن شب فرخنده برقصد، من نيز همراه با او رقص هفت حجاب را آغاز مي‌‌كنم. و در پايان هنگامي كه سالومه سر بريده‌ي يحيي را در آغوش مي‌گيرد و لب‌هاي او را كه در هنگام حيات از لمس آن‌ها عاجز بود مي‌بوسد، من نيز قاب عكس عاشقم را كه روي تلويزيون است برمي‌دارم و لب‌هاي معشوقم را مي‌بوسم. حس انتقام‌جو و ساديستيك من در آن لحظه كمتر از احساس سالومه نسبت به يحيي نيست.)

من و عاشقم توي وان دراز كشيده‌ايم و تن سپرده‌ايم به گرماي ملايمي كه از وان برمي‌خيزد و آرام آرام سيگارهايمان را دود مي‌كنيم. عاشقم مدام حرف مي‌زند و من با لبخندي گنگ و صدايي گنگ‌تر جوابش را مي‌دهم. چشمانم را بسته‌ام و هنوز در خيال ساعت‌هاي پيش هستم و با خود فكر مي‌كنم كه اگر عاشقم مي‌دانست كه در اين لحظه به چه چيزي فكر مي‌كنم چه حالي پيدا مي‌كرد. حتي تصورش هم تنم را به لرزه در مي آورد. عاشقم مي‌گويد كه بهتر است از وان بيرون بروم چون ممكن است سرما بخورم.
(
براي درك بهتر اين بخش از داستان مي‌توانيد رجوع كنيد به فيلم بي‌وفا به كارگرداني آدريان لين؛ سكانسي كه دختر توي وان دراز كشيده‌است و ناگهان نوشته‌ي روي دلش را مي‌بيند. همان نوشته‌اي كه هنگامي كه خواب بود فاسق‌اش از روي شيطنت روي دلش نوشته بود. مطمئنا اين لحظه مهمترين لحظه در روند شكل گيريِ روابط او و همسرش است. تا آن لحظه همه چيز در حد يك شيطنت يا حتي يك شوخي است. اما زماني كه او اسفنج حمام را برمي‌دارد و آن قلب سوراخ شده توسط خنجر و نام خودش را پاك مي‌كند به قدرت جادوييِ پنهان كاري پي مي‌برد. از آن پس وارد مرحله‌ي ديگري از اين بازي شده است. پيش از آن ممكن بود در يك لحظه‌ي خلسه و يا نشئه‌گي همه چيز را براي همسرش اعتراف كند ولي از آن پس لذتِ هيجان نهفته در خيانت را درك مي‌كند. اين كه ممكن بود پيش از خودش همسرش آن نوشته را ببيند و نمي‌بيند، لذت خطر كردن را مانند ماري خفته در اعماق وجودش بيدار مي‌كند و وامي‌داردش تا مدام اين بازي را خطرناك‌تر كند.)

من و عاشقم بازو در بازوي هم از مهماني برمي‌گرديم. من پيراهن يقه بازي پوشيده‌ام و عاشقم مثل هميشه شلوار جين و تي‌شرت به تن دارد. هردو با هم و با صداي نسبتا بلند ترانه‌‌ي امشب شب مهتابه را مي ‌خوانيم. گاهي تلو‌تلو مي‌خوريم و براي حفظ تعادل به بازوي ديگري آويزان مي‌شويم وگاهي از خنده ريسه مي‌رويم. عاشقم هرگاه كه به كلمه‌ي حبيبم مي‌رسد ابروهايش را درهم مي‌كشد و با قيافه‌اي كاملا جدي انگشتش را به سويم مي‌گيرد و مرا خطاب قرار مي‌دهد. من با صداي يك اكتاو زيرتر با او همراهي مي‌كنم.)
(
براي درك بهتر اين بخش از داستان بهتر است رجوع كنيد به صحنه‌ي آغازين فيلم چه كسي از ويرجينا وولف مي‌ترسد. در اين صحنه اليزابت تايلور وريچارد برتون هر دو سعي مي‌كنند تا احساس واقعي‌شان را نسبت به ديگري پنهان كنند، و اين كار را با هزل‌گويي‌اي كه اگر مواظب نباشند به راحتي به بدوبيراه گويي مي‌كشد همراه مي‌كنند. و البته فراموشي نيز به كمكشان مي‌آيد. فراموشي كمك مي‌كند تا خاطرات گذشته تغيير شكل دهند و گاهي به ياري ذهن يا احساس مجروح بشتابند. احساسي بر‌آمده از مرگ فرزند، يا سقط جنين و يا خيانتي كه هرگز به درستي آشكار نشده و البته هرگز هم انكار نشده است.)

من و عاشقم در آپارتما‌ن‌‌مان نشسته‌ايم و افسرده سيگار مي‌كشيم. من بي‌حوصله‌تر روي كاناپه دراز مي‌كشم و سيگار مي‌كشم و او افسرده‌تر كنار شومينه دراز مي‌كشد و سيگار مي‌كشد. افسردگي همچون عشقه‌اي دست و پايمان را در هم مي‌پيچد. من مي‌گويم كه بهتر است يكي‌مان ديگري را ترك كنيم چون معمولا در اين قسمت از داستان يكي از عشاق آن يكي را ترك مي‌كند. عاشقم به پهلو مي‌غلتد و مي‌گويد كه اصلا حال و حوصله‌ي سرگردان شدن توي خيابان‌ها را ندارد و اگر من خسته شده‌ام مي‌توانم او را ترك كنم. من به عاشقم يادآوري مي‌كنم كه معمولا در اين جور مواقع مرد‌ها بايد خانه را ترك كنند. ولي عاشقم زير بار نمي‌رود و در برابر اصرارهاي پياپي من فقط با چشمان خمارش نگاهم مي‌كند. من به عاشقم مي‌گويم كه ديگر نمي‌توانم همينطور افسرده سيگار بكشم و از افسرده سيگار كشيدن او هم ديگر حالم به هم مي‌خورد. عاشقم افسرده پك ديگري به سيگارش مي‌زند و مي‌گويد به نظرش هيچ كار ديگري به اندازه‌ي سيگار كشيدن افسردگي را به اين زيبايي به رخ نمي‌كشد. من در حالي كه لب بالايي‌ام از شدت عصبانيت مي‌پرد به اتاق خواب مي‌روم و سي‌ديِ سونات سي‌بملِ شوپن را توي پخش صوت مي‌گذارم و روي تخت دراز مي‌كشم و به چند موضوع بي‌اهميت فكر مي‌كنم.

( اگر ويم وندرس فيلم پاريس تگزاس را از چند صحنه‌ي قبل‌تر شروع مي‌كرد، يعني از جايي كه زن ومرد داستان دچار ملال مي‌شوند مي‌توانستيد به آن رجوع كنيد ولي در حال حاضر بهتر است رجوع كنيد، به همين سونات سي‌بمل مينور شوپن آن جايي كه نت‌هاي چنگ صداي يكنواخت باران و ملال شوپن را درجزيره‌ي ماژورك به خاطر مي‌آورند. هنگامي كه شوپن در آن ويلايِ قرن شانزدهمي كه بر روي صخره‌هاي سنگي قرار داشت پشت پيانواش نشسته بود و نت‌هاي ملال آور و ويران كننده‌ي اين سونات را مي‌نوشت تنها به يك چيز مي‌انديشيد: ملال. ملالِ عشق. ملالِ اجنتاب‌ناپذيري كه پس از يك دوره‌‌ي طولاني عشق‌ورزي، پس ازخيانت‌ها، بي‌خيالي‌ها، فراموشي‌ها، دعوا‌ها، مستي‌‌ها و نئشگي‌ها؛ گريبان آدم را مي گيرد و چاره‌اي باقي نمي‌گذارد جز اين كه مانند شوپن، درحاليكه به صداي يكنواخت باران و برخورد امواج با صخره‌ها گوش مي‌دهي بدون توجه به بدخلقي‌هاي ژرژساند، نت‌هاي ملال آوري را كه در خود هيجان يك توفان ويران كننده را حمل مي‌كنند، بر روي كاغذ بياوري. هرچند كه احتمالا ژرژ ساند هم در اتاق بغلي در حال نوشتن داستاني بود كه درآن معشوقي از روي ملال عاشقش را به قتل مي‌رسانيد. با اين وجود من معتقدم كه اگر شوپن و ژرژساند به جاي رفتن به جزيره‌ي ماژورك به آرل مي‌رفتند، همان‌جايي كه ونگوگ آن آفتاب گردان‌هاي زيبايش را كشيد، مطمئنا پيش از آن كه كارشان به آن ملال غير قابل تحمل و ويراني رابطه‌شان بكشد؛ به چنان جنوني مي‌رسيدند كه حتما يكي، ديگري را به قتل مي‌رسانيد و يا دستِ‌كم مانند ونگوگ كه گوش خودش را بريد، يكي از آن دو عضوي از بدنش را قطع مي‌كرد يا مي‌بريد.)

در باره‌ي نويسنده:                                                                              
------------------------

تولد، تهران 1351

كتاب‌‌ها
مجموعه داستان «صدا» - 1377- انتشارات خيام

رمان «نفرين خاكستري» - 1381 – انتشارات افق

نامزد بهترين رمان سال – جايزه يلدا

مجموعه داستان «عاشقيت در پاورقي» - 1383 نشر چشمه
برنده بهترين مجموعه داستان سال – جايزه هوشنگ گلشيري

نامزد بهترين مجموعه داستان سال – جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات

داستان «هفت پاره داناي كل» از همين مجموعه - جزو داستان‌هاي برتر سال جايزه مهرگان ادب (پكا)
اين مجموعه داستان در سال 1383 سه بار تجديد چاپ شده و از چاپ چهارم آن در ايران جلوگيري شد.

فعاليت‌هاي ادبي:
داور جايزه گلشيري - 1 دوره

داور منتقدان و نويسندگان مطبوعات – 1 دوره

داور جايزه يلدا – 1 دوره

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

داستان كوتاه سفيد بخت

مرضيه زنبيل را زمين گذاشت. عرق پيشاني را پاك كرد. به انتهاي خيابان نگاهي انداخت و آهسته گفت:«خدايا! بقيه راه رو چطور برم!» گره روسري‌اش را كه شل شده بود باز كرد و دوباره آن را بست. زنبيل را برداشت و به راه افتاد. آسمان گرفته و گرم بود. مرضيه خودش را به انتهاي خيابان رساند. كنار در آهني سبز ايستاد و زنگ خانه را زد و داخل خانه شد.
     
    
بابا مراد توي جايش چرخيد. چند مگس با هم از روي پاهاي بابا مراد بلند شد. بابا مراد ناله‌اي كرد و با دست مگس‌هاي اطرافش را تاراند. بوي نم اتاق را پر كرده بود. اتاق، تاريك و خفه بود. بابامراد خود را بيرون از اتاق كشاند. ايوان كوچك با كف سيماني خنك‌تر از اتاق بود. وسايل صبحانه گوشه ايوان مانده بود و تكه‌اي حصير پاره زير آفتاب رنگ باخته بود. روي طنابي كه در عرض حياط بود شلوار راه‌راه بابا مراد افتاده بود. بابا مراد خودش را از ايوان به حياط كشاند. كمي تا شير آب فاصله داشت. نفسي تازه كرد و دوباره به رفتن ادامه داد. به شير آب كه رسيد آن را باز كرد و با ولع شروع به نوشيدن آب كرد. آب روي پاهاي كبود و ورم كرده‌اش پاشيده شد. دست‌هايش را رو به آسمان گرفت و زير لب چيزي گفت. خودش را به سايه ايوان رساند و به ديوار تكيه داد. نمكي، با فريادش كوچه را روي سرش گذاشته بود.


     
    
مرضيه باقلاها را دانه كرده و مشغول نصف كردن‌شان بود. مهين با موهاي وز كرده و رژلب سرخ و آدامسي كه توي دهانش به اين طرف و آن طرف فرستاده مي‌شد، دايم دستور مي‌داد و بالاي سر مرضيه مي‌آمد و مي‌گفت:
    «
زود باش! اتاق‌ها هم مانده
    
مرضيه بدون آنكه سرش را بالا كند تندتند باقلاها را دو نيمه مي‌كرد و در سبد مي‌انداخت. خانم‌بزرگ روي تخت‌ دراز كشيده بود و با چشم‌هاي ريزش كه دودو مي‌زد، گاه‌گاه مهين را صدا مي‌كرد.
    -
مهين! بيا يه دقه!
    
مهين در چارچوب درظاهر شد. پيراهن گلدارش توي تنش لق مي‌زد. ناخن‌هاي شست پايش را لاك بنفش زده بود كه با گل‌هاي پيراهن گشادش همخواني داشت.
    -
چيه؟!
    -
دواهام! وقتشه!
    -
اه... پاك يادم رفت!
    -
اون دختره داره چه كار مي‌كنه؟
    -
تو آشپزخونه‌اس! باقلاها رو پاك مي‌كنه!
    -
حواست باشه‌ها... مواظب باش! نكنه دستش كج باشه!
    -
باشه! حواسم هس!
    
مهين، مادرش را روي تخت نشاند و دواهايش را داد. بعد خانم بزرگ به ويلچرش اشاره كرد و گفت:
    «
بذارم روي ويلچر... مي‌خوام برم تو حياط...!»
    
مرضيه، مهين را صدا كرد. مهين به آشپرخانه رفت.
    -
چيه!
    -
مهين خانم! سطل آشغال جا نداره... كيسه زباله كجاست؟!
    -
كيسه پلاستيك‌ها توكشوست... بردار...
    
مهين رفت پيش مادرش. مرضيه دسته كيسه زباله‌ها را كه برداشت دستش به چيز سردي خورد. چيزي از جنس فلز. توجهي نكرد. وقتي دسته پلاستيك‌ها را سرجايش جابجا مي‌كرد گوشه آن شي فلزي را ديد. خواست در كشو را ببندد اما تكه فلز را بيرون كشيد و خوب تماشايش كرد. شي فلزي از نقره بود و به اندازه كف دست. چهارگوشه آن تصوير زن و مردي بود كه فقط كله داشتند نه دستي نه بدني! حروفي نامفهوم روي تكه فلز حك شده بود. مرضيه شي را سرجايش گذاشت و دنبال كارش رفت!
     
    
غروب بود كه مرضيه به خانه‌شان رسيد. چراغ‌ها مثل شبهايي كه او نبود، خاموش بود و مثل هميشه‌اي كه مادرش نبود، خانه بي‌صدا بود و خاك سكوت را همه جاي خانه پاشانده بودند. «درخت بيد مجنون كه با مرضيه قد كشيده بود حالا براي خودش شاخ و برگي داشت. مرضيه با صداي بغض‌آلودي صدا كرد:
    «
بابا! بابا... كجايي؟
    
صداي ناله‌اي از توي اتاق آمد. مرضيه لامپ حياط را روشن كرد. بغضش را فرو داد و پا به داخل اتاق گذاشت. لامپ اتاق را هم روشن كرد و لبخندي زد و گفت:
    «
سلام بابا! ماشين گيرم نيومد
    «
دلم شور افتاد بابا
    
مرضيه، بابا مراد را روي ويلچر كهنه‌اش نشاند و او را به حياط برد. كنار شير آب، دستش را خيس كرد و روي صورت پدرش كشيد.
    -
الان حال مياي!
    
مرضيه كاسه لعابي را كه هميشه كنار شير آب بود، برداشت و پر از آب كرد و پاهاي بابا مراد را شست.
    -
پيرشي بابا... برو به كارت برس.
    
مرضيه ويلچر را اطراف ايوان راند. بعد مانتوي كهنه سرمه‌اي‌اش را درآورد و روي طناب انداخت. روسري‌اش را توي ايوان انداخت و به آشپزخانه رفت. دوباره بيرون آمد. از توي كيفش يك پلاستيك توت‌فرنگي درآورد. آن‌ها را شست؛ توي بشقاب ريخت و به بابامراد داد.
    -
بخور! مهين خانم داد. براي‌شان يك صندوق آورده بودن.
    
بابا مراد بشقاب توت‌فرنگي‌ها را گرفت و آهسته مشغول خوردن شد. مرضيه به آشپزخانه رفت. چند دقيقه بعد بوي پياز داغ فضاي كوچك خانه را پر كرد. بابا مراد با صداي بلند گفت:
    -
جات خوبه؟!
    
مرضيه در چارچوب آشپزخانه كه سمت راست ايوان بود ظاهر شد و گفت:
    -
خوبه، شكر!
    -
بيا بابا... اين چند تا رو هم تو بخور!
    -
من خوردم... تو بخور!
     
    
صبح، مرضيه صبحانه بابا مراد را داد. بابا مراد گفت: «آب! ديروز برام آب نذاشتي
    
مرضيه بطري آب را كنار دست بابا مراد گذاشت. تلويزيون را برايش روشن كرد و رفت توي حياط. آفتاب لبه ديوار را نورپاشانده بود. مرضيه نگاهي به ساعتش كرد. عقربه‌هاي ساعت قديمي‌اش، ساعت نه را نشان مي‌‌دادند. مرضيه آهسته گفت: «هميشه ساعت نه مياد... خودش گفت... الان پيدايش مي‌شه»
    
صداي نان‌خشكي از دور شنيده مي‌شد لبخندي زد. نفس عميقي كشيد. روسري‌اش را جلوي آينه درست كرد. كيسه نان‌خشك‌ها را برداشت. صداي نان خشكي نزديك شد... نزديكتر... تندتند نفس مي‌كشيد. خودش را به در خانه رساند. كيف از روي شانه‌اش افتاد. آن را برداشت و روي شانه‌اش جابه‌جا كرد. در خانه را باز كرد. نان خشكي كنار وانت بار سفيدش، بلندگو به دست ايستاده بود. مرضيه سلامي كرد و نكرد! نان خشكي كيسه نان خشك را از دست مرضيه گرفت و جويده جويده گفت: « ديروز هي داد زدم... نبودي
    
مرضيه با خجالت گفت: سركار بودم...
    -
چه كاري ؟!
    
مرضيه به كيسه‌هاي نان خشك نگاه كرد و گفت: «‌تو يه خونه كار مي‌كنم ... خوبه!»‌
    
نان خشكي شمرده و آهسته گفت: «درست مي‌شه... همين روزا...»
    
مرضيه به سرفه افتاد. وقتي آرام شد آهسته گفت: «ببخشيد... بايد برم... دير شده
    
مرد جوان لبخند كمرنگي زد و گفت: «خير پيش
    
مرضيه در خم كوچه گم شد.
     
    
نيست، غيب شده رفته تو زمين. همه جا را گشت! لابلاي لباس‌هايش... توي كمدهاي ديواري... مهين با عصبانيت گفت:
    «
لعنت به اين روزگار...!»
    
خانم بزرگ سرجايش نشست و آهسته پرسيد:
    «
دنبال چي مي‌گردي؟
    
مهين با عصبانيت جواب داد: «تو چي مي‌دوني! يه چيزي گم كردم ديگه!» خانم بزرگ سرجايش خوابيد و زيرلب غرغر كرد. مهين وارد اتاق مادرش شد. با حرص روسري مادرش را كه به رخت‌آويز بود، گره زد و گفت:« بخت دخترشاه پريون رو گره زدم شايد پيدا بشه!» زنگ زدند. مرضيه بود. با دستپاچگي سلام كرد و مهين جوابي زيرلب داد و رفت. مرضيه مانتو و روسري‌اش را درآورد و توي آشپزخانه رفت و مشغول شستن ظرف‌ها شد. مهين وارد آشپزخانه شد و با صداي ريزش گفت:
    «
يه چيزي گم كردم... يه چيزي شبيه يه قاب كوچيك! نقره بود... اگه ديديش بگو...!»
    
مرضيه با التماس گفت: به‌ خدا نديدم! اگه مي‌ديدم مي‌گفتم!» مهين رفت. چند لحظه بعد از رفتن مهين، مرضيه شير آب را بست. به گل‌هاي آبي كاشي‌ها خيره شد و زير لب گفت: «ديدمش... همان ديروزي بود... برم بگم
    
مرضيه به اتاق‌ها سرك كشيد. مهين را ديد كه جلوي آينه موهايش را مدل مي‌داد. با ديدن مرضيه،‌ موهايش را رها كرد و پرسيد: «چيه! كاري داري؟
    
مرضيه موهايش را از روي پيشاني‌اش كنار زد و گفت:
    «
ديروز توي كشو ديدمش... داشتم پلاستيك براي آشغال‌ها ورمي‌داشتم ديدمش
    
مهين به طرف مرضيه آمد و با طعنه گفت:
    «
چرا از اول نگفتي؟
    
مرضيه كه لب‌هايش خشك شده بود گفت: «حواسم نبود...!» مهين با عجله به اطراف آشپزخانه رفت. كشو را كشيد. پلاستيك‌ها را برداشت. چيزي نبود. همه‌جا را گشت. فرياد مي‌كشيد و گفت:« نيست! تو همين كشو بود؟
    
مرضيه با التماس گفت:« آره‌، به خدا خودم ديدمش... بذار همه‌جا رو بگردم
    
مرضيه همه وسيله‌ها را بيرون گذاشت. گريه مي‌كرد و لابلاي سفره‌هاي تا شده را مي‌گشت. لابلاي دستمال‌ها... نبود. توي كشوهاي ديگر را هم گشت... نبود! مرضيه با گريه گفت: «به‌خدا بود!» عكس يه زن و يه مرد هم روش بود
    
مهين داد زد: « تو كي اونو ديدي... كي، كه من نفهميدم
    
مرضيه اشك‌هايش را پاك كرد. نفسش به شماره افتاده بود.
    -
همين‌طوري نگاش كردم!
    
مهين با حرص گفتاونو من تو كمد گذاشته بودم نه تو كشو. دروغ مي‌گي
    
خانم بزرگ، مهين را صدا كرد. مهين رفت. مرضيه دستش را به ديوار گرفت و نشست. شير آب چكه مي‌كرد صداي گريه بچه‌اي از جايي مي‌آمد. صداي حرف زدن مهين و خانم بزرگ مي‌آمد. كسي فرياد زد: «نان خشكي... نمكي...!» مرضيه سرش را بلند كرد!
     
    
مرضيه،‌ خانم بزرگ را روي ويلچر نشاند. به نفس نفس افتاد. روسري او را سرش كرد. بعد آينه را گرفت جلوي خانم بزرگ تا خودش آن را درست كند. مهين گفت:
    «
تا ساعت هفت برگرديد... كار من شش و نيم تمام مي‌شه... اگه زود بياين پشت در مي‌مونين
    
مرضيه و خانم بزرگ كه از خانه بيرون زدند، مهين هم پشت سر آنها از خانه بيرون آمد. مرضيه ويلچر خانم بزرگ را طرف پارك راند. هوا خوب بود و پارك خلوت...
    
مرضيه ويلچر را به طرف جايي كه سايه بود هل داد. وانت سفيد بوقي زد و از پشت سر مرضيه گذشت. مرضيه برگشت. ديدش! با همان لباس آبي. لبخند زد و به راهش ادامه داد.
    
عصر كه مرضيه رفت، مهين به مادرش گفت:
    «
اون دزده... فايده نداره...!»
    
خانم بزرگ ناليد:«گفتم كه... اصلا نمي‌شه به اينجور آدما اطمينان كرد
    -
مامان يادم نبود فردا جمعه‌اس... برم چند تا نون بگيرم كاش به دختره گفته بودم امروز چند تا نون بگيره
    
مهين رفت. خانم بزرگ خودش را روي زمين كشاند تا به كمد ديواري رسيد.
     
    
جمعه نه نان خشكي موقع آمدنش بود و نه كسي در خانه را زد. مرضيه بابا مراد را توي حياط روي تخت نشاند و به جان خانه افتاد. شعر مي‌خواند و جارو مي‌كرد. اتاق را غبار برداشته بود. گنجشك‌ها دسته‌دسته مي‌آمدند لابلاي درخت بيد مجنون و تندي بال مي‌زدند و مي‌رفتند. آفتاب روي پاهاي كبود و ورم كرده بابا نور پاشانده بود. مرضيه لحاف و تشك هميشه پهن شده بابا را توي ايوان انداخت. رويه‌شان را درآورده و بعد گذاشت‌شان توي اتاق. بوي بد، ايوان و حياط را پر كرد. دست و پاي بابا مراد را آبي زد و به اتاق بردش. شلنگ انداخت توي ايوان و آن‌جا را هم شست. تا ظهر ملافه‌ها را شست و ظهر اشكنه‌اي درست كرد و كنار دست بابا شروع كرد به خوردن ناهار. بعدازظهر صداي ماشين آمد. داشت دكمه مانتويش را مي‌دوخت. از جايش بلند شد خودش را به در خانه رساند. چشم‌هايش از شادي مي‌درخشيد. مكثي كرد و آهسته و با ترديد در خانه را باز كرد. از لاي در، وانت‌بار سفيد را ديد كه زير ديوار بلند همسايه ايستاده بود. مرد جوان از توي ماشين به او لبخندي زد. مرضيه آهسته دستش را بلند كرد و در را آهسته بست.
    
مرضيه كه آمد، نزديك ده بود. مهين در را باز كرد و جواب سلام مرضيه را نداد و از كنار او رد شد. مرضيه همين‌كه خواست دست به كار شود صداي نان خشكي آمد. مرضيه لباسش را زود پوشيد و به مهين كه داشت لاك ناخن‌هايش را پاك مي‌كرد گفت:« نون خشكي اومده ، خيلي نون خشك داريم!» مهين با همان پنبه استوني به حياط اشاره كرد و با بي‌ميلي گفت: «برو ديگه! تو حياطن... اون گوشه... تو كه خوب جاي همه چيزا رو بلدي!» مرضيه خودش را به وانت رساند. وانت سفيد پشت پنجره اتاق خانم بزرگ ايستاده بود. مرضيه سلام كرد. مرد جوان لبخندي زد و گفت:
    
هر جا باشي پيدات مي‌كنم. مرضيه لبخندي زد و گفت:
    «
شما آقاييد
    
مرد جوان كيسه نان‌ها را گرفت و سه اسكناس هزار توماني به مرضيه داد. مرضيه دستش را عقب كشيد و با تعجب گفت:«اين همه پول... واسه چي... نه..!»
    
نان خشكي با صداي خشكي گفت: وظيفه‌مو انجام مي‌دم. اين چند بسته نمك هم مال اونا... بگير...»
    
مرضيه باخجالت گفت:«تا زن و شوهر نشيم پول نمي‌گيرم!»‌
    
مرد چيزي نگفت...كيسه‌هاي نمك را گرفت و دور شد. دو چشم سرمه كشيده از پشت پنجره همه چيز را ديد.
     
    
جمعه ديگر بود. مرضيه چارقد را از پشت سر بسته بود و آب و جارو مي‌كرد. بابا مراد را صبح با ويلچر به حمام سركوچه برده بود و او را به رجب دلاك سپرده بود تا بابا را بشويد و تميزش كنند. پرده‌ها را كند و آنها را شست. آب سياه از آنها بيرون مي‌آمد. بعد از چند دست شستن پرده‌ها رنگ و رويشان باز شد. حياط و ايوان را شست و آبي بر سر و روي درخت بيد پاشاند و دست آخر با دو قابلمه آب داغ به حمام كوچك‌شان رفت كه هميشه خدا شير آب داغش خراب بود. بابا مراد را ظهر سرخ و سفيد ‌شده از حمام آوردند. بابا مراد به مرضيه نگاه مي‌كرد و مي‌گفت:
    «
دختر بايد بره خونه بخت...!»‌
    
مرضيه با خجالت مي‌گفت: « بابا تو هم پيش ما مي‌موني!» بابا مراد آهي كشيد و مي‌گفت: «تو فكر من نباش بابا
    
بابا مراد صداي راديو را بلند كرده بود و به پيراهن نويي كه مرضيه از يك حراجي برايش خريده بود دايم نگاه مي‌كرد و ذوق مي‌كرد. دايي حجت هم آمده بود و كنار دست بابا مراد هي حرف مي‌زد. دايي حجت ناهار را پيش آنها ماند تا عصر كه خواستگار مي‌آيد او هم باشد. عصر كه شد، مرضيه دور خودش مي‌چرخيد. توي حياط مي‌رفت و به هر صدايي گوش مي‌داد. عصر كه شد زني آمد و مردي كه مي‌خواست مرد مرضيه شود. جعبه شيريني دست‌شان بود. مرضيه توي آشپزخانه كوچك ايستاد و خودش را پنهان كرد و دايي حجت در خانه را باز كرد. همان روز گفتند كه مرضيه هميشه از بابا مراد مراقبت مي‌كند... گفتند كه داماد هم بايد در همين خانه... گفتند كه... و شيريني خوردند و خنديدند.
     
    
مرضيه كه آمد؛ مهين رنگ روي سرش گذاشته بود. كلاه پلاستيكي روي سرش بود. مرضيه را كه ديد گفت: « دير كردي! هر روز يه حرفي داري واسه زدن
    
مرضيه مثل هميشه خجالت نكشيد به جايش لبخندي زد و گفت: «ببخشيد
    
مهين باطعنه گفت: «خوشحالي... چه خبره
    
مرضيه طاقت نياورد و گفت: «ديروز... ديروزي شيريني‌ام را خوردند
    
مهين با تعجب گفت: «با كي؟
    
مرضيه گفت: «يه نفر... وانت داره...!»
    
خانم بزرگ با صداي بلند گفت: «هموني كه برات گفتم ... هموني كه پول دادش
    
مهين اخم‌هايش را درهم كرد و با صدايي كه مي‌لرزيد گفت: «راستش را بگو! اون قاب نقره‌اي رو تو كجا بردي. اونو من واسه خودم تهيه كرده بودم
    
خنده از روي لب‌هاي مرضيه رفت. به من و من افتاد و گفت: «به‌خدا... گفتم كه... !»
    
مهين با دست محكم روي شانه مرضيه زد و فرياد زد: «اون قاب مال من بود اون به اسم من نوشته شده بود برداشتي و كارتو راه انداختي... اون قاب نقره‌اي، طلسم كار گشاي من بود. اون وقت تو واسه كار خودت اونو بردي
    
مرضيه به گريه افتاد. مهين فرياد زد: «برو گمشو! از پول هم خبري نيس! دختره دزد بدبخت
    
مرضيه به التماس افتاد.
    -
نه! تو رو خدا... آبروم ميره! تورو خدا خانم!
    -
تو خانمي! برو خانمي كن.. گم‌شو!
    
صداي خانم‌بزرگ از اتاقش مي‌آمد كه فرياد مي‌زد:
    -
بذار بره، دختره پررو...!
    
مرضيه از خانه بيرون زد و تا خانه گريه كرد.
     
    
مرضيه كه رفت مهين به حمام رفت تا موهايش را بشويد. خانم بزرگ نيم‌خيز شد. خودش را طرف كمد ديواري كشاند. كليد كوچك را از گردنش برداشت و در كشو را باز كرد. طلسم را از توي آن برداشت و آهسته گفت: اگه پيش مهين مي‌موند هي نگاش مي‌كرد تا بختش باز بشه... اون‌وقت من چه‌كار مي‌كردم.. امون از تنهايي!
     
    
هفته بعد تنها درخت حياط بابا مراد چراغاني شد و خاك سكوت براي هميشه از آن خانه تكانده شد و مرضيه كنار مردش و بابا مراد به زندگي لبخند زد!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

داستان كوتاه من و ليلي داستاني بر عليه ايدز به قلم بهرام رادان

بهرام رادان، بازيگر بنام سينماي ايران در بسيج همگاني عليه ايدز سنگ ‌تمام گذاشت و براي ما داستاني درباره اين ويروس كشنده و بلاي هزاره سوم نوشت. دست به قلم برد و آنچه را كه احساس كرد روي ورق سفيد آورد، نوشت و نوشت تا به پايان رسيد.به طور حتم زماني كه مي‌نوشت، فيلمنامه‌اي را در ذهن خود تجسم مي‌كرد اما سعي‌اش اين بود كه آن را خلاصه كند...
    
آنچه مي‌خوانيد حكايت «من و ليلي» به قلم بهرام رادان، بازيگر موفـق سـينماي ايران است.
    
    
من و ليلي 
    
تمام صندلي‌هاي آزمايشگاه پر بود؛ يك زن حامله، يك زوج جوان، تعدادي بچه ريز و درشت، يك پيرمرد رنجور، من و...
    
فضاي سردي حاكم بود... تلويزيون قديمي آزمايشگاه داشت به زور و با برفك فراوان برنامه پزشكي شبكه خبر را پخش مي‌كرد. مجله‌هاي روي ميز وسط اتاق انتظار آن‌قدر قديمي و زهوار دررفته بودند كه جماعت ميل كمي براي تورق آنها داشتند. صداي گريه بچه‌اي كه از ترس سوزن خوردن فرياد مي‌زد، لحظه‌اي قطع نمي‌شد.
    
خانم منشي داشت جدول حل مي‌كرد و كلافه از صداي بچه، صداي تلويزيون را زياد كرد. موبايلش زنگ زد و مجبور شد دوباره صدا را كم كند. به طرف پنجره نيمه‌قدي پشتش رفت و آن را باز كرد و سرش را كمي بيرون برد. انگار صداي ماشين‌ها، موتورها و ترافيك خوشايندتر از صداي گريه بچه بود. خانم سفيدپوشي به طرف ميز منشي آمد و برگه‌اي را روي آن قرار داد. منشي برگه را نگاه كرد و ارتباط تلفني را قطع كرد و پشت كامپيوتر نشست و مشغول تايپ شد. زوج جوان را صدا كرد و به آنها پرينت جواب را داد. زن نگاهي به مردش كرد و لبخند زد. مرد متكبرانه تبريك گفت، زن خوشحال شد. زوج خوشحال بيرون رفتند و جماعت منتظر، با نگاه بدرقه‌شان كردند.
    
پيرمرد رنجور نگاهي به من كرد. نگاهش سرد و وهم‌انگيز بود، چشمانش از زلال آب تا خاكستري ابر، در طيف عجيبي خلاصه مي‌شد. نگاهم را به زور ازش گرفتم و مشغول تماشاي دو كودك شدم كه كنار مادرشان مشغول ور رفتن با اسباب‌بازي كوچك‌شان بودند. خانم سفيدپوش دوباره از اتاق مخصوص بيرون آمد، برگه‌اي كه دستش بود را به طرف ميز منشي برد و با او مشغول زمزمه شد...
    
منشي به طرف كامپيوترش رفت و مشغول تايپ شد. دكتر ميانسال بيرون آمد و سراغ مريض بعدي را گرفت. خانم سفيدپوش انگار كه هول شده باشد، همراه منشي، پرونده‌ها را زير و رو كردند و بالاخره زن حامله را به اتاق دكتر فرستادند. دكتر كنار رفت تا زن حامله وارد اتاق شود كه منشي صدايش كرد و او را به سمت ميز خود خواند. در همين حين زيرچشمي به من نگاه كرد. دكتر به طرف ميز منشي رفت و پرينت را از دست منشي گرفت، عينكش را عوض كرد و با عينك ذره‌بيني‌اش مشغول مطالعه شد. منشي دوباره زيرچشمي به من نگاه كرد. احساس كردم تمام خون توي بدنم رفت كف پاهام! رگ‌هاي دستم شروع به لرزيدن كرد. نگاه تيز منشي پر از الكترون‌هاي منفي بود. دكتر پس از لختي، صدايم زد. اين يك آغاز بود: دكتر: آقاي سپيدار؟
    
من: ...بله... من هستم!
    
دكتر: چند لحظه تشريف بياوريد تو اتاق من (مكث كرد)... لطفا!
    
به راه افتادم. حس مي‌كردم بيشترين توجهم را بايد متمركز اين نكته بكنم كه در راه نيفتم. زانوهايم ذق‌ذق مي‌كردند، فشار خونم پايين آمده بود... در راه نفس عميقي كشيدم و در باز را آرام بازتر كردم. چهره دكتر در حالي كه به برگه جواب آزمايش من چشم دوخته بود، در انعكاس نور چراغ مطالعه‌اش ترسناك بود. بدون اين‌كه سرش را بالا بياورد، گفت: بفرماييد بنشينيد آقاي سپيدار.
    
تلاطم وجودم اجازه نشستن نمي‌داد، ولي آرام نشستم. دكتر در حالي كه مي‌خواست خودش را منطقي و خونسرد نشان دهد، نفس عميقي كشيد و شروع به صحبت كرد:
    
دكتر: آقاي سپيدار در آزمايشات شما نكته‌اي هست كه بايد با خودتون در ميان بگذارم... البته من پزشك آزمايشگاه هستم ولي همانطور كه مي‌دانيد، پزشكان محرم راز بيماران هستند... پس هيچ نكته‌اي را نبايد از قلم بيندازيد چون ممكنه به ضرر خودتون بشه... (ديگه تمام تنم يخ كرده بود و لرزش رگ‌هاي دستم برايم عادي شده بود.)
    
دكتر ادامه داد: شما مشكوك به يك بيماري هستيد كه گرچه در حضور عوام بيماري صعب‌العلاجي است اما علم پزشكي نشون داده كه هيچ‌چيز غيرممكن نيست. شما هم اولين اصل را بايد رعايت كنيد؛ اون هم اين‌كه به خودتون مسلط باشيد و خونسردي خودتون را حفظ كنيد چون فعلا پس از خدا، روحيه شما، منجي شماست
    
ديگه سرم داشت گيج مي‌رفت... چشمام مات مونده بود روي لب‌هاي دكتر، دندان‌هاي زرد و نامرتبش هيچ ربطي به روپوش سفيد و اتوكشيده‌اش نداشت، لب‌هاش خشك و ترك خورده بود، اينقدر مات ماندم كه خودش به حرف اومد: دكتر: آقاي سپيدار متاسفانه شما مشكوك به اچ‌آي‌وي مثبت هستيد. ديگه داشتم از حال مي‌رفتم... فكرم متمركز نبود.. تمام زندگيم مثل اسلايد از جلوي چشمم رد شد... كجا اشتباه كرده بودم. شيطنت دوران نوجواني... با كي؟ از كي! پس اونم الان...! كي؟ من؟ كجا؟
    
ديگه داشت سي سالم مي‌شد و آدم‌هاي مختلف رو از ذهنم گذروندم... خداوندا به هيچ‌كس نرسيدم... آخه من!... من؟... با كي؟
    
دكتر رشته افكارم را پاره كرد و گفت: آقاي سپيدار... ويروس ايدز مي‌تونه جز از راه‌هاي مقاربتي، از راه‌هاي ديگر هم وارد بدن بشه، اين تصور غلطيه كه در ميان مردم رواج داره... شما به چيز خاصي اعتياد داريد؟ سرم را تكان دادم به علامت نه! احساس كردم سرم چندين تن وزن داره!
    
    
    
همان خانم سفيدپوش با ليوان آبي جلويم خم شد. از نگاه ترحم‌آميزش متنفر بودم. احساس مي‌كردم بهم ناچاري مي‌فروشه... دكتر به نوشيدن آب دعوتم كرد. زن سفيدپوش ليوان را به دستم داد. يك قلپ خوردم و انگار مشتي شيشه به حلقم فرو كردم. دكتر برايم توضيح داد. درباره نحوه انتقال اين بيماري و مراقبت‌هاي بعدي و بدتر از همه اين‌كه نام من طبق قانون، وارد بانك اطلاعاتي وزارت بهداشت مي‌شود و بايد تحت كنترل باشم و هروقت نياز به تزريق يا دندانپزشكي داشتم، اين موضوع را با پزشك معالج در ميان بگذارم و... حرف‌هايش را از يك جايي به بعد نشنيدم و به فكر ليلي افتادم... صورت گلگون و خندانش... نگاه مهربونش و دست‌هاي گرمش...
    
    
آرزوهاي نقشه بر آب آينده‌مون با بچه‌هامون، كهنسالي‌مون و در نهايت عشقمون... از فكر كردن اين‌كه شايد او رو هم آلوده كردم وحشت‌زده شده بودم... خودم را شيطاني تصور مي‌كردم كه ندانسته طالع نحسي است كه وجودش براي بشريت مضر است. چرا، خدا من رو اينطور سخت مورد آزمايش قرار داده؟ خدايا چرا من؟ چرا ليلي؟ چرا ما؟دكتر كه حالا از پشت ميزش بلند شده بود، زير بغلم را گرفت و به بيرون هدايتم كرد.
    
    
همينطور كه به طرف يك صندلي خالي مرا مي‌برد، در گوشم نجوا مي‌كرد و دلداريم مي‌داد. نشستم، نمي‌فهميدم چي مي‌گه؟ بايد ولم مي‌كرد! توان اين را نداشتم كه بگويم ولم كند.
    
خودش فهميد و از من فاصله گرفت. من ماندم و ليوان آب! خدايا چه كنم؟ خدايا... تا به حال هيچ وقت از صميم قلب اينطور نخواسته بودمت! هيچ‌وقت اين‌قدر نياز به حضورت را حس نكرده بود! چه كنم؟ نذر كنم؟ دخيل ببندم؟ ساكت بشم؟ اين غم فراتر از تحمل من است! من توانايي درك فاجعه رو ندارم!
    
مي‌خواهم بميرم... حتما مي‌كشم خودم رو! كي گفته خودكشي كار آدماي ضعيفه؟ كه حتي اگه باشه، اوني كه گفته آيا در چنين موقعيتي بوده و اين رو گفته؟ چطور چنين حقي رو به خودش داده كه همچين چيزي بگه؟ شانه‌هاي سردم، گرمي يك دست را احساس كرد. صداي سلامي به گوشم رسيد. سرم را بلند كردم، همان پيرمرد رنجور در گوشه اتاق انتظار نشسته بود. به سراغم آمده بود، كنارم نشست، چقدر ساده بود... چقدر رنج‌كشيده بود و چقدر خالص بود... دلم مي‌خواست در آغوشش زار بزنم و فغان سر دهم، اما نمي‌شناختمش. آرام گفت: مي‌دوني كه خدا بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم... گفت: مي‌دوني چقدر بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم كه بله... گفت: نمي‌دوني! كه اگر مي‌دونستي، اين نبودي!خونم به جوش آمد، خواستم فرياد بزنم كه تو چه مي‌فهمي؟ تو درد مرا چه مي‌داني؟ تو آيا ليلي داري؟ آيا وجود بيمارت را به آن معصوم هديه كرده‌اي؟ آيا مي‌داني كه من صبح‌ها به چه اميدي بايد بيدار شوم؟ مي‌داني من بايد چه بگويم؟ به مردم؟ به زمانه؟ به پدرم؟ به مادرم؟ به پدر و مادر ليلي؟ به خود ليلي؟ آه... از خود ليلي... واي بر من و واي بر ليلي! تو چه مي‌داني؟
    
قبل از اين‌كه حرفي بزنم، پيرمرد گفت؟ من مي‌دانم ولي تو نمي‌داني. من وسعت درد تو را درك مي‌كنم چون مثل تو دردمندم... از همان جنس درد دارم كه تو داري! تو تازه مبتلا شدي و من سيزده سال است كه بارش را به دوش مي‌كشم... ولي من مي‌دانم... مي‌دانم كه خدا رحيم است، ارحم‌الراحمين است و اين آن چيزي است كه تو نمي‌داني. حرف‌هايش به نظرم كمدي مي‌آمد! يك كمدي سياه! لبخند تلخي زدم و عاقل اندر سفيه نگاهش كردم. باز به خودم مشغول شدم و فكر خودم و... صداي منشي از دور مي‌آمد. داشت كسي را صدا مي‌زد. نگاه من وسط سنگ‌هاي ريز مغلوب موزاييك كف اتاق بود. چه خوشبختند آنها... هميشه در ميان موزاييك هستند و درد ندارند، پس درمان هم نمي‌خواهند. چقدر انسان ضعيف است. چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟ او كه از يك پشه دلگير است و زخم‌زبان مردم برايش از زخم ساطور كاري‌تر است! آخ از زخم‌زبان مردم. زخم‌زبان مردم را چه كنم؟ من چه كنم؟ ليلي چه مي‌كند؟ او كه هنوز منتظر عروسي‌مان در بهار است! كدام بهار؟ بهار تمام شد و رفت و من محكوم زمستانم! زمستان ابري و مهلك!
    
كودكي دستش را روي زانويم تكان داد، صدايم مي‌كرد. با من بود؟ آره با من بود.
    
    
كودك: عمو... عموجون... اون خانمه صدات مي‌كنه!
    
خط نگاهش‌را در امتداد دستان كوچكش ادامه دادم و در دوردست منشي را ديدم كه صدايم مي‌كند. من را؟ دكتر را؟ كاش كودك معصوم جاش را به من مي‌داد؛ من كودك مي‌شدم. شايد او تحمل درد مرا داشت، شايد خداوند در نهاد او اين قوه را گذاشته بود. بلند شدم و به راه افتادم. همزمان دكتر و زن سفيدپوش هم بيرون و به سمت ميز منشي آمدند. ايستادم، اما حوصله ايستادنم نمي‌آمد... مجبور بودم بايستم. منشي پچ‌پچي با دكتر كرد و چند كلمه قلمبه و سلمبه پزشكي بلغور كردند و به خودشان پيچيدند و صداي پرينتر آمد و منشي كاغذ را كند و به دكتر داد و زن سفيدپوش سرك كشيد و سرش را پايين انداخت تا چشم در چشم دكتر نيفتد كه خشمگين نگاهش مي‌كرد. دكتر نگاهش را از زن سفيدپوش گرفت و رو به من گفت.
    
دكتر: ببخشيد آقاي سپيدار، متاسفانه يا خوشبختانه پرينت جواب شما اشتباهي بود. من واقعا از شوكي كه اين مسئله به شما داده، مطلع هستم ولي به شما اطمينان مي‌دهم كه اين اولين و آخرين باريه كه (از اينجا به بعد به زن سفيدپوش نگاه مي‌كرد) اين اتفاقات در اين آزمايشگاه مي‌افتد و مقصر اين اتفاق هم مي‌تونه براي تسويه‌حساب به حسابداري مراجعه كند و...
    
ديگه نشنيدم، نمي‌خواستم بشنوم... فشار خونم بالا رفت، ضربان قلبم تند شد، عضلات صورتم به دنبال سوژه‌اي براي خنديدن بودند و برگشتم. به دنبال پيرمرد... به دنبال اميد... به دنبال آن‌كه به ارحم‌الراحمين وفادار بود... به آن‌كه روحش زنده به عشق بود... پيرمرد نبود.. رفته بود... كجا رفته بود... او تمام غم‌ها را به دوش كشيده بود و برده بود... كاش بود و مي‌ديد و مي‌فهميد كه چه حالي دارم... نبود... رفته بود... جيبم لرزيد... دستم را داخلش بردم و موبايلم را درآوردم. هنوز داشت مي‌لرزيد، عكس ليلي خندان و شادان روي صفحه ظاهر شد. جوابش را ندادم، مخصوصا جواب ندادم، اين منتهاي خواستن لحظه‌اي تنهايي بود، خواستم لختي با فكر بودنش... با فكر بودنم... با فكر بودنمان... عشق كنم. تمام.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

داستان كوتاه سرقت

حامد همانطور كه گوشه‌ اتاق دراز كشيده بود به سيگارش پك عميقي زد و محكم در جا سيگاري فشارش داد تا خاموش شود،جا سيگاري پر شده بود و چند ته سيگار افتاده بود روي موكت كثيف ته‌اتاق. تلويزيون فيلم سينمايي پخش مي‌كرد.
    -
باز هم فيلم تكراري
    
اين را به تندي گفت و پايش را دراز كرد و با انگشت پايش تلويزيون را خاموش كرد و به پشت دراز كشيد و به سقف خيره شد، چند لكه بزرگ زرد رنگ روي سقف بود، حامد با خودش فكر كرد كه با‌اين سقف، به سر بردن زمستان براي امير كار آساني نبوده است. دستش را روي موكت لغزاند، نمي‌توانست پاكت سيگار را پيدا كند، حوصله‌اينكه از جايش بلند شود و دنبالش بگردد را نداشت، باز هم با دستش كورمال كورمال دنبال سيگار گشت، دستش به ليوان نيم خورده چاي خورد و چاي روي موكت ريخت، با بي‌ميلي بلند شد و سيگار را كه زير لبه پتو انگار قايم شده بود برداشت، هنوز يك نخ ديگر برايش مانده بود، با فندكش كه شكل هفت تير بود سيگار را روشن كرد، دهانش تلخ شده بود، امروز‌اين دومين بسته‌اي بود كه مي‌كشيد، از هفته گذشته كه از زندان آزاد شده و آمده بود پيش امير، جز سيگار كشيدن و خوابيدن و خير? شدن به سقف كار ديگري نداشت. به زحمت از جايش بلند شد و در حاليكه سيگار لاي انگشتانش بود در يخچال را باز كرد، چيز زيادي توي يخچال نبود، تن ماهي نيم خورده، چند تكه نان و مقداري پنير خشك شده، تمام مواد غذايي داخل يخچال بود.
    
صداي چرخيدن كليد توي قفل به گوشش رسيد، امير بود كه خودش را توي‌اتاق انداخت.
    -
چطوري حامد؟ هنوز نرفتي بيرون؟ مي‌پوسي پسر!
    -
اگه زحمتتون نمي‌شه اون ظرفا رو بشور تا يه كوفتي درست كنيم بريزيم تو معده!
    -
باز هم املت؟ بابا يه خورده خلاقيت به خرج بده! از بس نيمرو و املت خورديم كه شكل مرغ شديم. جان امير اصلاً حسش نيست، خودت زحمتشو بكش.
    
امير زير لب غرغري كرد و شروع كرد به شستن ظرفهاي كثيف دو روز مانده. مايع ظرفشويي تمام شده بود و پاك كردن روغن‌هاي مانده ته بشقابها كار آساني نبود.
    -
امير! تو واقعاً توبه كردي؟ من كه باورم نميشه! امير‌ بره تو يه شركت و مثل آدم حسابي‌ها كار كنه. تو‌اين يه هفته هر كاري كردم تو كَتم نرفت، خدايي تو آدمي‌نيستي كه با ماهي300 هزار تومان بتوني زندگي كني، حتماً يه كاسه‌اي زير نيم كاسه هست، نكنه ناقلا داري سوراخ سنبه‌هاي شركت رو در مياري واسه روزي كه بتوني همه مال و منال اونجا رو صاحب بشي! مثل اون گاوداريه كه به اسم كارگر وارد شدي و شبونه گاوهاشو فروختي ...
    -
بسه ديگه حامد! نمي‌خوام چيزي بشنوم!خسته نمي‌شي هر روز‌اين مزخرفات رو مي‌پرسي؟ حامد با لودگي گفت:
    -
نه وا...! خسته نمي‌شم! آخه كاري نمي‌كنم، دارم خستگي زندون رو از تن بيرون مي‌كنم. امير ظرفها را كه شست، ماهيتابه را گذاشت رو چراغ گاز و دنبال كبريت گشت، حامد فندك را برايش پرت كرد.چند دقيقه بعد سفره پهن بود و املت توي ماهيتابه وسط سفره قرار گرفته بود، حامد و امير بدون آنكه كلمه‌اي رد و بدل كنند شامشان را خوردند. امير سفره را جمع كرد و گذاشت گوشه‌اتاق. ديگر به زندگي كردن در خانه 30متري برايش عادت شده بود، گرچه حامد مثل آوار، خودش را سر او رها كرده بود اما به حرمت نان و نمكي كه با هم خورده بودند به روي خودش نمي‌آورد. روي پتويي كه حامد كف‌اتاق پهن كرده بود دراز كشيد و به تلويزيون خيره شد.
    -
مي‌دونست كه امير تو كارش اونقدر خبره هست كه اگه اراده كنه مي‌تونه گاو صندوق‌هاي بانكهاي سوئيس رو هم بزنه،‌اين رو تو زندون شنيده بود، مي‌گفتن كه به خاطر ساده لوحي يكي از هم باندي‌هاشون كه فرداي روز سرقت تراول رو برده بود يه بانك باندشون لو رفته و گرنه مو لاي درز كار امير نميره. بعد از حبس دوم امير، چند نفري از زنداني‌ها و هم بندهاي سابقش آمده بودند سراغش اما او حاضر نشده بود برگردد و ترجيح داده بود بچسبد به كار خدماتي‌اش توي شركت، گرچه به هر كدام از قديمي‌ها كه مي‌رسيد و جوياي احوالش مي‌شدند مي‌گفت كه مسئول فروش يكي از بخشهاي يك شركت تهيه مواد غذايي است اما در حقيقت او در آن شركت كارهاي خدماتي انجام مي‌داد. و حامد بدون مقدمه شروع كرد:
    -
من واسه يه پروژه مَلَس اومدم پيشت! يه پروژه توپ كه اگه بگيره بدون هيچ دردسري شيرين هفت هشت تومني كاسبيم.يعني كم كم دو سال حقوقت رو تو نيم ساعت كاسب مي‌شي، تازه‌اين كار رو مي‌تونيم زنجيره‌اي هم انجام بديم، سود خوبي توشه، نه ماسك مي‌خواد و نه لازمه دو ماه روش برنامه‌ريزي كني، شريك هم نمي‌خوايم، به قول معروف دست خر كوتاه!
    
امير توي زندان در مورد حامد چيزهاي زيادي شنيده بود، مي‌گفتند كه حامد تو كار خودش شيطان رو هم درس مي‌ده، همه كاري هم كرده، رد كردن مواد مخدر ، خريد و فروش ماشين‌هاي سرقتي، تشكيل باند جعل اسناد دولتي، رد كردن‌ اشياي عتيقه از مرز، سرقت از طلا فروشي، زورگيري و ... توي زندان تقريباً همه او را مي‌شناختند، به قول يكي از قديمي‌هاي زندان، حامد كلكسيون خلاف بود! با‌اين همه هيچوقت كسي نتوانسته بود جرم او را ثابت كند، دليل زنداني شدنش هم نزاع خانوادگي بود كه با چاقو برادرزنش را كشته بود و بعد از ده سال حبس بالاخره توانسته بود رضايت ولي‌دم را بگيرد. جاه طلب، باهوش و بسيار خونسرد بود، خيلي كم پيش مي‌آمد كه عصباني شود، عادت داشت سيگارش را با كف كفشش خاموش كند، حتي چند بار هم وقتي توي‌اتاق پابرهنه بوده ناخودآگاه سيگار را چسبانده كف پايش، براي همين هم توي زندان لقب «حامد پاسوخته» را به او داده بودند.خيلي اهل بگو و بخند نبود، مي‌توانست ساعت‌ها يكجا بنشيند و به نقطه‌اي نامعلوم خيره شود و سيگار دود كند. امير مي‌دانست حامد آدمي‌نيست كه بي‌گدار به آب بزند، به همين خاطر ناخودآگاه پرسيد:
    -
حالا پروژه‌ات چيه؟
    -
مي‌خوام صندوق امام‌زاده رو بزنم!
    -
چي؟!! شوخي مي‌كني؟ صندوق امام‌زاده ؟ راست مي‌گفتن كه كلكسيون خلافي! نكنه همين يه قلم رو تو پرونده افتخار آميزت نداشتي و حالا مي‌خواي جنس‌ات رو جور كني؟
    
حامد از‌اينكه مي‌ديد پوسته مقاوم و سرسخت امير را شكسته و حالا او را كنجكاو كرده خوشحال بود اما‌اين را نشان نمي‌داد، بلند شد و كتري آب جوش را از روي چراغ گاز برداشت و با دو ليوان پافيلي نشست روبه‌روي امير كه هنوز منتظر پاسخ بود، ليوانها را پر از آب جوش كرد و چاي كيسه‌اي را توي يكي از آنها فرو برد.
    -
تو زندان داشتم فكر مي‌كردم كه چه سرقتي كمترين دردسرها رو داره، ديدم دزدي از صندوق امام‌زاده‌ها جز ناله و نفرين متولي امام‌زاده دردسري نداره، شاكي خصوصي هم كه نداره.
    
خيلي رو ‌اين كار فكر كردم. امام‌زاده رو كه بلدي، شب سيزده بدر سوت و كوره، جز متوليش كه يه پيرمرده كسي اونجا نيست، ميشه دست و پاش رو بست و صندوق رو خالي كرد.
    -
حالا چرا شب سيزده بدر! نكنه مي‌خواي سيزده رو‌اينجوري در كني! تو هم براي خودت صاحب سبكي!
    -
چرا سيزده بدر؟! اونجا يه جاي تفريحي هم هست، مردم كه جايي جز‌ اينجا ندارن برن، اصغر ساكت تو زندون مي‌گفت سيزده بدرها اونجا شلوغ است، اصغر رو مي‌شناسيش. همون پيرمرده كه دائم نماز مي‌خوند و از امام‌زاده مي‌خواست موجبات آزاديش رو درست كنه. هر وقت جمع مي‌شديم تو‌اتاق در مورد كراماتش حرف مي‌زد.
    -
بالاخره چي شد؟ آزاد شد يا هنوز تو بنده!
    -
آره! اون بابا كه «اصغر ساكت» واسه وام ميلياردي ضمانتش را كرده بود دستگير شد و مال و اموالش رو مصادره كردن و اصغر آزاد شد، روز آخري اومد و سجاده‌اش رو داد به من و گفت حامد! قسمت ميدم به امام‌زاده نماز بخوني و دست از‌اين كارات كه بقيه تعريف مي‌كنن بكشي ...
    -
حالا فقط رو حرف اصغر ساكت حساب كردي و خيال مي‌كني تو صندوق اونجا ميليون ميليون پوله! بابا تو كه‌اينقدر ساده نبودي.
    
حامد سيگار دوم را با ته سيگار اول روشن كرد، چشمهايش را بست و پك عميقي زد، نگاهي به دود سيگار كه بي رمق به طرف سقف مي‌رفت كرد و گفت : فقط اون كه نبود. يه كارگر هم تو بند ما بودكه سر تسويه حساب با صاحب كارش زده بود اونو ناكار كرده بود، هميشه حرفهاي اصغر ساكت رو تاييد مي‌كرد، اون مي‌گفت كه مدتي تو امام‌زاده كار كرده، سيمان كاري، لوله كشي و چه مي‌دونم از‌اين كارا! مي‌گفت روزهاي عيد مردم مي‌رن اونجا و حسابي پول مي‌ريزن تو صندوق، خودش مي‌گفت ديده كه كربلايي الياس متولي اونجا چند بار صندوق رو خالي كرده و پولها رو تو گوني ريخته و برده تو‌اتاقك پشتي‌. فكر كنم شب سيزده بدر زمان خوبي باشه، چون كربلايي تمام روزهاي عيد مي‌مونه تو امام‌زاده و بر نمي‌گرده خونه، شب سيزده هم ديگه آخر تعطيلاته و هر كي مي‌خواسته بياد امام‌زاده و نذري بده تا اون موقع‌اين كار رو كرده، چطور بگم، ما درست موقعي كه پول‌هارو جمع كردند ميريم اونجا و ....
    
امير توي دلش داشت حامد را نفرين مي‌كرد كه‌ اين وسوسه را انداخته بود توي جانش، خودش را از پنجره كنار كشيد و ته سيگارش را توي سينك ظرفشويي خاموش كرد.يكسالي مي‌شد كه به قول خودش توبه كرده بود، خانه‌اش را عوض كرده تا دوستاي قديمي‌نتوانند پيدايش كنند و باز وسوسه‌اش كنند.
     
    
جاده خالي و خاموش بود، هيچ چراغي ديده نمي‌شد، امير شيشه ماشين را پايين كشيد و بوي گل‌هاي وحشي كنار جاده به داخل ماشين هجوم آورد.تا كيلومترها هيچ چراغي روشن نبود، جاده آسفالته مثل ماري سياهي كه در دل تاريكي شب خوابيده باشد، زير نور كمرنگ مهتاب دراز كشيده بود، حامد ماشين را به جاده فرعي كشاند، مي‌دانست كه تقريباَ ده كيلومتري را بايد برود تا به امام‌زاده برسد، هر دو ساكت بودند، حامد سيگار را چسبانده بود به لب‌هايش و به تيرگي شب خيره شده بود.
    -
خيلي تو حسي امير! نكنه مي‌ترسي؟!
    
هنوز جمله‌اش را تمام نكرده بود كه صداي قهقهه‌اش بلند شد.
    -
نه نترسيدم! ولي مثل‌ اين زنهاي توي سريالها كه همش مي‌گن، دلم شور مي‌زنه! نمي‌دونم چرا حالم خوش نيست. راستي! با سجاد‌ه‌اي كه اصغرساكت بهت داد چي‌كار كردي؟
    -
چه مي‌دونم! فكر كنم تو زندان جا گذاشتم.اين هم سواله آخه! باشد مي‌گفت سجاده رو تبرك كرده به ضريح امام‌زاده! ضريح؟! درست مي‌گم ديگه؟ نه؟! امير چيزي نگفت. پيچ آخر را كه رد كردند، از دور چراغ امام‌زاده روشن بود، حامد چراغ‌هاي ماشين را خاموش كرد و آرام‌تر راند.
    -
مي‌خواي همينجا ماشين رو بذاريم و پياده بريم؟
    -
مگه مغز خر خوردي؟ شايد اصلاً كسي پيشش باشه، چوبي چماقي داشته باشه، چه مي‌دونم شايد لازم باشه بزنيم به چاك، بهتره ماشين دم دستمون باشه.
    -
آخه واسه ماشين هم ناراحتم. گفتم كه مال يكي از دوستامه، مي‌ترسم صدمه ببينه مال مردمه. حامد بي آنكه توجهي به حرفهاي امير بكند تا نزديكي امام‌زاده راند، از نور ضعيف كيلومترشمار نگاهي به ساعتش كرد، بيست دقيقه از يازده گذشته بود. ترمز دستي را آرام كشيد و از زير صندلي قفل فرمان را برداشت و پياده شد. در ماشين را باز گذاشتند و به طرف امام‌زاده رفتند. حامد با انگشتر عقيق درشتش چندبار به در كوبيد.
    -
كيه؟ چي مي‌خواين!
    -
كربلايي الياس شمائين؟ ما عصر‌اينجا بوديم، خانومم موبايلش نبود، فكر كنم تو امام‌زاده جا گذاشته. پيرمرد در را باز كرد، امير از لاي در قامت كوتاه و ريش يكدست سفيد او را ديد، با كلاه كوچكي كه روي سرش بود.يكدفعه حامد در را محكم هل داد و پيرمرد افتاد وسط‌ اتاق.
    -
چيه؟ چي مي‌خواين؟ صداي لرزان پيرمرد توي گوش امير زنگ مي‌زد، نا نداشت كه پايش را بگذارد داخل‌اتاق، اما همه چيز را‌ آشكارا مي‌ديد، سجاده پيرمرد را و قران جلد سبزي كه كنارش بود.پيرمرد افتاده بود روي سفره و چند ظرف تميز و شسته كنار‌اتاق.حامد با آن قد بلند و پيراهن مشكي آستين كوتاهش‌ايستاده بود بالاي سر پيرمرد.
    -
كليد صندوق رو بده.
    
پير مرد مِن و مِني كرد.يكبار ديگر حامد با فرياد جمله‌اش را تكرار كرد.
    -
نه! نمي‌دم!‌ اينا مال امام‌زاده است، مال فقيره ...
    
هنوز جمله‌اش را تمام نكرده بود كه حامد قفل فرمان را كوبيد توي سرش، باريكه‌اي از خون ريش‌هاي سفيدش را قرمز كرد.امير از جايش جم نمي‌خورد، ترسيده بود، حامد به زور و كشان كشان پيرمرد را برد توي صحن كوچك امام‌زاده و انداخت كنار صندوق، قفل فرمان را فشار مي‌داد به گلوي پيرمرد.مجبورش كرد كه صندوق را باز كند.
    -
مرده شور! چرا واستادي! بدو گوني رو از تو ماشين بيار. امير بي اختيار به طرف ماشين دويد و گوني را آورد، صندوق فلزي امام‌زاده پر بود از اسكناس‌هاي تا خورده، تند تند آنها را توي گوني مي‌ريخت، بعضي اوقات هم برق انگشتر يا النگوي طلايي كه زائري نذر كرده بود و توي صندوق انداخته بود توي چشمش مي‌خورد، پيرمرد زير دست و پاي حامد نفس نفس مي‌زد و زير لب چيزي مي‌گفت كه مفهوم نبود.حالا ديگر خون توي يقه پيراهنش هم رفته بود و شال سبز رنگش به سياهي مي‌زد.
    -
باقي‌اش كجاست پيرمرد؟
    
بعد بي آنكه منتظر جواب او بماند همانطور او را روي زمين مي‌كشيد و دوباره برد توي‌اتاقك كوچكش.پيرمرد تا مي‌خواست جُم بخورد حامد محكم ضربه‌اي به او مي‌زد، از زير چند پتو و لباس‌هاي مختصري كه گوشه‌اتاق بود، پيرمرد گوني كوچكي را بيرون كشيد.حامد گوني را وارونه كرد، مشماع سفيد رنگي كه چندين انگشتر و گردنبند و ... را توي آن مي‌توان تشخيص داد بيرون افتاد و چند بسته پول، پول‌ها در بسته‌بندي‌هاي پنج هزار توماني، دو هزارتوماني، هزار و ... مرتب شده بود.
    -
بابا كاسبي‌ات هم خوبه كربلايي!
    
حامد در حاليكه ‌اين جمله را مي‌گفت تند تند تمام اسباب اثاثيه اتاقك را به هم ريخت اما چيز ديگري پيدا نكرد.
    -
تيز بپر بريم!
    -‌
اينو چي‌كارش كنيم؟
    
امير با دستش پيرمرد را نشان داد.
    -
هيچيش نشده! حواسم بود چطوري بزنمش، بزنم به تخته، صد و بيست سال عمر مي‌كنه! خيلي سريع هر دو سوار ماشين شدند و حامد پايش را روي پدال گاز فشرد.
      
    -
نمي‌خواي حرف بزني؟
    -
چي بگم جناب سروان! من تا حالا سه بار بازجويي شدم، همه چيزها رو گفتم و نوشتم، كربلايي هم خودش شهادت داد كه من نزدمش. خودتون هم تو جاده منو بيهوش پيدا كردين چي بگم؟! ما كه افتاديم تو جاده اصلي، حامد همه‌اش گاز مي‌داد، هي مي‌گفت چرا كوه ريزش كرده؟ نگاه كن امير! كوه ريزش كرده؟! اون خُرده سنگا رو ببين! من چيزي نمي‌ديدم. فكر مي‌كردم شوخي مي‌كنه. اصلاً تو جاده يه ماشين هم نبود، خودتون مي‌دونين كه ساعت دوازده شب تو اون مسير پرنده پر نمي‌زنه. حامد مدام مي‌گفت، خدا رحم كنه!خدا رحم كنه! يكدفعه گفت واي! من فقط صداي ترمز رو شنيدم و ديگه چيزي يادم نمياد.فرداش هم خودتون منو بيهوش آورده بودين بيمارستان.
    -‌
اينا رو قبلاً هم گفتين! ولي اون شب و حتي روز بعدش حتي يه خرده سنگ رو جاده نبود. ، كارشناساي ما كروكي صحنه رو كشيدن، معلوم نيست چرا راننده ماشين رو منحرف كرده كوبيده به اون تخته سنگ؟! نمي‌دونم. تا حالا تصادف‌اينجوري نديده بودم كه كسي از ترس ريزش كوه توي جاده بيابوني ماشينش رو بكوبه به يك تخته سنگ كنار جاده و خودش رو به كشتن بده!
    
امير سرش را انداخته بود پايين، ياد سجاده اصغر ساكت افتاده بود. اين گوني پول‌ها رو شما جمع كرديد، درست است... بله.... حال حامد چطوره؟
    
خدا بهش رحم كنه، فعلا تو كماست.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط س . م . م . ز| |

شكوفه هاي بادام

در را كه بست پرده آبي رنگ پريده را كنار زد و همانجا بالاي پله ها ، جلوي در توالت نشست سر پله سنگي و لمبر داد به ديوار سيماني پوست پوست شده و زل زد به آسمان .
نفهميدم نمازش را سلام داد يا شكستش . نيم خيز شد و دست انداخت تو دستگيره در . چشمهايش گرد شده بود . در قيجي صدا كرد و چهار چوب آهني به طرف داخل كشيده شد . نگاهش سر پله ها گره خورده بود و از جا كنده شد . با چادر نماز سفيد گلدار بدون اينكه چيزي پايش كند دنبال نگاه دويد توي حياط . باد سرد خورد توي صورتم .
-
عزيز ! چي شده ؟ چرا اينجا نشستي ؟ چرا رنگت پريده ؟!
آسمان غريد ، تيله شيشه اي چهار پر مثل ماهي از تو دستم ول شد و قل خورد رو جانماز . دست پدر را گرفته بود و با تمام زورش مي خواست از سر پله ها جدايش كند .
-
عزيز ! بلن شو خيس شدي مرد … خدايا چه خاكي تو سر كنم ؟!
پدر تكان نمي خورد . انگار به ديوار چسبيده بود . ترسيدم و دست انداختم دور پاهاي لرزان آبجي كه از وقتي پدر كليد توي در انداخته بود همانطور پشت شيشه شره كرده ، تو چهارچوب پنجره قاب شده بود و چشم زده بود به پرده آبي پشت در .
چند روزي بود كه تمام شكوفه هاي سفيد و صورتي تك درخت بادام گوشه حياط باز شده بود و خانه پر شده بود از بوي گلهاي هفت رنگ كنار ديوار اتاق آبجي . ولي هنوز هيچ خبري نبود كه نبود .
فقط خدا مي داند وقتي برگه امتحان را جلوي راهروي دراز مدرسه تحويل آقاي جعفرنيا ناظم مدرسه مي دادم با چه شور و شوقي از تو حياط مدرسه بيرون مي دويدم و تنها به يك چيز فكر مي كردم . دوبار هم نزديك بود موقع رد شدن از خيابان ماشين زيرم بگيرد و صداي كشدار ترمز مرا به خود آورده بود .
خيلي دوست داشتم بلند مي شدم و همه حرفهايي را كه چند هفته اي روي قلبم سنگيني كرده بود و دل كوچك من ديگر طاقت نگاه داشتن آن را نداشت بيرون مي ريختم وفرياد مي زدم : آبجي ! آبجي ! مژدگوني بده . به خدا تموم شكوفه ها وا شدن .
انگار همين ديروز بود . برف تمام حياط را پوشانده بود و فقط انگشتان درخت بادام از زير لحاف سفيد برف بيرون بود و ميان آن همه سفيدي مثل دانه هاي ذغال چشمك مي زد .
مادر چرخ خياطي سينگرش را در آورده بود و كنار بخاري نفتي گوشه اتاق ، ملافه گلدار تشك جهاز آبجي را چرخ مي كرد . پدر هم يك سيني رويي پر از مرغ را وسط رو فرشي قهوه ايي راه راه جلوي اتاق پهن كرده بود و چهار زانو با چاقو افتاده بود به جان بال و گردن مرغهاي زبان بسته . مادر يك دستش روي دستگيره چوبي چرخ بود و با دست ديگر ملافه كوك خورده را از جلوي سوزن چرخ رد مي كرد . آبجي كه امتحانات دانشگاهش شروع شده بود توي اتاقش بود و خيلي كم بيرون مي آمد . پايين پاي مادر كنار گلهاي آبي و قرمز ملافه گلدار روي دفتر و دستك مدرسه زانو زده بودم و حواسم بيشتر به مادر بود تا درس .
چرخ خياطي بازي در آورده بود . يك ريز نخ پاره مي كرد و مادر زير لب غرولند مي كرد . مادر سر نخ را ميان انگشتانش گرفته بود و هنوز به دهان نزديك نكرده بود كه پرسيدم :
-
مامان ! آبجي كي عروسي مي كنه ؟
مادر نگاهي به من كرد وگفت :
-
همين زودييا .
خودم را لوس كردم و دوباره پرسيدم :
-
آخه همين زودييا يني چن روز ديگه ؟
همانطور كه روي چرخ خم شده بود و دنبال سوراخ سوزن مي گشت ، جواب داد :
-
يني … يني .
مادر كه سوزن را نخ كرده بود ، چيزي نگفت و دستگيره چرخ را چند دور چرخاند . آهي كشيد و نگاهي به من و بعد به باغچه گوشه حياط انداخت و گفت :
-
يني وقتي درخت بادوم پر از غنچه بشه و شكوفه آش وا بشن .
-
خب شكوفه آ كي وا مي شن ؟
اينبار پدر پيش دستي كرد . چاقو را كنار سيني گذاشت ، با پشت دست پيشانيش را پاك كرد و گفت :
-
اول بهار وقتي عيد بياد .
جمله پدر كه تمام شد دوتايي نگاه هم كردند و زدند زير خنده . چرخ خياطي آرام آرام صدا كرد و خنده پر از آرزويشان را به گلهاي كوچك ملافه كوك زد .
از جا كنده شدم . دويدم تو اتاق آبجي و داد زدم :
-
آبجي ! آبجي ! مامان گفت .
آبجي كه جا خورده بود كتاب توي دستش را بست و با كنجكاوي پرسيد :
-
مامان چي چي گفت داداشي ؟
آب دهانم را قورت دادم و تند گفتم :
-
مامان گفت تو و عمو جواد وختي شكوفه آي درخت تو حياط وا بشن عروسي مي كنين .
آبجي كه خنده اش گرفته بود ، كتاب را آرام روي ميز چوبي كنار قاب عكس كاغذي زرد رنگ كه عكس كوچك جواد توي آن بود گذاشت . همانطور كه روي صندلي نشسته بود دستهايم را گرفت و طرف خودش كشيد . دسته موي صاف و بلندي را كه جلوي چشمش ريخته بود پشت گوشش جمع كرد و صورتش را به صورتم نزديك كرد . دست مهربانش را ميان موهايم برد و آهسته گفت :
-
پس داداشي حواست به درخت باشه هر وقت ديدي شكوفه آ وا شدن به من بگو تا يه مژدگوني خوب بگيري .
از آن روز كه برف همه جا را سفيد كرده بود تا يكي دو ماه بعد كار من نشستن سر پله هاي سنگي تو حياط ، كنار گلدان بزرگ محبوبه شب ، يا ايستادن پشت شيشه در اتاق و زل زدن به يك درخت خشك بود كه كاش هيچوقت جان نمي گرفت و غنچه نمي كرد . هنوز برفهاي توي كوچه آب نشده بود كه جواد آمد مرخصي و خيلي زود هم قرار شد برگردد .انگار عجله داشت . خانه اشان چند تا خانه آن طرفتر بود . يك در آبي خوشرنگ با گلهاي سفيد كه اول يك بن بست روبروي تنها تير چوبي برق كوچه مان بود . سال قبل بود كه همراه خواهر و مادرش براي خواستگاري آبجي به خانه ما آمدند و قرار عروسي هم خيلي زود براي چند ماه بعد گذاشته شد . ولي هر دفعه حمله مي شد وعروسي بي عروسي . شب آخري كه قرار بود جواد فردايش به جبهه برگردد شام مهمان ما بود . مادر يك قرمه سبزي با ليموي خوشمزه درست كرده بود كه بويش تمام كوچه را برداشته بود . آبجي هم از دم غروب آرام و قرار نداشت . شام كه خورديم ، جواد همراه آبجي رفتند توي حياط . چند دقيقه بعد كه برگشتند جلوي در اتاق ، جواد دست توي جيبش كرد ، مشتش را بيرون آورد و داخل مشت كوچكم گذاشت .
-
خداحافظ بسيجي ! مواظب خواهرت باش !
آبجي خنديد و من كه از حرفهاي جواد چيز زيادي نفهميده بودم مشتم را باز كردم . تيله شيشه اي با پره هاي سبز توي انگشتهاي كوچكم ، زير نور ماه برق مي زد . پره هاي سبز همرنگ چشم هاي قشنگ آبجي بود .
چند روزي بيشتر تا باز شدن غنچه هاي صورتي درخت نمانده بود . آن روز صداي راديوي سر طاقچه از هميشه بلند تر بود .
سر سفره صبحانه نشسته بوديم و مارش نظامي كه از صبح زود پخش مي شد همه را بي تاب شنيدن خبرهاي تازه از جبهه كرده بود . پدر همانطور كه با سر به راديو اشاره مي كرد گفت :
-
به گمونم امروز يه خبرايي هس .
-
خدا پشت و پناه همه رزمنده آ .
مادر اين را گفت و استكان خالي مقابل پدر را پر از چاي كرد . قاشق چايخوري كوچك را تو استكان پر از چاي كه تا كمر از شكر پر شده بود مي چر خاندم .
قاشق به لبه استكان مي خورد و در سكوت لبريز از انتظار اتاق بيشتر صدا مي كرد.
«
شنوندگان ارجمند توجه فرماييد . شنوندگان ارجمند توجه فرماييد
پدر سقلمه اي به م